+ در مرز حقیقت و مجاز
نگاهی به شعر «آب» سهراب سپهری
آب را گل نکنیم:
در فرودست انگار، کفتری میخورد آب.
یا که در بیشة دور، سیرهای پَر میشوید.
یا در آبادی، کوزهای پُر میگردد.
آب را گل نکنیم:
شاید این آب روان، میرود پای سپیداری، تا فروشوید اندوه دلی.
دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.
زن زیبایی آمد لب رود،
آب را گل نکنیم:
روی زیبا دوبرابر شدهاست.
چه گوارا این آب!
چه زلال این رود!
مردم بالادست، چه صفایی دارند!
چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!
من ندیدم دهشان،
بیگمان پای چپرهاشان جاپای خداست.
ماهتاب آنجا، میکند روشن پهنای کلام.
بیگمان در ده بالادست، چینهها کوتاه است.
مردمش میدانند، که شقایق چه گلی است.
بیگمان آنجا آبی، آبی است.
غنچهای میشکفد، اهل ده باخبرند.
چه دهی باید باشد!
کوچهباغش پُرِ موسیقی باد!
مردمان سر رود، آب را میفهمند.
گِل نکردندش، ما نیز
آب را گل نکنیم.
شعر «آب» از سهراب سپهری، دارندة خاصیتی جادویی است که در معدودی از آثار دورانهای کهن و یا امروز شعر فارسی میتوان یافت، یعنی قابلیت مصداقیافتن همزمان به حقیقت و مجاز.
منظور ما از این قابلیت چیست؟ این است که شعر از سوی خواننده، هم میتواند توصیفی ساده از یک واقعیت باشد و هم میتواند کاملاً نمادین دانسته شود.
ببینید، وقتی شاعر میگوید «آب را گل نکنیم» میتوان تصوّر کرد که شاعر به راستی از گل نکردن آب در یک جویبار سخن میگوید و فراتر از آن، منظوری نداشته است. (دقت کنید که میگویم میتوان تصوّر کرد و نه این که به واقع چنین است.)
اما از سویی دیگر، میتوان تصوّر کرد و حتّی مدّعی شد که همه عناصر موجود در این شعر، حالتی نمادین دارند و در ورای هر یک، باید در پی حقیقتی دیگر بود. مثلاً این «آب را گل نکنیم» میتواند برای عوالم و حالات بسیاری از زندگی فردی و اجتماعی ما کاربرد مییابد.
شاید در آغاز به نظر بیاید که حفظ این دو خصوصیت متقابل، آنقدرها هم دشوار نیست، ولی اگر با یک بررسی اجمالی در گنجینة شعر فارسی، در پی شعرهایی باشیم که قابلیت حمل بر حقیقت و مجاز را به صورت توأم دارند، بسیار دست پُر بر نمیگردیم.
بسیار دور نمیرویم. حتی در همه شعرهای سهراب سپهری این دوگانگی متعادل را نمیتوان یافت. مثلاً شعر «مسافر» (و به ویژه ابتدای آن) جنبة حقیقی قوی دارد، ولی آنقدرها قابل حمل به مصادیق مجازی دیگر نیست.
اتاق خلوت پاکی است
برای فکر، چه ابعاد سادهای دارم
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم
کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچهای
نشست.
و در مقابل، برای شعر «نشانی» میتوان بسیار مصداقهای مجازی تراشید، ولی نمیتوان آن را توصیفی از یک واقعیت دانست.
«خانة دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخة نوری که به لب داشت، به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
«نرسیده به درخت،
کوچهباغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازة پرهای صداقت آبی است.
به واقع رسیدن به چنان بیانی در یک شعر، همانند این است که پاره آهنی را میان دو قطب آهنربا به گونهای نگه داریم که به سوی هیچکدام کشیده نشود و شما اگر این کار را تجربه کردهایم، میدانید که تا چه مایه دشوار است.
باری، تا جایی که من دیدهام، بسیاری از شعرهای خوب فارسی، همانهاییاند که این خاصیت در آنها یافت میشود. من از شعرهای معروف عصر حاضر، مشخصاً به «آی آدمها» از نیمایوشیج، «کسی که مثل هیچکسی نیست» از فروغ فرّخزاد، «اسب سفید وحشی» از منوچهر آتشی، «زمستان» از مهدی اخوان ثالث و «روز ناگزیر» از قیصر امینپور اشاره میکنم.
ولی این خاصیت در شعر «آب» از کجا فراهم شده است؟ به گمان من از آنجا که شاعر به مظاهر عینی زندگی پرداخته است. در این شعر، بسیاری از لحظات واقعی و ملموس را مییابیم که البته به طرزی شاعرانه تصویر شده است. این که کبوتری آب بنوشد یا درویشی نان در آب تر کند و یا زنی کوزه به دوش بر لب آب بیاید، چیزی است که در این دنیا بسیار اتفاق میافتد. اینجا دیگر شاخة نوری بر لب رهگذری در کار نیست که به تاریکی شنها بخشیده شود و ما به تردید افتیم که این نماد، حاصل چه حقیقتی است.
ولی شاعر با اینهمه درنگکردن در جزئیات و چشمدیدهای ملموس، از ایجاد ظرفیتهای مجازی برای کلام هم غفلت نکرده است. او به واقع میکوشد که با هنرمندیها و آشناییزداییهای بیانی، در سرتاسر شعر، این را هم گوشزد کند که بسیار سرگرم همین واقعیت نمانیم و در پی مصداقهای دیگری نیز باشیم. مثلاً «گل کردن آب» یادآور یک ضربالمثل نیز هست و به طور ضمنی، میتواند «ماهی گرفتن اشخاص سودجو» را هم یادآور شود. یا در جایی دیگر، میگوید «غنچهای میشکفد، اهل ده باخبرند». به واقع او گاهی اندکی از واقعیت فاصله میگیرد، تا ما بالاخره فراموش نکنیم که یک شعر را میخوانیم و باید در پی تعمیمدادن آن به چیزهای گوناگون باشیم. شاید میتوانست به نحوی بگوید «حتی اگر بچهای متولد میشود، همه باخبر میشوند» و در آن صورت، البته بیان عینیتر میبود و نزدیکتر به واقعیت، ولی دیگر این قابلیت توسّع را نداشت، در حالی که «غنچه» را میتوان هر چیزی تصوّر کرد و هر برداشتی از این عبارت داشت.
به همین گونه، میتوانست به نحوی بگوید «کوچهباغش پُر آوازهای کوچهباغی باد» ولی در آن صورت دیگر دامنة مصادیق شعر محدود میشد و ظرفیت تأویلهای مجازی را نداشت.
q
ولی این همة قصه نیست و شعر «آب» علاوه بر این خاصیت جادویی و کمیاب، بعضی بدایع دیگر نیز دارد. یکی از اینها، جامعیت شعر از لحاظ پرداختن به جلوهها و جنبههای مختلف موضوع است. شعر بسیار بلند نیست، ولی در آن بسیاری از جوانب یک زندگی ساده و طبیعی به تصویر کشیده شده است. حالا ما بگوییم این یک زندگی روستایی است یا یک زندگی شهریِ بیآلایش (در برداشت نمادین از شعر) فرقی نمیکند. مهم این است که در آن احساسات و ارزشهای متفاوتی را میتوان یافت. در نیمة اول شعر که به واقع جنبة هشدار دارد، هم مراعات همنوعان را میتوان یافت، هم مراعات دیگر جانداران و اجزای طبیعت را. کفتری که آب میخورد، کوزهای که پر میشود، سپیداری که منتظر آب است و درویشی که نان در آب زده است، همه یک مجموعه را کامل میکنند. در کنار این احساسات انساندوستانه و بل جهاندوستانه، البته سهراب سپهری از جمالدوستی و تغزّلی بسیار لطیف نیز فراموش نمیکند، در «روی زیبا دوبرابر شده است.» به راستی این «زیبا» میتواند اسم آدمی هم باشد، و ما میدانیم که در میان مردم روستا این اسم رایج است.
در نیمة دوم شعر نیز که البته جنبة تشویقی دارد، شاعر به جوانب مختلفی از یک زندگی آرمانی اشاره میکند. آن مردم صداقت دارند; از حال همدیگر باخبرند; خداباور هستند; دزدی نمیکنند (دیوارهایشان کوتاه است); ارزش زیبایی و عشق را میدانند (میدانند که شقایق چه گلی است); و مهمتر از همه نسبت به پیام اصلی این شعر وقوف دارند و با آنکه اهل بالادست هستند (و این خود معنی ضمنی دیگری دارد) آب را برای پاییندستان گل نمیکنند.
q
و در کلام آخر، باید اشاره کنم به بعضی هنرمندیهای زبانی و موسیقیایی شاعر در این سروده. این شعر به واقع یک اثر نیمایی است، هرچند مصراعبندی آن کمابیش با شکل پیشنهادی نیمایوشیج تفاوتی دارد، بدین معنی که در بسیار جایها، چند جمله که بنا بر مقتضای وزن خویش میتوانستند مصراعهایی مستقل باشند، در یک سطر نوشته شدهاند. مسلماً شاعر در شعر نیمایی آزادی شعر سپید را ندارد; ولی همین، گاهی برایش توفیقهایی اجباری میآورد. مثلاً او ناچار میشود به جای «تا بشوید اندوه دلی»، بگوید «تا فروشوید اندوه دلی» و این البته زبان را برجستهتر ساخته است. همینگونه است آنجا که باید میگفت «درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب» و بناچار میگوید «دست درویشی...» و بدین ترتیب، ضمن رعایت وزن، یک مجاز هم به کار برده است، یعنی نسبت دادن فعل به دست، نه به خود شخص. پس ملاحظه میکنید که این تنگناهای وزن و قافیه آنقدرها هم برای یک شاعر خوب نگرانکننده نیست.
در کنار اینها باید اشاره کرد به تناسبهایی از نوع تقارن «پَر میشوید» و «پُر میگردد» در دو مصراع پیاپی در آغاز شعر; واجآرایی با تکرار صامت «ش» در سطر «چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد» و با تکرار صامت «پ» در مصراع «بیگمان پای چپرهاشان جاپای خداست.» ضمن این که در اینجا میان «پای» و «جاپای» هم تناسبی است.
اگر از اصطلاحات قدما استفاده کنیم، میتوانیم گفت که این شعر، ردّالمطلع زیبایی هم دارد و این مصراع «آب را گل نکنیم» به واقع نیمة دوم شعر را به نیمة اول پیوند میدهد و دایره را کامل میکند.
+ مطلبی درباره مهاجرین افغانستان
دوستان را به خواندن این مطلب از جناب محسن عباسپور دعوت میکنم
http://7rah.blogfa.com/post-20.aspx
آنچه در مورد این نوشته مهم است، این است که نویسندهاش یکی از همزبانان ایرانی ماست.
+ عرس بیدل در تهران
این گزارش در همان ایام برگزاری مراسم نوشته شد، ولی انتشارش در وبلاگ به تاخیر افتاد به واسطه این که بخش رسمی آن در روزنامه جام جم و سپس سایت در دری منتشر شد و ترجیح دادم که آن را بلافاصله در وبلاگ نگذارم. البته گزارش غیررسمی در جایی منتشر نشده است.
1. گزارش رسمی
سومین کنگره بزرگداشت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل شاعر بزرگ زبان فارسی، در روزهای چهارشنبه و پنج شنبه 15 و 16 آبان در تهران برگزار شد.
عرس بیدل مراسمی است سنتی که در نقاط گوناگون قلمرو زبان فارسی همچون هندوستان و افغانستان و تاجیکستان برای تجلیل از این شاعر برگزار می شود و با شعرخوانی و سخنرانی و اجرای موسیقی همراه است. اما آنچه در سالهای اخیر با این عنوان در تهران برگزار شده است، به واقع ترکیبی است از یک عرس سنتی و یک همایش علمی و به همین جهت کارکردی دوگانه داشته است. هم شعرخوانی و هم اجرای موسیقی در خود داشته است و هم ارائه مقالات پژوهشی درباره بیدل و شعر او. آنچه به تنوع و جامعیت این برنامه افزوده است، حضور بیدل شناسانی از تمام گستره زبان فارسی در داخل و خارج ایران است، به ویزه از کشورهای افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان، هندوستان و پاکستان.
باری، امسال عرس بیدل از سوی کانون ادبیات ایران و با همکاری سازمان میراث فرهنگی و رادیو فرهنگ در تالار وزرات کشور در تهران برگزار شد و با توجه به دو روز برگزاری در دو روز، چهار بخش داشت: افتتاحیه، اختتامیه و جلسات ارائة مقالات. در یک چشم انداز کلی می توان محتوای برنامه های این همایش را چنین دسته بندی کرد:
1. سخنرانیهای بانیان و حامیان کنگره همچون هادی سعیدی کیاسری مسئول کانون ادبیات ایران و دبیر همایش، مهندس اسفندیار رحیم مشایی معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان میراث فرهنگی و دکتر حسن خجسته معاون صدای جمهوری اسلامی ایران.
2. سخنرانیهای بیدل پژوهان و استادان برجسته قلمرو زبان فارسی همچون دکتر جلال الدین کزازی و دکتر ابراهیم خدایار از ایران؛ استاد افتخار حسین عارف از پاکستان؛ استاد عبدالعزیز مهجور از افغانستان؛ دکتر عسکر حکیم از تاجیکستان؛ دکتر محمداقبال و پروفسور انوار احمد از هند. البته به اینها باید افزود بعضی از شاعران و پزوهشگران افغانستان مقیم کشورهای غربی را که متاسفانه در جدول برنامه های کنگره به جای انتساب به کشور همزبان افغانستان، به آن کشورهای غربی انتساب یافته بودند و این هیچ خوب نبود، هرچند جنبه بین المللی بودن عرس بیدل را پررنگ تر نشان می داد.
3. شعرخوانی شاعرانی از این قلمرو وسیع زبانی همچون علی موسوی گرمارودی از ایران، حمیرا نکهت دستگیرزاده از افغانستان و خالد نجار از تونس.
4. اجرای موسیقی سنتی افغانستان به سبک غزلخوانی و آن هم با غزلهای بیدل که از بخشهای اصلی جلسات سنتی عرس بیدل در افغانستان بوده است. در این برنامه استاد الطاف حسین (فرزند استاد محمدحسین سرآهنگ) و استاد شریف غزل با بیدل خوانی خویش تنوع و جذابیتی خاص به برنامه ها بخشیدند.
5. و بالاخره یکی از برنامه های مهم و تاثیرگذار این همایش، دیدار مهمانان آن با دکتر محمود احمدی نژاد ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران بود که به راستی از حامیان و مشوقان دایمی این کنگره بوده است. در این جلسه از سوی اندیشمندان کشورهای مختلف، بر ضرورت تاسیس بنیاد بین المللی بیدل پزوهی در ایران تاکید شد و این تقاضا، با وعده قطعی ایشان مبنی بر تشکیل این بنیاد و حمایت دولت از آن، پاسخی امیدوارکننده و دلگرم کننده یافت.
در مجموع این سومین برنامه عرس بیدل در ایران به نسبت عرس قبلی که نگارنده این سطور در در آن نیز حضور داشت دارای تنوع و جامعیتی خاص بود. یکی از جلوه های امیدوار کننده آن حضور جدی یک نسل از پزوهشگران جوان ایرانی بود که بعضی از آنان همچون دکتر سید عبدالحمید ضیایی و شروین وکیلی مقالاتی به راستی عالمانه و بدیع ارائه کردند و این، نفوذ قابل توجه بیدل به جامعه دانشگاهی ایران را نوید می دهد.
هم چنان پوشش رسانه ای برنامه بسیار خوب بود و ایران صدا و رادیو فرهنگ با حضور دایم عوامل خویش در محل برگزاری کنگره به ارائه مستقیم برنامه های آن پرداختند.
البته ضروری می نماید که به بعضی کاستیهای همایش امسال نیز اشاره کنیم و امیدوار باشیم که در برنامه های آینده آنها را رو به کاهش ببینیم.
همانند غالب همایشهایی که در کشورهای ما برگزار می شود، این برنامه نیز تا حدودی شخصیت محور به نظر می آمد و گاهی (نه همیشه) اولویت بندی ها در سخنرانیها و دیگر برنامه ها، بیشتر بر اساس نام اشخاص بود تا سخنانی که بر زبان می آوردند یا مقاله ای که ارائه می کردند. البته چنان که گفته شد باید پذیرفت که این از خاصیتهای نهادینه شده در همایشهای ماست.
منظم نبودن برنامه ها هم عارضه دیگری بود که ما همیشه بدان مبتلاییم. مثلا دومین نشست این کنگره با حدود دو ساعت تاخیر شروع شد و این البته ارائه بعضی مقالات را در تنگنای وقت قرار داد. مسافت بسیار میان محل اقامت مهمانان و محل برگزاری جلسه و نیز رعایت نکردن وقت منظور شده برای سخنرانی حتی از سوی مسئولان و صاحبان جلسه که به ایراد سخن می پرداختند نیز عاملی دیگر برای این تنگنای وقت بود. به واقع گاه چنین به نظر می آمد که صاحبخانه بخشی از سهم وقت مهمان را به خود اختصاص می دهد.
اکنون با تقاضاهایی که مطرح شده و وعده هایی که از سوی مسئولان امر داده شده است، تشکیل بنیاد بین المللی بیدل پژوهی آن قدرها دور از دسترس به نظر نمی رسد و ما امیدواریم که این وعده ها به زودی تحقق یابد. حقیقت این است که با وجود شهرت بسیار بیدل در حوزه زبان فارسی و خارج از آن، هنوز نسخه ای منقح و قابل اعتماد از آثار او وجود ندارد و انتظار می رود که اکنون اهل تحقیق، این غفلت تاریخی را با جدیت تمام جبران کنند. ولی فراهم آوری و تصحیح چنین نسخه ای با توجه تعدد بسیار و پراکندگی نسخ خطی دیوان بیدل در کتابخانه های کشورهای این منطقه، کاری است که هیچ گاه با همت فردی یک پژوهشگر میسر نیست. اگر بنیاد بیدل پژوهی تشکیل شود و حداقل بتواند همین مهم را به انجام رساند، کاری بزرگ انجام شده است. حقیقت این است که بسیاری از غلط فهمی ها و ابهامهایی که برای خوانندگان شعر بیدل روی می دهد بر اثر نادرستی نسخه های چاپی موجود از آثار اوست.
و در خاتمه چون اغلب خوانندگان این مطلب، ادبدوستان افغانستان هستند، خوب است که به نام مهمانان افغانستانی جلسه و موضوع مقالات آنها اشاره کنم، البته به ترتیب الفبایی.
1. خلیلالله افضلی با مقالة «بیدل پژوهی در افغانستان، پیشینه و گستره» (این مقاله کاری مشترک بود از آقای افضلی و آقای دکتر محمدجعفر یاحقی استاد برجستة دانشگاه فردوسی مشهد)
2. محمدرفیع جنید با مقالة «زمان در شعر بیدل»
3. پروفسور اسدالله حبیب، با مقالة «سه آرایة ادبی در شعر بیدل»
4. دکتر بشیر سخاورز با مقالة «موسیقی نزد شاعران سبک هندی» (ایشان شاید بنا بر مشکلی نتوانست در کنگره حضور یابد.)
5. محمدکاظم کاظمی با مقالة «بیدل و اهل قدرت»
6. استاد عبدالعزیز مهجور با مقالة «بیدل خوانی در افغانستان و ایران»
7. سیدرضا محمدی با مقالة «بیدلگرایی در شعر فارسی معاصر»
8. دکتر حمیرا نکهت دستگیرزاده با ارائة شعر
9. هارون یوسفی به عنوان گزارشگر رادیوی بی بی سی.
البته قابل یادآوری است که از این جمع نهنفری، در فهرست برنامههایی که به صورت چاپشده در اختیار شرکتکنندگان قرار گرفت، فقط دو تن با نام «افغانستان» مطرح شده بودند. اسدالله حبیب گویا از آلمان بود و محمدرفیع جنید از امریکا و بشیر سخاورز از بوسنی و هرزگوین و سیدرضا محمدی و هارون یوسفی از انگلستان و حمیرا نکهت دستگیرزاده از هلند. نام افضلی هم که اصلاً از قلم افتاده بود، نه تنها نامش که حتی خودش نیز.
2. گزارش غیررسمی
هیچ دلم به رفتن نیست. گرفتاریهای شخصی و کاری در مشهد خاطرم را ناآرام داشته است. زنگ میزنند که بلیت مشهد به تهران را فرستادهاند و باید بگیرم و سوار شوم. با خلیل افضلی قرار میگذاریم و از آنجا تا هتل فردوسی در تهران دیگر خبری نیست، جز یک و نیم ساعت مسیر مشهد تا تهران و دو ساعت مسیر فرودگاه تهران تا هتل فردوسی. مظفری در مسیر سفارش میکند که برای خط سوم هم مطلب فراهم کنم. میگویم «خوب» ولی به راستی در این سفر شوق روزنامهنگاری ندارم.
حتی یک جلد کتاب هم با خودم برنداشته بودم برای اهدا به کسی، چون هیچ گمان نمیکردم که اینبار هم کسانی از هموطنانم آمده باشند. یک بار کسی شبیه... نه... ظاهراً خود استاد الطاف حسین را میبینم. میگویم خوب در دنیا آدمهای شبیه به هم یافت میشوند. تازه من ایشان را آنقدرها به قیافه نمیشناسم. ولی دکتر حبیب را دیگر با یقین به جای میآورم چون در عرس قبلی دیدهام. این خانم هم که سلام علیکی میکند، خانم نکهت دستگیرزاده است (حافظهام بعد از سیزده سال مرا خجالت زده نمیکند. اولین و آخرین بار در 1374 در تهران دیده بودمش.) افضلی گفت کسی شبیه رفیع جنید را دیده است و البته هر جا جنید باشد، لابد سید رضا محمدی هم پیدا میشود. بعد هم شریف غزل و استاد مهجور جناب هارون یوسفی و بدین ترتیب تیم افغانی ما شکل میگیرد، البته تیمی که نیمی از هویت بینالمللی کنگره مدیون آن است، چون هر یک از این عزیزان، نام یک کشور را به فهرست کشورهای شرکتکننده در کنگره افزودهاند.
بگذریم. شب را تا دیروقت به صحبت میگذرانیم و حالا دیگر بسیار از آمدنم خرسندم.
صبح روز بعد بازی شطرنج من و افضلی نیمهکاره مانده است که میرویم برای صبحانه و سپس حرکت با اتوبوسهایی مجهز به سوی تالار. میبینیم یک موتر پلیس مرتب جلو ما راه میرود و چراغ چشمک زدنش روشن است. آخر چرا این قدر به ما چشمک میزند؟ این که خوب نیست. ولی به زودی متوجه میشوم که ما را به واقع اسکورت میکنند و وقت پایینشدن از اتوبوس هم آن موتر پلیس راه را میبندد تا کسی مزاحم ما نشود. نه. ظاهراً بیخی بینالمللی هستیم.
برنامه تالار همان است که در گزارش رسمی گفته شد. ولی در اینجا هم چیزهایی در پشت پرده اتفاق میافتد مثل یادداشتی که من به مجری برنامه میفرستم که چرا داکتر حبیب را آلمانی معرفی کرده است و جناب یوسفنیا هم متواضعانه تصحیح میکند هرچند بعداً دسته گل بزرگتری به آب میدهد در مورد گروه موسیقی.
و مشکل دیگر این است که نام افضلی در فهرست برنامهها نیست. چرا؟ چون مقالهاش با جناب دکتر یاحقی مشترک بوده است و حالا که استاد یاحقی نیامدهاند، این جوان نوخاسته را کسی به رسمیت نمیشناسد. در آن شلوغی، هادی سعیدی را گیر میآورم و سر سه موضوع با او بحث میکنم: انتقاد از انتساب افغانستانیها به کشورهای دیگر، مقاله افضلی و بلیت برگشت ما به مشهد که هنوز فراهم نشده است. او هم قول مساعد میدهد و البته جان ما به لب میرسد تا این وعدهها ادا میشود.
برنامة اول تمام شده است و موقع پذیرایی است که هادی سعیدی و یوسفنیا با شتاب از ما میخواهند زندگینامة هنرمندان موسیقی را فراهم کنیم. من متنی مینویسم و از استاد سرآهنگ و الطاف حسین و شریف غزل با نیکویی تمام یاد میکنم. ولی یوسفنیا شاید از عجله یا کمدقتی گروه موسیقی را به نام هندوستان معرفی میکند و باز گله و شکایت من است و عذرخواهی او که متوجه نشده است. میگویم برادر جان! ما در این سالها هزار خون دل خوردهایم تا با حضور در محافل شما همزبانان، به مردم شما تفهیم کنیم که ما نیز با همین زبان سخن میگوییم و شاعر داریم و نویسنده داریم و هزار بد و بلا داریم. آن وقت شما میآیید و همه رشتههای ما را پنبه میکنید؟
بگذریم، گروه موسیقی ولی خوب ظاهر میشود و همه را جذب میکند. در این جلسه الطاف حسین برنامه دارد و شریف غزل فقط هارمونیه میزند. فرید شکرگنجی برادر شریف نیز با کلارنت نوازی خود شور خاصی به موسیقی میبخشد. به راستی که زیبا مینوازد. دریغ که در مملکت ما همیشه آوازخوانان معروفاند و نوازندگان در سایه.
بعد از ظهر مقالهخوانی است و مهمترین قسمت کنگره همین است. (البته برای خودم، چون من در همین قسمت برنامه دارم!) مقالهخوانی در دو سالن انجام میشود. اجرای یک جلسه برعهده دکتر حبیب است و دیگری بر عهدة خانم نکهت دستگیرزاده. در آنجا اتفاق مهمی نمیافتد جز گیردادن استاد مهجور به مقالههای دوستان و آن هم در آن تنگنای وقت. ولی دقت نظر و حوصله ایشان به راستی ستودنی است. (البته در چشم کسی که هنوز مقالهاش خوانده نشده است و دغدغة وقت را دارد، شاید آنقدرها هم ستودنی نیاید.)
روز بعد باز همان جنجالها را داریم تا بالاخره میتوانیم حضرات را به قرائت مقالة افضلی قانع کنیم. او که به واقع جوانترین بیدلپژوه کنگره است با مقالهاش خوش میدرخشد و بعد از آن مرتباً در حال رد و بدل کردن نشانی ایمیل با مهمانان کشورهای دیگر است.
در این روز، استاد شریف غزل اجرا دارد و از حق نگذریم، گامی فراتر از استاد الطاف میگذارد. بیدلخوانیهایش معرکه است.
اختتامیه مثل همه اختتامیههای دیگر است. با چند سخنرانی علمی و چند بیانیه و خطابه رسمی. شعرهای خانم نکهت بسیار تأثیرگذار است و البته چنین انتظار هم میرود. بعد هم بیانیة پایانی است و اهدای لوحهای تقدیر به مهمانان و خطابة کوتاه ولی جذاب داکتر حبیب به نمایندگی از مهمانان برای تشکر از گردانندگان برنامه. به راستی که این دو تن، در همه برنامهها، سخنان و شعرهایشان برجسته بود و قابل توجه.
در زمان برگزاری کنگره، دوستان بسیاری را میبینیم. از هموطنان ما جناب محمدامین زواری و محمدسرور رجایی و محمدابراهیم شریعتی و خانوادهاش و موسی اکبری و حفیظ شریعتی و علی یعقوبی و محمد واعظی و حمیرا قادری و بسیاری دیگر. ولی جای دکتر محمدسرور مولایی و خانم عفت مستشارنیا به راستی خالی است، که گویا مهمان داشتهاند، وگرنه کارهای پژوهشی آنها درباره بیدل ضرورت حضورشان را ایجاب میکرد.
یک دو ساعتی هم با مصاحبههایی زنده، سر شنوندگان «رادیو ایران صدا» و «رادیو فرهنگ» به درد میآوریم و البته با استفاده از فرصت، میکوشیم که غفلتهای انجام شده به وسیلة دستاندرکاران در زمینه حضور اهل ادب افغانستان در کنگره را جبران کنیم.
اما برنامه تمام نشده است. یعنی به یک معنی برای ما شروع شده است. نه، گویا آن شوق روزنامهنگاری دوباره گل کرده است. در فرصتهای بعد تا وقت برگشتن به مشهد، چندین مصاحبه و میزگرد با مهمانان افغانستانی برنامه داریم برای مجله خط سوم که سفارش جناب مظفری گزارده آید و بالاخره ما نیز مراتب اطاعت از سردبیر را به جای آورده باشیم.
شب بعد، دیدار با جناب احمدی نژاد رئیس جمهوری اسلامی ایران است که شرحش را در قسمت رسمیات گفتهام. در آنجا نیز خانم نکهت و استاد حبیب و استاد مهجور مایه سربلندی ما میشوند، بهویژه اولی که با سخنان تاثیربرانگیزش اشک بعضیها را جاری میکند. بعد از آن هم البته پذیرایی در رستورانی در مجموعه کاخهای سعدآباد است. به راستی که مهماننوازی را به حد اعلی رساندند، بهویژه که برای همه مهمانان یک هدیه سفر به مشهد داده شد از سوی رئیس جمهور، به مناسبت سالگرد ولادت حضرت امام رضا(ع).
دیگر با این هواپیمایی که برای این سفر تدارک دیده شده است، مشکل برگشت من و افضلی به مشهد هم حل میشود، چون در غیر این صورت دیگر تهیه بلیت امکان نداشت. پس با شوق تمام سوار میشویم و پرواز میکنیم (یعنی هواپیما پرواز میکند) به سوی مشهد.
از آن به بعد هم که معلوم است چیست. در اولین فرصت مینشینم پشت کامپیوتر و عقده چند روز چیز ننوشتن را با یک گزارش مفصل خالی میکنم، تا آرام بگیرم و بتوانم بخوابم. ساعت از دو گذشته است و به قول نیمایوشیج «کار شب پا نه هنوز است تمام».


مهربانیها ()