محمدکاظم کاظمی


+ فهم عوام و پسند خواص

این مقاله در سال 1373 در روزنامة قدس چاپ شد. پس از آن در سال 1379 در نخستین شمارة فصلنامة «هری‌» به چاپ رسید. نوبت سوم‌، چاپ آن در جلد دوم کتاب «نثر دری در افغانستان‌» شادروان علی رضوی غزنوی بود و اینک پیش روی شما قرار دارد. از همه دوستانی که این مطلب برایشان تازه نیست‌، پوزش می‌خواهم‌.

 

 

گاه در تعریف‌ها و معیارهای قدما برای شعر به حرف‌های دقیقی برمی‌خوریم که از ژرف‌بینی خاصی خبر می‌دهد و از این که تا چه حد در معنای آنچه می‌گفته‌اند، دقت نظر داشته‌اند. باید بپذیریم که حسّاسیت قدما در قبال معنی کلمات و کاربردِ مناسب آن‌ها ـ چه در شعر و چه در نقد آن ـ خیلی بیشتر از ما بوده است‌. ممکن است معیارهای نقد آن‌ها، اینک برای ما پذیرفتنی نباشد امّا لااقل روشن و مشخص هست و کاملاً می‌توان از نظر منطقی آن‌ها را دسته‌بندی کرد و حوزه کاربردشان را مشخص نمود. شاید علت این دقت‌، گرایشی باشد که منتقدین قدیم ما ـ به تبع مطالعاتشان ـ به سمت فلسفه و منطق داشته و حتی خود گاهی فیلسوف و حکیم بوده‌اند، چنانچه مثلاً خواجه نصیرالدین طوسی چنین فردی است‌.

یک معیار قدیمی برای شعر داریم که نمی‌دانم از کجا آمده ولی می‌گوید: «شعر را باید عوام بفهمند و خواص بپسندند.» این سخن بسیار ژرف است و علی‌رغم ظاهر ساده‌اش خیلی نکته در خود دارد. این که چرا در مورد «عوام‌»، از «فهم‌» سخن رفته و در مورد «خواص‌»، از «پسند» و اصلاً این بحث که اختلاف عوام و خواص در قبال شعر چیست و هر کدام از چه وجهی با شعر طرف می‌شوند که ما از آنان انتظار جداگانه‌ای داریم‌. این بحثی است جالب که ما می‌کوشیم به طرح و پاسخگویی سؤال‌هایی در آن بپردازیم‌.

نخست باید همان عبارت را بشکافیم و بعد، تلقی خویش را از هر یک از ارکان آن روشن کنیم و دست آخر، درستی آن حکم را مورد سنجش قرار دهیم‌. آن جا چهار مفهوم اصلی داریم‌: «عوام‌»، «خواص‌»، «فهم‌» و «پسند» و اینک باید هر کدام را بشناسیم‌.

عوام و خواص دو کلّی متباین هستند که مجموع آن‌ها، سازندة جامعه بشری است و هر آدمی بنا بر موقعیت فکری خویش در یکی از این دو مجموعه قرار می‌گیرد، مگر این که فاقد فکر، یعنی از جرگة مجانین باشد که حسابشان جداست‌. بنابراین‌، با شناخت یکی از این دو گروه‌، تکلیف آن یکی هم مشخص خواهد شد، یعنی اگر «خواص‌» را بشناسیم‌، «عوام‌» همه آنانی‌اند که از این دسته نیستند.

باید دید چه ویژگی‌هایی طبقة خواص را از کل جامعه بشری متمایز می‌کند. قطعاً ویژگی‌های جسمی یا قومی یا مادی یا... برای ما ملاک نیستند، هر چند عده‌ای از آدمیان‌، خویش را به همین مناسبت‌ها جزو خواص بشمارند، بلکه در بحث ارزیابی هنر، فهم و آگاهی افراد است که آنان را به این جرگه داخل می‌کند.

پس وجه افتراق خواص‌، دانایی‌شان است‌، امّا چه نوع دانایی‌ای‌؟ ظاهراً در این باب دو نوع دانایی داریم‌:

یکی عقل و شعور و دانشی غیرتخصصی که بعضی آدم‌ها به طور نسبی در همه زمینه‌های علوم و معارف بشری دارند. این دانایی ممکن است ناشی از تجربه باشد یا تحصیل‌، ولی به هر حال دارنده‌اش را متخصّص در یک هنر خاص نمی‌توان گفت‌.

دیگر دانشی تخصصی است که بعضی افراد در رشته‌های هنری دارند و به تبع آن‌، کارشناس همان رشته به شمار آیند.

با برداشت اول از دانایی‌، خواص همان نخبگان جامعه‌اند که از نظر فکر ـ و نه الزاماً مدرک و تحصیلات ـ در تراز بالاتری از عموم قرار می‌گیرند. اینان مستقیماً هدایت فکری جامعه را بر عهده دارند و اصلاح یا خرابی‌شان در عوام به شدت اثر می‌گذارد. معلّم‌ین‌، دانشگاهیان‌، روحانیون‌، هنرمندان‌، مسؤولان فرهنگی‌، روزنامه‌نگاران و دیگر کسانی از این دست‌، سازنده این طبقه‌اند.

و با برداشت دوم‌، خواص  یک گروه مشخص و بارز در جامعه نیستند، بلکه برای هر یک از زمینه‌های هنری‌، ممکن است طبقة خواص جداگانه‌ای داشته باشیم که کارشناسان همان رشته‌اند. با این تلقی‌، آن که در شعر جزو خواص است‌، ممکن است در نقاشی یک عام به تمام معنی باشد و یا برعکس‌.

حالا، خواص مربوط به معیار مورد بحث ما، کدام یک از این دو گروهند؟ بعداً به این برمی‌گردیم ولی به هر حال و با هر تلقی‌ای‌، عوام آنانی‌اند که خارج از این دسته جای می‌گیرند.

درباره فهم شعر هم بسیار بحث شده و متأسفانه غالباً به نتیجه روشنی نرسیده‌اند. شاید بتوان گفت یکی از معضلات اصلی شعر امروز نیز همین است که رابطة خودش را با مخاطب درنیافته و تا روشن نشود که فهم شعر چیست و که ها باید شعر را بفهمند، درگیر این مشکل خواهیم بود.

در یک تقسیم بندی ابتدایی‌، فهم انسان را می‌توان دو گونه دانست‌. یک تلقی‌ای که شخص به زعم خود از پدیده‌ای دارد یعنی خودش چنین تصور می‌کند که چیزی را درک کرده و دیگر درک واقعی و دقیق آن پدیده است‌. ما به نوع اول‌، فهم نسبی و به نوع دوم فهم مطلق می‌گوییم‌. مثلاً از یک بیت شعر حافظ، هر کس برداشتی دارد و به تصوّر خودش آن بیت را فهمیده‌، ولی این فهم نسبی است‌. فهم مطلق را کسی خواهد داشت که همة جنبه‌های تصویری و معنایی بیت را به تمام و کمال درک کرده و برداشت او مساوی «هر آنچه در شعر هست‌» باشد.

فهم ما از پیرامون ـ مگر در بدیهیات ـ همواره نسبی است‌، مخصوصاً وقتی وارد دنیای هنر شده باشیم‌. گذشته از این‌ها، از خود همان عبارت هم مشخص می‌شود که کسی انتظار فهم مطلق شعر ـ و آن هم از سوی عوام ـ را ندارد. پس باید به همان فهم ناقص و نسبی بسنده کرد.

امّا تعیین «پسند شعر» مثل فهم آن پیچیده و مشکل نیست چون فقط به مخاطب برمی‌گردد، در حالی که فهم از سویی به حقیقت آن پدیده ارتباط داشت و از سویی به دریافت انسان‌. فقط باید دید که منظور از پسند شعر، صِرف پذیرش آن است یا تأثیرپذیری فکری و عاطفی را هم انتظار داریم‌؟ یا به عبارت دیگر، اگر کسی مجذوب شعری شد و تأثیر لازمه را هم از آن گرفت و به این حالت اقرار کرد، می‌شود گفت که این شعر مورد پسند او واقع شده‌؟ یا نه‌، باید برای دریافت کیفیت شعر، به دلایل منتقدانه‌ای توسل جست‌؟

در دیدگاه ما این‌ها از هم جدا نیست یعنی کمال هنر، تأثیر حداکثر اثر هنری بر مخاطب است و اگر شعری این مایه از تأثیر را بر گروهی داشت‌، طبیعتاً مورد پسند آنان واقع شده‌است‌. بنابراین چون این هر دو جنبه با هم معادلند، برای دریافت میزان پسند مردم از شعر، به هر کدام که بخواهیم می‌توانیم تکیه کنیم‌. فقط نکتة مهم این است که پسند ذوقی و عاطفی تا حدّی نسبی است و بستگی به عوامل زیاد دیگری هم‌چون شرایط روحی فرد، حال و مقام ارائه اثر هنری‌، نوع ارائه و... دارد یعنی مثلاً شعری که با لحن خوش دیکلمه می‌شود خیلی مؤثرتر است از همان اثر وقتی به صورت مکتوب و با خطی نازیبا به دست مخاطب می‌رسد.

مشکل دیگر در شناخت پسند ذوقی مخاطبین‌، این است که چون عواطف تابع معیار و قاعدة خاصی نیستند، نمی‌توان به‌راحتی ارزیابی دقیقی نسبت به پسند مخاطبین بی‌شمار شعر داشت‌، مگر با آمارگیری‌های دقیق و همه جانبه‌.

پس در ارزیابی شعر، نظریات منتقدانه از مشاهدات ذوقی دقیق‌ترند، مگر این که انعکاس مثبت یا منفی یک شعر در جمع مخاطبین‌، آن قدر بارز و شدید باشد که بدون نظرخواهی آماری از تک‌تک افراد، بتوان به نتیجه‌ای قطعی رسید.

حالا این «نظریات منتقدانه‌» را چه کسانی می‌توانند بدهند؟ طبیعی است که از عوام نمی‌توان این انتظار را داشت‌. خواص (با تلقی اول یعنی نخبگان فکری جامعه‌) هم زیاد کارگشا نیستند چون این عرصه‌، عرصة نقد شعر است و اینان در این مقام فرق چندانی با عوام ندارند و باقی می‌مانند کارشناسان شعر که قدرت تجزیه و تحلیل آن را بیش از همه دارند. پس تا این‌جا معلوم شد آن «خواص‌»ی که باید شعر به پسند آنان برسد، چه کسانی هستند. حالا می‌رویم روی نیمه دیگر بحث یعنی فهم و مخاطبین شعر در این حوزه‌.

به طور بدیهی باید پذیرفت کسانی باید شعر را بفهمند که مخاطبین آنند و شعر برای آنان سروده می‌شود. حالا باید این گروه را پیدا کرد و دریافت که آنانی که باید شعر را بفهمند کیانند. اگر ما قائل به وجود وظیفه‌ای برای شاعر باشیم‌، آن وظیفه سمت‌دهی جهان به سوی یک وضعیت موعود و متعالی است‌. در رسیدن به تعالی‌، دو عامل مطرح می‌شود، یک نفس حرکت و دیگر جهت آن‌.

آنچه خود حرکت را باعث می‌شود، تأثیر عاطفی شعر است و آنچه به آن حرکت‌، جهت می‌بخشد، تأثیر فکری و معنوی آن‌. انسان به طور طبیعی چنین خاصیتی دارد. عواطف‌، او را به تلاش وا می‌دارند و اندیشه‌ها به او جهت می‌بخشند.)

از سوی دیگر با یک دید غیرکارشناسانه امّا بدیهی می‌توان گفت که در جامعه‌، نفس حرکت را همواره عموم مردم (عوام‌) باعث می‌شوند و جهت‌دهی آن بر عهدة نخبگان فکری جامعه است‌. به عبارت دیگر، شعر از رهگذر عواطف با عوام طرف است و از رهگذر اندیشه با اهل فکر و قلم که در دیدگاه ما این هر دو گروه در حوزه مباحث کارشناسی شعر، «عوام‌» به شمار می‌آیند.

خلاصه این که شعر را باید مخاطبینش بفهمند و مخاطبین‌، کسانی‌اند که شعر برایشان سروده می‌شود و آنان کسانی هستند که در تعالی جامعة بشری نقش دارند یعنی مردم و نخبگان فکری جامعه که همه در قبال شعر «عوام‌» شمرده می‌شوند (اگر چه میزان عوام بودن آن‌ها متفاوت است چون این نخبگان به هر حال در شناخت شعر یک سر و گردن از عامه مردم بلندترند.) پس می‌توان گفت شعر را باید عوام بفهمند چون آنان می‌توانند هدف نهایی شعر را برآورده سازند و شاعرانی که فقط برای دست‌اندرکاران مسایل شعر (شاعران و منتقدان و احیاناً بعضی شعر دوستان‌) شعر می‌سرایند با تلقی ما کار عمده‌ای در راستای تعالی جامعة بشری نمی‌کنند و تأثیر شعرشان فقط از کانال شاعران و منتقدانی که اتفاقاً جزو تأثیرگذاران فکری جامعه‌اند، به جای لازم می‌رسد.

حالا درمی‌یابیم که چرا هر دو شرط پسند خواص و فهم عوام را در کنار هم ذکر کرده‌اند و به یکی از آن‌ها بسنده نشده‌، چون شعری که فقط پسند خواص را داشته باشد و بس‌، برای اعوام غیرقابل فهم خواهد بود یعنی همان فهم نسبی را هم به دنبال ندارد و کسی که حتّی به گمان خودش هم چیزی از شعر نفهمیده‌، هیچ استفاده‌ای از آن نخواهد برد. ممکن است منتقدین شعر به فهم خیلی خوبی هم رسیده باشند، امّا این شعر، قابلیت استفاده در جهت آن هدف متعالی را ندارد چون با عاملین حرکت و جهت‌دهی بیگانه مانده‌، نظیر شعر مثلاً یدالله رؤیایی‌.

امّا شعری که از پسند خواص دور باشد امّا به فهم عوام رسیده باشد، (نظیر شعر مهدی سهیلی‌) ـ با توجه به این که ما قابل‌پسندبودن واقعی و تأثیرپذیری عاطفی را لازمة هم دانستیم ـ فاقد تأثیر لازم در حرکت و جهت‌بخشی به آن خواهد بود. چنین شعر و شاعری ممکن است شهرت فراوانی هم پیدا کنند امّا این شهرت سودی به حال جامعه ندارد چون شعر از آنچه باید عامل تأثیر باشد، تهی است‌. غفلت از همین نکته باعث شده که عده‌ای شعرهای بازاری و نازل را فقط به این دلیل که اقبال بسیاری در جامعه یافته‌اند، مؤثرتر از آثار عمیق و مؤثر (امّا کم برد) بدانند.

O

معیار «فهم عوام و پسند خواص‌»، به طور غیرمستقیم دو حکم دیگر را هم متضمن است‌. اگر ما بپذیریم که خواص‌، در هر هنری قدرت درک بیشتری از عوام دارند، نتیجه می‌گیریم که فهم عوام‌، به طریق اولی فهم خواص را هم اثبات می‌کند و برعکس پسند خواص ـ که به علت قدرت درک بیشتر خود مشکل‌پسند ترند ـ لاجرم پسند عوام را هم در پی خواهد داشت‌. به عبارت دیگر، اگر عوام ـ که قدرت درک کمتری دارند ـ در فهم شعر مشکل نداشته باشند، خواص هم حتماً مشکل ندارند و اگر خواص‌، اثری را از لحاظ کیفیت پذیرفته باشند عوام هم علی‌القاعده می‌پذیرند (مگر این که نفهمیده باشند.)

پس از یک طرف قضیه ـ یعنی فهم عوام و پسند خواص ـ صادق باشد، آن طرف دیگر ـ یعنی فهم خواص و پسند عوام ـ هم خود به خود صادق خواهد بود و در واقع قدما با بیان نیمی از معیار، نیمة دیگر را هم تعیین کرده‌اند. آنان هر یک از دو وجه «فهم‌» و «پسند» را به گروهی نسبت داده‌اند که بیشترین سختگیری را نسبت به شعر از آن وجه خواهد داشت و قاعدتاً هر شعری که از این امتحان دوگانه و سخت پیروز بیرون آید، شعری است قابل قبول‌.

O

حالا یک بحث دیگر پیش می‌آید که آیا با این معیار، ما شعر را تابع خواست کسانی نکرده‌ایم که ممکن است صلاحیت مواجهه با آن را نداشته باشند؟ آیا عوام و خواص هر جامعه‌ای دارای آن مایه از فهم و زیبایی‌پسندی هستند که برای شاعر قابل اتکا باشند؟ اگر عوام جامعه‌ای بیش از حد «شعر نفهم‌» و خواص بیش از حدس «کج سلیقه‌» باشند، تکلیف شاعر چیست و در این حالت‌، چطور می‌توان خواص را به سوی یک پسند سالم و عوام را به سوی فهمی عمیق‌تر هدایت کرد؟

ما گفتیم شعر را خواص بپسندند و این پسند، منتقدانه باشد. حالا می‌گوییم معیارهای این نقد چیست و اصلاً ما تکیه‌گاه محکم و مطلقی برای نقد شعر داریم یا نه‌؟

می‌بینید که پرسش از دل پرسش می‌جوشد و پاسخ می‌جوید و بحث طلب می‌کند و خدا می‌داند که ما چقدر به این مباحث نیازمندیم‌. اگر این نوشته بتواند گشایندة بابی در این مباحث باشد مایة بسی خرسندی است‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: مباحث نظری شعر
comment مهربانی‌ها () لینک