+ تهمینه
برخیز و قصّة دگری سر کن، ای قصّهگوی شوکت دیرینه!
کوتاه کن حکایت رستم را، باری بگو حکایت تهمینه
ای ماه خوشنصیب سمنگانی! یک صفحه داشت دفتر اقبالت
آن شب که گیسوان تو شد شانه، آن شب که دستهای تو شد خینه
دیگر سکوت بود و سیاهی بود، امید بود و چشمبهراهی بود
با غنچهای شکفته به تنهایی، با گوهری نهفته به گنجینه
دیگر نه نامهای و نه پیغامی، یا دیدن مسافری از بامی
نه رخت تازهدوختهای در بر، نه چهرهای مقابل آیینه
بستی امید تا که نهالت را آن تکدرخت پیر بهبر گیرد
آری، گرفت، لیک به دشت کین، با دشنهای که کاشت بر آن سینه
دیگر حماسه بود و خطر پیهم، میدانِ باز و هیمنة رستم
در خانهای تکیده و تنها هم یک شمعدان شکست و یک آیینه
ای ماه نامراد سمنگانی! خود دستِ مهر جانب او بردی،
اینک بگو چگونه توانی داشت در دل ز قاتل پسرت کینه؟
خرداد 1378


مهربانیها ()