محمدکاظم کاظمی


+ امروز با بیدل (صد و سی و شش)

به صیقل کم نمی‌گردد غرور زنگ خودبینی‌

 

مگر آیینه بر سنگی زند روشنگر عشقم

البته زنگاری را که بر آینه نشسته است‌، با صیقل می‌توان زدود، ولی اگر این زنگار، همان خاصیت اصلی آینه یعنی خودبینی باشد، دیگر چه می‌توان کرد؟ اینجا دیگر فقط بر سنگ زدن آینه کارساز است‌.

 

در واقع‌، شاعر از شفافیت آینه شکایت دارد، چون آینة شفاف‌، زمینة بهتری برای خودبینی فراهم می‌کند.

 

اندیشة خودبینی از وضع ادب دور است‌

 

آیینه نمی‌باشد آنجا که حیا باشد

q

 

دل مصفّا کردم و غافل که در بزم نیاز

 

صاحب آیینه گشتن کار خودبین بوده‌است

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل
comment مهربانی‌ها () لینک

+ سرنوشت برگ

این مطلب چندی پیش در صفحه آنلاین بی بی سی در بخش افغانستان منتشر شد.

سرنوشت برگ‌

 

نگاهی به مجموعه شعر «آدمی پرنده نیست‌» از قنبرعلی تابش‌

 

q محمدکاظم کاظمی‌

 

 

 

آدمی پرنده نیست‌

 

تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود

 

سرنوشت برگ دارد آدمی‌

 

برگ‌، وقتی از بلندِ شاخه‌اش جدا شود،

 

پایمال عابران کوچه‌ها شود

 

این یکی دو سال‌، برای شعر افغانستان در محیط مهاجرت ـ به ویژه در ایران ـ سالهای بسیار خوبی نبوده است‌. در مجموع شاعران ما آن تحرکی را نداشتند که داستان‌نویسان داشتند و لاجرم در حوزة چاپ و نشر کتاب هم آثار برجسته‌ای ندیدیم‌; مگر دو یا سه کتاب‌، که «آدمی پرنده نیست‌» یکی از آنهاست‌.

 

«آدمی پرنده نیست‌» هفتمین مجموعه شعر است از سلسلة «ادبیات معاصر افغانستان‌» انتشارات عرفان‌. این کتاب 128 صفحه‌ای با شمارگان 3000 نسخه در بهار 1385 در تهران منتشر شده است و حدود هشتاد شعر از این شاعر را در خود دارد.

 

قنبرعلی تابش از شاعران صاحب‌نام افغانستان است‌، به‌ویژه در محیط مهاجرت‌. از او، پیش از این هم کتابهای «دورتر از چشم اقیانوس‌»، «چشم‌انداز شعر امروز افغانستان‌» و «مشرق گلهای فروزان‌» چاپ شده است که اولی مجموعه شعر اوست‌، دومی مجموعه‌ای از مقالات ادبی و سومی گزیده‌ای از شعرهای مذهبی شاعران مهاجر.

 

ولی «آدمی پرنده نیست‌» با «دور تر از چشم اقیانوس‌» تفاوت سطح محسوسی دارد و حتی می‌توان گفت ما را با چهره‌ای تازه از این شاعر روبه‌رو می‌کند.

 

آنچه به شعرهای این مجموعه امتیازی ویژه می‌بخشد، تنوّع صوری و محتوایی آنهاست‌. در حوزة صورت‌، شاعر قالبهای مختلف مثل غزل‌، مثنوی‌، رباعی‌، نیمایی و سپید را تجربه کرده و در غالب آنها نیز موفق بوده است‌. در شعر او تعادلی میان نوگرایی و حفظ سنت دیده می‌شود که در آثار دیگر شاعران این نسل‌، کمتر است‌.

 

در حوزة محتوا،  با یک نگاه کلّی‌، در شعر تابش این سه حال و هوا را می‌یابیم‌.

 

1. مردم و کشور افغانستان و آنچه در این سالهای سخت بر آنها گذشته است‌، موضع بخش عمده‌ای از شعرهای تابش است‌. در این شعرها، او فقط روایتگر صحنه‌هایی تکراری و همیشگی از این مصایب نبوده و کوشیده است جلوه‌های گوناگونی از وقایع را به تصویر کشد. جنگ‌، مهاجرت‌، فقر، محرومیتهای زنان و امثال اینها دغدغه‌های اصلی شاعر در این دسته از سروده‌هایند. غزل «کشورم یا...» یکی از شعرهای خوب تابش در این موضوعات است‌:

 

پامیر، بغض گشته و پیچیده در گلو

 

هلمند می‌دود به گدایی به چارسو

 

کابل به‌سان دختر بی‌آبرو شده‌

 

می‌جوید از چکیدن اشک خود آبرو

 

دوشیزگان شهر گل سرخ را عسس‌

 

بسته‌است زیر گنبد آیینه موبه‌مو

 

دیشب‌، هزار مادر گیسوسپید بلخ‌

 

در اشکهای خویش مرا داد شست‌وشو

 

امشب برای کشور خود، هان خدای من‌!

 

می‌گردم این جهان تو را جمله‌، موبه‌مو

 

یا کشورم دوباره به من باز می‌دهی‌

 

یا عرش‌، همچو کشور من گشته زیر و رو

 

 

 

2. تابش همانند دیگر شاعران نسل خود، دغدغه‌های مذهبی نیز دارد. یک دسته از سروده‌های این کتاب‌، به‌ویژه در قالب غزل‌، در ستایش بزرگان دین سروده شده‌اند. او در این شعرها کوشیده است لحن و زبانی نو را تجربه کند و البته این تلاش در دیگر هم‌نسلان تابش نیز دیده شده است‌. این نوع شعرها به مرور زمان می‌توانند در تغییر حال و هوای شعرهای مناسبتی و منقبتهای مملکت ما مؤثر باشند، چون این حوزه از شعر ما، تا کنون بسیار کم لحن و بیان امروز را در خود دیده است‌.

 

ولی نباید فراموش کرد که این برای شاعری همچون تابش‌، یک امتیاز برجسته نیست‌. کار اصلی شاعری در این حد، این است که گرایش مذهبی خویش را در همه سروده‌های خویش حل کند، نه این که آن را در شعرهایی صرفاً در مدح و منقبت بزرگان دین خلاصه سازد. به عبارت دیگر، بهتر است مذهب در موضع شعر حضور داشته باشد نه فقط در موضوع آن‌.

 

 

 

3. تأملات شاعرانه و عاشقانه‌. من این عنوان را برای آن دسته از شعرهای تابش برگزیده‌ام که حاصل کشفهای شاعرانة او از پیرامون‌اند. شاعر در اینجا دریافتهای شاعرانه و دغدغه‌های شخصی خویش از جهان را تصویر می‌کند. بیشتر نوسروده‌های شاعر از این‌گونه‌اند، به‌ویژه شعرهای کوتاه‌، که یکی از آنها را اینک می‌خوانیم‌.

 

چه بنویسم عزیزم‌؟

 

تمام سخن این است‌:

 

«آب و دانه‌»

 

پرنده را اسیر کرده است‌.

 

حال که از شعرهای کوتاه شاعر سخن به میان آمد، خوب است یادآور شویم که به نظر می‌رسد بسیاری از این نوسروده‌های چندسطری به یک ساخت و قوام خاص نرسیده‌اند که هر یک را بتوان شعری کامل دانست‌. به واقع اینها کشفهای شاعرانه‌ای اند که در قالب کلام پیاده شده‌اند و انتظاری را که ما از یک شعر کامل داریم برآورده نمی‌کنند، مگر شعرهایی از نوع «سرنوشت برگ‌» که در آغاز این نوشته نقل شد.

 

و در مقابل‌، در شعرهای بلند و متشکل شاعر، حضور تجربه‌های زندگی و چشمدیدهای عینی شاعر تا بدین حد احساس نمی‌شود. شعرها تا حدود زیادی کلّی و نمادگرایانه‌اند و این خاصیت هر چند در شعر یک دهه پیش امتیازی شمرده می‌شد، برای دهة هشتاد قابل قبول نیست‌.

 

شاید از همین روی است که در بسیاری از شعرهای تابش‌، کمتر احساس سرزندگی می‌کنیم‌. گویا شاعر نمی‌تواند مخاطب را به خوبی وارد شعرش کند و او را در دریافتهایش شریک سازد. او پدیده‌ها را به صورت عینی و شفّاف ترسیم و تصویر نمی‌کند. فقط در اندک شعرهایی از نوع «کار» است که زندگی انسان امروز، به‌ویژه انسان افغانستانی با شفافیت تمام تصویر می‌شود و این غزل‌، به راستی از بهترین آثار این مجموعه است‌.

 

از سنگ‌ماشه تا لب زاینده‌رود، کار

 

تقدیر من شده‌است ز چرخ کبود، کار

 

قلب مرا چو قدس به زنجیر کرده‌است‌

 

دارد مگر نژاد ز قوم یهود، کار

 

افتاده بی‌رمق به کف کارگاه‌، من‌

 

او خشم می‌کند که به پا خیز زود، کار

 

از لحظة بلوغ ـ که خود را شناختم ـ

 

این‌گونه بوده‌ام من و این‌گونه بود کار

 

دیشب خبر رسید برایم ز قریه‌، آه‌

 

دیگر گذشت کار ز کار و چه سود کار؟

 

گلچهره گفت و آه کشید و ز هوش رفت‌

 

آتش گرفت کاغذ کاهی و خودکار

 

با این همه می‌توان گفت «آدمی پرنده نیست‌» مجموعه‌ای است قابل قبول و تا حدود زیادی می‌تواند از شعر معاصر افغانستان در این دهه نمایندگی کند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: نقد کتاب و شعر افغانستان

+ توضیحی درباره مطلب نامه‌ای از یک دوست

سلام بر همه عزیزان

پیامهای مکرر دوستان را در ذیل یادداشت «نامه ای از یک دوست» خواندم. نمی خواهم درباره آنها قضاوت کنم یا پاسخ دهم چون می دانم که بعضی از عزیزان منتظرند تا من دست به قلم شوم و آنها نیز بر سیرداغ و پیاز داغ این دیگ شور بیفزایند.

من اکنون بیش از نیمی از عمرم را سپری کرده ام و مسیر زندگی و کارنامه ام نیز مشخص است. به هر حال هر کس اهل پژوهش باشد حقایقی را از نوشته هایم در می یابد و بر اساس آنها قضاوت می کند.

برای من هم ضرورتی ندارد که بعد از هر ماجرایی به بحث و جنجال برخیزم و خاطر خودم و دوستان را مکدر سازم. تا به حال هم کمتر اتفاق افتاده است پیامی را پاک کنم یا با اسم مستعار پیام بگذارم یا کاری بکنم که بوی ناجوانمردی از آن بیاید. گمان من این است که وبلاگ من مثلا تنگ نظر و متعصب از بسیار وبلاگهای دیگر آزادتر و فاقد سانسور و کارهایی از این قبیل بوده است. بسیار به سهولت مطالبی را که بعضی دوستان برایم فرستاده اند در اینجا گذاشته ام و البته ضایعاتش را نیز به جان پذیرفته ام. پیامهای عزیزان را هم فقط وقتی پاک کرده ام که حاوی دشنامی خارج از چهارچوب ادب بوده است.

روش من از این پس نیز همین خواهد بود. من نه پست و منصبی دارم که به خاطر وبلاگم آن را از دست بدهم. نه در جایی استخدام رسمی یا غیررسمی هستم که بیم اخراج داشته باشم. نه درآمد آنچنانی دارم که خطر قطع شدنش به خاطر این کار در میان باشد. نه هم کیسه ای برای آینده ام دوخته ام. من به آستانه چهل سالگی رسیده ام و به ندرت اتفاق می افتد که کسی در این سن بخواهد دنبال چیزهایی برود که تا کنون نرفته است. من اکنون در خانه نشسته ام و کار تایپ و صفحه آرایی و ویرایش کتاب می کنم و برای بعضی نشریات و رسانه ها مطلب می نویسم و بنابراین مطالب وبلاگ نه می تواند کارم را از من بگیرد و نه می تواند به آن بیفزاید. تنها چیزی که در این میان از دست می دهم وقتی است که برای این وبلاگ می گذارم که آن هم بسیار نیست چون مطالب من غالبا آماده است. آن مقدار وقتی هم که صرف می شود فدای سر دوستان. بالاخره عزیزانی که محبت می کنند و اینجا می آیند و وقت می گذارند این قدر بر سر ما حق دارند.

پس من هیچ دلیلی نمی بینم که به خاطر بعضی پیامها، مطالبی را که واقعا به دلخواه خود اینجا گذاشته ام بردارم و سانسور کنم. از طرف دیگر هیچ ضرورتی به سانسور پیامهای دوستان هم نیست چون همان طور که گفتم اگر کسی می خواسته است مرا بشناسد در این بیست سال کار ادبی شناخته است و با چند تا پیام با نام مستعار که کسانی می گذارند این قضاوت عوض نمی شود. از طرفی من با این سانسورها موافق هم نیستم. وقتی من حق دارم بنویسم دیگری هم حق دارد اظهار نظر کند. البته من هم حق دارم که پیام او را پاک کنم (پرشین بلاگ به من این حق و این امکان را داده است).

ولی مدتی است حس می کنم بعضی دوستان از این آزادی عمل سوء استفاده می کنند. مشکل وقتی پدید می آید که من به طور اتفاقی چند روز از وبلاگ خبر نمی گیرم و یک بار می بینم انبوهی از پیامهای ضد و نقیض آمده است. مثلا من در این اواخر حدود چهار یا پنج روز از وبلاگ خبر نگرفتم و امشب دوستی گفت که «باز هم غوغا به پا کرده ای.» گفتم «چطور مگر؟» گفت «پیامهای ذیل نامه آن دوست را ندیده ای؟» گفتم «نه ما این چند روز گرفتار بودم.» خلاصه وقتی آمدم دیدم واقعا ماجرایی به پا شده است و بعضی پیامهایی گذاشته شده که خلاف ادب است.

پس تصمیم من تا اطلاع ثانی این است که از یک امکان و حق دیگر هم استفاده کنم و آن این که پیامها بعد از تایید توسط خودم در صفحه درج شوند. شاید این نوعی سانسور باشد ولی من فعلا این روش را برای پاک نگه داشتن وبلاگ از دشنامهای بی ادبانه و بعضی اظهارنظرهای بسیار نامربوط برگزیده ام. اگر مدتی بعد حس کردم که ضرورتی به این کار نیست البته در آن تجدید نظر خواهم کرد.

ولی درباره آن نامه این را گفتنی می دانم که آن نامه نوشته خود من نیست و از آن دوستی ناشناس است که به ایمیل من فرستاده بود با همان شرحی که دیدید. دیگر این که درج آن نامه برای من هیچ جنبه سیاسی نداشته است. اگر دوستان برداشت سیاسی کرده اند البته آزادند. ولی این را بگویم که من حس می کنم اگر آن نامه را درج نمی کردم احساس خوشی نداشتم. بالاخره وقتی یک آدم این قدر با من احساس دوستی و اعتماد می کند که نامه اش را برای درج در وبلاگ من می گذارد و نامه هم حاوی پیامی انسانی و علیه صهیونیسم است کم لطفی است اگر از کنارش بی تفاوت بگذرم.

یادداشت طولانی شد. سخنی دیگر ندارم. نظرهای دوستان هم روی چشم. ولی با همان شرط که عرض کردم.    این را هم بگویم که علی رغم نظرهای مشفقانه دوستان از درج آن نامه پشیمان نیستم و اگر باز هم لازم باشد چنین کاری خواهم کرد.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی:

+ امروز با بیدل

افراط ناقبولی بر خاک آبرو چید

مغز جهات گردید از شش جهت رد ما

بیدل احتمالا این بیت را وقتی گفته است که وبلاگی داشته و در آن مطالب مختلف می‌گذاشته است. آنگاه از همه سو پیامهای مختلف برایش می‌نوشته‌اند و شاعر به همین مناسبت گفته است که رد کردن بسیار خاک را هم آبرو می‌دهد. دیده‌اید که وقتی باد شدیدی بوزد خاک هم آسمان‌پیما می‌شود. در واقع در این بیت شاعر می‌گوید وقتی کسانی از طرف افراد بسیاری رد شوند به یک معنی دیگر تایید شده‌اند. یعنی مثلا اگر یکی به او بگوید بنیادگرا. دیگری بگوید لیبرال. دیگری بگوید عامل سی آی ای. دیگری بگوید عامل کا جی بی. دیگری بگوید وابسته به القاعده. دیگری بگوید طرفدار کرزی. پس معلوم می‌شود که او هیچ یک از اینها نیست. مصراع دوم بیانگر همین حقیقت است. یعنی کسی که از شش جهت رد می‌شود لابد در وسط همه جهتها ایستاده است. البته کمونیستها یک ضرب‌المثل داشتند که می‌گفتند بی طرف بی‌شرف است. این را برای کسانی به کار می‌بردند که می‌گفتند ما نه با شما هستیم و نه با مجاهدین. بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که بیدل هم به اعتقاد کمونیستها... نه اصلا کاربرد این کلمه برای حضرت بیدل خودش بی‌ادبی است.

این یادداشت هم برای تلطیف فضا تا دوستان نگویند وبلاگت سیاسی شده است. حالا خوب شد؟ البته دوستان مطلع هستند که من این شرح را با توجه به شرایط و وضعیت خاص وبلاگ خود ننوشته‌ام بلکه بیدل خودش بیت را درباره وبلاگ‌نویسان سروده است. اگر می‌گویید نه. بروید از خودش بپرسید.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و سی و پنج)

فیض ایثار اگر عرض تمتّع ندهد،

 

مار از گنج چه اندوده و ماهی ز درم‌؟ (ص 853)

 

قصة بر سر گنج نشستن مار که معروف است‌. در اینجا شاعر ماهی را نیز صاحب‌درم تصوّر می‌کند، به اعتبار فلس‌هایش‌. ولی جالب است که این مار و ماهی‌، هیچ بهره‌ای از دارایی‌شان ندارند. چرا؟ چون اهل ایثار نیستند.

 

حریصان را نباشد محنت از حمّالی دنیا

 

گرانی کم رسد از بارِ درهم‌، دوش‌ِ ماهی را (ص 76)

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ نامه‌ای از يک دوست

سلام دوست من این اولین نامه ای که دارم مینویسم  واصلا اهل نوشتن نیستم
پس یه لطفی کن و به سلیقه خودت اصلاحش کن و به دوست شیعه ات بده
و چون وبلا گ ندارم از شما می خوام بدون اسم این نامه رو بزاری توی وبلاگتون
باتشکر از شما
 
 
به نام خدا
سلام شیعه  تا عصر نشده یه کاری کن
تا حالا به معنی " کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا " فکر کردی
ترجمه اش رو همه می دونن یعنی همه سرزمین ها کربلاست و همه روزها عاشوراست
خیلی ها فکر میکنن یعنی اینکه هر جا  و هر زمان وقت مناسبی است که بشینی برای امام حسین گریه و عزاداری کنی
مشکل بزرگ ما شیعیان اینه که هرسال روز عاشورا میاد و میره ولی ازش درس نمیگیریم اصلا متوجه نیستیم معنی اش چیه
می خوای معنی اش رو بدونی :
یعنی تو  که هر سال برای امام حسین عزاداری میکنی
یعنی هر روز ممکنه یه عاشورا تو یه سرزمین اتفاق بیفته
و هر کسی ممکنه فریاد بزنه "هل من ناصر ینصرنی" آیا کسی هست مرا یاری کند ؟
در روزعاشورا  یاران امام حسین دو قسمت شدند
یه گروه که ندا رو لبیک گفتند جنگیدند و شهید شدند وسرافرازشدند
گروه بعدی شبانه فرار کردند و چون در خواست کمک رو شنیدندو از دور نظاره گر شهادت " یک گروه مظلوم "بودند و بی اعتنایی کردند پس گناهی
مرتکب شدند نابخشودنی که دست کمی هم نداشت از گناه دشمنان "بنی امیه"
گروه دیگر به نام بنی اسد از دور شاهدبودندو گریستند و دعا کردند ولی وقت گریه و دعا نبود پس آنان نیز گناهی کمتر از دشمنان و یاران بی وفا نداشتند
در روز عاشورا فقط از دو گروه یاد شده یاران"خوب" و دشمنان"بد" هیچ گروه میانه ای در کار نیست
پس ای گریه کن امام حسین اگر این حدیث روقبول داری "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" پس خوب گوشها ت رو باز کن ببین امروز صدای
هل من ناصر ینصرنی از کجا به گوش می رسه
بله امروز عاشورایی دیگر به پا شده با شخصیتهایی بسیار شبیه واقعه کربلا
در آن زمان یزید، امام حسین ویارانش را به اتهام درغین کفر متهم کردو امروزامریکا فرزند امام حسین "سید حسن نصر الله "ویارانش را به اتهام تروریسم
روز عاشورا خیمه های اهل بیت سوزانده می شد امروز خانه های شیعیان بمباران میشود
در آن زمان منبرهای مساجد در اختیار بنی امیه بود و امروز شبکه های خبری در اختیار امریکا و انگلیس
روز عاشورا به یاران امام حسین گفتند هر که امام حسین را تنها بگذارد آزاد است و با او کاری نداریم و امروز به مردم و دولت لبنان می گویند شما از
حزب الله حمایت نکنید ما هم به شما کاری نداریم
روز عاشورا حضرت علی اصغر در دست پدرش آن گونه شهید شد و امروز هزار علی اصغر و رقیه و سکینه در دست پدرانشان پر پر می شوند
آن روز گروهی به نام بنی اسد کمی آن طرف تر ناله کردند و دعا و هیچ نکردند و امروز بعضی از مردم راهپیمایی می کنند و شعار می دهند و محکوم
می کنند و در مساجد که باید سنگر محکم علیه کافران باشد به دعا بسنده می کنند
به خود امام حسین قسم درس مهم عاشورا همین بود که اگه روزی مظلومی در سرزمینی مورد ظلم واقع شد آن روز عاشورا است و آن سرزمین
همان کربلا است و سکوت در برابر آن نیز سکوت در برابر کربلاست 
پس ای دوستدار حسین مگه نمی گفتی "  یا لیتنی کنت معکم " اگه الان عاشوراست تا عصر نشده یه کاری کن و اگر عصر شد و کاری نکردی
دیگه من رو سیاهم
پس خوب گوش کن ببین چی میگم
برای لبنانی ها دعا نکن چون پذیرفته نیست چون الان وقت دعا نیست و وقت عمله
گریه هم نکن چون داری خودت رو گول می زنی
محرم سال بعد هم اگه زنده بودی اصلا سراغ مراسم عزاداری نرو و حق نداری برای امام حسین گریه کنی
لباس سیاه هم نپوش چون خودت در برابر عاشورا سکوت کردی

در خاتمه درخاستی دارم از عزیزان
جوانی هستم 24 ساله
مسلط به زبان عربی و انگلیس
قوی و تنومند
ولی مشکل گذرنامه دارم و نمی دونم چطور می شه رفت لبنان
هر کس می تونه من رو کمک کنه تا عصر نشده برم لبنان
نه برای شهادت بلکه برای اینکه از حالا به بعد زمان صفر است و بعد از این نیز روسیاه و شرمنده امام حسین خواهم بود
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی:

+ احسان اکرامی‌فر

خبر خوشی نیست، ولی چه می توان کرد؟ محمود اکرامی فر شاعر معاصر و دوست دیرین ما در سوگ فرزندش نشسته است.

 

احسان اکرامی فر فرزند جوان و رشید محمود اکرامی پریروز در اثر سانحه ای دنیا را وداع گفت. او را دریاچه بند گلستان مشهد به کام فروبرد.

 

محمود اکرامی فر را همه می شناسند، شاعر توانا و پژوهشگر علوم اجتماعی و صاحب تالیفات بسیار. ما شاعران ساکن مشهد از حدود پانزده سال پیش افتخار آشنایی اش را داریم و مرهون خلق و خوی و جوانمردی اش هستیم. خداوند این داغ سنگین را بر او سبک گرداند. به او صبر دهد و توانایی تحمل این امتحان سخت را عطایش کند.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: درگذشتگان

+ امروز با بیدل (یکصد و سی و چهار)

بر نسخة بهار خط نسخ می‌کشد

 

رنگ شکسته‌ای که به سیما نوشته‌ایم (ص 846)

 

تناسبی لفظی وجود دارد میان نسخ و نسخه و نیز تناسبی معنایی میان نسخ و شکسته هم می‌توان یافت‌. این «نسخ‌» نیز ایهام دارد، یکی همان خط معروف است و دیگر، «باطل کردن‌» و «زایل کردن‌». ایهام «شکسته‌» که خود آشکار است‌.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ نگاهی به کتاب «همزبانی و بی‌زبانی»

این نقد، نوشتهء دوست دیرینم مجید نظافت، در همان اوایل انتشار کتاب «همزبانی و بی زبانی» در مجله شعر چاپ شد. من متاسفانه آن شماره از مجله را نداشتم و از دیدن نقد محروم ماندم تا این اواخر که آن را در نشانی انترنتی زیر و به نقل از مجله شعر یافتم.

 

http://www.iranpoetry.com/archives/000464.php#more///

 

اینک برای این که فیض مطلب عام تر شود آن را در وبلاگم نیز می گذارم. البته در مورد این نقد ملاحظاتی مختصر هم دارم که به یاری خدا در یادداشتی دیگر خواهم نوشت. اینک دوست می دارم که بیشتر نظرهای دوستان را بدانم.

 

محمدکاظم کاظمی

 

 

 

 

نگاهی‌ به‌ کتاب‌ همزبانی‌ و بی‌زبانی‌ نوشته‌ محمد کاظم‌ کاظمی‌

 

مجید نظافت‌ یزدی‌
 
حرف‌ می‌زنیم‌ و واژه‌ها
فقط صداست‌
تیر بی‌نشانه‌ی‌
رهاست‌
همدلی‌ که‌ هیچ‌
همزبان‌ در این‌ زمانه‌
کیمیاست‌
حرف‌ می‌زنیم‌ و واژه‌ها
فقط صداست‌
متاسفانه‌ واژه‌ها در خیلی‌ از موارد و گفتگوها تا مرحله‌ صوت‌ و صرف‌ صدا پایین‌ آورده‌ می‌شوند و غالبا سیاست‌بازان‌ و دلالان‌ چنین‌ ظ‌لمی‌ بر واژه‌ها روا می‌دارند. کلمات‌ که‌ باید هدایتگر شنونده‌ باشند و دلالتگری‌ کنند، در مذبح‌ امیال‌ و مقاصد ایشان‌ بی‌ هیچ‌ تاسف‌ و دریغی‌ قربانی‌ می‌شوند. انگار نه‌ انگار که‌ نخست‌ کلمه‌ بود و کلمه‌ خدا بود، انگار نه‌ انگار که‌ حق‌ سبحانه‌ و تعالی‌ به‌ قلم‌ و آنچه‌ می‌نگارد قسم‌ یاد فرمود. انگار نه‌ انگار که‌...
در وانفسایی‌ چنین‌ که‌ حتی‌ بر کلمات‌ ستم‌ می‌رود و زبان‌ ابزاری‌ است‌ که‌ به‌ جای‌ مفاهمه‌ به‌ مغالطه‌اش‌ گمارده‌اند، مگر اهالی‌ شعر به‌ عنوان‌ امیران‌ کلمات‌، دستی‌ از آستین‌ برآوردند و از تقدس‌ کلمات‌ و ارزش‌ زبان‌ موکدا بگویند و بنویسند و بکوشند همزبانی‌ را به‌ همدلی‌ برسانند و فارسی‌ را چنان‌ که‌ باید و سزد پاس‌ بدارند و یادآوری‌ کنند که‌ فارسی‌، زبان‌ شعر است‌ و کلمات‌ در شعر عین‌ اشیایند. و همچنین‌ به‌ یادمان‌ بیاورند که‌ گستره‌ زبان‌ شیرین‌ فارسی‌ بزرگتر از مرزهای‌ فعلی‌ ایران‌ است‌ و چه‌ بسا فارسی‌زبانانی‌ که‌ خارج‌ از حیطه‌ جغرافیایی‌ ایران‌ کنونی‌ به‌ این‌ زبان‌ شریف‌ و نجیب‌ مترنمند. چرا نباید حتی‌ بعضی‌ از تحصیلکردگان‌ ما بدانند که‌ بیشتر مردمان‌ در افغانستان‌ و گروه‌ زیادی‌ در تاجیکستان‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ سخن‌ می‌گویند و می‌نویسند و می‌سرایند و هنوز در پاکستان‌ و هندوستان‌ و چین‌ و... زبان‌ فارسی‌ کم‌ و بیش‌ رایج‌ است‌ و هستند کسانی‌ که‌ در آنسوی‌ دنیا به‌ فارسی‌ می‌گویند و می‌نویسند. بی‌شک‌ همین‌ ضرورت‌ یعنی‌ پاسداشت‌ فارسی‌، زبانی‌ که‌ به‌ شعر شناخته‌ می‌شود و نیز تاکید بر گسترش‌ و فراگیری‌ آن‌، شاعر ارجمند محمدکاظم‌ کاظمی‌ را واداشته‌ تا در کتاب‌ قابل‌ تامل‌ خود با نام‌
«همزبانی‌ و بی‌زبانی»
، دردمندانه‌ و دلسوزانه‌، به‌ قدر وسع‌ خویش‌ خواننده‌ را متوجه‌ گستردگی‌ حیطه‌ زبان‌ فارسی‌ کند و بکوشد زبان‌ فارسی‌ را از پس‌ غبار لهجه‌های‌ متعدد که‌ به‌ گوش‌ شنوندگان‌ سهل‌انگار، متفاوت‌ می‌نماید زبانی‌ واحد زنده‌ و پویا نشان‌ دهد. یعنی‌ حقیقت‌ را فرارویمان‌ بگذارد تا بتوانیم‌ با تکیه‌ بر زبان‌ مشترک‌ و فراگیر و کهنمان‌، پا سفت‌ کنیم‌ و همچون‌ گذشته‌ بر قله‌های‌ فرهنگ‌ و علم‌ ایستاده‌ باقی‌ بمانیم‌ که‌ زبان‌ بزرگترین‌ میراث‌ گذشتگان‌ ماست‌ و نقطه‌ اتصال‌ ما با گذشته‌ای‌ که‌ نبایدش‌ از یاد برد و آدمی‌ بی‌ این‌ پشتوانه‌، دور نیست‌ اگر به‌ جانداری‌ غارنشین‌ بدل‌ شود. بگذریم‌.
کاظمی‌ در مقدمه‌ کتاب‌ ارجمند
«همزبانی‌ و بی‌زبانی‌»
علت‌ تالیف‌ کتاب‌ را چنین‌ توضیح‌ می‌دهد:
«برای‌ یک‌ فارسی‌زبان‌ هراتی‌ که‌ زبان‌ را با لهجه‌ شیرین‌ شهرش‌ فرا گرفته‌ است‌ و در نخستین‌ سالهای‌ تحصیل‌، یعنی‌ فراگیری‌ مکتوب‌ این‌ زبان‌ به‌ تبع‌ کوچیدن‌ به‌ کابل‌ با لهجه‌ پایتخت‌ کشورش‌ آشنا شده‌ و در آستانه‌ پرداختن‌ جدی‌ به‌ ادبیات‌، به‌ ایران‌ هجرت‌ کرده‌ و با لهجه‌ مشهد و تهران‌ سر و کار یافته‌، و به‌ یمن‌ ارتباط با اهل‌ ادب‌ نواحی‌ مختلف‌ ایران‌ و افغانستان‌ دایره‌ آشناییش‌ را با گویشهای‌ گوناگون‌ فارسی‌ وسعت‌ داده‌ است‌، این‌ تنوع‌ گویشها در عین‌ وحدت‌ زبان‌ می‌توانسته‌ است‌ بسیار جذاب‌ باشد کشف‌ و ارزیابی‌ شباهتها و تفاوتهای‌ این‌ گویشها کم‌کم‌ به‌ مسئله‌ای‌ جدی‌ بدل‌ شد که‌ حس‌ کردم‌ همین‌ تفاوتهای‌ اندک‌ اگر به‌درستی‌ تحلیل‌ و ارزیابی‌ نشود می‌تواند نقاط روشن‌ اشتراک‌ را در سایه‌ای‌ از بی‌خبری‌ و بدبینی‌ قرار دهد برای‌ کسی‌ که‌ با اهل‌ ادب‌ مناطق
‌ هر دو کشور این‌ مایه‌ ارتباط و همدلی‌ را یافته‌ وجود این‌ بدبینی‌ چگونه‌ می‌توانست‌ خوشایند باشد.
باری‌! نوشته‌ حاضر حاصل‌ تاملات‌ پراکنده‌ ایست‌ که‌ از دیرباز درباره‌ زبان‌ فارسی‌ و بویژه‌ زبان‌ فارسی‌ افغانستان‌ داشته‌ام‌. کوشیده‌ام‌ که‌ این‌ نوشته‌ برخوردی‌ عینی‌ و ملموس‌ در زبان‌ باشد، نه‌ کاوشی‌ بی‌سرانجام‌ در سنگ‌نوشته‌ها و مدارکی‌ که‌ ما را از واقعیتهای‌ موجود دور نگاه‌ می‌دارد، از همین‌ روی‌ در بررسیهایم‌، از قرنهای‌ سوم‌ و چهارم‌ هجری‌ به‌ بعد را در نظ‌ر داشته‌ام‌، یعنی‌ از وقتی‌ که‌ این‌ زبان‌ هویت‌ امروزینش‌ را یافته‌ است‌. واقفم‌ که‌ پرداختن‌ به‌ این‌ مباحث‌ کاری‌ است‌ شبیه‌ راه‌ پیمودن‌ بر لبه‌ تیغ‌، بیان‌ بعضی‌ از واقعیتها می‌تواند گوینده‌ را از سوی‌ دوستانی‌ ایرانی‌ به‌ ملی‌گرایی‌ از نوع‌ افغانستانی‌ متهم‌ کند و طرح‌ کردن‌ بعضی‌ سخنان‌ دیگر می‌تواند همان‌ انسان‌ را در چشم‌ فارسی‌زبانان‌ افغانستان‌، خودباخته‌ و بی‌هویت‌ نشان‌ دهد و من‌ هر دو احتمال‌ را از نظ‌ر دور نداشته‌ام‌. فقط امیدوار بوده‌ام‌ که‌ مسیر اعتدال‌ و انصاف‌ را بپیمایم‌ تا این‌ تصورات‌ از هر دو سوی‌ به‌ حداقل‌ برسد. به‌ همین‌ ترتیب‌ این‌ نوشته‌ می‌تواند از یک‌ نگاه‌ تلاشی‌ برای‌ همدلی‌ بیشتر میان‌ همزبانان‌ و از نگاهی‌ دیگر یک‌ اقامه‌ دعوی‌ تلقی‌ شود. این‌ تا حدی‌ به‌ میزان‌ توفیق‌ نویسنده‌ در پرهیز از تنش‌زایی‌ بی‌جا بستگی‌ دارد و تا حدی‌ نیز به‌ نگاه‌ خواننده‌ بسته‌ است‌ که‌ تا چه‌ مایه‌ برای‌ یک‌ مواجهه‌ درست‌ با این‌ حقایق‌ آمادگی‌ دارد.
من‌ کوشیده‌ام‌ کار این‌ نوشته‌ روشنگری‌ در بعضی‌ زوایای‌ مغفول‌ مانده‌ یا مغفول‌ نگه‌ داشته‌ شده‌ باشد. نه‌ کور کردن‌ زمینه‌های‌ همدلی‌.
» 

آنچه‌ از این‌ مقدمه‌ برمی‌آید، جدای‌ از هدف‌ قابل‌ احترام‌ مولف‌ در انجام‌ کاری‌ ارزشمند که‌ همانا نشان‌ دادن‌ حیطه‌ گسترده‌ زبان‌ فارسی‌ حتی‌ خارج‌ از مرزهای‌ ایران‌ است‌، پارادوکسی‌ است‌ که‌ مولف‌ با آن‌ روبروست‌ و خود اشاره‌ کرده‌ است‌ که‌ چنین‌ کاری‌ شبیه‌ راه‌ رفتن‌ بر لبه‌ تیغ‌ است‌. کاظمی‌، هم‌ می‌خواهد زبان‌ فارسی‌ را به‌ عنوان‌ عمود خیمه‌ فرهنگ‌ و نقطه‌ اشتراک‌ مهمی‌ بین‌ فارسی‌زبانان‌ ایران‌ و افغانستان‌ پاس‌ بدارد و بر آن‌ تاکید کند و هم‌ به‌ دنبال‌ این‌ تاکید، از برخورد متعصبین‌ ایرانی‌ و افغانی‌ به‌ یک‌ اندازه‌ بیمناک‌ است‌. با این‌ همه‌ او به‌ عنوان‌ محققی‌ خوش‌آتیه‌ و البته‌ آدمی‌ صاحب‌ احساس‌ اگرچه‌ در این‌ کتاب‌ نشان‌ می‌دهد که‌ کوشیده‌ است‌ جانب‌ اعتدال‌ را فرو نگذارد، اما آدمی‌، بدون‌ احساس‌ هم‌ نیست‌. او هم‌ در مقدمه‌ و هم‌ در بعضی‌ از صفحات‌ کتاب‌ با همه‌ تلاشی‌ که‌ کرده‌ است‌، به‌ زعم‌ نگارنده‌ کمی‌ تا قسمتی‌ تسلیم‌ احساسات‌ و پیش‌داوریهای‌ ساخته‌ و پرداخته‌ خویش‌ و دیگران‌ شده‌ است‌ و از همین‌ روست‌ که‌ در مقدمه‌ می‌آورد:
«و از نگاهی‌ دیگر این‌ مقدمه‌ می‌تواند اقامه‌ دعوی‌ تلقی‌ شود.» (ص‌ 8) و از همین‌ دو کلمه‌ اقامه‌ دعوی‌ برمی‌آید که‌ وی‌ با همه‌ تلاشی‌ که‌ مصروف‌ اعتدال‌ و پرهیز از تنش‌زایی‌ کرده‌ است‌ در ناخودآگاه‌ ملی‌ خویش‌ قصد اقامه‌ دعوا نیز دارد، اگر نه‌ می‌توانست‌ بگوید این‌ مقدمه‌ می‌تواند طرح‌ مسئله‌ای‌ باشد تا محققان‌ و اهالی‌ فضل‌ چند و چون‌ آن‌ را به‌ محک‌ علم‌ و تجربه‌ به‌ بررسی‌ بنشینند. البته‌ دور نیست‌ اگر در این‌ نوشتار هم‌ با همه‌ سعی‌ و تلاش‌ در پرهیز از احساساتی‌گری‌، در جملاتی‌ از آن‌ به‌ کجراهه‌ رفته‌ باشم‌. و اما در همین‌ جا تصریح‌ کنم‌ اگرچه‌ در بعضی‌ موارد با مسائل‌ طرح‌شده‌ کتاب‌ مخالفم‌، اما بشدت‌ با آن‌ در کلیات‌ موافقم‌ و به‌ جرات‌ می‌گویم‌ که‌ کاش‌ بسیاری‌ از فضلای‌ افضل‌ و اساتید معظم‌ بجای‌ تالیف‌ کتابهایی‌ همچون‌ «اسب‌ در دیوان‌ منوچهری‌» و طرح‌ مسائلی‌ غیرکاربردی‌ و بدون‌ ضرورت‌ که‌ تنها به‌ درد ورق‌ سیاه‌ کردن‌ و دانشنامه‌ گرفتن‌ می‌خورد به‌ مسائل‌ مبتلا به‌ جامعه‌ ادبی‌ در فراخنای‌ گستره‌ زبان‌ فارسی‌ می‌پرداختند و آنقدر از انصاف‌ برخوردار بودند که‌ این‌ کتاب‌ را از جنبه‌های‌ مختلفش‌ عزیز می‌داشتند; جنبه‌هایی‌ چون‌ کاربردی‌ بودن‌ آن‌ و آوردن‌ شاهد مثالهای‌ فراوان‌، زبان‌ راحت‌ و بدون‌ فضل‌نمایی‌ و تعقید، همچنین‌ غیرتکراری‌ بودن‌ موضوع‌ آن‌ (لااقل‌ کمتر تکراری‌ بودن‌ آن‌) و آن‌ را در همه‌ جهات‌ سرمشق‌ کتابهای‌ آتی‌ خود قرار دهند و از غبار قرون‌ بدر آمده‌ و نزدیکتر به‌ زمان‌ ما نزول‌ اجلال‌ فرمایند و دست‌ از این‌ توهم‌ که‌ پرداختن‌ به‌ مسائل‌ به‌روزتر دور از شان‌ جلیل‌ فضلاست‌، برمی‌داشتند. کاظمی‌ در این‌ کتاب‌ نشان‌ می‌دهد که‌ از دلسوزان‌ زبان‌ و ادب‌ فارسی‌ است‌ و اگرچه‌ هنوز به‌ سنی‌ نرسیده‌ است‌ که‌ اساتید مطنطن‌ و مفخم‌ او را بشمار آورند، اما در عمل‌ و به‌ شهادت‌ همین‌ یک‌ کتاب‌ حتی‌ اگر مجموعه‌های‌ شعر و کتابهای‌ روزنه‌اش‌ را به‌ حساب‌ نیاوریم‌ نشان‌ داده‌ است‌ که‌ او را باید حرمت‌ گذاشت‌ و عزیز داشت‌ و از خادمین‌ و زبان‌ و ادبیات‌ فارسی‌ محسوب‌ کرد.
 کاظمی‌ در این‌ کتاب‌ پس‌ از مقدمه‌، تحت‌ چند عنوان‌ کلی‌ و در ذیل‌ آنها در عناوینی‌ جزئی‌ به‌ ارائه‌ مباحثش‌ می‌پردازد. عناوین‌ کلی‌ای‌ همچون‌ طرح‌ مسئله‌، بیان‌ همزبانی‌، یک‌ زبان‌ و دو نام‌، افتخارات‌ فرهنگی‌، داد و ستدهای‌ زبانی‌، بهسازی‌ زبان‌ معیار در افغانستان‌، پایانه‌، پیوستها، و چندین‌ عنوان‌ جزیی‌، که‌ نگارنده‌ می‌کوشد از این‌ پس‌ با اشاره‌ به‌ بعضی‌ از عناوین‌ و طرح‌ موجز مسئله‌ مورد بحث‌ تحت‌ آن‌ عنوان‌ به‌ موارد مورد اختلاف‌ خویش‌ با مولف‌ ارجمند کتاب‌ بپردازد. باشد که‌ بحث‌ پیرامون‌ مباحث‌ مطرح‌شده‌ در این‌ کتاب‌ و چند و چونی‌ هرچند کوتاه‌ در مورد آن‌ به‌ معرفی‌ پیشتر آن‌ در جامعه‌ ادبی‌ منجر شود و صاحب‌نظ‌ران‌ را بر سر ذوق‌ آورد تا قلم‌ از نیام‌ درآورند و سره‌ از ناسره‌ گفتار مولف‌ و اشارات‌ نگارنده‌ را فراروی‌ آنان‌ و خوانندگان‌ قرار دهند.
 
طرح‌ مسئله‌
تحت‌ این‌ عنوان‌، مولف‌ به‌ سابقه‌ زبان‌ فارسی‌ و پیشینه‌ آن‌ در افغانستان‌ اشاره‌ می‌کند و متذکر آنکه‌
«این‌ زبان‌ از قرنهای‌ سوم‌ و چهارم‌ هجری‌ در این‌ منطقه‌ رسمیت‌ یافت‌ و در گذر تاریخ‌ با همه‌ فراز و فرودهایش‌ بخش‌ عمده‌ای‌ از مردم‌ این‌ کشور فارسی‌زبان‌ ماندند و ادامه‌ این‌ سلسله‌ به‌ عصر حاضر رسید.»
(ص‌ 163)
در همین‌ چند جمله‌ که‌ ذکر شد مولف‌ آورده‌ است‌:
«سابقه‌ زبان‌ فارسی‌ در افغانستان‌» که‌ درست‌تر این‌ بود که‌ می‌گفت‌: «سابقه‌ زبان‌ پارسی‌ در آن‌ بخش‌ از ایران‌، منطقه‌ای‌ که‌ اینک‌ افغانستان‌ نام‌ دارد و...» و سپس‌ می‌آورد که‌ بخش‌ عمده‌ای‌ مردم‌ این‌ کشور فارسی‌زبان‌ ماندند و سر این‌ سلسله‌ به‌ عصر حاضر رسیده‌ است‌. آیا درست‌تر نبود که‌ می‌گفت‌: «بخش‌ عمده‌ای‌ از مردم‌ این‌ منطقه‌ فارسی‌زبان‌ ماندند و حتی‌ در قرون‌ اخیر که‌ مرزهای‌ جغرافیایی‌ به‌ جدایی‌ پاره‌ای‌ از ایران‌ بزرگ‌ حکم‌ کردند و قسمت‌ جداشده‌ را افغانستان‌ نامیدند، مردمان‌ آن‌ سامان‌ زبان‌ خویش‌ را همچنان‌ حفظ‌ کردند و تا هنوز بخش‌ عظ‌یمی‌ از ایشان‌ به‌ پارسی‌ می‌گویند و می‌سرایند و می‌نویسند؟»

نکته‌ دیگری‌ که‌ مولف‌ در این‌ مبحث‌ می‌آورد طرح‌ این‌ مسئله‌ است‌ که‌:
«ما هنوز نمی‌دانیم‌ که‌ این‌ زبان‌ را چه‌ بنامیم‌، فارسی‌، یا دری‌ یا فارسی‌ دری‌. در تداول‌ عامه‌ همان‌ فارسی‌ رایج‌ است‌ ولی‌ در مراجع‌ رسمی‌ از دری‌ سخن‌ می‌رود.» (ص‌ 16) پاسخ‌ این‌ سوال‌ روشن‌ است‌. این‌ زبان‌ را باید که‌ فارسی‌ بنامند، همچنان‌ که‌ توده‌ مردم‌ آن‌ سامان‌ که‌ از سیاست‌ و پلتیک‌ دورند آن‌ را فارسی‌ می‌نامند، همچنان‌ که‌ جهانیان‌ و در محافل‌ علمی‌ همه‌ عالم‌، زبان‌ ایرانیان‌ و افغانیان‌ و تاجیکها را پرشین‌ یا فارسی‌ می‌نامند و همه‌ تاکید نگارنده‌ در اصلاح‌ جملات‌ اولیه‌ مولف‌ محترم‌ ذیل‌ عنوان‌ طرح‌ مسئله‌، از همین‌ روی‌ بود. اگر افغانیهای‌ فعلی‌ بپذیرند که‌ تا چند قرن‌ پیش‌، ایرانی‌ بوده‌اند و زبانشان‌ چون‌ قاطبه‌ ایرانیان‌ فارسی‌ بوده‌ است‌، امروز پس‌ از جدایی‌ جغرافیایی‌، سرگردان‌ انتخاب‌ نام‌ برای‌ زبانشان‌ نمی‌شدند و بی‌ هیچ‌ شک‌ و شبهه‌ای‌ زبانشان‌ را همچنان‌ که‌ حقیقتا فارسی‌ است‌ فارسی‌ می‌نامیدند.
 
بیان‌ همزبانی‌
در این‌ قسمت‌ مولف‌ بر آن‌ است‌ تا ثابت‌ کند زبانی‌ که‌ در ایران‌ فعلی‌ به‌ آن‌ تکلم‌ می‌کنند و زبانی‌ که‌ در افغانستان‌ امروز رایج‌ است‌ یک‌ زبان‌ واحد است‌. اگرچه‌ در ایران‌ فارسی‌ و در افغانستان‌ دری‌ نامیده‌ شود، و بنده‌ عرض‌ می‌کنم‌ اینجاست‌ که‌ این‌ زبان‌ واحد را باید به‌ نامی‌ واحد نامید و لاغیر.
کاظمی‌ با ارائه‌ جدولی‌ از کلمات‌ زنده‌ مشترک‌ در کابل‌ و هرات‌ و خراسان‌ که‌ در تهران‌ کاربرد جدی‌ ندارند به‌ نزدیکی‌ لهجه‌ مردمان‌ خراسان‌ به‌ لهجه‌ مردمان‌ افغانستان‌ اشاره‌ می‌کند. ازجمله‌ این‌ کلمات‌ مورد اشاره‌ یکی‌
«داو» است‌ که‌ در افغانستان‌ و خراسان‌ رایج‌ است‌ و در تهران‌ کاربردی‌ ندارد. کاظمی‌ «داو»
را در تهران‌ میدان‌ بازی‌ معنا کرده‌ است‌ که‌ چنین‌ نیست‌ و عجبا که‌ در اشاره‌ به‌ پیشینه‌ ادبی‌ این‌ کلمه‌ در پانوشت‌ شاهد مثالی‌ از اقبال‌ ذکر کرده‌ است‌:
سلطنت‌، نقد دل‌ و دین‌ ز کف‌ انداختن‌ است‌
به‌ یکی‌ داو، جهان‌ بردن‌ و جان‌ باختن‌ است‌
که‌ در این‌ شاهد مثال‌ هم‌، داو به‌ معنی‌ میدان‌ بازی‌ به‌ کار نرفته‌ است‌. معنای‌ کلمه‌ داو میدان‌ بازی‌ نیست‌، نوبت‌ بازی‌ و دور قمار است‌ و این‌ کلمه‌ تا هنوز در خراسان‌ به‌ همین‌ معانی‌ که‌ گفتم‌ دلالت‌ می‌کند و در شعر اقبال‌ نیز همین‌ معنی‌ را دارد.
در ذیل‌ همین‌ عنوان‌
«بیان‌ همزبانی‌» به‌ عنوان‌ فرعی‌ ریشه‌های‌ تفاوت‌ واژگان‌ می‌رسیم‌. در مبحث‌ «ریشه‌های‌ تفاوت‌ واژگان‌» حال‌ بحث‌ اینست‌ که‌ اگرچه‌ در زبان‌ فارسی‌ رایج‌ در ایران‌ و افغانستان‌ بعضی‌ از کلمات‌ متفاوتند و در یکی‌ از این‌ دو منطقه‌، مردمان‌ با آن‌ آشنایی‌ ندارند اما عدم‌ اشتراک‌ در چند واژه‌ که‌ می‌تواند به‌ عوامل‌ متعدد زمانی‌ و مکانی‌ مربوط باشد، هرگز به‌ معنای‌ این‌ نیست‌ که‌ این‌ دو لهجه‌، لهجه‌ فارسی‌ ایران‌ و لهجه‌ فارسی‌ افغانستان‌ دو لهجه‌ از یک‌ زبان‌ واحد نیستند. کاظمی‌ آورده‌ است‌: »بعضی‌ از این‌ واژگان‌ در روزگاران‌ کهن‌ در میان‌ همه‌ فارسی‌زبانان‌ رایج‌ بوده‌، ولی‌ بتدریج‌ بعضی‌ از آنها از چرخه‌ زبان‌ محاوره‌، خارج‌ شده‌ است‌; ما را به‌ دلایل‌ و عوامل‌ این‌ امر کاری‌ نیست‌، فقط می‌خواهیم‌ روشن‌ کنیم‌ که‌ این‌ متروک‌ شدن‌، در سده‌های‌ اخیر رخ‌ داده‌ است‌ و ربطی‌ به‌ خاستگاه‌ زبان‌ ندارد.»

مولف‌ در ادامه‌، چندین‌ مثال‌ ارائه‌ می‌کند، از واژگانی‌ که‌ در افغانستان‌ باقیند و در ایران‌ متروک‌، و سپس‌ به‌ ارائه‌ مثالهایی‌ از واژگانی‌ که‌ در ایران‌ باقیند و در افغانستان‌ متروک‌، می‌پردازد و جالب‌ اینجاست‌ که‌ همه‌ این‌ مثالها را در نمونه‌هایی‌ از اشعار فارسی‌ سده‌های‌ گذشته‌ فرارویمان‌ می‌گذارد. ازجمله‌ آن‌ مثالها در اشاره‌ به‌ واژگانی‌ که‌ هنوز در افغانستان‌ رایجند و در جغرافیای‌ فعلی‌ ایران‌ متروک‌، نمونه‌های‌ ذیل‌ قابل‌ طرحند (ص‌ 36):
Oدیگدان‌: این‌ کلمه‌، کلمه‌ای‌ فارسی‌ است‌ و براساس‌ ترکیب‌سازی‌ این‌ زبان‌ ساخته‌ شده‌ و تا به‌ امروز در زبان‌ مردم‌ افغانستان‌ رایج‌ است‌، اما در ایران‌ به‌ جای‌ آن‌، کلمه‌ اجاق‌ رایج‌ است‌. به‌ عنوان‌ شاهد مثال‌ ادبیات‌ خاقانی‌ و سعدی‌ قابل‌ ارائه‌اند:
 شنیدم‌ که‌ از نقره‌ زد دیگدان‌
 ز زر ساخت‌ آلات‌ خوان‌ عنصری‌
خاقانی‌
 ز دیگدان‌ لئیمان‌ چو دود بگریزند
 نه‌ دست‌ کفچه‌ کنند از برای‌ کاسه‌ آش‌
سعدی‌
 
O
هشتن‌، هلیدن‌: به‌ معنی‌ گذاشتن‌
 الا یا خیمگی‌، خیمه‌ فرو هل‌
 که‌ پیشاهنگ‌ بیرون‌ شد ز منزل‌
منوچهری‌
 نه‌ من‌ از پرده‌ تقوا به‌ درافتادم‌ و بس‌
 پدرم‌ نیز بهشت‌ ابد از دست‌ بهشت‌
حافظ‌
 
O
ازار: به‌ معنی‌ زیرشلواری‌
 می‌فروش‌ است‌ سیه‌کار و همه‌ عور شدیم‌
 پیرهن‌ نیست‌ کسی‌ را مگر ایزار دهید
مولانا
 
O
دسترخوان‌: به‌ معنی‌ سفره‌
 هرکه‌ جان‌ خویش‌ را آگاه‌ کرد
 ریش‌ خود دستار خوان‌ راه‌ کرد
فردوسی‌
 
O
اما یکی‌ دو نمونه‌ از کلماتی‌ که‌ در ایران‌ رایجند و در افغانستان‌ فراموش‌ شده‌ محسوب‌ می‌شوند:
 
O
شلوار که‌ در افغانستان‌ جای‌ این‌ کلمه‌ را پتلون‌ گرفته‌ است‌، اما شاعر پارسی‌گوی‌ هندی‌الاصل‌ حضرت‌ بیدل‌ آن‌ را دقیقا به‌ همین‌ معنی‌ در اشعار خویش‌ به‌ کار برده‌ است‌:
 کله‌ آنگه‌ نهی‌ که‌ در فتدت‌
 سنگ‌ در کفش‌ و کیک‌ در شلوار
بیدل‌
 خلقی‌ است‌ زین‌ جنون‌ زار، عریان‌ بی‌ تمیزی‌
 دستار تا به‌ زانو، شلوار تا به‌ گردن‌
بیدل‌
 
O
مداد، کلمه‌ای‌ که‌ در افغانستان‌ کلمه‌ پنسل‌ جای‌ آن‌ را گرفته‌ است‌، اما سنایی‌ و جامی‌ در سروده‌هایشان‌ آن‌ را به‌ همین‌ معنی‌ که‌ امروز ما از کلمه‌ مداد درمی‌یابیم‌، به‌ کار برده‌اند:
 گر نخواهی‌ ز نرگس‌ و لاله‌
 چهره‌ گه‌ زرد و گه‌ سیه‌ چو مداد
سنایی‌
 گاه‌ می‌خواهی‌ از مداد امداد
 می‌کنی‌ شعر را چو شعر سواد
جامی‌
 مولف‌ در آخرین‌ جملات‌ این‌ مبحث‌ می‌آورد:
«
با آنچه‌ گذشت‌ می‌توان‌ به‌ این‌ دریافت‌ رسید که‌ همین‌ تفاوت‌ اندک‌ میان‌ زبان‌ فارسی‌ افغانستان‌ و ایران‌ هم‌ عواملی‌ کاملا طبیعی‌ دارد و در هیچ‌ جا به‌ خاستگاه‌ این‌ زبان‌ برنمی‌گردد. این‌، یک‌ زبان‌ واحد است‌ که‌ در دو کشور سرنوشتی‌ متفاوت‌ یافته‌ است‌ و پس‌ از چندین‌ قرن‌، چنین‌ تمایزی‌ از خود نشان‌ می‌دهد. ما این‌ تفاوت‌ را می‌توانیم‌ تیغی‌ بسازیم‌ برای‌ جدا کردن‌ بیشتر همزبانان‌ از یکدیگر و نیز می‌توانیم‌ تبدیل‌ به‌ یک‌ قابلیت‌ کنیم‌. برای‌ بهره‌مندی‌ از تجربیات‌ هم‌. (ص‌ 48)
 و اما آنچه‌ در خاتمه‌ این‌ قسمت‌ از کتاب‌
«همزبانی‌ و بی‌زبانی»
، اشاره‌ به‌ آن‌ ضروری‌ می‌نماید، آن‌ است‌ که‌ مبحثی‌ که‌ از منظ‌ر خوانندگان‌ گذشت‌، از مباحث‌ شیرین‌ و زیبای‌ کتاب‌ است‌ و حلاوت‌ آن‌ با ارائه‌ نمونه‌هایی‌ از نظم‌ و نثر فارسی‌ دو چندان‌ شده‌ است‌ در این‌ فراز از کتاب‌، بحثی‌ متقن‌ و جذاب‌ و کامل‌ ارائه‌ شده‌ است‌. آنچنان‌ که‌ این‌ قسمت‌ از کتاب‌ را به‌ نوعی‌ چکیده‌ همه‌ کتاب‌ نیز می‌توان‌ شمرد.
 
تغییر نام‌ زبان‌ در افغانستان‌
 در این‌ بخش‌، چکیده‌ سخن‌ مولف‌ آن‌ است‌ که‌ زبان‌ فارسی‌ تا همین‌ سالهای‌ نه‌چندان‌ دور (دهه‌ سی‌ در افغانستان‌) حتی‌ از سوی‌ مراجع‌ رسمی‌
«فارسی» نامیده‌ می‌شده‌ است‌ و تنها در سالیان‌ اخیر است‌ که‌ این‌ زبان‌ را در افغانستان‌ «دری‌»
نامیده‌اند و از قول‌ دکتر علی‌ رضوی‌ غزنوی‌ بر این‌ نکته‌ تصریح‌ شده‌ است‌:
«برای‌ اولین‌ بار در قانون‌ اساسی‌ سال‌ 1343 افغانستان‌، زبان‌ رسمی‌ کشور «دری‌»
نامیده‌ شد. (ص‌ 66)
 این‌ بخش‌ از کتاب‌ و موضوع‌ آن‌ به‌ قدری‌ روشن‌ است‌ که‌ جای‌ چند و چونی‌ برای‌ نگارنده‌ باقی‌ نمی‌گذارد. اگرچه‌ با چند جمله‌ آخر این‌ مبحث‌ موافق‌ نباشد با این‌ همه‌ نمی‌توان‌ از ذکر جملات‌ استاد نجیب‌ مایل‌ هروی‌ گذشت‌ که‌ در کمال‌ سلاست‌ و دقت‌، به‌ موضوع‌ تغییر نام‌ زبان‌ فارسی‌ در افغانستان‌ می‌پردازد. ایشان‌ می‌گویند:
«پس‌ از هزار و اندی‌ سال‌، عده‌ای‌ در پی‌ آن‌ شدند که‌ گنجینه‌ علوم‌ اسلامی‌ را که‌ به‌ زبانهای‌ عربی‌ و فارسی‌ فراهم‌ آمده‌ بود، بپراکنند و تاسیس‌ کشورهایی‌ نوپا و کشورداریهای‌ نارس‌ و ناپخته‌، خاصه‌ در منطقه‌ درازدامن‌ فارسی‌زبانان‌، نامهای‌ چندگانه‌ای‌ با صفت‌های‌ چندین‌گانه‌ برای‌ زبان‌ فارسی‌ عنوان‌ کنند تا در پی‌ آن‌ عصبیت‌های‌ قومی‌ و ملی‌ مذهبی‌ و غیره‌ را بپرورانند و غده‌ کور اختلافها را کورتر کنند... پس‌ از آن‌ که‌ قلمروی‌ یگانه‌ زبان‌ فارسی‌ به‌ شکل‌ و هیات‌ امروزینه‌ درآمد زبان‌شناسان‌، خاصه‌ ارباب‌ زبان‌شناسی‌ در روسیه‌ شوروی‌ در هر منطقه‌ای‌، اسمی‌ برای‌ زبان‌ مورد بحث‌ عنوان‌ کردند به‌ طوری‌ که‌ فارسی‌ معمول‌ در ایران‌ را فارسی‌ خواندند و فارسی‌ رایج‌ در افغانستان‌ را «دری»
نامیدند و از فارسی‌ متداول‌ در تاجیکستان‌ به‌ تاجیکی‌ تعبیر کردند. این‌ اختلافات‌ اسامی‌ که‌ اختلافات‌ معانی‌ و مردمی‌ را نیز در پی‌ داشت‌، رفته‌رفته‌ در میان‌ زبان‌شناسان‌ و دستورنگاران‌ قلمروی‌ سه‌گانه‌ سیاسی‌ زبان‌ فارسی‌ نیز راه‌ یافت‌ و بعضی‌ از آنان‌ بدون‌ توجه‌ به‌ مقاصد غیرزبانی‌ آن‌ نظ‌ر به‌ پروردن‌ آن‌ همت‌ گماشتند....
 آنان‌ پی‌ برده‌ بودند که‌
«اختلاف‌ خلق‌ از نام‌ اوفتد» وقتی‌ نامها جدا گشت‌ پیامها نیز با شاخ‌ و برگی‌ و تغییر و تبدیلی‌ از سرچشمه‌ واحد به‌ دور می‌افتد و مقاصد آنان‌ برآورده‌ می‌گردد. چندان‌ که‌ پس‌ از تثبیت‌ نامهای‌ سه‌گانه‌ برای‌ زبان‌ فارسی‌ چنین‌ شد. مفاهیم‌ مذهبی‌، ملی‌، قومی‌، اقتصادی‌، سیاسی‌، و بسی‌ مسائل‌ دیگر که‌ هیچ‌ ارتباطی‌ به‌ نفس‌ زبان‌ ندارند در پی‌ نامهای‌ مزبور زایش‌ و پرورش‌ یافت‌ و سوای‌ اهل‌ کتاب‌ و ارباب‌ قلم‌ بیشتر پیشترینه‌ فارسی‌زبانان‌ سه‌ منطقه‌ سیاسی‌ را از هم‌ غریب‌ و بیگانه‌ کرد.»
(ص‌ 67)
 
افتخارات‌ فرهنگی‌
 در ذیل‌ این‌ عنوان‌ همه‌ حرف‌ مولف‌ محترم‌ آن‌ است‌ که‌ ایرانیان‌ مشاهیر بزرگ‌ تاریخ‌ گذشته‌ زبان‌ فارسی‌ را نباید ایرانی‌ بخوانند و دلیل‌ ایشان‌ آن‌ است‌ که‌ مثلا مولانا از مردم‌ بلخ‌ بوده‌ است‌ و بلخ‌ از آن‌ افغانستان‌ است‌. عجبا که‌ مولف‌ هیچ‌ توجه‌ نمی‌کند که‌ بلخ‌ امروز در افغانستان‌ واقع‌ شده‌ و تا همین‌ سده‌های‌ اخیر بلخ‌ و کل‌ منطقه‌ای‌ که‌ امروز افغانستان‌ خوانده‌ می‌شود جزیی‌ از ایران‌ بوده‌ است‌. به‌ نظ‌ر نگارنده‌ این‌ بخش‌ از کتاب‌ از عصبی‌ترین‌ بخشهای‌ کتاب‌ است‌ و مواردی‌ در آن‌ مطرح‌ می‌شود که‌ قطعا به‌ همدلی‌ همزبانان‌ منجر نخواهد شد. کاش‌ در چاپهای‌ بعدی‌ این‌ بخش‌ به‌ کلی‌ از کتاب‌ حذف‌ شود که‌ حذف‌ آن‌، هدف‌ نویسنده‌ محترم‌ کتاب‌ را که‌ همانا ایجاد وفاق‌ و همدلی‌ میان‌ فارسی‌زبانان‌ است‌، بیشتر برآورده‌ خواهد ساخت‌.
 
داد و ستدهای‌ زبانی‌
 داد و ستدهای‌ زبانی‌، عنوان‌ یکی‌ دیگر از خواندنی‌ترین‌ بخشهای‌ کتاب‌ است‌ که‌ چون‌ موارد متعدد و پراهمیتی‌ در آن‌ مطرح‌ می‌شود، سعی‌ در خلاصه‌ کردن‌ کل‌ این‌ مقال‌ در چندین‌ جمله‌ به‌ شهادت‌ مباحث‌ خواهد انجامید. لذا خوانندگان‌ عزیز را به‌ مرور کامل‌ این‌ مبحث‌ و خود کتاب‌ ارجاع‌ می‌دهم‌ و تاکید می‌کنم‌ این‌ بخش‌ از کتاب‌ که‌ همراه‌ با شواهد متعددی‌ نیز هست‌ از ارجمندترین‌ قسمتهای‌ آن‌ بشمار است‌. مولف‌ در قسمتی‌ از این‌ مبحث‌، پس‌ از چیدن‌ صغری‌ کبراهایی‌، آورده‌اند:
«دکتر وحیدیان‌ کامیار غزلی‌ از حافظ‌ را آوانگاری‌ کرده‌اند. پس‌ از خواندن‌ متن‌ آوانگاری‌ به‌ نظ‌ر می‌رسد این‌ لهجه‌ کابل‌ یا مناطق‌ مرکزی‌ افغانستان‌ است‌.« لذا مولف‌ محترم‌ در پرده‌، حکم‌ به‌ اصالت‌ لهجه‌ فارسی‌ افغانستان‌ داده‌ و لهجه‌ امروز فارسی‌ در ایران‌ را، ارجح‌ و اصلح‌ ندانسته‌اند و گفته‌اند: «باری‌، فارسی‌ رایج‌ در ایران‌ هرچند از لحاظ‌ واژگان‌ غنی‌تر شده‌، از لحاظ‌ آواها و مخارج‌ روز به‌ روز از اصل‌ کهن‌ خویش‌ دور می‌شود. «و» و «ی‌» مجهول‌ مدتی‌ است‌ از بین‌ رفته‌، تفاوتهای‌ حرف‌ «غ‌» و «ق‌» برداشته‌ شده‌ و.... در حالی‌ که‌ اینها در گویش‌ افغانستانی‌ تفاوتی‌ چشمگیر با هم‌ دارند. مسلما تشابه‌ روزافزون‌ شکل‌ آوایی‌ کلمات‌ به‌ نفع‌ زبان‌ نیست‌.»
(ص‌ 114)
 و بسا نکات‌ قابل‌ تامل‌ دیگر که‌ در آن‌ می‌توان‌ یافت‌.

 

 

منبع:  مجله شعر

 

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: زبان فارسی و نقد کتاب