محمدکاظم کاظمی


+ يک گفت‌وگو

اين گفت‌وگوی کوتاه را باري يكي از دوستان خبرنگار ايراني دربارة وضعيت زبان فارسي در افغانستان با من انجام داد و هرچند يك نوشتة ارتجالي و مختصر است‌، شايد براي بعضي از عزيزان به ويژه خوانندگان ايراني اين صفحه‌، خالي از فايده نباشد.

 

وضعيت زبان فارسي در افغانستان امروز چگونه است‌؟

فارسي‌، زبان بخش عمده‌اي از مردم افغانستان است و حتي مي‌توان گفت در آن كشور، قدمتي بيش از ايران داشته‌است‌. ولي در دو سه قرن اخير، اين زبان در اين كشور از رشد و ترقي محروم شده است‌. واقعيت اين است كه ما در اين دو سه قرن‌، زمامداراني فرهنگ‌دوست و ادب‌پرور نداشته‌ايم‌. در مواقعي هم كه از سوي قدرتهاي حاكم توجهي به زبان و ادب شده است‌، بيشتر زبان پشتو در نظر بوده‌است تا فارسي‌.

ما در افغانستان حتي از يك نهاد رسمي براي رشد و تقويت زبان فارسي‌، محروم بوده‌ايم‌، چون هيچ‌گاه دولتمردان ما به فارسي‌پروري علاقه نداشته‌اند.

در واقع‌، بيشتر بار بر دوش اهل قلم افتاده است و آنان كوشيده‌اند با امكانات اندك خويش و به صورت انفرادي كارهايي جسته و گريخته براي اين زبان بكنند. اين در حالي بوده كه اينان نه در نهادهاي رسمي نفوذ بسياري داشته‌اند تا بتوانند زبان رسمي و اداري مملكت را تصحيح كنند و نه در رسانه‌هاي گروهي سهم چنداني داشته‌اند تا بتوانند پيشنهادهاي خود را به آگاهي عموم مردم برسانند. زبان اداري و رسانه‌اي ما تقريباً بي‌صاحب مانده بوده و به همين لحاظ، آفات بسياري را پذيرفته‌است‌.

فارسي رايج در افغانستان‌، نسبت به فارسي ايران البته از لحاظ قدمت و اصالت‌، برتري‌هايي دارد، يعني بسياري از انحرافهايي كه در اينجا در زبان رخ داده‌است‌، در افغانستان هنوز اتفاق نيفتاده است‌. ولي در عوض‌، فارسي افغانستان براي پذيرش مفاهيم و پديده‌هاي جديد كمتر آمادگي داشته‌است‌. چنين بوده كه ما نتوانسته‌ايم براي محصولات تمدني و صنعتي جهان امروز، واژه‌سازي كنيم و غالب اين پديده‌ها، با همان نام فرنگي خود وارد زبان ما شده‌اند. از آن طرف هم ما يك دسته واژگان عربي در زبان خويش داريم كه نتوانسته‌ايم جايگزينهايي فارسي برايشان بتراشيم‌، آن گونه كه در ايران شد. از اين روي‌، زبان فارسي افغانستان از وفور واژگان فرنگي‌، عربي و گاه نيز پشتو، رنج مي‌برد.

از اين كه بگذريم‌، در زبان فارسي افغانستان خطاهاي بسياري رواج يافته كه ناشي از ضعف سواد عمومي است‌. مشكل ديگر ما كه در آينده روي خواهد نمود، غلبة زبان رسمي پايتخت بر همة كشور و متروك‌شدن گويشهاي زيباي محلي است كه هم‌اكنون نيز علايم اين مشكل‌، آشكار شده است‌.

 

برخورد فارسي‌زبانان ايران با زبان فارسي افغانستان تا كنون چگونه بوده‌است‌؟

فارسي‌زبانان ايران‌، متأسفانه هيچ برخوردي نداشته‌اند، يعني غالباً از اين كه در آن سوي مرز نيز كساني به فارسي سخن مي‌گويند، بي‌خبرند. چندي پيش خبرنگار يكي از رسانه‌ها، با من گفت‌وگويي داشت‌. يك پرسش او اين بود كه «چطور شد كه شما براي سرودن شعر، زبان فارسي را انتخاب كرديد؟» و من البته پاسخ دادم كه اين زبان مادري من است‌.

مردم ايران‌، غالباً چنين مي‌پندارند كه آنان تنها فارسي‌زبانان دنيا هستند و به همين لحاظ، كمتر به آن سوي مرزها توجه دارند. وقتي زبان فارسي منحصر به ايران شد، مفاخر ادبي آن هم به ايران كنوني منتسب مي‌شوند و اين چيز ديگري است كه ما را رنج مي‌دهد.

مردم افغانستان بسيار از اين رنج مي‌برند كه در چشم دوستان ايراني‌، بيگانه با فارسي به نظر مي‌آيند. اين رنج وقتي مضاعف مي‌شود كه آنان مي‌بينند بدين ترتيب‌، دست آنان از مفاخر ادب كهن نيز كوتاه شده است‌. براي يك افغانستاني‌، بسيار سخت است كه دوستان ايراني خودش را به فارسي‌زباني قبول نداشته‌باشند، ولي در عوض سنايي غزنوي و مولاناي بلخي را كه از همان سرزمين برخاسته‌اند، از آن خود بدانند.

از همين روي‌، فارسي‌زبانان افغانستان‌، همواره از فارسي‌زبانان ايران گلايه‌مند بوده‌اند چون مي‌ديده‌اند كه در وضعيتي كه آنان براي حفظ زبان خويش انواع و اقسام فشارها را تحمل كرده‌اند، دستي از اين سوي به سوي آنان دراز نشده است و اگر هم دستي دراز شده‌، براي تصاحب مفاخر ادب كهن بوده‌است‌، نه ياري براي حفظ و تقويت زبان‌.

اين رنج و گلايه‌مندي‌، كم‌كم تبديل به نوعي بدبيني و عقده شده است‌، به گونه‌اي كه بعضي از فارسي‌زبانان افغانستان به عمد مي‌كوشند خود را با ايرانيان بيگانه نشان دهند و حتي دستهايي را كه گاه و بيگاه براي همكاري دراز مي‌شود نيز پس بزنند. اين كه بعضي از مردم افغانستان‌، خود را دري‌زبان مي‌نامند نه فارسي‌زبان‌، هم ناشي از اين رنج روحي است‌، وگرنه فارسي همان دري است و دري همان فارسي‌. اين يك واكنش منفي در برابر انحصارگري‌اي است كه گمان مي‌رود فارسي‌زبانان ايران دارند.

 

براي تفاهم ميان دو ملت و گشودن راههاي همكاري چه بايد كرد؟

ما به يك حركت دوجانبه نيازمنديم‌. پيش از همه بايد سوءظن‌ها از ميان برداشته شود و اين رخ نمي‌دهد، مگر اين كه مردم ايران از عمق دل فارسي‌زباني مردم افغانستان را بپذيرند و باور كنند و به موازات آن‌، در حوزة مفاخر فرهنگي نيز با تساهل بيشتري برخورد كنند، يعني تأكيد نداشته‌باشند كه اين مفاخر، ايراني هستند. بايد بر روي فارسي‌زبان بودن تأكيد كرد، نه ايراني يا افغانستاني بود. اين تساهل‌، بسياري از گرهها را مي‌گشايد و مردم افغانستان را براي پذيرش ارتباط آماده مي‌كند. فعلاً ما مشكل عدم پذيرش داريم‌.

اول بايد برادري را اثبات كرد. آن وقت دعوا بر سر ارث و ميراث معني دارد و البته در اينجا ديگر دعوايي هم نخواهد بود، چون وقتي دو برادر بخواهند با هم زندگي كنند، نيازي به تقسيم ارث نيست‌. تقسيم براي زمان جدايي است‌. ما مي‌خواهيم به هم وصل شويم و مشتركاً بر سر سفرة ميراث كهن بنشينيم‌.

گام بعدي‌، اين است كه يك نهاد رسمي مشترك براي تقويت زبان فارسي در هر دو كشور ايجاد شود، يا حداقل فرهنگستان زبان و ادب فارسي‌، هويتي فرامرزي بيابد. تا جايي كه من خبر دارم‌، گامهايي در اين جهت نيز برداشته شده است‌. به هر حال‌، تا وقتي كه فرهنگستان وابسته به ايران تلقي شود، پذيرش پيشنهادهاي آن براي مراجع رسمي در افغانستان دشوار خواهد بود.

كار ديگري كه ايران مي‌تواند بكند، حمايت از اهل قلم فارسي‌زبان در افغانستان است‌. گفتم كه افغانستان از نهادهاي رسمي براي تقويت زبان فارسي محروم بوده و بار بر دوش اهل قلم افتاده است‌، اما اينان غالباً در محروميت قرار داشته‌اند. اگر ايران بتواند شاعران‌، نويسندگان‌، مترجمان و روزنامه‌نگاران افغانستان را به شكلهاي گوناگون حمايت كند، اينان خود راه را براي ارتباط متقابل باز خواهندكرد.

حالا اين حمايت مي‌تواند چه شكلهايي داشته‌باشد؟ من در اين مورد نمي‌توانم اظهار نظر دقيقي بكنم چون بايد به هر حال‌، تحت يك سلسله روابط و ضوابط رسمي باشد كه اولياي امور بهتر مي‌دانند.

خلاصه اين كه ما از دوستان ايراني دو چيز مي‌خواهيم‌: شناخت و نواخت‌. البته شناخت براي ما مهمتر است‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی:
comment مهربانی‌ها () لینک