+ نگارش (پنجاه و هفت)
پيوستگي و تفكيك جملات
جملات فارسي، و هر زبان ديگر، گاهي منفرد و جدا از هم هستند و گاهي بههم پيوسته و تودرتو. تجربة ويراستاري به من نشان داده است كه نويسندگان ما، در جملات بههمپيوسته و طولاني بيشتر دچار خطا ميشوند و ناهماهنگي ميان اين جملات بيشتر رخ ميدهد، چون دشوار است كه نويسنده ارتباط منطقي و دستوري ميان همه اجزاي جملاتي چنين طولاني را حفظ كند.
مثال ۱
در مطالعات ارتباطي، از اواخر دهة ۱۹۵۰ و اوايل دهة ۱۹۸۰، عدهاي از محققان انتقادگر انگليسي در دانشگاه بيرمنگام در چارچوب بررسيهاي فرهنگ مردمي بر مبناي تجزيه و تحليل محتواي ارتباطات جمعي و شناخت چگونگي دريافت پيامهاي آنها از سوي مخاطبان وابسته به گروههاي اجتماعي كارگري و بهويژه قشرهاي جوان، مورد توجه قرار گرفت كه به مكتب مطالعات فرهنگي معروف گشت.
در اينجا اگر عبارت را ساده كنيم، ديده ميشود كه نويسنده به واقع گفته است «عدهاي از محققان انتقادگر انگليسي... مورد توجه قرار گرفت و به مكتب مطالعات فرهنگي معروف گشت» در حالي كه منظور او اين نبوده است.
مشكل ديگري كه بههمپيوستن بيجاي جملات پديد ميآورد، گنگ شدن مطلب و دشوارشدن فهم آن براي خواننده است، چنان كه در اين مثال ميبينيم.
مثال ۲
قافيهها در اين غزل چه در قالب افعال «خواندن»، «راندن»، «رساندن» و... و چه در ظرف اوصاف «زماني»، «گراني»، «جواني» و... كه اكثراً با ضمير دوم شخص پيوند خوردهاند و اتصال آنها با ضمير اول شخص كه هم به صورت متصل ميتوان آن را نوشت و هم به صورت منفصل آورد به رسايي، دو معناي گسترده و اطلاقي «كريم مطلق» يا «محيط عدمكران» را از يك طرف و پوچي و فقر و وابستگي دائمي و وجود «اضافتي» «گداي مطلق» را در طرف ديگر تداعي و بازتاب ميدهد و اين از هنرمنديهاي خاص حضرت بيدل است كه اين چنين معنايي باريكتر از مو را در قالب الفاظ، واژگان و حتي آهنگ موسيقايي آنها، نقاشي كرده و به تصوير ميكشد.
و بالاخره مشكل ديگر اين است كه بدين ترتيب، تشخص و برجستگي بعضي از اجزاي متن از ميان ميرود. توضيح اين كه وقتي پيامي را در يك جملة مستقل ميگوييم، خوانندة متن بهتر در آن تمركز ميكند از اين كه همان پيام، در جملهاي ديگر با پيامي ديگر گنجانده شده باشد. بايد در نظر داشت كه معمولاً خواننده از هر جمله انتظار يك پيام اصلي و احياناً بعضي پيامهاي فرعي را دارد. پس اگر جملاتي حاوي پيامهايي اصلي و مهم را به هم بپيونديم، خواننده لاجرم فقط بر روي يكي از آنها درنگ خواهد كرد و از پيامهاي ديگر نسبتاً غافل خواهدماند. از سويي ديگر، جملة طولاني، مجال درنگ و توقف براي دريافت آنچه خوانده شده است و آمادگي براي خواندن جملة بعدي را نميدهد. گويا ذهن خواننده را با تعدادي پيام بمباران ميكنيم.
مثال ۳
پيرزاد پس از دوران خدمت عسكري در سال ۱۳۴۶ در كورس خطاطياي كه توسط والي وقت هرات در ادارة اطلاعات و كلتور هرات به سرپرستي استاد محمدعلي عطّار برگزار شد شركت كرد كه گاه اجازه مييافت در غياب استادش به تعليم و راهنمايي همشاگرديهايش بپردازد و در پايان و به عنوان شاگرد اول آن كلاس شناخته شد.
اين عبارت در واقع چند پيام اصلي دارد: «پيرزاد پس از خدمت عسكري به كورس خطاطي رفت»، «استاد اين كورس محمدعلي عطار بود»، «پيرزاد گاهي در غياب استاد، شاگردان ديگر را تعليم ميداد» و «پيرزاد در پايان شاگرد اول شد.» ولي همه اينها چنان در هم ادغام شده است كه وضوح و برجستگيشان را نميتوان حس كرد. به واقع خواننده نميداند بر كداميك درنگ كند. آن عبارت را ميتوان به شكل زير در چند جمله تفكيك كرد.
پيرزاد در سال ۱۳۴۶، پس از دوران خدمت عسكري، در كورس خطاطياي شركت كرد كه توسط والي وقت هرات در ادارة اطلاعات و كلتور هرات برگزار شد. سرپرستي اين كورس، با استاد محمدعلي عطّار بود. پيرزاد گاه اجازه مييافت در غياب استادش به تعليم و راهنمايي همشاگرديهايش بپردازد. او در پايان به عنوان شاگرد اول آن كلاس شناخته شد.
اين هم دو مثال ديگر براي عباراتي با جملات بههمپيوسته و نفسگير، كه آنها را بدون هيچ توضيحي نقل ميكنم و البته در ذيل هر يك، شكل تفكيكشدهاش را مينويسم.
مثال ۴
معروفترين شاگردش در اين زمان بصيراحمد صبري بود كه خطوط نستعليق نسخ و شكسته را بسيار زيبا مينوشت تا اينكه در سال ۱۳۵۹ در پي نامساعد شدن وضع امنيتي شهر هرات همراه خانواده به كابل عزيمت كرد و در سازمان هنري غلاممحمد ميمنگي كه بخشي از تشكيلات وزارت اطلاعات و كلتور بود، به حيث استاد خط مشغول به آموزش شاگرد شد كه در اين مدت شاگردان زيادي زير نظر استاد پيرزاد به درجه ممتازي در رشته خط رسيدند كه از آن جمله سيداسحاق هاشمي، سيما حسنزاده، محمدنادر و نجيبالله نور بودند.
معروفترين شاگردش در اين زمان، بصيراحمد صبري بود كه خطوط نستعليق نسخ و شكسته را بسيار زيبا مينوشت. پيرزاد در سال ۱۳۵۹ در پي نامساعد شدن وضع امنيتي شهر هرات با خانواده به كابل عزيمت كرد. در آنجا، در سازمان هنري غلاممحمد ميمنگي ـ كه بخشي از تشكيلات وزارت اطلاعات و كلتور بود ـ به حيث استاد خط مشغول به آموزش شاگرد شد. در اين مدت شاگردان زيادي زير نظر استاد پيرزاد به درجة ممتازي در رشته خط رسيدند كه سيداسحاق هاشمي، سيما حسنزاده، محمدنادر و نجيبالله نور از آن جمله بودند.
مثال ۵
در سال ۱۳۷۶ در منزل استاد پيرزاد در خيابان طالقاني مشهد، طرحي براي ايجاد يك كانون هنري ارائه شد و استاد پيرزاد با فروتني پذيرفت كه به عنوان راهنما بر رشتة هنر خوشنويسي اين كانون نظارت كند و سپس با همفكري و همراهي چند تن ديگر از اساتيد هنرهاي ملي و بومي سرزمين ما، رشتههاي نقاشي، مينياتور، منبتكاري، كندهكاري، تذهيب و معرق در اين مجموعه جان گرفت و ثمرة آن پديدآمدن آثار زيبايي بود كه هنرمندان عزيز ما از جمله زندهياد پيرزاد از دل و جان مايه گذاشتند تا جهت اعتلاء هنر اسلامي و ملي سرزمين باستاني ما كوشيده باشند و افتخارات آن را تداوم بخشند تا آثار بديع و افتخارآميزي، براي آيندگان به يادگار بماند.
در سال ۱۳۷۶ در منزل استاد پيرزاد در خيابان طالقاني مشهد، طرحي براي ايجاد يك كانون هنري ارائه شد. استاد پيرزاد با فروتني پذيرفت كه به عنوان راهنما بر رشتة هنر خوشنويسي اين كانون نظارت كند. سپس با همفكري و همراهي چند تن ديگر از اساتيد هنرهاي ملي و بومي سرزمين ما، رشتههاي نقاشي، مينياتور، منبتكاري، كندهكاري، تذهيب و معرق در اين مجموعه جان گرفت و ثمرة آن، پديدآمدن آثار زيبايي بود. هنرمندان عزيز ما از جمله زندهياد پيرزاد از دل و جان مايه گذاشتند تا جهت اعتلاء هنر اسلامي و ملي سرزمين باستاني ما كوشيده باشند و افتخارات آن را تداوم بخشند، تا آثار بديع و افتخارآميزي، براي آيندگان به يادگار بماند.
+ یادداشتی از لیلا ملکمحمدی
آقاي محمدكاظم كاظمي شاعر كه از لهجهي فارسی افغانستان در چهارخانه و نذيرشنبهي آن رنجيدهاي! پدر من هم سالهاست ـ پيش و پس انقلاب ـ كه از برخي برنامههاي صدا و سيماي كشورم ـ كه لهجهاش را به تمسخر ميگيرند ـ رنجور است. ترك، كرد، لر، بلوچ، عرب، افغان همه و همه به نوعي از اين رنجشها در امان نبودهايم و امروز اين رنجيدنهاي پياپي بخشي از زندگي همهي ما شده است.
چندي پيش نيز در بخشي از پست لودهگيسم حاكم بر محافل ادبي! به لودهگي كه از طريق صدا و سيما در حال ترويج است، اشاره كردهبودم و متأسفم از اينكه سازمانهايي چون صدا و سيما به بخشي از اهداف نافرهنگي خود كه همان لودهپروري است رسيدهاند؛ چراكه من از طريق تكرار بخشهايي از ديالوگهاي سريال مذكور توسط برخي همكارانم ـ كه مسلما جزئي از اين اجتماعند ـ كنجكاو شدم تا وقت باارزشم ـ كه مدتهاي زيادي است صرف ديدن و شنيدن برنامههاي صدا و سيما نميشود ـ را براي ديدن يك قسمت از اين سريال هدر دهم و مانند همهي افغانستان رنجيدهخاطر شوم.
نخستين لحظات سال جديد شاهديم كه از چند كانال صدا و سيماي كشور "اتحاد ملي و انسجام اسلامي" به عنوان شعار سال مطرح ميشود و سال هنوز به نيمه نرسيده، سيماي زشت اين مملكت از پس شعار مذكور به خوبي برميآيد! دربارهي اين پارادوكس ميتوان دهها جلد كتاب نوشت!
نقل از nakhanaa.blogfa.com و با سپاس از نویسنده محترم آن.
+ لهجه فارسی افغانستان در چهارخانه
یادآوری.
این نوشته، تاملی است دربارة مجموعة تلویزیونی «چهارخانه» که هماکنون هر شب از شبکه سه سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش میشود. من این مطلب را برای روزنامة «جام جم» که به واقع ارگان نشراتی صدا و سیمای ایران است فرستادم، ولی متولیان امر در آن نشریه از چاپ آن خودداری کردند. بنابراین من بهتر میبینم آن را در وبلاگ خویش، یعنی تنها جایی که در آن اختیار تمام دارم، درج کنم، چون به نظر میرسد که مطرح کردن این سخنان در مطبوعات ایران، نوعی شناکردن بر خلاف جریان آب است.
بسيار رنجبار است كه كسي لهجهات، اين ركن مهم هويتت را به سخره بگيرد. و رنجبارتر اين است كه لهجهاي نازيبا و ناخوشايند را به تو نسبت دهند و آن را به نام تو به سخره بگيرند. و اين رنجي است مضاعف.
ما مهاجران افغان در ايران، هر شب با ديدن مجموعه طنز «چهارخانه» چنين رنجي را متحمل ميشويم. البته ما مردم، فرزند رنجيم و با آن بزرگ شدهايم، ولي اين بار، دشواري در اين است كه زبانمان را به سُخره گرفتهاند و زبان خانة حقيقت آدمي است.
باري، من به ديگر جوانب شخصيتي با عنوان «نذير شنبه» در اين مجموعه درنميپيچم و از اينها به اختصار ميگذرم كه در افغانستان كسي را «شنبه» و «يك شنبه» نام نمينهند و خود ميدانند كه اينها نام روزهاي هفته است، نه نام آدميان. فقط كلمة «جمعه» آن هم به خاطر قداستي كه دارد، وارد بعضي نامهاي ما شده است، مثل «جمعهگل» و امثال اينها. و نيز به اين موضوع نميپيچم كه نحوة حضور اين شخصيت و اين كه به مرور زمان، از كارگري به مراتب و شئون ديگر اجتماعي ميرسد و حتي جاي را براي ديگران هم تنگ ميكند، خود كنايهگونهاي است بر حضور مردم مهاجر افغانستان در ايران.
باري، نقطة تأكيد و گلاية اصلي من كه حدود بيست سال است در اين مملكت قلم ميزنم و دربارة زبان فارسي افغانستان و ايران پژوهشهايي كمابيش هم داشتهام، اين است كه بهسخرهگرفتن لهجة هر فارسيزبان، چه ايراني و چه غيرايراني، در اين روزگاري كه ما فارسيزبانان نياز به همراهي و همسويي با هم داريم، كاري است ناستودني. اين بسيار فرق ميكند با اين كه در برنامة كودك، لهجة فلان قبيلة افريقايي را تقليد ميكنند (مثلاً در برنامة فيتيله) چون تشابه يا عدم تشابه اين صورت تقليدشده با اصل آن، نه چندان محرز است و نه چندان مهم.
از اين گذشته، چنان كه پيشتر اشاره كردم، اين تقليد از لهجة افغانستان، متأسفانه بسيار مضحك و ناشيانه از كار درآمده است. شايد بگوييد اين ويژگي يك برنامة طنز است، ولي همگان نيك ميدانيم كه طنزآميزبودن يك مجموعة تلويزيوني، نميتواند جوازي براي به سخرهگرفتن لهجهها باشد، چون يك طنز واقعي، بايد بيش از لهجههاي خندهآور، بر عناصر باطنيتر و عميقتري متكي باشد، بهگونهاي كه با يك لهجة معيار و بهنجار نيز تأثير خود را برجاي گذارد، چنان كه ديگر شخصيتهاي اين مجموعه، لهجههايي سالم و مطابق هنجار دارند. اگر در اينجا نيز ما شخصيتي ميداشتيم كه تا حدود زيادي معرّف چهرة واقعي مردم افغانستان باشد، البته جاي چنين چند و چوني نبود.
از آن گذشته، من نميدانم كه چرا فقط در برنامههاي طنز نوبت به ما مردم ميرسد و چرا كمتر اتفاق افتاده است كه در مجموعههاي تلويزيوني، باري يك افغان واقعي، با همان رفتار و گفتار طبيعي خودش نشان داده شود، تا حداقل زمينة شناخت بهتر ميان همزبانان فراهم آيد. به راستي شما ميخواهيد از همزبانانتان در آن سوي مرز، يعني از بخش عمدهاي از فارسيزبانان دنيا، چه تصويري به مردم خود ارائه كنيد؟ به راستي اين به نفع اين حوزة زباني و فرهنگي است؟
البته سازندگان مجموعه، گويا براي پيشگيري از انتقادهايي كه از اين رهگذر بر كارشان وارد ميشود، داستان را چنين تنظيم كردهاند كه اين «شنبه» به واقع يك ايراني است كه خود را افغان وانمود كرده است. ولي اين تمهيد، در كل مجموعه بسيار كمرنگ است و در هر حال، اين شخصيت از هر جايي باشد، گويا لهجة افغانستان را تقليد ميكند و تأثير منفي خود را بر جاي ميگذارد.
باري، چنان كه گفتيم، دردآور اين است كه آنچه با عنوان لهجة افغانستان در اين مجموعه به نمايش درآمده است، با لهجة فصيح، شيرين و فاخر مردم اين كشور تفاوتي بسيار دارد. زبان فارسي در افغانستان، از جهاتي، دستنخورده، خالص و باستانگونه (آركائيك) باقي مانده است، به گونهاي كه ميتواند يادآور لهجة فارسي كهن، حتي فارسي كهن ايران كنوني باشد.
نماياندن درست و صادقانة لهجة مردم افغانستان، به واقع تصويركردن بخشي از تاريخ پرافتخار زبان ادب فارسي است. اين لهجه ميتواند همانند يك شيء تاريخي گرانبها براي مردم ايران نيز جذاب باشد. ما شنيدهايم داستان حيرتكردن استادان دانشگاه ايران را از اين جملة يك دختر فقير در كابل كه به دوستش گفته بود «شرمت باد، از بيگانه دريوزه ميكني؟»1 و ديدهايم كه يك نويسندة صاحبنام ايران، باري نام مقالهاش را از گفتارهاي يك كارگر افغان انتخاب كرده بود كه «از تلخ پروا نيست».2
چنان كه پژوهشگران زبان و ادب فارسي مسجل كردهاند، لهجة فارسي افغانستان و تاجيكستان، بهويژه در نظام آوايي خود، با لهجة كهن فارسي قرابت بسياري دارد. بررسي شعر مولانا، فردوسي و حتي حافظ، نشان دادهاست كه قرائت درست شعر آنان، بيش از آن كه به لهجة رايج در ايران كنوني نزديك باشد، به لهجة افغانستان نزديك است. مثالها و شواهد اين بحث، بسيار است و من فقط به منابع مورد نظر ارجاع ميدهم.3
با اين وصف، ميتوان گفت كه ما در افغانستان امروز، به واقع لهجة ايران قديم را ميبينيم، كه مردم آن روز طوس و اصفهان و شيراز بدان سخن ميگفتهاند. در ايران، همانگونه كه تحولات سازندة زبان بيشتر بوده است، گويش فارسي نيز بيشتر تغيير كرده است، ولي در افغانستان به تبع ركود نسبي زبان، لهجة قديم سالمتر باقي مانده است. يادآوري ميكنم كه اين سخن ما دربارة لهجة واقعي مردم افغانستان است، نه آنچه از زبان نذير شنبه و آن دوستش در مجموعة «چهارخانه» ميشنويم.
براي ما مردم افغانستان ماية مباهات است كه بعضي واژگان كهن فارسي را حفظ كردهايم. بسياري از ما، به «اجاق»، «آتشدان» ميگوييم; به «چكمه»، «موزه» ميگوييم; به «شلوار»، «ازار» ميگوييم; به «سفره»، «دسترخوان» (دستارخوان) ميگوييم و كسي كه با اين واژگان آشنا باشد، لاجرم شاهنامة فردوسي و تاريخ بيهقي و ديگر متون كهن فارسي را بهتر درك ميكند.
ولي به همان ميزان، ماية دريغ است كه در شبكههاي گوناگون صدا و سيما، تقريباً هيچگاه به اين ذخاير زباني اشارهاي نشده و راهي براي دادوستدهاي سازنده كه پيوستگي بيشتر ميان فارسيزبانان را سبب خواهد شد، باز نشده است.
با اين وصف، به نظر ميرسد آنچه در مجموعة «چهارخانه» ديده ميشود ـ صرف نظر از جوانب اجتماعي و كنايههاي خاص آن ـ كاري در راستاي شناخت و همدلي بيشتر ميان فارسيزبانان نيست. حتي ميتوان گفت در اين مجموعه، به صورت غيرمستقيم، لهجة فاخر فارسي قديم ايران نيز به سخره گرفته شده است.
پينوشتها
1. شفيعي كدكني، محمدرضا، موسيقي شعر; چاپ دوم، تهران: آگاه، ۱۳۶۸ صفحة ۲۶.
2. عنوان مقالهاي است از يوسفعلي ميرشكاك كه متأسفانه نشاني آن را در اين لحظه ندارم.
3. شواهد اين بحث را ميتوانيد در اين منابع بيابيد:
ـ روان فرهادي، عبدالغفور، «ياري شاهنامه در پژوهشِ تلفّظِ واژههاي فارسي»، برگ بيبرگي، به كوشش نجيب مايل هروي; چاپ اول، تهران: طرح نو، ۱۳۷۸، صص ۱۴۱ ـ ۱۷۲.
ـ فكرت، محمدآصف، «لهجة بلخ و دريافت بهتر سخن مولوي»; نثر دري افغانستان; جلد دوم، چاپ اول، پشاور: بنياد انتشارات جيهاني، ۱۳۸۰.
ـ وحيديان كاميار، تقي; «زبان فارسي در عصر حافظ»، در قلمرو زبان و ادبيات فارسي، چاپ اول، مشهد: انتشارات محقق، ۱۳۷۶، صص ۱۵۱ ـ ۱۹۴.
ـ بهار، محمد تقي; سبكشناسي: تاريخ تطوّر نثر فارسي; ۳ جلد، چاپ نهم، تهران: مجيد، ۱۳۷۶، صفحات
۲۲۸، ۲۳۰، ۲۳۴، ۳۵۱، ۳۷۸، ۳۹۴ و ۶۳۲.
+ شبکه پستی ارسال کتاب
دیرگاهی است که با پرسشهای حضوری یا مکاتبهای دوستان درباره محل توزیع کتابهایی که تاکنون از من چاپ شده است، مواجهم و البته همواره شرمنده عزیزانی ماندهام که خواستار این کتابها هستند، ولی وضعیت نابسامان توزیع کتاب در این سالها، مانع دسترسی به این کتابها در همه شهرها شده است.
پس بهترین راه چاره را ایجاد یک شبکه شخصی ارسال کتاب به دوستان دانستم، یعنی دریافت سفارش از طریق ایمیل و ارسال کتاب به دوستانی که سفارش میدهند، توسط پست. حداقل حسن این روش این است که همه دوستان از همه جای ایران، میتوانند طی مراحلی کتابها را در اختیار داشته باشند. متاسفانه محدودیتهای موجود در مورد ارسال هزینه و یا پست کتاب برای خارج از ایران، سبب شده است که در این مرحله، فقط برای داخل ایران برنامهریزی کنم. اگر تعداد قابل توجهی متقاضی در خارج از ایران هم باشند، شاید در گام بعدی بتوانم این شبکه را به نحو مطلوب گسترش دهم.
بنابراین من یک شماره حساب بانکی معرفی میکنم. دوستان میتوانند هزینة کتابها را به آن حساب واریز کنند و شماره و تاریخ حواله و فهرست کتابهای درخواستی خود را با ایمیل به من بفرستند. آنگاه کتابها به نشانیای که در ایمیل نوشتهاند ارسال خواهد شد.
میدانم که این کار، در این روزگار پرمشغله برایم یک مشغله جدید خواهد بود، ولی چارهای نیست و من امیدوارم حداقل بدین ترتیب شرمنده دوستان نمانم.
باری، فهرست و مشخصات کتابهایی که از خودم در دسترس دارم و میتوانم به دوستان بفرستم، این است.
۱. قصة سنگ و خشت، گزینة شعرها، چاپ سوم، ۱۴۲ صفحه، رقعی، ۱۴۵۰ تومان
۲. شعر پارسی، گزیده و سرگذشت شعر پارسی از آغاز تا امروز، ۴۹۴ صفحه، رقعی، ۱۸۰۰ تومان
۳. روزنه، مجموعة آموزشی شعر، چاپ جدید، ۴۳۲ صفحه، رقعی، ۳۰۰۰ تومان
۴. همزبانی و بیزبانی (مباحثی دربارة زبان فارسی و بهویژه فارسی افغانستان)، ۲۲۴ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
۵. دیوان خلیلالله خلیلی، به کوشش محمدکاظم کاظمی، ۸۷۰ صفحه، وزیری، با جلد گالینگور، ۸۹۰۰ تومان
و این هم شماره حساب:
حساب کوتاهمدت شماره ۸۰۰۰۸۳۶ در بانک ملی ایران، شعبة میدان امام خمینی مشهد (کد ۸۵۳۷) به اسم محمدکاظم کاظمی
نشانی الکترونیک من:
هزینة پست کتابها را خود تقبل میکنم، ولی اگر دوستانی بخواهند که مرسوله با نوع خاصی از پست، مثلا پیشتاز یا سفارشی ارسال شود، میتوانند هزینة آن را بر مبنای ده درصد از کل هزینة کتابها ارسال فرمایند.


مهربانیها ()