+ شعر جوان مهاجر
نگاهی به سلسله کتابهای «ادبیات معاصر افغانستان»
شعر مهاجرت افغانستان در ایران، سالهاست که یک جریان پویا و زاینده بوده است. این پویایی و زایندگی هم به واقع حاصل پیوند یک سلسله عوامل بیرونی و درونی است که به نحوی خاص، با هم همسو گشتند، یعنی از سویی مردم افغانستان و طبعاً شاعران آنها حرفهای ناگفتة بسیاری داشتند که حاصل اوضاع بحرانی این کشور بود و از سویی دیگر، در محیط ایران امکانات و شرایطی برای رشد در زمینة ادبیات فراهم بود، و این چیزی است که در سایر کشورهایی که مهاجران افغان در آنها به سر میبرند، مهیّا نیست. به این عوامل باید افزود تشکیل جلسات ثابت و مستمر نقد و بررسی شعر در میان مهاجران افغان را که مهمترین این جلسات، در این سالها انجمن «درّ دری» در مشهد بوده است.
به همین سبب، ما در سالهای اخیر، شاهد یک نسل جوان ولی جدّی از شاعران مهاجر افغان هستیم که غالباً در سنین دانشآموزی و دانشجوییاند و البته بسیار باتحرّک و سرزنده ظاهر شدهاند. بعضی از این شاعران، در این سالها در محافل ادبی ایران نیز مطرح بوده و در مسابقات و جشنوارهها، مقامهای خوبی آوردهاند، همچون حمید مبشّر و سیدالیاس علوی.
باری، با این مقدمة کوتاه، میخواهیم به معرفی یک سلسله از آثار این نسل شاعران بپردازیم، سلسلهای که تا حدودی حکایتگر نگاه تازه و گرایشهای سبکی ویژهای است که شاید در نسل قبل به این روشنی دیده نمیشد. این کتابها، حدود بیست عنوان مجموعه شعر است که با عنوان «ادبیات معاصر افغانستان» به چاپ رسیده است. ناشر این کتابها، محمدابراهیم شریعتی از فعالان عرصة نشر آثار ادبی در افغانستان است.
تا جایی که اطلاعات من یاری میدهد، این اولین باری است که آثاری به این تعداد، از شاعران افغانستان در یک سلسلة بههمپیوسته منتشر میشود و این تا حدودی یادآور حرکتی مشابه است که در ایران انجام شد و بسیار مؤثر بود، یعنی انتشار سلسلة «گزیدة ادبیات معاصر» کتاب نیستان.
دوازده مجموعه از این بیست مجموعه شعر، به شاعران جوان اختصاص دارد، یعنی «نامهای از لالة کوهی» از زهرا حسینزاده، «مرگ بر الفبا» از نقیب آروین، «شاعر به انتهای خیابان رسیده است» از محمد واعظی، «اینجا منم زنی، با چادری سیاه» از فاطمه سجادی (حصار)، «عکس ماه تو بر دیوارهای شب لیلیترند» از رحیمه میرزایی، «آهوی همیشه دویده در من» از حسین حیدربیگی، «گریههای مریم مصلوب» از حفیظالله شریعتی (سحر)، «شکل هندسی تو» از معصومه احمدی، «هبوط در پیادهرو» از غلامرضا ابراهیمی، «من در اثر ماهگرفتگی» از سید عاصف حسینی، «من نشانههای سفر را گم نکردهام» از حسین حسینزاده و «دو ماه در خسوف» از معصومه صابری.
این شاعران، کسانیاند که عموماً در دهة هشتاد به شاعری روی آوردهاند و آثارشان رنگ و بوی خاص خود را دارد. شاخصههای مهم صوری و محتوایی شعر این گروه را چنین میتوان برشمرد:
q
این شاعران، فرزندان سالهای اخیر هستند، یعنی دوران ثبات و بازسازی و البته وضعیت خاصی که کشور از نظر حضور بیگانگان با آنها روبهروست. به همین لحاظ، در شعر این گروه، کمتر نشانهای از مضامین دهة هفتاد یعنی دوران جنگهای داخلی و یا پیش از آن، یعنی دوران جهاد و مقاومت دیده میشود. اگر هم بحثی از مسایل و مباحث سیاسی و اجتماعی در میان است، بیشتر به وضعیت بیسروسامان کشور و بیعنایتی دولتمردان به اوضاع جاری اشاره دارد.
خوشبختانه زندگی،
هنوز غم
هنوز شادی دارد.
هنوز دارد و ندارد، دارد.
نان قرض
آب مجانی
رؤیای مفت!
خبرها تعطیل نیست:
احمدشاه مسعود هست
افغانستان هست
زلزله آدم میکُشد
آدم، آدم میکُشد
هنوز میشود
از شرمگینی مردان بینانوآب خانواده،
از دختران بیخنده ـ بیفصل
از کودکان بیبایسکل
و از شادیهایی
که میبینی ـ که میبینیم;
شاعر بود
ظالم بود
مظلوم بود.
(نقیب آروین، مجموعة «مرگ بر الفبا»)
q
از این که بگذریم، در این مجموعهها، به یک دغدغة همیشگی مهاجران افغان بر میخوریم، یعنی بیسرنوشتی و احساس بیهویتیای که هنوز از سر این مردم دست برنداشته است.
امسال باز بیوطنیم، ای پرندهها
یک روح در دو تا بدنیم، ای پرندهها
دیدی بهار سال دگر خندهای نکرد
در برف مانده جان بکنیم ای پرندهها
وقتی که چشم کلبة ما بسته میشود
بر خانة که در بزنیم ای پرندهها؟
... جایی برای ماندن و رفتن نمانده است
شب را کجا قدم بزنیم ای پرندهها؟
(محمد واعظی، مجموعة «شاعر به انتهای خیابان رسیده است»)
و موضوع دیگری که غالباً دستمایة این گروه شاعران میشود، تغزّل است که در شعر دهة شصت و اوایل هفتاد افغانستان در محیط هجرت تقریباً غایب بود و از اواسط دهة هفتاد، با سعی سیدنادر احمدی و محمدشریف سعیدی و بعضی دیگر از شاعران نسل پیش، کمابیش وارد مضامین شعر مهاجرت شد.
ویژگی مهم این تغزّلها، درآمیختگیشان با دغدغهها و مسایل خاص مردم افغانستان است که به این شعرهای عاشقانه، رنگی از غربت و اندوه هم میدهد. به واقع این تغزّلی است کمابیش بومی و درآمیخته با دیگر چیزهایی که در زندگی مردم افغانستان امروز حضور دارد. به همین سبب، آن را میتوان از عاشقانهسرایی شاعران امروز ایران، کمابیش متمایز کرد.
اگر چه نام تو در کوچه گلقمر باشد
به زیر شال سیاهت دو تا سحر باشد
نگفتی از چه در این روزها سیهپوشی
که سیل زلف تو پاشیده تا کمر باشد
مگر زمانه همه ساله با تو بد گشته
مگر که زخم نمکسوده بر جگر باشد
بگو که ده چه خبر، آسمان چه میبارد؟
بهار آمده یا نه، پرنده پر باشد؟
خدا کند که به یک صبح صادق روشن
بهار چشم تو در کوچه جلوهگر باشد
q
موضوع دیگری که مشخصاً در شعر این گروه دیده میشود و در آثار نسل پیش کمابیش غایب بود، دغدغههای درونی و مضامینی مربوط به زندگی انسان امروز است، یک انسان شهری و سردرگم. شاعران دهة شصت و هفتاد افغانستان، به سبب درگیری در مسایل حاد سیاسی و اجتماعی، چندان مجال پرداختن به خویش را نداشتند. به همین دلیل، شعر آنان، غالباً کلی و نمادگرایانه است. انسانی که در شعر آنان دیده میشود، غالباً با یک انسان معمولی در این زندگی شهری فرق دارد، شخصی است با این ویژگیها:
هنوز بادیهگردم به شیوة پدرم
چه آید از پس امروز بر سر پسرم؟
چه شد که آن همه دریا نکرد سیرابم
و بعد آن همه طوفان هنوز مردابم
من از تلاطم این بحر، تشنگی بردم
به ساحلی نرسیدم که همسفر خوردم
سفر ملول شد از من، من از سفر خستم
خجول هرچه رفیقان و رهروان هستم
مباد گردی از اینسان سفر، به دامنتان
نصیب گرگ بیابان، نصیب دشمنتان
(سید ابوطالب مظفری)
ملاحظه میکنید که اینجا، بیان غالباً نمادین و کلّی است. سخن از دریا و طوفان است و بحر و ساحل، که نمادهاییاند از جوش و خروش انقلاب در افغانستان. ولی در شاعران جوانتر که ما در این بحث به آنها میپردازیم، این انسان با جزئیات بیشتری توصیف میشود و لحظاتی خاص از زندگی او به شعر درمیآید که شاید در آثار نسل پیش، کمتر با این جزئیات مطرح شده بود.
این ایستگاه سوم و لبریز آدم است
ساعت دوباره شش شده اما کسی کم است
هل میدهند عالم و آدم، در این میان
یک پیرمرد گفت برو! صندلی کم است
این بار چندم است که او دیر میکند
یا صبح زود رفته و حالا «مقدم» است
حالا سوار یک اتوبوس قراضهام
بازار چشمهای تماشا فراهم است
یک صندلی کهنه مرا در خودش نشاند
یک صندلی که مثل خودم گنگ و مبهم است...
خواب و خیال آمد و در من عبور کرد
آقا بلند شو! ته دنیا «مقدم» است.
(غلامرضا ابراهیمی، مجموعة «هبوط در پیادهرو»)
به همین سبب، میتوان گفت این شعرها، شخصیتر و خاصتر است و از این نظر، قرابت بیشتری با جریانهای نو در شعر امروز دارد.
به تبع همین خاصشدن فضا و مضامین، تخیّل و زبان این شاعران هم امروزیتر است و حاصل تجربههای زبانی و کشفهای تصویری خودشان. البته نباید فراموش کرد که در این میان بعضی ابهامهای ناخواسته و لغزشهای زبانی هم در کار است، ولی به هر حال در این شعرها نوعی سرزندگی و پیوند با چشمدیدها و تجربیات عینی شاعران دیده میشود که بسیار ارزشمند است.
البته نباید فراموش کرد که ممکن است این شخصیشدن بیش از حد شعرها، میان شاعر و اجتماع فاصله بیندازد و در نهایت از وسعت حوزة مخاطبان آنان بکاهد. آنچه این احتمال را زیاد میکند، گرایش نسبتاً بیشتر این شاعران به قالبهای نوین است که البته یک ضرورت است و طبیعتاً مخاطبان شعر را به تدریج با شعر نو بیشتر آشتی میدهد، ولی این را هم انکار نمیتوان کرد که شعر این گروه را به نسبت نسل پیش، کممخاطب میسازد.
به هر حال، انتشار پیوستة آثار شاعران جوان مهاجر در این سالها، نویدبخش یک حرکت تازه است، حرکتی است که مبتنی است بر فعالیتهای ادبی نسل پیش، ولی در عین حال، از بعضی ویژگیهای خاص نیز بهره دارد. این شعرها، تا حدود زیادی بر شعر جوان افغانستان در داخل کشور هم اثر گذاشته است، هم به واسطة توزیع این کتابها در افغانستان و هم به سبب حضور بعضی از این شاعران که در سالهای اخیر به کشور بازگشته و مشغول فعالیتهای ادبی و مطبوعاتی شدهاند، همچون نقیب آروین و سیدعاصف حسینی.
با این وصف، هیچ دور از انتظار نیست که شعر جوان افغانستان در سالهای بعد را کاملاً متمایز با شعر دهههای پیش ببینیم، بهویژه که این تمایز از جهاتی نوعی پیشرفت هم به حساب میآید.
+ مقدمهای بر فن کتابآرایی (بخش اول)
چاپ شده در شماره 10 و 11 فصلنامه خط سوم.
امروز دیگر آن روزگاری نیست که شاعری «سی و پنج سال از سرای سپنج» را رنج برد تا کتابی همانند شاهنامه را شیرازه بندد و یا حاصل عمرش همه یک دیوان غزل و چند منظومه باشد و آنگاه شاعری که پنج کتاب دارد، آنها را پنج گنج بنامد.
و نیز آن عصر گذشته است که انتشار کتاب یک شاعر یا نویسنده یا پژوهشگر، امری استثنایی و قابل یادکرد به شمار بیاید که «ایشان را میشناسید؟ صاحب فلان کتاب است.»
امروزه به برکت امکانات فنّی و تقلیل ناگهانی هزینههای چاپ، انتشار کتاب نسبتاً عام شده است. به همین سبب ما با یک انفجار انتشاراتی مواجهیم، یعنی یک رونق شدید در عرصة چاپ و نشر که البته شاید عکسالعمل مردم ما به سالها محرومیت از کتاب هم در آن بیاثر نباشد.
ولی عام شدن یک صنعت یا فن، لاجرم تنزّل سطح کیفی آن را در پی دارد. اگر دیروز برای آمادهسازی یک کتاب برای چاپ، یک گروه متخصص در حروفچینی و صفحهآرایی و طرح جلد و دیگر امور به کار بود، امروز همه اینها با یک رایانه رومیزی انجامپذیر است و این هم چیزی است تقریباً در دسترس همه.
ولی چگونه میتوان انتظار داشت که همه کسانی که به تدوین، آمادهسازی، انتشار و توزیع کتاب مشغولاند، آگاهی تخصصی و حرفهای کار خود را داشته باشند؟ چنین است که بسیار کتابها بیاصول و بیکیفیت چاپ میشود و بدور از معیارهایی که در کار چاپ و نشر در همه دنیا وجود دارد; بگذریم از این که ما مردم در آن روزگاری که کتابآرایی اینقدر پیش پا افتاده نشده بود نیز چندان با این معیارها آشنایی نداشتیم.
من در این نوشته میکوشم برپایة تجربهها و مطالعاتم در یکدهه سروکار داشتن با این امور، باب بحثی را بگشایم تا پدیدآورندگان کتاب را به کار آید و تجربههایی که در این مدت فراهم آمده است، در خاک مدفون نشود.
شناخت اجزای کتاب
کتاب، یک پدیدة بسیط و ساده نیست، بلکه اجزایی متنوع و متفاوت دارد. شناخت این اجزا و موقعیت آنها بسیار مهم است. یک کتاب معمولاً دارای جلد است و آن هم به دو قسمت «روی جلد» و «پشت جلد» تقسیم میشود که با بخشی با عنوان «عطف کتاب» ـ که قطر آن را میپوشاند ـ به هم میپیوندند. از آن که میگذریم، به متن کتاب میرسیم که خود چند بخش دارد: «صفحات پیش از متن»، «صفحات متن» و «صفحات بعد از متن». صفحات پیش از متن، غالباً شامل صفحات عنوان، شناسنامه، فهرست، مقدمهها، فهرست مندرجات و تقدیمنامهها میشود.
ترتیب و تنظیم این صفحات باید طبق اصول و هنجارهای انتشار کتاب باشد. در این میان، شناسنامة کتاب و اطلاعات موجود در آن، بسیار ضروری است. شناسنامه از یک طرف جنبة اطلاعرسانی دارد و به مخاطب کتاب از عنوان و نام پدیدآورندگان مختلف و جزئیات چاپ آن خبر میدهد و از طرفی جنبة رسمی دارد و حقوق مادی و معنوی این مجموعه افراد را یادآور میشود.
این اطلاعات، برای کتابداران، فهرستنویسان، معرفیکنندگان کتاب در مطبوعات، پژوهشگران، منتقدان و حتی کتابفروشان و عوامل توزیع مفید است. مثلاً اسم ناشر، ویراستار و یا تاریخ چاپ یک کتاب، میتواند از مقدار اعتبار علمی آن خبر دهد. نوبت چاپ و تیراژ، میزان توجه خوانندگان به کتاب را نشان میدهد. نام عوامل فنی انتشار کتاب (حروفچین، صفحهآرا، طراح جلد) میتواند نوعی قدردانی معنوی از این عوامل پنهان ولی بسیار مؤثر در کیفیت کتاب باشد و دیگر مشخصات (مثل شابک و فیپا) کتابداران را به کار میآید. دریغ که بسیاری از کتابهای ما از این نظر بسیار ناقص است. مثلاً کتاب بدون تاریخ است و روشن نمیشود که حاصل چه دورهای از زندگی مؤلف است، یا بدون محل چاپ است و برای کسی که در پی تحقیق دربارة وضعیت چاپ و نشر در مملکت است، نمیتواند کارگشا باشد. گاهی هم اطلاعات شناسنامه با روی جلد سازگاری ندارد و باعث سرگردانی فهرستنویسان و کتابدارها میشود.
به همین ترتیب، دیگر اجزای پیش از متن نیز باید مطابق هنجار و ترتیب خاص خود باشد. در عالم انتشار کتاب، هر یک از این اجزا، تعریف و عنوان و ویژگیهای خاص خود را دارد. «پیشگفتار» با «مقدمه» فرق دارد و «مقدمه» با «دیباچه» و «دیباچه» با «چکیده». ما ـ همچنان که با دیگر اصول چاپ کتاب بیگانهایم ـ غالباً اینها را به جای هم به کار میبریم.
از اینها که بگذریم، وارد متن میشویم. در متن کتاب، آنچه از نظر کتابآرایی اهمیت بسیار دارد، ترتیب و تناسب اجزاست; یعنی کتاب به خوبی بخشبندی و فصلبندی شده باشد و ترتیب عنوانهای اصلی و فرعی آن بهنجار و کارگشا باشد. البته بخشی از این مباحث نه به «کتابآرایی»، بلکه به «تألیف» کتاب بر میگردد و مباحث، وارد عرصة نگارش میشود که ما در این مقام بدان کاری نداریم. به هر حال باید روشن باشد که بخشها و فصلها به چه صورتی تفکیک میشوند; به کمک صفحات مستقل، به کمک سفیدی بالای صفحات یا به کمک برجستگی عناوین آنها؟ همینگونه باید دانست کدام عنوانها باید در صفحهای مستقل بیایند، کدامها در بالای متن باشند و کدامها در کنار صفحه. همچنین این بحث مطرح است که پاورقیها در پایین صفحات باشند، یا در آخر هر فصل، یا در آخر کتاب. از اینگونه مباحث در مورد متن کتاب بسیار داریم که البته مفصل است و گاهی تخصصی.
صفحات پس از متن، معمولاً کتابنامه، ضمایم، فهرستها، نقشهها و جدولها (در صورت وجود) و دیگر مطالب مرتبط ولی فرعی کتاب را در خود دارد. اینها نیز باید ترتیب و صفحهآرایی خاص خود را داشته باشد و کاملاً از متن اصلی متمایز شود. ترتیب مطالب این بخش نیز هنجار و استاندارد خود را دارد که باید رعایت شود و در آن، غالباً ویراستار و صفحهآرا با مؤلف کتاب همکاری میکنند، چون این بخش در حوزة تخصص آنهاست.
قطع و صحافی کتاب
منظور از قطع، طول و عرض صفحات کتاب است و این موضوعی است بسیار مهم. نکتة جالب این است که قطع، هم در وقت استفاده از کتاب مؤثر است و هم در وقت استفاده نکردن، یعنی گذاشتن آن در کتابخانه. حتی میتوان گفت پیش از استفاده، یعنی در مراحل تولید نیز قطع کتاب به صورت مستقیم یا غیرمستقیم بر کیفیت آن اثر دارد، چون کاغذی که کتاب بر آن چاپ میشود، معمولاً ابعاد ثابت و استانداردی دارد. همچنین است ابعاد فیلم و زینک و دستگاههای چاپ. اینها لاجرم به صفحات کتاب نیز ابعاد خاصی را تحمیل میکند، تا از ضایعات کاغذ و مشکلات صحافی پیشگیری شود. به همین سبب از میان قطعهای مختلف، فقط چند قطع خاص از لحاظ فنی به صرفه است. به همین سبب، کتابها معمولاً چند قطع ثابت و استاندارد دارند، که هر یک نامی دارد: رحلی، وزیری، رقعی، پالتوی، جیبی، خشتی و یکی دو قطع دیگر. مثلاً قطع وزیری طوری تنظیم شده است که در هر فرم چاپی 70 * 50 سانتیمتری، هشت صفحه از کتاب قابل چاپ است، بدون ضایعات کاغذ.
اما اهمیت قطع، فقط در مرحلة تولید نیست. کتابی که قطع استاندارد دارد، هم در کتابفروشی و هم در قفسة کتابخانههای شخصی و عمومی به خوبی جای میگیرد. کتابهای هماندازه را به سهولت میتوان در کنار هم نهاد تا هم زیباتر به نظر آیند و هم در فضا صرفهجویی شود. کتابی که خارج از این قطعهاست و عرض و طولی گاه بیش از حد کوچک یا بزرگ دارد، معمولاً در هر قفسهای غریب میماند و این در میزان مراجعه به آن مؤثر است. مثلاً من هیچگاه نمیتوانم کتاب فلان دوست شاعر را که در قطع خشتی (قطع کتابهای کودکان و نوجوانان) چاپ شده است، در کنار دیگر مجموعهشعرهایم نگهدارم و لاجرم در ردیف کتابهای کودکم میگذارمش.
گیرم که از قطعهای استاندارد استفاده کردیم. حالا این پرسش در کار است که برای هر کتاب، کدامیک از آنها مناسب است. این را نوع و میزان استفاده تعیین میکند. باید کتاب به گونهای باشد که بتوان آن را به راحتی بر سر دست گرفت و در موقعیتهای مختلف مطالعه کرد، بهویژه که برای انسان امروز، همواره فرصت کتابخواندن بر پشت میز مطالعه میسّر نیست. کتابخوانهای جدی امروز، بسیار کتابها را در موقعیتهای گوناگون و حتی نامناسب میخوانند، مثلاً در میان وسایل نقلیه یا پیش از استراحت و بر بستر خواب. مسلماً خواندن یک کتاب رحلی (قطع مجلهای) در این وضعیتها سهل نیست.
از این گذشته، گاهی تعداد صفحات کتاب، قطع خاصی را ایجاب میکند. خواندن یک کتاب نازک ولی با قطع بزرگ (همانند یک مجله) هیچ دلپذیر نیست. از آن طرف، کتابی با قطع کوچک و صفحات بسیار هم دشواریآفرین است، چون به سهولت گشوده نمیشود و غالباً بهزودی اوراق میشود.
در مجموع بهتر این است که تناسبی میان قطع و تعداد صفحات برقرار باشد، بهگونهای که کتاب بیش از حد چاق یا لاغر نشود، مگر این که ضرورتی دیگر در کار باشد.
قطع و ضخامت و نوع کاربرد کتاب، نوع خاصی از صحافی را هم ایجاب میکند. کتابهای کمحجم را میتوان از وسط منگنه کرد (همانند کتابهای کودکان) و کتابهای با حجم متوسط را میتوان به صورت چسپی صحافی کرد. ولی برای کتابهای بزرگ، این نوع صحافیها عمر درازی ندارد و باید کتاب را با دوختن شیرازه کرد تا با باز و بستهشدن های متوالی از هم جدا نشود.
میزان استفاده از کتاب هم در صحافی آن اثر دارد. کتابی که غالباً فقط یک بار خوانده میشود (مثلاً یک رمان یا مجموعه داستان) نیاز به آنچنان صحافی محکمی ندارد که یک فرهنگ لغت دارد، چون ما به فرهنگ لغت نیاز و مراجعة دایمی داریم. به همین ترتیب، کتابهای مهم به سبب این که ممکن است خوانندگان متعددی داشته باشند، صحافی استوارتری را طلب میکنند.
صحافی چیزی است که در مملکت ما چندان جدی گرفته نشده است، شاید هم بنا بر محدودیتهای مالی و فنی. به همین سبب، کتابهای ما بسیار زود اوراق میشوند.
حجم (تعداد صفحات)
نمیدانم ما چرا به کتابهای لاغر و متعدد عادت کردهایم. بسیار نویسندگان ما یک فهرست مفصل از آثار چاپشده و چاپنشدة خویش دارند، ولی وقتی با آن آثار مواجه میشویم، آنها را کتابچههایی مییابیم بسیار کوچک، هم در قطع و هم در تعداد صفحات. این کتابهای کوچک غالباً جدّی گرفته نمیشوند، توزیع درستی نمیشوند و به دست همه نمیرسند. خوانندهای که بخواهد به همه شعرها یا داستانهای فلان شاعر یا نویسنده دسترسی داشته باشد، باید مدتها پیگیر تهیة این کتابچهها باشد، آن هم در این وضعیت بدِ توزیع کتاب. یک کتاب به یکی میرسد، کتاب دیگر به یکی دیگر، و در نهایت هیچکس را نمییابیم که مجموعة آثار یک نویسنده را داشته باشد.
ولی اگر شاعر و یا نویسندة ما در هر چند سال، یک کتاب نسبتاً قطور یا متوسط از آثارش چاپ کند، میتواند خاطرجمع باشد که هر کس که آن کتاب را داشت، لاجرم بخش عمدهای از آثار او را دارد. آنگاه میتوان برای توزیع و پخش آن کتاب، همّت بهتری کرد. عاملان توزیع و کتابفروشان هم اینطور راحتترند.
در میان شاعران معروف معاصر، احمد شاملو نسبتاً پرکتاب است. در مقابل، سهراب سپهری عملاً یک کتاب دارد که همان هشت کتاب اوست در یک مجلد. اکنون کسی که هشتکتاب سهراب سپهری را دارد، همه آثار او را دارد و خیالش آسوده است، ولی برای داشتن همه آثار احمد شاملو، باید دردسرها را تحمّل کرد. پس بیسبب نبود اگر شاملو نیز در سالهای اخیر، بعضی کتابهایش را دوتا دوتا و در یک مجلّد روانة بازار کرد. به همینگونه، سه کتاب مهدی اخوان ثالث یعنی «دوزخ اما سرد»، «پاییز در زندان» و «زندگی میگوید اما باز باید زیست...» در یک مجلّد چاپ شد و با عنوان کلّی «در حیاط کوچک پاییز در زندان»; و این بهتر بود.
من باری در نشریهای بر یکی از دوستان شاعر ما خرده گرفته بودم که چرا اینقدر مجموعهشعرهای کوچک چاپ میکند و او در پاسخ گفته بود (نقل به مضمون) «به این سبب که هر یک از این کتابها موضوعی جداگانه دارد و مربوط به یک مقطع زمانی است.» ایشان مثال زده بود که «مگر میشود بهار و زمستان را در یک فصل جمع کرد؟» ولی به گمان من، تعدّد موضوعات شعر، دلیل تعدّد مجموعه شعرها نمیشود. میتوان در یک مجموعه، شعرهایی با حالوهواهای گوناگون داشت و یا حتی چند کتاب مستقل را در یک جلد منتشر کرد، چنان که اخیراً دکتر شفیعی کدکنی چندین کتاب قدیمی خود را در یک مجلد و با عنوان کلّی «آیینهای برای صداها» منتشر کرد و پنج دفتر چاپنشدة خویش را با عنوان کلّی «هزارة دوم آهوی کوهی» در یک مجلّد دیگر. با داشتن این دو کتاب، ما از دغدغة تهیة دوازده دفتر شعر این شاعر آسودهشدهایم.
البته من میپذیرم که گاهی انتشار کتابهای قطور (به سبب قیمت بسیاری که لاجرم دارند) برای مخاطبانی که فقط به بخشی از آن آثار نیاز دارند دردسرآفرین است، ولی ما فعلاً مبتلا به این مشکل نیستیم، بل مبتلا به مشکل «تعدّد بسیار کتابهای کوچک» هستیم.
(ادامه دارد)


مهربانیها ()