محمدکاظم کاظمی


+ سفارش

سفارش

طرح این شعر، گفت‌وگویی است میان دو مهاجر افغان،‌ یکی در این سوی آبها و دیگری در بلاد فرنگ.

ـ تسبیح و فال حافظ و قندان نقره‌کار

فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار

مُهر امین و پستة خندان و زعفران‌

ـ بگذار تا حقوق بگیرم‌، بزرگوار!

این نامه‌ها به بال کبوتر نمی‌شود

باج و خراج بایدمان داد، بی‌شمار

گفتی که در اوایل اسفند می‌رسی‌

اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار

اسفند نامه‌ای است که تمدید می‌شود

آری‌، اگر که یار شود بخت و روزگار

اسفند کودکی است که تعطیل می‌شود

از پشت میز می‌رود آخر به پشت دار

اسفند پسته‌ای است که مادر می‌آورد

تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار

اسفند دختری است که آسوده می‌شود

از درد زندگی به مداوای انتحار

اسفند لوحه‌ای است که آماده می‌شود

بر قطعة صد و سی و شش‌، قبر شصت و چار

اسفند ناله می‌کند و دود می‌شود

در دفع چشم زخم بزرگان روزگار

 

گفتی قطار خرّم نوروز می‌رسد

نوروز را نداده کسی راه در قطار

نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ‌

نوروز مانده آن طرف سیم خاردار

 

پرسیده‌ای که «سال‌ِ فراروی‌، سال چیست‌؟

نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»

وقتی که سال‌، سال کبوتر نمی‌شود

دیگر چه فرق می‌کند اسپ و پلنگ و مار؟

این خرّمی بس است که سنجاق می‌شود

بر سررسید کهنة من برگی از بهار

تا شعر تازه‌ای بنویسم بر آن ورق‌

از ما همین دو جمله بماند به یادگار

جمعه 10 فروردین 86

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦
کلمات کلیدی: شعر کاظمی
comment مهربانی‌ها () لینک

+ نگارش (شصت و چهار)

اما یکی دیگر از بیماریهای نثر ما، وجود فعلهای مرکب و با معانی کنایی و مجازی است‌. یعنی به راحتی می‌توانیم بنویسیم «بشود»، ولی می‌نویسیم «صورت بگیرد» و به راحتی می‌توانیم بنویسیم «فلان‌چیز را دارند»، ولی می‌نویسیم «دارای فلان‌چیز هستند». من در این سلسله نوشته‌ها، سر بحثهای نظری دربارة ساده‌نویسی و زیبانویسی ندارم‌. فقط دیدگاهم را می‌بگویم و قضاوت را به خوانندگان می‌گذارم‌. باری‌، این عبارتها، در نوشته‌های دوستانم بود:

1. موجب بازشدن دروازه‌های علم‌، تکنیک و فن‌آوری جدید می‌شود.

2. مردم دل به تقدیر سپردة جوامع سنتی و قبیله‌ای ما نیز دارای چنین روحیه و رویه‌ای هستند.

3. حزب‌سازی‌... به عنوان یک ارزش‌انسانی بشمار می رود و نقش مهمی در پروسة انسانی‌کردن سیاست و تعدیل و بازخواست قدرت ایفا می‌کند.

4. اما در عرصة مذهب‌، اخلاق و ارزشها، کمتر توجه به عمل آمده است‌.

و من آنها را چنین ویرایش کردم‌:

1. دروازه‌های علم‌، تکنیک و فن‌آوری جدید را باز می‌کند.

2. مردم دل به تقدیر سپردة جوامع سنتی و قبیله‌ای ما نیز چنین روحیه و رویه‌ای دارند.

3. حزب‌سازی‌... یک ارزش‌انسانی است و در پروسة انسانی‌کردن سیاست و تعدیل و بازخواست قدرت بسیار مؤثر.

4. اما در عرصة مذهب‌، اخلاق و ارزشها، کمتر توجه شده است‌.

به راحتی می‌توان این «نقش‌ایفاکردن‌»ها و «به‌عمل آمدن‌»ها و «به شمار رفتن‌»ها فعلهای ساده‌تری گذاشت و عبارت را شیواتر کرد. این هم چند مثال دیگر تا دیده شود که میزان کاربرد این نوع فعلها در نثر نویسندگان ما چقدر زیاد است‌. در هر مورد، شکل ویراستة عبارت را هم آورده‌ام‌.

سلطان یک مرد سخی تلقی می‌شد و از بازدیدش از خانة دوستان همیشه استقبال به عمل می‌آمد.

سلطان یک مرد سخی تلقی می‌شد و بازدیدش از خانة دوستان‌، همیشه خوشایند بود.

این سؤال به نشانة تعیین سن خواستگار صورت گرفت‌.

این سؤال به‌معنی تعیین سن خواستگار بود.

هنر خوشنویسی‌، پیوسته مورد توجه فرماندهان و حکام گوناگون واقع گردید و درواقع جزئی از رسومات فرهنگی مجالس آن دوران شد.

هنر خوشنویسی‌، پیوسته مورد توجه فرماندهان و حکام گوناگون بود و در واقع جزئی از رسوم فرهنگی مجالس آن دوران شد.

چند هواپیما از اتحاد جماهیر شوروی و آلمان خریداری نمود.

چند هواپیما از اتحاد جماهیر شوروی و آلمان خرید.

وقتی که پدرش توانایی او را در پرداخت مناظر و تابلوها «مشاهده کرد» آرزو «نمود» که پسرش مکتب هرات را روزی زنده «نماید».

وقتی که پدرش توانایی او را در پرداخت مناظر و تابلوها «دید»، آرزو «کرد» که پسرش مکتب هرات را روزی زنده «کند».

البته این دیدگاه اخیر آقای سروش‌، مورد انتقاد بعضی طرفداران برابری زن و مرد نیز قرار گرفته است بخصوص دیدگاه کسانی که معتقد به دیدگاه و نگاه زنانه به جهان هستند.

البته بعضی طرفداران برابری زن و مرد از این دیدگاه اخیر آقای سروش انتقاد کرده‌اند، به‌خصوص کسانی که معتقد به نگاه زنانه به جهان هستند.

از آرامش و امنیت کامل و گسترش و تحکیم حاکمیت مرکزی در ولایات جلوگیری به عمل آورند.

از آرامش و امنیت کامل و گسترش و تحکیم حاکمیت مرکزی در ولایات جلوگیری کنند.

و البته من این را بیشتر می‌پسندم‌:

مانع آرامش و امنیت کامل و گسترش و تحکیم حاکمیت مرکزی در ولایات شوند.

در این همایش سه‌روزه‌، تعدادی از چهره‌های فکری و فرهنگی به سخنرانی پرداختند.

در این همایش سه‌روزه‌، تعدادی از چهره‌های فکری و فرهنگی سخنرانی کردند.

حیوانهای چاپاری دارای زنگ مخصوص بوده که آن را زنگ چاپار می‌خواندند.

این حیوانها زنگ مخصوصی داشتند که آن را «زنگ چاپار» می‌خواندند.

یا بهتر از آن‌:

این حیوانها زنگ مخصوصی به نام «زنگ چاپار» داشتند.

اما ساده‌نویسی فقط با اختیار فعلهای ساده نیست‌، بلکه گاه عبارتها را با حذف یا جابه‌جایی بعضی اجزایشان می‌توان ساده‌تر ساخت‌. در بسیار جایها می‌توان فعلهای اضافی را برداشت و جملات معترضه را به متمم یا قید بدل ساخت یا جملات پایه و پیرو را یکی کرد، چنان که در این جایها دیده می‌شود.

احمدی به من فردی خودش فرصت داده است بروز کند

احمدی به من فردی خودش فرصت بروز داده است‌

آنچه به عنوان یکی از علاقه‌مندیهای خانم حسین‌زاده در قسمت اول کتاب مطرح است‌، ترکیب سازیهای بسیار زیاد و دم دستی است‌

یکی از علاقه‌مندی‌های خانم حسین‌زاده در قسمت اول کتاب‌، ترکیب سازیهای بسیار زیاد و دم دستی است‌.

 

از این رو بی‌مناسبت نخواهد بود اگر گفته شود ایدیولوژی‌گرایان در این کشور نسبت و رابطه منطقی و عقلی «ایدیولوژی در خدمت انسان‌» را به گزارة معکوس «انسان برده ایدیولوژی‌» تغییر داده‌اند.

اینجا هم با کمی تصرّف در عبارت‌، می‌توان جمله‌ای چنین ساده و موجز ساخت‌:

در دیدگاه ایدیولوژی‌گرایان این کشور، «انسان بردة ایدیولوژی‌» است‌، نه «ایدیولوژی در خدمت انسان‌»

فاکتورهایی مانند رضایت‌مندی و اقناع درونی‌، لذت و ماندگاری داستان در ذهن خواننده شاید جزء عواملی باشد که از قوت و توانایی داستان به شمار آید.

رضایت‌مندی‌، اقناع درونی‌، لذت و ماندگاری داستان در ذهن خواننده از عوامل مهم قوت داستان است‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦
کلمات کلیدی: نگارش

+ نگارش (شصت و سه)

نمودن

 

ما مدتهاست که ساده‌نویسی نثر قدیم خود را فراموش کرده‌ایم‌. زبان نوشتار ما بی‌جهت از زبان گفتار فاصله گرفته است‌. البته اگر این فاصله در جهت اعتلا می‌بود، بد نبود، ولی بدبختی در این است که این زبان در بسیاری جایها حتی فصاحت زبان گفتار را هم ندارد.

مثلاً یکی از وجوه این فاصله که بسیار هم ناخوشایند است‌، کاربرد مصادر و مشتقات «نمودن‌» به جای «کردن‌» است‌. «نمودن‌» در اصل‌، به معنای «نشان‌دادن‌» است و نثر ما بسیار زیبا می‌شود اگر آن را به معنای اصلی‌اش به‌کار بندیم‌. این‌کار، ضمن پاکیزگی نثر، به آن نوعی نمک باستانگرایی می‌دهد. در ابتدا، این کار سخت به نظر می‌آید و چنین می‌پنداریم که پرهیز از «نمودن‌» به معنی «کردن‌» امکان ندارد، ولی وقتی به این‌کار عادت کنیم‌، می‌بینیم که آن‌قدرها هم سخت نیست‌. من خود در همه نوشته‌هایم از آن پرهیز کرده‌ام‌. در کتابهای «روزنه‌»، «شعر پارسی‌» و «هم‌زبانی و بی‌زبانی‌» حتی یک مورد «نمودن‌» به معنی «کردن‌» دیده نمی‌شود. البته در هنگام نگارش عمدی هم نداشتم‌; بعدها دیدم که خودبه‌خود چنین شده است‌. این هم چند عبارت از این سه کتاب‌، که در همه‌، «نمودن‌» به معنی «نشان‌دادن‌» به کار رفته است‌.

از کتاب «روزنه‌»:

خیال‌، آنگاه رخ می‌نماید که گوینده‌، سخنی متمایز با واقعیت علمی بگوید.

سکته‌ای که در اثر این تصرفها در وزن شعر رخ می‌نماید، گاهی نامحسوس است‌...

خوب می‌دانیم که «کار شب‌پا» شعری است در فضای جنگلی مازندران و «هول‌» البته مناسب‌تر از همه می‌نماید.

نوعی دیگر از انتخاب زبان مناسب‌، در ساختار نحوی کلام هم روی می‌نماید.

از کتاب «شعر پارسی‌»:

شعر او به شکل شگفت‌انگیزی صادقانه و بی‌شائبه می‌نماید...

پذیرفتن این سخن امروز و برای ما دشوار می‌نماید...

تصویری از پیرامون خویش ارائه می‌کند که هرچند زشت است و غیراخلاقی‌، به شکلی استثنایی واقعی و عینی می‌نماید.

از کتاب «همزبانی و بی‌زبانی‌»:

فقط سه کلمه است که در حوزة زبانی ایران واقعاً غریب می‌نماید...

گویش مردم هرات نیز بیش از آن که به کابل نزدیک باشد، به خراسان متمایل می‌نماید.

این نظر نیز، هرچند در بادی امر بسیار طبیعی و درست می‌نماید، با مراجعه به واقعیتها و اسناد و مدارک‌، بی‌پایه و اساس می‌شود.

 

این هم چند عبارت از نوشته‌های دوستانم که در آنها «نمودن‌» به جای «کردن‌» آمده است و البته هیچ زیبا نیست‌.

لاک اعلام نمود که قوانین طبیعی‌، احترام به مالکیت و حیات و آزادی دیگران را به همة فرمان می‌دهد.

دولت وظیفه دارد این حقوق را محترم بشمارد و مفاد قرارداد اجتماعی را رعایت نماید.

به این راحتی می‌توان به جای «نمودن‌»، «کردن‌» را به کار برد و متن را سالم‌تر ساخت‌.

لاک اعلام کرد که قوانین طبیعی‌، احترام به مالکیت و حیات و آزادی دیگران را به همة فرمان می‌دهد.

دولت وظیفه دارد این حقوق را محترم بشمارد و مفاد قرارداد اجتماعی را رعایت کند.

q

گاهی ما از تکرار فعل می‌ترسیم‌، یعنی اگر در جمله‌ای‌، دو فعل «می‌کند» لازم می‌شود، به این اندیشه می‌افتیم که فعل تکرار شده است و دومی را «می‌نماید» می‌سازیم‌. ولی این هراس بیجاست‌. تکرار فعل چندان عیبی ندارد و در نثرهای زیبای کهن ما بسیار دیده می‌شود. برای آگاهی بیشتر از این بحث‌، می‌توانید به کتاب «غلط ننویسیم‌» آقای ابوالحسن نجفی مراجعه کنید، ذیل «تکرار فعل‌».

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٦
کلمات کلیدی: نگارش

+ یادداشتی از جناب دکتر عباس پویا

جناب آقای کاظمی سلام!

از روی اتفاق به سایت شما برخوردم و به بحثتان در بارۀ «ایجاز و اطناب». شما در آنجا کاربردِ «عبارت است از...» را در برخی از نوشته ها بی مورد می دانید. یکی از مثال هایی را که برای این موردِ بی مورد می آورید، جمله ای است برگرفته شده از مصاحبۀ من با مجلۀ «خط سوم» : "اجتهاد عبارت است از به کارگیری تخصصی خرد برای دریافت حکم شریعت". و استدلال می کنید: "باید دقت کنیم که «عبارت است از» به طور کلی برای جاهایی مناسب است که از مجموعه سخن می گوییم [...] ولی وقتی سخن از یک چیز منفرد می آید، «عبارت است از» چندان مناسب نیست".

اگر این نظر برخاسته از ذوق شخصی شما باشد، ایرادی ندارد. اما اگر می خواهید بگویید که این نظر، نظرکارشناسانه و متکی بر قواعد و منابع زبان فارسی است، مشکل دارد:

- «عبارت» یا «عبارت بودن از ...» بر اساس فرهنگ لغت، در وهلۀ نخست برای شرح یک مطلب و در مقام تعریفِ یک اصطلاح  به کار می رود و در درجۀ دوم  برای شرح یک مجموعه و نام بردن یکی به یکی زیرمجموعه (فرهنگ سخن، فرهنگ معین).

- اتفاقاً کاربرد «عبارت است از» در مقام تعریف اصطلاحات و چیزهای منفرد خیلی هم رایج است. چند مثال سر دست:

عزت الله فولادوند (انقلاب): "[...] یکی از قدیمی ترین مسائل مابعد طبیعی [...] عبارت است از مسألۀ میان بود و نمود".

دکتر منوچهر صانعی دره بیدی: "علم حقوق [...] به نظر کانت [...] عبارت است ازشناخت امور طبیعی".

مجلۀ حوزه: "فقه عبارت است از علم به احکام فرعی شرع اسلام".

علی شریعتی (نیازهای انسان امروز): "[...] و آن بحران عبارت است از بحران انسانی، و این معما عبارت است از خود انسان".

عبدالکریم سروش (حکمت یونانیان، حکمت ایمانیان): "این عادت بسیارمذموم را که عبارت از خفتگی عقلانی است باید فروکوفت".

هزاران مثال دیگر را می توان به سادگی از طریق جستجوگر «گوگل» پیدا کرد.

- نکتۀ دیگر این که، در مقام تعریفِ اصطلاح اجتهاد عمداً بیانی موزون انتخاب شده، تا راحت تر در ذهن بنشیند و بماند. پیشنهاد شما گرچه روا است ولی فاقد این عنایت.

- و آخرین نکته: زیبایی و غنای یک زبان از جمله در گرو امکان کاربردهای گوناگون در آن می باشد.  در مقام تعریفِ اصطلاح اجتهاد می توان گفت: "اجتهاد  به کارگیری تخصصی خرد برای دریافت حکم شریعت است" (پیشنهاد شما)، می توان هم نوشت: "اجتهاد عبارت است از به کارگیری تخصصی خرد برای دریافت حکم شریعت" (پیشنهاد من با عنایتی که اشاره شد) و می توان هم گفت: "اجتهاد یعنی به کارگیری تخصصی خرد برای دریافت حکم شریعت". خیلی حیف است اگر با حکاکی هایی از اینگونه زبانی را لاغر ویکنواخت بسازیم.

 

در کوشش های اصلاحگرانه تان شکیبا باشید!

با احترام

عباس پویا

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦
کلمات کلیدی: نگارش

+ مجملی اندر باب نقد نویسی

چاپ شده در مجله شعر، شماره ۵۳ - پاییز ۸۶

صفر

 «نقد در لغت یعنی جدا کردن درهم سره از ناسره‌...» نه‌، دیگر این تعریف را حفظ شده‌ایم‌، چنان‌که هم‌اکنون از حفظ نوشتم‌. بعد هم ما را چه کار به معنی لغوی نقد؟  پس این‌طور شروع می‌کنم‌: «واقعیت این است که ما در فضای مطبوعات و محافل ادبی خویش‌، نقد منصفانه و علمی نداریم‌...» خوب چی‌؟ نتیجه‌اش هم این می‌شود که باید علم داشت و انصاف داشت و اهل فرقه‌سازی و گروه‌بازی نبود و دیگر توضیح واضحات و شرح بدیهیات‌.  شاید بهتر است این‌طور وارد بحث شویم‌: «رسالت نقد در یک جامعة در راستای پیشبرد کیفیت آثار ادبی آن جامعه و برداشتن گامهایی محکم در مسیر ترقی‌...» نه‌. این سرمقاله شد (به سردبیران محترم جراید برنخورد.)  خوب چه بنویسیم‌؟ بیاییم به این در بزنیم‌: «طبق برداشتهای پدیدارشناسانه‌، مهندسی ساختار عملی نقد حاضر را چنین می‌توان آسیب‌شناسی کرد...» نه‌. این هم خیلی عالمانه است‌. با سطح سواد ما نمی‌خواند.  این چطور است‌؟ «مالارمه و دیگر منتقدان مکتب رئالیسم جادویی‌، بر خلاف پل والری و نظریه‌پردازان مکتب فرانکفورت‌، برآن‌اند که نظر چامسکی و بعضی ساخت‌گرایان چک از اصالت‌...» نه‌، بهتر است ادامه ندهیم‌. یک بار اشتباهی اسم یک جانورشناس یا یک اصطلاح بیوشیمی را می‌آوریم وسط مطلب و ضایع می‌شود، هرچند هم اکنون هم شده است‌. این نوع مطلب نوشتن‌، متخصص خود را طلب می‌کند.  پس چطور شروع کنیم این مطلبی را که قرار است پیشکش ویژه‌نامة نقد مجلة شعر شود و در آن دربارة وضعیت و آسیب‌شناسی نقد امروز و دیگر مسایل بسیار مهم سخن گفته شود؟  به نظر می‌رسد بهتر است چیزی بگوییم که به قد و قوارة ما بخورد. بیاییم و روشهای عملی یا شرح تجربه‌هایی در باب نقدنویسی بر کتابهای شعر به دست دهیم تا به کار دوستان جوان بیاید. پس شماره به شماره پیش می‌رویم‌.  

یک‌

 پیش از همه باید دید که چه کتابی را باید نقد کرد. تجربه به من نشان داده است که بهتر است کتابهای متوسط و خوب را به نقد بگیریم‌، نه کتابهای ضعیف و بسیار ضعیف را. بسیار کسان هستند که طبع موزونی دارند و گاهی غزل و قصیده‌ای می‌نویسند و البته غالباً هم خویش را مصداق این سخن می‌دانند که «شاعری طبع روان می‌خواهد...» و بیش از این‌، ادعایی هم ندارند. اینها را باید زبانی تشویق کرد، حداقل به همین واسطه که در این روزگاری که سر هر کسی به کاری بند است‌، سرشان را به شعر بند کرده‌اند و اگر نه شاعرانی خوب‌، لااقل مخاطبانی برای شعرهای خوب هستند. به گمان من‌، نقد کردن این شاعران‌، بسیار ظالمانه است‌.  ولی یک کتاب بد، همیشه از آن‌ِ شاعری ناتوان نیست‌، بلکه گاه یک شاعر سخت توانا و صاحب‌نام‌، اثری می‌آفریند که در مقایسه با سطح کار او، واقعاً «بد» به حساب می‌آید. اینجا دیگر نقد نه تنها ظالمانه نیست‌، بلکه کمال مهربانی به چنین شاعری است‌، تا استعدادهایش را هدایت کند و در مسیری نامطلوب به هدر ندهد.  گاهی نیز به پدیده‌ای دیگر برخورد می‌کنیم‌، شاعری که در عین ناتوانی‌، سخت مدعی است و احیاناً با ارتباطات و بده‌بستان‌های رایج با بعضی رسانه‌ها، بیش از حدّ خودش مطرح می‌شود. اینجاست که ما نیازمند «جدال با مدعی‌» می‌شویم‌. ولی در این بدبینانه‌ترین شکل هم سکوت بهترین برخورد با یک اثر ادبی‌ِ بد است‌. هیچ‌چیزی برای یک شاعر ناتوان ولی پرادعا کشنده‌تر از سکوت نیست‌.  ولی کتابهای متوسط هم دوگونه‌اند، یکی از آن‌ِ کسانی که سطح نهایی پروازشان همین است و از آنها انتظار بیشتری نمی‌رود. نقد این کتابها اگر به نیت معرفی یک شاعر یا یک کتاب به جامعة ادبی باشد، خوب است‌. در این وضع‌، دیگر پیچیدن به پر و پای شاعر بسیار ضرورت ندارد. ولی اگر شاعرش در همین کتاب متوسط ـ با توجه به سن و سابقة شعرش ـ خوب درخشیده است‌، نقد کتاب سخت ضرورت می‌یابد، تا در راستای رشد و پرورش استعداد آن شاعر، گامی استوار برداشته باشیم‌. (باز هم از آن جمله‌های سرمقاله‌ای شد.)  و کتابهای خوب و عالی را به گمان من باید همواره نقد کرد، چون اینجا با شاعرانی روبه‌روییم که احتمالاً هم توان رشد بیشتر دارند و هم اثرشان می‌باید انعکاس بیشتری در جامعة ادبی بیابد. نقد این کتابها، می‌تواند شاعران نوپای‌تر را هم به کار آید، البته اگر آن نقد به صورتی کاربردی نوشته شده باشد، که به این موضوع‌، در «بند دو» می‌پردازیم‌.   

دو

 در هر یک از شکلهای بالا، نقد ما حداقل دو جنبة کاربردی خواهد داشت‌، یکی برای صاحب اثر، دیگری برای خوانندگان احتمالی آن‌. ولی نباید به این حداقل بسنده کرد، بلکه غالباً بیشترین استفاده را از یک نقد خوب‌، شاعرانی می‌برند که می‌توانند از این شاعر چیزی یاد بگیرند، حتی اگر آن یادگرفتن‌، از نوع ادب‌آموزی لقمان باشد. البته از یک نقد خوب‌، یک گروه دیگر هم سود می‌برند، آنانی که دستی در کار نوشتن دارند و می‌توانند بدین‌ترتیب‌، به خم و چم نقدنویسی آشنا شوند. به واقع یک منتقد خوب‌، می‌تواند منتقدان دیگری را بسازد، هرچند نه به خوبی خودش‌. مثلاً من‌ِ ناچیز، آن‌قدر چیز که از نقد جناب قیصر امین‌پور بر کتاب «قیام نور» مرحوم نصرالله مردانی آموختم‌، از کمتر جای دیگری آموختم‌. آن نقد، به گمان من از بهترین نقدهای نوشته شده در چند دهة اخیر است و در جنگ هفتم سوره چاپ شد.  با این وصف‌، یک نقد کارآمد، آن است که هر چهار گروه را به کار آید. اما چگونه می‌توان به این کارآمدی افزود؟ پیش از همه باید بکوشیم که با حسن و عیب کتاب‌، به صورت تحلیلی برخورد کنیم‌، یعنی در پی عوامل و نتایج آنها باشیم‌. مثلاً فهرست‌کردن خطاهای وزنی یا دستوری یک کتاب‌، فقط به درد شاعرش می‌خورد، نه به درد آن سه گروه دیگر. به جای این کار، می‌توان در این موضوع بحث کرد که برخورد این شاعر به وزن یا زبان شعر چگونه است‌، این برخورد از کجا نشأت گرفته است و به شعرش چه تمایزهایی بخشیده یا کاستی‌هایی تحمیل کرده است‌. ذکر چند نمونه به عنوان مصداق‌، به تثبیت این مفاهیم کمک می‌کند.   

سه‌

 این سخن که «در یک نقد، باید هم به محاسن پرداخت و هم به معایب‌»، دیگر بسیار زبان‌فرسود شده است‌. البته باید یک نقد خوب‌، ترکیبی از هر دو نوع پرداخت باشد، ولی میزان هر یک از این دو عنصر در این ترکیب‌، بستگی تمام به نوع اثر، سطح کار شاعر و مخاطبان نقد دارد.  از آن گذشته‌، گاهی یک اثر هیچ نکتة مثبت درخوری ندارد. آنگاه چه باید گفت‌؟ مثلاً بگوییم «البته نباید فراموش کرد که شاعر در این کتاب‌، وزن و قافیه را به خوبی رعایت کرده است‌.» این ممکن است برای یک شاعر سابقه‌دار، نوعی توهین باشد.  ولی آن طرف قضیه همواره صادق نیست‌، یعنی به ندرت کتابی می‌توان یافت که در آن جای خرده‌گیری نتوان یافت‌. یک اثر ادبی‌، هرچه اوج می‌گیرد، سطح انتظار ما را هم بالا می‌برد و آنجا دیگر ترک‌اولی هم نوعی عیب است‌. به واقع اگر سر و صورت شعر هم سالم و بهنجار باشد، شاعرش قابل نکوهش خواهد بود که چرا بیش از این چیزی ندارد.  از این گذشته‌، مقام ارائة نقد و دایرة مخاطبان هم در انتخاب سطح سختگیری ما مؤثر است‌. آن چندوچونی را که در یک فصلنامة تخصصی بر یک کتاب شعر روا می‌داریم‌، در یک روزنامة پرتیراژ نمی‌توان روا داشت‌، چون روزنامه مخاطبی عام‌تر دارد و این مخاطب‌، بیشتر نیاز به آشنایی با اثر دارد، نه درپیچیدن در نکات فنّی آن‌.  و باز در این میان‌، نباید سابقه و سطح کار شاعر را فراموش کرد. به همین سبب‌، آگاهی از سن و سال‌، تجربة شاعری‌، آثار قبلی و سرعت پیشرفت شاعر، برای نوشتن یک نقد منصفانه ضروری است‌.  با این وصف‌، این «نقد منصفانه‌» که گفتیم‌، یک تعریف واحد و ثابت ندارد که مثلاً «می‌باید چند درصد نقد به محاسن کتاب اختصاص یابد و چند درصد به معایب آن‌.» بلکه این درصدها تابع مقتضیاتی‌اند که به اجمال یادآور شدیم‌.   

چهار

 اما اخلاق نقدنویسی و بل شعور و معرفت انسانی اقتضا می‌کند که برخورد ما با محاسن و معایب اثر نیز سنجیده و توأم با احتیاط باشد، به‌ویژه در مورد معایب‌. ممکن است ما چیزی را که حسن اثر نیست‌، برجستگی آن به حساب آوریم و این چندان زیانبار نیست‌. تنها زیانش این است که ممکن است شاعرانی دیگر هم آن ویژگی را به کار بندند و با ریسمان دیگری در چاه شوند، که البته این احتمال کم است‌. ولی اگر عیبی در اثر نشان دهیم که به واقع عیب نیست‌، ما نوعی بهتان بر صاحب اثر روا داشته‌ایم و این هیچ پسندیده نیست‌. در این موارد، باید با بیشترین احتیاط با موضوع برخورد کرد و احتمالهای گوناگون را در نظر گرفت‌.  مثلاً اگر یک خطای فاحش‌، مثل ایراد وزنی یا دستوری می‌بینیم‌، در اولین گام باید احتمال غلط تایپی را از نظر دور نداریم‌. در گام دوم‌، باید دید آن خطا تا چه حد محرز و چشمگیر است‌. در گام بعد، می‌سنجیم که بسامد آن نوع خطای خاص‌، در کتاب تا چه حد است و بالاخره این را می‌بینیم که به راستی نمی‌توان این را یک ویژگی سبکی یا نوعی هنرنمایی دانست‌؟ از این گذشته‌، سطح کار و اطلاعات شاعر هم باید در نظر باشد.  مجموعة این ملاحظات‌، بر حکمی در مورد شاعر می‌کنیم‌، اثر دارد. پس بسیار خطاست اگر با دیدن یکی دو خطای وزنی‌، بگوییم شاعر ما وزن را نمی‌شناسد. بسته به سطح کار شاعر، می‌توان گفت «چند مصراع شعر از نظر وزن ناتندرست به نظر می‌آید» یا «شاعر در چند مصراع وزن را باخته است‌» یا حداکثر این که «شاعر بر وزن شعر، به تمام و کمال مسلط نیست‌.»   

پنج‌

 پیوسته به فقرة پیش‌، باید گفت که بهتر است با همه قضایا به صورت آماری برخورد کنیم و بسامد تکرار هر حسن و عیب در کل اثر را در نظر داشته باشیم‌. روش عملی این کار، این است که کتاب را چند بار بخوانیم‌. در هر بازخوانی‌، ویژگیهای سبکی و تمایزها و کاستیها برجسته‌تر می‌شوند و بدین ترتیب‌، خطوط کلّی نقد ما هم به دست می‌آید. بعد از یکی دو بازخوانی‌، به این می‌رسیم که این اثر مثلاً از نظر تخیل‌، هنرمندیهای زبانی و محور عمودی شعرها قابل بحث است‌. آنگاه با درنظرداشت این خطوط کلی‌، باری دیگر کتاب را می‌خوانیم و شواهد و مثالهای مورد نظر را یادداشت می‌کنیم‌. وقتی شاهد مثال‌ها در هر شاخه از بحث به حد نصاب معینی رسید که نشان دهد این ویژگی به‌راستی قابل توجه است‌، آنگاه آن را در یک سرفصل در نقدمان به بحث می‌گیریم‌.  ممکن است در این بازخوانیها و یادداشت‌برداریها، به نتیجه‌ای خلاف پندار اول خود برسیم‌. مثلاً دریابیم که این شاعر آن‌قدرها هم که به نظر می‌آمد، تصویرهای جدول‌ضربی ندارد. آنگاه باید در آن داوری اولیه تجدید نظر کنیم‌.  این به واقع یک روش سعی و خطای علمی است‌. در اولین بازخوانیها به یک سلسله فرضیات کلی می‌رسیم‌، در بازخوانیهای بعدی آن فرضیات را قطعی یا منحل می‌کنیم و چه بسا که در این مسیر، به فرضیه‌های جدیدی دست یابیم‌. آنگاه نقد را مبتنی بر فرضیات نهایی و مستدل با شواهدی که از کتاب استخراج شده است‌، می‌نویسیم‌. شاید سه یا چهار بار خواندن یک کتاب برای یک نقد خوب لازم باشد، مگر این که از پیش‌، با آثار آن شاعر آشنا بوده باشیم‌. من هیچ‌گاه در نقدهایم از بازخوانیهای مکرر زیان نکرده‌ام‌.   

شش‌

 و بالاخره باید از چند توصیة ایمنی هم غافل نباشیم‌:  1. کوتاه و موجز بنویسیم‌، مگر آنجا که مطلب اقتضای تفصیل بسیار می‌کند و کتابی واقعاً دندانگیر را نقد کرده باشیم‌. (یا برای جایی می‌نویسیم که مخاطب بسیار ندارد، ولی حق‌التألیف خوب می‌دهد.)  2. از بدیهیات بسیار سخن نگوییم‌، مگر برای عموم‌. 3. شاهد مثال بسیار نیاوریم‌. لازم نیست همه مثالهایی که استخراج کرده‌ایم‌، در نوشتة ما منعکس شود. مردم خود می‌دانند که مشت نمونة خروار است‌. (البته اگر برای جایی می‌نویسیم که مطلب را وجب می‌کنند، قضیه فرق می‌کند.)  4. نقل قول از کسان هم بسیار پسندیده نیست‌. بهتر است این سخن نظامی را سخت در نظر داشته باشیم که «عاریت کس نپذیرفته‌ام / هر چه دلم گفت بگو، گفته‌ام‌» (البته بیشتر مصراع اول منظورم است‌، نه این که به راستی هرچه دلمان خواست بار مردم کنیم‌.)  5. یک نقد همانند یک مقاله نیازمند پی‌نوشت و منبع و مأخذ بسیار نیست‌. (می‌دانم که جمله دو معنی دارد. شما هر کدام را که می‌پسندید دریافت کنید.)  6. همین‌گونه است ردیف کردن اصطلاحات فرنگی و به‌خصوص ذکر شکل لاتین اصطلاحات در متن نقد، به‌گونه‌ای که آن را به متنی دوزبانه بدل سازد. (در مجموع بکوشیم اگر هم دانش‌مان را به رخ دیگران می‌کشیم‌، به شکلی زیرکانه‌تر بکشیم‌. روشهای قدیمی دیگر قدیمی شده است‌.)   

هفت‌

 و بالاخره باید سخت مراقب لحن و موضعی باشیم که در نقد اختیار می‌کنیم‌. شیرینی‌های بیانی و بازیهای قلمی خوب است‌، ولی نه آن‌چنان که به ریشخند بکشد. حتی برعکس‌، می‌باید سختی و قاطعیت نقد را با لطافتهای بیانی برطرف کرد. مثلاً می‌توان به جای نسبت دادن صفات به شاعر، آنها را به شعر نسبت داد، چنان که نگوییم «شاعر وزن را باخته است‌.» و بگوییم «شعر دچار شکست وزن شده است‌.» به همین گونه می‌توان در بیان محاسن به صراحت از شاعر نام برد و در بیان معایب‌، او را با ضمیر یاد کرد و هزار ترفند دیگر برای این که نقد ما به جانب انصاف و مردم‌داری بلغزد نه به سمت اجحاف و ستمکاری‌. (می‌دانم که «اجحاف‌» در اینجا بهترین کلمه نیست‌. خواستم رعایت سجع کرده باشم‌.)  

باری‌، بسیار سخت است که آدم‌، کسی دیگر را لجن‌مال کند و دست خودش پاکیزه بماند، حتی اگر با قاشق یا ملاقه این کار را بکند. در نظر داشته باشیم که یک نقد تند، مثل تفنگی است که لگد می‌زند. ممکن است تیرش به هدف نخورد، ولی قنداقش شانه و یا چانة شکارچی را ناکار کند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦
کلمات کلیدی:

+ بیانیه

 بیانیه فرهنگیان افغانستان مقیم ایران درباره سیاست دولت افغانستان در برابر زبان فارسی‌

زبان فارسی دری‌، زبان‌ِ دوم جهان اسلام است‌، با دامنة گستردة تاریخی و جغرافیایی‌. این زبان‌، در روزگاران نه چندان دور، از نواحی چین تا آسیای صغیر و از شبه قارة هند تا ماوراءالنهر کاربرده داشته و آثار علمی و ادبی گران­باری در آن پدید آمده است که شماری از آن اعتبار جهانی دارد. در این میان‌، نقش افغانستان و مردم آن در رشد و گسترش این زبان‌، قابل توجه و گاه تعیین‌کننده بوده است‌. این کشور در چندین دورة تاریخی‌، مهم‌ترین کانون زبان فارسی دری به شمار می‌آمده است‌.

بسیاری از اقوام غیرفارسی‌زبان‌، به سبب آمیزش با مردم این سامان‌، زبان فارسی را آموخته و در مواردی، خدمات شایسته‌ای بدان کرده‌اند. به طور ویژه باید به بعضی زمامداران و ادیبان پشتون‌تبار کشور اشاره کرد، همچون تیمورشاه درانی‌، مهردل‌خان مشرقی‌، عایشه درانی‌، محمود طرزی‌، عبدالحی حبیبی و عبدالله افغانی‌نویس‌. با این حال، دریغ که از نزدیک به نیم قرن پیش‌، به سبب عواملی که بر کسی پوشیده نیست‌، از سوی گروهی از اهالی سیاست و فرهنگ مملکت‌، تلاش­هایی برای تضعیف زبان فارسی دری صورت گرفته است‌. این تلاش­ها در دورة تاریخی حاضر نیز ادامه دارد، زمانی که مردم افغانستان به همدلی و همراهی بیشتر نیاز دارند.

1. یک تلاش این گروه‌، تفکیک دو نام این زبان‌، یعنی «فارسی‌» و «دری‌» از همدیگر است‌، تا هم میان یکصد میلیون گویندة این زبان در جهان امروز فاصله بیندازند و هم بدین بهانه که بعضی واژگان‌، فارسی و برخی دری اند، دست فارسی‌زبانان افغانستان را از بخشی از ذخایر این زبان‌، کوتاه سازند. این در حالی است که همه متون معتبر علمی و ادبی‌، بر یگانگی این زبان گواهی می‌دهد و حتی بسیاری از مردم افغانستان‌، هم‌اکنون کلمة «فارسی‌» را به کار می‌برند. بگذریم از این که به استناد شواهد و اسناد تاریخی‌، این زبان تا نیم قرن پیش‌، در افغانستان نیز «فارسی» نامیده می‌شده ‌است‌.

2. دستاویز دیگر، مفهومی به نام «زبان ملّی‌» است و این باور نادرست که زبان ملّی باید آمیزه‌ای از زبان­های رایج در کشور باشد. اینان بدین بهانه که باید امور اداری مملکت مختل نشود، واژگان غیرفارسی را بر فارسی‌زبانان افغانستان تحمیل می‌کنند، در حالی که وقتی در قانون اساسی مملکت‌، وجود دو زبان رسمی پذیرفته شده است‌، هر یک از این زبان­ها باید بتواند نظام اصطلاحات اداری و حقوقی خاص خود را داشته باشد.

3. کوشش دیگر این گروه‌، مرز کشیدن در میان هم­زبانان و بیگانه دانستن آن بخش از واژگان فارسی است که در میان فارسی‌زبانان خارج از افغانستان رایج است‌، در حالی که این­ها جزء منابع داخلی زبان فارسی به شمار می‌آید. بدین ترتیب‌، مردم افغانستان، ناگزیر از بسیار واژگان و ترکیب­های کارآمد، زیبا و بامعنی محروم می‌شوند، فقط به این دلیل که کسانی در جایی دیگر آن­ها را به کار برده‌اند. حاصل این سیاست‌ آن می‌شود که فارسی‌زبانان این کشور در موارد بسیاری برای بهسازی زبان خویش با استفاده از منابع همین زبان‌، دچار محدودیت یا محرومیت شوند. این در حالی است که قانون اساسی افغانستان وظیفة تلاش برای رشد زبان­های ملّی کشور را بر دوش دولت نهاده است‌. دیگر پی­آمد نامطلوب این رویّه‌، که هم‌اکنون نشانه‌های خود را آشکار کرده است‌، ایجاد عصبیت‌، بدبینی و نامهربانی میان مردمی است که قرن­ها برادروار در کنار هم زیسته‌اند.

توبیخ بعضی از دست‌اندرکاران رادیو و تلویزیون بلخ به اعتبار کاربرد واژگانی همچون «دانشگاه‌»، «دانشکده‌» و «دانشجو»؛ تغییر نام «نگارستان ملّی‌» به «گالری ملّی‌»؛ تغییر لوحه‌های بعضی از ادارات دولتی و زدودن کلمات فارسی از آن­ها؛ تفکیک مکاتب پشتوزبان و فارسی‌زبان از همدیگر و امثال این­ها که در ماه­های اخیر رخ داده‌، نشانه‌هایی است از اقدام­هایی که با چنین دستاویزهایی صورت گرفته و البته در هیچ‌یک از آن­ها، نظر کارشناسان زبان فارسی و پشتو ملاک عمل دانسته نشده است‌.

ما امضاکنندگان این بیانیه‌، به دولت افغانستان و نهادهای رسمی آن‌، نسبت به خطری که زبان فارسی افغانستان و فراتر از آن‌، وحدت ملّی کشور را تهدید می‌کند، هشدار می‌دهیم و تقاضامندیم رویه‌ای را پیش گیرند که هم زمینة بهسازی و تقویت زبان­های ملّی کشور فراهم شود و هم میان اهالی زبان­های مختلف‌، بدبینی و ناهمدلی پدید نیاید. به یقین، زبان فارسی در افغانستان، ریشه‌ای محکم‌تر از آن دارد که بدین بادها از جای درآید و تجربة پنجاه سال اخیر هم این را نشان می‌دهد. خواستة ما این است که نهادهای دولتی‌، امکانات مادی و معنوی کشور را که باید صرف بهسازی زبان­های ملّی شود، مصروف این چالش بیهوده نسازند و به جای ضربه ‌زدن بر پیکرة این زبان­ها، به فکر چاره‌جویی آسیب­هایی باشند که همه زبان­های رایج در کشور را تهدید می‌کند.

مؤسسه  فرهنگی «دُرّ دَری»

خانه ادبیات افغانستان

 شورای نویسندگان مجله­های «خط سوم» و «فرخار»

مجمع فرهنگی دانشجویان افغانستان

کانون تحصیل­کردگان افغانستان

 خانه کودک افغانستان

 شورای سرپرستی مدارس خودگردان مهاجرین

مکتب القرآن طه مهاجرین مقیم تهران

موسسه فرهنگی هم­بستگی مردم افغانستان

انجمن فرهنگی و هنری «سایه­بان آبی»

انجمن هنرمندان افغانستان

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦
کلمات کلیدی:

+ جشنواره شعر فجر و نامهربانی با همزبانان

امسال نیز جشنوارة شعر فجر با حضور شاعرانی از ایران و دیگر کشورهای فارسی‌زبان در تهران برگزار شد. انتظار ما شاعران افغانستان‌، و بل دیگر کشورهای همسایه از این جشنواره‌، حداقل در حدّی بود که پارسال و در جشنوارة اول دیده بودیم‌.

توضیح این که در جشنوارة سال قبل‌، همان‌گونه که در بخش داخل ایران برگزیدگانی در شاخه‌های گوناگون شعر معرفی شدند، از تلاش سخنوران زبان فارسی در خارج از ایران هم تقدیر شد و چند تن از شاعران افغانستان‌، تاجیکستان و کشورهای دیگر، با دریافت سرو بلورین جشنواره و هدیة نقدی پیوسته به آن‌، در این برنامه حضور داشتند.

ولی امسال‌، چنان که بعد از جشنواره دانسته شد، مسئولان برنامه‌، گویا این مهمانان را فقط برای کاربردهای تبلیغاتی و خبری به این برنامه دعوت کرده بودند. این شاعران فقط شعرهایی را که شاعران ایران می‌خواندند و هدایایی را که این شاعران دریافت می‌کردند نظاره‌گر بودند، بدون آن که حتی از حضورشان در برنامه یاد و تقدیری شود.

این در حالی بود که دست‌اندرکاران بخش بین‌الملل جشنواره‌، در هنگام دعوت از شاعران افغانستان‌، صریحاً از دوست‌داشتن مردم این کشور سخن می‌گفتند و به حضور چند تن از شاعران افغانستانی در جشنواره علاقه‌مندی نشان می‌دادند. به گمان نگارندة این سطور، میان آن اظهار علاقة ویژه به حضور شاعران خارج از ایران و این کم‌لطفی مادی و معنوی نسبت به این گروه‌، تضادی آشکار است و این تضاد، این احساس را در آدمی می‌آفریند که حضور این شاعران‌، فقط برای زینت جلسه و حفظ شأن بین‌المللی بودن این جشنواره بوده است‌.

یادآوری این نکته هم بد نیست که این رویداد، در سال انسجام ملّی و اتحاد اسلامی رخ داده است‌.  

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦
کلمات کلیدی: گزارش و شعر افغانستان

+ فارسی افغانستان و چالشی تازه

چاپ شده در نشریه انصاف در کابل

زبان فارسی افغانستان گویا باز با چالشهایی روبه‌روست‌. اقدامهای اخیر وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان در تغییر نام «نگارستان ملّی‌» به «گالری ملّی‌» و مهم‌تر از آن‌، برخورد با دست‌اندرکاران رادیو و تلویزیون بلخ به خاطر کاربرد کلمات «دانشگاه‌»، «دانشکده‌» و «دانشجو»، مسلماً خالی از معنی نیست و هیچ معلوم نیست که این جریان‌، به همین جای خاتمه یابد.

این قضیه‌، از دو جهت قابل بحث است‌، یکی از نظر سیاسی و حکومتی و مطابقت آن با قوانین و مقررات کشور و دیگر از نظر زبانی‌، یعنی این که ببینیم این اقدامها و امثال آنها، تا چه اندازه دارای پشتوانة نظری و علمی است‌. ما در این نوشته به این جنبه از بحث می‌پردازیم و به جوانب سیاسی آن کمتر پهلو می‌گیریم‌. به گمان من کانون بحث در این مسئله سه موضوع مهم است‌.

1. تفکیک مرزهای زبانی و سیاسی از همدیگر.

2. آگاهی از یگانگی «دری‌» و «فارسی‌».

3. دریافت درست از مفهوم بهسازی و تقویت زبان‌.

1. تفکیک مرزهای زبانی و سیاسی از همدیگر

ما از دیرباز با این مشکل مواجهیم که قلمرو وسیع زبان را توسط مرزهای محدود سیاسی پاره پاره می‌کنیم‌. یعنی چنین می‌پنداریم که زبانهای هر کشور، صرفاً محدود به مرزهای فعلی همان کشورند و اهالی آن هیچ حق ندارند که از دستاوردهای دیگر کشورهای همزبان استفاده کنند.

واقعیت این است که مرز زبان را این مرزهای سیاسی تعیین نمی‌کنند، بلکه بسیاری از زبانهای دنیا، فراتر از این مرزها، در کشورهای گوناگون و گاه حتی ناهمجوار رایج‌اند، چنان که مثلاً زبان انگلیسی از طرفی در انگلستان رواج دارد و از طرفی در هزاران کیلومتر آن‌سوتر، یعنی استرالیا یا کانادا. وقتی واژه‌ای در یکی از این قلمرو وسیع کاربرد می‌یابد، به واقع متعلّق به همه اهالی این قلمرو است و همه گویندگان آن زبان‌، در کاربرد آن به طور مساوی حق دارند. یعنی من گمان نمی‌کنم که مثلاً وزیر اطلاعات و فرهنگ استرالیا کدام کارمند رادیو و تلویزیون سیدنی یا ملبورن را اخراج کرده باشد که از فلان کلمة رایج در کانادا استفاده کرده است‌.

همین‌گونه است زبان عربی یا ترکی یا اردو که در کشورهای گوناگون رایج‌اند و حتی در افغانستان نیز گویندگانی دارند.

ببینید، اگر یک هموطن هندوی ما که به اردو یا هندی سخن می‌گوید، از واژه‌ای که در هندوستان برای جایگزینی با یک کلمة بیگانه ساخته و یا احیا شده است استفاده کند، جرمی انجام داده است‌؟

به همین گونه اگر یک هموطن پشتوزبان ما از رهیافتهای زبانی پشتوزبانان پاکستان بهره بگیرد، مجرم است و خیانتکار؟

مسلماً خواهید گفت نه‌، بلکه این اشخاص را باید خادمان فرهنگ مملکت دانست که می‌کوشند زبانهای رایج در کشور را تقویت کنند و این البته وظیفه‌ای است که در اصل بر دوش وزارت اطلاعات و فرهنگ است‌، ولی فرهنگیان ما شانة خود را زیر این بار خم کرده‌اند و البته پاداش این همیاری را آن‌گونه که دیدیم از وزارت محترم دریافت می‌کنند.  

2. دری و فارسی‌

دستاویز دیگر عاملان این تعصّبها، این است که می‌گویند واژه‌هایی از نوع «دانشگاه‌» و «دانشکده‌» فارسی است و خارج از قلمرو زبان دری‌. من در این مورد در کتاب «همزبانی و بی‌زبانی‌» به تفصیل بحث کرده و آنجا این حقیقت را به وضوح روشن کرده‌ام که «فارسی‌» و «دری‌» به واقع دو نام است برای یک زبان واحد. من این بحث را در اینجا تفصیل نمی‌دهم و فقط از کسانی که تردید دارند، می‌پرسم که اگر «دری‌» خاص افغانستان و «فارسی‌» خاص ایران است‌، ناصرخسرو و مولانا دری زبان‌اند یا فارسی‌زبان‌؟ اگر بگویید دری‌زبان‌اند، با این بیت از مثنوی معنوی چه می‌کنیم که می‌گوید

 فارسی گوییم‌، هین تازی بهل

هندوی آن ترک باش ای آب و گل‌

و جالب‌تر از آن این که ناصرخسرو در سفرنامه‌اش وقتی از دیدار با قطران تبریزی شاعر شهر تبریز ایران کنونی قصه می‌کند، می‌گوید «و در تبریز، قطران‌نام شاعری را دیدم‌. شعری نیک می‌گفت‌، امّا زبان فارسی نیکو نمی‌دانست‌. پیش من آمد، دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او را مشکل بود از من بپرسید، با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.» ملاحظه می‌کنید که ناصرخسرو بلخی ما، خود را فارسی‌زبان می‌داند و از فارسی‌ندانی قطران تبریزی سخن می‌گوید.

از سویی دیگر خاقانی شروانی‌، شاعری که هم‌اکنون در مقبرة‌الشعرای تبریز مدفون است‌، می‌گوید

 در دو دیوانم به تازی و دری

یک هجای فحش هرگز کس نیافت‌

و حافظ شیرازی از قلب ایران کنونی می‌گوید

 چو عندلیب‌، فصاحت فروشد ای حافظ

 تو قدر او به سخن‌گفتن دری بشکن‌

پس ملاحظه می‌کنید که به واقع تفاوتی میان «فارسی‌» و «دری‌» نیست و این فقط ذهنیتی است که برای ما مردم ایجاد کرده‌اند، به خاطر این که از داد و ستد با همزبانان خویش محروم مانیم و به جای واژگان اصیل فارسی‌، به واژگان انگلیسی و اردو و دیگر زبانها چنگ بیندازیم‌.

جالب این که غالب ادبای و حتی دولتمردان افغانستان تا نیم قرن پیش‌، خود را فارسی‌زبان می‌دانسته‌اند. شواهد و مستندات این بحث نیز بسیار است و من خوانندگان گرامی را به کتاب «همزبانی و بی‌زبانی‌» ارجاع می‌دهم‌. پس ما حق داریم که خود را فارسی‌زبان بدانیم‌، هم‌چنان که ناصرخسرو مسعود سعد و سنایی و مولانا و محمود طرزی و استاد بیتاب و عبدالهادی داوی و خلیل‌الله خلیلی و قهّار عاصی می‌دانستند، و چه خوش سرود شادروان عاصی‌

: گل نیست‌، ماه نیست‌، دل ماست پارسی‌

 غوغای کُه‌، ترنّم دریاست پارسی‌

 از شام تا به کاشغر از سند تا خجند

 آیینه‌دار عالم بالاست پارسی‌

 سرسخت در حماسه و هموار در سرود

 پیدا بود از این که چه زیباست پارسی‌

 دنیا بگو مباش‌، بزرگی بگو برو

 ما را فضیلتی است که ما راست پارسی‌ 

 3. دریافت درست از مفهوم «بهسازی زبان‌»

موضوع مهم دیگر این است که ما باید در پی تقویت زبان خویش باشیم و در این مسیر، هوشیارانه حرکت کنیم‌. باید اولویتها را شناخت و از افراط و تفریط پرهیز کرد.

زبان ما دارای یک مجموعه واژگان قوی است که بعضی از آنها متروک شده است‌. در اولین گام باید اینها را شناخت‌، احیا کرد و به کار برد. ما واژة زیبایی مثل «نگارستان‌» را داریم که در متون ادبی ما نیز کاربرد داشته است‌. این خاقانی شروانی است که می‌گوید:

 این است همان درگه کز نقش رخ مردم

خاک در او بودی دیوار نگارستان‌

می‌گویید خاقانی در حوزة زبانی امروز ایران می‌زیسته است‌؟ از سنایی غزنوی مثال می‌آورم‌:

 از نگارستان نقّاش طبیعی برتر آی‌

 تا رهی از ننگ جبر و طمطراق اختیار

می‌گویید سنایی شاعر کهن بوده است‌؟ از شاعر معاصر استاد خلیل‌الله خلیلی نقل می‌کنم‌:

 ای بهارستان فطرت‌، ای نگارستان چین‌!

 ای خزانت را هزاران باغ‌ِ گل در آستین‌!

بنابراین وقتی ما چنین کلمة آماده‌، زیبا، فصیح و باپشتوانه‌ای را داریم که کاملاً طبق اصول زبان فارسی دری ساخته شده است‌، بسیار طبیعی است که آن را جایگزین «گالری‌» بیگانه بسازیم‌.

در مرحلة دوم‌، وقتی واژة آماده‌ای نداریم‌، می‌توانیم از امکانات واژه‌سازی و ترکیب‌سازی زبان فارسی استفاده کنیم که اتفاقاً این زبان از این نظر بسیار غنی و پرقابلیت است‌. مثلاً ما پسوند «گاه‌» را برای اسم مکان داریم‌. مردم افغانستان همین‌اکنون کلمات «ایستادگاه‌»، «جایگاه‌»، «پایگاه‌»، «تکیه‌گاه‌»، «آرامگاه‌» و امثال اینها را به کار می‌برند. حتی در این مورد ترکیب‌سازیهایی هم شده است‌. مثلاً در دهة شصت در تلویزیون افغانستان برنامه‌ای با عنوان «آزمونگاه ذهن‌» وجود داشت که به واقع یک مسابقة فکری میان جوانان بود. حتی کمونیستها هم با این واژه مخالفت نکردند، هرچند کلمة «آزمون‌» در آن روزگار در افغانستان رایج نبود و از فارسی‌زبانان ایران وام گرفته شده بود. ما هیچ‌وقت ندیدیم که گردانندة این برنامه از سوی دولت مجازات شده باشد.

به همی ترتیب‌، ما پسوند «کده‌» را هم داشته‌ایم که به وفور در متون کهن ما دیده شده است‌، به‌ویژه در شعر ابوالمعانی بیدل که «میکده‌»، «خمکده‌»، «هوسکده‌» و «زیانکده‌»، «غمکده‌»، «ادبکده‌»، «تغافلکده‌»، «تماشاکده‌» و «جنونکده‌» و امثال اینها به وفور در آن دیده شده است و من برای پرهیز از تفصیل مطلب‌، از نقل شواهد آن می‌گذرم‌.

به همین گونه‌، پسوند «جو» به معنی جویندة چیزی در زبان ما سابقه دارد و در کلماتی از نوع «دلجو»، «نامجو» و «کامجو» دیده شده است‌.  

از طرفی دیگر، کلمة «دانش‌» از واژگان کهن فارسی است که هم به صورت مجرّد و هم در ترکیبهایی همچون «دانشمند»، «دانش‌پژوه‌»، «دانش‌اندوز» و امثال اینها در متون کهن و امروز فارسی آمده است‌، گذشته از این که در محاورة مردم افغانستان حضور دارد.

بنابراین ساختن ترکیبهایی از نوع «دانشگاه‌»، «دانشکده‌» و «دانشجو» کاملاً منطبق بر قواعد، اصول و سنت ادبی زبان فارسی است اینها هیچ‌نوع بیگانگی‌ای با فارسی رایج در افغانستان ندارند، چون هم اجزایشان فارسی است و هم شیوة ترکیب‌شان طبق قواعد این زبان‌. اگر «دانشگاه‌» ممنوع باشد، باید «آرامگاه‌» را هم ممنوع سازیم و اگر «دانشجو» بیگانه تلقی شود، باید دیگر کلمات «نامجو» و «دلجو» را هم به کار نبریم و از جناب دلجو حسینی وزیر سابق اطلاعات و فرهنگ هم بخواهیم که تخلصش را عوض کند.

بله‌، می‌پذیریم که این واژگان را پیش از ما کسانی در خارج از افغانستان‌، به‌ویژه در ایران به کار برده‌اند. به راستی این می‌تواند دلیلی برای محرومیت ما باشد؟ به راستی شما دیده‌اید که کسی سیب را با قاشق و پنجه پوست کند، به این دلیل که مردم ایران آن را با کارد پوست می‌کنند؟ مسلماً این موضوع‌، دلیل محرومیت ما نمی‌شود، بلکه همین کاربرد وسیع این کلمات و جاافتادنشان در حوزة زبانی ایران‌، ما را مطمئن می‌کند که این کلمات قابلیت پذیرش دارند. این همانند دوایی است که قبلاً برای کسی دیگر امتحان شده و نتیجة خوب داده است و ما باید با اطمینان بیشتری آن را مصرف کنیم‌.

در مقابل‌، وقتی می‌بینیم که کلمه‌ای مثل «کارمایه‌» در ایران نتوانست جایگزین «انرژی‌» شود، ما هم از کاربردش منصرف شویم و یا به همان انرژی بسنده کنیم‌، یا کلمة دیگری بسازیم‌.

بدین ترتیب‌، ما از رهیافتهای دیگران بهره می‌گیریم و در عین حال‌، راههای رفته شده را دوباره نمی‌پیماییم‌. این به راستی به سود ماست یا به زیان ما؟ آنچه من می‌گویم‌، به معنی تقلید کورکورانه از دیگر همزبانان نیست‌. بسیار واژگان در ایران یا تاجیکستان رایج‌اند که ما برایشان معادلهای بهتری داریم و از آنها بی‌نیازیم‌. اگر امروز کسی کلماتی از فارسی ایران مثل «جیوه‌»، «بیمارستان‌»، «کتری‌»، «شوفاژ»، «هفت‌تیر» و «استکان‌» را در افغانستان به کار برد، مسلماً ما حق داریم به او انتقاد کنیم و یادآور شویم که معادلهای افغانی این کلمات یعنی «سیماب‌»، «شفاخانه‌»، «چایجوش‌»، «مرکزگرمی‌»، «تفنگچه‌» و «پیاله‌» از آنها فصیح‌تر، اصیل‌تر و بامسمّاترند. البته در این مورد هم ما فقط حق‌ّ انتقاد داریم‌، نه مؤاخذه و کسر معاش و کارهایی که برای مجرمان به کار می‌رود.

اما مرحلة دیگر این است که زبان فارسی کلمه یا ترکیب مناسب و خوشاهنگی برای یک مفهوم ندارد. در آن صورت باید از زبانهای مجاور وام گرفت و حتی‌الامکان این زبانها را بر زبانهای فرنگی ترجیح داد. در این مورد مسلماً زبانهای عربی‌، ترکی‌، پشتو و اردو بهتر از انگلیسی و فرانسوی و روسی‌اند، چون با ساختار زبان فارسی قرابت بیشتری دارند. و بالاخره وقتی این در به هیچ پاشنه‌ای نچرخید، از زبانهای فرنگی وام می‌گیریم که این‌، گام آخر است‌. حالا چرا وزارت اطلاعات و فرهنگ ما این آخرین گام را در اول برمی‌دارد و «نگارستان‌» را به «گالری‌» بدل می‌سازد، دیگر پرسشی است که من برایش پاسخ روشنی نیافتم‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦
کلمات کلیدی: زبان فارسی