محمدکاظم کاظمی


+ گمشده

شعری تازه، نذر حضرت خدیجه کبری

تن و جان و سر و مالم به فدای قدمت

ای شریک دو جهانم! کم ما و کرمت

از تماشای چه گلزار فراز آمده‌ای؟

بوی گل می‌دهد امروز، دم و بازدمت

دست تنهای بشر! دست مرا هم بپذیر

و از این دست، مبادا برسد هیچ غمت

شعب دلخواه! من و رنج مرا در بر گیر

شهر گمراه! تو خوش باش به سنگ و صنمت

کفنی نیست اگر، پیرهن دوست که هست

مرگ محتوم! بیا، با دل و جان می‌خرمت

دخترم! بخت تو خوش باد که تا دامن حشر

عالَمی سینه‌زنان‌اند به گِرد علمت

من میان دل مردان و زنان گم شده‌ام

از تو گم گشته اگر سنگ مزار و حرمت

27 تیر 92، 10 رمضان 1434
سالگرد وفات حضرت خدیجه کبری
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی
comment مهربانی‌ها () لینک

+ سلمان

برای سلمان فارسی

بیا باران شو و جاری شو و بردار سدها را

به پیکارِ «نخواهد شد» بیاور «می‌شود»ها را

ببین، کورُش هم اینجا خواب بیداری نمی‌بیند

به سوی زندگی بشتاب و بگذار این جسدها را

تو را بانگ بلال از دور سوی خویش می‌خواند

برای خسروان بگذار لحن باربدها را

صدای روشنی می‌آید از ژرفای نخلستان‌

سبد بردار پر کن از مناجاتش سبدها را

غریبی در دیار خویشتن‌؟ مهمان شهری شو

که «اهل بیت‌» می‌خوانند آنجا نابلدها را

کرامت را ببین‌، پیغمبران شهر دانایی‌

به تدبیر تو می‌بندند راه عبدودها را

مشهد، 29 آذر 91
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ واصف باختری و شعر نو

این بخشی از مقاله‌ی «پنج چهره در شعر نو افغانستان‌» است‌، با مختصر ویرایشی‌، برای ارائه در بزرگداشت استاد باختری از طرف کانون آیینه در سال 1390.

بدون تردید، در میان شاعران هم‌عصر خویش‌ در افغانستان، واصف باختری جدّی‌ترین و حرفه‌ای ترین برخورد را با شعر نو داشته است‌، به ویژه با شعر نیمایی‌. در شعر او، هم رعایت دقیق قواعد صوری شعر نیمایی دیده می‌شود و هم نمادگرایی خاص این نوع شعر، و ارزش این دومی از اولی کمتر نیست‌.

     شعر نیمایی باختری از لحاظ قواعد و اصول‌، بی‌عیب‌ترین شعری است که من در تاریخ شعر نو افغانستان دیده‌ام‌. او هم شیوه‌ی مصراع‌بندی خاص این قالب را می‌شناسد و رعایت می‌کند و هم در قافیه‌آرایی اصول و قواعدی در کارش دارد. این چیزی است که در کار بسیاری دیگران دیده نمی‌شود. شعر بسیاری از نیمایی‌سرایان ما در سال‌های نخست‌، بیش از آن که مطابق مصراع‌بندی نیمایی باشد، مطابق شعر «باران‌» گلچین گیلانی است‌.


     یکی دیگر از امتیازهای باختری‌، بیان نمادین اوست که در دیگران تا بدین پایه و مایه دیده نمی‌شود. مهم این نیست که او را از این نظر متأثر از نیما و پیروان او بدانیم یا ندانیم‌. مهم این است که شاعر ما در پناه این نمادها توانسته از صراحت و مستقیم‌سرایی بپرهیزد. شعر «خوان هفتم و آنگاه‌...» از کتاب دروازه‌های بسته‌ی تقویم می‌تواند نمونه‌ی خوبی برای این نمادگرایی باشد. عوامل و عناصر اصلی این شعر، سپیده‌، ماه‌، تگرگ‌، آفتاب‌، تندر، باد، نور و نمادهایی از این دست هستند و شاعر با شخصیت‌بخش به اینان‌، جریان شعر را بدون دخالت عناصر انسانی‌، پیش می‌برد. این هم یک پاره از شعر:

     چریک آفتاب‌

     ـ سپهبد ستبر سینه‌ی سپهر ـ

     که در کمین ستاده‌بود

     به سوی یاغیان تندر و تگرگ‌

     هزارها عمود آتشین فکند

     O

     پس از گریز یاغیان تندر و تگرگ و باد

     که برترین چکاد

     سلام گرم آفتاب را پذیره شد

     جوانه‌ای که از تگرگ و باد تازیانه خورده بود

     به شانه‌ی نسیم سر نهاد و گفت‌

     خوشا خوشا که آفتاب چیره شد

     (دروازه‌های بسته‌ی تقویم‌، صفحه‌ی 34)

     به‌راستی چه چیزی شاعر ما را بدین بیان نمادین وادار کرده‌است‌؟ بعضی منتقدین‌، انتخاب این نوع بیان در کار شاعران داخل افغانستان را ناشی از اختناق و سنگینی سایه‌ی حاکمیت می‌دانند. البته این برداشت درست می‌نماید، چون به راستی در شعر بارق شفیعی و سلیمان لایق و اسدالله حبیب و دیگر طرفداران رژیم حاکم‌، بدان مایه پوشیده‌سرایی دیده نمی‌شود که در شعر باختری و عاصی و دیگر معارضین دیده می‌شود. ولی نباید برخورد هوشیارانه‌ی باختری با شعر و عناصر آن را نیز نادیده گرفت‌. این را شعرهایی که شاعر ما پس از برداشته‌شدن تیغ سانسور و اختناق سروده هم تأیید می‌کند.

     امّا نمادگرایی باختری‌، گاهی شعر را از دنیای حقیقی‌، عینی و ملموس ما دور کرده‌است و این خطری است که همه سمبولیست‌ها را تهدید می‌کند. این‌جا گویا شاعر یک دنیای مجازی خلق می‌کند که در آن‌، همه‌ی پدیده‌ها جاندار هستند، ولی در مقابل از انسان چندان خبری نیست‌. البته ما در این دنیای مجازی‌، احساس‌ِ زندگی می‌کنیم‌، ولی زندگی‌ای بدون حضور انسان‌، و این کمی ناخوشایند است‌. این مشکل به‌ویژه وقتی مضاعف می‌شود که نمادگرایی فقط با کمک عناصر طبیعت مثل ماه و خورشید کوه و درخت صورت گرفته باشد. چنین است که در شعر باختری‌، حضور ملموس مردم‌، زندگی و چشمدیدهای عینی شاعر حس نمی‌شود، مگر در شعرهای اخیر که از قماشی دیگرند.

     به واقع شعر باختری یک تصویرسازی مضاعف دارد، یعنی هم کل‌ّ فضا یک فضای مجازی و نمادین است و هم شعر در محور افقی از تصویرسازی‌های فشرده بهره دارد. این یکی از دلایل پیچیدگی و ابهام شعر باختری است‌، همان ابهامی که شاعر ما بدان شهرت یافته است‌. یک نمونه از این نوع شعر، «دروازه‌های بسته‌ی تقویم‌» است و دیگری‌، «و صدا، صدای شکستن بود...» که من از نخستین‌، پاره‌ای را نقل می‌کنم‌:

     اگر به نیمه‌شبی دیدی‌

     که در گریز شبیخونیان منطق نور

     شکیب خانه‌نشینان ـ سکوت پردگیان ـ

     به گوش پنجره‌ها گفت‌

     صدای نبض نجابت خموش‌تر بادا

     و دست حادثه نوزاد بذر رابطه را

     ز بام فاجعه افکند

     به سوگواری ما خنده‌ات دریغ مباد

     O

     گفتیم که شاعر غالباً یک دنیای مجازی و برین می‌آفریند. به همان اندازه که عناصر خیال در این دنیای مجازی از محیط زندگی و تجربیات عادی مردم فاصله دارند، زبان هم به‌ناگزیر فاصله می‌یابد و این است یکی از دلایل فاخر بودن زبان باختری‌. کسانی که فقط و فقط از روی ظواهر قضاوت می‌کنند، باختری را در زبان‌، تحت تأثیر مهدی اخوان ثالث می‌دانند. من تصوّر می‌کنم که تأثیر فضای تصویری شعر باختری بر زبانش بیشتر مؤثر بوده است‌.

     یکی دیگر از وجوه جدّیت باختری در کار، وسواس و دقّت او در ساختار صوری شعر است‌. شعر برای او فقط یک ابزار نیست‌، یک هدف هم هست‌. به همین لحاظ شعرهایش غالباً سنجیده‌اند و همراه با پرداخت‌های صوری‌، به‌گونه‌ای که صرف نظر از محتوا، می‌توان از صورت‌شان هم بهره‌ها برد و چیزها یاد گرفت‌.

     و باز از وجوه امتیاز باختری‌، پرداختن جدّی و حساب‌شده به شعر منثور یا همان شعر سپید است‌. او در این قالب نیز از تجربیات شاعران توانای زبان فارسی بی‌بهره نمانده است‌.

     باری‌، سیری در شعر واصف باختری‌، نشان می‌دهد که او کسی نیست که از سر تفنّن به شعر روی آورده باشد و پس از مدتی یا درجا بزند و یا کناره بگیرد. همواره حضور داشته‌، شعر سروده و کوشیده شعرش را از هر حیث به کمال برساند. شعرهای تازه‌ی او به نسبت شعرهای پیشین‌، بهره‌مندی بهتری از تجربیات عینی شاعر دارند و دیگر آن فضای کدر و متراکم تصویری در آن‌ها غلبه ندارد. «و خورشید را باید آویخت‌...» یک نمونه‌ی خوب از این گونه شعر است و یادگار پنج‌سال سیاهی و نکبت در کشور. این هم پاره‌ای از آن شعر تا با مقایسه‌ی آن با شعر «دروازه‌های بسته‌ی تقویم‌» دریابیم که تصویرها تا چه مایه به سوی شفافیت و عینیت حرکت کرده‌اند:

     چناران این بیشه‌ها باید از پا درآیند

     که با برگهاشان‌

     چرا پنجه‌ی بادها می‌زند دف‌

     و در هر خیابان چرا می‌کشند از کران تا کران صف‌

     و خورشید را باید آویخت از دار رنگین‌کمان‌ها

     که بی‌معجر از حجله‌ی خاوران می‌برآید

     و دستان باد شبانگاه را

     بریدن سزاست‌

     که دزد است و از باغها برگ گل می‌رباید!

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢

+ سایت خانه شعر خراسان

سایت خانه شعر خراسان گشایش یافته است. آرزومند توفیق دوستان در این کار هستیم.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢
کلمات کلیدی:

+ من و استاد سرآهنگ

گاهی آرزوهای آدمی چه دیر برآورده می‌شود، زمانی که دیگر مجال بهره‌مندی از آن را نداریم.

حوالی سال 64 بود که من به طرزی عجیب شیفته‌ی آهنگ‌های استاد محمدحسین سرآهنگ شدم، با شنیدن فقط یک نوار از استاد که ما از کابل آورده بودیم و این تنها دارایی‌ام از کارهای او بود. خوب آهنگهای استاد هم که طولانی است. پس هر نوار یعنی پنج آهنگ. و من دیگر با چه عطشی افتادم به دنبال آهنگ‌های استاد که در ایران بسیار سخت نایاب بود، چون هنوز شناخته نشده بود. اقوام هم که ترانه‌های جوان‌پسند داشتند.

 

منبعی که به زودی یافتم، برنامه‌های رادیو کابل بود که در مشهد هم شنیده می‌شد و کار هر شب من شده بود شنیدن تمام برنامه «زمزمه‌های شب‌هنگام» و برنامه «موسیقی کلاسیک» رادیو کابل، به امید این که گاه به گاه غزلی از استاد پخش کند، که آن هم گاه نیمه پخش می‌شد ـ چون طولانی بود ـ  و گاه پارازیت داشت و گاه وسطش اصلاً سوت می‌زد. گاه حتی اتفاق افتاده بود که خانه یکی از اقوام مهمان بودیم و من با نوار خالی آنجا می‌رفتم و رادیویشان را در آن ساعت طلب می‌کردم. حتی یکی دو بار موقع پخش برنامه به خانه برگشتم تا آهنگ استاد از دستم نرود و بعد مثلاً می‌دیدم که آن شب آهنگی تکراری یا ناقص پخش کرد.

یک بار به خاطرم هست که از جایی با عجله به خانه آمدم و دیدم که اواخر آهنگی است تازه که بسیار هم زیبا بود، ولی فقط چند دقیقه‌ی آخرش را شنیدم و ضبط کردم: «جز سوختن به یادت مشق دگر ندارم». تأسفی که به خاطر دیر رسیدن به این آهنگ خوردم، اکنون برایم وصف ناکردنی است. باز مدتها پای رادیو کشیک کشیدم تا نسخه‌ی کامل آن آهنگ را یافتم.

آهنگ‌هایی که از کاست‌های دیگران ضبط می‌کردم هم ماجراها داشت. اول‌ها که ضبط دوکاسته نداشتیم. یک ضبط صوت قرض می‌کردم و دو تا ضبط جلو هم می‌گذاشتم و ضبط می‌کردم. بعد مثلاً وسط ضبط آهنگ، هواپیما از آسمان می‌گذشت و کار خراب می‌شد. گاهی هم می‌رفتم به خانه اقوامی که ضبط داشتند و در واقع خودم را تحمیلی مهمانشان می‌کردم برای ضبط چند آهنگ.

و به این ترتیب، نوارهای استاد سرآهنگ من رو به ازدیاد رفت. دو نوار شد، سه تا شد و همین طور در طی ده سال یا بیشتر، به سی نوار رسید.

بسیاری از دوستان ایرانی با استاد سرآهنگ با همین نوارها آشنا شدند. به خاطرم هست که به تهران رفتم و دوستانی مثل یوسفعلی میرشکاک، هادی سعیدی کیاسری، برادران موسوی و دیگران سخت دنبال آهنگ‌های استاد می‌گشتند. آن نوارهایم مدتی دست آن دوستان گشت. در همین سفرهای تهران بود که بسیاری از آهنگ‌های خوب استاد را با کیفیت عالی از استاد عبدالوهاب مددی گرفتم.

باری، در آن سال‌ها هیچ نمی‌توانستم حدس بزنم که روزی فرا می‌رسد که دوستی در پاییز 1391 حدود چهارصد آهنگ از استاد را در یک فلش مموری در اختیارم می‌گذارد. و اگر هم حدس می‌زدم، شاید نمی‌توانستم باور کنم که در آن سال 1391 حدود یک ماه می‌گذرد و من فرصت شنیدن و حتی تفکیک این آهنگ‌ها را پیدا نمی‌کنم که ببینم چقدر از آنها تکراری است و چقدر تازه، تا این که در این ایام این فرصت دست می‌دهد.

گویا برای ما انسان‌ها مقدر شده است که وقتی آرزوی سالیان سال را برآورده می‌بینیم که دیگر فرصت و مجال بهره‌مندی و التذاذ کامل از آن را نداریم. من اگر هزار آهنگ از استاد را هم به دست بیاورم، نمی‌توانم لذتی را که اول بار با شنیدن آهنگ «بهار آن دل که خون گردد به سودای گل رویی» بردم، تجربه کنم.

و یک چیز دیگر هم خوب روشن می‌شود. لذت بردن از یک پدیده، همواره با بهره‌مندی کامل از آن مربوط نیست، بلکه گاه یک جرعه آب لذتی دارد که یک اقیانوس هم ندارد. بستگی به این دارد که چقدر تشنه‌اش باشی. به قول مولانا: آب کم جو، تشنگی آور به دست.

به راستی گاهی نباید در این که امکانات فنی جدید به راستی لذت‌آفرین هستند شک کنیم؟ یک نوار آهنگ را باید سراسر گوش می‌کردیم. نمی‌شد مرتب و به سهولت دستگاه‌های جدید، آهنگ‌ها را عوض کرد یا تند تند گوش کرد. پس لذت ما یک لذت عمیق بود. کاملاً در جوّ آن قرار می‌گرفتیم و مسحور می‌شدیم. این هم نتیجه‌ی ناگزیر دیگری است که من از این جریان می‌گیرم.

و یک نتیجه‌ی دیگر. در آهن سالها بسیار وقتها که نواری یا مجموعه‌ای از استاد سرآهنگ به دستم می‌رسید، آهنگ‌های تازه‌ای برایم داشت. حالا دیگر کمتر اتفاق می‌افتد. از این 400 آهنگ جدید، حدود نیمی را بررسی کرده‌ام و فقط یک آهنگ تازه یافته‌ام که نداشتم. با این وصف می‌توانم بگویم که من دیگر تقریباً همه آهنگ‌های استاد را دارم؟‌ یا هنوز چیزهایی هست که من نشنیده‌ام؟

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: موسیقی افغانستان

+ جلسه نقد کتاب این هفته

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: گزارش