+ شبکه پستی ارسال کتاب
غالبا با پرسشهای دوستان درباره محل توزیع کتابهایی که تاکنون از من چاپ شده است، مواجهم و البته همواره شرمنده عزیزانی ماندهام که خواستار این کتابها هستند، ولی وضعیت نابسامان توزیع کتاب در این سالها، مانع دسترسی به این کتابها در همه شهرها شده است.
پس بهترین راه چاره را ایجاد یک شبکه شخصی ارسال کتاب به دوستان دانستم، یعنی دریافت سفارش از طریق ایمیل و ارسال کتاب به دوستانی که سفارش میدهند، توسط پست. حداقل حسن این روش این است که همه دوستان از همه جای ایران، میتوانند طی مراحلی کتابها را در اختیار داشته باشند. متاسفانه محدودیتهای موجود در مورد ارسال هزینه و یا پست کتاب برای خارج از ایران، سبب شده است که در این مرحله، فقط برای داخل ایران برنامهریزی کنم. اگر تعداد قابل توجهی متقاضی در خارج از ایران هم باشند، شاید در گام بعدی بتوانم این شبکه را به نحو مطلوب گسترش دهم.
بنابراین من یک شماره حساب بانکی معرفی میکنم. دوستان میتوانند هزینة کتابها را به آن حساب واریز کنند و شماره و تاریخ حواله و فهرست کتابهای درخواستی خود را با ایمیل به من بفرستند. آنگاه کتابها به نشانیای که در ایمیل نوشتهاند ارسال خواهد شد.
میدانم که این کار، در این روزگار پرمشغله برایم یک مشغله جدید خواهد بود، ولی چارهای نیست و من امیدوارم حداقل بدین ترتیب شرمنده دوستان نمانم.
باری، فهرست و مشخصات کتابهایی که در دسترس دارم و میتوانم به دوستان بفرستم، این است.
۱. قصة سنگ و خشت، گزینة شعرها، کتاب نیستان، چاپ چهارم، ۱۴۲ صفحه، رقعی، ۱۸۰۰ تومان
۲. شعر پارسی، گزیده و سرگذشت شعر پارسی از آغاز تا امروز، انتشارات ضریح آفتاب، ۴۹۴ صفحه، رقعی، ۱۸۰۰ تومان
۳. روزنه، مجموعة آموزشی شعر، چاپ دوم، انتشارات ضریح آفتاب، ۴۳۲ صفحه، رقعی، ۳۰۰۰ تومان
۴. همزبانی و بیزبانی (مباحثی دربارة زبان فارسی و بهویژه فارسی افغانستان)، نشر عرفان، ۲۲۴ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
۵. دیوان خلیلالله خلیلی، به کوشش محمدکاظم کاظمی، نشر عرفان، ۸۷۰ صفحه، وزیری، با جلد گالینگور، ۸۹۰۰ تومان
۶. گزیده غزلیات بیدل، به کوشش محمدکاظم کاظمی، نشر عرفان، ۸۰۸ صفحه رقعی، با جلد گالینگور، ۸۰۰۰ تومان.
۷. سرگذشت یتیم جاوید، محمد شوکتالتونی، ترجمه صلاحالدین سلجوقی، ویرایش محمدکاظم کاظمی، نشر عرفان، ۸۳۲ صفحه، وزیری، ۹۵۰۰ تومان.
۸. افغانستان در پنج قرن اخیر، میر محمدصدیق فرهنگ، چاپ نوزدهم، ویرایش محمدکاظم کاظمی، نشر عرفان، ۱۳۰۰ صفحه، وزیری، (۲ جلد در یک مجلد)، ۱۲۰۰۰ تومان.
۹. کلیدِ درِ باز، رهیافتهایی در شعر بیدل، چاپ اول، انتشارات سوره مهر، ۳۵۰ صفحه، رقعی، ۴۶۰۰ تومان.
١٠ . به اینها بیفزایید شمارههای مختلف مجله خط سوم و سالنامه فرهنگی موسسه در دری را که تازه منتشر شده است. قیمت هر جلد از اینها ۲۰۰۰ تومان است.
و این هم شماره حساب:
حساب کوتاهمدت شماره ۸۰۰۰۸۳۶ در بانک ملی ایران، شعبة میدان امام خمینی مشهد (کد ۸۵۳۷) به اسم محمدکاظم کاظمی
هزینة پست کتابها را خود تقبل میکنم، ولی اگر دوستانی بخواهند که مرسوله با نوع خاصی از پست، مثلا پیشتاز یا سفارشی ارسال شود، میتوانند هزینة آن را بر مبنای ده درصد از کل هزینة کتابها ارسال فرمایند.
نشانی الکترونیک من: mkkazemi@yahoo.com
+ کلید در باز
بالاخره به لطف خداوند کتاب «کلید در باز» هم از چاپ برآمد. این کتاب دومین ثمرة کارم در این چند سال سر و کار داشتن با شعر بیدل بوده است. این کتاب توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است در 2200 نسخه و با قیمت 4800 تومان، در قطع رقعی.
جناب شریعتی افغانستانی وعده داده است که کتاب را به داخل افغانستان هم خواهد رساند. تا ببینیم چه میشود.
آنچه در پی میآید مقدمه کتاب است که برای آشنایی دوستان با چند و چون آن تقدیم میشود.
مقدمه
کتاب حاضر، دو پارة بهظاهر مستقل و در باطن مرتبط دارد. بخشی از آن، شرحی است بر چند غزل ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل و بخشی دیگر، بحثی درازدامن است دربارة ابهام و دشواریابی شعر او. میتوان گفت این بحث، مقدمهای است برای آن شرحها و یا آن شرحها کاربرد عملی نتایج بحث است در شعر بیدل.
شعر ابوالمعانی در پهنة ادبیات فارسی دری در صورت و سیرت کمنظیر است و حتی از جهاتی بینظیر. ولی این شعر، با همه قدرت و قابلیت، با داوریهایی گوناگون و گاه متضاد روبهرو بوده است. گروهی او را در ردیف بزرگترین شاعران فارسیزبان همچون مولانا، حافظ، سعدی و فردوسی شمردهاند و گروهی تا حد شاعران کماهمیت فارسی فرودش آورده و متصف به صفاتی همچون «زیادهروی در خیالبندی و نازکاندیشی»1 و «خیالبافی پیچیده و دور از ذهن و پرتعقید و اغلاق»2 دانستهاند.
مرا سرِ چند و چون در این داوریها نیست و دوست نمیدارم مجالی را که برای شناخت بیشتر بیدل فراهم شده است، صرف این قیل و قال سازم. فقط میخواهم با هم، راهی برای رفع یکی از موانع آشنایی با شعر او بیابیم و آن، «ابهام» یا «دشواریابی» یا «پیچیدگی» یا «اغلاق» یا هر چیز دیگری است که گاه به واقع و گاه به توهّم مانع انس بهتر با این شاعر میشود. پس مخاطبان واقعی این کتاب، نه منکران و معارضان بیدل، بل کسانیاند که با وجود علاقه به این شاعر، به سبب بعضی دشواریها یا تصوّر دشواریها، نمیتوانند آن لذتی را از شعر او ببرند که انتظار دارند.
گفتیم «تصوّر دشواریها» و واقعیت همین است که گاه این دشواریها بیش آن که اصالت و واقعیت داشته باشد، نوعی توهّم بوده است و ناشی از الفتنداشتن با این سبک شعر. این را آنگاه بهتر درک میکنیم که باری بعد از خاتمة کتاب حاضر، به سراغ بیتهای پیچیدة بیدل برویم و دریابیم که تا چه حد در این دشوارنمایی اغراق شده است.
محشوربودن دایمی با شعر بیدل البته بهترین چارة کار است; ولی نمیتوان انتظار داشت که در این زمانة عسرت، همه دوستداران این شاعر، سی و چند هزار بیت غزلیاتش را چند بار دوره کنند. پس باید به مدد بازگوکردن تجربهها و دریافتهایمان، این مسیر را برای هم کوتاه سازیم تا راهی را که یکی از ما پیموده است، دیگری با همان دشواری نپیماید و کلیدی را که یکی یافته است، دیگری هم به کار گیرد. این کتاب، با همین هدف فراهم آمده است. میخواهیم پا به پای هم در جهان پر رمز و راز بیدل قدم نهیم، هم زیباییها را دریابیم و هم گرهها را بگشاییم; هرچند گاهی این گرهها، خود سرشار از زیبایی است.
این کتاب در آغاز قرار بود صرفاً شرحی ذوقی بر چند غزل بیدل باشد و نامش نیز «در خانة آینه» پیشبینی شد. ولی به نظر آمد که میتوان در کنار آن، راهِ گشایش بسیاری از گرههای شعر بیدل را نیز دریافت، تا کار خوانندة علاقهمند، برای دیگر غزلها نیز سهل باشد. چنین شد که مقدمهای نسبتاً مفصّل دربارة صوَر ابهام و دشواری در شعر بیدل فراهم آمد، توأم با شواهد و مثالهایی که در این بیست سال یادداشت کردهبودم و اینهمه، خود رسالهای دیگر شده بود با عنوان «کلید درِ باز». بدین ترتیب، دو بخشِ مستقل ولی مرتبط این کتاب، به اعتبار یکسانیِ هدف، به هم جوش خورد و حاصل، آنچیزی شد که اینک پیش روی شماست.
در بخش «کلید درِ باز»، به مقتضای بحث، بیشتر به دشواریها پرداختهام و از جوانب هنری و بلاغی شعر ـ که بسیار هم میتوانست جذاب باشد ـ درگذشتهام. اشاره به این بدایع را گذاشتهام برای بخش دوم کتاب، یعنی «در خانة آینه». در آنجا کوشیدهام غزلهایی را برگزینم که در عین دشواری نسبی، از بهترین آثار این شاعر ـ به گمان من ـ هستند.
من در این کتاب، هیچ ادّعایی فراتر از بیان تجربهها و به اشتراکگذاشتن یافتههایم با خوانندگان، ندارم. نه مدعی شرح و تفسیری همهجانبه از شعر بیدل هستم و نه تصوّر کشف و شهودی به من دست دادهاست. شاید کسی دیگر با همین مقدار ـ یا کمتر از آن ـ تأمل در کار این شاعر، به دریافتهایی دقیقتر و همهجانبهتر برسد و ما را نیز در آنها شریک سازد.
به همین ترتیب، ادعایی گزاف و بزرگتر از دهان این دانشآموز است اگر بگویم که بر دشواریهای شعر ابوالمعانی وقوفی اطمینانبخش یافتهام، آن هم در حالی که تا همین اواخر معنای اولین بیت از اولین غزل او، به تمام و کمال بر من مکشوف نبود. فقط میتوانم گفت که تا حدود زیادی توانستهام جوانب و انواع ابهام شعر بیدل را دستهبندی کنم و برای گشودن هر دسته، روشی خاص آن به دست دهم، بهگونهای که خوانندة جستوجوگر پس از خواندن این کتاب، بتواند بسیاری از دشواریها را از پیش بردارد.
باری، در این رساله نه قصد درپیچیدن به احوال و آثار شاعر را دارم و نه سرِ خواننده را با بازگویی آرای تذکرهنویسان به درد میآورم. نه به رموز عرفانی شعر بیدل اشتغال میورزم و نه از جهاننگری او داد سخن میدهم. به همین لحاظ، مباحث این کتاب را بیشتر متکی به شعر بیدل خواهید یافت، نه به تذکرهها و متون عرفانی و یا آثار دیگر شاعران فارسیزبان، حتی شاعران مکتب هندی.
شعرهای بیدل را از دیوان چاپ کابل نقل کردهام و این کتاب، کلیات چهارجلدی مطبوعة وزارت علوم افغانستان به تصحیح خالمحمد خسته و دیگران است.3 در کنار آن، به کلیات بیدل تصحیح بهداروند ـ عباسی و متن صوتی غزلیات بیدل با روایت مرحوم حسن حسینی هم نظر داشتهام، بهویژه در موارد ابهام در نسخة کابل.
ولی با همه اتکایی که به خود شعر بیدل داشتهام، از پژوهشهای سودمند دیگر بیدلشناسان و اهل تحقیق هم بیبهره نبودهام، بهویژه از کتابهای شاعر آینههای دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، نقد بیدل صلاحالدین سلجوقی، بیدل، سپهری، سبک هندی حسن حسینی، اسیر بیدل محمد عبدالحمید اسیر و واژهنامة شعر بیدل دکتر اسدالله حبیب.
ولی آنچه بیش از هر چیز در ذوق تحقیق من نسبت به بیدل مؤثر بوده است، آثار جاودان آوازخوان بزرگ افغانستان، استاد محمدحسین سرآهنگ (1302 ـ 1361 ش) است. استاد مرحوم، علاوه بر مهارت تمام در غزلخوانی، ذوقی بسیار خوب در انتخاب غزلهای بیدل داشت و قدرتی شگرف در یافتن شواهدی از شعر او برای گرهگشایی از بیتهای دشوار. من بخش عمدهای از علاقه و شناخت خویش نسبت به بیدل را مرهون آهنگهایی هستم که استاد از غزلهای او اجرا کرده و اینها انیس لحظات خلوتم بوده است.
یادآوری این نکته ضرورت دارد که بخش عمدهای از شرح غزلهای بیدل، پیش از این و به صورت سلسلهوار در مجلة شعر چاپ شده است (از شمارة 37 تا 52 / تابستان 1383 تا تابستان 1386). آنها را با یک بازنگری در اینجا گرد آوردهام، با سپاسگزاری ویژه از سردبیر این مجلّه، دوست شاعرم جناب مصطفی محدثیخراسانی که آن سلسله را با توصیه و تشویق ایشان نوشته بودم.
به همین گونه باید از دیگر بانی انتشار این کتاب قدردانی کنم، شاعر و پژوهشگر ارجمند جناب سید عبدالرضا موسوی که فکر انتشار اثر از ایشان بود و در تهیة منابع پژوهش و نیز رساندن این کتاب به مرحلة چاپ، مشفقانه یاریام کرد.
یار دیرین، سید ابوطالب مظفری مانند همیشه با نظرهای اجمالی ولی سازندهاش در این کتاب یاریگرم بوده است. به همین گونه در طول مدت اشتغالم بدین کار، از تشویق و حمایت معنوی خانوادهام برخوردار بودهام. این نعمت را شاکرم و سپاسگزار.
1. ذبیحالله صفا، تاریخ ادبیات ایران (خلاصه)، جلد چهارم، صفحة 537.
2. احمد گلچین معانی، فرهنگ اشعار صائب، صفحة 10. البته استاد گلچین معانی به نام بیدل تصریح نمیکند و کل پیروان هندیِ صائب را ـ که بیدل مسلماً از آن جمع است ـ با این صفات مینوازد.
3. جلد اول این کتاب که حاوی غزلیات است، بارها در ایران تجدید چاپ شده است و من نسخة دوجلدی چاپ نشر بینالملل، با مقدمة منصور منتظر را در اختیار دارم.
+ اسد بدیع در موسسه در دری
چهار شنبه این هفته یعنی 23 مرداد 87 قرار است که موسسه فرهنگی در دری میزبان اسد بدیع شاعر و آوازخوان نامآشنای افغانستان باشد و در آن جلسه با او و فعالیتهایش آشنا شویم. زمان جلسه ساعت پنج و نیم عصر به بعد پیشبینی شده است و حضور علاقهمندان آزاد است.
+ نگارش (هفتاد)
بیندازد / بیاندازد
یکی دیگر از غلطهای رایج در نگارش، نوشتن کلماتی مثل «بیندازد»، «بیفکند» و «بیندیشد»، به صورت «بیاندازد»، «بیافکند» و «بیاندیشد» است.
شاید برای دوستانی این بحث مطرح باشد که به راستی در اینجا ملاک درستی و نادرستی چه بوده است. به گمان من میرسد که اینجا حرف «ا» اول فعلها به «ی» تبدیل شده است، پس باید «ا» را ساقط کنیم. اگر چنین نکنیم این پرسش پیش میآید که پس این «ی» از کجا آمد؟ از سویی دیگر به نظر میآید که تدوینکنندگان شیوهنامهها، در اینجا به دو اصل «نزدیک بودن نوشتار با شکل خواندن کلمه» و «پرهیز از صورتهای نامأنوس و اشتباهآفرین» نیز متکی بودهاند، یعنی اگر «بیاندیشد» و «بیاندازد» و «بیافکند» بنویسیم، ممکن است کسانی آنها را با مصوّت بلند «آ» بخوانند و حتی بخش اول کلمه را فعل امر «بیا» بپندارند. اگر هم این پندار صد در صد نباشد لااقل قدری توهّمآفرین است و باعث سکته در خواندن میشود.
+ صبح ملمعنقاب
بازخوانی قصیدة منطقالطیر خاقانی
هیچ اغراق نیست اگر خاقانی شروانی را از مهمترین ستایندگان حضرت پیامبر اکرم(ص) در شعر فارسی بدانیم و نیز هیچ اغراق نیست اگر قصیدة «منطقالطیر» او را از امهات شعرهای او در این باب بشماریم، شعری که برای همیشه جاودان است و همواره میتوان از آن التذاذ هنری و بهرة معنوی برد، بهویژه اگر از مدایح حضرت رسول، آنهایی را در نظر داشته باشیم که از مهارتهای بیانی و تصویری و فضاسازی هنری، مایهای دارند.
باری، خاقانی قصاید بسیاری در ستایش پیامبر گرامی اسلام دارد و حتی بعضی از آن شعرها، از لحاظ پشتوانة معنوی و تلمیحها و اشاراتی که به زندگی آن حضرت است، از «منطقالطیر» گرانبارتر مینماید، ولی آنچه این قصیده را برجسته میکند، جوانب هنری و ساختمان نسبتاً محکم آن است، بهاضافة تصویرهای تازه و ملموسی که در سراسر قصیده موج میزند.
از اینها که بگذریم، منطقالطیر یک قصیدة تیپیک(١) خاقانی است، بدین معنی که بیشتر ویژگیهای سبکی و خواص قصاید او را در اینجا میتوان یافت، چنان که با وصف صبح آغاز میشود و تجدید مطلع دارد و از واژگان غریب سرشار است و بالاخره نام دارد و این نام (منطقالطیر) بدین مناسبت است که در آن از سخنگفتن مرغان سخن میرود.
این قصیده در وزن و قافیهای نسبتاً دشوار سروده شده است که آزادی عمل بسیاری برای شاعر فراهم نمیکند. ساختار روایی بخشی از قصیده هم محدودیتی دیگر برای خاقانی است، و جالب این که شاعر با مهارت تمام بر این سه محدودیت فایق آمده و در این مجال تنگ، طرح قصیدهای نسبتاً ساختارمند را ریخته است، بهگونهای که احساس نمیکنیم اسیر وزن و قافیه شده است.
شاعر در مطلع اول به وصف صبح و ستایش کعبه میپردازد و این خود مقدمهای است برای آنچه در مطلع دوم گفته میشود. توصیف صبح در این شعر، بسیار پویا، زنده، ملموس و ابتکاری است. وزن تند، تکرارهای ماهرانه و قرینهسازیهای زیبا، نوعی موسیقی، نشاط و سرزندگی به شعر میبخشد که سخت یادآور غزلهای پرتابوتب مولانا جلالالدین است. در این بیتها از مطلع اول قصیده، گمان میکنیم که بناگاه دیوان شمس را گشودهایم.
زد نفس سربهمُهر صبحِ ملمّعنقاب
خیمة روحانیان کرد معنبرطناب(٢)
شد گهر اندر گهر صفحة تیغ سحر
شد گره اندر گره حلقة دِرع سحاب
بال فروکوفت مرغ، مرغِ طرب گشت دل
بانگ برآورد کوس، کوسِ سفر کوفت خواب
صبح برآمد ز کوه، چون مه نَخْشَب ز چاه
ماه برآمد به صبح، چون دُم ماهی ز آب
نیزه کشید آفتاب، حلقة مَه در ربود
نیزة این، زرّ سرخ; حلقة آن، سیم ناب
شب عربیوار بود، بسته نقاب بنفش
از چه سبب چون عرب نیزه کشید آفتاب؟
تقارن میان «ملمع» و «معنبر»، «گهر» و «گره»، «مرغ» و «کوس»، «نیزه» و «حلقه»، «زر» و «سیم» موسیقی خاصی به کلام بخشیده است. همچنین است تکرار «گهر»، «گره»، «مرغ»، «کوس»، «نیزه» و «حلقه».
تشبیهها نیز بسیار زیباست، بهویژه تشبیه «ماه» به «دم ماهی» که به گمان من از بدیعترین تشبیههایی است که برای ماه در شعر کهن خویش دیدهایم.
شاعر با این مقدمة پرنشاط و هیجان و سرشار از موسیقی، بدین ترفند که پای «عربی» و «اعرابی» را به میان میکشد، زمینهسازی میکند برای گریززدن به وصف کعبه.
بر کتِف آفتاب، باز ردای زر است
کرده چو اعرابیان بر درِ کعبه مآب
حقّ تو، خاقانیا! کعبه تواندشناخت
ز آخورِ سنگین طلب توشة یومالحساب
مرد بُوَد کعبهجوی، طفل بُوَد کعبباز
چون تو شدی مَردِ دین، روی ز کعبه متاب
کعبه که قطب هدیَ است، معتکف است از سکون
خود نبوَد هیچ قطب، منقلب از اضطراب
هست به پیرامنش طوفکنان آسمان
آری، بر گرد قطب چرخ زند آسیاب
خانهخدایش خداست، لاجرمش نام هست
شاهِ مربّعنشین، تازی رومیخطاب
در این پاره نیز خاقانی از تصویرسازیهای ابتکاری و رعایت تناسبهای ظریف غافل نیست، نظیر رعایت تناسب میان «کعبه» و «کعب»(٣) و تشبیه آسمان به آسیابی که کعبه محور آن است. دیده باشید سنگهای آسیاب را که محوری دارند و این محور هیچگاه دچار حرکت و اضطراب نمیشود، بل سنگ آسیا بر گرد آن میچرخد. در ضمن، در اینجا بدون این که شاعر اشارة صریحی کند، گردش حاجیان بر گرد کعبه هم به ذهن خطور میکند که تشابهی سخت با گردش آسیا حول محورش دارد.
ولی اوج شعر، در مطلع دوم است که شاعر باز توصیفی زیبا از صبح دارد و پس از آن، صحنة مناظرهای عینی را ترتیب میدهد. ابتدا آن توصیف را ببینید:
رخش به هرّا بتافت بر سر صِفر آفتاب
رفت به چربآخوری گنجِ روان در رکاب
کُحلیِ چرخ از سحاب گشت مسلسل به شکل
عودی خاک از نبات گشت مهلهل به تاب
روز چو شمعی به شب، زودرو و سرفراز
شب چو چراغی به روز، کاسته و نیمتاب
دُردی مطبوخ بین بر سرِ سبزه ز سیل
شیشة بازیچه بین بر سر آب از حباب
مرغان چون طفلکان ابجدی آموخته
بلبل الحمدخوان، گشته خلیفهی کُتاب
روز به شمعی تشبیه میشود که دم به دم روشنتر شود و شب به چراغی که به تدریج آن را خاموش کنند. رسوبات سیل بر روی سبزه به کف روی دیگ تشبیه میشود و حبابهای روی آب به شیشههای رنگینی که کودکان با آنها بازی میکنند. ولی اینها همة سخن نیست و فقط یک مقدمهچینی است برای توصیف مناظرة مرغان که در نهایت به مقصود شاعر ختم خواهد شد. شاعر چنین مینمایاند که در صبحی چنین فرحانگیز و باشکوه، مرغان مجلسی میآرایند و به آوازخوانی میپردازند. در این میان، هر کدام، گل یا گیاهی را که محبوب اوست میستاید و بر این ستایش، دلیل میآورد، بهگونهای که مجلس بهزودی به صحنة یک مناظره تبدیل میشود. توصیف این مجلسآرایی و مناظره، آن هم در این وزن و قافیة نامساعد، اوج هنر خاقانی در این قصیده است. تشبیه جدولکشی چمن به صفحة شطرنج و تشبیه ماه به کمان رباب(۴)، باز هم ابتکاری است و جذّاب.
دوش ز نوزادگان مجلس نو ساخت باغ
مجلسشان آب زد ابر به سیم مذاب
داد به هریک چمن خلعتی از زرد و سرخ
خلعهنوردش صبا، رنگرزش ماهتاب
اوّل مجلس که باغ شمعِ گل اندر فروخت
نرگس با طشت زر کرد به مجلس شتاب
ژاله بر آن جمع ریخت روغن طلق از هوا
تا نرسد جمع را ز آتش لاله عذاب
هر سوی از جوی جوی رقعة شطرنج بود
بَیْدقِ زرّین نمود غنچه ز روی تراب
شاخ جواهرفشان، ساخته خیرالنثار
سوسن سوزننمای، دوخته خیرالثیاب
مجمرگردان شمال، مروحهزن شاخِ بید
لعبتباز آسمان، زوبینافکن شهاب
پیش چنین مجلسی مرغان جمع آمدند
شب، شده چون شکل موی; مَه چو کمانچهی رباب
فاخته گفت از نخست مدحِ شکوفه که نحل
سازد از آن برگِ تلخ، مایة شیرینلعاب
بلبل گفتا که گل به ز شکوفهاست از آنک
شاخ، جنیبتکش است; گل، شهِ والاجناب
قمری گفتا ز گل مملکت سرو به
کاندک بادی کند گنبد گل را خراب
ساری گفتا که سرو هست زمِن پایلنگ
لاله از او به، که کرد دشت به دشت انقلاب
صلصل گفتا به اصل، لاله دورنگ است; از او
سوسنِ یکرنگ به چون خط اهلالثواب
تیهو گفتا به است سبزه ز سوسن بدانک
فاتحة صحف باغ، اوست گه فتحِ باب
طوطی گفتا سمن به بود از سبزه، کو
بوی ز عنبر گرفت، رنگ ز کافورِ ناب
هدهد گفت از سمن نرگس بهتر که هست
کرسیِ جم ملک او و افسر افراسیاب
باری، شاعر از زبان مرغان تعلیلهایی برای ارجحدانستن گلها و گیاهان بر همدیگر بیان میکند و این خود خلاّقیتی ویژه میطلبد که فقط از شاعری در حدّ خاقانی برمیآید. ولی بالاخره حق با کیست؟ اینجا تعلیقی ایجاد میشود و گرهی در کار میآید که در چند بیت بعد، به شکلی که شاعر میخواهد، گشوده خواهد شد. پیش از آن، باید پردة دوم نمایش را دید، صحنة باریافتن مرغان به حضور عنقا برای داوری، که او سرور مرغان است و شایستة این کار.
صحنهآرایی شاعر در اینجا جالب است و شاعر آداب و ترتیب این باریابی را به صورتی مطابق واقع ترسیم میکند. همانند همیشة تاریخ، این مرغان عادی را به درگاه عنقا راه نمیدهند و آنها باید با حاجب درگاه (یا همان رئیس دفتر در نظام اداری امروز) مواجه شوند و کار به داد و بیداد بکشد، تا این سر و صدا عنقا را از خلوت بدر آرد و آنگاه باریابی میسّر شود:
جمله بدین داوری بر درِ عنقا شدند
کوست خلیفهی طیور، داور مالکرقاب
صاحبستران همه بانگ بر ایشان زدند
کاین حرم کبریاست، بار بوَد تنگیاب
فاخته گفت آه من کِلّة خضرا بسوخت
حاجبِ این بار، کو؟ ورنه بسوزم حجاب
مرغان بر در بهپای، عنقا در خلوهجای
فاخته با پردهدار گرم شده در عتاب
هاتفِ حال این خبر چون سوی عنقا رساند،
آمد و درخواندشان راند به پرسش خطاب
نحوة برخورد مرغان با عنقا هم بسیار روانشناسانه است. اول سلام میکنند و آنگاه جواب سلام میشنوند و سپس مقدمهای در ستایش عنقا میگویند و دست آخر، سؤال را طرح میکنند. عنقا هم طبعاً از روی بزرگواری، ابتدا دل همه را به دست میآورد و نظر همه را تأیید میکند، ولی در نهایت حق را به گل (گل گلاب یا گل محمدی) میدهد. چرا؟ چون با حضرت پیامبر نسبتی دارد و معروف است که از عرق آن جناب آب خورده است.
بلبل کردش سجود، گفت الانعم صباح
خود به خودی باز داد صبحکالله جواب
قمری کردش ندا، کای شده از عدل تو
دانة انجیرِ رز دامِ گلوی غراب
وای که ز انصاف تو صورت منقار کبک
صورت مقراض گشت بر پر و بال عقاب
ما به تو آوردهایم درد سر، ار چه بهار
درد سر روزگار برد به بوی گلاب
دان که دو اسبه رسید موکب فصل ربیع
دهرِ خَرَف باز یافت قوّت فصل شباب
خیل ریاحین بسی است، ما به که شادی کنیم؟
زین همه شاهی کهراست؟ کیست برِ تو صواب؟
عنقا برکرد سر، گفت: کز این طایفه
دستِ یکی پُرحناست، جعدِ یکی پُرخضاب
اینهمه نورستگان، بچّة حورند پاک
خورده گه از جوی شیر، گاه ز جوی شراب
گرچه همه دلکشند، از همه گل نغزتر
کو عرق مصطفاست، وین دگران خاک و آب
بدین ترتیب، مناظره به مدح حضرت پیامبر(ص) ختم میشود و از اینجا به بعد، قصیده در آن بستر ادامه مییابد. دیگر شاعر جانب هنرنمایی و تصویرسازی را کمابیش فرو مینهد و به جانب معنیآوری میگراید.
هادیِ مهدیغلام، امّی صادقکلام
خسرو هشتمبهشت، شِحنة چارم کتاب
باجستان ملوک، تاجده انبیا
کز درِ او یافت عقل خطّ امان از عِقاب
احمد مرسل که کرد از تپش و زخمِ تیغ
تخت سلاطین زگال، گُردة شیران کباب
جمعِ رُسُل بر درش مفلسِ طالبزکات
او شده تاج رسل، تاجر صاحبنصاب
عطسة او آدم است، عطسة آدم مسیح
اینْت خلف کز شرف عطسة او بود باب
گشت زمین چون سفن، چرخ چو کیمخت سبز
تا ز پی تیغ او قبضه کنند و قراب
ذرّة خاک درش کارِ دو صد دُرّه کرد
راند بر آن، آفتاب بر ملکوت احتساب
لاجرم از سهم آن، بربطِ ناهید را
بندِ رهاوی برفت، رفت بریشم ز تاب
دیده نهای، روزِ بدر کان شهِ دین بدروار
راند سپه در سپه سوی نشیب و عقاب
بهرِ پلنگان دین کرد سراب از محیط
بهر نهنگان کین، کرد محیط از سراب
از شغب هر پلنگ، شیرِ قضا بسته دَم
وز فزع هر نهنگ، حوتِ فلک ریخت ناب
از پی تأیید او صفّ ملایک رسید
آخته شمشیر غیب، تاخته چون شیر غاب
در علمش میرِ نحل نیزه کشیده چو نخل
غرقة صد نیزه خون اهل طعان و ضراب
چون الف سوزنی نیزه و بنیاد کفر
چون بن سوزن به قهر کرده خراب و یباب
حامل وحی آمده کامد یومالظفر
ای ملکان! الغزاة، ای ثقلین! النهاب
و این نعت، به طور طبیعی به دعائیهای ختم میشود که در آن، خاقانی از آن حضرت عنایتی طلب میکند و البته در این میان، چنان که عادت اوست، شکایتی هم از اهل زمانه سر میدهد و دشمنان خود را بدترین جانوران میداند.
خاطر خاقانیاست مدحگر مصطفی
زان ز حقش بیحساب هست عطا در حساب
کی شکند همّتش قدرِ سخن پیش غیر؟
کی فکند جوهری دانة دُر در خلاب؟
یارب از این حبسگاه، باز رهانش که هست
شَروان، شرّالبلاد; خصمان، شرّالدواب
زین گُرُه ناحفاظ حافظ جانش تو باش
کز تو دعای غریب زود شود مستجاب
q
گفتیم که «منطقالطیر» قصیدهای است منسجم و نسبتاً ساختارمند. ولی انکار نمیتوان کرد که ساختار کلّی شعر، آنقدرها تازه نیست و برپایة همان نظام قدیم «تشبیب، گریز و حسن ختام» بنا شده است. شاعر نتوانسته و یا نخواسته است این ساختار را به هم بزند و حتی آن صحنهآرایی زیبا و هنری مناظرة مرغان را نیز فدای این ساختار کرده است، بهگونهای که مناظره در آن تشبیب خلاصه میشود و با گریززدن به موضوع اصلی، آن مرغکان با همه شیرینزبانیشان گویا بهکلی نابود و ناپدید میشوند.
این البته خاصیت کلّی قصاید قدیم ماست که در آنها شاعر به عناصری که برای تشبیب قصیده فراهمآورده است، فقط در حدّ ابزار مقدمهچینی مینگرد و آنها را در ساختار کلّی شعر دخالت نمیدهد. به همین دلیل با رسیدن به مدح و منقبت اصلی، دیگر وظیفهشان خاتمه یافته تلقی میشود.
از این که بگذریم، باز بنا بر سنّت دیرینة شعرهای ستایشی ما، توصیفهای شاعر از حضرت پیامبر غالباً کلّی است، نه حسّی و عاطفی، یا به بیان دیگر، تجلیلآمیز است، نه تحلیلی. به واقع شاعر آنقدر که در بخش مناظرة مرغان عینی و ملموس سخن میگفت، در بخش نعت به محیط زندگی حضرت نزدیک نمیشود و تصویری که از ایشان ارائه میکند نیز بیشتر از منظر شأن و شکوه حضرت است، نه از منظر سیره و روش زندگی. به همین لحاظ، امکان الگوپذیری مخاطب از آن شخصیت به کمک این شعر، کاهش مییابد و این البته از مشکلات شعرهای ستایشی سنّتی ماست.
با این همه در قیاس با دیگر شعرهایی که در ادب کهن خویش در این موضوع داریم، قصیدة «منطقالطیر» بهراستی یک اثر ممتاز است و از نظر هنرمندیهای بیانی، میتواند برای شاعران امروز بسیار حرف و حدیثها داشته باشد.
پینوشتها
١. برای این کلمه معادلی فارسی که رسانندة همین معنی باشد نیافتم و برخلاف روش معهود خویش، ناچار به کاربرد واژهای فرنگی در متنی ادبی شدم.
٢. در این نوشته، متن کامل این قصیده براساس بر اساس دیوان خاقانی شروانی به کوشش دکتر ضیأالدین سجادی نقل شده است، البته به صورت پاره پاره و در خلال مباحث. در ضمن از توضیح واژگان دشوار پرهیز کردیم، چون هدف ما نه شرح قصیده، بل نگاهی به جوانب هنری و زیباییهای بیانی آن بود.
٣. این «کعب» همان استخوان مکعبمانند مچ پای گوسفند است که امروزه در ایران بدان «قاپ» میگویند و در افغانستان «بُجُل»; و بازی با آن، تا همین اواخر رایج بوده و یحتمل که در نقاط دورافتاده هنوز رایج است.
۴. رباب در آن زمانهها از سازهای زهیای بوده که با آرشه نواخته میشده است. امروزه ربابی که در افغانستان و هند وجود دارد، با مضراب نواخته میشود و گویا این ساز به تدریج استحاله یافته است.


مهربانیها ()