محمدکاظم کاظمی


+ زمستان، گنجینه‌ای از بدایع

چاپ شده در مجله شعر، شماره 54 ـ زمستان 1386

 

 

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت‌،

            سرها در گریبان است‌.

کسی سر بر نیاردکرد پاسخ‌گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند،

که ره تاریک و لغزان است‌.

و گر دست محبّت سوی کس یازی‌،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون‌;

که سرما سخت سوزان است‌.

 

نفس‌، کز گرمگاه سینه می‌آید برون‌، ابری شود تاریک‌.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت‌.

نفس کاین است‌، پس دیگر چه داری چشم‌

ز چشم‌ِ دوستان دور یا نزدیک‌؟

 

مسیحای جوانمرد من‌! ای ترسای پیر پیرهن‌چرکین‌!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است‌... آی‌...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ‌گوی‌، در بگشای‌!

 

منم من‌، میهمان هر شبت‌، لولی‌وش‌ِ مغموم‌.

منم من‌، سنگ‌ِ تیپاخوردة رنجور.

منم‌، دشنام پست آفرینش‌، نغمة ناجور.

 

نه از رومم‌، نه از زنگم‌، همان بیرنگ‌ِ بیرنگم‌.

بیا بگشای در، بگشای‌، دلتنگم‌.

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد.

تگرگی نیست‌، مرگی نیست‌.

صدایی گر شنیدی‌، صحبت سرما و دندان است‌.

 

من امشب آمدستم وام بگزارم‌.

حسابت را کنار جام بگذارم‌.

چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی‌ِ بعد از سحرگه نیست‌.

حریفا! گوش‌ِ سرمابرده است این‌، یادگار سیلی سرد زمستان است‌.

و قندیل سپهر تنگ میدان‌، مرده یا زنده‌،

به تابوت‌ِ ستبرِ ظلمت نُه‌توی مرگ‌اندود، پنهان است‌.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است‌.

 

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ‌گفت‌.

هوا دلگیر، درها بسته‌، سرها در گریبان‌، دستها پنهان‌،

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین‌،

درختان اسکلتهای بلورآجین‌،

زمین دلمرده‌، سقف‌ِ آسمان کوتاه‌،

غبارآلوده مهر و ماه‌،

زمستان است‌.

 

 

«زمستان‌» مهدی اخوان ثالث به راستی یک کارگاه آموزشی شعر است‌. اثری است که با درنگ در جوانب گوناگون آن‌، می‌توان نکات بلاغی بسیاری را دریافت و خود به کار بست‌. به واقع این شعر، هم به کار عموم مخاطبان می‌آید، برای حظ بردن‌; و هم به کار مخاطبان خاص می‌آید، برای یاد گرفتن ظرایف و لطایفی که در آن نهفته است‌. و ما در این نوشته می‌کوشیم که با سیری پا به پای هم در این شعر، بعضی از این ظرایف را دریابیم و تجزیه و تحلیل کنیم‌.

 

 

هنرمندیهای زبانی و موسیقیایی‌

زمستان از نظر قالب‌، یک شعر نیمایی کامل است‌، همانند بسیاری از آثار اخوان‌. اصول و قواعد شعر نیمایی‌، طبق پیشنهادهای نیما ـ که اخوان نیز آنها را در کتاب «بدعتها و بدایع نیمایوشیج‌» تبیین و تفسیر کرده است ـ در آن به تمام و کمال رعایت شده است و این‌، خود می‌تواند برای کسانی که در شیوة مصراع‌بندی شعر نیمایی لغزش و یا اهمالی دارند، به کار آید.

شعر، از نظر وزن با زنجیرة «مفاعیلن‌» ها بنا شده است و این یکی از وزنهای مطلوب و دلخوان اخوان است‌. او شعرهای «آواز کرک‌»، «چاووشی‌»، «کتیبه‌» و «قصة شهر سنگستان‌» را نیز با همین وزن سروده است‌.

چنان که می‌بینیم‌، همه مصراعها از لحاظ زنجیرة هجاها از جایی یکسان شروع شده‌اند و این‌، قانونی است در قالب نیمایی‌. مثلاً در این زنجیرة خاص‌، همیشه باید اولین هجای مصراعها کوتاه باشد و اینجا چنین است‌.

ولی مصراعهایی که از اول زنجیره شروع نشده‌اند و ادامة مصراع بالایی به حساب می‌آیند، طبق قاعده به اواسط سطر می‌روند. ببینید.

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت‌،

سرها در گریبان است‌.

ملاحظه می‌کنید که مصراع «سرها در گریبان است‌» چون از نظر زنجیرة وزنی در ادامة مصراع بالاست‌، از اواسط سطر شروع شده است‌. به واقع این دو مصراع از نظر وزن‌، یک مصراع کامل‌اند.

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت‌، سرها در گریبان است‌.

از این که بگذریم‌، بقیه مصراعها همه از اول زنجیره و هم‌چنین اول سطر شروع شده است‌.

این شعر از لحاظ قافیه‌آرایی نیز مقارنتی با کارهای نیمایوشیج دارد، یعنی یک ردیف و قافیة کلّی دارد (ان است‌) که در پایان بندها تکرار می‌شود و تعدادی قافیة درونی مثل «تاریک / نزدیک‌»، «آی / در بگشای‌»، «رنجور / ناجور»، «کوتاه / آه‌» و امثال اینها.

ولی وزن و قافیه گام اول است و شاعری مثل اخوان هیچ‌گاه به اینها بسنده نمی‌کند. این شعر از تناسبهای لفظی و معنوی نیز در حدّ خوبی بهره دارد. مثلاً در عبارتهای «دیدار یاران‌»، «پیر پیرهن‌چرکین‌»، «تگرگی نیست‌، مرگی نیست‌»، «سیلی سرد زمستان‌» و «بفروز، شب با روز» نوعی تکرار حروف (واج‌آرایی‌) دیده می‌شود که گاه در اول کلمات است و گاه در آخر آنها.

و نیز باید اشاره کرد به تضاد و مراعات نظیر در کلمات «دور» و «نزدیک‌»، «مسیحا» و «ترسا»، «جوانمرد» و «ناجوانمردانه‌»، «روم‌» و «زنگ‌»، «سال‌» و «ماه‌»، «مرده‌» و «زنده‌»، «شب و روز».اما از شکلهای گوناگون موسیقی و آرایه‌های ادبی که بگذریم‌، برجستگی مهم دیگر شعر «زمستان‌»، در زبان آن است‌. ما اخوان را به باستانگرایی زبانی‌اش می‌شناسیم‌، ولی کمتر دقت کرده‌ایم که زبان شعر او به واقع اجتماع نقیضین است‌. این زبان از یک سو برخوردار از ویژگیهای زبان کهن نظم و نثر فارسی است و از سویی دیگر، از زبان محاورة امروز بهره دارد. مثلاً در همین شعر زمستان‌، از سویی عبارتهایی با بافت کهن‌، همچون «سر برنیارد کرد» و «دست محبت سوی کس یازی‌» و «من امشب آمدستم‌» دیده می‌شود و از سویی نیز عبارتهایی بسیار محاوره‌ای همچون «دمت گرم‌» و «تیپا خورده‌» و «میهمان سال و ماه‌».

جمع میان این دو خاصیت‌ِ به‌ظاهر متضاد، آن‌هم به گونه‌ای که به چشم نزند، کار سهلی نیست و تسلط بسیاری بر هر دو نوع زبان می‌طلبد، همراه با قدرت در رعایت اصول بلاغی‌.

اما بدایع زبانی این شعر، به این جمع اضداد خلاصه نمی‌شود. شاعر در زبان شعر صاحب ابتکار است و کمتر شعری از او می‌توان یافت که خالی از ترکیب‌سازیها و واژه‌گزینی‌های بدیع باشد.

در شعر زمستان‌، هم ترکیب‌های زیبا می‌توان یافت و هم واژگانی که برساختة شاعرند یعنی «گرمگاه‌»، «پیرهن‌چرکین‌»، «لولی‌وش‌»، «مرگ‌اندود» و «بلورآجین‌». شاعر بدین گونه‌، علاوه بر وام‌گیری از ذخایر زبان‌، به این ذخایر می‌افزاید و علاوه بر آن‌، در اثرش نوعی شگفت‌انگیزی هم می‌آفریند.

 

 

جمع نماد و واقعیت‌

شعر یک ساختار نمادین دارد، یعنی شاعر، زمستان و متعلقات آن را نمادی دانسته است از یک سلسله حقایق اجتماعی و سیاسی‌. مصداق این نماد، در اینجا برای ما چندان قابل بحث نیست‌. آنچه مهم است‌، این است که شعر در صورت ظاهری ـ بدون درنظرداشت معانی باطنی ـ هم کاملاً یک سیر منطقی دارد، به‌گونه‌ای که می‌توان آن را توصیفی کامل از یک زمستان واقعی دانست‌. به بیان دیگر، این شعر هم در بسترة واقعی خود معنی می‌گیرد و هم در شکل نمادین‌.

حفظ توأم نماد و واقعیت‌، کاری است دشوار و البته یکی از رموز توفیق یک شعر. بسیاری از شعرهای خوب و ماندگار فارسی‌، این خاصیت را دارند، که من دوست می‌دارم در این میان به «آی آدمها»ی نیمایوشیج‌، «آب‌» سهراب سپهری و «حیاط خانة ما تنهاست‌» فروغ فرخ‌زاد اشاره کنم‌. در ادبیات کهن ما، شعر حافظ غالباً این خاصیت را دارد و همین از دلایل قوت آن است‌. ببینید این بیت را که هم مصداق واقعی دارد و هم مصداق نمادین‌.

هر چه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست‌

ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست‌

در زمستان اخوان ثالث نیز با خاطرجمعی تمام‌، می‌توان مدعی شد که شاعر یک زمستان واقعی را توصیف می‌کند و نیز با جرأت می‌توان گفت که در پشت این واقعیت‌، یک حقیقت دیگر نهفته است‌. جالب است که شاعر در هیچ جای شعر، به این نکته تصریح نمی‌کند و این قضاوت را به ما می‌گذارد. شعر «کتیبه‌» از نیز همین خاصیت را دارد و این چیزی است که مثلاً در «قصة شهر سنگستان‌» نمی‌توان یافت‌. در آنجا شاعر به معنی ضمنی اثر خویش‌، تصریح کرده است‌.

 

 

گردآوری مصالح و ابزار بیانی‌

اما این توصیف عینی و واقعی‌، میسر نشده است‌، مگر با تلاش شاعر برای گردآوری هرآنچه در توصیفی از زمستان به کارش می‌آمده است‌. تاریک و غبارآلود بودن راه‌، نفسی که ابر می‌شود، به‌هم خوردن دندانها، بلورهای یخ آویزان از درختها، لغزنده بودن مسیر، در جیب بودن دستها، سرخ شدن گوشها، همه جلوه‌های زمستان است‌. شاعر کوشیده است هرآنچه را در زمستان قابل مشاهده است‌، در این شعر گردآورد.

این یک موضوع مهم است که شاعر به تناسب فضایی که ایجاد می‌کند، همه مصالح و ابزار کارش را فراهم کند، در زوایا و جلوه‌های گوناگون موضوع کارش خیره و دقیق شود و بکوشد که از هر یک از این جلوه‌ها بهره‌ای هنری بگیرد.

 

تخیّل ابتکاری و شفّاف‌

شعر «زمستان‌» فضایی تازه دارد. شاعر از چیزی سخن می‌گوید که در گنجینة شعر کهن ما کمتر نمونه دارد. جالب این است که اخوان‌، دو شعر نیمایی جدّی دربارة فصلها دارد. یکی دربارة پاییز است (باغ من‌) و دیگری دربارة زمستان (شعر حاضر). چرا شاعر توصیفی از بهار ارائه نمی‌کند؟ شاید چون دیگر شیرة این موضوع کشیده شده است و کمتر می‌توان در این موضوع حرف تازه‌ای گفت‌.(1) ولی زمستان‌، موضوعی است نسبتاً دست‌نخورده و این خود به قدرت شاعر در تصویرگری‌، می‌افزاید.

ملاحظه می‌کنید که سراینده در این شعر، می‌کوشد یک فضای اختصاصی ایجاد کند و این‌، خود امکان کشفهای تصویری را فراهم می‌آورد. می‌پذیرم که اخوان شاعری بسیار تصویرساز نیست‌، ولی با این هم چون به فضاهای خاص می‌گراید، از آنها تصویرهایی تازه استخراج می‌کند. تصویرهای شعر اخوان اندک‌اند، ولی غالباً شفّاف و عینی و حاصل کشف شاعر.

در این شعر نیز در هیچ جایی شاعر تصویرهایی ذهنی‌، کلّی و متزاحم نیاورده است‌. کوشیده‌است در جلوه‌های ملموس فصل زمستان خیره شود و با بیان هنری آنها، شعر را عینیت تمام ببخشد. بر هم خوردن دندان را صحبت سرما و دندان دانستن‌، یک مجاز زیباست و در عین حال‌، بسیار عینی و ملموس‌. همین‌گونه است تشبیه درختان زمستان به اسکلتهای بلورآجین و تشبیه سرخی شفق به گوش سرمابرده‌.

یک نکتة جالب و قابل یادکرد در اینجا، تشبیه «شخص لرزان‌» به «موج‌» است‌. چرا شاعر نگفته است «میهمان سال و ماهت پشت در چون بید می‌لرزد»؟ شاید از آن روی که لرزیدن بید به سبب تکرار بسیارش در زبان محاوره‌، دیگر نقش تصویری‌اش را از دست داده و به واقع به یک هنجار بدل شده است‌. این قضیه بسیار اتفاق می‌افتد که یک تشبیه قوی‌، براثر تکرار بسیار، خاصیت القایی خود را می‌بازد و چه بسا یک تشبیه نه‌چندان قوی ولی تازه‌، تأثیر بیشتری از آن دارد. وقتی بگویند «او مثل بید می‌لرزد» ما شاید دیگر یک بید لرزان را در ذهن مجسّم نکنیم‌، ولی اگر بگویند «او مثل موج می‌لرزد» این تجسّم زودتر رخ می‌دهد.

 

 

رعایت ظرایف بلاغی‌

شعر زمستان‌، جدا از بدایعی که در اجزایش می‌توان یافت‌، در کلیّت نیز ساختاری جذاب و گیرا دارد. شروعش بسیار غافلگیرکننده است‌. «سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت‌.» و این‌، بلافاصله ذهن مخاطب را درگیر می‌کند که «به‌راستی چرا سلام را پاسخ نمی‌گویند؟» در اینجا فضا کاملاً مه‌آلوده است‌. هنوز نمی‌دانیم حکایت چیست‌. با «سرها در گریبان است‌.» و عبارتهای بعدی‌، فضا به تدریج روشن می‌شود و این روشنی‌، در آخرین مصراع شعر، به نهایت می‌رسد. به واقع شاعر کلمة «زمستان‌» را به عنوان آخرین تیر تیرکش‌، در آخرین مصراع شعر نهاده است و تا آنجا، خواننده را به دنبال خویش می‌کشد.

از این که بگذریم‌، موقعیت کلمات و ارتباط آنها با هم‌، در بسیاری از جملات‌، سنجیده و حساب‌شده است‌. شعر با کلمة «سلام‌» شروع می‌شود و این خود خالی از ظرافتی نیست‌. شاعر نمی‌گوید «سلامت را پاسخ نمی‌گویند»، بلکه فعل «نمی‌خواهند پاسخ گفت‌» را به کار می‌برد که علاوه بر باستانگرایی‌، از تعمّد اشخاص در پاسخ‌نگفتن حکایت می‌کند. همین گونه است کاربرد «دید نتواند» به جای «نمی‌بیند» که در اولی نوعی اجبار نهفته است و در دومی نوعی اختیار.

تعبیر «دمت گرم‌» بعد از یادکرد سردی هوا، یک انتخاب آگاهانه است‌. شاعر قصد تحسین و تحبیب دارد، ولی از میان عبارتهای گوناگونی که این معنی را می‌رسانند، همان را برمی‌گزیند که در آن‌، یک «گرم‌» نهفته است و به نوعی می‌تواند با آن سرما مقابله کند.

شعر با جملاتی طولانی و تفصیلی شروع می‌شود و شاعر در آنها می‌کوشد همه چیز را با جزئیات تمام توصیف کند. ولی جملات در آخرین سطرهای شعر، به طرزی شتاب‌آلود کوتاه می‌شوند و این خود می‌تواند استیصال آدمی را تصویر کند که به خاطر هوای سرد و بیرون در ماندن‌، دیگر حوصلة اطناب ندارد و سخت به اجمال می‌گراید.

با آنچه گفته شد، شعر «زمستان‌» را می‌توان گنجینه‌ای از هنرمندیها و هنرنماییهای شاعرانه دانست‌. در این شعر سه‌صفحه‌ای‌، آن‌قدر ظرافت جمع شده است که در بسیار کتابهای شعر از دیگر شاعران جمع نمی‌شود; و اینها برای یک شاعر جوان امروز، آموزنده و راهگشاست‌. فراموش نکنیم که اخوان ثالث این شعر را در 28 سالگی سروده است و این می‌تواند برای ما معنایی خاص داشته باشد. به راستی شاعران زیر سی سال امروز، تا چه مایه بر این ظرافتها و هنرمندیها وقوف دارند و آنها را در شعرشان به کار می‌بندند؟

 

 پی‌نوشت

1. البته اخوان دربارة بهار هم سروده‌ای دارد، ولی نه چندان جدی و آن هم در قالب کهن است و از کارهای دوران جوانی او، با این مطلع‌:

منشور فرودین چو زمان رد کند همی‌

اردیبهشت تکیه به مسند کند همی‌

(ارغنون‌، صفحة 132)

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment مهربانی‌ها () لینک

+ نگارش (شصت و پنج)

پاراگراف‌بندی‌

 

پاراگراف‌بندی بسیار مهم است‌، چون تأثیر بسیاری در فهم بهتر مطلب دارد.

اما معیار پاراگراف‌بندی چیست‌؟ معمول این است که می‌گویند هر پاراگراف‌، باید یک «جملة طلایی‌» داشته باشد و بقیه جملات‌، حول آن بچرخد. به واقع جملات یک پاراگراف‌، به نوعی پایه و پیرو همدیگرند. پس از هر پاراگراف‌، یک مطلب خاص دریافت می‌شود و هرگاه مطلب دوتا شد، باید پاراگراف دیگری داشته باشیم‌.

به نظر می‌رسد که بهتر است پا به پای مثالها پیش برویم‌. این عبارت را ببینید که از دو پاراگراف ساخته شده است‌.

از دوازده نفر شاعری که تنها در بدخشان داشتیم‌، نه نفرشان به هندوستان سفر کردند و مدتهای مدیدی را در آنجا ماندند.

یکی دیگر از دلایلی که شاعران این سرزمین به کشورهای دیگر، از جمله هندوستان می‌رفتند، فقر بسیار شدید بود. اینها که دوباره به افغانستان برمی‌گشتند، سبک بیدل را با خود می‌آوردند. تأثیرپذیریهای بسیار شدیدی از بیدل داشتند. به همین خاطر دورة دوم تاریخ ادبیات معاصر افغانستان را، دورة بیدل‌گرایی نامیدند.

در پاراگراف اول‌، سخن از مهاجرت شاعران است‌. ولی در پاراگراف دوم‌، دو سخن نسبتاً مستقل به میان آمده است‌، یکی دلیل این مهاجرت و دیگری تأثیر بیدل بر این مهاجران‌. پس به نظر می‌رسد که این قسمت را باید دو پاراگراف ساخت‌، بدین گونه‌.

از دوازده نفر شاعری که تنها در بدخشان داشتیم‌، نه نفرشان به هندوستان سفر کردند و مدتهای مدیدی را در آنجا ماندند.

یکی دیگر از دلایلی که شاعران این سرزمین به کشورهای دیگر، از جمله هندوستان می‌رفتند، فقر بسیار شدید بود.

اینها که دوباره به افغانستان برمی‌گشتند، سبک بیدل را با خود می‌آوردند. تأثیرپذیریهای بسیار شدیدی از بیدل داشتند. به همین خاطر دورة دوم تاریخ ادبیات معاصر افغانستان را، دورة بیدل‌گرایی نامیدند.

البته اگر احساس کردیم که دو پاراگراف اول ـ که نسبتاً با هم ربط هم دارند ـ بسیار کوتاه‌شده‌اند، می‌توانیم آنها را یکی سازیم‌.

 

مثال دیگر

در دورانی که من شاگرد استاد عطّار بودم‌، با مرحوم به حق پیوسته شادروان استاد مشعل آشنا شدم‌.

مشعل از زمره هنرمندان گرانمایه‌ای بود که همواره هنر را نه برای خود که برای مردم خود می‌خواست‌. او نه‌تنها هنرمندی مردمی و واقع‌گرا، بلکه ادیبی فاضل و تذهیب‌کاری چیره‌دست بود. این‌که امروزه وانمود می‌شود که نقاشی و نگارگری اصالت و قداست ندارد، حرفی مغایر اندیشه‌، ذوق و عاطفه است‌.

در حالی که اگر آیات قرآنی را که با تذهیب درهم می‌آمیزند و خطاط و تذهیب‌کار با همدیگر هنرنمایی می‌کنند از نظر بگذرانیم درخواهیم یافت که آنچه را خداوند در صنع خود آفریده ره به سوی جمال و کمال دارد.

اینجا ملاحظه می‌کنید که پاراگراف دوم‌، به واقع دو سخن مستقل است و سخن دوم‌، در پاراگراف سوم دنبال شده است‌. پس منطقی‌تر این است که پاراگراف دوم را دوپاره کرده و پارة دوم آن را به پاراگراف سوم وصل کنیم‌. آن پارة اول را هم می‌توان به پاراگراف اول وصل کرد، چون می‌تواند با آن مرتبط شود، بدین معنی که به واقع نویسنده از «آشنا شدم‌» وارد خصایل استاد مشعل می‌شود. پس حاصل کار، می‌تواند این باشد.

در دورانی که من شاگرد استاد عطّار بودم‌، با مرحوم به حق پیوسته شادروان استاد مشعل آشنا شدم‌. مشعل از زمره هنرمندان گرانمایه‌ای بود که همواره هنر را نه برای خود که برای مردم خود می‌خواست‌. او نه‌تنها هنرمندی مردمی و واقع‌گرا، بلکه ادیبی فاضل و تذهیب‌کاری چیره‌دست بود.

این‌که امروزه وانمود می‌شود که نقاشی و نگارگری اصالت و قداست ندارد، حرفی مغایر اندیشه‌، ذوق و عاطفه است‌. در حالی که اگر آیات قرآنی را که با تذهیب درهم می‌آمیزند و خطاط و تذهیب‌کار با همدیگر هنرنمایی می‌کنند از نظر بگذرانیم درخواهیم یافت که آنچه را خداوند در صنع خود آفریده ره به سوی جمال و کمال دارد.

 

مثال دیگر

و نکتة قابل یادآوری این‌که در سال 1362 منطقة سکونت استاد مشعل در محله باباحاجی محاصره شده و از زمین و هوا مورد آتشباری روسها قرار می‌گیرد. در جریان جنگ شدیدی که روی می‌دهد، این محله در آتش قساوت ارتش سرخ می‌سوزد و از آن میان بسیاری از آثار منقوش و مکتوب استاد مشعل طعمة حریق می‌شود و در آتش بیداد دشمنان دین و وطن‌، نابود می‌گردد.

استاد از این واقعه با اندوه و حرمان سخن می‌گفت‌. همین‌طور هم یادآوری یک خاطرة دیگر از زبان استاد قابل تأمل و توجه است که در روزهای سقوط هرات به دست طالبان اتفاق می‌افتد.

استاد مشعل گفت که «به طور ناگهانی از پارک گلها می‌گذشتم و می‌خواستم که به طرف خانه خود بروم‌. در وسط پارکی که حوض سینما قرار داشت‌، دیدم در میان حوض اثری از اسبهای سفیدی که در ایام جوانی حجاری نموده بودم نیست‌. ناگهان حالم منقلب شد و به زمین خوردم‌. هرزمان که از آنجا می‌گذشتم‌، چشمان خود را می‌بستم تا آن صحنه را به خاطر نیاورم‌.» حسن‌ختام این یادواره را مزین به شعر و کلام دلنشین مشعل می‌نمایم‌:

در اینجا نیز بدون شرح و توضیح‌، من ساختار زیر را پیشنهاد می‌کنم‌:

و نکتة قابل یادآوری این‌که در سال 1362 منطقة سکونت استاد مشعل در محله باباحاجی محاصره شده و از زمین و هوا مورد آتشباری روسها قرار می‌گیرد. در جریان جنگ شدیدی که روی می‌دهد، این محله در آتش قساوت ارتش سرخ می‌سوزد و از آن میان بسیاری از آثار منقوش و مکتوب استاد مشعل طعمة حریق می‌شود و در آتش بیداد دشمنان دین و وطن‌، نابود می‌گردد. استاد از این واقعه با اندوه و حرمان سخن می‌گفت‌.

همین‌طور یادآوری یک خاطرة دیگر از زبان استاد قابل تأمل و توجه است که در روزهای سقوط هرات به دست طالبان اتفاق می‌افتد. استاد مشعل گفت که «به طور ناگهانی از پارک گلها می‌گذشتم و می‌خواستم که به طرف خانه خود بروم‌. در وسط پارکی که حوض سینما قرار داشت‌، دیدم در میان حوض اثری از اسبهای سفیدی که در ایام جوانی حجاری نموده بودم نیست‌. ناگهان حالم منقلب شد و به زمین خوردم‌. هرزمان که از آنجا می‌گذشتم‌، چشمان خود را می‌بستم تا آن صحنه را به خاطر نیاورم‌.»

خاتمة این یادواره را مزین به شعر و کلام دلنشین مشعل می‌نمایم‌:

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: نگارش

+ شبکه پستی ارسال کتاب

غالبا با پرسشهای دوستان درباره محل توزیع کتابهایی که تاکنون از من چاپ شده است، مواجهم و البته همواره شرمنده عزیزانی مانده‌ام که خواستار این کتابها هستند، ولی وضعیت نابسامان توزیع کتاب در این سالها، مانع دسترسی به این کتابها در همه شهرها شده است.

پس بهترین راه چاره را ایجاد یک شبکه شخصی ارسال کتاب به دوستان دانستم، یعنی دریافت سفارش از طریق ایمیل و ارسال کتاب به دوستانی که سفارش می‌دهند، توسط پست. حداقل حسن این روش این است که همه دوستان از همه جای ایران، می‌توانند طی مراحلی کتابها را در اختیار داشته باشند. متاسفانه محدودیتهای موجود در مورد ارسال هزینه و یا پست کتاب برای خارج از ایران، سبب شده است که در این مرحله، فقط برای داخل ایران برنامه‌ریزی کنم. اگر تعداد قابل توجهی متقاضی در خارج از ایران هم باشند، شاید در گام بعدی بتوانم این شبکه را به نحو مطلوب گسترش دهم. 

بنابراین من یک شماره حساب بانکی معرفی می‌کنم. دوستان می‌توانند هزینة کتابها را به آن حساب واریز کنند و شماره و تاریخ حواله و فهرست کتابهای درخواستی خود را با ایمیل به من بفرستند. آنگاه کتابها به نشانی‌ای که در ایمیل نوشته‌اند ارسال خواهد شد. 

می‌دانم که این کار، در این روزگار پرمشغله برایم یک مشغله جدید خواهد بود، ولی چاره‌ای نیست و من امیدوارم حداقل بدین ترتیب شرمنده دوستان نمانم. 

 

باری، فهرست و مشخصات کتابهایی که در دسترس دارم و می‌توانم به دوستان بفرستم، این است.

 ۱. قصة سنگ و خشت، گزینة‌ شعرها، چاپ سوم، ۱۴۲ صفحه، رقعی، ۱۴۵۰ تومان

 ۲. شعر پارسی، گزیده‌ و سرگذشت شعر پارسی از آغاز تا امروز، ۴۹۴ صفحه، رقعی، ۱۸۰۰ تومان

 ۳. روزنه، مجموعة آموزشی شعر، چاپ جدید، ۴۳۲ صفحه، رقعی، ۳۰۰۰ تومان

 ۴. همزبانی و بی‌زبانی (مباحثی دربارة زبان فارسی و به‌ویژه فارسی افغانستان)، ۲۲۴ صفحه، ۱۸۰۰ تومان

 ۵. دیوان خلیل‌الله خلیلی، به کوشش محمدکاظم کاظمی، ۸۷۰ صفحه، وزیری، با جلد گالینگور، ۸۹۰۰ تومان 

  ۶. گزیده غزلیات بیدل، به کوشش محمدکاظم کاظمی، ۸۰۸ صفحه رقعی، با جلد گالینگور، ۸۰۰۰ تومان.

 ۷. سرگذشت یتیم جاوید، محمد شوکت‌التونی، ترجمه صلاح‌الدین سلجوقی، ویرایش محمدکاظم کاظمی، ۸۳۲ صفحه، وزیری، ۹۵۰۰ تومان.

 ۸. افغانستان در پنج قرن اخیر، میر محمدصدیق فرهنگ،  چاپ نوزدهم، ویرایش محمدکاظم کاظمی، ۱۳۰۰ صفحه، وزیری، (۲ جلد در یک مجلد)، ۱۲۰۰۰ تومان.

 ۹ . به اینها بیفزایید شماره‌های مختلف مجله خط سوم و سالنامه فرهنگی موسسه در دری را که تازه منتشر شده است. قیمت هر جلد از اینها 2000 تومان است.

و این هم شماره حساب:  

حساب کوتاه‌مدت شماره ۸۰۰۰۸۳۶ در بانک ملی ایران، شعبة میدان امام خمینی مشهد (کد ۸۵۳۷) به اسم محمدکاظم کاظمی

 هزینة پست کتابها را خود تقبل می‌کنم، ولی اگر دوستانی بخواهند که مرسوله با نوع خاصی از پست، مثلا پیشتاز یا سفارشی ارسال شود، می‌توانند هزینة آن را بر مبنای ده درصد از کل هزینة کتابها ارسال فرمایند.

 نشانی الکترونیک من: mkkazemi@yahoo.com

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: کتابهای کاظمی

+ زنده گی یا زندگی

عنوان بالا به واقع عنوان یادداشتی است از پژوهشگر جوان افغان جناب محمدامین زواری که در وبلاگ شخصی ایشان با نشانی زیر درج شده است. مطلبی است مفید و کارآمد به ویژه برای ما نویسندگان افغانستان که همواره بر سر این دو راهی بوده‌ایم که این «ه» را بنویسیم یا ننویسیم.
دوستان را به مطالعه این یادداشت سودمند دعوت می‌کنم.

http://mohamad52.persianblog.ir/post/80

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: نگارش

+ شعر مهاجرت، وفاق و همدلی

اکنون‌، حدود بیست سال از ظهور جدی پدیده‌ای با عنوان «شعر مهاجرت افغانستان‌» در ایران می‌گذرد. در اواسط دهة شصت بود که جمعی از شاعران افغانستان‌، در مشهد گرد هم آمدند و به محوریت استاد فدایی هروی شاعر پیشکسوت هرات‌، تشکیل انجمنی دادند با بضاعت مالی اندک و پشتوانة معنوی بسیار. مقارن همان زمان‌، سید فضل‌الله قدسی شاعر جوان مهاجر، با درخشش ناگهانی و فوق‌العادة خود، به محافل و مجامع شعری ایران نفوذ کرد و به زودی به یک «پدیده‌» بدل شد. کم کم راه برای دیگر جوانها نیز باز شد; آنان دامنة نفوذ خود را گسترش دادند و اولین تشکلهای ادبی جوانان مهاجر شکل یافت (اواخر دهة شصت‌). این گروه نوپای و نوخاسته‌، هم در شعر معاصر افغانستان حرفهایی تازه داشتند و هم برای جامعة ادبی ایران پیامهای نوی می‌آوردند. اینان پس از مدتی توانستند بر بسیاری از امور فرهنگی مؤثر باشند و این تأثیر، روز به روز عمیق‌تر و گسترده‌تر شده است‌. ما در این یادداشت‌، فقط به یکی از حوزه‌های تأثیر شعر مهاجرت افغانستان می‌پردازیم‌، یعنی تقویت وفاق و همدلی میان همزبانان ایرانی و افغان‌. قصد کلی‌گویی و نظریه‌پردازی هم نداریم‌، بلکه می‌کوشیم تأثیرات عینی این پدیده بر این موضوع را نشان دهیم‌.  

۱. ایجاد شناخت‌

اولین کاری که مهاجرت‌، و به خصوص شعر آن کرد، ایجاد شناخت بود و آگاهی‌بخشی نسبت به همزبانی مردم دو کشور. تا سالها برای عموم مردم ایران‌، حتی نخبگان آنها، بسیار دشوار بود که باور کنند مردم آن سوی مرز نیز، به فارسی سخن می‌گویند. رسانه‌ها و متون آموزشی ایران نیز برای این آگاهی‌بخشی کار درخوری نکرده بودند. البته گویش فارسی جمع بزرگی از مهاجران افغانستان در ایران‌، خود نشانة عینی این فارسی‌دانی و فارسی‌گویی بود، ولی مشکل کار در این بود که بسیاری از این مهاجران‌، برای کمرنگ‌کردن تحقیری که به سبب «افغانی‌بودن‌» متوجه‌شان می‌شد، کوشیدند که لهجه و حتی لباس و آداب و رسوم خود را تا حد ممکن بپوشانند. از سویی دیگر، این لهجه به خاطر خصوصیات شدید محلی‌، برای مردم ایران چندان قابل فهم نبود، به‌ویژه که بسیاری از این مهاجران‌، از مناطق دور و اطراف افغانستان به ایران کوچیده بودند. ولی اهل ادب‌، بهتر می‌توانستند این کار را بکنند، چون زبان ادبیات‌، آن‌قدرها بومی و محلی نیست که برای مخاطبان دیگر مناطق غریب باشد. اگر هم غرابتی وجود دارد، دلپذیر و خوشایند است‌، همانند غرابتی که در متون کهن احساس می‌شود. چنین شد که وظیفة مسجل‌ساختن این همزبانی‌، بیشتر بر دوش شاعران و در گام بعدی‌، نویسندگان مهاجر افتاد. البته از این «گام بعدی‌»، سیر زمانی کار را در نظر داریم‌، با توجه به این که داستان‌نویسی مهاجرت‌، حدود یک دهه بعد از شعر توانست حضور جدی خود را نشان دهد، از آن‌هنگام که محمدحسین محمدی و آصف سلطان‌زاده و دیگران به درخشیدن در جامعة ادبی ایران آغاز کردند. وقتی ما شاعران مهاجر در گفت‌وگوهایی که با رسانه‌ها و مطبوعات ایران داشتیم با این پرسشها روبه‌رو می‌شدیم که «شما فارسی را در کجا آموخته‌اید» و «چه شد که به فکر شعرسرودن به فارسی افتادید» درمی‌یافتیم که با چه تلاش و سماجتی می‌باید این فارسی‌زبانی خویش را به آگاهی جامعة میزبان برسانیم‌، و همین خود انگیزه‌ای قوی بود برای حضور جدی در محافل و مجامع و رسانه‌های ایران‌. حضور جدی‌، شعر قوی می‌خواست این خود انگیزة رشد می‌شد. رشد بیشتر، حضور بیشتر را در پی داشت و چنین شد که یک چرخة مثبت ایجاد شد که هم به شعر ما کمک کرد و هم به حضور ما در جامعة ادبی ایران‌.  

۲. اصلاح تصویرهای نادرست‌

کار دیگری که شاعران ما کردند، تلاش برای اصلاح تصویر نادرستی بود که از جامعة مهاجر در رسانه‌های ایران انعکاس یافته بود. مروری بر مطبوعات دهة شصت‌، به‌ویژه روزنامه‌های کثیرالانتشار، روشن می‌دارد که گردانندگان آنها، خواه به نیت خیرخواهی و خواه به نیت همیاری با مسئولانی که علاقه‌مند به حضور مهاجران در ایران نبودند، غالباً می‌کوشیدند که تصویری هراسناک از جامعة مهاجر به مردم ایران بنمایانند و چنان که من در صحبتهای حضوری با برخی از آنان دریافتم‌، این را نوعی وظیفه می‌دانستند، همانند وظیفه‌ای که برای هشداردادن مردم در مورد بیماریهای واگیردار و یا اعتیاد و امثال آنها داشتند. چنین بود که جامعة مهاجر، فقط در «صفحة حوادث‌» روزنامه‌های ایران حضور داشت و بس‌، و آن هم به صورت کاملاً یک‌جانبه و حساب‌شده‌، نه منصفانه و مبتنی بر حقایق‌. ولی در صفحه‌های ادبی و فرهنگی نشریات ایران‌، تقریباً هیچ چیزی از جامعة مهاجر دیده نمی‌شد و این البته تاحدودی به واسطة ناتوانی ما در این عرصه‌ها بود، نه این که درِ این صفحات بر روی ما بسته باشد. ولی از حوالی دهة هفتاد، این وضعیت تغییر کرد و ادبیات مهاجر، با قوتی که یافته‌بود، به عنوان چیزی که می‌توانست چهره‌ای دلپذیر از این مردم تصویر کند، در مطبوعات‌، رسانه‌های عمومی و حتی متون درسی مدارس ایران راه یافت‌. غالب اینها نیز بر اثر تلاشهای شاعران و نویسندگان بود. چنین است که ما می‌گوییم شعر، یا وسیع‌تر بگوییم ادبیات مهاجرت‌، در تغییر دیدگاه لااقل جمعی از جامعة میزبان‌، مؤثر واقع شد. ولی ما در این میان یک بخت خوش هم داشتیم‌. غالب دست‌اندرکاران صفحات ادبی مطبوعات ایران‌، شاعران جوانی بودند که هم به واسطة طبع شاعرانه و لطیف خویش‌، احساس همدردی بیشتری با مهاجران می‌کردند و هم به برکت محافل و مجامع شعری‌، آشنایی خوبی با شاعران و حتی جامعة مهاجر یافته بودند. اینان نیز در تصویرکردن سیمای فرهنگی ملت افغانستان‌، بسیار مؤثر بودند. از این گروه‌، به طور نمونه می‌توان علی‌رضا قزوه‌، عبدالرضا رضایی‌نیا، صادق رحمانی و هادی سعیدی کیاسری در روزنامه‌های اطلاعات‌، جمهوری اسلامی و مجلة شعر را نام برد. قزوه در مطرح ساختن شعر افغانستان در صفحة «بشنو از نی‌» چنان کوشید که بعضی دوستان به طنز صفحه‌اش را «بشنو از افغانستان‌» نامیده بودند. ولی آن کس که بیش از همه در مطرح‌ساختن ادبیات افغانستان در مطبوعات و محافل ادبی ایران کوشید، محمدحسین جعفریان بود که کم‌کم زندگی‌اش با افغانستان گره خورد.  

۳. فعالیتهای مطبوعاتی اهل قلم مهاجر

اواسط دهة هفتاد بود و این جوانهای افغان که کمابیش دستشان به قلم آشنا شده بود، اینک سر آن داشتند که خود صاحب نشریات فرهنگی ویژة مهاجرین باشند. البته مطبوعات مهاجرین افغانستان پیش از این و در دهة شصت هم فعال بود، ولی بیشتر به مسایل سیاسی و مذهبی می‌پرداخت و مصرف داخلی داشت‌. به واقع از اواسط دهة هفتاد تا کنون و با انتشار فصلنامه‌های درّ دری‌، خط سوم‌، فرخار و امثال اینها بود که نشریات مهاجرین‌، مخاطبان ایرانی بسیاری یافتند. جالب این است که تقریباً همه گردانندگان این نشریات‌، شاعران و داستان‌نویسان مهاجر بودند، چنان که هیأت تحریر فصلنامة «درّ دری‌» از چهار شاعر و سه نویسنده تشکیل شده بود. پس می‌توان گفت مطبوعات ما نیز آنگاه تأثیرگذاری بیشتری در جامعة میزبان پیدا کرد که اهل ادب سکاندار آن شدند و اینان بهتر از اهل سیاست می‌توانستند به ریشه‌های مشترک چنگ بیندازند و یگانگی فرهنگی دو کشور را یادآور شوند.  

۴.  یاران دبستانی‌

از اوایل دهة هفتاد، ما پدیدة غریب و در عین حال بسیار خوشایندی را دیدیم که پیشتر دیده نشده بود. جمعی از دانش‌آموزان افغان که در مدارس ایران تحصیل کرده‌بودند ـ و این برای نسل اول مهاجر مقدور نبود ـ به مرحلة رشد و بلوغ و تأثیرگذاری رسیدند. بعضی از اینان‌، شاعر و نویسنده شدند و بناگاه از مراکز آموزشی ایران سر برون آوردند. نسل پیشتر، یا از پرورش باز مانده و به کار گل گماشته شده بود و یا با مشقات تمام و امکانات مادی اندک‌، در جامعة مهاجر پرورش یافته بود. به همین سبب‌، آن نسل نتوانست آن‌قدرها با شعر جوان ایران ـ در سطح دانش‌آموزی و دانشجویی ـ عجین شود. ولی این گروه جدید، هم امکان پرورش بهتری یافتند و هم انس و الفتی با دانش‌آموزان شاعر و نویسنده ایرانی پیدا کردند که بعداً سبب برکات بسیاری شد. بعضی از اینان‌، حتی پیش از این که با اهل قلم هموطن خود آشنا شوند، با دوستان ایرانی نشست و برخاست می‌کردند. نمونة بارز این گروه‌، سیدمحمد ضیأ قاسمی‌، محمدحسین محمدی‌، سیدرضا محمدی و سید الیاس علوی اند که ما گروه شاعران مهاجر هم ابتدا در محافل دانش‌آموزی ایران با آنان آشنا شدیم‌. در طرف ایرانی این حلقة ارتباط، می‌توان از آرش شفاعی‌، عباس چشامی‌، محسن وطنی‌، علی‌محمد مؤدب‌، علی داوودی و اقران اینان یاد کرد که به سبب استعداد و توانایی خویش‌، غالباً در رسانه‌های ایران منشأ تأثیراتی نیکو به نفع وفاق میان دو ملت هستند. این که بازگشت سیدضیأ قاسمی و محبوبه ابراهیمی به وطن‌، به عنوان یک رویداد مهم ادبی در مطبوعات ایران انعکاس می‌یابد و زمینه‌ساز سرایش چند شعر و برپایی چند جلسة تودیع برای آنان می‌شود، اتفاقی نیست‌. چنین چیزی هیچ‌گاه برای یک شاعر مهاجر در دهة شصت قابل تصوّر نبود و دلیل هم داشت‌. باری‌، تأثیر عمیق این تلاشهای بیست‌ساله را آنگاه بهتر حس خواهیم کرد که این نسل جوان‌، این یاران دبستانی‌، در هر دو کشور به مدارج بالای دولتی برسند و زمینه را برای شناخت و همدلی و داد و ستدهای فرهنگی بیشتر و در حد کلان‌، مهیا سازند. این بسیار دور از پیش‌بینی نیست‌. با توجه به رویدادهایی که برشمردیم‌، به نظر می‌رسد که شعر و ادبیات مهاجر افغانستان در ایران‌، بیش از آنچه تصور می‌رفت‌، توانسته است منشأ وفاق و همدلی شود و این وفاق‌، بسیار عمیق‌تر است از آنچه پیش از این در قالب سفرهایی تشریفاتی استادان دانشگاه و ادبای رسمی دو کشور دیده می‌شد. همان‌گونه‌، قدری محدودنگری است اگر کار اصلی شعر مهاجرت در ایران را پرداختن به وضعیت مهاجران در قالب شعر بدانیم‌، هرچند این شعر، این کار را هم تا حدود خوبی کرده است‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧