+ رضا برجی...
دیشب تلویزیون گفت که رضا برجی...
نه، بگذارید طوری دیگر شروع کنیم. رضا برجی یک عکاس و مستندساز جنگ است. بعد از جنگ ایران و عراق، این جان بیقرار، طاقت نیاورد و برای تهیة عکس و فیلم مستند از مبارزة مردم، راهی افغانستان شد، افغانستان دوران جهاد. از آنجا زندگی او با افغانستان و مردمش و رنجهایشان گره خورد...
او آدم بسیار نازنینی است; مخلص، فداکار، باصفا و بامحبت. در سفر اولش به افغانستان، مشقتهای بسیار کشید که مهمترینش اسارت به دست ملیشهها و نابودشدن همه فیلمها و عکسهایش بود. او از این سفر، با دست خالی برنگشت. البته نه چندان خالی. هم تجربههایی کسب کرد برای سفرهای بعد و هم یادداشتهایی خاطرهوار فراهم کرد که بعداً به صورت کتابی مستقل به چاپ رسید، کتاب «برچههای سرخ، کوچههای سبز».
در سفر بعد، او یک همسفر باوفا یافت، یعنی محمدحسین جعفریان، شاعر، نویسنده و فیلمسازی که او هم دل به این کشور و مردمش بسته بود. پس کولهبارشان را بستند و راهی شدند. سال 1372 بود و دوران جنگهای داخلی افغانستان و تاجیکستان و این دو میخواستند روایتگر حوادث دو کشور در این خونینترین سالها باشند، دوران جنگهای کابل و راکتباران و دیگر بدبختیها. در این سفر بود که وسیلة نقلیهشان کلهمعلقشد و در نتیجه، جعفریان بر روی برانکارد به ایران برگشت و برجی با عصا و کلة باندپیچیشده.
حاصل این سفر، سریال مستند «لعل بدخشان» بود و انبوهی عکس و گزارش و از همه گرانبارتر، تجربههایی که دستمایة آنان برای سفرهای دیگر شد.
برجی در این چندسال، با اخلاص و فداکاری تمام، همواره در متن حادثهها بوده است، روزی در افغانستان، روزی در بوسنی، روزی در چچن، روزی در عراق و روزی بر تخت بیمارستان.
اشتباه نکردم، تخت بیمارستان، به خاطر عوارض سلاحهای شیمیایی در جنگ ایران و عراق. او مجروح شیمیایی است و روز به روز، نزارتر میشود. آخرین باری که او را دیدیم، پارسال بود و در هفتة همبستگی ایران و افغانستان که فرهنگیان افغانستان به خاطر خدماتش به این کشور، از او تقدیر کردند. از آن هنگام درست نمیدانم بیماریاش تا چه حد پیشرفت کردهاست که دیشب در برنامهای در تلویزیون از دوستداران هنرش خواسته شد که برای سلامتیاش دعا کنند. همین.
و ما نیز دعا کنید که حکیم شفابخش پوزشپذیر، رضا برجی عزیز و فداکار را از ما نگیرد.


مهربانیها ()