+ شب یلدا
اینجا در این تلاقی خونها و شیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
تا آب این درخت بخشکد به ریشهها
امشب بدون جامه بخوابی بلندتر
بر روی روزنامه بخوابی بلندتر
دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر
خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر
وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر
خون شما به شیشه شود جانگدازتر
q
یلدا حریف اینهمه سختی شود مگر
سیبی که میخورید درختی شود مگر
مستوجب عطای بخیلان شوی شبی
منظور وعدههای وکیلان شوی شبی:
«من آمدم ترانه بیارم برایتان
آجیل و هندوانه بیارم برایتان
روزانتان همیشه به جوزا بدل شود
شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود
آن قصر زرنگار، پس از کوه و جنگل است
سختی همیشه در صد و سی سال اول است
دیگر کلید بخت به جیب تو میشود
یعنی خوراک برّه نصیب تو میشود
ما هندوانه هر شب دی پوست میکنیم
آن را نثار خوبترین دوست میکنیم»
q
کوچک زیاد بودهای، اینک بزرگ شو
این پوست را رها کن و ای برّه! گرگ شو
سال دگر به سیب زمینی بسنده کن
مردان سیبخور را چون سیب رنده کن
امسال اگر بریدة نان میخوریم ما،
سال دگر خوراک شبان میخوریم ما
+ ویرایش (بخش اول)
چندی پیش شماره 8 و 9 مجله خط سوم از چاپ برآمد. مقالة من در این شماره دربارة کاری بود که در این ده سال از عمدهترین مشاغلم بوده است،یعنی ویرایش. آن را به نقل از این شماره خط سوم تقدیم حضور میکنم.
تمهید
ـ از اینجا که به مشهد رفتی، دیگر ویراستاری نمیکنی و میروی بر سر شعر گفتن.
همین عبارت یا چیزی شبیه به این بود، توصیة اکیدی که قهّار عاصی به من کرد، در سال 1373 و در اولین بار که همدیگر را دیدیم، در پارک ملّت تهران. و من در آن روز از مشغلههای غیرشعریای که داشتم، و بیشترش ویرایش کتابهای دوستان بود، به او قصه کردهبودم، توأم با شکایت از این کارها.
و حالا بعد از دوازده سال، ویراستاری برایم مهمترین حرفه شده است. در این سالها، بیش از هر چیز مشغول این کار بودهام و بیش از هر کس دیگر، در کار خویش دست تنها. دریغ که در میان ما مردم، این حرفهای است سخت مهجور، با همه نیازی که بدان داریم. این نوشته، قدمی است برای معرفی بیشتر این فن در جامعة مطبوعاتی و انتشاراتی ما و امید است که همین معرفی اجمالی، بتواند اهمیت این فن مهم و پنهان را روشن سازد.
به همین لحاظ، مقالة حاضر یک بحث نظری دربارة ویرایش و انواع آن نیست; و یک شیوهنامة ویرایش هم نیست. من اینک به زمینههای کاربردی ویرایش در محیط چاپ و نشر کشورمان نظر دارم و میکوشم که اهمیت و ضرورت این کار را بازنمایم تا هم مؤلفان و ناشران ما را به کار آید و هم کسانی را که در این کار در خود استعداد و توانی میبینند. در این میان، کوشیدهام از تجربههای خویش نیز سخن بگویم و اینها به واقع شکل مثال و شاهدی دارد برای بعضی مباحث.
ویرایش چیست؟ ویراستار کیست؟
این چیزی است که بسیار کسان از من میپرسند، وقتی میخواهند حرفهام را بدانند. اغلب هم پاسخ دقیقی نمییابند، چون دانستن کارهای یک ویراستار، نیاز به آشنایی با مراحل مختلف ویرایش و نشر دارد و در یک کلام، بازگوکردنی نیست. این کارها غالباً مهم ولی نامرئی است و از چشم بسیار کسان دور میماند.
گفتیم «نامرئی» و مراد این است که حاصل کار ویراستار، هیچگاه مثل کار نویسنده یا طراح جلد یا عوامل چاپ، خود را نشان نمیدهد. حتی بسیاری از کارهای ویراستار، در نهایت به پای نویسنده تمام میشود. دریافت کار ویراستار، فقط با مقایسهکردن میان متن اصلی و متن ویراستة اثر معلوم میشود. ولی آن متن اصلی را هیچکس نمیبیند، مگر مؤلف و ویراستار و گاه ناشر. به همین لحاظ، خوانندگان یک اثر کمتر متوجه میزان ویرایشی میشوند که در آن صورت گرفته است. نه تنها خوانندگان، که گاه حتی مؤلفان و ناشران هم این را حس نمیکنند. به راستی چهمیزان از خوانندگان عادی و حتی ناشران ما، تفاوت دقیق «جمعه»، «جمعة»، «جمعه ء» «جمعهی»، «جمعهای»، «جمعهیی» و «جمعهئی» را درمییابند؟
باری، پاسخ من به آن پرسشگران، غالباً این است که «من در ویراستاری، خطاهای مؤلف را تصحیح میکنم»; ولی این پاسخی دقیق نیست. به راستی اگر مؤلفی خطا نکرد، ویرایشی در کار نخواهد بود؟
اما ویرایش به واقع چیست؟ میتوان گفت مجموعة همه کارهای متنیای است که بعد از تألیف و قبل از چاپ، بر روی اثری انجام میشود.
اثری که نگاشته میشود، ممکن است از هر لحاظ، کاری کمالیافته نباشد. چه بسا در صورت یا محتوا خللی داشته باشد و یکی از کارهای ویراستار، اصلاح این خللهاست. اما کار دیگر، آمادهسازی اثر برای صفحهآرایی و چاپ است و در این مرحله، ما چند کار بسیار مهم داریم.
من بهتر میبینم که به جای بحثی کلّی و نظری، بعضی کارهایی را که به طور معمول یک ویراستار بر روی اثری انجام میدهد، نام برم، با این یادآوردی که ممکن است بعضی آثار، نیازمند همه این فهرست نباشند.
ـ نمونهخوانی (مطابقت متن تایپی با اصل خبر و نیز بررسی متن از لحاظ رعایت اصول حروفچینی).
ـ اصلاح و هماهنگسازی اثر از لحاظ نقطهگذاری و درستنویسی کلمات.
ـ اصلاح عبارتها از لحاظ شیوایی و گویایی نثر. (این جذّابترین و گاه سختترین بخش کار است.)
ـ حذف، اضافة و جابهجایی بعضی جملات یا بندها (پاراگرافها) برای حفظ تسلسل منطقی متن.
ـ بررسی محتوای اثر و میزان توفیق نویسنده در بیان این محتوا.
ـ ترتیب و تنظیم و احیاناً اصلاح عنوانهای اصلی و فرعی مطلب.
ـ بررسی ارجاعها و پینوشتها و هماهنگسازی آنها برمبنای شیوههای نگارش.
ـ بررسی نقل قولها و گاه مقابلة آنها با متن اصلیای که مؤلف از آن استفاده کرده است.
ـ مقابلة شعرهایی که در متن نقل شده است، با دیوانهای شاعران آنها.
ـ مقابله و ترجمة آیات قرآن و احادیث.
ـ تهیة نامنامه (فهرست اعلام).
ـ تهیة فهرست مندرجات.
ـ آمادهسازی یا هماهنگسازی شناسنامه، پیوستها، کتابنامه و دیگر ضمایم کتاب.
ـ شرح و توضیح واژگان و عبارتهای دشوار کتاب یا مقاله. (این قسمت بهویژه برای کتابهایی که با فارسی رایج در افغانستان و برای مخاطب عام ایرانی و افغان نوشته میشود، اهمیت مییابد.)
ـ بررسی متنها و واژگان خارجی موجود در اثر، به ویژه از زبانهای خارجی.
ـ تعیین قلم (فونت) و یادآوری نکاتی که باید در صفحهآرایی رعایت شود.
ضرورت ویرایش
فهرستی که در بالا نشانداده شد ـ و این فقط ویرایشهای معمول در یک اثر است نه همه چیز ممکن ـ شاید ضرورت ویرایش هر اثری را نشان دهد، چون کمتر مؤلفی هست که بر همه امور فوق وقوف داشته باشد و بر فرض هم که باشد، باید خطاهای انسانی را هم در نظر گرفت. چنین است که میگویند «هر اثری بدون استثنا نیازمند ویرایش است.»
از خطاهای انسانی گفتیم. بسیار سخت است که یک نویسنده، همة کار مطلبش را در بهترین ساعات روز و با آرامش و فراغت و حضور ذهن تمام به سامان رساند. مسلماً در لحظاتی دچار کمحوصلگی یا پرمشغلگی یا ماندگی و بیخوابی خواهد شد و در این لحظات است که غلطها پدید میآیند، یا حداقل این که اثر کمال لازم را نمییابد. این جاهاست که ویراستار میتواند حتی قویترین نویسنده را نیز به کار آید.
مسئلة دیگر این است که بسیاری از نویسندگان، عادتهایی شخصی در نگارش دارند که برای همگان مطلوب نیست. یکی در کاربرد علایم سجاوندی افراط میکند; دیگری به پاراگرافهای بسیار طولانی و خستهکن راغب است (مثلاً استاد مرحوم عبدالحسین زرّینکوب که گاه پاراگرافهایی چند صفحهای دارد.)(1) ویراستار میتواند با کارش اثر این عادتهای شخصی را در جایی که مخل پسند جمعی میشوند، کمرنگ کند.
بسیار وقتها توفیق یک اثر در مواجهه با مخاطب آن معلوم میشود. اثری که پیش از نشر توسط کسانی خوانده شود، به واقع پیشاپیش توسط مخاطبانی معدود ولی فهیم محک خورده است. ویراستار معمولاً نخستین خوانندة یک اثر است، خوانندهای دقیق و باذوق که میتواند بسیار واقعهها را پیش از وقوع علاج کند.
وقتی نویسندهای چیزی مینویسد، چون پیشاپیش تصویری ذهنی کامل از آن دارد، عبارت را بدون مشکلی درک میکند، ولی مخاطبی که آن را میخواند، چون این پیشزمینه را ندارد، ممکن است در دریافت آن به خطا رود. خوب است در اینجا حکایتی را نقل کنم. روزی دوستی برای پیدا کردن شغلی به من مراجعه کرد و میخواست مرا واسطة ارتباطش با یک مؤسسه بسازد. من از او پرسیدم که «وضعیت مالی تو چطور است؟» به این نیت که اگر وضعیتش خوب نیست، به آن کارفرما اصرار بیشتری بکنم. من بهنظر خود عبارتی شیوا و رسا گفته بودم، ولی آن دوست بلافاصله چنین دریافت کرد که گویا قصد رشوهگیری از او در میان است و به این لحاظ، وضعیت مالی را پرسیدهام. مسلماً پیشفرضها و ذهنیتهای ما، سبب میشود که از یک عبارت واحد، دریافتهای مختلف و حتی متضاد داشته باشیم. در نگارشها هم این امر بسیار روی میدهد و ویراستار، به عنوان مخاطبی که مستقیماً با مؤلف رابطه دارد، میتواند اینها را به حداقل برساند.
و نکتة مهم دیگر این است که ما یک سلسله قواعد، ضوابط و معیارهای چاپ و نشر داریم توفیق یک اثر، تا حدودی مرهون رعایت آنهاست. در این عالم گستردگی دانشها و وفور اطلاعات، وقوف بر این قواعد و ضوابط برای همه مقدور و به صلاح نیست و بهتر است کسانی مشخصاً با این توانایی، آنها را برعهده گیرند.
از همین روی، در میان عوامل چاپ و نشر آثار، گروهی با عنوان «ویراستار» حضور دارند که وظیفهشان بهسازی و بهنجارسازی اثر بعد از تألیف و آمادهسازی آن برای چاپ است. بنگاههای نشراتی معتبر معمولاً ویراستارانی دارند که آثار را پس از تأیید برای چاپ، به آنان میسپارند. گاه نیز ممکن است مؤلف پیش از ارائة اثر به ناشر، آن را به ویراستار بسپارد. در موارد معدودی نیز مؤلف خود ویراستار نیز هست، ولی در هر حال ویرایش اثر به دست خود مؤلف، توصیه نمیشود.
ولی ما در افغانستان غالباً حرفهای به نام ویراستاری و کسانی با عنوان ویراستار نداریم، مگر در چند مؤسسة مطبوعاتی و انتشاراتی خاص. ناشران ما معمولاً کتاب را بعد از دریافت از مؤلف به حروفچینی و سپس چاپ میسپارند و چنین است که این کتابها گاه نارساییهای هولناکی از این نظر دارند.
(ادامه دارد)
+ جوانب کاربردی شعر بیدل
چهار شنبه و پنجشنبه پیش دومین کنگره بینالمللی عرس بیدل در تهران برگزار شد. من هم در آن برنامه افتخار حضور داشتم با مقالهای که اینک خلاصهاش را تقدیم حضور میکنم. اصل مقاله را نیز بعد از نگارش نهایی درج خواهم کرد. فعلا یک پیشنویس است.
گزارشی هم از این کنگره نوشتم که در صفحه آنلاین بی بی سی درج شده است و شاید چند روز بعد در وبلاگ نیز نقلش کنم.
صلای عام میآید به گوش از سازِ این محفل
جوانب کاربردی شعر بیدل
سخن ما در این نوشته دربارة خاصیتی از شعر بیدل است که شاید تاکنون کمتر بدان پرداخته شده است، یعنی امکان کاربرد آن در حالات و عوالم گوناگون برای انسان امروز.
واقعیت این است که متون ادب ما امروز برای ما کاربردهای گوناگون و متفاوتی دارند. بعضی از آنها دیگر اکنون دیگر جنبة پژوهشی یافتهاند و صرفاً برای پژوهشهای تاریخی، لغوی، فنی و اجتماعی کاربرد دارند همچون دیوان فرخی و امیر معزّی و امثال اینها که تقریباً هیچ کاربرد زندهای برای انسان امروز ندارند، مگر اندک بیتها یا مصراعهایی از قبیل «فسانهگشت و کهن شد حدیث اسکندر» و «یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ» از فرّخی.
ولی بعضی دیگر از این متون علاوه بر آن فواید پژوهشی یک سلسله کاربردهای امروزین هم دارند، یعنی در لحظات و حالات گوناگون میتوانند پاسخگوی نیازهای عاطفی و فکری ما باشند. قصاید سنایی، شاهنامه فردوسی، خمسة نظامی، دیوان سعدی، دیوان حافظ، مثنوی معنوی و دیوان شمس از این دسته آثار هستند.
میخواهیم بدانیم وضعیت بیدل، بهویژه غزلیات او از این نظر چگونه است، یعنی این شعرها برای انسان امروز تا چه مایه جنبة کاربردی دارد و این کاربرد از چه نوعی است. ما برآنیم که نشان دهیم غزلیات بیدل تا حدّ بسیار خوبی در حالات گوناگون و به شیوههای مختلف برای انسان امروز قابلیت کاربرد دارد، چه در مقام «قال» و چه در مقام «حال». پیش از آن باید دید به راستی چگونه میشود که شعر یک شاعر این امکان کاربرد را مییابد. پس در ابتدا باید رموز این کاربردی شدن شعر را دریافت.
به گمان من عوامل اصلی و کلیدی این اقبال و قابلیت در کار یک شاعر، اینهاست:
1. اصالت احساس و اندیشه.
2. عامبودن عاطفه و اندیشة شعر.
3. تنوع محتوایی در مجموعه آثار شاعر.
4. تماس شعر با زندگی و برخورداری آن از تجربههای عینی شاعر.
5. بیان نمادین.
6. تنوع قالب شعر در مجموعه آثار شاعر
مسلماً همه شاعران برتر ما از این معیارها به اندازة مساوی بهره ندارند و هر یک از جهاتی بر دیگران پیشی گرفتهاند. در این میان البته باید پذیرفت که حافظ تواناترین بوده است و همه معیارهای ششگانة بالا و بعضی معیارهای دیگر که به نظر ما نرسیدهاست، تا حد مطلوبی در شعر او جمع شده است. کاربرد وسیع شعر حافظ در میان مردم، دقیقاً به همین سبب است، این که دیوان حافظ برای تفألزدن به کار میرود هم ناشی از این خاصیت شعر اوست.
البته یادآوری کنیم که این کاربردی بودن، شرطی لازم و کافی برای کیفیت یک شعر به طور مطلق نیست. ما فقط عواملی را برشمردهایم که در این خاصیت یعنی کاربردیبودن وسیع شعر دخیل هستند. ولی این که به راستی شعری که این حوزة وسیع کاربرد را داشته باشد از هر جهت کامل است یا نه، بحث دیگری است.
شعر بیدل تا حدود بسیار خوبی حایز خصوصیاتی است که برشمردیم و نیز به طرز شگفتآوری در مقامهای گوناگون امکان کاربرد دارد.
به گمان من مهمترین برجستگی بیدل در این میان، تنوّع شگفتیآفرین شعر او از جهات گوناگون است. همین سبب میشود که این شعر خوانندگانی با پسندها و سلایق و نیازهای گوناگون را به کار آید.
یکی از وجوه این تنوّع، در میزان سهولت و دشواری شعر است. بیدل هرچند به دشوارگویی شهرت دارد، در کنار غزلهای نسبتاً دشوار و خواصپسند خویش، شعرهایی بسیار ساده و سهلالوصول نیز دارد که میتواند عامیترین مخاطبان را نیز به کار آید، غزلهایی از این نوع:
پیوستگی به حق ز دو عالم بریدن است
دیدار دوست، هستی خود را ندیدن است
آزادگی کز اوست مباهات عافیت
دل را ز حکم حرص و هوا واخریدن است...
این غزل ممکن است آنقدرها مورد پسند خواص نباشد، ولی قابل فهم برای عوام هست. از طرفی دیگر خواص نیز میتوانند شعر موردپسند خود را در چنین غزلهایی دریابند و از تناسبها و هنرمندیهای شگفتآور آن لذّت ببرند:
جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت
چه سنگین بود یارب سایة دیوار مژگانت
این بیت سرشار از تناسبها و هنرمندیهاست. تناسب «سرمه و چشم»، «خواب و خیال»، «خواب و چشم»، «خواب و سنگین»، «چشم و مژگان» و متناقضنمایی «سنگین بودن سایه» مسلماً آنقدر جذابیت دارد که یک طبع مشکلپسند را راضی کند.
به واقع یکی از وجوه مهم تنوّع شعر بیدل، همین است که در آن هم آثار محتواگرایانه میتوان یافت، شعرهایی که سراسر پند و حکمت باشد و هم آثار هنری و سرشار از زیبایی، هرچند در بیشتر غزلهای این شاعر، هر دو خاصیت به پیمانة قابل توجهی وجود دارد.
اما در حوزة محتوا، تقریباً همه معانی رایج در شعر کهن ما را در غزلیات بیدل میتوان یافت. من فقط مطلع چند غزل او را با گرایشهای گوناگون نقل میکنم تا دانسته شود که تا چه حد این دامنه گسترده است و البته این را هم یادآور میشوم که این غزلها تنها شعرها در این معانی نیستند.
1. عرفان (با گرایش وحدتوجودی)
که دم زند ز من و ما دمی که ما تو نباشی
به این غرور که ماییم، از کجا تو نباشی
2. کلام و معرفت دینی
از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است
دیده هر جا باز میگردد دچار رحمت است
3. اخلاق و حکمت عملی
یک تار مو گر از سر دنیا گذشتهای
صد کهکشان ز اوج ثریا گذشتهای
4. تغزّل با گرایش عرفانی
زهی چمنساز صبح فطرت تبسّم لعل مهرجویت
ز بوی گل تا نوای بلیل فدای تمهید گفتوگویت
5. تغزّل با گرایش عشق زمینی
چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازم
چو شمع از سرکشی در بزم دل نازیدنت نازم
(در بسیار غزلهای بیدل، این دو نوع تغزّل در هم آمیخته است.)
6. نقدهای اجتماعی
این ستمکیشان که وهم زندگی را هاله اند،
در تلاش خودکُشیها شعلة جوّالهاند
7. رثا
هیهات، تا که از نظرم رفت دلبرم
من خاک ره به سر چه کنم؟ خاک بر سرم
8. خوشامد، تبریک و ستایشهای دوستانه
باز سرگرمی نظّاره بسامان شده است
چشمة حیرت دیدار گلافشان شده است
9. مناسبتهای مختلف مثل عید قربان و عید فطر
عید است، غبار سر راه تو توان شد
قربانی قربان نگاه تو توان شد
10. مفاخره، وصف حال و استغنا
بعد از این در گوشة دل چون نفس جا میکنم
چشم میپوشم، جهانی را تماشا میکنم
11. شکوه از روزگار
زیرِ گردون طبعِ آزادینوایی برنخاست
بس که پستی داشت این گنبد، صدایی برنخاست
در کنار این تنوّع کلی، در هر یک از این حال و هواها نیز شعر بیدل تنوعی تمام دارد. مثلاً در عوالم تغزّل، تقریباً همه حالاتی را که در روابط میان عاشق و معشوق وجود دارد، در شعر بیدل میتوان یافت و این در کار همه نیست. مثلاً غزلهای عاشقانة سعدی، غالباً مضمونی واحد دارد، سخن از وفای عاشق است و بیوفایی معشوق و درد هجران. ولی در شعر بیدل، حتی به حالتهایی بسیار خاص و عینی نزدیک میشویم، از آن گونه که در شعر مکتب وقوع بسیار رخ مینماید.
و نکتة مهم این است که در همة این حال و هواها، شاعر با جدّیت و از سر آگاهی سخن میگوید، نه این که کارش از نوع بعضی دیگر شاعران، عارفنمایی و عاشقنمایی صرف و تصنّعی باشد. ما در هیچ یک از این مقامها بیدل را شاعری متفنن نمییابیم. به واقع بیدل آن معیار اول «اصالت احساس و اندیشه» را نیز تا حدود خوبی دارد، هرچند نه در حد مولانا جلالالدین.
بیدل خود به این خاصیت شعرش واقف بوده و گویا تعمدی در این داشته است که شعرش از پیر تا جوان و از شاه تا گدا را به کار آید. در دیوان او غزلی هست که به این خاصیت تصریح دارد. این را میتوان بیانیة ادبی بیدل دانست. ما بیتهایی از آن را نقل میکنیم که در این مقام بیشتر به کار ما میآید:
مگو این نسخه طور معنی یکدست کم دارد
تو خارجنغمهای، ساز سخن صد زیر و بم دارد
صلای عام میآید به گوش از سازِ این محفل
قدح بهر گدا چیده است و جام از بهر جم دارد
ادب هرجا معیّن کرده نزل خدمت پیران
رعایتکردگان رغبت اطفال هم دارد
خم ابرو، شکست زلف نیز آرایش است اینجا
نهتنها حسن قامت را به رعنایی علم دارد
به چشم هوش اگر اسرار این آیینه دریابی،
صفا و جوهر و زنگار، چشمکها به هم دارد
تمیز خوب و زشتم سوخت ذوق سرخوشی بیدل
ز صاف و دُرد، مخمور آنچه یابد، مغتنم دارد
بیدل در عین حال بیانی نمادین و غیرمستقیم دارد. در شعر او به ندرت صراحتی از نوع نامبردن از اشخاص و جایها دیده میشود. در سی هزار بیت غزلیات بیدل، تقریباً هیچ نامی از کس و یا جای خاصی نیامده است که شعر را بدان زمان و مکان مقیّد کند و این در حالی است که بسیاری از شعرهای بیدل حکایت از این میکنند که برای مقام خاصی و یا تقدیم به فرد مشخصی سروده شدهاند. مثلاً این غزل بیدل، با توجه به لفظ «خان» در آن، روشن است که در خیر مقدم یکی از دوستان بیدل (احتمالاً نواب شکرالله خان یا عاقل خان راضی) سروده شده است، ولی آنقدر فارغ از نام اشخاص و جایهاست که برای هر از سفررسیدهای در همه زمانهها قابل استفاده است، فقط با حذف بیت «خان بهار انجمن...»
صبح تمنّا دمید دل چمنستان کنیم
یوسف ما میرسد آینه سامان کنیم
حاصل باغ مراد حوصلهخواه دل است
آنچه نگنجد به جیب، تحفة دامان کنیم
طرز طرب دلگشاست، نشئه ترنّمنماست
مطرب ما ترصداست شیشه غزلخوان کنیم
چشم وفامشربان اینهمه بینور چند؟
منتظر جلوهایم، سازِ چراغان کنیم
خان بهار انجمن مایل این گلشن است
صد چمن اثبات ناز بر گل و ریحان کنیم...
در شعر بیدل، همینگونه، نام جایها نیز غایب است، مگر به ندرت و به ضرورت قافیه و مضمون شعر، آن هم انگشتشمار.
بیدل به موازات این بیان نمادگرایانه، شعرش را تا حدود زیادی از اصطلاحات و تعبیرات مقطعی و ناپایدار مردم عصر خویش دور نگه داشته است. البته هیچ شاعر زندهای ناگزیر از اینها نیست، ولی مقایسه میان بیدل و دیگر شاعران عصر او که غرق در زبان محاورة روز بودهاند، نشان میدهد که بسیار فاصله است میان بیدل و مثلاً صائب. یک مراجعه به فرهنگ اصطلاحات صائب تألیف استاد گلچین معانی نشان میدهد که فهم شعر صائب تا چه مایه وابسته به آشنایی با اصطلاحات و کنایات و تعبیرات عصر اوست.
به همین دلیل، شعر بیدل بسیار آزاد از قید زمان و مکان مانده است و این هرچند یک حسن مطلق برای هر شاعر نیست، بخت ماندگاری و شمول را به شعر بیدل داده است. حضور عناصری از نوع «صندل»، «طاووس»، «حنا»، «برهمن» و امثال اینها هیچگاه در حدی نیست که بتواند شاعر را مقید به مکان نشان دهد و چنان که گفتیم، این خاصیت هرچند یک حسن مطلق نیست، به جنبة کاربردی شعر در زمانها و مکانهای گوناگون میافزاید.
در کنار همه اینها خاصیت دیگری که در شعر بیدل وجود دارد و باز در شعر فارسی کمنظیر است، امکان استفادههای متنوع از آن است، یعنی هم میتوان این شعرها را به صورت یکپارچه و با حال و مقام ثابت استفاده کرد، هم به صورت تکبیتهایی مستقل و درخشان.
بیدل شاعری است در میان مسیر مولانا و صائب. هم غزلهایی بسیار یکپارچه و ساختارمند دارد برای حالات عاطفی و هم تکبیتهایی ناب دارد برای کاربردهای گوناگون در محاوره، استشهاد، ضربالمثل و امثال اینها. از این نظر نیز به گمان من جز حافظ و مولانا بدیلی برای بیدل نمیتوان یافت.
ولی خود واقفم که اینهمه مباحث نظری تا با نمونههای عینی و عملی از کاربرد شعر بیدل در مقامهای گوناگون همراه نشود، حاصلی نخواهد داشت. در تذکرههای عصر بیدل، نمونههایی از کاربرد شعر او توسط شاهان آن زمانه آمده است، چنان که در سفینة الشعرا اثر خوشگو میخوانیم:
وقتی، عالمگیر پادشاه این بیت ایشان را در فرمان به پادشاهزادة معظّم در مقدمّة تسخیر حیدرآباد نوشت.
من نمیگویم زیان کن یا به فکر سود باش
ای ز فرصت بیخبر! در هر چه هستی زود باش
و این بیت به اعظمشاه مکرّر نگاشته
بترس از آه مظلومان که در وقت دعا کردن
اجابت از در حق بهر استقلال میآید
و نیز به عریضة شخصی که زیاد طلب میکرد این مقطع او دستخط پادشاه شد.
حرص قانع نیست بیدل، ورنه ز اسباب معاش
آنچه ما در کار داریم، اکثرش در کار نیست
ولی مسلم است که تأیید ادعای ما، نیاز به شواهد بیشتر دارد و من در پایان این مقاله چند مورد معدود از کاربردهای بیشمار شعر بیدل برای خویش را که یادداشت کردهام، نقل میکنم، البته با این تأکید که اینها همه کاربردهایی واقعی بوده است، نه این که فرض کنیم چنین موردی روی میدهد.
q باری حدود هفده سال پیش در جلسة شعری در تهران که جناب قیصر امینپور گردانندهاش بود، مجال شعرخوانی برای من که جوانی گمنامتر از امروز بودم فراهم نشد. در پایان جلسه جناب امینپور به قصد دلجویی از تنگنای وقت جلسه به من گفت و من بلافاصله این بیت بیدل را خواندم:
خوشم که عشق نکرد امتحان پروازم
شکستهبالی من در قفس نهان گردید
q باری دیگر در یکی از جلسات بیدلخوانی در حوزة هنری مشهد، که در آن غزل «امروز نوبهار است ساغرکشان بیایید» خوانده میشد، دربارة همین قضیه یعنی امکانات کاربردی شعر بیدل سخن میگفتم. اتفاقاً یکی از دوستان که چند جلسه غایب بود در اواسط جلسه به جمع پیوست و یادآور شد که این چند جلسه را بنا بر مشکلی نتوانسته است حضور داشته باشد. همانجا این بیت از همان غزل مناسب با مقام به خاطرم آمد و این خود مثالی شد برای این قابلیت شعر بیدل
بیدل به هر تب و تاب ممنون التفاتی است
نامهربان بیایید یا مهربان بیایید
q حدود ده سال پیش، چند بار به یکی از شاعران ارجمند معاصر نامهای نوشته بودم و نامهام بیپاسخ مانده بود. این بیت از بیدل را توانستم زبان شکایت خویش از آن بیتفقدی سازم:
نامحرم کرشمه الفت کسی مباد
باب ترحّمیم، زمانی عتاب کن
یعنی اگر محبت نمیکنی، حداقل عتاب کن تا از ارتباط با تو محروم نباشیم.
q باری دیگر در پاسخ کسی که از من انتقادی بیجا کردهبود، این بیت بیدل را نوشتم:
سخت دشوار است منظور خلایق زیستن
با همه زشتی اگر در پیش خود خوبم، بس است
q و این غزل بیدل، سراپا در نوبتی دیگر دستاویز من برای برخورد با گروهی شد که مدتی با آنان درگیری قلمی داشتم و آن را پایانة مباحث قرار دادم:
چو آتش چند با هر خشکمغزی مشتعل گردم؟
حیا آبی زند تا زین تریها منفعل گردم
q این غزل را تا پایان مقدمة سخن خویش ساختم در محفل خیرمقدم دوست شاعر ما محمدرفیع جنید.
آمدم تا صد چمن بر جلوه نازان بینمت
نشئه در سر، می به ساغر، گل به دامان بینمت
q یکی از دوستان، بیتی مناسب و جاندار برای حک کردن بر سنگ مزار والد مرحومش میخواست. من این مطلع از بیدل را مناسب یافتم و بسیار مورد پسند ایشان واقع شد.
رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند
خاکستری ز قافلة اعتبار ماند
q این غزل بیدل را بر لوحی نوشتیم که به مناسبت تقدیر از سیدابوطالب مظفری از طرف دوستان جلسة شعر «درّ دری» به او داده شد و من چند بیتش را نقل میکنم.
رنگِ پَرریختة الفت گلزار تو ایم
جَسته ایم از قفس خویش و گرفتار تو ایم
خاک ما جوهر هر ذرّهاش آیینهگر است
در عدم نیز همان تشنة دیدار تو ایم
بیش از این، ساغر الفت چه اثر پیماید؟
میرویم از خود و در حیرت رفتار تو ایم
جنس موهوم، هوسشیفتة ارزش نیست
قیمت ما همه این بس که به بازار تو ایم
مستِ کیفیت نازیم، چه هستی، چه عدم
هرکجاییم، همان ساغر سرشار تو ایم
خرُده بر بیش و کم ذرّه نگیرد خورشید
ای تو در کار همه، ما همه بیکار تو ایم
q باری دکتر محمدسرور مولایی استاد افغان دانشگاههای ایران، در محفلی که برای بیان مشترکات فرهنگی دو کشور برگزار شده بود، این غزل از بیدل را خطاب به فرهنگیان ایران خواند و این، چنان مناسب مقام بود که اگر به نام بیدل تصریح نشده بود، به نظر میآمد آن را شاعری معاصر به همین مناسبت سروده است.
اسمیم بیمسمّا، دیگر چه وانماییم؟
در چشمهسار تحقیق، آبی که نیست ماییم
بر موج و قطره جز نام فرقی نمیتوان بست
ای غافلان! دویی چیست؟ ما هم همین شماییم
رمز عیان نهان ماند از بیتمیزی ما
گردون گره ندارد ما چشم اگر گشاییم
از بیکسی نشستیم پامال سایة خویش
غمخوار ما دگر کیست؟ بی بال و پر هماییم
بینسبتی از این بزم بیرون نشاند ما را
بر گوشها گرانیم از بس که ترصداییم
گر رنگ گل پرستیم یا جام می به دستیم
اینها جنون عشق است، ما بلکه آشناییم
با دل اگر بجوشیم، بیدل! کجا خروشیم؟
دود همین سپندیم، بانگ همین دراییم
اینها همه جدا از موارد بیشماری بود که از بیتهای بیدل به عنوان مثل و استشهاد در محاورات روزانه و نوشتهها و گفتوگوهای رسانهای و امثال اینها استفاده شده است. گذشته از این همه، در بسیار مواقع دیگر نیز شعر بیدل پناهگاه عاطفیام در لحظات خرّمی و اندوه، آرامش و بیتابی، امید و یأس بوده است و این حالات که گاه شعر بیدل اشک آدمی را سرازیر میکند، به سختی به بیان درمیآید.
نکتة جالب دیگری که در این میان به نظر میرسد، استفاده از شعر بیدل برای مفاهیم روز است، یعنی مسایلی که شاید در عصر بیدل آنقدرها مطرح نبوده است که ما امروز مبتلا به آنیم. مثلاً بیدل بیتهای بسیاری دارد در انتقاد از ریا و تظاهری توسط ریشنهادن و این برای امروز نیز کاربرد دارد. همچنین در پرهیز از قومگرایی ـ که از مشکلات جدی کشور ماست ـ این بیت بیدل سخت مناسب حال است:
ساز نافهمیدگی کوک است، کوک است، کو علم و چه فن؟
هرکجا دیدیم، بحث ترک با تاجیک بود
و برای آوارگانی که در وطن خویش نیز دلگرمیای ندارند، این بیت سخت مناسب حال است:
وطن گر مایة افسردن است آوارگی خوشتر
ز نومیدی گداز سنگ میخواهد شرار او
آنچه تا کنون ذکر شد، موارد عینی استفاده از شعر بیدل برای خودم بوده است، وگرنه اگر به صورت نظری بخواهیم فهرستی از حالات گوناگون و بیتهای بیدل را که مناسب آنهایند تهیه کنیم، کتابی قطور به دست میآید.
سخن را با این یادآوری مجدد ولی ضروری تمام میکنم که ما این کاربردیبودن را تنها معیار کیفیت یک شعر و اهمیت یک شاعر نمیدانیم. حتی میتوان گفت افراط در آن، میتواند شاعر را از اوج هنر فرود بیاورد و به فردی سفارشپذیر بدل سازد که عمرش در شعرسرودن برای مناسبتها و وقایع روز و تبریک و تهنیت سپری میشود. آنچه مطلوب است، همین است که شاعر برای دل خویش سخن میگوید ولی چنان متنوع و نمادین که سخنش میتواند بسیار دیگر کسان را نیز به کار آید و بیدل چنین است.
+ تصویری از هنر در افغانستان امروز
نقد و نظری بر کتاب «رنگ و رنج» از محمدرفیع اصیل یوسفی
چاپ شده در مجله گلستان هنر
چه کسی میدانست که آن پیرمرد مهاجر ساکن منطقة عدل خمینی مشهد، بزرگترین کتیبهنویس زندة عصر خویش است; همو که در قریب به هشتاد سالگی، بر بیش از پنجاه نوع خط اسلامی تسلّط داشت و کتیبة بزرگ رواق مسجد گوهرشاد، هماکنون گواهی زنده بر هنر اوست; جدا از آثار بیشمار دیگری که در افغانستان، ایران و دیگر کشورها از او باقی است.
افغانستان از دیرباز مهد هنر بوده است، بهویژه در روزگار تیموریان و ظهور مکتب هنری هرات. ولی سالهاست که این کشور روزگار خوشی ندارد. در چند دهة اخیر، بخت از هنر و هنرمندان روی گردانده و زمانه امنیت و آرامشی را که لازمة رشد هنر است از این مملکت گرفته است و هم آن معدود هنرمندانی که توانستهاند این روزگار سخت را تاب بیاورند و در سایة جنگ و دربهدری هم این چراغ را روشن نگه دارند، غریب و گمنام ماندهاند.
این را وقتی بهتر حس میکنیم که کتاب «رنگ و رنج» را میگشاییم و درمییابیم که وارثان هنرهای تجسّمی در افغانستان چه تلاشی برای حفظ این سلسلة طلایی کردهاند و چه رنجی در این راه کشیدهاند.
باری، «رنگ و رنج» کتابی است در معرفی جمعی از هنرمندان هنرهای تجسّمی، بهویژه خط و نگارگری افغانستان. این کتاب، به کوشش محمدرفیع اصیل یوسفی پژوهشگر مهاجر افغان ساکن ایران گردآوری شده است. کتاب از سوی کانون هنرهای زیبای مؤسسة خیریة امام جواد و در انتشارات سنبله چاپ شده است، با طرح جلدی از وحید عباسی هنرمند مهاجر افغانستان، در 2500 نسخه و 552 صفحه با قطع رقعی.
در یک نگاه کلّی به کتاب، آن را حاوی دو بخش نسبتاً مستقل مییابیم. بخش اول، یادنامة سه استاد نامدار هنرهای تجسّمی است و بخش دوم، نمایة هنرمندان معاصر افغانستان. چون هر یک از این بخشها ویژگیهای خاص خود را دارد، ما نیز به هر یک به استقلال میپردازیم.
q
اولین یادنامه، برای هنرمندی است که در ابتدای مقال از او سخن گفتیم، مرحوم محمدعلی عطار هروی خوشنویس بزرگ افغانستان که حدود بیست سال پیش در مشهد مقدس درگذشت. استاد عطّار خوشنویسی بود توانا و واجد خصوصیاتی که او را در عصر حاضر بیبدیل ساخته بود. او از معدود هنرمندان افغانستان بود که نه تنها در آن کشور، که در کل منطقه نظیر نداشت و این، برای هموطنان او که سالهاست در چنبرة حوادث اسیر بوده و در همه هنرها دنبالهرو همسایگان باقیماندهاند، افتخاری بزرگ است.
به واقع آنچه از استاد عطّار هنرمندی منحصر به فرد ساخته بود، تسلّط شگفتانگیز او بر خطوط کهن اسلامی بود. یکی از شواهد این توانایی او، «قرآن محلّی» است که در آن، جزء سیام قرآن مجید، با سی خط گوناگون نوشته شده است، هر سورهای با خطی از خطوط زیبای اسلامی، از نستعلیق گرفته تا کوفی قرنهای کهن.
باری، در یادنامة استاد عطّار در «رنگ و رنج»، حدود بیست مقاله، گفتوگو، خاطره و شعر دربارة او گنجانده شده است و این، تنها جایی است که این همه سخن دربارة این هنرمند میتوان یافت.
یادنامة بعدی، برای مرحوم محمدسعید مشعل فراهم آمده است. مشعل از وارثان مکتب نگارگری هرات بود که به پیروی از سبک بهزاد کار میکرد و در این راه، شاگردانی نیز پرورش داد، همچون خلیلآقا ازهر هروی که از بهترین مینیاتورکاران افغانستان است. ولی ارزش کار مشعل، در نگارگری خلاصه نمیشود. او علاوه بر آن، شاعر، خوشنویس، مجسمهساز و در کنار اینها، یک مدیر موفق بود که در عصر مسئولیتش در سمت شهرداری هرات، در احیای سیمای فرهنگی آن شهر بسیار کوشید، ولی دریغ که تلاشهای او با کممهری اهل سیاست روبهرو شد و در نهایت عقیم ماند.
و یادنامة سوم، برای مرحوم امینالله پیرزاد هروی تدوین شده است که از خوشنویسان بزرگ بعد از عطار به شمار میرفت و به همین سبب، آثارش امروزیتر مینماید.
ولی دریغ که این هر سه یادنامه، سالها بعد از درگذشت این استادان چاپ میشود. نقطة تأکید ما نیز در اینجا، نه هنر عطار و امثال او، بل این بحث است که چگونه میشود در این عصر انتشارات و ارتباطات، اولین یادنامهای که برای خوشنویسی چنین بیبدیل چاپ میشود، حدود بیست سال بعد از درگذشت او باشد. البته اگر همّت و پشتکار اصیل یوسفی نبود، شاید این مهم باز هم سالها به تعویق مییافت و شاید هیچگاه تحقق نمییافت.
این نکته، ارزش وجودی کتاب «رنگ و رنج» را باز مینماید. مؤلف در این کتاب به واقع برگهایی را از آغوش باد رهانده و ثبت تاریخ کرده است. از همین روی، این کتاب، میتواند نقطة اتکا و منبعی باشد برای هر پژوهشی که از این پس دربارة زندگی و آثار این استادان انجام میشود و از این نظر، باید تلاش مؤلف را قدر دانست. واقعیت این است که پژوهش دربارة هنرهای تجسّمی و گردآوردن یادنامه و مجموعه مقاله در این موضوع، کاری است دشوار. در شعر و داستاننویسی چنین نیست، چون جماعت شاعر و داستاننویس خود اهل قلماند و مأنوس با نوشتن و گفتوگو کردن. اینان نه تنها دربارة شعر و داستان، که دربارة دیگر هنرها نیز مینویسند، چنان که بسیاری از نوشتههای کتاب «رنگ و رنج» نیز اثر اهل ادب است. ولی اهل هنر، بیش از نوشتن، دست در خلق آثار هنری دارند و چنین است که گردآوری مقالاتی تخصصی در موضوع کار آنان، سخت میشود.
شاید از همین روی است که کتاب حاضر، از لحاظ مقالات تخصصی در موضوع خط و نگارگری، قدری فقیر مینماید. بیشتر مطالب، یا زندگینامة این هنرمنداناند، یا توصیفهایی کلّی و ستایشآمیز. در هیچجای کتاب نقدی جدّی بر آثار این استادان نمیتوان یافت و البته این از عوارض تربیت فرهنگی ماست که سبب شده است نقد را یک ضرورت به حساب نیاوریم و حتی گاه حمل بر خصومت کنیم. ما بزرگانمان را تا وقتی زندهاند از یاد میبریم و آنگاه که از میان ما رفتند، همسنگ مانی و بهزاد میشماریم. سید ابوطالب مظفری در جایی از کتاب «رنگ و رنج» با تفصیل بدین عارضه پرداخته است و من فقط بخشی از سخن او را نقل میکنم.
«ما مردم افغانستان... مدتهاست نمیتوانیم مفاخر علمی و هنرمندان خود را «تجلیل» و «تحلیل» کنیم و این از آفات و نتایج جامعة بحرانزدة ماست. در یک چنین جامعهای شخصیتها تحلیل نمیشوند، چون این جامعه درونی هراسان دارد. درون ما مانند بنای فرسودهای است که با اندک ور رفتن به آن، ممکن است فرو بریزد. این است که قدرت دست زدن به آن را نداریم. در مقابل رقیبان و دشمنان میخواهیم از خود یک شیر عَلَم بسازیم و آن را تقدیس کنیم. تحلیل، از درون یک ساختار مطمئن بر میخیزد.»
باری، میگفتیم که «رنگ و رنج» از نظر مقالات تخصصی و نقدهای جدی و فنی نسبتاً فقیر است و دلیل آن را هم بازنمودیم. با اینهمه، نباید از بعضی مقالات سودمند و کارآمد این بخشها غفلت کرد، همچون مقالة «معراج حضرت رسول» از آیدین آغداشلو و سخنرانیهای دکتر محمدسرور مولایی و مجید فداییان. از این که بگذریم، در گفتوگوهایی که با آن سه استاد انجام شده است نیز اطلاعات خوبی دربارة زندگی و آثارشان میتوان یافت که میتواند منبع اطلاعات برای پژوهشهای بعدی باشد.
از این که بگذریم، به گمان من، اگر سیمای هنر افغانستان همین باشد که در «رنگ و رنج» میبینیم، باید اعتراف کرد که سیمایی است گردآلود و کهنه، و اگر ارزشی هم دارد، به واسطة کهنبودن خویش است، همانند ارزشی که آثار باستانی دارند. ما بر این باوریم که استاد عطار در نوشتن خطوط کهن تواناترین هنرمند عصر خویش بوده است. ولی این باور، این الزام را هم در پی دارد که ما به راستی در حدّ کتیبهنگاری کهن باقی ماندهایم و از رهیافتهای نوین خوشنویسی بیخبریم. همچنین این افتخار که استاد مشعل در نگارگری در مکتب بهزاد یگانه بود، پذیرش این واقعیت را ایجاب میکند که ما به پیروی از بهزاد قناعت کردهایم و از تجربههای نوین، حتی در همان محدودة مینیاتور هم بیخبریم.
به راستی چنین است؟ قدری آگاهی از جریانهای هنری افغانستان نشان میدهد که هنر این کشور آنقدرها هم دربند پیروی از قدما نمانده است. نقاشی افغانستان حدود یک قرن پیش، با ظهور غلاممحمد میمنگی و شاگردان او محتوّل شد. میمنگی نخستین کسی بود که با مکاتب نقاشی امروز جهان آشنا شد و سبکهای نوین را تجربه کرد. در هنر خوشنویسی نیز هنرمندان جوان افغانستان نقاشیخط و دیگر روشهای نوین را تجربه کردهاند. در همین کتاب «رنگ و رنج» نیز ردّ پایی از این نوآوریها میتوان یافت، بهویژه در بخش دوم کتاب ـ که بدان خواهیم رسید ـ ولی در مجموع باید پذیرفت که پسند و سلیقة جناب اصیل تا حدی سنتی بودهاست، وگرنه جای داشت که یادی هرچند مختصر از کسانی همچون میمنگی نیز در میان باشد.
q
کتاب «رنگ و رنج» در بخش دوم خویش، قدری امروزیتر مینماید. در اینجا، مقالات و گفتوگوهایی از هنرمندان حاضر افغانستان را میخوانیم که غالباً هم از نسل جوان هستند. در مجموع، در اینجا سیمای هنر امروز افغانستان تا حدودی رخ مینماید.
در این بخش، نمایهای مفصل از هنرمندان معاصر افغانستان نیز تدوین شده است که از اجزای مهم کتاب است و بسیار سودمند. این نمایه، که دربرگیرندة زندگینامه و تصویر حدود دویست و پنجاه هنرمند معاصر افغانستان است، از کوشش و جدیت چندینسالة گردآورنده خبر میدهد، چون در این روزگار پرآشوب که بسیاری از هنرمندان افغانستان به اطراف و اکناف گیتی پراکنده شدهاند و با این گیسختگی حلقات فرهنگی و هنری کشور، بسیار سخت است زندگینامة اینهمه هنرمند را فراهم آوردن.
همین مشکلاتی که گفتیم، به نمایه خللی جدی هم وارد کرده است، بدین معنی که از بعضی هنرمندان صاحبنام مملکت نام و نشانی در این نمایه نیست و یا اطلاعاتی که در مورد آنان داده شده است، بسیار اندک است، چنان که از غلاممحمد میمنگی نقاش نامدار افغانستان هیچ نامی در کتاب نیست و در مورد عبدالغفور برشنا، فقط به ذکر نام و صفت «نقاش» بسنده شده است.
به نظر میرسد که اطلاعات گردآمده در مورد افراد در این نمایه، بیش از آن که تابع عظمت شخصیت و ارزش هنری آنان باشد، تابع میزان ارتباط مؤلف با آنان بودهاست. از همین روی گاه به زندگینامههایی دو صفحهای برمیخوریم (مثلاً در مورد سید عبدالقادر رحیمی و میرویس رضازاده) و گاه نیز به یکی دو سطر اطلاعات بسنده شده است، چنان که گفته شد.
همین فراز و فرود، در کیفیت و اهمیت افراد مطرح شده نیز وجود دارد. مسلماً انتظاری که ما از یک نمایه آن هم در یک کتاب داریم، معرفی کسانی است که یا هنرشان را به جایگاه رفیعی رساندهاند و یا با چنان استعدادی پای به میدان نهادهاند که آنان را نابغه یا پدیدهای در این هنر میتوان به شمار آورد. ولی بعضی کسانی که در این نمایه معرفی شدهاند، نوآموزانیاند که هنوز هنرشان به مرحلة تثبیت هم نرسیدهاست. این ناهمگونی مرتبة افراد معرفیشده، اعتبار نمایه را مخدوش کرده است. بهتر بود یا نمایه مختصرتر باشد و یا با کاوشی وسیع، همه استادان و هنرمندان برتر افغانستان در آن معرفی شوند، بهگونهای که نمایه با یک معرفی سادة مطبوعاتی متفاوت باشد.
در این بخش، ذیل معرفی و زندگینامة بعضی هنرمندان، کلامی دربارة هنر امروز هرات هم از آنان آمده است که پاسخ آنان به اقتراحی در مورد «وضعیت گذشته و کنونی سیر هنر در افغانستان و خصوصاً مکتب هرات و برنامههای آیندة هنری» هنرمندان بوده است. این پاسخها نیز در غالب موارد، کلی و فاقد نکات کلیدیای است که بتواند وجودشان را در این کتاب توجیه کند.
و بالاخره مشکل دیگر کتاب «رنگ و رنج»، تناقضی است که مؤلف در آن گرفتار آمده است، بدین معنی که بر روی جلد کتاب، در کنار عنوان اصلی، عنوان «هنرآوران هری» درج شده است که حاکی از تعلق خاطر ویژة مؤلف به شهرش هرات است. البته با اینهمه سابقهای که هرات در رشتههای گوناگون هنری از دوران تیموری به بعد دارد، گردآوردن کتابی ویژة هنر و هنرمندان این شهر، امری طبیعی است و مؤلف نیز میتوانست بدون هیچ دغدغة خاطری همه کتاب را به بررسی هنر هرات و معرفی هنرمندان آن اختصاص دهد. مشکل از آنجا پدید آمده است که گردآورنده در خود کتاب به این قید وفادار نبوده و در نمایة هنرمندان افغانستان، گاه و بیگاه کسانی از شهرهای دیگر را نیز معرفی کرده و بدین ترتیب، تناقضی آفریدهاست. باز اگر این معرفی کاملاً جامع و متناسب با جایگاه هنر در هر جای بود، خللی در کار وارد نمیشد و میشد مدعی شد که این نمایه، هدفی فراتر از عنوان اصلی کتاب دارد. مشکل اینجاست که در این بخش نیز گرایش به هرات بسیار شدیدتر از حد معمول است و این همه، شائبة منطقهگرایی را ـ که مسلماً در مؤلف وجود نداشته است ـ پدید میآورد.
به واقع میتوان حدس زد که گردآورنده، قصد تدوین کتابی دربارة هنر در افغانستان امروز داشته است، ولی چون بیشتر منابع اطلاعات او از هرات بوده است، لاجرم این قسمت کار بسیار پررنگ شده و با قید غیرضروری «هنرآوران هری»، بر روی جلد نیز سرایت کرده است.
مشکل دیگری که گردآورنده نیز بدان اعتراف دارد، محدودماندن کتاب در چند رشتة خاص هنری مثل خوشنویسی و نگارگری و احیاناً عکاسی و تذهیبکاری و مجسمهسازی، و در مجموع هنرهای تجسمی است. در این کتاب، تقریباً هیچ نشانی از هنر موسیقی، تئاتر و سینما نمیتوان یافت.
با این همه، باید اعتراف کرد که در این روزگار گسست فرهنگی و از میان رفتن حلقهها و کانونهای هنری و فرهنگی افغانستان، گردآوردن کتابی در همین حد نیز کاری توانفرسا بوده است و باید جناب رفیع اصیل یوسفی را در این تلاش چندسالهاش ستود. این کتاب ممکن است بسیار فراگیر نباشد، ولی در حوزهای که مؤلف خود را بدان مقید کرده است، تا حدود زیادی جامع و قابل قبول است. در هر حال، محدودشدن به هنرهای تجسمی، ولی تعمق در آن، بهتر است از یک کار سطحی و کلی در مورد همه هنرهای هفتگانه. بالاخره میتوان امید داشت که کسانی دیگر با همین دقت و تلاش، به دیگر هنرها نیز بپردازند.


مهربانیها ()