محمدکاظم کاظمی


+ فارسی افغانستان و چالش‌های پیش رو

آنچه در این نوشته می‌خوانید، نگاهی است به چالش‌ها و مشکلاتی که زبان فارسی در افغانستان با آن‌ها روبه‌روست. البته در همین آغاز سخن باید روشن کنم که این زبان از دیرباز، گاهی «فارسی» و گاهی «دری» نامیده می‌شده و این که من در اینجا از کلمه‌ی «فارسی» استفاده می‌کنم، چیز تازه‌ای نیست. این همان نامی است که مولانای بزرگ این زبان را بدان نام می‌خواند، آنجا که می‌گفت:

ناله‌ای کن عاشقانه، درد محرومی بگو

پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو

و همان نامی است که ناصرخسرو بلخی به این زبان داده است آنجا که در سفرنامه‌ی خویش گفته است «و در تبریز، قطران‌نام شاعری را دیدم. شعری نیک می‌گفت، اما زبان فارسی نیکو نمی‌دانست» و همان نامی است که سنایی غزنوی به این زبان داده است، آنجا که می‌گوید:

اندر این یک فن که داری، وان طریق پارسی است

دست دست توست، کس را نیست با تو داوری

و نه تنها بزرگان ادب کهن، که سخنوران و پژوهشگران متأخر و معاصر افغانستان هم این زبان را فارسی نامیده‌اند همچون محمدحیدر ژوبل، محمود طرزی، میر غلام‌محمد غبار، عبدالله افغانی‌نویس، عبدالهادی داوی، عبدالحق بیتاب، خلیل‌الله خلیلی. و حتی در سال 1317 پادشاه وقت افغانستان در فرمانی که در روزنامه‌ی اصلاح چاپ کرده است، این زبان را «فارسی» نامیده است. من مدارک و شواهد این سخن را در دو کتاب «همزبانی و بی‌زبانی» و «این قند پارسی» نقل کرده‌ام و در اینجا از آن درمی‌گذرم. اما حال خوب است که بعضی مشکلات موجود در فارسی امروز افغانستان را یادآور شویم و در نهایت در پی چاره‌جویی برآییم.

 (به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید.)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
کلمات کلیدی: زبان فارسی
comment مهربانی‌ها () لینک

+ وطن فارسی

تقدیم به فارسی‌ستیزان افغانستان

خواب‌دیدی که شاخه‌های کهن زیر پای تو نردبان شده‌اند
و سخن‌گستران این سامان به دکان تو ترجمان شده‌اند

 

خواب دیدی که خطه‌ی خورشید همه دربست، در قباله‌ی توست

کابل و بلخ و بامیان، با تو کابل و بلخ و بامیان شده‌اند

 

خواب دیدی که مشت می‌کوبی همچنان با تمام نیرویت

ولی این را بدان که سندان‌ها همه با مشت امتحان شده‌اند

 

وطن فارسی نه آن قریه است که به تاراج این و آن برود

روزگاری در این وطن حتی مغولان فارسی‌زبان شده‌اند

 

این وطن مرز روشنی دارد، مرز آن، واژگان «شهنامه» است

وارثان «خزانه» را چه شده است که در این خطه، مرزبان شده‌اند؟

 

قابل ذکر نیست البته شاعران برادر ما هم

شاعر قابلی اگر شده اند، با گلستان و بوستان شده‌اند

مشهد، 2 اردیبهشت 94

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی و زبان فارسی

+ اولین معلم

امروز به مناسبت روز معلم، می‌خواستم از معلمان زندگی‌ام بگویم، از کسانی که در تکوین شخصیت ادبی و اجتماعی‌ام نقش داشتند. چند نام را در نظر گرفتم، ولی به اولین معلم که رسیدم، دیدم فعلاً نمی‌توانم کسی را در کنار او بگذارم، به ویژه که امروز مناسبت دیگری هم دارد و آن روز پدر است.

به راستی پدرم اولین و بهترین معلم من بود. اکنون که سال‌های دور می‌نگرم و آموخته‌هایم را مرور می‌کنم، می‌بینم که بیشتر آن‌ها سهم پدرم است.

اول چیزی که در کودکی از او یاد گرفتم، علاقه به کارهای فکری بود. پدر علاقه بسیاری به سرگرمی و کار فکری داشت و این علاقه را به فرزندانش هم منتقل کرد. مثلاً مشاعره یکی از سرگرمی‌های خانه ما بود. پدرم حافظه بسیار خوبی داشت و در مشاعره هم ماهر بود. این مشاعره‌ها مرا به دنیای شعر کشاند. من به راستی بخشی از شاعری‌ام را مدیون همان مشاعره‌ها هستم.

دیگر سرگرمی ما، معماها و بازی‌های فکری بود. در آن وقت‌ها در شب‌نشینی‌ها و تفریح‌ها و رفت و آمدهای خانوادگی ما این چیزها بیشتر رایج بود. هم اکنون بسیاری از چیستان‌ها و معماهایی که من به جوان‌ترها می‌گویم، حاصل محفوظات آن زمان است. و پدر شطرنج‌باز ماهری بود. من هر وقت در بازی با بزرگ‌ترها بند می‌ماندم، از او یاری می‌گفتم.

در کنار این‌ها اطلاعات دینی و تاریخی او بسیار بود و این پنجره‌ای دیگر برایم گشود به جهان دین و دانش و کتاب و کتاب‌خوانی، چنان که اولین کتاب‌هایی که در زندگی خواندم، کتاب‌های پدرم بود. بسیاری از آموزه‌های عقیدتی و دینی نیز حاصل شاگردی نزد اوست. به خاطر می‌آورم که باری این سؤال را من یا کسی دیگر از او طرح کرد که «آیا خدا می‌تواند ما را از قلمرو قدرت خود بیرون کند؟ اگر می‌تواند پس باید پذیرفت که جایی خارج از قلمرو قدرت او وجود دارد. اگر نمی‌تواند، باید پذیرفت که قدرت خداوند محدود است.» پرسش سختی بود. ولی پدرم بدون درنگ گفت: «این امر محال است و قدرت به امر محال تعلق نمی‌گیرد. قدرت در مورد کاری قابل طرح است که ممکن باشد نه محال.» و این دقیق‌ترین پاسخ برای این پرسش بود، همان پاسخی که در کتاب‌های عقاید هم گفته شده است.

اما این بخشی از آموزه‌ها بود. او همچنان که اهل فکر و اندیشه و ادب بود، اهل کارهای فنی هم بود. تقریباً در همه این فنون مهارت کامل داشت، از نجاری و برق‌کشی و لوله‌کشی بگیرید تا تعمیر لوازم منزل و ماشین. باری در کابل یک خانه دوطبقه را که سیستم لوله‌کشی نداشت، دونفری لوله‌کشی کردیم، به طور کامل با پمپ آب و آب‌گرم‌کن و منبع پشت بام. و من از آنجا لوله‌کشی یاد گرفتم که تا کنون به دردم خورده است. یک بار دیگر پدرم و پسرخاله‌ام یک موتور فولکس را به طور کامل پیاده کردند و دوباره بستند. حتی رینگ و پیستون آن را. از این کارهای فنی تنها چیزی که درست یاد نگرفتم و در آن شاگرد تنبلی بودم، برق‌کشی بود. هنوز هم در شناختن فاز و نول مشکل دارم و هر وقت دست به این کارها زده‌ام، چند بار فیوز پرانده‌ام و چند بار خودم را به برق داده‌ام.

ولی به گمان من همه چیزها به یک سوی و درس کار و زندگی به یک سوی. پدر آدمی بود بسیار متعهد و مسئول نسبت به جامعه. نسبت به هر کسی که به نوعی با او وابستگی داشت، همان قدر احساس مسئولیت می‌کرد که نسبت به اعضای خانواده خود. حتی اگر آن شخص، یکی از اقوام دور بود یا یکی از همسایگان یا دوستان و آشنایان. اگر کسی برای رفع مشکلش به او مراجعه می‌کرد، آن قدر نسبت به او احساس مسئولیت می‌کرد که ما در شگفت می‌ماندیم و حتی گاهی ملامتش می‌کردیم که در این وضعیت جسمانی و زندگی مادی معمولی، چگونه می‌تواند به این کار رسیدگی کند. گاه این مشکل، یک دعوای خانوادگی بود، یا نیاز یک بیمار به پیوند کلیه، یا نیاز یک مدرسه خودگردان به کمک. و پدرم در این مواقع همه دوستان پولدارش را برای این کار بسیج می‌کرد و آن‌ها را به زور یا رضا در این کار درگیر می‌ساخت. این عکس در یکی از این مدارس گرفته شده است و شادروان سید اسماعیل بلخی یکی از تاجران نیکوکار ما هم در آن دیده می‌شود، همان که در کنار دیوار ایستاده است.


من اعتراف می‌کنم که در فراگرفتن این درس هم کامل نبودم. احساس مسئولیت من در حوزه‌هایی خاص محدود ماند و نه همه امور و همه اشخاص.

درس دیگر، پرکاری بود و ماندگی‌نشناسی در کار. از همه چیز زندگی کار را بیشتر دوست داشت و تا واپسین سال‌های عمر از کار و فعالیت بیرونی دست نکشید. در سنین پیری بود که کار تأسیسات امید گاز در هرات را به عهده گرفت و کارهای ساختمانی یک سیستم تأسیساتی گاز را سرپرستی کرد. این عکس‌ مربوط به همان زمان است. او در آن با یکی از مهندسان، در محل در حال بررسی نقشه‌ی تأسیسات است.


ولی آنچه از پرکاری مهم‌تر بود، باز احساس مسئولیتش در کیفیت کار بود. هیچ‌گاه سرسری کار نمی‌کرد. هر کاری که می‌کرد، دوست داشت درست و کامل انجام شود. به قول مردم هرات، اهل «کلوخ به آب گذاشتن و از آب گذشتن» نبود. کاری را که انجام می‌داد، طوری می‌کرد که برای سال‌ها قابل استفاده باشد. مثلاً باری قرار شد که یک اتاقک برای کار کامپیوتر و کتاب‌های من در پشت بام منزل بسازیم. چیزی که در نظر من بود چهار دیوار بود با یک سقف و احتمالاً پریز و یک چراغ که به صورت روکار سیم‌کشی شده باشد. ولی او به این کار قانع نشد. همه سیستم برق آن اتاق را با چندین چراغ و پریز برق و حتی خط تلفن و کانال کولر درست کرد، انگار یک واحد مسکونی می‌سازد. حتی سیستم برق را به صورت توکار انجام داد که خیلی‌ها در خانه مسکونی هم این کار را نمی‌کنند. آن اتاق، سال‌ها اتاق کار من شد و اکنون کسانی که بعد از ما در آن خانه زندگی می‌کنند، از آن اتاق استفاده مسکونی می‌برند.

و من هم یاد گرفتم که هر کاری را طوری بکنم که سال‌ها قابل استفاده باشد. اگر کتابی می‌نویسم، طوری بنویسم که با اطمینان به چاپ‌های متعدد برسد. اگر کتابی را صفحه‌آرایی می‌کنم، طوری کار کنم که قالب صفحه‌‌آرایی برای ده‌ها کتاب دیگر هم قابل استفاده باشد. حتی اگر عکسی را اسکن می‌کنم، طوری مراقبت کنم که بیست سال بعد هم در دسترس باشد. همه کارها به گونه‌ای بشود که ما و نسل‌های بعد از آن‌ها بهره ببریم.

........................

این احساس مسئولیت در کار، درست بزرگی است که من از این اولین و آخرین معلم زندگی‌ام گرفتم و بیش از همه درس‌های دیگر ارزش داشت. هرچند در عمل به پای پدر نرسیدم.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
کلمات کلیدی: محمدکاظم کاظمی و یادبودها

+ با تمام نیرو

دولت افغانستان برای دفاع از حرمین شریفین در جریان درگیری عربستان و یمن با تمام نیرو، اعلام آمادگی کرد.

هرچند زار و زردیم ما با تمام نیرو

آماده‌ی نبردیم ما با تمام نیرو

با مرکب کرایی در کوچه‌های بن‌بست

عمری است رهنوردیم ما با تمام نیرو

از زور ما چه پرسید؟ یک بار شیشه‌ای را

با سنگ، مَیده کردیم ما با تمام نیرو

وقتی سیاسر ما از درد ضجه می‌زد

معلوم شد که مردیم ما با تمام نیرو

هر جا که هست چالش، ما چالش‌آزماییم

چون سطل آب سردیم ما با تمام نیرو(1)

القصه هر چه هستیم، ما قلب آسیاییم

هرچند معده‌دردیم، ما با تمام نیرو

مشهد، 14 فروردین 1394

1. اشاره به «چالش آب سرد» برای حمایت از بیماران که در دنیا به راه افتاده بود و مردم ما را هم آن موج گرفته بود.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ ما همگی قاتل فرخنده‌ایم

منتشرشده در روزنامه‌ی «جامعه‌ی باز» ویژه‌نامه ماجرای قتل فرخنده

در واقعه‌ی فجیع کشته‌شدن فرخنده و توابع و حواشی آن، به ویژه در دنیای مجازی، نکته‌ای نظرم را جلب کرده است که به نظرم سخت قابل تأمل است، به ویژه از سوی پژوهشگران علوم اجتماعی و دست‌اندرکاران مسایل تربیتی و آموزشی کشور.

آنچه در اینجا می‌خواهم به آن بپردازم، قضاوت‌ها و رفتارهای مطلقی است که بر مبنای صفر و یا صد صورت می‌گیرد و گویا در میان اینها، دیگر مرتبه و مرحله‌ای وجود ندارد.

در جوامعی که اصول اجتماعی و اخلاقی بر روی مبناها و قواعد مرتبی است، فضیلت‌ها و رذیلت‌ها، ستایش‌ها و نکوهش‌ها مرتبه و میزانی خاص دارد. این مرتبه و میزان به موضوع یا شخص مورد نظر بستگی می‌یابد. مثلاً اگر کسی از چراغ سرخ بگذرد، یک راننده‌ی خطاکار است و باید جریمه شود. اگر همین شخص با همین کار به یک عابر هم صدمه بزند، جرم او بیشتر می‌شود و باید تاوان بدهد. اگر بعد از آن قضیه فرار بکند، جرمش بیشتر می‌شود و باید به زندان هم برود. اگر در حین فرار با پلیس هم درگیر شود و مثلاً یکی دو پلیس را بکشد، شاید کار او به اعدام برسد. یعنی برای هر خطایی و جرمی، مجازاتی متناسب با آن تعریف شده است.

از آن طرف نیز خصایل نیکوی انسانی درجه‌بندی دارد و با هر کسی، از یک معلم ساده بگیرید تا یک سیاستمدار و مصلح اجتماعی، به تناسب رفتار او برخورد می‌شود.

در کشور ما مدت‌هاست که این مقیاس‌ها گم شده است. به نظر می‌رسد که ما دارای یک ذهن بسیط و ساده هستیم که فقط می‌تواند «خوب» و «بد» را بشناسد و نه درجه‌های مختلف خوبی و بدی را. بگذریم از این که گاهی در شناخت خوب و بد هم اشتباه می‌کند.

در چنین جامعه‌ای کسی که باید به خاطر خصایل نیکوی خود ستوده شود، بدون درنظر گرفتن مرتبه‌ی این خصایل به عرش اعلی برده می‌شود. در مقابل آن که باید به خاطر یک رفتار ناپسند خود سرزنش یا مجازات شود، به بالاترین میزان سرزنش می‌شود. گویا حد وسطی در این میان وجود ندارد. به همین دلیل ما همواره با هم درگیر هستیم، چون فاصله میان مقیاس‌هایمان بسیار شدید است.

مثلاً طرفداران یک حزب، رهبر خود را در حد قدیسین می‌پندارند و کوچک‌ترین انتقادی به آنان را نمی‌پذیرند. برعکس طرفداران حزب مقابل، همین رهبر را یک شیطان مجسم می‌پندارند و هیچ‌ فضیلتی را در او متصور نمی‌بینند. بنابراین وقتی دو طرفدار ساده این دو حزب با هم وارد گفت‌وگو شوند، هیچ نقطه مشترکی برای تفاهم ندارند. فقط می‌توانند در بحث کردن همدیگر را پاره کنند.

حال در وضعیتی که همه اشخاص و قضایا را ساده و بسیط و در یک سطح می‌پنداریم، نمی‌توانیم حدود نیکی و بدی‌ها را درست تشخیص دهیم و بر آن اساس قضاوت یا عمل کنیم. ممکن است کسی را که از چراغ سرخ گذشته است، یک دفعه بگیریم و تیرباران کنیم، چنان که بارها چنین شده است و قتل فرخنده نمونه‌ی بارز آن است، بگذریم از این که فرخنده شاید حتی هیچ جرمی هم مرتکب نشده بود. یعنی تصور کردیم که از چراغ گذشت است.

بنا بر همین ذهنیت بسیط و مطلق‌اندیش است که نمی‌توانیم میان بی‌احترامی به قرآن، سوزاندن قرآن، منکرشدن به قرآن، منکر شدن به خداوند فرق بگذاریم. در نظر ما کسی که چند ورق تعویذ را بسوزاند با کسی که قرآن بسوزاند با کسی که قرآن را قبول ندارد با کسی که خدا را هم قبول ندارد، یکی است. باز بگذریم از این که در همین مورد اخیر هم ما اغلب نمی‌دانیم که دستور واقعی دین چیست.

حالا شما تصور کنید که گروهی از آدم‌ها علم شناخت این مسایل را ندارند، ولی تعصب را دارند و بیشتر از حد هم دارند. باز علاوه بر تعصب، شرارت و خشونتی هم دارند که در جامعه‌ی ما نهادینه شده است. آنگاه حاصل می‌شود آتش زدن یک نفر به جرم نامعلوم و مبهم آتش زدن اوراقی که هنوز معلوم نشده است چه بوده است.

بنا بر همین ذهنیت بسیط و مطلق‌اندیش است که نمی‌توانیم میان بی‌احترامی به قرآن، سوزاندن قرآن، منکرشدن به قرآن، منکر شدن به خداوند فرق بگذاریم. در نظر ما کسی که چند ورق تعویذ را بسوزاند با کسی که قرآن بسوزاند با کسی که قرآن را قبول ندارد با کسی که خدا را هم قبول ندارد، یکی است. باز بگذریم از این که در همین مورد اخیر هم ما اغلب نمی‌دانیم که دستور واقعی دین چیست.

این که ما آن‌ها را پلیدترین انسان‌های روی زمین بپنداریم، حداقل زیانش این است که نسبت به آدم‌های دور و بر خود خاطرجمع می‌شویم و فکر می‌کنیم که همواره باید یک تعداد گرگ وحشی باید باشند تا چنین فاجعه‌ای به بار بیاورند. نه، ممکن است میان ما و آن آدم‌ها فاصله بسیاری هم نباشد، چنان که رفتارهای بعضی از ما در جامعه‌ی مجازی نشان داد که نه، ما هم آن قدر با آن آدم‌ها فاصله نداریم.

باز این مطلق‌نگری، خودش را در یک جای دیگر هم نشان داد. این که بعضی کسان از سر ناآگاهی یا احساسات، در همان لحظات اول وقوع این حادثه، کشتن فرخنده را تأیید کردند. آن‌ها حتی منتظر نماندند که ببینند ماجرا چه بوده است. این قضیه از آن روی سنگینی بیشتری داشت که این افراد، غالباً تحصیل‌کرده و دارای مقام و منصب بودند.

اما این مطلق‌نگری در همین جا متوقف نشد. باز کسانی که با این اشخاص برخورد کردند، همان رفتار افراطی را داشتند. با اینان گاهی چنان برخورد شد که گویا خود اینان فرخنده را آتش زده بودند. حتی گاه شدیدترین دشنام‌ها به اشخاصی داده شد که فقط یک اظهار نظر نسنجیده کرده بودند.

اکنون کار به جایی رسیده است که قاتلان فرخنده هم کمابیش فراموش شده‌اند و آدم‌های دیگری در این میان به جان هم افتاده‌اند. ما در دنیای مجازی می‌توانیم صحنه‌ای بسیار شبیه به صحنه‌ی مسجد شاه دو شمشیره را شاهد باشیم، صحنه‌ای که نشان می‌دهد بسیاری از باسوادان و اهالی دنیای مجازی هم در لگدمال کردن دیگران، از قاتلان فرخنده چندان دست کمی ندارند.

من وقتی این وضعیت را می‌بینم، به این نتیجه می‌رسم که شعار «ما همه فرخنده‌ایم» که این روزها بر سر زبان‌هاست، درست انتخاب نشده است. درست این است که بگوییم «ما همگی قاتل فرخنده‌ایم».

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع

← صفحه بعد صفحه قبل →