محمدکاظم کاظمی


+ حسین منزوی درگذشت

خبر درگذشت غزلسرای بزرگ زبان فارسی حسین منزوی همه را غافلگیر کرد. من نیز در این مجال اندک، فقط می‌توانم دو غزل از آن روانشاد را با یادی نیکو از او، در اینجا بنگارم.

 

شتک زده‌است به خورشید، خون‌ِ بسیاران‌

بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟

هرآنچه هست‌، به جز کُند و بند، خواهدسوخت‌

ز آتشی که گرفته‌است در گرفتاران‌

ز شعر و زمزمه‌، شوری چنان نمی‌شنوند

که رطل‌های گران‌تر کشند میخواران‌

دریده‌شد گلوی نی‌زنان عشق‌نواز

به نیزه‌ها که بریدندشان ز نیزاران‌

زُباله‌های بلا می‌برند جوی به جوی‌

مگو که آینة جاری‌اند جوباران‌

نسیم نیست‌، نه‌! بیم است‌، بیم‌ِ دار شدن‌

که لرزه می‌فکند بر تن سپیداران‌

q

سراب امن و امان است این‌، نه امن و امان‌

که ره زده‌است فریبش به باورِ یاران‌

کجا به سنگرس دیو و سنگبارانش‌

در آبگینه حصاری شوند هشیاران‌؟

چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش‌

که شب رسیده و ویران‌ترند بیماران‌

زبان به رقص درآورده چندش‌آور و سرخ‌

پُر است چنبرِ کابوس‌هایم از ماران‌

برای من سخن از «من‌» مگو به دلجویی‌

مگیر آینه در پیش خویش بیزاران‌

q

اگرچه عشق‌ِ تو باری است بردنی‌، امّا

به غبطه می‌نگرم در صف سبکباران‌

 

 

 

 

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

. . . و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست‌رسیدن بود

q

گل شکفته‌! خدا حافظ، اگرچه لحظة دیدارت‌

شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری‌، موازیان‌ِ به‌ناچاری‌

که هر دو باورمان زآغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد، امّا

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من‌

فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود

q

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم‌

 

 

 

تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شاعران فارسی و درگذشتگان
comment مهربانی‌ها () لینک