+ شعری از محمدرضا آغاسی
در سلسله شعرهای شاعران ایرانی برای افغانستان
مثنوی
دست بر دست منه، ای پسرم!
که تو را خوانَد تیغ و سپرم
گرچه پوزار تو از آبله است
خیز! دشمن ز پی قافله است
تیغ برگیر که جنگ است آری
فرصت زمزمه تنگ است آری
یاد کن از شب ظلمانی پیش
شبح بیسر و سامانی خویش
شب بیخوابی و چشمان سحر
شب بیتابی و آغاز سفر
ثور در سنبله، جوزا در حوت
مزرع سبز فلک چون برهوت
ابر از خون چو خزان رنگین شد
آسمان بر سر ما سنگین شد
آسمان گفت مه آلودتر است
پس از این، زمزمه محدودتر است
هر طرف چوبة داری دیدیم
هر نفس کُشتة یاری دیدیم
سفرة قوم شکباره شدیم
ز وطن یکشبه آواره شدیم
ماتم بیپدری پیدا شد
غربت و درد به دری پیدا شد
ابر هر مرحله خون میبارید
به بیابان جنون میبارید
یاد کن از عطش بلخ و هرات
که چسان خون شد چون شطّ فرات
یاد کن از سفری دور و دراز
غربت و خستگی و دست نیاز
دستِ پر آبله از رنج زیاد
سفرة خالی غربت در باد
زخم صحرای خموشی بر دوش
کیسة خانهبهدوشی بر دوش
این همه خانهبهدوشی ننگ است
بشتابیم که فرصت تنگ است
زندگی بر سر دیوار خوش است
مرگ در عرصة پیکار خوش است
نفسِ صبحِ بهاری با ماست
سحر قافلهداری با ماست
پی اسباب سفر میگردیم
به وطن یک شبه برمیگردیم
مادر! این عهد به خون میبندیم
به سر قافله میپیوندیم
این سفر سر به جنون بگذاریم
پای در آتش و خون بگذاریم
خصم این مرحله ناکام افتد
طشت رسواییاش از بام افتد
طبل توخالی را، درهم کوب
دیو پوشالی را، درهم کوب
دل قوی دار که شب خواهد رفت
به نی انداز عرب خواهد رفت
(خواندهشده در شب شعر سومین مجمع شیعیان افغانستان، تهران، 2 اسفند 1370)


مهربانیها ()