محمدکاظم کاظمی


+ چند رباعی از سالهای پیش

 

ای مردِ ستیز! بر ستیزت نازم‌

جنگی که نبود، بر گریزت نازم‌

تیری و تفنگی که نداری بر دوش‌

ناچار به اسپ‌ِ تند و تیزت نازم‌

 

 

گفتند این قوم را فلاخن بدهید

آتش بدهید، سنگ و آهن بدهید

من می‌گویم‌; این همه دادید، اینک‌

یک پاره‌زمین به قدر مردن بدهید

 

 

گفتم‌: کشتت‌؟ گفت‌: در آن خوک چرید

گفتم‌: شهرت‌؟ گفت‌: زمینش بلعید

گفتم‌: وطنت‌؟ گفت‌: به امدادِ کسان‌

یا خاک سیاه بوده یا سنگ سفید

 

 

این قوم‌، گُل و سپیده خواهد، چه کنیم‌؟

صد گنج‌ِ به خواب‌دیده خواهد، چه کنیم‌؟

اینها همه هیچ‌، گر بدین طرز از ما

یک رهبرِ ناخریده خواهد چه کنیم‌؟

 

 

گفتی‌; گُل‌ِ بی‌شماره خواهدبودن‌

پیراهن‌ِ پُرستاره خواهدبودن‌

این بی‌خبر! این پیرهن و گُل چه کنی‌؟

وقتی که اِزار پاره خواهدبودن‌

 

 

یک روز به دام‌ِ باغ‌ِ بالا دربند

یک روز به آسیای پایین خرسند

این گونه نشستیم و نشد هیچ عیان‌

ما را که فروخت‌، در چه بازار و به چند

 

 

دیگر نه امیدی به ستون است و نه بام‌

یعنی نه بنای پخته خواهیم و نه خام‌

هر کشتة این طایفه‌، خود خواهدداشت‌

یک خانة ناتمام و یک گورِ تمام‌

 

 

بسیار برادرانه می‌گفت سخن‌:

قسمت باید کنیم این درد و محَن‌

خشت از من و در کوره نهادن از تو

مرگ از تو و در گور نهادن از من‌

 

 

دنیایی داشت‌، زیر آواری ماند

عقبایی داشت‌، پشت دیناری ماند

با یک دل‌ِ تیرخورده خوش بود، آن هم‌

نقشی شد و بر تن سپیداری ماند

 

 

با من گفتند بچّة خوبی باش‌

یعنی نه پی جنگ و نه آشوبی باش‌

ما زنده نشینیم به تختی چوبین‌

تو مُرده به تابوت طلاکوبی باش‌

1374 ـ 1376

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی
comment مهربانی‌ها () لینک