محمدکاظم کاظمی


+ آن دست‌ِ دیروزین‌

عاقبت با ناله سودا می‌شود آهی که نیست‌
زیر گام ما به منزل می‌رسد راهی که نیست‌
از کرامت‌های بسیارت همین ما را رسید
شاخة خشکی که هست و دست کوتاهی که نیست‌
خوب می‌دانیم و می‌دانی که چندین سال قحط
آبمان در کاسة سر دادی از چاهی که نیست‌
آخر امّا صبر کن‌، ای آسمان‌! خواهی شنید
نور صد خورشید می‌گیریم از این ماهی که نیست‌
دست اگر آن دست دیروزین ما باشد ـ که هست ـ
باز هم گندم برون می‌آرد از کاهی که نیست‌
کُشتة خود می‌شود این ایل‌، حتّی در شکست‌
تا نبندد چشم امّیدی به خونخواهی که نیست‌
بهار 1371

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی
comment مهربانی‌ها () لینک