محمدکاظم کاظمی


+ سه غزل از عبدالشکور نظری

عبدالشکور نظری از شاعران جوان ما و ساکن شهر قم است. به تازگی مجموعه‌ای از شعرهایش را برای انتشار آماده کرده‌است. این سه غزل را از آن مجموعه برگزیدم. (کاظمی)

زمین‌

 

چراغ در گذر بادها نیاسوده‌است‌

زمین حکایت بوران و برف و شب بوده‌است‌

زمین پست و بلند از چه می‌تواند گفت‌؟

زمین که مدفن هرچه که جاده و رود است‌

چه دست و پا بزنم در کویر بودن خود

که آب نیست اگر هست هم گل آلوده‌است‌

اسیر روز و شبش مانده هرچه پنجره‌ها

که این مقدّرشان هست و باشد و بوده‌است‌

افق نوید نوی با خودش نیاورده‌است‌

که آسمان و زمین خانة مه و دود است‌

بیا که باغ مجال تنفسی یابد

زمین اگرچه به چشم انتظار موعود است‌

 

 

 

سراب‌

 

کسی که از خودش آن‌سوترک نمی‌بیند

و در جدار دل خود ترک نمی‌بیند

منم که آینه‌ای در برابر خویشم‌

کسی که در خود و آیینه شک نمی‌بیند

تو گفته‌ای که زمین و غمش از آن من است‌

منم کسی که غم مشترک نمی‌بیند

زمین حکایت رنج است و رنج شرع زمین‌

به غیر رنج کسی از فلک نمی‌بیند

چقدر گم شده‌ام در زمین‌، زمین سراب‌!

من آنکه جز کلک از مردمک نمی‌بیند

23 دی 1381

 

 

 

رود یخ زده‌

 

مثل باریکراه کوهستان در فراز و فرود خود مانده‌

مثل رودی که یخ زده در جا ایستا در رکود خود مانده‌

از که می‌گویم‌؟ از خودم ـ آری ـ از خودم این‌چنین پریشانم‌

این‌که در دخمه وجودش سرد، سیر از این هست و بود خود مانده‌

این منم‌، این منم که می‌پوسد در دل انزوای موهومش‌

مثل سنگی که بر سر گوری‌... بی‌صدا در جمود خود مانده‌

آی سوداگران خوشبختی‌! بشنوید این صدای لرزان را

این‌که سر در کلاف خود دارد، این‌که در گیر خود خود مانده‌

این منم‌، این منم که سرشار است از سکوت‌، از سؤال‌، از ابهام‌

این‌که همزادة فراموشی است این‌که شک در سجود خود مانده‌

همچنان کومه‌ای که بعد از ظهر لحظه‌های غروب در صحرا

بی‌قرار غریبه‌ای ماند، بی‌قرار ورود خود مانده‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی:
comment مهربانی‌ها () لینک