محمدکاظم کاظمی


+ حسین حسین‌زاده به مساعدت نیاز دارد

دوستان گرامی. حسین حسین‌زاده (ارژنگ) شاعر مهاجر افغانستان مقیم مشهد، در وضعیت جسمی و نیز اقتصادی بسیار نامساعدی است و باید در بیمارستان بستری شود. دوستانش پیگیر امور بیمارستان هستند، ولی به کمک مالی عزیزان نیاز است و این نیاز قدری هم فوری است.

حسین‌زاده از شاعران نسل دوم مهاجرت است. مجموعه شعرش با عنوان «من نشانه‌های سفر را گم نکرده‌ام» در سال 1386 توسط نشر عرفان منتشر شده است. او از شاعران پرورده‌ی مجموعه‌ی «درّ دری» است و در سال‌های اخیر با مشاغل دشوار ساختمانی و نیز گاهی بیکاری و بیماری دست‌وگریبان بوده است.

دوستانی که مایل به مساعدت هستند، می‌توانند از این شماره کارت استفاده کنند.  6273532010484322  (عابربانک تجارت به نام محمدکاظم کاظمی) هم‌چنین لطف کنید و با پیامک به این شماره همراه، مرا مطلع سازید. 09159104339

 عزیزان خارج از ایران می‌توانند به من ایمیل بفرستند تا راهی برای انتقال وجه به ایران پیدا کنیم. mkkazemi@yahoo.com


 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢
کلمات کلیدی:
comment مهربانی‌ها () لینک

+ چرا حضرت اسماعیل را فدای حضرت قاسم می‌کنند؟

چه رسم بدی است این خرج کردن از شخصیت پیامبران الهی برای بالابردن مقام ائمه و امام‌زادگان. امشب آقای قرائتی در تلویزیون ایران با استدلالی کاملاً ضعیف، حضرت امام‌زاده قاسم را بالاتر از حضرت اسماعیل پیامبر خدا می‌دانست.
استدلال آقای قرائتی این بود که اسماعیل در جواب پدرش که گفت فرمان خداوند آمده است که باید تو را قربانی کنم، گفت «هر چه فرمان خدا باشد» ولی امام‌زاده قاسم در جواب امام حسین در مورد شهادت می‌گوید «احلی من العسل» یعنی شهادت برایم از عسل شیرین‌تر است. بعد آقای قرائتی استدلال می‌کرد که گویا سخن قاسم مهم‌تر است، چون اسماعیل فقط گفت که هر چه خواست خدا باشد و از شیرینی این شهادت چیزی نگفت. ولی قاسم آن را شیرین هم دانست.
من فکر می‌کنم که تمام زندگی یک شخص در یک جمله خلاصه نمی‌شود. از این گذشته اسماعیل قرار بود توسط پدرش ذبح شود و این خیلی سخت‌تر است از این که کسی به مصاف دشمنانی چون سپاه یزید برود. به عبارت دیگر همین وجود دشمنانی چون یزید و ابن زیاد و ابن سعد به اندازه قابل توجهی به انسان انگیزه‌ی جنگ و شهادت می‌دهد. ولی برای اسماعیل که چنین انگیزه‌ای نیست، پس هر چه هست اطاعت از خداست و این بسیار ارزش دارد.
حالا اگر یک شهید دیگر، در جنگی دیگر، در جواب پدر یا عمویش بگوید که شهادت برایم نه تنها از عسل، که از همه لذت‌های دنیا بهتر است، آیا او چون درجه‌ی این اشتیاقش را از قاسم هم بالاتر برده است، پس از قاسم مقام برتری دارد؟ و باز چون از قاسم برتر است، از حضرت اسماعیل هم برتر است؟
من نمی‌دانم که چرا باید برای تجلیل از مقام امامان و امام‌زادگان ـ که البته مقامشان ارجمند است و من در این شکی ندارم ـ از پیامبران مایه بگذاریم؟ یعنی چرا یکی را خوار و خفیف بسازیم تا دیگری را تجلیل کنیم؟ متأسفانه در این سال‌ها این پدیده در سخنرانی‌ها و بیشتر در مداحی‌ها و نوحه‌خوانی‌ها رسم شده است و بسیار ناپسند است به گمان من.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: تأملات فکری

+ نکته‌های نگارش ـ «و» بعد از ویرگول

یک پرسش نگارشی: آیا حرف «و» عطف بعد از علامت ویرگول غلط است؟ من بسیار دیده‌ام که کسانی از کنار هم آمدن این دو می‌هراسند و در ویرایشها هر جا که این دو در کنار هم باشند، ویرگول را حذف می‌کنند. مثلاً نمی‌نویسند «بهار، تابستان، پاییز، و زمستان فصلهای سال‌اند.» در این موارد البته درست است و در اینجا ویرگول آخر لازم نیست.

ولی من در بسیار جایها به جمله‌هایی برخورده‌ام که کاربرد این دو در کنار هم را اجتناب‌ناپذیر می‌سازد. مثلاً در مصراع اول از این بیت شعر استاد براتعلی فدایی:

غافل از خویش و یار بیگانه

با دد و دیو خصم، هم‌خانه

ممکن است در حالت فعلی کسی مصراع را غلط برداشت کند، یعنی تصور کند که «این شخص، از خویش و یار بیگانه غافل است» در حالی که منظور شاعر این است که «این شخص، از خویش غافل است و یارِ بیگانه شده است.» به راستی برای این که مصراع غلط خوانده نشود، چه باید کرد، مگر این که آن را چنین بنویسیم؟

غافل از خویش، و یار بیگانه

من اخیراً در حال ویرایش کتاب «علی» از دکتر شریعتی بودم. در آن کتاب، به اقتضای این که مطالب غالباً سخنرانی بوده و بعداً به نگارش درآمده است، به جمله‌های بسیاری برخورد کردم که جز با همین ترتیب، بسامان نمی‌شد. این هم چند مثال از این قبیل. در هر یک از این موارد اگر ویرگول یا «و» را برداریم، جمله دوپهلو و یا دشواریاب می‌شود.

 

تنها علمی علم است و مورد قبول‌، و تنها فلسفه‌ای فلسفه است و مورد قبول‌، که منجر به قدرت انسان در زندگی بشود.

 

اسکندر... دارا را از بین برده و هخامنشیان را منقرض کرده و بعد هم خودش مدتی سلطنت کرده و بعد هم جانشینانش، و بعد هم شکست خوردند و رفتند.

 

پرومته‌... در کوه‌های قفقاز تنها با یک کرکسی هم‌نشین است و در زنجیر، و دایماً کرکس جگر او را می‌خورد.

 

هرگز قابل پیش‌بینی نیست که کسی که اندیشه‌ی فلسفی در این حد از عمق‌، و جهان‌بینی در این وسعت، و بینش عقلی و استدلال منطقی و عقلی در این حد از استحکام دارد، یک کارگر است یا یک سخنران و خطیب اجتماعی است‌.

 

در میان بینش‌های انسانی‌، بینش عرفانی‌، و گرایش بسیار شدید و نزدیک زمینی‌، جزئی‌نگر و اجتماعی‌، دو بینش متضادند. 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: نگارش

+ امروز با بیدل

دوستان! از منش دعا مبرید

زنده‌ام، نامم از حیا مبرید

این بیت با همه سادگی ظاهری، قدری دشواریاب است. من معنی آن را از بسیار کسان پرسیدم و نتوانستند آن را گره‌گشایی کنند.

مضمون این است که شاعر از دوستانش می‌خواهد که حتی دعا و سلام او را به معشوق نرسانند، چون آنگاه معشوق خواهد دانست که او هنوز زنده است، در حالی که شرط اشتیاق این بود که شاعر در فراق از پا بیفتد. بیدل این مضمون را در چند بیت دیگر هم بازگفته است:

روز وصلش باید از شرم آب گردیدن که ما

در فراقش زندگی کردیم و جانی داشتیم

و

بی یار زیستن، ز تو بیدل قیامت است

جرمی نکرده‌ای که توان کردنت معاف

و

از این فسانه که بی او نمرده‌ام، بیدل

قیامت است، گر آن دلربا خبر دارد

آنچه مرا باز بعد از چند سال به یاد این بیت انداخت، خواندن این غزل توسط استاد محمدحسین سرآهنگ بود که گوش می‌کردم. جالب این که استاد نیز در یکی از اجراها از این غزل، همین بیت «از این فسانه که بی او نمرده‌ام...» را به عنوان بیت شاهد می‌خواند. پس روشن است که او نه تنها معنی این بیت را به روشنی می‌دانسته، بلکه بیت‌های مشابه آن را هم سراغ داشته است. خوب است بگویم که من تا کنون پنج بار کل غزلیات بیدل را خوانده‌ام و در میان 3000 غزل بیدل، هیچ‌بیتی نمی‌توان یافت که تا بدین اندازه با بیت «دوستان از منش دعا مبرید» از نظر مضمون نزدیک باشد، و استاد همین نزدیک‌ترین بیت را یافته و خوانده است. حالا این به مدد ارتباط دایمی او با شعر بیدل بوده، یا از برکات استفاده از محضر مرحوم قندی آغا است، هر چه باشد باید به شعرشناسی و حضور ذهن او آفرین گفت و برای شادی روحش دعا کرد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: بیدل و امروز با بیدل

+ هفته‌فهم

چه ترکیب زیبا و بلیغی است این «هفته‌فهم». این را من در کابل و هرات بسیار شنیده‌ام. هفته‌فهم یعنی کسی که دیر (پس از یک هفته) می‌فهمد. یا به تعبیر مردم ایران «دوزاری‌اش دیر جا می‌افتد». خوبی این تعبیر این است که حالت صفت دارد، یعنی راحت در جمله به کار می‌رود. مثلاً می‌گویند «فلانی چقدر هفته‌فهم است» یا «ببخشید که موضوع را نفهمیدیم. ما یک کمی هفته‌فهم هستیم.»

من در فارسی ایران معادلی برای «هفته‌فهم» نمی‌شناسم، معادلی که هم موجز باشد، هم رسا و هم کارکرد نحوی مناسبی داشته باشد. البته «خنگ» هست، ولی خنگ قدری بار تحقیر دارد و البته شدت آن هم بیشتر است. هفته‌فهم الزاماً خنگ و نادان نیست. فقط قدری دیر حالی می‌شود. به همین سبب این ترکیب را می‌توان به فارسی‌زبانان ایرانی پیشنهاد کرد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: زبان فارسی

+ نکته‌های نگارش

بزرگ‌ترین عیب این جمله در کجاست؟

بهشت رضا بزرگترین قبرستان مشهد محسوب میشود.

«بزرگ‌ترین» را «بزرگترین» نوشتم؟ بله این عیبی است، ولی بزرگ‌ترین عیب نیست.

«می‌شود» را «میشود» نوشتم؟ بله، ولی این هم بزرگ‌ترین نیست.

عیب بزرگ در «محسوب می‌شود» است. «محسوب شدن» برای وقتی است که قضیه‌ای اعتباری در کار باشد، یعنی این قضیه در ذهن و زبان دیگران شکل گرفته باشد، خواه حقیقت داشته باشد  و خواه نداشته باشد.

مثلاً می‌توان گفت «در خانواده‌ی ما پدر رئیس محسوب می‌شود.» یعنی دیگران‌اند که او را رئیس خانواده به حساب می‌آورند. این قضیه موکول به پذیرش دیگران است. ولی نمی‌توان گفت «در خانواده‌ی ما پدربزرگ مسن‌ترین عضو محسوب می‌شود.» چون پیرترین شخص بودن، بسته به پذیرش یا رأی دیگران نیست، بلکه به ذات خود اصالت دارد. پس باید گفت «در خانواده‌ی ما پدربزرگ مسن‌ترین عضو است.» و به همین قیاس، «بهشت رضا بزرگ‌ترین قبرستان مشهد است.»

هدف من از نوشتن این یادداشت این بود که مسایل صوری نگارش مثل رسم‌الخط و نقطه‌گذاری، ما را از ساختار جملات و معنی کلمات غافل نکند. این را مخصوصاً برای کسانی می‌گویم که دغدغه‌ی شدید جدانویسی یا سرهم‌نویسی دارند و مهم‌ترین موضوع برایشان این است که مثلاً «کتابفروشی» بنویسند یا «کتاب‌فروشی»؛ «زندگی» بنویسند یا «زنده‌گی».

من نمی‌گویم رسم‌الخط مهم نیست، بلکه می‌گویم آنچه مهم‌تر است، انتخاب کلمات مناسب، ساختار درست جمله و روانی و زیبایی نثر است. این‌ها باید دغدغه‌های اصلی ما در نگارش و ویراستاری باشد.

باری در جلسه‌ای از جناب دکتر شفیعی کدکنی در مورد رسم‌الخط پرسیدند و این که چرا گاهی رسم‌الخط ایشان در چند کتاب مختلف یکسان نیست. ایشان گفت که در این مورد بسیار بی‌اعتناست. ممکن است در یک سطر «می‌شود» بنویسد و در سطری دیگر «میشود». رسم‌الخط او حتی در یک مقاله یا پاراگراف هم یکسان نیست. همین مقدار هم که رسم‌الخط در هر کتاب یکدست است، حاصل کار ویراستاران است.

ولی این مانع نمی‌شود که دکتر شفیعی کدکنی زبردست‌ترین پژوهشگر در زمینه‌ی ادبیات فارسی در عصر حاضر باشد با نثری بسیار فصیح، روان و زیبا.

پس سخن را خلاصه کنم. نگذاریم که رسم‌الخط برای ما حجاب شود و ما را از دیگر ظرایف و دقایق نگارش بازدارد. انتخاب درست واژگان و چیدن مناسب آن‌ها در جمله و آنگاه ترکیب داخلی و مجموعی جملات، خیلی مهم‌تر است.

البته این نکته را هم بگویم، تا باز از آن طرف بام نیفتیم. جناب دکتر شفیعی با همه بی‌اعتنایی شخصی به رسم‌الخط، آن را از سر مفاخره و به عنوان یک خصلت خوب طرح نکرد. ایشان گفت که خودش چنین است، ولی در همان حال، کتاب‌هایش را به ویراستار می‌سپارد. منظور من در این یادداشت نیز خوار انگاشتن مسایل صوری نگارش نیست، بلکه توجه به بعضی نکات مهم است که ممکن است در سایه‌ی مسایل صوری پنهان بماند. 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: نگارش

+ برزگر مزرع شعر و ادب

نگاهی به «فصل عطش‌»، مجموعه شعر امیر برزگر خراسانی‌

 این نقد در فروردین 92 در شماره 8 ماهنامه «اقلیم نقد» چاپ شده است.

 زاده‌ی کاوه‌ی حدادم و بنیان‌کن ظلم‌

گرچه در مزرعه‌ی شعر و ادب برزگرم‌

 تمهید

از آن هنگام که کتاب «فصل عطش‌» از شاعر نام‌آور، جناب امیر برزگر خراسانی را به اشاره‌ی فروتنانه‌ی خودشان برای نقد بر سر دست گرفته‌ام‌، مرا ترسی شفاف در خود فراگرفته است‌، از این که نتوانم مراتب شاگردی را آن‌گونه که شایسته است به جای بیاورم‌، چون نیک به خاطر دارم که اولین شاعری که شعرم به نیت نقد به رؤیت او رسید و اولین راهنمایی و نقد را از جانب او داشته‌ام و آن هم به صورت مکتوب و توأم با ملاطفتی که یک پیشکسوت نسبت به یک جوان گمنام و نوخاسته می‌کند، جناب برزگر بوده است‌، در قریب به 27 سال پیش که آن جوان نوخاسته اول بار در شب شعری با شاعری از شاعران امروز هم‌کلام شد و آثارش را برای نقد به او سپرد.

     باری‌، آنچه به این هراس می‌افزاید، این است که مسلماً نه خود ایشان می‌پسندند و نه مخاطبان این نقد انتظار دارند که سایه‌ای از آن خاطرات بر سر این نقد سنگینی کند. و من نیز می‌کوشم که این ادای دین را به شکلی برگزار کنم که شایسته‌ی مقام نقد باشد.

 (به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: نقد کتاب