+ گزیده غزلیات بیدل
گزیده غزلیات بیدل چاپ شد.
کتابی که حدود دو سال بر رویش کار کردم و حدود شش ماه انتظار چاپش را داشتم، بالاخره از چاپ بدر آمد.
این کتاب، گزیدهای نسبتا مفصل و جامع از غزلیات بیدل است و حاصل بیست سال سروکارم با این شاعر. در آن ۴۷۰ غزل از بیدل آمده است، همراه با توضیحاتی گاه مختصر و گاه مفصل برای بیتهای دشوار. همچنان یک واژهنامه مفصل به آن افزوده شده است که معنی یا شرح حدود سیصد واژه و اصطلاح شعر بیدل را در خود دارد.
کتاب توسط ناشر هموطن ما محمدابراهیم شریعتی افغانستانی (نشر عرفان) چاپ شده است.
مشخصات کلی آن این است
گزیده غزلیات بیدل
به کوشش محمدکاظم کاظمی
طرح جلد: وحید عباسی
چاپ اول، ۱۳۸۶
۳۰۰۰ نسخه، ۸۰۸ صفحه (۲۸ صفحه مقدمه، ۷۰۸ صفحه متن غزلها و توضیحات، ۵۲ صفحه واژهنامه و ۲۰ صفحه فهرست غزلها)
قطع و صحافی: رقعی، با جلد گالینگور و روکش سلفون
شمارگان: ۳۰۰۰ نسخه، قیمت: ۸۰۰۰ تومان
روش دستیابی به کتاب
از آن روی که بسیار دوستان انتظار انتشار این اثر را داشتند و با نظام فعلی توزیع کتاب، ممکن است کتاب به زودی به دسترسشان نرسد، من آمادهام که این کتاب را هم از طریق همان شبکه پستی که در یکی از یادداشتهای پایین معرفی کردهام، به دوستان داخل ایران برسانم. برای خارج از ایران هم شاید بتوان در آینده کاری کرد و البته این بستگی به میزان تقاضا دارد.
اما در تهران و مشهد این کتاب در نشانیهای زیر نیز قابل دستیابی است.
تهران
۱. خیابان سمیه ـ بین تقاطع رامسر و مفتح ـ پلاک ۳۴ ـ طبقه سوم ـ واحد ۶. انتشارات عرفان ـ تلفن ۸۸۸۱۱۰۵۳ و همراه ۰۹۱۲۳۱۳۱۴۵۵.
۲. خیابان انقلاب ـ رو به روی دانشگاه تهران ـ کتابفروشی طهوری
مشهد
۱. چهارراه دکترا ـ انتشارات امام ـ تلفن: ۸۴۳۰۱۴۷
۲. چهاراه شهدا - جنب باغ نادری - کوچه شهید خوراکیان - مجتمع گنجینه کتاب - فروشگاه کتاب آفتاب. تلفن ۲۲۳۸۶۱۳
+ آینه در آینه
نقدي بر كتاب «فرهنگ فارسي ـ دري، دري ـ فارسي»
یادآوری
ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد
گویا ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا به زبان فارسی افغانستان ضربه بزنند. حالا بگویید دری یا فارسی، فرقی نمیکند. مهم این است که این زبان در معرض تهاجمهای مستقیم و غیرمستقیم و خواسته و ناخواسته است. تهاجم مستقیم همان است که در داخل کشور و با ورود بیرویه واژگان بیگانه و دیگر آفتهای زبانی میبینیم و غیرمستقیم آن، گاه از سوی کسانی مشاهده میشود که شاید به نیت خیرخواهی سنگی بر این آینه میزنند. باری، یکی از این خیرخواهیهای ناسودمند، انتشار کتابی است که اینک به معرفی و نقد آن پرداختهام. ناسودمندیاش را در خود بحث نشان دادهام.
فرهنگ فارسي ـ دري، دري ـ فارسي
تأليف ورژخاچاطوري پارسادانيان
نشر فرهنگ معاصر
چاپ اول، تهران، ۱۳۸۵
۲۰۰۰ نسخه، ۱۷۶ صفحه، رقعي
اين كتاب، چنان كه از نامش پيداست، يك فرهنگ دوجانبه است و مؤلف ـ كه خود يكي از استادان دانشگاه «هراچيا آچاريان» كشور ارمنستان است ـ در آن كوشيده است واژگان خاص فارسي ايران و افغانستان را به هم برگردان كند. بخشي از كتاب، اختصاص به ترجمه از فارسي به دري دارد و بخشي برعكس. در مجموع، در هر دو بخش، بيش از ۳۵۰۰ واژه و يا تركيب گرد آمده است. به اينها بايد افزود پيشگفتار دكتر غلامرضا ستوده استاد ادبيات دانشگاه تهران و مقدمة كوتاه مؤلف را.
مسلماً انتشار كتابهايي از اين دست، ميتواند براي ايجاد شناخت بيشتر ميان فارسيزبانان مؤثر باشد، چون اهل تحقيق هر كشور، بسياري از واژگان كهن اين زبان را كه در كشور خودشان متروك شده است، در زبان كشور ديگر زنده و رايج مييابند و اين خالي از جذبهاي نيست.
از سويي ديگر، چنين فرهنگي ميتواند در گسترش داد و ستد زباني ميان همزبانان سودمند باشد. آگاهي مردم دو كشور از رهيافتها و تلاشهاي زباني همديگر، ميتواند به بهبود وضعيت زبان فارسي در هر دو كشور كمك كند.
ولي نبايد از نظر دور داشت كه قدري كمدقتي در عنوان و محتواي كتاب، ميتواند سودمنديهاي فوق را كمرنگ كند و حتي زمينة افتراق و سوءتفاهم ميان همزبانان را فراهم آورد، كه متأسفانه اين فرهنگ از اين عارضه بدور نمانده است.
اولين مشكل، در عنوان اين كتاب است. عنوان موجود چنين ميرساند كه «فارسي» و «دري» دو زبان مستقلاند و اين فرهنگ نيز چيزي است از نوع فرهنگ انگليسي به فارسي يا امثال آن. متأسفانه در پيشگفتار و مقدمة كتاب، به درستي در اين مورد روشني افكنده نشده است. بهتر بود كه كتاب عنواني از نوع «فرهنگ تفاوتهاي زباني ايران و افغانستان» يا امثال آن ميبود.
از اين كه بگذريم و به محتواي كتاب نظر افكنيم، فهرست واژگان و معاني آنها را خالي از خلل نمييابيم. فرهنگ لغت، يك كتاب مرجع است و تأليف آن، دقت، جامعيت و رعايت ظرايف بسياري را طلب ميكند. خطايي كه در يك فرهنگ لغت رخ ميدهد، چون مورد استناد پژوهشگران، نويسندگان و مترجمان قرار ميگيرد و بدين ترتيب تكثير ميشود، بسيار زيانبار است.
كتاب حاضر، متأسفانه هم از لحاظ روش و هم از لحاظ دقت و جامعيت، جاي چند و چون بسيار دارد كه ما اينك آنها را فهرستوار ارائه ميكنيم. البته نميتوان مدعي شد كه هيچ فرهنگ لغتي خالي از خطاست، ولي آنچه مهم است، ميزان و شدت اين خطاهاست كه در اين كتاب، بسيار است. مثالهايي كه در پي ميآيد، فقط با تأمل در سيصد مدخل حرف «س» اين فرهنگ استخراج شده است و اين خود روشن ميدارد كه ميزان اين خطاها در كلّ كتاب تا چه حد است.
۱. نادرستيها
به گمان من، مهمترين كاستي اين كتاب، نادرستيهاي نسبتاً زيادي است كه در معني واژگان رخ داده است. مثلاً در حرف «س» از قسمت «فارسي ـ دري» اين فرهنگ، اين نادرستيها را ميتوان ديد. (صورت درست را در پرانتز مشخص كردهايم.)
ساعتساز، ساعتفروش: ساعتوالا (در افغانستان همينساعتساز و ساعتفروش رايج است.)
سالاد: خورش (سلاته درست است، نه خورش)
ستون: گادر (گادر به معني تير است، نه ستون، و آن هم فقط در ساختمانها و نه در هر جا.)
سنجاق سينه: لاكت (لاكت گردنآويز است، نه سنجاق سينه.)
سوپ: شوربا (در افغانستان شوربا به آبگوشت ميگويند، نه به سوپ)
سوخت: روغنيات، محروق، محروقات (سوخت در معناي مواد سوخت نفتي، تيل ميشود.)
سوخت هواپيما: محروقات طياره (درستتر آن، تيل طياره است.)
سوغاتي: سرراهي (سوغاتي و سرراهي يكي نيست، بلكه سوغاتي را مسافر ميآورد و سرراهي هنگام رفتن مسافر به او داده ميشود.)
سربرگ: برگه (كلمة برگه تقريباً در افغانستان رايج نيست.)
سريعالسير: تز رفتار، تيزرفتار (تزرفتار آن معلوم نيست كه چيست.)
سنجاق: پن، سنجاق (پنگ درست است، نه پن)
سوسيس: ساسج (ساسيچ درست است، نه ساسج)
سگك: قيتك، كمر گل (سگك در هر دو كشور رايج است. قيتك معادل گيره است، نه سگك)
سپرز: طحال (در گويش رسمي افغانستان، بدان تلي ميگويند نه طحال)
۲. اتكا بر لهجة عاميانه
اين كتاب، قاعدتاً يك فرهنگ عاميانه نيست و به همين لحاظ، بايد بر مبناي تلفظ رسمي و كتابي كلمات استوار باشد، نه تلفظ عاميانة آنها. اگر تلفظ عاميانه را ملاك قرار دهيم، بايد مثلاً «خونه» (در ايران) را به «خانه» (در افغانستان) ترجمه كنيم، يا برعكس، «شار» را به «شهر» برگردانيم.
ولي مؤلف كتاب، شايد به واسطة ناآشنايي با شكل گويشي كلمات دو كشور، نتوانسته است ميان شكل كتابي و عاميانة كلمات تفكيك كند و به همين لحاظ، مثلاً «ساطور» را «ساتول» و «ساعت آب گرم» را «صحت حمّام» ترجمه كرده است، در حالي كه به واقع «ساطور» و «ساتول» يكي است و «ساعت آب گرم» همان «صحت آب گرم» بوده است كه به سبب كمدقتي مردم چنين تحريف شده است. همينگونه است «ساتتيري» به جاي «ساعتتيري» و «زمبيل» به جاي «زنبيل».
۳. اتكا بر گويشهاي محلي يا متروك
و باز انتظار ميرود كه اين فرهنگ براي تبديل واژگان رايج در زبان رسمي و هنجار دو كشور تهيه شده باشد، نه گويشهاي محلي و احياناً كمكاربرد. ولي در موارد بسيار، نويسنده به جاي استفاده از كلمة هنجار و رسانهاي كه در كل كشور شناخته شده است و چه بسا كه با معادل ايراني خود هيچ اختلافي ندارد، دست به دامان واژگان محلي يا كمكاربرد شده است. مثلاً «لاكپشت» را كه در لهجة رسانهاي افغانستان «سنگپشت» است، به «سنگبقه» برگردانده است، يا «ساقه» را «نار» و «سفيد» را «ساچي» معني كرده است.
به همين ترتيب، در بسيار موارد به جاي واژگان زنده و رايج در افغانستان، به واژگاني اشاره شده است كه اكنون از زبان فارسي اين كشور رخت بربسته اند، مثل «سركاري» به جاي «دولتي»، در حالي كه «سركاري» كلمهاي است متعلق به حدود يك قرن قبل و اينك همان «دولتي» به جايش رايج است.
به همين سبب، در اين فرهنگ گاه به واژگاني بسيار غريب و دشوار بر ميخوريم كه شايد كمتر كسي از مردم افغانستان با آنها آشنا باشد. مثلاً در بخش «فارسي ـ دري» در حرف «س» اين كلمات فارسي، چنين معني شدهاند:
ستيزهجو: جگار
سخت و دشوار: چتين
سرازيري: اوترايي
سبد بزرگ: خمبه
سخت: كوركي
سرتختي: ستره
سقم: تبق، تبك
سبزينه: زرغونه
سده: سدي
سردسته: سرغنه
۴. اتكاي زياد بر واژگان غيرفارسي
اين فرهنگ، چنان كه نامش حكايت ميكند، براي برگردان واژگان فارسي و دري تأليف شده است. ولي در بسيار موارد، كلمات پشتو يا فرنگي به عنوان دري مطرح شده است، در حالي كه آن كلمات در دري (يا همان فارسي افغانستان) يا كاربرد ندارد و يا معادلهاي رايجتري دارد. البته در مواردي ما كلمات دخيل را داريم كه در اين زبان تثبيت شده و جاي دارد كه در فرهنگ بيايد، مثل «پنسل»، «بايسكل» و «پوهنتون» و در اين موارد هم البته بايد قيد شود كه اين كلمات از چه زباني آمده است. ولي در اين فرهنگ بعضي واژگاني را ميبينيم كه ممكن است در مراكز آموزشي و اداري كاربرد داشته باشد، ولي در عمل وارد زبان فارسيزبانان افغانستان نشده است، مثل «كال» (سال)، «كالني» (سالانه)، «ستر» (بزرگ) و «سكيم» (نقشه).
وجود اين واژگان در اين فرهنگ، سبب ميشود كه خوانندگان آن، واژگان دخيل در فارسي افغانستان را بسيار بيشتر از حدّ موجود بپندارند.
۵. كمدقتي در مترادفها
منظور ما از اين مبحث اين است كه بسيار كلمات در يك زبان مترادفهايي دارند، ولي ممكن است در زبان ديگر، اين شبكة مترادفها با همان دقت و كيفيت موجود نباشد. در اين صورت در يك فرهنگ دوجانبه نميتوان هرآنچه را كه در يك بخش فرهنگ آمده است، در بخش ديگر به صورت وارونه درج كرد.
مثلاً در افغانستان كلمة «بجه» در كنار ذكر «ساعت» رايج است، چنان كه مثلاً ميگويند «ساعت هفت بجه صبح است». بنابراين در بخش «دري ـ فارسي» با اندكي تسامح ميتوان «بجه» را «ساعت» معني كرد، ولي درست نيست كه همانند مؤلف كتاب، در بخش «فارسي ـ دري» برعكس «ساعت» را «بجه» ترجمه كنيم، چون سبب ميشود كه خوانندة ايراني گمان برد كه در افغانستان، در كل به «ساعت» (چه در معناي وسيله و چه در معناي واحد سنجش زمان) «بجه» ميگويند.
به همين ترتيب، در افغانستان ـ چنان كه در اين كتاب آمده است ـ كلمة «ساچي» مترادف «سفيد» است. حال ميتوان در بخش «دري ـ فارسي» كتاب، «ساچي» را «سفيد» معني كرد تا خوانندة ايراني، معني آن را بداند. ولي درست نيست كه در بخش «فارسي ـ دري»، كلمة «سفيد» را «ساچي» معني كنيم، چون در اين صورت گمان ميرود كه در افغانستان هميشه اين رنگ را «ساچي» مينامند و اين گمان درست نيست.
همين گونه است «ترهبار» كه در ايران به «سبزيجات» گفته ميشود و لاجرم بايد در بخش «فارسي ـ دري» كتاب معني شود، كه شده است. ولي انتظار نميرود كه در بخش «دري ـ فارسي» نيز «سبزيجات» را به «ترهبار» معني كنيم و چنين گمان رود كه «سبزيجات» در ايران اصلاً رايج نيست.
در اين كتاب، اين اتفاق بسيار افتاده و گاه دو كلمة مترادف، يكي با عنوان فارسي و ديگري با عنوان دري مطرح شده است در حالي كه مردم هر دو كشور با هر دو صورت از اين مترادفها آشنايند. اين چند مثال را ببينيد:
ستمگر: ظالم
سرنوشت: طالع
سلاح: اسلحه
سرسفيد: پيرزن
سجاده: جاينماز
ساحره: زن جادوگر
سترون: نازا
سند: دستاويز
سان: طرز
سود: ربح
نتيجة اين كمدقتي در كاربرد مترادفها اين شده است كه زبان مردم دو كشور در اين كتاب بيش از حد واقعي متفاوت به نظر ميرسد و اين به نفع هيچكسي نيست.
۶. رعايتنكردن بعضي اصول
علاوه بر اينها، بعضي ديگر اصول فرهنگنويسي هم در اين كتاب رعايت نشده است، از جمله شناخت حد و حدود واژگان و تركيبها و پرهيز از دوبارهكاري در معرفي يك واژه.
توضيح اين كه در اين كتاب، بعضي عبارتها معني شده است كه نميتواند در راستة كار يك فرهنگ لغت باشد، مثل موارد زير:
سراسر جهان: هفتاقليم
سران دولت: اراكين دولت
سرفصلهاي حسابداري: پلانشيت
سوار كردن تجهيزات: بستهكاري كردن
و اما منظور از دوبارهكاري اين است كه گاهي يك واژه به صورت مستقل معني شده و بلافاصله در قالب تركيب اضافي يا فعل مركب نيز دوباره معرفي شده است، در حالي كه اين كار ضرورتي ندارد. اين موارد را ببينيد:
سطح: سويه
سطح زندگي: سوية زندگي
سطح معلومات: سوية معلومات
سعي و كوشش: تپ و تلاش
سعي و كوشش كردن: تپ و تلاش كردن
سكسكه: هكك
سكسكه كردن: هكك كردن
ساكت: چپ، خاموش
ساكتشدن: چپشدن
سان: كتان
سان سفيد: كتان سفيد
قاعدة ديگر اين كه در معنيكردن عبارتهايي كه يك بخش مشترك و يك بخش متفاوت دارند، ميبايد فقط بخش متفاوت معني شود، مگر اين كه به تنهايي معنايي نداشته باشد. بنابراين درست نيست كه «سال ميلادي» را به «سال عيسوي» ترجمه كنيم، بلكه درست اين است كه فقط «ميلادي» را به «عيسوي» برگردانيم. حالا اين كلمه ممكن است با «سال» تركيب شود يا با «قرن» يا هر چيز ديگر.
و چيز ديگري كه در جاي جاي كتاب به چشم ميخورد، واژگاني است كه در هر دو طرف كاملاً يكسان است، به شكل زير:
درو: درو
دقيقه: دقيقه
مرغ: مرغ
ديوانه: ديوانه
غيرت: غيرت
در مقدمة كتاب يادآوري شده است كه اينها، كلماتياند كه در نوشتار يكسان ولي در تلفظ متفاوتاند. ولي به نظر نميرسد كه اين بتواند دليلي قانعكننده براي فهرستكردنشان به حساب آيد، چون با اين مبنا بايد بيشتر واژگان موجود در زبان دو كشور را فهرست كرد، چون دامنة تفاوت تلفظ بسيار وسيع است. از اين گذشته، هيچ پيدا نيست كه ميان تلفظ «مرغ» در ايران و افغانستان بهراستي چه تفاوتي وجود دارد.
بهتر اين بود كه مؤلف در مقدمة كتاب اصول و معيارهاي كلي تلفظ واژگان در دو كشور را برميشمرد و از متن فرهنگ اين واژگان مشابه را حذف ميكرد.
۷. عدم جامعیت
يك فرهنگ لغت، علاوه بر دقت، بايد جامعيت هم داشته باشد، يعني همه يا اكثر واژگاني را كه در حوزة كار مؤلف ميگنجند، در آن بتوان يافت. از سويي ديگر، ميدانيم كه نميتوان تكتك واژگان متفاوت در ميان همه اقشار اجتماعي، صنوف شغلي، مراكز اداري و نظامي و متون درسي دو كشور را در چنين فرهنگ كوچكي گنجاند. پس لازم است كه مؤلف چنين كتابي دست به گزينش بزند و واژگاني را كه بيشتر بر زبان مردم جارياند يا در مطبوعات و رسانهها استفاده ميشوند در اولويت بگذارد. در كتاب حاضر، اين اولويتبندي ديده نميشود. به همين سبب، كلمهاي كمكاربرد مثل «سنبهنشان» كه اصطلاحي است در تعميرگاهها و تراشكاريها در كتاب آمده است، ولي فقط در حرف «س» و در بخش «فارسي ـ دري» اين فرهنگ، كلمات پركاربردي از اين قبيل، غايباند: سد، سر خوردن، سرسره، سرشير، سرنيزه، سفره، سلول، سمسار، سنجاقك، سنگواره و سوسك.
مجموعة اين عوامل، سبب شده است كه در اين كتاب، تصويري ناقص و نادرست از زبان فارسي افغانستان ارائه شود و اين، سودمنديهاي احتمالي اين اثر را كاهش داده است. البته اصل اين كار، يعني تأليف چنين كتابي، آن هم توسط فردي غير فارسيزبان، جاي تقدير و ارجنهادن دارد. ولي متأسفانه مؤلف به سبب محدودبودن اطلاعات، منابع و ارتباطات خود، نتوانسته است اثري خلق كند كه با اطمينان كافي بتوان بدان تكيه كرد. ناشر كتاب نيز با همه دسترسياي كه به جامعة مهاجر افغانستان در ايران داشته است، در ويرايش و اصلاح اثر نكوشيده آن را به همين طرز معيوب به بازار فرستاده است، آن هم با مقدمة يكي از استادان دانشگاه ايران و معاون مؤسسة لغتنامة دهخدا كه انتظار ميرفت حداقل ايشان بر كاستيهاي اين كتاب وقوف داشته باشد.
خلاصهای از نقد فوق، در اوایل مهرماه در صفحه آنلاین بی بی سی نیز درج شده است.
+ نگارش (پنجاه و هشت)
جملة معترضه
ما در یادداشت قبل، دربارة جملاتی سخن گفتیم که بدون دلیل به هم وصل میشوند و جملات ترکیبی درازی را میسازند. یکی از شکلهای این ترکیب، ایجاد جملة معترضه است.
منظور از جملة معترضه، جملهای فرعی است که در جایی از جملة اصلی میآید و اجزای خاص خود را دارد. جملة معترضه، از لحاظ ساختار، تقریباً مستقل از جملة اصلی است و در عین حال، به گونهای است که اگر آن را برداریم، جملة اصلی از لحاظ دستوری آسیب نمیبیند.
ولی جملة معترضه بهتر است فقط آنگاه به کار رود که حاوی یک پیام فرعی باشد، نه این که یک پیام مهم را به پیامی دیگر وصله کرده باشیم. دیگر این که کاربرد جملة معترضه بیشتر در جایی است که آن را نمیتوان در جایی دیگر جز وسط جملة اصلی آورد.
در هر حال، باید دقت داشته باشیم که جملة معترضه، در میان اجزای جملة اصلی فاصله میاندازد و گاه این فاصله سبب تعلیقی بیجا و انتظارکشیدنی ناخوشایند برای مخاطبی میشود که دوست دارد زودتر پیام اصلی را دریابد. خوب است با مثال پیش برویم.
مثال ۱
آنگاه محدثبودن را برگزید و علم حدیث و فقه را از استادان بزرگی ـ که ابویوسف شاگرد ابوحنیفه رحمةالله تعالی از جملة آنها بود ـ آموخت.
در اینجا فعل «آموخت» بعد از یک جملة معترضة طولانی آمده است، در حالی که معنی بخش اول عبارت، موقوف بر آن است. خواننده تا پایان این جملة معترضه در تعلیق میماند و نمیداند اصل سخن چیست. پس بهتر است نویسنده اول «آموخت» را بیاورد و تکلیف جملة اصلی را یکسره کند و آنگاه آن پیام فرعی را در جملهای دیگر و در ادامه بگنجاند، بدین صورت:
آنگاه محدثبودن را برگزید و علم حدیث و فقه را از استادان بزرگی آموخت که ابویوسف شاگرد ابوحنیفه رحمةالله تعالی از جملة آنها بود.
وقتی ما بخشی از جمله را با یک جملة متعرضه در تعلیق میگذاریم، مخاطب حتی در آن جملة متعرضه هم دقت و درنگ نمیکند، چون منتظر است که پیام اصلی را دریافت کند. در مثال زیر، میشود حس کرد که پیامهایی نسبتاً مهم، چون در جملة معترضه آمده اند، هم خود نقش کمرنگی یافتهاند و هم سبب کدرشدن جملة اصلی شدهاند. این هم دو مثال که بدون توضیح نقل میکنم.
مثال ۲
به همین دلیل وی با مخالفت شدید در درون حزب ـ از سوی دشمنان داخلی که آه و ناله سر داده بودند و ادعا داشتند که ما عقبنشینی میکنیم و منابع انقلاب را بر باد میدهیم ـ روبهرو شد.
به همین دلیل وی در درون حزب با مخالفت شدید دشمنان داخلی روبهرو شد که آه و ناله سر داده بودند و ادعا داشتند که ما عقبنشینی میکنیم و منابع انقلاب را بر باد میدهیم.
مثال ۳
برای پاسخ دادن به این پرسشها باید به بازخوانی نقادانة کتاب «غربزدگی» آلاحمد ـ که در واقع بزرگترین مانیفست این گفتمان در زبان فارسی است ـ پرداخت.
برای پاسخ دادن به این پرسشها باید به بازخوانی نقادانة کتاب «غربزدگی» آلاحمد پرداخت که در واقع بزرگترین مانیفست این گفتمان در زبان فارسی است.
مثال ۴
همینطور به اندیشههای او ـ که نسلی از روشنفکران و اندیشمندان ایران و از جمله آلاحمد را تحت تأثیر قرار داده است ـ میپردازیم.
همینطور به اندیشههای او میپردازیم که نسلی از روشنفکران و اندیشمندان ایران و از جمله آلاحمد را تحت تأثیر قرار داده است.
جملة معترضه، گاهی عبارت را بدون سبب پیچیده میکند. این پیچیدگی وقتی بیشتر میشود که چند جملة تودرتو داشته باشیم، چنان که در این مثال میبینیم.
مثال ۵
لذا ارسطو به طرف آتن مرکز علوم یونان که نزدش به یادگار فلاطون مقدّس بود، و هم امیدوار بود که در آنجا به دوستی انتیپاتر نائبالسلطنة مقدونیه و یونان که بعد از نهضت اسکندر به طرف شرق، به این منصب مقرّر شده بود پشتیبانی شود، توجّه کرد.
عبارت به واقع دو جمله معترضه تو در تو دارد. باید چنین میبود:
لذا ارسطو به طرف آتن مرکز علوم یونان که نزدش به یادگار فلاطون مقدّس بود توجه کرد و هم امیدوار بود که در آنجا به دوستی انتیپاتر نائبالسلطنة مقدونیه و یونان پشتیبانی شود که بعد از نهضت اسکندر به طرف شرق، به این منصب مقرّر شده بود .
بسیار وقتها، وجود جمله معترضه سبب میشود که دو فعل از دو جمله کنار هم بیایند. این خوب نیست، چون خواننده در یک لحظه ناچار به نتیجهگیری از دو جمله میشود، چون میدانیم که فعل هر جمله، به واقع بیانگر نتیجة نهایی آن است و تا به فعل نرسیدهایم، بهدرستی نمیدانیم که سخن چیست.
مثال ۶
چندین کتاب دیگر را از دزدانی ـ که حتی قادر به خواندن عناوین کتابها نبودند ـ خرید.
چندین کتاب دیگر را از دزدانی خرید که حتی قادر به خواندن عناوین کتابها نبودند.
مثال ۷
او به حویلی مریم، جایی که مراسم عروسیاش برپا میشود، میرسد.
او به حویلی مریم میرسد، جایی که مراسم عروسیاش برپا میشود.
+ طرزی و سراجالاخبار
معرفی کتاب «طرزی و سراجالاخبار»
طرزی و سراجالاخبار
بشیر سخاورز
ناشر: محمدابراهیم شریعتی افغانستانی
طرح جلد: وحید عباسی
چاپ اول، تهران، ۱۳۸۶
۲۰۰۰ نسخه، ۲۰۷ صفحه، رقعی
اکنون قریب به یکصد سال از تأسیس نشریة سراجالاخبار میگذرد، ولی واقعیت این است که هنوز هم آگاهی از چگونگی پیدایش، نحوة انتشار و محتوای این نشریه، برای مردم افغانستان سودمند است. همچنین شناخت شخصیت محمود طرزی، به عنوان گردانندة این نشریه و حتی هدایت و رهبری یک نسل روشنفکر در افغانستان، ضرورت دارد.
به راستی جریان روشنفکری و مطبوعات در افغانستان چنان کند حرکت کرده است که ما هنوز نیازمند تجربیات یک قرن پیش هستیم، یا این نشریه و حلقة گردانندگان آن چنان برجسته بودهاند که هنوز خودنمایی میکنند؟ شاید هر دو سمت قضیه تا حدودی درست است و چنین است که شناخت طرزی و سراجالاخبار هنوز ضرورت دارد.
به نظر میآید که کتاب «طرزی و سراجالاخبار» اثر بشیر سخاورز، در پاسخ به این نیاز نوشته شده است، چنان که نویسنده هم خود در مقدمة کتاب تصریح میکند که «من... به این باورم که افکار طرزی همین امروز میتواند ما را به فردایی بهتر رهنمون گردد. ما در این صد سال اخیر سیر ترقی قابلتوجهی نداشتهایم، اما مانند گذشتگانمان، بیگانگان را عامل این عقبمانی میدانیم و معترف نیستیم که در بسا موارد خود ما عامل آن بودهایم.»
در یک نگاه کلی به پیکرة کتاب، آن را حاوی سه بخش مییابیم: زندگینامة محمود طرزی، جزئیات انتشار سراجالاخبار و نقش طرزی و سراجالاخبار در جامعه، سیاست و ادبیات آن روز افغانستان.
این مباحث، ذیل این عنوانها در این کتاب گرد آمده است: آثار طرزی؛ ساختار بیرونی سراجالاخبار؛ واکنش در برابر نشر سراجالاخبار؛ نمایشنامة اشرافیان؛ نخبگان طرزی؛ پان اسلامی، پان آسیایی یا نشنالیزم؛ افغانستان و کشورهای همسایه؛ طرزی و ادبیات؛ تأثیر مشروطیت بر شعر ما؛ معارف؛ حضور زن در زمان طرزی.
این تنوع عناوین، جامعیت کتاب «طرزی و سراجالاخبار» را نشان میدهد و روشن میدارد که نویسنده به هر سه بُعد سیاسی، اجتماعی و ادبی محمود طرزی و نشریة او توجه داشته است.
به اینها باید افزود پیشگفتاری به قلم اسدالله حبیب استاد سابق دانشگاه کابل، مقدمة مؤلف، سالشمار زندگی طرزی و تصویرهایی مرتبط با موضوع کتاب را که به تنوّع این اثر افزودهاند.
به گمان من، نقطة امتیاز مهم این کتاب، پرداختن مؤلف به ارتباط و تأثیر و تأثر سراجالاخبار و جریانها و شخصیتهای خارجی و داخلی دخیل در امور افغانستان است. یعنی بشیر سخاورز کوشیده است در این اثر، تا حدود زیادی وضعیت فکری، اجتماعی و سیاسی کشور در آن عصر را بررسی کند و نقش طرزی و سراجالاخبار را در تحول در این عرصهها روشن سازد. به همین سبب، این کتاب را میتوان از سویی دیگر، گزارشی از جریان تجدد و روشنفکری در آن دوران و موانع و مشکلات آن دانست. این ویژگی، سودمندی کتاب را برای جامعة امروز افغانستان بیشتر میکند، چون ما اکنون نیز در بسیاری امور، در حال تکرار وضعیت یک قرن پیش هستیم.
و نکتة مهم دیگر، توجه نویسنده به مسایل منطقه و کشورهای همسایه و ارتباط آنها با جریان روشنفکری افغانستان است. خوانندة کتاب، بدین ترتیب کمابیش با وضعیت روشنگری در کشورهای همسایه نیز آشنا میشود.
ولی به نظر میرسد که در این کتاب، کفة بحث در مورد این تأثیر و تأثرات بیرونی به نسبت اطلاعاتی که ما از جزئیات متن سراجالاخبار مییابیم، سنگین است. به نظر میرسد که فصلهای «آثار طرزی» و «ساختار بیرونی سراجالاخبار» زودتر از آنچه انتظار داریم تمام میشود و ما ناگهان به بحث «واکنش در برابر نشر سراجالاخبار» میرسیم.
ولی خوشبختانه نویسنده بعد از یک بحث نسبتاً مفصل و کلّی دربارة گروهها و شخصتیهای دخیل در افغانستان آن روز، به بحثهای عینیتر و جزئیترین همچون «طرزی و ادبیات» و «تأثیر مشروطیت بر شعر ما» میرسد و این روند، تا آخر کتاب ادامه مییابد.
بحث را نمیتوان بدون اشارهای به نثر نویسنده در این کتاب به پایان برد که نثری است پاکیزه، شفاف و بدور از عبارتپردازیها و کلیگوییهای مرسوم. آقای سخاورز از امکانات وسیع زبان فارسی استفادهای بهینه کرده است، یعنی هم ویژگیهای نثر فاخر کهن را در کتاب میتوان یافت و هم واژگانی را که در سالهای اخیر ابداع شده و بعضی از آنها هنوز در افغانستان چندان رایج نیست. در این عبارت از کتاب به عنوان مثال درنگ کنید: «محمود طرزی علاقة خاصی به گویش عامیانه داشت و این توجه، سبب شده بود که شاعران نامور آن روز را وادارد تا آنها هم گویش عامیانه را در شعرهای خود به کار ببرند، شاعرانی که پیش از حضور طرزی سخت معتقد به زبان دستوری و پیروان وفادار سبک هندی بودند.» در این پاره، در اینجا هم کلماتی فاخر مثل «نامور»، «وادارد» و قید «سخت» به معنی «بسیار» میبینیم و هم کلمة «گویش» را که کمکم جایگزین «لهجه» شده است. این روند، در نثر امروز فارسی افغانستان اتفاقی خجسته است و میتواند بر غنا و پاکیزگی این زبان بیفزاید.
(این مطلب پیش از این در صفحه آنلاین بی بی سی درج شده است.)


مهربانیها ()