محمدکاظم کاظمی


+ روشنفکر راستین

به بهانه‌ی درگذشت محمداسماعیل اکبر، روزنامه‌نگار و فعال سیاسی افغانستان.

منتشر شده در روزنامه‌ی جامعه‌ی باز در 11 آذر 1394.

برای من، اسماعیل اکبر نمادی از یک روشنفکر راستین است. من این تعبیر «روشنفکر راستین» را با تعمد انتخاب کرده‌ام. منظورم روشنفکری است که به وظیفه و رسالت اصلی روشنفکران در جامعه آگاه است و به آن عمل می‌کند.

حقیقت این است که روشنفکری در جامعه‌ی ما غالباً یک تعریف دیگر دارد. در تلقی بیشتر افراد جامعه و حتی نخبگان ما، روشنفکر کسی است جدا از جامعه. کسی است که ادعای مردمی بودن دارد، ولی این ادعایش فقط در شعارهایی که برای مردم می‌دهد ـ و گاهی دور از خواست‌ها و نیازهای مردم است ـ خلاصه می‌شود و در رفتارهایی از جنس کافه‌نشینی و حضور در محافل و مجامع نخبگان و یا سکانداری در مطبوعات، به ویژه دنیای مجازی، و برای مردم حکم صادر کردن و تعیین تکلیف کردن و با باورها و اعتقادات آنان سر ناسازگاری داشتن.

روشنفکران ما غالباً از مردم فاصله دارند، از مردم بی‌خبرند و در عین حال تمایلات خود را به عنوان خواست و نیاز مردم مطرح می‌کنند. ادعای رهبری فکری جامعه را دارند، ولی فاصله‌شان با مردم آن قدر زیاد است که مردم آن‌ها را نمی‌بینند تا به دنبالشان حرکت کنند. و باز اگر حرکت کنند چه می‌شود؟ مسیری که آن‌ها پیشنهاد می‌کنند، گاهی خلاف جهتی است که مردم می‌پیمایند و یا باید بپیمایند.

بسیاری از روشنفکران ما رفتاری و گفتاری ضد دینی دارند، آن هم در جامعه‌ای دین‌مدار که هنوز در فهم سنتی از دین گرفتار است. بسیاری از آن‌ها با آداب و رسوم و سنن کشور سر ناسازگاری دارند، در حالی که در زندگی خودشان حتی نمی‌توانند این آداب و سنن را به کنار نهند.

از جانبی دیگر بسیاری از روشنفکران ما اهل نظریه هستند نه اهل عمل. اهل گفتار هستند نه اهل پندار. حتی گاهی اهل گفتار هم نیستند و فقط اهل پندار هستند.

بسیاری از این‌ها با زبان مردم سخن نمی‌گویند؛ اصطلاحات خاص خود دارند؛ سخنشان برای مردم غیر قابل فهم است و دور از دسترس. حتی گاهی خودشان نمی‌دانند چه می‌گویند و فقط تظاهر به طرح مطلب می‌کنند. از انسان‌دوستی، آزادی عقیده، آزادی مطبوعات، آزادی زنان، برابری اقوام و طبقات اجتماعی سخن می‌گویند، اما در خانه‌شان نوکر و پیشکار دارند و با خانواده‌شان خشونت می‌ورزند و در نشریه‌ای که کار می‌کنند، حتی یک نظر مخالف را برنمی‌تابند. گاهی کم‌شکیب‌ترین آدم‌ها در برابر افکار مخالف، همین طرفداران آزادی عقیده‌اند.

روزگاری روشنفکران چپ با گرایش‌های تند و ناشکیبانه‌ی خود مملکت را تباه کردند؛ زمانی روشنفکران دینی و اکنون نیز روشنفکران غیردینی. ودر این میان به گمان من اسماعیل اکبر رشنفکری بود از جنسی دیگر. از آن گونه‌ای که در مملکت ما متأسفانه بسیار نبوده است.

من با استاد اکبر بدان مایه حشر و نشر نداشته‌ام که بتوانم تصویری دقیق از او عرضه کنم. البته مطالب و گفتگوهایی از ایشان خوانده بودم و در مقاطعی از زمان که استاد اکبر در مشهد بود و چند روزی را میزبان ایشان بودیم و نیز باری در کابل دیدار ایشان از نزدیک برایم میسر شد، ولی این در حدی نبود که برای این تصویر دقیق کفایت می‌کند. با این هم بعضی از خصایل ایشان را از این منظر عرض می‌کنم.

بر خلاف غالب روشنفکران ما، اسماعیل اکبر مرد عمل بود و مرد حضور در عرصه سیاست و اجتماع. سال‌ها تجربه فعالیت‌های تشکیلاتی و سیاسی داشت و بخش مهمی از عمرش را در مبارزه‌ای عملی گذرانده بود و عوارض جسمی سال‌های سختی و زندان و مبارزه را با خود داشت.

باز بر خلاف بسیاری از روشنفکران ما که دگم‌اندیش و انعطاف‌ناپذیرند، او فردی بود که یک سیر طولانی از تحولات فکری را گذرانده بود، از تعلق فکری به جریان‌های چپ بگیرید، تا دلبستگی به ادب و عرفان اسلامی. از این نظر او به معنی واقعی کلمه روشنفکر بود، یعنی انسانی خردورز که اگر در نتیجه مطالعات و اندیشه‌هایش ناچار باشد همه باورهای پیشین خود را به کنار نهد، جرئت و توان این کار را داشته باشد.

برخلاف بسیاری از روشنفکران ما که نوعی تکبر علمی و رفتاری دارند، او انسانی بود بسیار فروتن، صمیمی و خوش‌برخورد. با آن که در عمل جزء متدینان معمول به حساب نمی‌آمد، بسیاری از آموزه‌های دینی را در او می‌دیدیم. در سخت‌ترین شرایط زندگی، قانع بود و با کمترین داشته‌ها می‌ساخت. هیچ‌گاه و در هیچ مرحله از دشواری‌های شدید جسمی و معیشتی، خنده را از لبانش دور ندیدیم و هیچ‌گاه شکایتی و شکوه‌ای از وضعیت شخصی خودش، از او نشنیدیم. با همه تجربه‌های سیاسی و مبارزاتی که انسان‌ها را خشن و تند می‌سازند، به شدت لطیف بود و رقیق‌القلب.

بسیار اهل مطالعه بود. هم کتابخانه‌ای غنی داشت و هم از همه محصولات ادبی و علمی روزگار باخبر بود. من در کتابخانه‌اش در کابل، حتی کتاب‌های تخصصی در مورد فن کتاب‌آرایی و ویرایش را می‌دیدم که هیچ‌گاه و در کتابخانه هیچ ناشر و ویراستاری ندیدم.

بسیاری از روشنفکران گمان می‌برند که به اعتبار این که این‌ها نخبگان جامعه هستند، خانواده‌شان باید جور همه رفتارها و مقتضیات زندگی آنان را بکشند. بسیار نخبگان هستند که از بس غرق در عالم خویش‌اند، فرزندانشان هیچ بهره‌ای از تربیت علمی و اجتماعی آنان نمی‌برند و به حال خود رها شده‌اند. ولی اسماعیل اکبر فردی بود بسیار مهربان و مسئول نسبت به خانواده و بسیار جدی در پرورش علمی و تربیتی فرزندان خود. فرزندان فرهیخته و دانشمند اسماعیل اکبر، بهترین نشانه این سخن هستند، گذشته از فرزندان معنوی بسیاری که این مرشد معنوی پرورده است و تأثیر گرفتن از منش و دانش او معترف‌اند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٤
کلمات کلیدی: یادبودها
comment مهربانی‌ها () لینک

+ سنگ‌پشت پرنده

(برای مهاجرانِ کم‌بختِ کشورم)

فصل کوچ پرندگان شده است، چه نشستی که «من دلم تنگ است»

سنگ‌پشت پرنده باش و برو، برو آنجا که نور و آهنگ است

گفته بودی که «هر کجا برویم آسمان رنگ ثابتی دارد»

آسمان را چه می‌کنی جانم؟ به زمین‌ها ببین که صد رنگ است

×××

سنگ‌پشت پرنده‌ای شده‌ای، می‌پری از فراز اردوگاه

نه حواست به اخم سرباز است، نه خیالت به خشم سرهنگ است

مرزبانان گیج از حیرت چشم‌شان چار تا شود، چه عجب؟

آنچه نزد تو کمتر از گامی است، نزد آنان هزار فرسنگ است

با صدای بلند داد بزن: «مرزبانان کودن و مفلوک!

چشم‌تان چار تا شود، بشود؛ حق‌تان است پایتان لنگ است»

با صدای بلند داد بزن: «مرزبانان کودن و مفلوک!

چشم‌تان چار تا...» ولی افسوس زیر پای تو صخره و سنگ است

×××

بگذرید ای پرندگان از ما، هر کجا می‌روید، خوش بروید

سنگ‌پشت پرنده بودن‌ ما در چنین وضع، مایه‌ی ننگ است

10 آبان 94

سنگ‌پشت: لاک‌پشت

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شاعر

کدام کشف و کدامین شهود و کو الهام؟

بمیر شاعر بیچاره با چنین اوهام

 

چه شد که بعد چهل سال هم ندانستی

که چشم را به چه سازی شبیه جز بادام؟

 

نخوانده یک دو ورق‌پاره در صناعت شعر

نکرده فرق، میان جناس با ایهام

 

همیشه بوده به پندار، ثانی صائب

همیشه بوده به گفتار، تالی خیّام

 

ولی نبرده به کردار، هیچ خیر از تو

نه والدین و نه ابن سبیل و نه ایتام

 

نشسته بر در ارباب بی‌مروت دهر

که خواجه کی بدرآید، کنی به خواجه سلام

 

مگر به حرمت میراث‌داری سعدی

شوی به دفتر انبار غلّه استخدام

 

چه رفته است که شاگرد حضرت رحمان

هماره چشم به اِنعام دارد از اَنعام

 

نبوده یک دو قدم در هوای نان حلال

همیشه دربه‌در یک دو جرعه آب حرام

 

نشسته‌ای، که مگر از مدارج ملکوت

خدای شعر، تو را مصرعی کند اکرام

 

اگر نکرد، به دیوان حضرت حافظ

زنی تفأل و شعری از آن بگیری وام:

 

«به آب روشن می عارفی طهارت کرد»

تو نیز از سر تقلید از آن، ‌کنی اقدام

 

ـ به آب روشن می می‌کنی طهارت اگر،

به آفتابه بریز آن شراب، نی در جام ـ

 

سخنورا! که به بام کلام داری راه،

همین مَثَل بشنو از حقیر و، ختم کلام

 

همیشه بردن اشتر به بام آسان است

و سخت آن که فرود آورندش از سر بام

12 آبان 1394
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شعر مذهبی و گستردگی دایره‌ی مضامین و مفاهیم

بخشی از مقاله‌ی بایدها و نبایدهای شعر مذهبی

منتشر شده در سایت مهاجر آنلاین

به باور من مهم‌ترین ضرورت برای یک شاعر جوان مذهبی‌سرا، یک نگرش جامع و گسترده نسبت به این نوع شعر است. همان‌طور که دین ما در همه شئون زندگی، توازن و جامعیت را سفارش می‌کند، از شعر مذهبی هم انتظار می‌رود که همه آموزه‌های دینی را دربربگیرد.

چنان که دیدیم، در گذشته، آثار شاعران مذهب‌گرای ما سرشار از عقاید، اخلاق، معارف، مناسک و آیین‌ها و البته در کنار این‌ها ستایش بزرگان دین بوده است. ولی امروزه به نظر می‌رسد که کانون توجه مذهبی‌سرایان، منقبت و مرثیه است. این خود یک محدودیت است که متأسفانه چنان که خواهیم دید، شکلی مضاعف هم یافته است. یعنی در مورد بزرگان دین هم جامعیت و توازن حفظ نمی‌شود. بخش عمده‌ای از شعرهای مذهبی، در چند موضوع خاص محدود مانده و باز در همان موضوعات هم غالباً زاویه‌ی دید ثابتی حاکم است.

اگر ما بپذیریم که قرآن و سخنان پیامبر و ائمه بهترین یاریگر برای تشخیص اولویت‌ها و ضرورت‌های دین است، می‌توانیم ارزیابی کنیم که در این منابع کلیدیِ دین، بیشتر به چه چیزهایی سفارش کرده‌اند و چه رفتارهایی را شایسته‌ی یک مسلمان دانسته‌اند. شرح جامع این ضرورت‌ها و اولویت‌ها، نیازند وقوف بر دانش دینی و نیازهای جامعه است. ما در اینجا در حد توان خویش و به اجمال سرفصل‌هایی را طرح می‌کنیم.

1. حوزه‌ی اعتقادات

طرح مباحث اعتقادی از قبیل مسائل اصولی دین و به طور خاص، مذهب تشیع. وجود خداوند و حقانیت دین و حقانیت پیامبر و ائمه و قرآن و مسایل کلامی از قبیل جبر و اختیار و عدل الهی و امثال این‌ها، البته با بیان هنری و توأم با آرایه‌های ادبی، نه به صورت خشک و تعلیمی.

2. حوزه‌ی اخلاق

طرح آموزه‌های اخلاقی همچون درستکاری، راستگویی، احسان و محبت به دیگران، توجه نسبت به والدین، فقرا، درماندگان، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر، عفت و پاکدامنی، عدالت، مقابله با دشمنان دین و...

3. حوزه‌ی عبادات

پرداختن به امور عبادی دین از قبیل نیایش، نماز، روزه، حج، زیارت‌ بزرگان دین و...

4. حوزه‌ی اجتماع و سیاست

عدالت‌طلبی، پرداختن به وضعیت سیاسی و اجتماعی جامعه‌ی مسلمین، وحدت مذاهب، استکبارستیزی، دادخواهی از مسلمانان و حتی غیرمسلمانانی که در دام ظلم گرفتارند و...

5. حوزه‌ی مدح و منقبت

ستودن خدا و پیغمبر و دیگر بزرگان دین برای ایجاد احساس علاقه نسبت به آن‌ها در جامعه.

صرف نظر از این که این دسته‌بندی تا چقدر جامع و مانع است، با یک نگاه اجمالی می‌توان دریافت که شعر مذهبی امروز ما نسبت به این دایره‌ی گسترده، چقدر محدود است.

بسیاری از موضوع‌هایی که ما در آن دسته‌بندی پنج‌گانه برشمردیم، در شعر ما مغفول مانده و بسیاری نیز به شکل ناقصی مطرح شده است. بسیاری از مذهبی‌سرایان ما در همان حوزه‌ی پنجم محدود مانده‌اند آنچه از این شعر انتظار دارند، فقط مدح و منقبت بزرگان دین است. مثل این است که در یک دانشگاه، دانشجویان به جای فراگرفتن درس‌های استادان و استفاده از آن تعالیم، فقط به فکر ستایش استادان باشند. البته خود ستایش از یک دانشمند هم کاری پسندیده است، هم از جهت قدردانی از او و هم از جهت احساس علاقه‌ای که می‌تواند در دیگران نسبت به او ایجاد شود. ولی به هر حال ولی هدف نهایی آموزش این نیست. این که شاعری می‌گوید

مدح علی و آل علی بر زبان ماست‌

گویا زبان برای همین در دهان ماست‌

در واقع وظایف ما را تقلیل داده است. زبان برای حمد و ستایش خداوند، بیان حق‌، مقابله با زورگویی و ستم‌، مهربانی در حق همسایه و یتیم و فقیر، هدایت مردم به مسیر درست‌، برای کارهایی از این قبیل هم در دهان ماست و این چیزی است که «علی و آل علی‌» از ما خواسته‌اند. آنان خود زبانشان را وقف این کارها کردند و ما هم باید از آنان یاد بگیریم؛ نه این که فقط آن‌ها را ستایش کنیم‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٤

+ ما و غدیر

پیش از هر چیز بگویم که آنچه در این یادداشت درباره‌ی واقعه‌ی غدیر خم می‌نویسم یک تحلیل تاریخی و مذهبی جامع از این واقعه نیست. من درک خویش را از ماجرا می‌نویسم و می‌کوشم به پرسش‌هایی که همواره در ذهنم وجود داشته است، به کمک عقل خود و مختصری که از تاریخ می‌دانم پاسخ دهم.

همین‌جا بگویم که من طبق اعتقادات تشیع، به ارجحیت علی بن ابوطالب به خلافت مسلمین بعد از پیامبر عقیده دارم و برآنم که رأی و خواست پیغمبر هم چنین بوده است. ولی به خوانندگانی که خلاف من فکر می‌کنند، هم احترام قائلم، چون معمولاً افکار آدم‌ها متأثر از محیط رشد و پرورش آن‌هاست و ما که هر یک با یک تربیت دینی متفاوت بار آمده‌ایم، انتظار نمی‌رود که مثل هم فکر کنیم.

و این را هم بیفزایم که بحث من درون‌دینی است و از سوی یک معتقد به دین. شاید بسیار کسان اصلاً بحث درباره‌ی غدیر و بلکه اسلام را بیهوده بدانند و بگویند «برای ما چه مهم است که از میان دو عرب، کدام‌یک شایسته‌ی خلافت بود.» نظر آنان هم برای خودشان محترم است. آن‌ها می‌توانند اصلاً این مطلب را نخوانند و یا از کنار آن بگذرند.

باری، برای من به عنوان یک شیعه‌ی معتقد به حقانیت علی ابوطالب، همیشه این پرسش مطرح بوده است که اگر پیامبر با آن وضوح و روشنی علی را به جانشینی خود برگزید، چرا جامعه‌ی مسلمین در عمل مسیر دیگری پیمود؟ و چرا هیچ اعتراض جدی‌ای به ماجرای سقیفه نشد؟ آیا این قابل پیش‌بینی بود یا نبود؟ قرائن نشان می‌دهد که این قابل پیش‌بینی بود. این که پیامبر با تمام وجود کوشید که لشکر مسلمانان به رهبری اسامه بن زید را که هر دو خلیفه هم در آن لشکر بودند، قبل از وفات خویش به راه بیندازد، از این قضیه حکایت می‌کند. این که در واپسین دقایق زندگی خواست که نوشته‌ای باقی بگذارد، از این حکایت می‌کند. از پیامبری که چنان شناخت کاملی از جامعه و اصحاب خود داشت و در این 23 سال با مهارت تمام این جامعه را مدیریت کرده بود، پیش‌بینی آنچه در سقیفه روی خواهد داد، دشوار نبود.

و اگر قابل پیش‌بینی بود، چرا پیامبر روند جانشینی علی را با قاطعیت و وضوح بیشتر، در همان زمان حیات خود به پایان نرساند؟ چرا حدیث غدیر در حجه‌الوداع بیان نشد که اجتماع بزرگ مسلمانان بود و محل پیامبر آخرین سخنرانی بزرگ و مهم پیغمبر؟ چرا این کار باید در میانه‌ی راه بازگشت صورت گیرد؟ چرا در مدینه این اعلام تکرار نشد؟ چرا از لحظه‌ی بازگشت به مدینه اداره‌ی جامعه و حکومتی که پیامبر تشکیل داده بود، به تدریج به علی واگذار نشد؟ پیغمبر می‌توانست در اواخر حیات، همه امور جامعه را به تدریج به علی بسپارد، نظیر کاری که بعضی از دولتمردان در مورد ولیعهدهایشان می‌کنند. به راستی چرا این تمهیدات و محکم‌کاری‌ها انجام نشد؟

شاید بگوییم که «پیامبر همه تمهیدات را به کار بست و همین‌ها برای جانشینی علی کافی بود. فقط مشکل این بود که عده‌ای از این فرمان روشن و صریح سرپیچی کردند.» ولی به نظر من همین که عده‌ای توانستند از این فرمان سرپیچی کنند، نشان می‌دهد که سرپیچی از آن چندان دشوار هم نبوده است.

ما می‌دانیم که که پیامبر در غدیر آنانی را که رفته بودند، گفت برگردند و آنانی را که نیامده بودند، فرمان داد تا برسند. ما می‌گوییم که او می‌خواست همه جمع شوند تا فردا تردیدی در این جانشینی نباشد و کار پخته شود. ولی در عمل دیدیم که آن آدم‌هایی که رفته بودند و برگشتند و یا نرسیده بودند و رسیدند، در عمل خاموش ماندند و هر آنچه را اتفاق افتاد پذیرفتند. حقیقت این است که ما در مقابل انتخاب سقیفه واکنشی جدی از سوی جامعه‌ی اسلامی نمی‌بینیم. هیچ قیامی، هیچ شورشی، هیچ اعتراض جدی‌ای، مگر از سوی چند نفر مثل زبیر بن عوام (که بیعت نکرد) و ابوسفیان (که علی را به جنگ تحریک کرد) و بعضی از یاران علی که در کنار علی ایستادند. ولی عموم جامعه‌ی اسلامی، عملاً سقیفه را می‌پذیرد، حتی همان‌هایی که در صحنه‌ی غدیر حاضر بودند.

ما می‌بینیم که در خود سقیفه بحث اصلی‌ای که درمی‌گیرد، بحث علی و غیر علی نیست. بحث مهاجر و انصار است و حتی انصار برآن‌اند که خلیفه‌ای از آنان باشد و خلیفه‌ای از مهاجرین. و سپس بزرگان مهاجر با نقل سخنانی از پیامبر آنان را مجاب می‌کنند که خلافت باید از قریش باشد. حالا پرسش این است که انصار که خودشان با خاندان پیامبر قرابت روحی بیشتری داشتند ـ و تاریخ هم این را تأیید می‌کند ـ چرا به حدیث غدیر متوسل نشدند؟ نگفتند حالا که قرار است خلیفه از قریش باشد، چرا علی نباشد؟

پس با این وصف، ما شیعیان نباید از این که دیگران در جانشینی علی بن ابوطالب شک می‌کنند، بسیار تعجب کنیم. ما نباید تصور کنیم که پیامبر در غدیر توانست جانشینی علی را طوری تثبیت کند که همه جامعه‌ی اسلامی آن زمان در این مورد به یقین و آرامش خاطر کامل برسد که «بله، جانشین پیامبر مشخص شد و همه چیز روشن است.» اگر چنین بود که آن اتفاقات بعدی نمی‌افتاد.

ولی از طرف دیگر این که پیامبر در اواخر عمرش بیش از اعلام غدیر کاری نکرد، به این معنی است که او تمایل و عزمی برای جانشینی علی نداشت؟ آیا بدین معنی است که او خلافت را به جامعه واگذار کرد؟ مسلماً نه. او چه مجبور بود که این همه آدم را در آن گرمای بیابان از راه برگرداند و همه را گرد هم جمع کند و خطبه بخواند و در نهایت بگوید «مردم، من علی را دوست دارم. شما هم دوست داشته باشید!» یک اعلام دوستی که این همه تشریفات به کار نداشت. پیامبر بارها و در وضعیت‌های معمولی بسیار سخنان تجلیل‌آمیز در مورد صحابه‌اش گفته است. پیامبر زبیر بن عوام را «سیف الاسلام» لقب داد. ولی هیچ‌وقت گروهی مسافر را در بیابان جمع نکرد و نگاه نداشت که دست آخر به آن‌ها بگوید: «این زبیر که می‌بینید، شمشیر اسلام است. هر که به شمشیر زبیر کشته شود، به دوزخ می‌رود.» به این‌ها بیفزایید موارد بسیار دیگری را که پیامبر تلویحاً علی را جانشین خود دانست، مثل «حدیث منزلت» و امثال آن.

پس قضیه چیست؟ اگر پیامبر بر جانشینی علی نظر داشت، چرا آن را در عمل تثبیت نکرد، به گونه‌ای که هیچ سرپیچی‌ای از آن امکان نداشته باشد. و اگر نظر نداشت، چرا بارها این جانشینی را گوشزد کرد؟

ما باید قضیه را تحلیل کنیم و واقعیت‌ها را در نظر بگیریم. قرائن روشنی وجود دارد که نشان می‌دهد پیامبر برای معرفی علی به جانشینی خود دشواری‌هایی در پیش داشت. اگر ما به حقانیت علی در خلافت هم باور داریم ـ که ما شیعیان باور داریم ـ باید این را بپذیریم که برای تحقق این امر، موانع بزرگی وجود داشت. یکی از این موانع، ارتباط، پیوستگی و همدستی گروهی از اشخاص صاحب‌نفوذ جامعه بود که دل با شیخین داشتند. واقعیت این است که بزرگان و اشخاص صاحب‌نفوذ جامعه‌ی اسلام در آن زمان با علی همراه نبودند. گذشته از ابوسفیان و معاویه و دیگر بنی‌امیه که زخم‌ها از علی خورده بودند و کینه‌ی او را به دل داشتند، دیگر بزرگان قوم مثل خلفای سه‌گانه، سعد بن وقاص، عبدالرحمان بن عوف، ابوعبیده جراح، طلحه و حتی شاید سعید بن زید هم با علی نبودند. این را رفتار آنان در سال‌های بعد ثابت کرد.

این را هم باید بپذیریم که آدم‌های صاحب نفوذ جامعه‌ی‌ اسلامی در واقع این‌هایند، نه ابوذر و سلمان و عمار و اسامه بن زید. ابوذر شخصیتی بزرگ در اسلام است، ولی مردی بود فقیر از طایفه‌ی غفار و غریب در مدینه. سلمان و عمار بن یاسر از نظر طبقاتی در چشم عرب‌های قوم‌پرست، مردمانی بنده و بنده‌زاده بودند. در آن طرف ببینید اشراف و بزرگانی را که هر کدام، بزرگِ یک خاندان‌اند و دارای نام و نشان و اعتبار و آوازه در اسلام.

بعضی از شیعیان ما عادت کرده‌اند که خلفا و اطرافیان آن‌ها را اشخاصی خوار و حقیر و بی‌اعتبار جلوه دهند و چنین وانمود کنند که آن‌ها عده‌ای بی سر و پا بودند که موقعیتی در چشم پیامبر و امت نداشتند، ولی یکباره حکومت را تصاحب کردند. نه، مسلماً چنین نبود. اینان اشخاصی محترم و صاحب نفوذ و دارای افتخارات بزرگ در اسلام بودند. غالب این‌ها از اولین مسلمانان‌اند. یکی داماد پیامبر است، دو نفر دیگر پدرزن پیامبرند، دیگری سردار بزرگ اسلام است، دیگری طلحة‌الخیر لقب گرفته است، دیگری سیف‌الاسلام لقب گرفته است. این‌ها مردان بدر و احد بوده‌اند. پیامبر بسیاری از مأموریت‌های مهم را به اینان واگذار کرده است. از طرفی این اصحاب نیز با هم متحد بودند و دارای تجربه‌ی مدیریت اجتماعی. اینان تقریباً‌ همه با هم و یکجا مسلمان شدند و تا آخر عمر در کنار هم بودند و همیشه هوای همدیگر را داشتند. خلاصه جمعی هستند پر شأن و شوکت و نفوذ و اعتبار اجتماعی و مهم‌تر از همه، اتحاد و هماهنگی. پس طبیعی است که جامعه‌ای که هنوز خوی و خصلت قبیله‌ای دارد و به بزرگان قوم و قبیله چشم می‌دوزد، به سرپرستی اینان تن می‌دهد و حتی شاید با این‌ها، بهتر از علی راه بیاید.

پس طبیعی و ناگزیر است که جامعه به همان مسیری برود که رفت، و علی تنها بماند، که ماند. و پیامبر این را پیش‌بینی می‌کند. کسی که پیامبر آسمانی یک قوم بوده و با اتکا به وحی، همه شبه جزیره را مسلمان ساخته است، این موقعیت و این ظرایف را به خوبی درک می‌کند. پس ناچار است جانشینی علی را گاه به گاه، به صورت تلویحی و بدون قاطعیت کامل مطرح کند و در طول زندگی‌اش هم نتواند این را در عمل به کرسی بنشاند. او می‌داند که نه جامعه تاب حکومت علی را دارد و نه بزرگانش این اجازه را خواهند داد. پس اگر علی را به صراحت خلیفه سازد، همان چیزی رخ می‌دهد که دیدیم در عصر حکومت علی رخ داد. دیدیم که طلحه و زبیر که بر سر خلافت که هیچ، بر سر ولایت بصره و کوفه چه جنگی به راه انداختند. به راستی اگر علی اولین خلیفه‌ی مسلمین می‌بود، جنگ‌های جمل و صفین سی سال قبل از آن زمانی که رخ داد رخ نمی‌داد؟

پس اگر ما شیعیان می‌بینیم که با وجود واقعه‌ی غدیر و حتی با وجود ذکر آن در منابع اهل سنت، برادران سنی ما به خلافت شیخین گردن می‌نهند، خیلی تعجب نکنیم. تصور نکنیم که واقعه‌ی غدیر برای این که خلافت بر مدار خودش قرار بگیرد کافی بود. این کافی نبود و می‌باید اتفاقات دیگری هم می‌افتاد، ولی نیفتاد و در واقع نتوانست بیفتد و نمی‌توانست بیفتد. اگر کافی می‌بود که علی به خلافت می‌رسید.

و از آن طرف برادران اهل سنت ما هم می‌توانند بدین بیندیشند که اگر به گمان آنان پیامبر خلافت را با یک روشنی و وضوح اجتناب‌ناپذیر مشخص نکرد، بدین معنی نیست که او اصلاً در این مورد نظری نداشت. شاید او مشکلاتی بر سر راه می‌دید که آن‌ها هم اجتناب‌ناپذیر بود. آنگاه برخورد دو امر اجتناب‌ناپذیر، می‌توانست جامعه‌ی اسلامی را دوپاره کند.

ما باید با خواندن تاریخ و کنار هم گذاشتن قرائن و شواهد تاریخی، وقایع را  بهتر تحلیل کنیم. باید دریابیم که گاهی پیچیدگی‌ها و اختلاف نظرها به خاطر وضعیت‌های دشواری بوده است که حقایق را در هاله‌ای از ابهام پوشانده است. تاریخ آن زمانه‌ها برای ما آن قدر روشن نیست که همگان بتوانند حقیقت را به روشنی آینه ببینند، و اگر ندیدند، قابل ملامت باشند. نباید هر یک از دو جانب تصور کند که حقیقت همواره روشن و قاطع بوده و طرف مقابل بر اثر کوری و لجاجت آن را درنمی‌یابد. نه، فضا مه‌آلود است و ما باید با چراغ دانش، بکوشیم که آن را شفاف و روشن بسازیم. آنگاه بهتر می‌شود با هم گفتگو کرد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤
کلمات کلیدی: تأملات فکری

← صفحه بعد صفحه قبل →