+ چند رباعی از سالهای پیش
ای مردِ ستیز! بر ستیزت نازم
جنگی که نبود، بر گریزت نازم
تیری و تفنگی که نداری بر دوش
ناچار به اسپِ تند و تیزت نازم
گفتند این قوم را فلاخن بدهید
آتش بدهید، سنگ و آهن بدهید
من میگویم; این همه دادید، اینک
یک پارهزمین به قدر مردن بدهید
گفتم: کشتت؟ گفت: در آن خوک چرید
گفتم: شهرت؟ گفت: زمینش بلعید
گفتم: وطنت؟ گفت: به امدادِ کسان
یا خاک سیاه بوده یا سنگ سفید
این قوم، گُل و سپیده خواهد، چه کنیم؟
صد گنجِ به خوابدیده خواهد، چه کنیم؟
اینها همه هیچ، گر بدین طرز از ما
یک رهبرِ ناخریده خواهد چه کنیم؟
گفتی; گُلِ بیشماره خواهدبودن
پیراهنِ پُرستاره خواهدبودن
این بیخبر! این پیرهن و گُل چه کنی؟
وقتی که اِزار پاره خواهدبودن
یک روز به دامِ باغِ بالا دربند
یک روز به آسیای پایین خرسند
این گونه نشستیم و نشد هیچ عیان
ما را که فروخت، در چه بازار و به چند
دیگر نه امیدی به ستون است و نه بام
یعنی نه بنای پخته خواهیم و نه خام
هر کشتة این طایفه، خود خواهدداشت
یک خانة ناتمام و یک گورِ تمام
بسیار برادرانه میگفت سخن:
قسمت باید کنیم این درد و محَن
خشت از من و در کوره نهادن از تو
مرگ از تو و در گور نهادن از من
دنیایی داشت، زیر آواری ماند
عقبایی داشت، پشت دیناری ماند
با یک دلِ تیرخورده خوش بود، آن هم
نقشی شد و بر تن سپیداری ماند
با من گفتند بچّة خوبی باش
یعنی نه پی جنگ و نه آشوبی باش
ما زنده نشینیم به تختی چوبین
تو مُرده به تابوت طلاکوبی باش
1374 ـ 1376


مهربانیها ()