+ قصه سنگ و خشت
به همت دوستان انتشارات نیستان، سومین چاپ از کتاب «قصهء سنگ و خشت» به بازار آمد. چاپ اول و دوم پارسال انجام شده بود. کتاب در این چاپ تفاوتی با چاپ پیش ندارد جز این که با طرح جلدی تازه اثر محمد ولیانپور آماده شده است. با سپاس از همه عزیزانی که از این مجموعه شعر استقبال کردند، غزلی را که نام کتاب هم از آن گرفته شده است، اینک تقدیم حضور میکنم.
به نوجوانان کارگر هموطنم
دیدمت صبحدم در آخر صف، کولة سرنوشت در دستت
کولهباری که بود از آن پدر، و پدر رفت و هِشت، در دستت
گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر دراندازی
باز این فالگیر آبلهرو طالعت را نوشت در دستت
بس که با سنگ و گچ عجین گشته، تکّهچوبی در آستین گشته
بس که با خاک و گِل بهسر برده، میتوان سبزه کشت در دستت
شب میافتد و میرسی از راه با غروری نگفتنی در چشم
یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت
کاش میشد ببینمت روزی پشتِ میزی که از پدر نرسید
و کتابی که کس نگفته در آن قصّة سنگ و خشت، در دستت
بازیات را کسی بههم نزند، دفترت را کسی قلم نزند
و تو با اختیار خط بکشی، خطّ یک سرنوشت، در دستت
+ امروز با بيدل (صد و سی و سه)
به قدر التفات مهر، دارد ذرّه پيدايي
به يادت گر نميآيم، يقينم شد كه من رفتم (ص 844)
در اينجا ذرّه به مفهوم علمي آن يعني اتم در نظر نيست، بلكه ذرّات گرد و غبار معلّق در هواست. ديدهايد كه پرتو خورشيدي كه از روزني در اتاقي تاريك ميتابد، اين ذرّات را آشكار ميكند كه در حال حركتي پريشان و رقصوار هستند.
پس التفات مهر (خورشيد) يعني آشكار شدن ذرّات. اگر اين توجه و التفات در كار نباشد، از ذرّه هم خبري نيست.
ذرّهها در پرتو مهر عقوبت پر زنند
ياد عفو اين قدر تقصير، عار رحمت است (ص 170)
البته فراموش نكردهايم كه ذرّه و خورشيد از لحاظ اندازه، نوعي تضاد نيز با هم دارند و اين تقارن و تضاد ذرّه و خورشيد، ماية بسيار تصويرها در شعر بيدل شده است، چون به يك معني ميتوان گفت كه ذرّه در برابر خورشيد آشكار ميشود و به معنايي ديگر، در برابر خورشيد محو ميشود.
چه نسبت است به خورشيد ذرّه را بيدل؟
به عالمي كه تو باشي، مرا كه ميپرسد
q
ذرّه تا خورشيد رخشان، قطره تا بحر محيط
جز به ديدار تو چشم هيچكس نگشودهاند
+ چوب و شیشه
این غزل پارسال و در حوالی روز زن سروده شد
تو را از شیشه میسازد، مرا از چوب میسازد
خدا کارش درست است، این و آن را خوب میسازد
تو را از سنگ میآرد برون، از قلب کوهستان
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب میسازد
در آتش میگدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان میتراشد تا مرا مطلوب میسازد
تو را جامی که از شیر و عسل پُر کردهاش دهقان
مرا بر روی خرمن برده خرمنکوب میسازد
تو را گلدان رنگینی که با یک لمس میافتد
مرا ـ گرد سرت میچرخم و ـ جاروب میسازد
تو از من میگریزی باز هم تا مصر رؤیاها
مرا گرگی کنار خانة یعقوب میسازد
مرا سر میدهد تا دشتهای آتش و آهن
و آخر در مصاف غمزهای مغلوب میسازد
q
خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی
یکی را شیشه میسازد، یکی را چوب میسازد
مشهد، 2 مرداد 1384
+ امروز با بیدل (صد و سی و دو)
ببین به ساز و مپرس از ترانهای که ندارم
توان به دیده شنیدن فسانهای که ندارم (ص 841)
این بیت، حسّآمیزی و متناقضنمایی را توأم دارد و آن هم با هنرمندی تمام; «شنیدن فسانه با دیده» حسّآمیزی است و «شنیدن فسانهای که وجود ندارد»، متناقضنمایی. بیدل با ردیفهایی منفی بسیار خوب کار کرده است.
بپوش دیده و بگذر که گرد دشت تعلّق
هزار ناقه نشانده است در گِلی که ندارد
+ امروز با بیدل (صد و سی و یک)
ادب نیست در راه او پا نهادن
اگر سر نمیبود، لغزیده بودم (ص 841)
حتی پاینهادن در راه معشوق هم خالی از بیادبیای نیست، چون این مسیر را باید با سر پیمود. من نیز خوشحالم از این که سری برای پیمودن داشتم، وگرنه در این راه، لغزیده بودم، لغزشی ناشی از بیادبی. (گرهگشایی این بیت را مرهون توضیحات مرحوم استاد محمدسرآهنگ در یک برنامه رادیویی هستم.)
بیادب از خاک صحرای محبّت مگذرید
کلبة ویران مجنون آخر از لیلا پر است
+ يک توضيح ضروری هرچند بسيار دير
قضيه به مدتها پيش بر ميگردد و چندان هم به من مربوط نميشود، اما از اين روي كه كدورتي در دل بعضي دوستان شاعر ايجاد كرده است، ناچار به ذكر آن هستم.
ماجرا اين است كه گويا حدود ده ماه پيش، جناب همايون نوري نويسنده و منتقد هموطن ما در وبلاگ خويش مطلبي در نقد بعضي از شاعران معاصر همچون علي معلّم و عليرضا قزوه نوشته بوده است. اين نوشته گويا از حدّ نقد شعر درگذشته و به نقد شخصيت رسيده بوده است. اين البته نظر جناب نوري است و مرا در آن سخني نيست; ولي در بخش پيامهاي همان يادداشت، كسي به تقلب پيامي به نام من در تأييد سخنان آقاي نوري نهاده و اين پيام، بعضي از دوستان شاعر ما را مكدّر كرده است. (چنان كه دوست شاعر ما سيد ضياء قاسمي ميگويد پيامي نيز از سوي او نوشته بودهاند.)
من از اين ماجرا خبر نداشتم و اصل يادداشت و پيامهاي ذيل آن را هم نديده بودم، تا اين كه چند روز پيش سيد ضياء مرا از آن باخبر ساخت. پس هرچند كمي دير است، تقلبيبودنش را به آگاهي دوستاني كه آن را خواندهاند، ميرسانم.
اين را هم بگويم كه اصولاً من بسيار كم توفيق ديدن وبلاگها را دارم و از اين نظر همواره شرمندة دوستاني بودهام كه مرا به خانة مجازي خود دعوت كردهاند. در اين ميان اگر هم پيامي بنويسم، فقط در حد اعلام حضور و حال و احوالي دوستانه است. سخناني را كه مشخصاً داراي موضعي خاص در تأييد يا ردّ افراد هستند، فقط در وبلاگ خودم مينويسم و در صورت لزوم به وبلاگ ديگري ارجاع ميدهم.
دوستان نازكدل ما نيز بهتر است به جاي خيرهشدن در پيامهايي كه هيچ اطميناني به اصليبودن يا جعليبودنشان نيست، به آنچه در اين سالها در نقد شاعران معاصر نوشتهام و سلوكي كه در برخورد با اين عزيزان داشتهام توجه كنند و بكوشند كه درستي يا نادرستي پيامها را با اين معيار روشن ارزيابي كنند و اگر هم به تبايني برخوردند، آن را آشكار و شفّاف با خودم در ميان بگذارند تا چنين سوء تفاهمی ماهها باقی نماند.
+ امروز با بیدل (صد و سی)
از کجا وهمِ دورنگی به قدح ریخته بنگم؟
حسن بیرنگ و من بیخبر آیینهبهچنگم (ص 828)
بیدل آیینهداری را در برابر آن حسن یکتا نمیپسندد; چون آینه برای چیزی است که به چشم دیده میشود. شاعر اینجا بیزمان و بیمکان بودن آن ذات یکتا را در قالب بیرنگی دیده است و این هم از رنگینی خیال اوست. میگوید چه وهمی به سراغم آمده است که در برابر آن حسن بیرنگ آینه به دست گرفتهام.
رنگ در بسیار جاها در شعر بیدل، مفهوم کلی «شکل و شمایل و صورت ظاهری» چیزی است. به همین اعتبار است که گاه به جای «به شکل» یا «به گونه»، به رنگ میآورد:
به رنگ گلشن از فیض حضورت عشرتآهنگم
مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم
به رنگی یأس جوشیده است با دل
که غم آید اگر گویم «بیا، دل!»
به رنگی بیزبانم در ادبگاه نگاه او
که گرد سرمه فریادی است از وضع خموش من
و این هم دو بیت با معنایی قریب به بیت مقصد:
ای پرفشان چون بوی گل بیرنگی از پیراهنت!
عنقا شوم تا گَرد من یابد سراغ دامنت
حسن یکتا، بیدل! از تمثال دارد انفعال
جای زنگارت همین آیینه میباید زدود
+ مقدمه ديوان خليلی (بخش ۴ و پايانی)
دربارة ديوان حاضر (ديوانی که اين مقدمه بر آن نوشته شده است)
چنان كه ديده شد، تاكنون مجموعهاي مرتب و مكمّل از شعرهاي استاد خليلي به چاپ نرسيده است و كتابهاي موجود، هر يك از جهتي كاستيهايي دارد. در ديوان حاضر، كوشيدهايم در سه اصل مهم بيشترين اهتمام را بكنيم; يكي بازخواني و مقابلة شعرها، ديگر ترتيب مجدد ديوان و ديگر تسهيل استفادة خوانندگان از اين ديوان به كمك پاورقيها و فهرستها و شرح لغات و اصطلاحات.
يك كار مهم ما در تدوين اين ديوان، گردآوري سرودههاي استاد از كتابهاي گوناگون بود. با طبع جوشان و فياض و ارتباطهاي گستردة استاد خليلي كه غالباً سرايش شعرهايي بالبداهه را در پي داشته است، هيچ نميتوان يقينداشت كه همه سرودههاي دوران شاعرياش، بلااستثنا در مجموعهشعرهاي او و يا مطبوعات چاپ شده است. بنابراين نميتوان مدعي شد كه اين ديوان و هر ديوان ديگري كه از سرودههاي استاد فراهم آيد، مطلقاً كامل است. ما فقط ميتوانيم به اين خرسند باشيم كه شعرهاي چاپشده را از مجموعهشعرها گردآوردهايم. با اين ملاحظه، ميتوانيم گفت كه كتاب حاضر، كاملترين ديواني است كه تاكنون از استاد خليلي تدوين شده و بيشترين شعرها را در خود دارد. با آن هم ما نام و نشان اندكي از شعرها يا جزوات شعر را يافتهايم كه دسترسي به آنها ميسّر نشد و گنجاندنشان در ديوان، براي چاپهاي بعد ماند. از اين جمله است منظومة «سرود شهيدان» منتشرة 1364 در اسلامآباد; قصيدهاي براي حضرت امام خميني(ره) با مطلع «آيتالله خميني اي امام مسلمين» و شعري براي حضرت رضا(ع) با مطلع «به آستان رضا بوسه زن ز روي صفا»5.
در تدوين ديوان حاضر، ما از ميان مجموعهشعرهايي كه معرفي تفصيليشان را پيشتر خوانديد، كتابهاي شماره 2، 5، 6، 7، 11، 12 و 14 را ملاك گرفتيم و آنها را به ترتيب با نامهاي «منتخبات»، «اشعار»، «اميدوار»، «بيرنگ»، «اشكها و خونها»، «سرود خون» و «خراساني» مشخص كرديم. در پاي هر يك از شعرهاي ديوان حاضر، نشاني يا نشانيهاي منابع را درج كردهايم، تا هم اثر ما مستند باشد و هم كار پژوهندگان در مراجعه به آن كتابها سهل شود.
گردآوري منابع حاصل تلاش جناب محمدابراهيم شريعتي ناشر و كوشندة اصلي كتاب است، و مسلماً سهمي كه من در تدوين گرفتهام نيز پيامد اقدام ايشان در انتشار ديوان حاضر بوده است.
كار بعدي پس از فراهمآوردن منابع و تايپ شعرهاي آنها، مقابلة متن تايپي با تكتك اين منابع بود كه با ياري جناب فتاح صادقي انجام شد. بناي كار ما دستيابي به متن معتبر و درستي از سرودههاي شاعر بود و اين ايجاب ميكرد كه در مواردي در ضبط ديوانهاي موجود ترديد يا تشكيك كنيم. در همه اين موارد، كوشيديم اين ترديد با احتياط كامل و با يادكرد در پاورقي باشد تا گرفتار اصلاحات ذوقي نشويم. در مواردي كه اختلافي ميان نسخههاي موجود ديده ميشد، متن را براساس قراين معنوي و لفظي و نيز اعتبار نسخهها اختيار كرديم و البته موارد اختلاف را در پاورقي يادآور شديم.
در گام بعدي، اينهمه شعر پراكنده ميبايد طبق اصول خاصي مرتب ميشد تا دستيابي به آنها سهل باشد. همه كتابهاي چاپشده از استاد خليلي از اين نظر آشفته است و فاقد ترتيب و تنظيمي خاص و اصولي. ما ناچار بوديم شعرها را با ترتيب تازهاي بياوريم. اما در ترتيب يك كتاب شعر دو موضوع ملاك است، يكي حفظ انسجام موضوعي و سبكي و ديگري سهولت دستيابي به شعرها. با معيار اول، ترتيب زماني يا موضوعي شعرها مناسبتر است و با معيار دوم، ترتيب برحسب قالب و حروف قافيه و رديف. اگر زمان سرايش همه شعرها معلوم ميبود، ترتيب اول معقولتر مينمود و سير كار شاعر را از آغاز تا انجام بهتر نشان ميداد، ولي چنين نبود و به نظر آمد كه ترتيب زماني مقدور نيست، ضمن اين كه دستيابي به شعرها را هم سخت ميسازد. پس لاجرم روش دوم را انتخاب كرديم، يعني قالبهاي گوناگون را جدا كرديم و شعرها را در هر قالب، براساس قافيه و رديف مرتب ساختيم. در قالبهايي مثل تركيببند و مثنوي كه قافيه در طول شعر ثابت نيست، آثار را حتيالمكان براساس زمان سرايش يا موضوع مرتب كرديم.
اما اين تدوين، خالي از مشكلاتي هم نبود، به ويژه در تفكيك قصايد و غزلها از همديگر، چون به راستي هيچ مرز روشني ميان قصيده و غزل در شعر استاد خليلي نميتوان يافت. بسياري از قصايد او در واقع غزلهايي بلند هستند و بسياري غزلها، قصايدي كوتاه. ما لاجرم علاوه بر تعداد بيتها، ملاكهاي ديگري همچون زبان و محتواي شعرها را نيز در تفكيك اين دو قالب در نظر گرفتيم و بدين ترتيب، با قدري انعطافپذيري، بعضي از اين شعرهاي بينابين را در بخش قصيدهها و بعضي را در بخش غزلها جاي داديم.
مشكل ديگر، عناوين شعرها بود كه به درستي دانسته نميشد انتخاب خود شاعر بوده است، يا حاصل ذوق تدوينكنندگان ديوانها. بعضي عنوانها بسيار طولاني و گاه بسيار غيرشاعرانه بود و گمان نميرفت كه انتخاب شاعري چنان سخنسنج باشد. ما با حداكثر تلاش براي حفظ عناوين شعرها، تصرفاتي مختصر به جهت دستيابي بهتر در آنها كرديم و در مواردي نيز عنوانهايي كوتاه به شعرهاي بدون نام افزوديم.
بسياري از شعرها، داراي توضيحاتي گاه مطول و همراه با القاب و عناويني تشريفاتي بود. در جايهايي كه به حدس يا يقين دانستيم كه آن توضيحات نوشتة خود شاعر بوده است ـ بهويژه در كتاب اشكها و خونها ـ اين توضيحات را حفظ كرديم و در باقي موارد، حذف كرديم يا خلاصه ساختيم. القاب تشريفاتي شاه و رجال حكومتي را نيز برداشتيم و به صرف نام رسمي اشخاص و سمت آنها بسنده كرديم.
و همينگونه بود برخورد ما با پاورقيهاي كتاب. در اينجا نيز حتيالامكان متن پاورقيها را موجز ساختيم، مگر آنجا كه روشن بود نوشتة شاعر است. پاورقيهاي بسياري نيز افزوده شد كه در بعضيشان خطاهاي تايپي و اختلاف نسخ مشخص شده است و در بعضي ديگر، توضيحاتي داده شده است. در مواردي كه احتمال سليقهاي بودن اين توضيحات ميرفت، با قيد (ويراستار) مشخص ساختيم كه اين نظر صرفاً از آنِ ما در چاپ حاضر است و نه لزوماً نظر شاعر يا گردآورندگان مجموعههاي پيشين. اعرابگذاري و نقطهگذاري متن نيز غالباً از ماست و براي سهولت خواندهشدن متن انجام شده است.
غالب ديوانهاي چاپ شده از استاد خليلي، بهويژه كتاب اميدوار، حاوي تقريظها و مقدمههايي مفصل يا مختصر از ادبا و محققان سرشناس عصر است. اين تقريظها اينك جدا از ارزش علمي و ادبي خود، ارزشي تاريخي يافته و هر يك سندي گوياست از معاشرت نيكوي شاعران و نويسندگان قلمرو پهناور زبان فارسي. بنابراين، گزيدهاي از اين تقريظها را در بخشي مستقل در انتهاي كتاب آورديم، همراه با مقدمهاي كه استاد خليلي بر كتاب «اشكها و خونها»ي خويش به فارسي سره نوشته است، و نمونهاي است از نثر زيباي او.
بخش عمدهاي از شعرهاي استاد خليلي، اخوانيهها و مكاتبات او با شاعران ديگر است و اين شعرها، غالباً دوجانبه است. رسم بر اين است كه در چنين مواردي، شعرهاي هر دو شاعر را در ديوان ميگنجانند، و ما نيز اين رسم نيكو را رعايت كرديم. ولي بسيار شعرها نيز از شاعران معاصر در وصف استاد خليلي بود كه شكل مكاتبهاي دوجانبه را نداشت و وجودشان در اين ديوان ضروري نمينمود. چون قصد ما انتشار ديوان استاد خليلي بود و نه چيزي ديگر، اين شعرها را حذف كرديم ولي خود را به تقدير از اين شاعران ملزم ميدانيم و اميدواريم شرح كامل سفرهاي استاد و شعرهاي استقبالآميز شاعران ديگر، چه فارسيزبان، چه عربزبان و تركزبان، به همّت پژوهندهاي پرتلاش و باحوصله فراهم آيد و نموداري كامل باشد از يك ارتباط فرهنگي سالم و دوستانه ميان اهل ادب سرزمينهاي مجاور. به همين ترتيب، بخش «پيوند دلها» از كتاب «اميدوار» را نيز حذف كرديم، با اين اميد كه آن هم به صورتي مستقل يا در قالب كتابي كه در بالا پيشنهاد شد، به چاپ رسد.
تهية فهرست اعلام و فهرست لغات و اصطلاحات و سالشمار زندگي استاد خليلي، از ديگر كارهاي ما در اين ديوان است و در ديگر ديوانهاي شعر استاد خليلي سابقه نداشته است. خليلي شاعري بوده است دانشمند و صاحب مطالعه در تاريخ و ادب كهن فارسي و عربي. اين دانش، بر شعرش نيز سايه افكنده و آن را از لغات مهجور، نامهاي رجال، اعلام جغرافيايي و اشارات تاريخي مشحون ساخته است. به همين لحاظ، بسيار بيتها براي نسل امروز كه غالباً در فترتي ادبي بهسر ميبرد محتاج شرح لغات و توضيح اشارات و اعلام است. ما در اين ديوان، چنين كرديم و كوشيديم هرآنچه را براي يك خوانندة معمولي با دانشي متوسط دشوار به نظر ميرسد، شرح دهيم. علاوه بر اينها، بعضي واژگان در شعر خليلي ديده ميشود كه براي فارسيزبانان افغانستان كاملاً آشناست، ولي براي خوانندگان ايراني كتاب، ممكن است ماية ابهام يا حتي غلطفهمي باشد. مثلاً كلمة «سود» در اين بيت كه نه به معني «فايده» (معني رايج در ايران) بل به معني «ربا» است و بياطلاعي از آن، معني بيت را دگرگون ميكند.
قرض بر گردن آن حلقهشده چون زنجير
سود پيچيده به هر مفصل آن چون رسنا
ما اين موارد را نيز روشن ساختيم و غالباً در پاورقي، نه در واژهنامه، تا مشخصاً در برابر ديد خواننده باشد و مانع غلطفهمي شود.
واژهها به كمك پاورقيهاي مجموعهشعرهاي استاد خليلي و فرهنگ فارسي معين و لغات عاميانة فارسي افغانستان و در مواردي به ياري بعضي از اهل نظر معني شده است. براي واژگاني كه معاني متعدد دارند، همان معنايي را ذكر كردهايم كه شاعر در شعرش بدان نظر داشتهاست. مثلاً كلمة «جواري» را با توجه به بيت زير، براي مخاطبان ايراني «ذرت» معني كردهايم نه «بلال»، هرچند در افغانستان هر دو معني را دارد.
كند افطار با نان جواري
خدا داند، خبر داري، نداري
اعلام و اشارات تاريخي را غالباً در پاورقي توضيح داديم و واژگان دشوار را در واژهنامهاي مستقل در آخر كتاب گنجانديم. بعضي از اين اعلام، در چند جاي ديوان آمده است ما براي مكررنشدن پاورقيها، به توضيح دادن در يك مورد بسنده كرديم. صفحاتي كه نامهاي مورد نظر در آنها به تفصيل معرفيشدهاند، در فهرست اعلام انتهاي كتاب با علامت «#» مشخص شدهاست.
در ديوان استاد خليلي، در حدود پنجاه مورد، شعرهايي از شاعران ديگر تضمين شده است. گاه اختلافهايي كوچك ميان مصراعهاي تضمينشده در شعر استاد و ضبط آنها در ديوانهاي شاعران ديده ميشود كه غالباً ناشي از تصرّف هنري خليلي به مقتضاي مقام است و گاه نيز ناشي از اختلاف نسخهها و يا روايتها. در هر حال، ما منابع اين تضمينها را تا جايي كه دستياب شد، در پاورقي آورديم، با ضبط مصراعها در ديوانهاي معتبر شاعرانشان. اين پاورقيها ممكن است پژوهشگراني را كه در پي بررسي تضمينهاي استاد خليلي از جهات مختلف هستند، به كار آيد.
و سرانجام كار ديگر ما در اين ويرايش، يكدستسازي مبناي تاريخهاي سرايش شعرها بود. همه تاريخها بر مبناي سال شمسي مشخص شد، ولي واقفيم كه تبديل از تاريخ ميلادي و قمري به شمسي، تقريبي است و در آن احتمال خطايي در حد يك سال ميرود، بسته به اين كه شعر در كدام ماه از سال سروده شده باشد. در هر حال، به نظر ميرسد كه سود اين كار بيش از خطرش بوده باشد. بسياري از شعرهاي استاد خليلي بدون تاريخ است و نيك ميدانيم كه براي خواننده يا پژوهندهاي كه در پي دريافت زمينة سرايش هر شعر است، تاريخ شعر بسيار اهميت دارد. بنابراين كوشيديم اين زمان را تا حد امكان و بنا بر قراين موجود، براي شعرهاي فاقد تاريخ مشخص كنيم. در اين موارد، قبل از تاريخ، كلمة «حدود» را آوردهايم. براي ديگر شعرهاي بدون تاريخ نيز مكان سرايش و يا منبع نقل آنها تاحدي ميتواند كارگشا باشد، مثلاً شعرهاي «منتخبات» قبل از 1333 ش سروده شدهاست و اشعار «اميدوار» قبل از 1341 ش و اشعار «بيرنگ» در فاصلة 1341 تا 1357 ش.
q
با اين وصف، به نظر ميرسد كه ديوان حاضر، كاملترين و مرتبترين مجموعة موجود از شعرهاي استاد خليلالله خليلي باشد و بتواند با اطمينان كافي، دوستداران اين شاعر و پژوهندگان ادبيات فارسي افغانستان را به كار آيد. مسلماً اين كار وقتي به كمال نهايي خواهد رسيد كه خوانندگان بصير و دوستداران شعر خليلي، آثاري را كه به نظر ميرسد از چاپ بازمانده است و خود بدانها دسترسي دارند در اختيار ناشر بگذارند تا در چاپهاي بعدي به اين مجموعه افزوده شود.
آغاز كار اين ديوان، با جناب محمدابراهيم شريعتي بوده است و پايانش نيز با اوست، كه ديده شود آن را با چه كيفيتي به بازار خواهد آورد. بايد سپاسگزار اين ناشر كوشاي افغانستان باشم كه گاه به همّت خويش و گاه با ياري افراد كمبضاعتي چون من، به انتشار متون مهم تاريخ و ادب افغانستان ميپردازد. همچنين از جناب فتاح صادقي قدرداني ميكنم كه مقابلة شعرها با نسخ چاپي را برعهده داشته است و بالاخره مرهون الطاف استاد محمدآصف فكرت هستم كه از راه دور، بسياري از مشكلات لغوي و تاريخي ما را در اين ديوان رفع كردند و بر سلامت و غناي پاورقيها و واژهنامه افزودند.
محمدكاظم كاظمي
مشهد، بهار 1385
1. به روايت مير غلاممحمد غبار در كتاب «افغانستان در مسير تاريخ».
2. «ديروز، امروز و فرداي شعر افغانستان» (گفتوگو با واصف باختري)، شعر، شمارة 14 (ويژهنامة افغانستان)، آبان 1373.
3. ميگوييم «ظاهراً» چون در پشت كتاب، مُهر انجمن تاريخ ديده ميشود، ولي روشن نيست كه به معني ناشر است، يا نسخهاي كه ما داريم متعلق به كتابخانة انجمن تاريخ بوده است.
4. ترديد ما از اين روي است كه در ديوان اميدوار، بخشي با همين عنوان وجود دارد و در آن به اين كتاب هم اشاره رفته است، ولي به وجود همه رباعيهاي اين كتاب در آن ديوان، تصريح نشده است.
5. نام و نشان اين شعرها از اين منبع گرفته شدهاست: شاگردي خداي كند شاعر بزرگ (نقد كليات اشعار استاد خليلالله خليلي به كوشش عبدالحي خراساني)، عبدالغفور آرزو، درّ دري، شمارة 11 و 12، خزان و زمستان 1378. آقاي آرزو در آنجا به چند شعر از قلم افتاده در آن ديوان اشاره ميكند كه بعضي از آنها را ما يافتهايم و در كتاب حاضر آوردهايم و بعضي مانده است.
+ امروز با بیدل (صد و بیست و نه)
این قدر یارب پرِ طاووسِ بالینم که کرد؟
بستهام صد چشم، امّا یک مژه نغنودهام (ص 828)
این «بستهام صد چشم» نوعی تعلیق و ابهام دارد. هم میتواند «بستن چشم» باشد که لازمة «غنودن» است و هم میتواند «تدارکدیدن» باشد که تصویری است از پر طاووس و گردیهای چشممانند آن. «بستهام» از آن روی میتواند حامل این معنی باشد که با بههمبستن پرهای طاووس، بادبان یا سایهبان میساختهاند.
به گمان من، بستهبودن نقش یک مبدِل را دارد. میگوید «من همانند پر طاووس صد چشم بستهام (فراهم کردهام) ولی با همة این چشمبستن، خوابم نمیبرد و این، شگفتی دارد.
این هم طاووس و چشم در دو بیت دیگر که میتواند مؤید سخنان ما دربارة بیت بالا باشد.
طاووس این بهارم، ساغرکش خمارم
در راه انتظارم صد چشم و یک پریدن (ص 1047)
در بیت شاهد، پریدن چشم هم منظور است.
این چه طاووسی ناز است که اندوختهای
پای تا سر همه چشمی و به خود دوختهای (ص 1125)


مهربانیها ()