+ نگارش (پنجاه و یک)
جمع و مفرد
در یادداشت پیش، دربارة ناسازگاری اجزای جمله سخن گفتیم و یادآور شدیم که این ناسازگاری گاهی در شکل جمع و مفرد شدن فعل و فاعل رخ میدهد.
بیایید اول این قاعدههای کلّی را به یاد داشته باشیم.
1. فاعل جمع، اگر جاندار باشد، فعل جمع میگیرد. مثلاً میگوییم «کودکان بازی میکنند.»
2. فاعل جمع، اگر بیجان باشد، فعل مفرد میگیرد. مثلاً میگوییم «شیشهها شکست.»
تبصره. اگر ما به طور مجازی، اشیأ بیجان را جاندار تصور کرده باشیم چنان که غالباً در شعر دیده میشود و بدان تشخیص (شخصیتبخشی) میگویند، میتوانیم فعل را هم جمع بسازیم، و به واقع بهتر است چنین کنیم، چنان که اخوان ثالث میگوید «ابرهای همه عالم شب و روز / در دلم میگریند.»
و حتی گاه روی میدهد که فاعل بیجان هرچند جاندار تصور نمیشود، به خاطر حرکت و فعالیت ذاتی خویش، ما در آن احساس زندگی میکنیم و فعل جمع بدان میدهیم، چنان که اگر به جای «ابرها میبارد» بگوییم «ابرها میبارند» هم بیجا نگفتهایم.
ولی من به تجربه دیدهام که غالباً نویسندگان ما در این مورد اشتباه بسیار نمیکنند، یا لااقل کسانی که تجربة نویسندگی دارند، به فاعل جمع جاندار، فعل مفرد نمیدهند. اشتباه غالباً آنجا روی میدهد که جمله حالتی پیچیده دارد و نویسنده را به اشتباه میافکند. مثلاً در این عبارت، نویسنده به اعتبار این که از چند چیز (نقاشی، تئاتر، سینما و ادبیات) سخن گفته است، فعل جمع «قابل توجهاند» آورده است:
در نقاشی، تئاتر، سینما، ادبیات و... نقش رنگها قابل توجهاند.
ولی به واقع، این فعل، به «نقش» بر میگردد، نه به آن پدیدههای متعدد، پس باید مفرد میبود و باید میگفت:
در نقاشی، تئاتر، سینما، ادبیات و... نقش رنگها قابل توجه است.
در اینجا نیز نویسنده به اعتبار «برّهها» فعل را جمع ساخته است، ولی به واقع فاعل اصلی، «صدا» است و این مفرد است.
گاهی صدای بعبع برّهها سکوت را میشکستند.
پس باید مینوشت:
گاهی صدای بعبع برّهها سکوت را میشکست.
و در عبارت زیر، نویسنده «نسل» را جمع پنداشته است، شاید به این اعتبار که این کلمه، یک گروه را دربرمیگیرد.
نسلی که ویژگی اصلیشان دردمندی و سادگی بود، بدون اینکه زیاد دغدغة شاعرانگی داشته باشند.
ولی باید دانست که اسم جمع مثل «لشکر»، «رمه»، «گروه»، «نسل»، «ملت» و... فعل مفرد میگیرد. پس باید گفت:
نسلی که ویژگی اصلیاش دردمندی و سادگی بود، بدون اینکه زیاد دغدغة شاعرانگی داشته باشد.
ملاحظه میکنید که ضمیر «شان» در «اصلیشان» هم درست نبود و ما آن را «اصلیاش» ساختیم. البته یادآوری میکنیم که اگر عبارت به گونهای میبود که کلمة «شاعران» هم در کار میبود، آنگاه باید فعل جمع میشد:
شاعران این نسل، ویژگی اصلیشان دردمندی و سادگی بود، بدون اینکه زیاد دغدغة شاعرانگی داشته باشند.
گاهی نیز این ناسازگاری جمع و مفرد، در شکلهای دیگری جز فعل و فاعل رخ میدهد، چنان که در این موارد میبینیم.
1. دو آثار ارزندة دیگر استاد پیرزاد عبارتاند از «تجلیگاه هنر خط» و «هشت قلم هنر خط»
چون عدد «دو» ذکر شده است، باید میگفت «اثر» نه «آثار» و البته بهتر بود که فعل هم مفرد میآمد، چون «آثار» یا «اثر» بیجان است.
1. دو اثر ارزندة دیگر استاد پیرزاد عبارت است از «تجلیگاه هنر خط» و «هشت قلم هنر خط»
2. میشود بپرسم شیوة ریالیزم با شیوههای سمبولیزم و سورریالیزم چه وجه مشترکی دارند که همزمان کار میکنید؟
نویسنده در تشخیص فاعل اشتباه کرده و گمان برده است که وقتی از چند شیوه نام گرفته شده، باید فعل «دارند» بیاید. ولی در اینجا فاعل فقط «شیوة ریالیزم» است و شیوههای دیگر در نقش متمماند. پس باید فعل مفرد باشد.
میشود بپرسم شیوة ریالیزم با شیوههای سمبولیزم و سورریالیزم چه وجه مشترکی دارد که همزمان کار میکنید؟
البته اگر عبارت به شکل زیر میبود که در آن هر سه شیوه در کنار هم فاعل شده است، میشد فعل جمع بیاوریم، هرچند باز هم به اعتبار بیجانبودن آنها، فعل مفرد هم مناسب بود.
میشود بپرسم شیوهای ریالیزم، سمبولیزم و سورریالیزم چه وجه مشترکی دارند که همزمان کار میکنید؟
+ شکوائیه
این شعر در چهارده سال پیش، و در یک مقطع زمان که بر مهاجران مقیم ایران فشارهای بسیاری وارد شد، سروده شد. آرزومند بودیم که دیگر زبان شکر ما به شکوا گشوده نشود، ولی امسال نیز چنان بر مردم ستمدیده ما سخت گرفتهاند که باز هم باید آن خاطرات تلخ را بازخوانی کنیم.
در ضمن دوستانی که میخواهند درباره این وضعیت ناگوار بیشتر بدانند، میتوانند به این وبلاگ مراجعه کنند که به همین منظور از سوی جمعی از فرهنگیان افغانستان گشایش یافته است.biasheian.blogfa.com
ما را نکشت برف و نسیم بهار کُشت
این کِشتِ تشنه را نفسِ جویبار کُشت
گفتند، صد کنایه شنود و هنوز هست
باری به شانة همه بود و هنوز هست
گفتند، با خروش و هیاهو نمیرود
تا جان نمیرسد به لب او، نمیرود
درمان او نشد به نمکدان و کفش هم
حتّی به تازیانه و داغ و درفش هم
q
ـ مردم! فدای نان شدن از ما کسی ندید
سربارِ این و آن شدن از ما کسی ندید
این حلق، همصدای خودش بود و باز هست
این تن به روی پای خودش بود و باز هست
مردم! امید مادری از دایه کس نداشت
چشمی به باغِ خانة همسایه کس نداشت
گفتم دوباره آب دهم باغ و کشت را
با سال تازه، تازه کنم سرنوشت را
گفتم همین بس است که یاران به روی من
وا میکنند پنجرههای بهشت را
گفتم همین بس است که دیگر نمینهم
بر روی سنگِ خانة همسایه خشت را
گفتم همین بس است که وا میکنم به فخر
صندوق کهنهای که پدر بست و هِشت، را
دیگر نمیکنند دهانهای بیدریغ
با حرفِ بد تلافی اعمال زشت را
این کشتِ بیش و آفت کم نیز مالشان
قفلی که بستهام به حرم نیز مالشان
آسوده با تمام زمین زندگی کنند
کمتر شویم و بهتر از این زندگی کنند
q
امّا نکشت برف و نسیم بهار کُشت
این کشتِ تشنه را نفسِ جویبار کُشت
ما را نسوخت آتش و آتشبیار سوخت
آوارهگرد بادیه را سایهسار سوخت
هر میوهای که دست رساندیم، چوب شد
هر چشمهای که قسمت ما شد، رسوب شد
در باز کرده وحشتِ دیوار دیده، من
از کربلا گذشته و افشار دیده، من
از تکدرختهای بیابان پیادهتر
با این وجود، از همگان ایستادهتر
q
این قوم را جنازه به پیراهن است و بس
تنها سر بریده به روی تن است و بس
مثل درختهای نجیبی که سهمشان
از سایهسار باغ، تبرخوردن است و بس
هرچند قدر بودن خود میوه میدهند،
گفتند، راه چارةشان کندن است و بس
این مردمان کهاند که در شام خانهشان
تنها اجاق دربهدری روشن است و بس؟
ایمانشان فروختة نان کس مباد
اینان که نان سفرةشان آهن است و بس
q
گفتند صد کنایه شنود و هنوز هست
باری به شانة همه بود و هنوز هست
گفتند ماندگار حضوری دوباره شد
مستوجب مراحل بعد از اشاره شد
... شب بود، برف کوچه به خونابه رنگ خورد
دیگر غریبه سیب ندزدیده سنگ خورد
دیگر به شهرِ آینه آهن رواج شد
پای شکستهام به بریدن علاج شد
گفتم کمی تأمل... و سنگ استخوان شکست
گفتم «خدا» و «حافظ» آن در دهان شکست
q
دیگر زبانِ شکر به شکوا گشوده شد
تیغم به پارة جگرم آزموده شد
نیمی به بیزبانی و نیمی به کین گذشت
آری، بهار فرصت ما اینچنین گذشت
+ نگارش (پنجاه)
ناسازگاری اجزای جمله
یکی از مشکلات شایع در نوشتههای دوستان ما، ناسازگاری اجزای جمله است. این ناسازگاری، اشکال و انواع گوناگون دارد مثل ناسازگاری فعل و فاعل از لحاظ جمع و مفرد; ناسازگاری فعلها از لحاظ زمان; ناسازگاری ضمیرها; ناسازگاری فعلها و حروف اضافه و امثال اینها.
تا جایی که من دیدهام، غالب این ناسازگاریها آنجا اتفاق میافتد که نویسنده جمله را به یک هنجار شروع کرده و با هنجار دیگری به پایان میبرد یا سنخیت میان کلمات را فراموش میکند. این چند مثال را ببینید.
1. طبیعی است که اعمار و استحکام بنای آرمان ملی، مستلزم بازسازی و دلسوزی خرابههای حاشیه میباشد.
نویسنده بازسازی و دلسوزی را از یک جنس پنداشته و در کنار هم آورده است. ولی اینها با هم فرق دارد. «بازسازی» نیاز به حرف اضافه ندارد، یعنی میتوان گفت «بازسازی خانه» ولی به همین قیاس، نمیتوان گفت «دلسوزی کودک»، چون «دلسوزی» به فاعل بر میگردد و نیاز به «برای» دارد، یعنی باید گفت «دلسوزی برای کودک». با این ملاحظه، عبارت بالا را باید چنین نوشت:
طبیعی است که اعمار و استحکام بنای آرمان ملی، مستلزم بازسازی خرابههای حاشیه و دلسوزی برای آن میباشد.
2. راههای خامه و شنی در افغانستان نیز به طول هزاران کیلومتر میرسد.
وقتی اجزای فرعی عبارت را برداریم، به واقع گفتهایم «راهها به طول هزاران کیلومتر میرسد.» و این نادرست است. درست این است که گفته شود
طول راههای خامه و شنی در افغانستان به هزاران کیلومتر میرسد.
3. آیا با حضور تفنگ و سیطرة تفنگسالار و فضای نامطمئن سیاسی و اجتماعی و عدم شفافیت در برنامهها و سیاستهای کاندیداتوران، انتخابات جز فرمالیته مفهوم بالاتری خواهد داشت؟
در اینجا، «بالاتری» با «جز» سازگار نیست. باید میگفت
... انتخابات جز فرمالیته مفهومی خواهد داشت؟
یا
... انتخابات از فرمالیته مفهوم بالاتری خواهد داشت؟
4. جوانی که داماد آقای مشعل بود، درِ خانه را به روی ما باز کرد و به اتاق پذیرایی هدایت نمود.
در اینجا فعل «هدایت نمود» به واقع باید به «ما» بر میگشت، ولی در حال حاضر به «در خانه» بر میگردد، یعنی چنین تصور میشود که «در خانه را به اتاق پذیرایی هدایت نمود» به واقع نویسنده باید میگفت:
... درِ خانه را به روی ما باز کرد و به اتاق پذیرایی هدایتمان کرد.
+ نگارش (چهل و نه)
مشغلههای شدید یکساله، متأسفانه این سلسلة «نگارش» را که بسیار هم دوست میدارم، با گسستی ناخواسته مواجه کرد. اکنون که کمی از بار کارهای عقبافتاده سبک شده است، باز بر سر نوشتن این سلسله شدهام و یادداشتهای بسیاری را که در این مدت فراهم آمده است، در اختیار شما دوستان میگذارم.
یادآوری میکنم که این سلسله مباحث، به واقع یک آیین نگارش نیست، بلکه فقط نکاتی را که در ویرایشهایم بدانها برخورد میکنم، با شرح و تفصیلی مختصر باز میگویم. بنابراین اگر در جوانب نظری و آموزشی قضیه بسیار به اختصار سخن میگویم، از این روی است که انتظار میرود مشتاقان این موضوع، آن مباحث را در کتابهای آموزشی نگارش و ویرایش بخوانند.
باری، سخن ما در این یادداشت، دربارة پاراگرافبندی است. پاراگرافبندی بسیار مهم است، چون تأثیر بسیاری در فهم بهتر مطلب دارد.
اما معیار پاراگرافبندی چیست؟ معمول این است که میگویند هر پاراگراف، باید یک «جملة طلایی» داشته باشد و بقیه جملات، حول آن بچرخد. به واقع جملات یک پاراگراف، به نوعی پایه و پیرو همدیگرند. پس از هر پاراگراف، یک مطلب خاص دریافت میشود و هرگاه مطلب دوتا شد، باید پاراگراف دیگری داشته باشیم.
به نظر میرسد که بهتر است پا به پای مثالها پیش برویم. این عبارت را ببینید که از دو پاراگراف ساخته شده است.
از دوازده نفر شاعری که تنها در بدخشان داشتیم، نه نفرشان به هندوستان سفر کردند و مدتهای مدیدی را در آنجا ماندند.
یکی دیگر از دلایلی که شاعران این سرزمین به کشورهای دیگر، از جمله هندوستان میرفتند، فقر بسیار شدید بود. اینها که دوباره به افغانستان برمیگشتند، سبک بیدل را با خود میآوردند. تأثیرپذیریهای بسیار شدیدی از بیدل داشتند. به همین خاطر دورة دوم تاریخ ادبیات معاصر افغانستان را، دورة بیدلگرایی نامیدند.
در پاراگراف اول، سخن از مهاجرت شاعران است. ولی در پاراگراف دوم، دو سخن نسبتاً مستقل به میان آمده است، یکی دلیل این مهاجرت و دیگری تأثیر بیدل بر این مهاجران. پس به نظر میرسد که این قسمت را باید دو پاراگراف ساخت، بدین گونه.
از دوازده نفر شاعری که تنها در بدخشان داشتیم، نه نفرشان به هندوستان سفر کردند و مدتهای مدیدی را در آنجا ماندند.
یکی دیگر از دلایلی که شاعران این سرزمین به کشورهای دیگر، از جمله هندوستان میرفتند، فقر بسیار شدید بود.
اینها که دوباره به افغانستان برمیگشتند، سبک بیدل را با خود میآوردند. تأثیرپذیریهای بسیار شدیدی از بیدل داشتند. به همین خاطر دورة دوم تاریخ ادبیات معاصر افغانستان را، دورة بیدلگرایی نامیدند.
البته اگر احساس کردیم که دو پاراگراف اول ـ که نسبتاً با هم ربط هم دارند ـ بسیار کوتاهشدهاند، میتوانیم آنها را یکی سازیم.
مثال دیگر
در دورانی که من شاگرد استاد عطّار بودم، با مرحوم به حق پیوسته شادروان استاد مشعل آشنا شدم.
مشعل از زمره هنرمندان گرانمایهای بود که همواره هنر را نه برای خود که برای مردم خود میخواست. او نهتنها هنرمندی مردمی و واقعگرا، بلکه ادیبی فاضل و تذهیبکاری چیرهدست بود. اینکه امروزه وانمود میشود که نقاشی و نگارگری اصالت و قداست ندارد، حرفی مغایر اندیشه، ذوق و عاطفه است.
در حالی که اگر آیات قرآنی را که با تذهیب درهم میآمیزند و خطاط و تذهیبکار با همدیگر هنرنمایی میکنند از نظر بگذرانیم درخواهیم یافت که آنچه را خداوند در صنع خود آفریده ره به سوی جمال و کمال دارد.
اینجا ملاحظه میکنید که پاراگراف دوم، به واقع دو سخن مستقل است و سخن دوم، در پاراگراف سوم دنبال شده است. پس منطقیتر این است که پاراگراف دوم را دوپاره کرده و پارة دوم آن را به پاراگراف سوم وصل کنیم. آن پارة اول را هم میتوان به پاراگراف اول وصل کرد، چون میتواند با آن مرتبط شود، بدین معنی که به واقع نویسنده از «آشنا شدم» وارد خصایل استاد مشعل میشود. پس حاصل کار، میتواند این باشد.
در دورانی که من شاگرد استاد عطّار بودم، با مرحوم به حق پیوسته شادروان استاد مشعل آشنا شدم. مشعل از زمره هنرمندان گرانمایهای بود که همواره هنر را نه برای خود که برای مردم خود میخواست. او نهتنها هنرمندی مردمی و واقعگرا، بلکه ادیبی فاضل و تذهیبکاری چیرهدست بود.
اینکه امروزه وانمود میشود که نقاشی و نگارگری اصالت و قداست ندارد، حرفی مغایر اندیشه، ذوق و عاطفه است. در حالی که اگر آیات قرآنی را که با تذهیب درهم میآمیزند و خطاط و تذهیبکار با همدیگر هنرنمایی میکنند از نظر بگذرانیم درخواهیم یافت که آنچه را خداوند در صنع خود آفریده ره به سوی جمال و کمال دارد.
مثال دیگر
و نکتة قابل یادآوری اینکه در سال 1362 منطقة سکونت استاد مشعل در محله باباحاجی محاصره شده و از زمین و هوا مورد آتشباری روسها قرار میگیرد. در جریان جنگ شدیدی که روی میدهد، این محله در آتش قساوت ارتش سرخ میسوزد و از آن میان بسیاری از آثار منقوش و مکتوب استاد مشعل طعمة حریق میشود و در آتش بیداد دشمنان دین و وطن، نابود میگردد.
استاد از این واقعه با اندوه و حرمان سخن میگفت. همینطور هم یادآوری یک خاطرة دیگر از زبان استاد قابل تأمل و توجه است که در روزهای سقوط هرات به دست طالبان اتفاق میافتد.
استاد مشعل گفت که «به طور ناگهانی از پارک گلها میگذشتم و میخواستم که به طرف خانه خود بروم. در وسط پارکی که حوض سینما قرار داشت، دیدم در میان حوض اثری از اسبهای سفیدی که در ایام جوانی حجاری نموده بودم نیست. ناگهان حالم منقلب شد و به زمین خوردم. هرزمان که از آنجا میگذشتم، چشمان خود را میبستم تا آن صحنه را به خاطر نیاورم.» حسنختام این یادواره را مزین به شعر و کلام دلنشین مشعل مینمایم:
در اینجا نیز بدون شرح و توضیح، من ساختار زیر را پیشنهاد میکنم:
و نکتة قابل یادآوری اینکه در سال 1362 منطقة سکونت استاد مشعل در محله باباحاجی محاصره شده و از زمین و هوا مورد آتشباری روسها قرار میگیرد. در جریان جنگ شدیدی که روی میدهد، این محله در آتش قساوت ارتش سرخ میسوزد و از آن میان بسیاری از آثار منقوش و مکتوب استاد مشعل طعمة حریق میشود و در آتش بیداد دشمنان دین و وطن، نابود میگردد. استاد از این واقعه با اندوه و حرمان سخن میگفت.
همینطور یادآوری یک خاطرة دیگر از زبان استاد قابل تأمل و توجه است که در روزهای سقوط هرات به دست طالبان اتفاق میافتد. استاد مشعل گفت که «به طور ناگهانی از پارک گلها میگذشتم و میخواستم که به طرف خانه خود بروم. در وسط پارکی که حوض سینما قرار داشت، دیدم در میان حوض اثری از اسبهای سفیدی که در ایام جوانی حجاری نموده بودم نیست. ناگهان حالم منقلب شد و به زمین خوردم. هرزمان که از آنجا میگذشتم، چشمان خود را میبستم تا آن صحنه را به خاطر نیاورم.»
خاتمة این یادواره را مزین به شعر و کلام دلنشین مشعل مینمایم:
+ شعری تازه
شعر من
امسال، سالِ شعرِ من و سالِ شعرِ من
گویا گشودهاند پر و بال شعر من
چون کوزههای سبزه نفس میکشم به شوق
گویا دمیدهاند به صلصال شعر من
آوای طوطیان شکرخوار میرسد
گویا رسیدهاند به بنگال شعر من
این گلّة غزال به صحرا چه میکند؟
گویا دویدهاند به دنبال شعر من
ای عشق، ای مقلّبِ این قلب منجمد!
ای درد، ای محوّل احوال شعر من!
از قلّه بنگرید، مبادا به یادتان
در پای کوه، پیر شود زال شعر من
q
آواز پرکشیدن سیمرغ شد، مگر
آتش گرفته است پر و بال شعر من
یکشنبه 12 / 1 / 86
+ اعتذار
دوستان گرامي. ببخشيد اگر ديرگاهي است در اينجا مطلب تازهاي ننهادهام. سخت گرفتار بودم. كتاب روزنه را بايد آماده ميكردم براي تجديد چاپ و اين ويرايش و صفحهآرايي مجدد كتاب را طلب ميكرد. در كنار آن آخرين مراحل نگارش كتاب دوم درباره بيدل يعني كليد در باز را انجام دادم. از آن گذشته ويرايش چند كتاب سنگين چند صد صفحهاي هم بود. اين همه به اضافه بعضي گرفتاريهاي شخصي مرا مجال نوشتن مقاله يا شعر تازهاي نداد. اميدوارم به زودي از خجالت دوستان برآيم. به ياري خدا به زودي سلسله مطالب نگارش را دوباره آغاز خواهم كرد. يك غزل تازه هم هست كه به زودي تقديم حضور خواهد شد. مرهون الطاف دوستاني كه در اين يك ماه سر زدند و پيام نهادند و ناچار مطالب تكراري را خواندند هستم. اميدوارم همواره چنين نباشد.


مهربانیها ()