+ شعری از سيد ضياءالدين شفيعی
در سلسله پاسخهای هموطنان ايرانی به مثنوی بازگشت
بدرقه
O سيد ضيأالدين شفيعي
نهال آمدهبودي، درخت خواهي رفت
چه غمگنانه برادر، چه سخت خواهي رفت
طلسم غربت دلها شكستني است مگر؟
درِ گشودة اين خانه بستني است مگر؟
بخند اي گل زخمي كه وقت عيد آمد
و مرهمي كه به دستت نميرسيد آمد
برو كه راه نپيموده باز خواهي داشت
هزار همنفس چارهساز خواهي داشت
كبوتري كه ز دلها رميد، برگشتهاست
خداي حنجرههاي شهيد برگشتهاست
q
برو، ستارة زخمي! كه آسمان آنجاست
و چشمِ ماندهبهراهِ ستارگان آنجاست
مپاش بذر خود اينجا كه سفرههاي تهي
و دستهاي فرومانده از دهان آنجاست
سراغ خانة خود گير، اي مسافر پير!
كه خاطرات مهآلود كودكان آنجاست
سر آمد اين سفر ناگزير، بايد رفت
به سرزمين كساني كه قلبشان آنجاست
به سرزمين درختان شعلهور در باد
كه ريشهشان به تسلاّ ي باغبان آنجاست
q
اگر كه گندم اگر جو، چه ناتوان بوديد
اسير پنجة طوفان بيامان بوديد
به اتفاق درختان درخت ميمانيد
به بادسالي ايّام سخت ميمانيد
كبوتري كه ز دلها رميد برگشتهاست
خداي حنجرههاي شهيد برگشتهاست
مبادتان كه از اين راهِ رفته برگرديد
اسير جادوي شيطان باختر گرديد
بدرقه
O سيد ضيأالدين شفيعي
نهال آمدهبودي، درخت خواهي رفت
چه غمگنانه برادر، چه سخت خواهي رفت
طلسم غربت دلها شكستني است مگر؟
درِ گشودة اين خانه بستني است مگر؟
بخند اي گل زخمي كه وقت عيد آمد
و مرهمي كه به دستت نميرسيد آمد
برو كه راه نپيموده باز خواهي داشت
هزار همنفس چارهساز خواهي داشت
كبوتري كه ز دلها رميد، برگشتهاست
خداي حنجرههاي شهيد برگشتهاست
q
برو، ستارة زخمي! كه آسمان آنجاست
و چشمِ ماندهبهراهِ ستارگان آنجاست
مپاش بذر خود اينجا كه سفرههاي تهي
و دستهاي فرومانده از دهان آنجاست
سراغ خانة خود گير، اي مسافر پير!
كه خاطرات مهآلود كودكان آنجاست
سر آمد اين سفر ناگزير، بايد رفت
به سرزمين كساني كه قلبشان آنجاست
به سرزمين درختان شعلهور در باد
كه ريشهشان به تسلاّ ي باغبان آنجاست
q
اگر كه گندم اگر جو، چه ناتوان بوديد
اسير پنجة طوفان بيامان بوديد
به اتفاق درختان درخت ميمانيد
به بادسالي ايّام سخت ميمانيد
كبوتري كه ز دلها رميد برگشتهاست
خداي حنجرههاي شهيد برگشتهاست
مبادتان كه از اين راهِ رفته برگرديد
اسير جادوي شيطان باختر گرديد
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٢٧ ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۱
کلمات کلیدی:


مهربانیها ()