+ شاعر آینهها
چندی پیش روزنامه اعتماد ملی در اقدامی نیکو و بهجا هفتاد سالگی استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی را گرامی داشت. این مطلب به همین مناسبت در 18 شهریور 87 در آن روزنامه چاپ شد و من اینک ضمن ارج نهادن به مقام علمی جناب دکتر شفیعی، این مقاله را فراروی خوانندگان این وبلاگ مینهم.
نواندیشی و بازاندیشی در دیوان بیدل
نگاهی به کتاب «شاعر آینهها» نوشتة دکتر شفیعی کدکنی
تمهید
گاهی با خود اندیشیدهام که بهراستی برجستهترین وجه تمایز استاد شفیعی کدکنی نسبت به غالب پژوهشگران ادبی عصر حاضر چیست. البته وجوه تمایز بسیار است، همچون تسلط توأم بر ادب کهن و جدید، دقت و جدیت توأم با پُرکاری، وضوح و شفافیت در بیان. ولی به گمان من در کنار همه اینها، جناب دکتر شفیعی به فضیلتی مهم آراسته است و آن، دگرگون اندیشیدن دربارة موضوعاتی است که تا کنون همه دربارهشان به شکلی واحد اندیشیدهاند.
مثلاً در مباحث بلاغی، از قرنهای پیش تا زمان انتشار «صور خیال در شعر فارسی» و حتی پس از آن، اهتمام غالب ادبای ما در دستهبندی و نامگذاری انواع و شقوق مختلف صوریِ تشبیه و استعاره و امثال اینها بوده است و کمتر کسی در ماهیت و مادة اصلی این صور خیال بحث کرده است. همچنین در باب وزن و قافیه، غالباً بحث اصلی، ارکان عروضی و زحافات آنها و یا حروف قافیه و قواعدشان بوده است و کمتر دیدهایم که کسی در ارزش هنری این اشکال از موسیقی شعر چنان بحث کند که دکتر شفیعی در کتاب «موسیقی شعر» کرده است.
همین ویژگی را در سلسلهای از کتابهای جناب دکتر شفیعی که به متون کهن فارسی اختصاص دارد نیز بهروشنی میتوان دریافت. مثلاً من آن هنگام که شنیدم ایشان کتابی دربارة انوری منتشر کردهاند (مفلس کیمیافروش)، هیچ گمان نمیبردم این کتاب برای کسی که با نوشتههای دیگران، با انوری یک آشنایی نسبی به هم رسانده است، سخن تازهای داشته باشد. ولی کتاب را آنگاه که خریدم و خواندم، دقیقاً مخالف این تصوّر ابتدایی خویش یافتم و دیدم که چه مباحث ناگفتهای از شعر انوری در اینجا مطرح شده است، آن هم با وضوح، دقت و جذابیت تمام.
چنین است که با خواندن کتابی از دکتر شفیعی کدکنی در یک موضوع، بُعد دیگری از یک منشور را میبینیم، با رنگآمیزی و جلوة خاص خودش. همینگونه است «شاعر آینهها» که ما در این مقام در پی نظارة آنیم.
نواندیشی و بازاندیشی
اما به راستی در این کتاب، چه چیزی دربارة بیدل مطرح شده است که پیش از این نشده بود و ما بدان نیاز داشتیم؟ به گمان من مهمترین و کاربردیترین بحث دربارة شعر بیدل برای یک مخاطب امروز، دریافت وجوه مختلف «هنر بیدل» است، و این چیزی است که پیش از این کمتر بدان پرداختهاند. تا جایی که من دیدهام، پژوهشهای بیدلشناسان افغانستان تاکنون بیشتر بر زندگی و آثار و نیز شرح شعرهای او بر مبنای عرفان و تصوّف متمرکز بوده است و پژوهشهای بیدلشناسان ماورأالنهر باز هم بر زندگی و آثار، به اضافة تبیین تفکراتش بر مبنای آموزههای مارکسیستی.
در این میان، جای هنر بیدل خالی بوده است و این است کانون توجه جناب دکتر شفیعی به این شاعر در این اثر. شاید به همین واسطه است که فصل مفصّل «سبکشناسی شعر بیدل» این کتاب را بسیار جذابتر و کاربردیتر از دیگر فصول آن مییابیم و بهراستی اگر این فصل در کار نبود، شاعر آینهها را کتابی نه در حدّ دیگر آثار دکتر شفیعی مییافتیم، چون حقیقت این است که بعضی دیگر از مقالات این کتاب، به سبب قدمت زمان نگارش و یا گرایش موضوعی خاص خود، با این فصل برابری نمیکند و مؤید همین سخن از مؤلف است که این «مجموعهای پراکنده است و کتابی منسجم نیست.»(1)
باری، در فصل «سبکشناسی شعر بیدل» مؤلف با دقت و ریزبینی تمام، ویژگیهای صوری شعر بیدل را استخراج و مهمتر از آن، با تحلیلهای هنری همراه کرده است. این بخش، نه تنها سبکشناسیِ شعر بیدل، که یک کارگاه عملی برای آشنایی با سبک شعر و شیوة استخراج ویژگیهای سبکی دیگر شاعران است.
اگر مجاز به رتبهبندی میان فصلهای این کتاب باشیم، باید فصل «مصراع: دریچة آشنایی با بیدل» را در مرتبة بعد بدانیم، چون این هم از بخشهایی است که گویا مشخصاً برای همین کتاب تألیف شده است و تازگی و طراوت خاص خود را دارد، بر خلاف دو فصل «بیدل دهلوی» و «نقد بیدل» که محصول چهل سال پیش از امروز و بیست سال پیش از چاپ اول شاعر آینهها بوده است و طبعاً نظریاتی از دکتر شفیعی را در آنجا میتوان یافت که کاملاً با دیدگاه ایشان در هنگام انتشار کتاب در تباین است. در آن فصلها، بیدل «درس عبرتی برای گویندگان جوان امروزی»(2) دانسته میشود، ولی در فصل «مصراع: دریچة آشنایی با بیدل» یک مصراع شعر او بر مجموعة میراث ادبی معاصران (گذشته از چند شاعر معاصر و آن هم بعضی کارهاشان) برتری مییابد.(3)
به راستی رمز این تباین در چیست؟ به نظر میآید که جناب دکتر شفیعی کدکنی، در سالهای پیش از دهة شصت، آن مایه عنایت و علاقهای را به بیدل نداشته است که در کتاب شاعر آینهها حس میشود. مثلاً در کتاب «ادوار شعر فارسی» دکتر شفیعی، (چاپ اول، 1359) بیدل از قلههای دورههای انحطاط به شمار میآید (صفحة 148) و نامش همراه قاآنی برده میشود و با سروش اصفهانی و صبا مقایسه میشود (صفحة 136) و همه غزلهایش فاقد «یکپارچگی و وحدت ارگانیک» دانسته میشود (صفحات 98 و 125)(4). اینها را میتوان مقایسه کرد با این عبارت از «شاعر آینهها» که حدود یک دهه بعد از آن قضاوتها نوشته شده است: «بیدل، فرد اکمل و نمونه عالی و موفقترین مظهر این گونه شعر و شاعری (سبک هندی) است و... علاوه بر تأملات ژرفی که در عوالم روحی انسان و جوانب حیات بشری دارد، یکی از شگفتیهای قلمرو خلاقیت و جوانب حیات فارسی نیز هست و سکوت و ناسپاسی و حقناشناسی ما ایران در برابر عظمت و نبوغ شعری او، به هیچ وجه، از اهمیت حقیقی مقام او... نمیکاهد.»(5)
ولی این تفاوت میان داوریهای جناب دکتر شفیعی کدکنی در این بیست سال، یک حقیقت دیگر را آشکار میکند و آن، پویایی شخصیت ادبی ایشان است و پرهیز از مطلقنگری و پایفشردن بر یک نظر قدیمی. ایشان چنان که در جایهای دیگر نیز نشان داده است، سخت مشتاق تحوّل و بازاندیشی بوده است و در عین حال، همواره شجاعت نقد نظریات پیشین خویش را داشته است. حال این نقد میتواند به صراحت باشد، چنان که در ویرایش دوّم «موسیقی شعر» (چاپ 1368) شاهدیم(6) و میتواند ضمنی باشد، یعنی کنار هم نهادن دیدگاههای چند دورة متفاوت، تا خواننده خود این سیر تحوّل ذوقی را دریابد، چنان که در «شاعر آینهها» میبینیم. این بازاندیشی دایمی، به گمان من جای تحسین دارد و یکی دیگر از جوانب ارجمند شخصیت ادبی دکتر شفیعی کدکنی است.
در حوزة معانی و مفاهیم
اما در بررسی این کتاب ارزشمند، نباید این نکته را نیز فروگذاشت که جناب دکتر شفیعی بنابر دیدگاه صورتگرایانه خویش، کمتر به حوزة مفاهیم شعر این شاعر نزدیک شدهاند، در حالی که میشد به آن مفاهیم نیز پرداخت، چون به نظر میرسد آنچه بیدل را بیدل کرده، تنها حسّآمیزی و بیان پارادوکسی و امثال اینها نبوده است، بلکه معانی شعر بیدل نیز در این میان دخلی تمام داشتهاند.
البته اگر کتاب صرفاً به مباحث صوری شعر بیدل اختصاص میداشت، جای انتقادی نبود، ولی قضیه این است که در مقالهای از این کتاب، یعنی «بیدل و بیدلگرایان» که ترجمهای است از تحقیق پروفسور یری بچکا، سخنانی دربارة معانی شعر بیدل آمده است که البته نقد و یا حاشیهزدنی جدّی را طلب میکرد. در اینجا بیدل شاعری «منکر اعتقاد به زندگی پس از مرگ و افسانة بهشت و دوزخ» و دارای «نظرگاههای ضدِّ فئودالی» ترسیم میشود که «میان مسلمانان و هندوان تمایزی قایل نیست و غالباً در کنار غیرمسلمانان قرار دارد»(7)
جناب دکتر شفیعی با واکنشی نسبتاً ملایم در برابر این نظرها در پاورقی، در واقع مسؤولیت آن سخنان را از دوش خود برداشتهاند نه این که ارزیابی و داوریای از خود داشته باشند. چنین است که سیمای معنوی بیدل در این کتاب را قدری نارسا و حتی مخدوش مییابیم.
آنچه به این نارسایی افزوده است، جابهجایی توجیهناپذیری است که در ترتیب غزلهای انتخابی در کتاب «شاعر آینهها» رخ داده است، بدین معنی که غزل تحمیدیة «به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا / سر مویی گر این جا خم شوی، بشکن کلاه آنجا» که سرمطلع غزلیات بیدل در نسخههای موجود دیوان اوست، در این گزیده به جای دیگری برده شده است و غزل «ز بادهای است به بزم شهود، مستی ما / که کرد رفع خمار شراب هستی ما» در آغاز گنجانده شده است، غزلی که بیت دومش چنین است:
بگو به شیخ که از کفر تا به دین فرق است
ز خودپرستی تو تا به میپرستی ما
من برای این جابهجایی هیچ توجیهی از نوع ترتیب حروف الفبا یا وزن و قافیه و امثال آن نیافتم. جدا از آن، بعضی از غزلهای خوب بیدل که حاوی نیایش و حمدی بودهاند در این مجموعه غایباند و در عوض، این غزل حاضر است:
این قدر ریش چه معنی دارد
غیر تشویش چه معنی دارد
گزیدة شعرها
باری، چنان که مؤلف محترم یادآور شدهاند، آن شش مقالة ابتدای کتاب، به واقع مقدمهای است برای گزیدهای از غزلها و رباعیهای بیدل که بخش عمدة آن را تشکیل میدهد. اگر این گزیده را با دیگر گزیدههای موجود از بیدل در جُنگها و کتابهای تاریخ ادبیات و امثال اینها مقایسه کنیم، به سلامت ذوق ایشان معترف میشویم.
ولی هیچ انکار نباید کرد که بیدل شاعری است سخت دیرآشنا و همچنان که مؤانست جناب دکتر شفیعی با این شاعر در طول بیست سال تمام اتفاق افتاده است، گزینش دلخواه از شعر او نیز به زودی به دست نمیآید. بسیاری از غزلهای بیدل، تا سالها بسیار معمولی به نظر میرسند و بناگاه با جرقهای از پرده بدر میآیند. چنین است که یک گزیدة شعر بیدل، حتی اگر به کوشش یکی از مسلطترین و خوشذوقترین ادبای عصر هم فراهم آمده باشد، خالی از چند و چون نخواهد بود. این نه از کوتاهی گزینشگر، که از رازوارگی و دیرآشنایی شعر بیدل است.
آقای دکتر شفیعی به درستی گفتهاند که «وقتی حساب ذوق به میان آمد، ذوق هیچکسی برتر از ذوق دیگری نیست. هر کس یا هر گروهی حق دارد ذوق خود را برتر از ذوق دیگران بداند و به همین دلیل، در این انتخاب، نگارنده ادعای هیچ امتیازی برای سلیقة خود ندارد.»(8) ولی به نظر من، انتخابی چنین سنجیده از غزلهای بیدل، نشانگر برتری ذوق جناب دکتر شفیعی بر ذوق بسیاری دیگر از ادباست. فقط بحث در این است که به نظر میرسد گزینش موجود، به تمامی بر مطابقت این گزیده با آن ذوق (که ما نشانههایش را در اینجا و دیگر کتابهای جناب دکتر شفیعی دیدهایم) گواهی نمیدهد. من فقط به دو غزل از بیدل اشاره میکنم، که اولی در کتاب آمده است و دومی نیامده است.
خار غفلت مینشانی در ریاض دل چرا؟
مینمایی چشم حقبین را ره باطل چرا؟
و
تمام شوقیم، لیک غافل که دل به راه که میخرامد
جگر به داغ که مینشیند، نفس به آه که میخرامد
نکتة دیگر قابل تأمل، این است که به نظر میرسد که انس و الفت جناب دکتر شفیعی در مسیر بازخوانی غزلیات حجیم بیدل، به مرور افزایش یافته است، چنان که از حرف «الف»، تعداد غزلهای انتخابی ایشان، 23 غزل از 340 غزل است، یعنی کمتر از هفت درصد، ولی از حرف «ی»، 46 غزل از 200 غزل است، یعنی 23 درصد.(9) این هم میتواند مؤید سخن ما دربارة دیرآشنایی شعر بیدل و انس تدریجی آدمی با شعر او باشد.
ولی با این همه، این گزیده تا حدود بسیاری با انتظارات جوانان شاعرِ علاقهمند بیدل از این شاعر قرابت دارد و هیچ اغراق نیست اگر آن را از بهترین گزیدههای موجود از شعر بیدل بدانیم.
پینوشتها
1. شاعر آینهها، بررسی سبک هندی و شعر بیدل; دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات آگاه، چاپ سوم، زمستان 1371، صفحة 14.
2. همان، صفحة 18، مقالة «بیدل دهلوی»
3. همان، صفحة 80، مقالة «مصراع: دریچة آشنایی با بیدل»
4. ادوار شعر فارسی، ویرایش دوم، چاپ اول، انتشارات سخن، تهران، 1380.
5. شاعر آینهها، صفحة 96، مقالة «حافظ و بیدل در محیط ادبی ماورأالنهر در قرن نوزدهم».
6. موسیقی شعر، چاپ دوم، آگاه، تهران 1368.
7. شاعر آینهها، صفحات 82 و 85، مقالة «بیدل و بیدلگرایان»
8. همان، صفحة 12.
9. میپذیرم که در این مورد، نمیتوان بسیار مقیّد به عدد و رقم بود، چون بعضی حروف، به طور طبیعی آمادگی بهتری برای قافیه و ردیف شدن دارند و باز میپذیرم که بیدل در حرف «ی» به نسبت غزلهای خوب بیشتری دارد. ولی در اینجا، نسبت 5 درصد در حرف «ت»، 10 درصد در حرف «د»، 15 درصد در حرف «م» و آنگاه 23 درصد در حرف «ی» (میان غزلهای انتخابی و کلّ غزلها) این سیر افزایشی تدریجی را تأیید میکند، در حالی که میانگین این نسبت در این گزیده ده درصد است، یعنی 282 غزل منتخب از حدود 2850 غزل بیدل.
+ نگارش (هفتاد و یک)
داناست، آبی است
در غالب شیوهنامههای معتبر، توصیه میشود که در هنگام وصل «است» به کلماتی که با مصوّت بلند «آ» و «او» ختم میشوند، «ا» را ساقط کنیم، یعنی «دانا است» را «داناست» بنویسیم و «ابرو است» را «ابروست».
ولی غالباً در این شیوهنامهها، مصوّت بلند «ای» از این قاعده مستثنا دانسته شده است، یعنی میگویند در کلماتی مثل «آبی است»، «ماهی است» و امثال اینها، نباید «ا» را ساقط کرد و «آبیست» و «ماهیست» نوشت.
گاهی این تناقضها، آدمی را وسوسه میکند که این قواعد را ناپخته و نسنجیده پندارد و بدین وسیله توجیهی برای تخطی از آنها بیابد. گاهی قضیه چنان برای ما روشن و بدیهی مینماید که حتی در هوش و درایت تدوینکنندگان این قواعد هم شک میکنیم. چرا به راستی «آ» و «او» یک حکم داشته باشند و «ای» حکمی دیگر؟ چرا «ماهی است» مینویسیم، ولی «دانا است» نمینویسیم و یا «ابروست» مینویسیم ولی «آبیست» نمینویسیم.
ولی دکتر میر شمسالدین ادیب سلطانی در کتاب بسیار ارزشمند «راهنمای آمادهسازی کتاب» به تفاوت ظریف میان «آ» و «ای» اشاره کرده است. قضیه این است که ما وقتی «ا» کلمة «است» را پس از مصوّت «آ» برمیداریم، به واقع شکل هندسی کلمة ماقبل به هم نمیخورد و به کلمهای دیگر شبیه نمیشود. یعنی «دانا» همان «دانا» است، با همین هندسة موجود. ولی اگر «ا» کلمة «است» را بعد از مصوّت بلند «ای» برداریم، اینجا ناچاریم دو کلمه را به هم بچسپانیم و این شکل کلمه را عوض میکند. یعنی کلمة «آبیست» دیگر آن هندسة خاص «آبی» را یادآور نمیشود و شباهتی به «بیست» مییابد. یا مثلاً کلمة «مانی است» در صورت وصل، به «مانیست» بدل میشود که ممکن است با «ما، نیست» اشتباه شود.
ملاحظه میکنید که اینجا یک اصل دیگر به میدان آمده و قاعده را تغییر داده است. دشواری تدوین قواعد نگارش همین است که باید همزمان چند اصل را رعایت کرد، اصولی که گاهی با هم تداخل مییابند.
مثلاً یکی از این اصول، نزدیکبودن رسمالخط به قواعد فارسی است. بنا بر این اصل، ما «اسحق» و «رحمن» را «اسحاق» و «رحمان» مینویسیم. ولی چرا «موسی» و «عیسی» را «موسا» و «عیسا» نمینویسیم؟ اینجا پای یک اصل دیگر به میان میآید و آن پرهیز از شکلهای نامأنوس و غریب برای مردم است. یعنی نباید تصرّف ما آنقدر باشد که با عادت عمومی فارسیزبانان تضادی آشکار بیابد.
در «اسحاق» و «رحمان» این نامأنوسبودن شدید نیست، چون این «ا» به وسط کلمات اضافه شده و در مجموع شکلشان را بسیار تغییر نداده است. باز هم هر دو کلمه با حروفی مدوّر ختم میشوند. ولی در «موسا» و «عیسا» شکل هندسی کلمات هم به هم خورده است. یعنی کلماتی که روزی با حروفی مدوّر ختم میشدند، اکنون با یک حرف مستقیم ختم میشوند و این برای مردم نامأنوس است.
چنین است که تدوینکنندگان این قواعد خود را غالباً بر سر دوراهی ترجیحدادن میان دو اصل مییابند، مثلاً اصل «تطابق نوشتن و خواندن» و اصل «پرهیز از تشابه کلمات». به واقع علّت تفاوتهای میان شیوهنامههای مختلف هم این نیست که گروهی از تدوینکنندگان آنها بیسواد یا کمدانش باشند، بلکه علّت این است که هر گروه ممکن است به یکی از این اصول بیشتر وفادار باشد.
با این ملاحظات، من برآنم که ما تا وقتی خود به قدرت تشخیص کافی نرسیدهایم، باید از یکی از آییننامههای معتبر پیروی کنیم، همانند کسی که تا به اجتهاد نرسیده است، در امور فقهی از مجتهدین تقلید میکند.
این قضیه را از یک جانب دیگر هم باید نگریست و آن نقش مخاطب در رسمالخط است. این رسمالخط مجموعهای از نشانههای قراردادی میان دو طرف است، یعنی نویسنده و خواننده. پس نویسنده آنقدرها هم در انتخاب یک روش خاص و مخالف عادت خوانندگان مختار نیست، همچنان که کسی نمیتواند مثلاً بگوید «به نظر من بهتر است آدم از چراغ سرخ بگذرد و در چراغ سبز بایستد.» اگر یک تریلی هژدهچرخ از سمت دیگر آمد و رانندهاش به همان قواعد عمومی وفادار بود چه؟
این را باید در نظر داشت که نویسنده یک تن است و مخاطبان او چند هزار تن، به تناسب تیراژ متنی که منتشر میکند. درست است که او ممکن است از این جماعت خوانندگان فرهیختهتر باشد، چنان که مثلاً ممکن است این رانندة ما یک پزشک باشد و بسیار دانشمندتر از آن رانندة تریلی. از آن گذشته، باید دانست که آدمهای دانشمندتری از ما هم هستند که به گفتهاند اینطور بنویسید و این طور ننویسید. ما باید تا وقتی که بسیار دانشمند نشدهایم، حرف آدمهای بسیار دانشمند را گوش کنیم.
این بحث قدری تفصیل یافت و آن هم بدین دلیل که گاهی میبینم که کسانی خود را صاحب رسمالخطی خاص میدانند و حتی شاید گاه بدان افتخار میکنند. فقط خواستم بگویم که «هزار نکتة باریکتر ز مو اینجاست / نه هر که سر بتراشد قلندری داند»
+ قصه
(شعری تازه)
خدا همیشه به کار گرهزدن بوده است
به فکر ساختن کار مرد و زن بوده است
همین حکایت کوتاه نسبتاً جذاب
دلیل صحت این ادعای من بوده است
شروع قصه از اینجاست: یک سوارة گیج
و یک پیاده که در حال رد شدن بوده است
سواره غرق خیالات خویشتن بوده
پیاده غرق خیالات خویشتن بوده است
...
هما نگفت چرا بعد از آن تصادف سخت
تمام وقت پرستار او حسن بوده است
هما نگفت که گلدان روی میز چرا
قرارگاه دو تا شاخه نسترن بوده است
...
دو ماه بعد، هما با رضا، رضا؟ آری
که او برادر خوشبخت یاسمن بوده است
(پزشک بخش که از چند ماه پیش، فقط
به فکر «مورد دلخواه یافتن» بوده است)
...
حسن دوباره سوار همان قراضة خویش
دوباره غرق خیالات خویشتن بوده است
حسن همیشه به دنبال رشته بافتن و
خدا همیشه به کار گرهزدن بوده است
مشهد، مرداد 1387


مهربانیها ()