محمدکاظم کاظمی


+ نگارش (چهل و هشت)

بچة سقو

شاید این بحث‌، بیش از «نگارش‌»، به «تاریخ‌» و «ادب‌» ربط داشته باشد، ولی چون آن را در متون پژوهشی ما بسیار دیده‌ام‌، اینک یادآور می‌شوم‌.

بسیار دیده‌ام که نویسندگان ما، حبیب‌الله کلکانی را که بر امان‌الله خان شورید و نه ماه بر اریکة پادشاهی افغانستان تکیه زد، «بچة سقو» می‌نامند. من در این بحث ندارم که به راستی پدر او سقأ بوده‌است یا نه‌، ولی در این بحث دارم که به‌راستی نامیدن یک شخصیت تاریخی ـ ولو بی‌سواد و بی‌کفایت ـ به این شکل درست است یا نه‌. حداقل در نظر من این نامیدن چند مشکل کلّی دارد.

1. در متون پژوهشی‌، روش درست این است که افراد را با نام دقیق و رسمی آنان بشناسیم تا غلط‌فهمی رخ ندهد. نامهایی کوچه و بازاری مثل «بچة سقو» و «بچة گاوسوار» و امثال اینها، هیچ‌گاه شایستة یک متن علمی نیست‌، چون ممکن است کسانی دیگر نیز با این صفت وجود داشته باشند و سالها بعد، همین مایة اشتباههای تاریخی شود.

2. از این گذشته‌، ادب نیز حکم می‌کند که افراد را با نامی که خودشان خود را بدان می‌شناخته‌اند بشناسیم‌. اینجا مهم نیست که آن فرد، خادم بوده باشد یا خائن‌. آن خدمت و خیانت را می‌توان به وسیلة نشان‌دادن اعمال آنها روشن ساخت‌. به همین دلیل‌، من با نامهایی از قبیل عبدالرحمان جابر، نادر غدار، نجیب گاو و امثال اینها نیز در متون علمی و ادبی موافق نیستم‌.

3. در مورد «بچة سقو» این را هم در نظر داشته باشیم که این عنوان اگر بخواهد تحقیرآمیز باشد، یک قسمت تحقیر آن متوجه شغل شریف سقایی خواهد شد، شغلی که مردم را از آب‌، این مایة حیات برخوردار می‌سازد. کسی که حبیب‌الله را به خاطر این که فرزند سقایی بوده است‌، با این نام تحقیر می‌کند، لاجرم پذیرفته است که سقایان جامعه‌، قابل تحقیر هستند.

4. باز به خاطر داشته باشیم که خود «سقو» شکل عامیانه و گفتاری کلمة «سقأ» است‌. پس در نگارش‌، باید شکل ادبی آن را نوشت‌، یعنی اگر هم به ضرورتی به شغل پدر حبیب‌الله اشاره می‌شود، باید «سقأ» گفت‌، نه «سقو».

5. گاهی نویسندگان و یا سخنرانان ما از این حد هم تجاوز کرده و دورة حبیب‌الله را دورة «سقوی‌» می‌نامند که این هم درست نیست‌، چون سقأ، برفرض پدر او بوده است‌، نه خودش‌، پس نمی‌توان عصر حکومت او را «سقوی‌» نامید.

6. از این گذشته‌، برفرض که پدر آن فرد شغل حقیری داشته است‌، چه ضرورتی دارد که آن شغل‌، وسیلة تحقیر پسر دانسته شود؟ شخصیت یک انسان‌، وابسته به ارزش وجودی خود اوست‌، نه بستگانش‌. افتخارکردن یا تحقیرشدن براساس نسل و نسب‌، یک امر جاهلی است و شایستة یک جامعة خردورز و متمدن نیست‌. بسیار پسران بالیاقت‌، فرزند پدرانی با مشاغلی کم‌ارج بوده‌اند، همچون امیر کبیر، و بسیاری از آدمهای بی‌لیاقت‌، شاهزاده و امیرزاده بوده‌اند، همچون کامران میرزا فرزند عیاش و سفاک محمودشاه درانی‌.

بنابراین‌، حتی اگر قصد تحقیر و نکوهش حبیب‌الله را هم داشته باشیم‌، باید لقبی براساس شخصیت خودش اختیار کنیم‌، نه شغل پدرش‌.

7. از همه اینها گذشته‌، در این نام‌نهادن تحقیرآمیز برای حبیب‌الله کلکانی‌، می‌توان ردّ پای غرض‌ورزی‌های سیاسی و قومی را هم یافت‌. چگونه می‌شود که عبدالرحمان خان با آن همه ستمی که بر مردم و مملکتش روا داشت‌، هم پیشوند «امیر» داشته باشد و هم پسوند «خان‌» ولی حبیب‌الله کلکانی که با همه بی‌سوادی و کم‌لیاقتی‌اش واجد بعضی صفات نیکو نیز بود، «بچة سقو» باشد.

بنابراین‌، به نظر من‌، شایسته است که نویسندگان ما به‌ویژه در متون معتبر علمی و ادبی‌، از کاربرد نام «بچة سقو» پرهیز کنند و «حبیب‌الله» یا «حبیب‌الله کلکانی‌» را به جایش به کار برند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: نگارش
comment مهربانی‌ها () لینک

+ بيدل ما مشکلی در پيش دارد، حل کنيد

دوستان گرامی. سلام بر شما.

من با همه وسواس و دقتی که در کار صفحه‌آرايی کتاب دارم و با همه تسلطی که در آن امر يافته‌ام هنوز نتوانسته‌ام وبلاگم را چنان که می‌خواهم بيارايم. البته منظورم يک آرايش متنی ساده است و نه تزئينات ديگر. عمده مشکلی که اينک دارم تنظيم فاصله سطرهاست. فاصله سطرهای مطالبم همواره کم است و نمی‌دانم چگونه می‌توان به آن افزود. کسی هست که اطلاعی در اين مورد داشته باشد؟

البته مشکلی هم در انتخاب فونت دارم يعنی نمی‌دانم چگونه می‌توان از فونتهای لوتوس و امثال آنها در اينجا استفاده کرد، چون در ليست فونتهای اينجا نيست. در نهايت من اين فونت را برگزيده‌ام ولی از آن راضی نيستم. باز هم کسی هست که اطلاعی داشته باشد؟

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٥
کلمات کلیدی:

+ امروز با بیدل (صد و بیست و سه)

در وادی‌ای کز شوق او، بیدل‌! ز خود من رفته‌ام‌

خوابیده هر نقش قدم بگذشت جولان‌دربغل (ص 870)

این «جولان در بغل‌» در مجموع یک ترکیب است که در مقام صفت کار می‌کند، یعنی «کسی که در حال جولان است‌» یا به طور خلاصه «شتابان‌». می‌گوید این چنان وادی اشتیاق‌برانگیزی است که در آن‌، نقش قدم با همه خوابیدگی‌اش نیز شتابان است‌. در اولین غزل دیوان بیدل نیز چنین مضمونی به چشم می‌خورد. آنجا می‌گوید در چنین وادی‌ای که منزل نیز در آن سکون ندارد، این دل بی‌آرزو مرا زمینگیر ساخته است‌:

زمینگیرم به افسون دل بی‌مدّعا، بیدل‌

در آن وادی که منزل نیز می‌افتد به راه آنجا (ص 1)

و این هم بیتی دیگر در همین مقام‌:

مباد افسردنی دامان جولان طلب گیرد

در این وادی ز پا منشین که در راه است منزل هم (ص 991)

 

 

 

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ مقدمه دیوان خلیلی (بخش دوم)

خلیلی مدارج رشد در نظام اداری مملکت را به تدریج و با فراز و فرود می‌پیماید و در این ترقی‌، هم استعداد و ذکاوت فردی او مؤثر است و هم موقعیت سیاسی مامایش عبدالرحیم خان که به نظر می‌رسد خواهرزاده‌اش را در کنف حمایت خود گرفته است‌; و او اکنون پدرِ همسرِ خلیلی نیز هست‌.

در این سالها، محمدهاشم خان (برادر شاه‌) صدراعظم است و عبدالرحیم خان معاون او. خلیلی نیز از 1311 به مدت سیزده سال‌، در سمت دبیر اول صدارت کار می‌کند، تا در 1324 این دو تن به خیل زندانیان محمدهاشم خان می‌پیوندند. گویا بعد از قلع و قمع مخالفان و پرکردن زندانها از آزادیخواهان‌، نوبت به مقرّبین رسیده‌است‌. علت زندانی‌شدن عبدالرحیم خان و خلیلی را مرحوم غبار در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ قیام مردم صافی و وابستگی این دو تن به این عشیره می‌داند، ولی در دانشنامة ادب فارسی‌، علت این توقیف را مخالفت خلیلی با شاهزادة کُنَر دانسته‌اند. در هر حال قضیه محتاج تحقیق مزید است‌، به‌ویژه با عنایت به این که خلیلی پس از آزادی نیز تا مدتی مغضوب حکومت است‌.

هنوز سالی از این توقیف نگذشته است که محمدهاشم خان به کنار می‌رود و شاه‌محمود خان صدراعظم می‌شود که طبیعتی نرم‌تر از برادر مستبدش دارد و یا به اقتضای زمانه چنین وانمود می‌کند. بنابراین‌، خلیلی و بسیاری دیگر از زندانیانی که غالباً بی‌جرم و بی‌محاکمه در حبس بودند، از زندان بدر می‌آیند. ولی گویا سایة عقوبت از سر اینان به‌کنار نرفته است‌، چنان که شاعر شکر شکن را به قول خودش تاجر شکرفروش می‌سازند، یعنی در مؤسسة قندسازی قندهار به کار می‌گمارند. این مأموریت تبعیدگونه برای شاعر رنج‌آور است‌، به‌ویژه که باری یکی از تاجران متموّل قندهار او را تهدید می‌کند و البته شاعر نیز به او پاسخی مردانه می‌دهد. بالاخره در سفر شاه‌محمود خان به قندهار، خلیلی به او التجا می‌برد و عنایتش را می‌طلبد:

... به حرف مخبر کاذب ز پایتخت وطن‌

زمانه کرد مرا گرچه مدتی مطرود،

فراخنای جهان جمله پایتخت خداست‌

ز خاکدان زمین تا فرازِ چرخ‌ِ کبود

خوشم که پیش ضمیر مبارکت چون روز

حدیث عفّت من یک به یک بُوَد مشهود

خدای داند و من دانم و جهان داند

در این قضیّه ندارم دگر دلیل و شهود...

به پیشنهاد شاه‌محمود خان و به پایمردی دکتر نجیب‌الله خان وزیر معارف آن وقت و سردار محمدیونس خان نائب‌الحکومة سابق قندهار، خلیلی واپس به کابل بر می‌گردد. در ابتدا معاونت ریاست دانشگاه کابل‌، و سپس در 1328 ش سردبیری مجلس عالی وزرا به او سپرده می‌شود.

از این پس‌، دیگر راه ترقی اداری برای شاعر هموار می‌شود. او مدتی به ریاست مستقل مطبوعات گماشته می‌شود و از سال 1332 در سمت مشاور مطبوعاتی محمدظاهر شاه کار می‌کند و البته به رتبة وزیر.

او هم‌چنین با این موقعیت بلندِ رسمی‌، توفیق سفر به کشورهای دیگر را نیز می‌یابد و چون همواره در کسوت یک مقام عالی‌شأن سفر می‌کند، از ثمرات ویژة این سفرها نیز برخوردار می‌شود یعنی مجالست با ادبای رسمی و شرکت در محافل بزرگ ادبی‌. او با طبع جوشان و بدیهه‌سرا و قدرت بیان و دانش ادبی خویش‌، در این سالها یک نمایندة بسیار خوب از ادبیات و فرهنگ افغانستان برای کشورهای همسایه است و تا حدود زیادی می‌تواند معرّف پیشینة پربار ادبی این سامان باشد. شعرهای بسیاری که شاعران فارسی‌زبان و غیرفارسی‌زبان کشورهای منطقه دربارة او سروده‌اند و تقریظهای ستایش‌آمیزی که ادبای نامدار عصر بر دیوانش نگاشته‌اند، حاکی از تأثیر عمیق او بر مجامع رسمی و ادبی خارج از افغانستان است‌. پس بی‌سببی نیست اگر تاکنون نیز بسیاری از اهل ادب ایران و دیگر کشورها، خلیلی را شاعر ملّی و ملک‌الشعرای افغانستان می‌دانند.

خلیلی در این سالها، در احیای پیوندهای فرهنگی میان کشورهای همسایه بسیار می‌کوشد و غالباً در شعرها و خطابه‌های رسمی خویش‌، از این مشترکات یاد می‌کند.

... ز آغاز تاریخ‌، ایران و افغان‌

سرِ خوان‌ِ دانش چو اخوان نشسته‌

ز باغی‌، دو سرو روان قد کشیده‌

به شاخی‌، دو مرغ خوش‌اَلحان نشسته‌...

q

... تا دل مؤمن حریم کبریاست‌

بلخ را با قونیه پیوندهاست‌

این دو گلشن خورده از یک چشمه آب‌

هر دو خرّم گشته از یک آفتاب‌

تُرک و افغان رازداران همند

باستانی غمگساران همند

q

ای چراغ لاهور از تو نوردار!

نالة زار مرا هم گوش دار

از سنایی من سلام آورده‌ام‌

وز پدر پیشت پیام آورده‌ام‌

از نگاهت حال ما مستور نیست‌

کابل از لاهور چندان دور نیست‌

q

جلوه‌گاه نهضت سیّد جمال‌الدین بود

از دل کُهسار خیبر تا لب دریای نیل‌

قبلة‌الاعلام‌، ازهر; قبة‌الاسلام‌، بلخ‌

هر دو سوی یک هدف بودند در طی‌ّ سبیل‌

q

این دوره‌، از پرثمرترین سالهای زندگی خلیلی است‌. او از مسئولیتهای اداری سنگین آسوده است و ضمن دسترسی به کتابخانة غنی سلطنتی‌، با یک شغل نسبتاً کم‌دردسر و تشریفاتی‌، می‌تواند خودش را وقف شعر و پژوهشهای ادبی و تاریخی کند. تدریس در دانشگاه کابل و تألیف کتابهای بسیاری همچون فیض قدس‌، از بلخ تا قونیه‌، آرامگاه بابر، یمگان‌، نورهان و کتاب قرائت فارسی برای صنفهای 11 و 12 مدارس‌، از ثمرات زندگی خلیلی در این سالهاست‌. ولی انکار نباید کرد که درآمدن شاعر به کسوت یک مقام عالی‌رتبة دولتی‌، رابطه‌اش را با انجمنهای ادبی و شاعران جوان آن روزگار که قطعاً به دانش و تجربه‌اش نیاز داشتند، کم کرد. سفرهای درازمدت خلیلی به خارج از کشور به ویژه در سالهای بعد، نیز بر این فاصله افزود. چنین بود که شاعر ما خود رشد کرد، ولی مجال شاعرپروری نیافت و امروز نیز شاعران بسیاری را نمی‌توان یافت که به شاگردی او مفتخر باشند.

q

چنین بود که خلیلی‌، با حکومت جدید از در سازگاری درآمد، در آن به مرور زمان مناصبی بالا یافت و تا اواخر دهة پنجاه خورشیدی در سایة قدرت حاکم باقی ماند. این همراهی با نظام خودکامة سلطنتی‌، انتقادهایی را از سوی روشنفکران و به‌ویژه مبارزان دهه‌های پنجاه و شصت متوجه او کرد که غالباً به‌جا می‌نماید. چون این بحث‌، همواره در مورد خلیلی وجود داشته و گاه با تهاجمهایی افراطی یا توجیه‌هایی محافظه‌کارانه همراه بوده‌است‌، خوب است قدری بیشتر در آن درنگ کنیم و عوامل اختیار چنین سلوکی از سوی شاعر را دریابیم‌.

مسلماً حوادث دوران کودکی شاعر، به‌ویژه کشته‌شدن پدر و حبس و آوارگی خود او، در انتخاب این سلوک سیاسی بی‌اثر نبوده است‌. او از امان‌الله خان چندان خاطرة نیکویی نداشت‌. پس بی‌سبب نیست اگر پس از آن نیز به او و اطرافیانش که غالباً معارضین حکومت در این دوره هستند، عنایتی ندارد و به سایة مخالفان به قدرت‌رسیدة آن نظام پناه می‌برد. به این عامل‌، باید طبیعت محافظه‌کار شاعر را نیز افزود. در مجموع‌، خلیلی طبعی «دل به دست آور» دارد نه «دل‌شکن‌» و این طبیعت در اوایل عمر او بیشتر دیده می‌شود. چنین کسانی با اهل قدرت راحت‌تر کنار می‌آیند.

در کنار این عوامل‌، موقعیت اجتماعی خلیلی را هم نباید از یاد برد. او فردی بود از یک خانوادة اعیانی که هم در ولایت خویش صاحب شأن و شوکت بودند و هم در دربار حکومت‌، دارای مناصب بالا. او هرچند سایة پدر را از دست داد، این اعتبار میراثی و به‌خصوص حمایت عبدالرحیم خان را تا سالها با خود داشت‌. هرچند در جوانی گاه آوارگیها و محرومیتهایی را متحمل شد، به هر حال تربیتی اعیانی داشت و دوستان و نزدیکان او نیز غالباً از رجال دولت و خانواده‌های اشرافی بودند، همچون سرور گویا اعتمادی از خاندان عبدالقدوس خان اعتمادالدوله و عبدالرحمان پژواک و محمدعثمان امیر و شمس‌الدین مجروح که غالباً وزیر و وکیل بودند و صاحب مناصب بلند. این عوامل‌، در مجموع خلیلی را فردی اعیان‌منش بار آورد و برخوردار از آسایش مادی و تفرّج و سفرهای داخلی و خارجی‌.

ولی با این‌همه عوامل بیرونی و درونی در شکل‌گیری این شخصیت‌ِ بامماشات و محافظه‌کار، هیچ نمی‌توان انکار کرد که خلیلی در این مقطع از زندگی خویش‌، مؤید و موافق این حکومت خانوادگی استبدادآمیز بوده‌است‌. اگر او در عصر واصل کابلی می‌زیست‌، شاید سهل‌تر می‌توانستیم این خصلتش را توجیه کنیم‌، چون در آن زمان‌، مفاهیمی چون آزادی و عدالت و قانون‌، در میان جامعه مفقود بود و بر شاعران نیز حرجی نبود اگر از این حرفها برکنار باشند و همچنان شاهان را سایة خداوند بپندارند. ولی خلیلی در روزگاری می‌زیست که نسلی از ادبا و روشنفکران‌، در افشای ماهیت استبدادی رژیم کوشیده بودند و چه بسیار سرها در پای این جریان نهاده شده بود. بسیار روشنفکران در جریان مشروطه‌خواهی اول در عصر امیر حبیب‌الله به بند افتادند و یا به توپ پرانده شدند. باقی آنان نیز پس از یک دوره آزادی نسبی در عصر امانی‌، به دام استبداد محمدنادر شاه و برادرانش افتادند.

عبدالرحمان لودین در باغ ارگ تیرباران شد; غلام‌محی‌الدین انیس در زندان درگذشت و یا کشته شد; محمدابراهیم بسمل‌، محمدانور صفا، سرور جویا، میرغلام‌محمد غبار، سعدالدین بها، غلام‌حیدر نیسان‌، محمدابراهیم خلیل‌، محمدناصر غرغشت‌، محمدصالح پرونتا، صفرعلی امنی‌، عبدالرحمان محمودی‌، میر محمدصدیق فرهنگ‌، براتعلی تاج‌، فیض‌محمد انگار، سیداسماعیل بلخی و بسیار دیگر کسان از جماعت روشنفکر و آزادیخواه‌، مدتهایی دراز یا کوتاه‌، غالباً بدون محاکمه و تحقیق در زندانهای مخوف رژیم گذراندند. براثر این مشقات‌، بعضی همچون سرور جویا و میر علی‌اصغر شعاع در زندان درگذشتند و بعضی دیگر همچون عبدالرحمان محمودی و براتعلی تاج بلافاصله پس از آزادی‌، دنیا را وداع گفتند، که دیگر بنیة زیستن برایشان نمانده بود.

همین فهرست به تنهایی می‌توانست برای خلیلی شاعر، حجتی روشن در خودکامگی و ستمکاری برادران سه‌گانه (محمدنادر شاه‌، محمدهاشم خان و شاه‌محمود خان‌) باشد. بنابراین هیچ بی‌انصافی نیست اگر مرحوم استاد خلیلی را در حمایت قلمی از حکومت و یا لااقل تأیید این رفتار خودکامه‌، بنکوهیم‌.

این سلوک سیاسی استاد خلیلی‌، تا اواخر دهة پنجاه ادامه یافت‌. در اوایل دهة دموکراسی (1352 ـ 1342 ش‌) او با جمعی از یارانش به تأسیس حزبی دست زد با عنوان «جبهة ملّی‌» (یا به روایتی وحدت ملی‌) که جریده‌ای با نام وحدت نیز منتشر می‌کرد و این حزب که مرامی محافظه‌کارانه توأم با گرایش اسلامی داشت‌، تا هنگام خروج استاد از کشور فعال بود. عضویت در کمیسیون قانون اساسی و وکالت شورای ملی از حوزة جبل‌السراج از دیگر فعالیتهای خلیلی در این سالها بود. البته این همه‌، در کنار مقام اصلی او بود یعنی مشاورت مطبوعاتی شاه‌. به هر حال‌، در دورة صدارت دکتر محمدیوسف و محمدهاشم میوندوال‌، خلیلی از مخالفان آنها به شمار می‌آمد و این نکته هم درخور تأمل است‌.

در 1344 پس از استعفای دکتر محمدیوسف‌، محمدهاشم میوندوال به صدارت منصوب شد. او خلیلی را به سفارت در جدّه فرستاد و بدین وسیله از مرکز دورش کرد. شاعر پس از آن حدود یک دهه را سفیر بود، بخشی در جده و بخشی در بغداد. در عین حال به صورت غیرمقیم سفارت افغانستان را در سوریه‌، بحرین‌، کویت‌، اردن‌، قطر و ابوذبی برعهده داشت‌.

دوران سفارت از پربارترین سالهای شاعری خلیلی است‌، هم به واسطة دوری از مشغله‌های شدید سیاسی و هم به واسطة پختگی طبع و آسایش و رفاهی که برای سفیری دانشمند در یک کشور عربی میسر بود. او بهترین شعرهایش را در همین زمان می‌سراید، تألیفاتی به‌ویژه در زبان عربی دارد و با شاعران معاصر عرب نیز آشنایی به هم می‌رساند.

روابط او با دربار نیز در این سالها آن شکل ستایش‌آلود پیشین را ندارد. دیگر کمتر شعری در وصف شاه و دیگر دولتمردان وقت از او می‌بینیم و حتی به آثاری بر می‌خوریم که از معارضه با بعضی رجال حکومتی حکایت می‌کند همچون غزلی که در 1344 در جده سروده شده است و ما بیتهایی از آن را نقل می‌کنیم‌.

دیوی که دارد تن چو قیر شادان کنار آبگیر

وان موجهای همچو شیر هر روز با وی در سخن‌

ناکرده کاری یک نفس‌، صد کار از روی ملتمس‌

خواهد به کیوان دسترس‌، خود تا گلو اندر لجن‌

باشد هیولای غریب آشفته بالا و نشیب‌

یا ویلنا شی‌ء عجیب این عنکبوت نیش‌زن‌

این خواجه تا بندد کمر، گردد وطن زیر و زبر

تا باغبان گیرد خبر، نی باغ باشد نی چمن‌

مغرور گشته از نسب‌، افکنده طومار حسب‌

غافل که باشد بولهب با نسل احمد مقترن‌

شد عمرِ وی وقف درنگ‌، اندر تردّد مانده دنگ‌

نی صلح می‌خواهد نه جنگ‌، نی نو بیارد نی کهن‌

یک گام پس یک گام پیش‌، مانده فرو در کار خویش‌

یکسان دهد بر گرگ و میش خام سیاست را زدن‌

به‌راستی روشن نیست که این فرد کیست و شاید هم شاعر سخنی کلّی بدون مصداقی خاص می‌گوید، ولی سرایش آن در نخستین سال سفارت تبعیدگونه به جدّه‌، نمی‌تواند ما را به این نظر بسیار خوشبین سازد، به‌ویژه که در غالب شعرهای خلیلی در آن زمان و مکان‌، نوعی اعتراض دیده می‌شود.

همین‌طور، مدارکی که ما در دست داریم‌، از روابط حسنة خلیلی با سردار محمدداوود خبر نمی‌دهد. در دیوان او نیز هیچ شعری نیست که بتوان آن را ستایش صریح سردار دانست‌، چه در دورة صدارت و چه در دورة ریاست جمهوری شاهانة محمد داوود. خلیلی در طول دوران جمهوری (1357 ـ 1352 ش‌) در سفارت بود، یعنی سمتی که نه محرومیت از قدرت است و نه مشارکت در آن‌، بلکه حالتی تعلیق‌گونه و حتی گاه تبعیدوار دارد.

کودتای کمونیستان در ثور 1357 و برپایی دیکتاتوری خشن حزب خلق و پرچم‌، یک دگرگونی جدّی در نظام اداری کشور را در پی داشت‌، که در آن حتی بعضی وزیران و صدراعظمان گذشته به جوخة اعدام سپرده شدند. باری دیگر، روشنفکران افغانستان دربرابر رژیم ایستادند و این‌دفعه‌، خلیلی نیز با آنها بود. مسلماً هم شاعر به مرحله‌ای از پختگی شخصیت رسیده‌بود که همراهی با چنین رژیمی و ستایش رؤسای آن برایش ننگ‌آور باشد و هم کمونیستان تازه به قدرت رسیده چنان رسوا و بدنام بودند که کمتر کسی از خادمان مملکت و دوستداران وطن می‌توانست با آنان همراه باشد.

خلیلی با سبکدوش شدن از سفارت‌، مدتی در کشورهای مختلف به‌سر برد. با شکل‌گیری هسته‌های مقاومت در داخل و خارج کشور، او نیز برآن شد که با این جهاد همه‌جانبه بیش از پیش همکار شود و چنین بود که به پاکستان آمد و به حمایت قلمی از مجاهدان پرداخت‌. پیوستن او به عنوان سرشناس‌ترین چهرة ادبی مملکت به صفوف مجاهدین‌، هم به وجهه و اعتبار آنان افزود و هم به خوشنامی شاعر. حضور خلیلی در پاکستان انتشار آثار بسیاری از او را غالباً توسط احزاب جهادی در پی داشت‌.

اما چرا استاد پاکستان را برگزید و رحل اقامت در ایران نیفکند که روزگاری آن‌همه شهرت و محبوبیت در آن داشت‌؟ حضور او در ایران‌، با آن همه سوابق مشترک ادبی و زمینه‌های انتشار و استقبال آثارش در میان همزبانان‌، مسلماً می‌توانست به سود ادبیات مقاومت افغانستان باشد، که خریداران سخنش بسیار بودند و او می‌توانست تشکلهایی از شاعران مهاجر را در اینجا سامان دهد. او در قصیده‌ای‌، از غربتی ادبی در پاکستان شکایت دارد:

در این حدیقه یکی نیست تا نماید فرق‌

نوای بلبل و قمری ز شور زاغ و زغن‌

نه آن حریف‌، که گوید به نظم من به به‌

نه آن رفیق‌، که خواند به نثر من احسن‌

نه چون تو شاعر باریک‌بین که بشناسد

مفاعلن فعلات از مفاعلن فعلن‌

و این در حالی است که ادبای ایران‌، او را ملک‌الشعرای افغانستان می‌دانستند و چه «احسن‌»ها و «به‌به‌»ها که پیش از این نثارش کرده بودند.

به نظر می‌رسد که این انتخاب هم امری ناگزیر و معلول عواملی عینی بوده است‌. خلیلی از هنگام تأسیس جبهة ملی با بعضی رهبران نهضت اسلامی افغانستان ـ که اینک به پاکستان پناه برده‌بودند ـ سابقة آشنایی و همکاری داشت و همین‌، می‌تواند دلیلی مهم برای گرایش او به آن خطه باشد. از آن گذشته‌، مشترکات قومی و مذهبی شاعر با مهاجران مقیم پاکستان بسی بیش از مهاجران ساکن ایران بود و می‌دانیم که در سالهای اول جهاد، اینها بیش از مشترکات زبانی اهمیت داشت‌، هم برای مجاهدین و هم برای مسئولان امر در ایران‌. به‌واقع برای اغلب اینان‌، بازشناسی شاعری همچون علاّ مه سید اسماعیل بلخی‌، بسی مهم‌تر از میزبانی استاد خلیلی سفیر سابق حکومت شاهی می‌نمود. این‌همه باعث شد که خلیلی تا سالها در چشم مهاجران و مجاهدان مقیم ایران‌، و بل میزبانان ایرانی آنان‌، محبوبیتی را نداشته باشد که در پاکستان داشت‌، به‌ویژه که از نیوجرسی امریکا بدین سوی آمده بود. از سویی دیگر، آن طیف از ادبای ایران که روزی حامی خلیلی بودند نیز غالباً یا درگذشته بودند و یا از قدرت افتاده بودند و برایشان یافتن مقام امنی برای خود، بر پذیرایی از خلیلی اولویت داشت‌.

پس خلیلی پاکستان را برگزید و شاید با تلخی تمام به خاطر آورد که باری در دهة سی دربارة حکومت این کشور گفته بود:

صبا! اگر گذر افتد تو را به پاکستان‌

پیام من به بزرگان آن دیار رسان‌

از این فقیر، به الحاج ناظم‌الدین گوی‌

که نقض عهد کند مرد را سبک به جهان‌...

... مکن به طعنة مردم زبان دراز که نیست‌

زبان هرزه‌سرا حربة جوانمردان‌

تو کز سعادت آزادگی نداری بهر،

چه می‌شناسی قدر سعادت دگران‌؟

بدین وسیله مزن در دیار خویش آتش‌

که چون زبانه کشد، خشک و تر بُوَد یکسان‌

مجو ز ملّت چندین هزار ساله که داشت‌

سران تاجگذار و شهان باج‌ستان‌

بله‌، این هم از بازیهای تلخ روزگار است که شاعر افغان‌، پیرانه‌سر در اسلام‌آباد در خیابانی سکنی گزیند که به نام ناظم‌الدین فوق‌الذکر مسمی شده است‌، همان که شاعر سی سال پیش چنین با درشتی و غرور با او سخن گفته بود. و شاعر افغان باز هم از سر اختیار یا اضطرار قصیده‌ای در ستایش ضیأالحق دیکتاتور نظامی پاکستان می‌نویسد و او را جانشین محمود بزرگ بت‌شکن می‌خواند.

با این‌همه‌، استاد خلیلی در پایان زندگی کارنامة روشنی از خود به یادگار گذاشت و با نیکنامی و افتخار زیست‌. شعرهای کوبندة او علیه متجاوزان روسی و دولت دست‌نشاندة آنها یادکردنی و ماندگار است و پیشاهنگ آنچه شعر مقاومت افغانستان نامیده می‌شود.

درگذشت خلیلی در غربت‌، یادآور شعری از خود اوست که باری از زبان سردار محمدایوب خان فاتح میوند سروده بود و در آن از مرگ دور از وطن و مدفون‌شدن در خاک بیگانگان نالیده است‌. محمدایوب خان در لاهور درگذشت و خلیل‌الله خلیلی در اسلام‌آباد. او را بنا بر وصیتش در گورستان مهاجرین دفن کردند و از آن هنگام به بعد، 14 اردیبهشت 1366 در سالنامه‌های افغانستان به عنوان سالگرد درگذشت خلیل‌الله خلیلی ثبت شد. و شگفت این‌که پدرش محمدحسین خان مستوفی‌الممالک نیز 64 سال پیش‌، دقیقاً در چنین روزی به دار آویخته شد، یعنی 14 اردیبهشت 1298 ش‌.1

q

دوستان خلیلی‌، او را شاعری نکته‌سنج و ظریف دانسته‌اند، با چهره‌ای گندمگون و اندامی نسبتاً فربه‌. نویسنده‌ای توانا بود و خطیبی ماهر که قدرت خطابه‌اش‌، لکنت زبانش را می‌پوشاند. طبعی حسّاس داشت و رویدادهای عاطفی کوچک‌، طوفانی در روحش می‌آفرید. عواطفی رقیق داشت و بسیار دیده شده بود که نالة دردمندی یا بینوایی او را به گریه واداشته است‌. خوش‌محضر بود و حاضرجواب و بذله‌گوی‌. به موسیقی علاقه داشت و خوراک خوب را می‌پسندید، ولی در پوشاک کم‌سلیقه بود و نسبت به امور معیشتی لاقید. خوش‌بزم بود و رفیق‌دوست‌. طبیعتی جمال‌پسند داشت و از مشاهدة زیباییها به وجد می‌آمد. به کوهنوردی و شکار علاقه‌مند بود و نیز به تفرّج در دامان طبیعت‌. شیفتة کتاب بود و دلباختة تحقیق‌، به‌ویژه در تاریخ و ادب پیشین‌. سیر در ویرانه‌های باستانی و مزارات و بناهای تاریخی را بسیار دوست می‌داشت و سنگهای شکسته و کتیبه‌های کهن او را ساعتها به خود مشغول می‌داشت‌. به هر جایی که سفر کرد، کوشید که کتابی در تاریخ و ادب آن فراهم آورد; از این جمله است آثار هرات‌، فیض قدس‌، یمگان‌، شرح احوال حکیم سنایی و آرامگاه بابر. ولی نباید انکار کرد که گاه در نکوداشت و ستایش مفاخر تاریخی کارش به افراط می‌کشید، به‌ویژه در مورد جهانگشایانی که آن‌قدرها هم شایستة ستایش نبوده‌اند.

او در عین شاعری‌، نویسنده‌ای توانا بود، با نثری بسیار استادانه و فصیح که در عین بهره‌مندی از بدایع صوری‌، در دام لفّاظی و صنعت‌گرایی‌های بیهوده نیفتاده است‌. نثر متکلفانة مکتب هندی را نمی‌پسندید و بیشتر به شیوة بیهقی و قائم‌مقام گرایش داشت‌. بر زبانهای پشتو، اردو و عربی مسلط بود و در همه اینها صاحب تألیفاتی است‌. آشنایی او با زبان و ادبیات عرب ـ که بخشی از آن مرهون تحصیلات سنّتی اوست و بخشی حاصل مطالعات آزاد و نیز اقامت درازمدت در کشورهای عربی ـ در شعرش کاملاً آشکار است و حتی بعضی بیتها را نیازمند شرحی لغوی می‌سازد.

(ادامه دارد)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٥

+ امروز با بیدل (صد و بیست و دو)

مپرسید از مآل هستی غفلت‌سرشت من‌

چو مخمل دیده‌ام خوابی که در خواب است تعبیرش (ص 774)

این «خواب‌» اصطلاحی است در مورد مخمل و قالی و دیگر چیزهای پُرزدار، و مخصوصاً خانمهای خانه‌دار خوب می‌دانند که باید قالی را طوری پهن کنند که در جهت خواب خود جارو شود.

باری‌، بیدل و دیگر هندی‌سرایان‌، با این خواب مخمل و قالی‌، مضمون‌آفرینی‌ها کرده‌اند. اینجا نیز گویا با عنایت به این که مخمل در خوابی همیشگی فرورفته است که بیداری ندارد، می‌گوید باید خواب‌دیدن او را هم در همان خواب تعبیر کرد. گویا خواب‌، جزو سرشت او شده است‌. به همین گونه‌، غفلت شاعر نیز جزو سرشت هستی اوست‌.

به یاد داشته‌باشیم که مخمل‌، در عین حال‌، نمادی از رفاه و آسایش نیز هست‌، در مقابل بوریا (حصیر).

کافرم گر مخمل و سنجاب می‌باید مرا

سایة بیدی کفیل خواب می‌باید مرا (ص 102)

به هوس پایمال نتوان زیست‌

مخمل ما مباد خواب‌فروش (ص 740)

چه بوریا و چه مخمل‌، حجاب می‌بافند

به هرچه دیده گشادیم‌، خواب می‌بافند (ص 494)

مخمل و دیبا حجاب هستی رسوا نشد

چشم می‌پوشم کنون‌، پیراهنی پیدا نشد (ص 638)

به ایهام «چشم می‌پوشم‌» و تناسبش با «پیراهن‌» در بیت آخر نیز بی‌التفات نباشید.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ مقدمه دیوان خلیلی (بخش اول)

به یاری خداوند، کار سنگین دیگری هم به پایان رسید، یعنی تدوین و تنظیم دیوان کامل شعرهای استاد خلیل‌الله خلیلی که مدتها مشغولش بودم‌. سخن دربارة زندگی‌، شعر و شخصیت استاد خلیلی و نیز ویژگیهای این دیوان را در مقدمه‌ای در چهل صفحه نوشته‌ام‌. به امید خدا آن مقدمه را بخش بخش و به گونه‌ای که برای شنونده ملال‌آور نیز نشود، به تدریج تقدیم حضور شما می‌کنم‌.

دیوان استاد خلیلی قرار است توسط انتشارات عرفان (محمدابراهیم شریعتی‌) در تهران چاپ شود و امید است که تا اردیبهشت آماده شود که هم نمایشگاه کتاب تهران است و هم سالگرد درگذشت استاد. تا ببینیم چه می‌شود.

 

 

مقدمه‌

 

تمهید

 

حدود بیست‌وسه سال پیش بود که صبحگاهی ـ وقتی با پدرم به مغازه‌اش در جادة میوند کابل می‌رفتیم ـ سر راهمان در محلة گذرگاه توقفی کردیم برای عیادت از بیماری در حال احتضار. من در موتر ماندم و پدرم رفت‌. مدت مدیدی طول کشید، تا این که برگشت و گفت‌: «حاجی هاشم فوت کرد.»

حاجی هاشم از دوستان پدرم بود و با ما رفت‌وآمد داشت‌. می‌دانستم که در هرات کتابفروشی دارد، ولی هیچ گمان نمی‌بردم که او بیست سال پیش از آن تاریخ‌، گردآورندة کامل‌ترین دیوان شعر استاد خلیل‌الله خلیلی بوده‌است‌. برای من‌، حاجی هاشم پیرمردی ناتوان بود با عینکهایی ضخیم و بدنی لرزان و البته عمری متجاوز از هشتاد سال‌.

پس از درگذشت او، ما همان منزل گذرگاه را ـ که به یکی از ورثه‌اش تعلّق یافته‌بود ـ به رهن گرفتیم و بدان کوچ کردیم‌. آن خانه‌، دیوار به دیوار خانة علاّ مه صلاح‌الدین سلجوقی بود، که خود وفات یافته بود و همسر فاضلش حمیرا ملکیار سلجوقی در آن می‌زیست‌، در کنار مسجدی که ساخته‌بود و به نامش بود.

در این خانه که ما ساکن شدیم‌، صدها جلد کتاب به امانت نهاده شده بود، از کتابهای فروشی که به کابل فرستاده بودند. برای من‌، این جوان پُرخوان که هر سه چهار روز یک کتاب تازه می‌خواند و کتابخانه‌های عمومی و خصوصی از دستش در امان نبودند، دستیابی به این همه کتاب‌، به راستی موهبتی بود.

در این میان‌، کتابی بود با عنوان «مجموعه اشعار خلیل‌الله خلیلی‌» به‌کوشش محمدعاقل بیرنگ کوهدامنی چاپ انتشارات بنیاد فرهنگ ایران که سخت مجذوبم ساخت‌. من مدتها با این کتاب زندگی کردم‌; بسیار شعرهایش را به خاطر سپردم و سالها، این مهم‌ترین منبع الهام و سرمشقم در شعرهای ناپخته‌ای بود که غالباً مصراع یا بیتی از استاد خلیلی در آنها تضمین شده بود، درست همانند تعبیری که خود در قصیده‌ای به کار برده است‌:

همچو آن وصلة رنگین که ز اطلس بندند

چند جا نامتناسب به کهن پیرهنا

و من چقدر این قصیده را دوست داشتم‌.

باری‌، از آن هنگام از شعر خلیلی جدا نبوده‌ام‌، تا امروز که بر سر ویرایش و نگارش مقدمه برای دیوانی دیگر از نخستین سرمشق شاعری‌ام نشسته‌ام و نمی‌دانم تا کجا خواهم توانست سایة این تعلقهای عاطفی و خاطرات پارین و پیرارین را از سر این مقدمه دور بدارم‌.

 

 

زندگی و شخصیت شاعر

 

زندگی خلیلی‌، با شروع عصر جدید در تاریخ افغانستان آغاز می‌شود. او فرزند دورانی است پرالتهاب و پرحادثه که در پایانش افغانستان برای چند دهه وضعیتی پایدار ولی شکننده یافت‌. باز در اواخر عمر خلیلی این پایداری بر هم خورد و شاعر موقعیتهایی را تجربه کرد که در نوجوانی دیده بود. او شاعری به انزوا خزیده و دور از سیاست و اجتماع نبود. به همین روی‌، سخن از زندگی‌اش را نمی‌توان بدون نظری اجمالی بر اوضاع مملکت در آن عصر به‌سامان رساند.

با پایان‌یافتن حکومت مطلقة عبدالرحمان خان و بر تخت نشینی فرزندش امیر حبیب‌الله (1280 ش‌) افغانستان وارد دورة نوینی شد، یعنی عصر بیداری و آشناشدن با تحولات جهان که طرح مفاهیم غریبی همچون وطن‌، آزادی‌، قانون و مساوات را همراه داشت‌. این تجددطلبی‌، خود را در شکل یک حرکت مشروطه‌خواهی نشان داد که هرچند به دست امیر حبیب‌الله سرکوب شد، در شکلی غیررسمی و معتدل با فعالیتهای مطبوعاتی و سیاسی ادامه‌یافت‌، چون از ضرورتی عینی نشأت می‌کرد و نسلی از جوانان داعیه‌دار آن بودند.

تحوّل‌طلبان که از پشتوانة سیاسی امان‌الله فرزند جوان امیر، و پشتوانة فکری اطرافیان او همچون محمود طرزی و محمدولی خان برخوردار بودند، کم‌کم قطبی ایجاد کردند در برابر محافظه‌کارانی همچون نصرالله خان نایب‌السلطنه (برادر و ولیعهد شاه‌)، محمدیوسف خان مصاحب و محمدحسین خان مستوفی‌الممالک‌. این دو گروه‌، گذشته از اختلافهای نظری‌، در عمل نیز با هم معارضه‌هایی داشتند که بعدها به شکل حادتری بروز کرد. گویی باری دیگر، همانند عصر محمود غزنوی رقابتی پنهان و آشکار میان «پدریان‌» و «پسریان‌» روی داده‌بود، که در سمت پدریان نایب‌السلطنه و یارانش بودند و در سمت پسریان شاهزاده امان‌الله و اعوانش‌.

با کشته‌شدن امیر حبیب‌الله در شکارگاه کله‌گوش لغمان در 1297 ش‌، شاهزادة جوان به مدد زمینه‌سازیهای نظری و پیشدستی‌های عملی امارت را از نایب‌السلطنه بازستاند و آنگاه بود که کارِ پدریان به‌راستی دشوار شد. نایب‌السلطنه به جرم فرمان قتل امیر به بند افتاد و شاه‌علی‌رضا جرنیل به جزای اجرای آن فرمان‌، به اعدام محکوم گشت‌. به‌واقع این‌دو تن عقوبت جرمی را کشیدند که هیچ مرتکب نشده‌بودند، بل باور عمومی اینک بر این است که هدایتگر این قتل‌، امان‌الله بود و شاه‌علی‌رضا بدان سبب از میان برداشته شد که قاتل را در شب حادثه دیده بود و گمان می‌رفت که هویت او و محرکینش را فاش سازد. او را به‌شکلی بی‌رحمانه به سرنیزة سربازان پاره‌پاره کردند. نصرالله خان نایب‌السلطنه نیز به‌زودی به‌طرزی مرموز در زندان درگذشت‌.

اما یکی دیگر از رجال‌ِ عهد امیر ماضی که به عقوبتی سخت دچار شد، محمدحسین خان مستوفی‌الممالک بود که در جریان محاکمه نیز با صراحت و شجاعت از نصرالله خان دفاع کرده بود. او را به دار آویختند، و این 14 اردیبهشت 1298 ش بود.

این مستوفی‌الممالک‌، از رجال کاردان عصر بود که با وجود عدم تعلق به خانوادة سلطنتی‌، به اعتبار لیاقتش مدارج ترقی را به تدریج پیموده و در عصر امیر حبیب‌الله، مقام شخص سوم مملکت (پس از امیر و برادرش‌) را یافته بود. او از عشیرة صافی بود و از متنفذین روستای سیدخیل در شمال کابل‌، منطقه‌ای که در آن سالها به «کوهستان‌» شهرت داشت و اکنون میان ولایات کابل و چاریکار تقسیم شده است‌. علامه سلجوقی که خود در جوانی باری به مصاحبت او رسیده است‌، کَرَم‌، دانشمندی و تواضع او را می‌ستاید و می‌گوید: «خوب معلوم می‌شد که مرحوم مستوفی از تاریخ و از ادب بهرة وافی دارند و خیلی‌ها کوشیده‌اند که از نظام و ادارة این ادوار واقف شوند.»

مستوفی‌، از عصر امیر حبیب‌الله با امان‌الله خان میانة خوبی نداشت و میان آن دو تن کشیدگیهایی چنان که در میان اهل سیاست رایج است‌، رخ داده‌بود. چنین بود که امان‌الله به محض تصاحب قدرت‌، کمر به قتل او بست‌. باز هم چقدر شباهت است میان این واقعه و قتل حسنک وزیر به دست مسعود غزنوی بر سر کینه‌های کهن‌.

خلیل‌الله خلیلی فرزند این محمدحسین خان مستوفی‌الممالک بود. مادرش دختر عبدالقادر خان صافی از خانهای معروف کوهستان و خواهرِ عبدالرحیم خان نایب‌سالار بود; و این عبدالرحیم خان کسی است که بعد از فروپاشیدن حکومت امان‌الله خان‌، به هرات رفت و در آن دوران فترت‌، با یاری جمعی از مردم‌، ادارة آن شهر را به دست گرفت و این وظیفه را تا هنگامی که از آن سبکدوش شد، با لیاقت تمام ایفا کرد.

خلیل‌الله در شوال 1325 قمری (1286 ش‌) در کابل به دنیا آمد، در باغ جهان‌آرا که از تفرجگاههای شاهان مغول بوده است‌. پدرش چنان که گفته‌شد، مردی دانشمند و بافضل بود و خانه‌اش جایگاه کتاب و مطالعه و رفت‌وآمد اهل علم و ادب‌. این محیط، در این کودک باذکاوت تأثیر گذاشت و در انتخاب مسیری که او بعدها پی گرفت بی‌اثر نبود. آن زمان‌، اواسط دورة امارت حبیب‌الله بود و کشور در امنیتی نسبی‌. ولی برای شاعر ما اوضاع بسیار مساعد نماند. مرگ مادر در هفت‌سالگی او و کشته‌شدن پدر در دوازده‌سالگی‌اش‌، روزگار را بر او تیره کرد، به‌ویژه که او فرزند یک مقتول سیاسی بود و عقوبت پدر، به او هم سرایت می‌کرد. املاک و دارایی آنها ضبط شد و خلیل‌الله دوازده‌ساله‌، حدود دو سال در قلعة صدق‌آباد از املاک مامایش عبدالرحیم خان سابق‌الذکر، محبوس‌وار به‌سر برد. پس از آن نیز از همه دارایی پدری‌، فقط توانست چند جریب زمین را باز پس گیرد و وجه معاش خویش سازد.

در چنین اوضاعی‌، خلیلی نتوانست تحصیلات خویش را به صورت رسمی و منظّم به پایان رساند، ولی دانش‌اندوزی را به صورت پراکنده و نزد استادان مختلف پی گرفت و به چنان مدارجی از کمال رسید که در دهة سی خورشیدی در دانشگاه کابل تدریس می‌کرد. پس از این تحصیلات پراکنده‌، شاعر در جوانی در مکتب میربچه‌کوت در نزدیکی کابل به معلمی مشغول شد و پس از آن نیز چندی در وزارت مالیه به حیث محاسب به کار گماشته شد.

مرگ پدر و مشقتهای پس از آن‌، بر خلیلی جوان تأثیرهای بسیاری گذاشت‌. ردّ پای این واقعه‌ها را در گرایشهای سیاسی بعدی او می‌توان سراغ گرفت‌. علامه صلاح‌الدین سلجوقی بعدها می‌گوید: «روزی که با دوست عزیز خود آقای خلیلی در یکی از دیار عرب از شاعران آن مرز و بوم صحبت داشتم‌، سخن از رقاشی و شعر آن به میان آمد ]که‌[ حینی که خلیفه هارون‌، فضل‌بن یحیی برمکی را به درخت از حلق آویخته بود، خواند. با تأسف زیاد دیدم که دوست ارجمندم خلیلی خیلی‌ها متأثر شد و گفت‌: پدرم را نیز این چنین به درخت آویختند.»

بنابراین‌، هیچ عجیب نیست اگر شاعر ما با امان‌الله خان و اطرافیان او رابطه‌ای نیکو نداشته باشد و آنگاه که حبیب‌الله کلکانی و همراهانش عرصه را بر شاه ترقی‌خواه ولی عجول و بی‌تدبیر تنگ می‌کنند، او با آنان همنوا شود. البته در این همنوایی‌، وابستگی منطقه‌ای را هم باید دخیل دانست‌، چنان که غالب خانهای کوهستان در این قیام از حبیب‌الله حمایت کردند و محمدیوسف خان کاکای خلیلی در حکومت جدید سمت سرمنشی مقام صدارت و سلطنت را برعهده گرفت‌. خلیلی نیز در دورة نُه‌ماهة حبیب‌الله کلکانی به مدارجی از ترقی رسید. او مدتی مستوفی و مدتی والی مزارشریف بود.

اما پادشاهی حبیب‌الله کلکانی دیر نپایید و محمدنادر خان سپهسالار سابق امان‌الله، در ظاهر با وعدة استقرار دوبارة حکومت امانی و در باطن در پی تاج‌وتخت پای به میدان سیاست نهاد. اوضاع داخلی و خارجی برای این نیت سخت مساعد بود و چنین شد که او و برادرانش با یاری غیرمستقیم انگلیسان حکومتی خانوادگی را پی نهادند که حدود نیم قرن پایدار ماند و استبدادی را در کشور حاکم کرد که از بعد عبدالرحمان خان دیده نشده بود.

باری‌، با سقوط دولت مستعجل «عیّار خراسان‌» به دست محمدنادر شاه‌، خلیلی که از وابستگان آن به شمار می‌رفت‌، به تاشکند پناه برد و سه ماهی در آنجا گذراند، تا معافیتی از سوی شاه برایش فراهم شد. بعید نیست که این معافیت با پادرمیانی عبدالرحیم خان نایب‌سالار مامای شاعر به دست آمده باشد که در آن وقت‌، نایب‌الحکومة هرات بود. آنچه این گمان را تقویت می‌کند، اقامت چند سالة شاعر در هرات‌، پس از بازگشت به وطن است‌. این اقامت‌، برکاتی در پی داشت‌، از جمله تألیف کتاب ارزشمند «آثار هرات‌» که به‌راستی از استعداد نبوغ‌آمیز خلیلی در تحقیق و پژوهش خبر می‌دهد. کتاب‌، به خواست نایب‌سالار موصوف و به اهتمام پسر او چاپ شد، و این 1309 خورشیدی بود، یعنی 23 سالگی شاعر.

 

(ادامه دارد)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٥

+ امروز با بیدل (صد و بیست و یک)

دو همجنسی که با هم متّفق بینی به عالم‌، کو؟

ز مژگان هم مگر در خواب بینی ربط جسمانی (ص 1129)

می‌گوییم «فلان چیز را باید در خواب ببینی‌» یعنی یک آرزوی محال‌. ولی این در خواب دیدن‌، معنایی دیگر هم دارد، یعنی «در هنگام خواب‌» و به راستی همین موقع است که مژگان به هم می‌پیوندند.

این «هم‌» نیز در اینجا یک واژة ایجازآفرین است‌. وقتی می‌گوید «ز مژگان هم‌» یعنی این که علاوه بر چیزهای دیگر، مژگان هم چنین است‌. این «چیزهای دیگر» به قرینه حذف شده است و فقط «هم‌» آن به یادگار مانده که از حذف‌شده‌ها نشان می‌دهد.

این هم مثالهایی دیگر:

بیدل‌! اگر به دست رسد گوهر وصال‌

باید وطن گرفت به کام نهنگ هم (ص 908)

در این گلشن ز بس تنگ است بیدل‌، جای آسودن‌

نگردانید گل هم بی شکست رنگ‌، پهلویی‌

شایستة هنر را کس از وطن نراند

در ملک نیستی هم پُر محتشم نبودیم (ص 910)

بیدل نوعی «همه‌» نیز دارد که همین ایجازآفرینی را می‌کند.

ز بس فیض سحر می‌جوشد از گرد سواد دل‌،

همه گر شب شوی‌، روزت نمی‌گردد سیاه آنجا (ص 1)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و بیست)

در سخن‌چینی حلاوت مشکل است‌

فهم کن از تلخکامیهای گوش (ص 776)

به مایع تلخ داخل گوش اشاره دارد. مضمون خالی از ظرافت و غرابتی نیست‌. در جایی دیگر این را ندیده‌ام‌، مگر در این بیت از خود بیدل که به واقع بیانی دیگر از همان سخن است‌.

تلخ‌کامی است ز درک من و ما حاصل گوش‌

بی‌حلاوت بود آن‌کس که سخن‌چین آمد

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ «شب یلدا» در نوروز ۸۵

 

بسیار دوست داشتم که باری در هنگام سرایش یک شعر، مراحل شکل‌گیری آن را یادداشت کنم و شرحی از تکوین آن بنویسم که هم هماننده خاطره‌ای برای خودم بماند و هم نکاتی آموزشی برای کسانی داشته‌باشد که بخواهند تجربیات شاعری دیگر را دستمایة خویش کنند. ولی در سالهای اخیر، کمتر در معرض یک جریان طولانی سرایش بوده‌ام‌. شعر چنان ناگهانی به سراغم می‌آید و ناگهانی می‌رود که اگر در همان دو سه ساعت کار را تمام نکنم‌، فرصت از دست می‌رود. شعرها نیز غالباً شکلی جوششی دارد و کمتر می‌توانم آنها را ویرایش کنم‌. چنین است که این آرزویم چندین سال برآورده نشد.

من در سالهای پیش‌، آن‌مایه از فراغت و آمادگی ذهنی را داشتم که چند ماه تمام را بر سر یک سروده بگذارم و چنین بود که مثنوی «بازگشت‌» طی چهار ماه کار مداوم سروده شد و مثنوی «کفران‌» ده ماه وقت را دربرگرفت‌. من در آن چهار ماه و آن ده ماه‌، غالباً مشغول کارهایی از این قبیل بودم که در این نوشته می‌خوانید. دریغ که در آن زمان به فکر یادداشت کردن نیفتادم‌، وگرنه شرح جزئیات سرایش مثنوی «کفران‌» ـ که بیش از هفت پاکنویس به خود دید ـ می‌توانست رساله‌ای باشد و بسیار به درد دیگران هم بخورد، به‌ویژه که شعر نیز قوی‌تر از این بود و ظرایف بیشتری داشت‌.

باری‌، شعر «شب یلدا» که مثنوی‌ای بود نسبتاً کوششی و سرودنش مدتی طول کشید، این اجازه را می‌داد که شرح مراحل سرایش آن را قلمی کنم‌. و اینک آن شرح را می‌خوانید، البته به صورت ویرایش‌نشده و تقریباً بالبداهه‌.

q

شب یلدا بود و این مصراع به سراغم آمد: «شبهای بد بلندترند از همیشه‌ها» و این الهام‌گونه‌ای بود که مرا به سرایش بقیة شعر مجاب کرد.

هنوز قالب شعر روشن نبود. مسلماً یا باید غزل می‌شد و یا مثنوی‌. اگر غزل می‌شد، باید قافیه را از نوع «پیشه‌»، «ریشه‌» و امثال آن انتخاب می‌کردم و این‌، برای شعری که در آن می‌خواستم قدری حرف بزنم و درگیر قافیه‌های سخت نباشم‌، خوب نبود. پس مثنوی را اختیار کردم‌.

مصراع دیگر چه باشد؟ من هیچ راضی نمی‌شوم که ردیف اختیار نکنم‌، آن هم در اولین بیت یک مثنوی‌. پس لاجرم باید ردیف داشت‌. ولی ردیف و قافیه چه باشد؟ می‌توان «بلند» را قافیه گرفت و بقیه مصراع را ردیف ساخت‌، ولی در آن صورت‌، برای مصراع دیگر، چیزی باقی نمی‌ماند. پس قافیة «همیشه‌» و ردیف «ها» مناسب‌تر به نظر می‌آید. قافیة دیگر، می‌تواند «شیشه‌» باشد که کمابیش باری عاطفی دارد یا لااقل برای یک بیان عاطفی می‌توان از آن استفاده کرد. شیشه می‌تواند بشکند یا کدر باشد یا یخ‌زده باشد و خلاصه قابلیت تصویرسازی دارد. من در نهایت‌، بهتر دیدم از «خون و شیشه‌» تصویری بسازم‌. شیشه می‌تواند دست را خون کند و از سوی دیگر، «خون به شیشه کردن‌» هم داریم‌. من بهتر دیدم که همین «خون به شیشه‌کردن‌» را ملاک گیرم‌، ولی آن را در این مصراع آشکار نکنم و بدین ترتیب‌، تصویر خون و شیشه در حالت تعلیق برای شنونده باقی بماند. در جایی دیگر، می‌توان تصویر را کامل کرد و چنین بود که این مصراع را ساختم تا در جایی در آخر شعر استفاده کنم «خون شما به شیشه شود جانگدازتر» و بدین ترتیب‌، آن تصویر مبهم و معلق‌، معنی می‌شود و به نظر من‌، این کاری هنری است‌، گره‌گشایی مصراع اول‌، در آخرین مصراع شعر.

پس این مصراع جدید، لاجرم باید آخرین مصراع شعر باشد. من در این‌گونه موارد، می‌کوشم برای یادآوری بیت اول‌، قافیه‌های آن را کاملاً حفظ کنم‌. پس قافیة دیگر بیت آخر، می‌تواند همان «همیشه‌» باشد و اینجا تا حدی ساختار شعر هم مشخص شده است‌. من کم کم به سوی این سوق داده می‌شوم که تصویری جانگداز از یک شب یلدا را بیان کنم‌. در اینجا تکلیف بقیة شعر کمابیش روشن شده است‌. مسلماً وقتی شب بلندتر باشد، رنجهایی که در شب رخ می‌دهند هم بلندتر می‌شوند. من به واقع می‌کوشم چنین القا کنم که برای کسانی که زندگی‌شان تاریک و شب‌آلود است‌، شب یلدا به این تاریکی می‌افزاید.

پس باید به دنبال نشانه‌هایی از رنج در شب باشیم‌، مثل سرمای زمستان‌، خوابهای بد و امثال اینها، و چنین تصویر کنیم که در شب یلدا، به واسطة بلندی شب‌، این رنجها بیشتر می‌شوند. از اینجا مضمون بیتی دیگر شکل گرفت که به نظر من بسیار خوش‌ساخت است‌. ردیف بلندی دارد که خود بلندی را القا می‌کند و «روزنامه‌» که کلمة کلیدی و تأثیربرانگیز شعر است‌، در قافیة مصراع دوم می‌آید، یعنی بهترین جای‌. میان «شب‌» و «روز» تضادی وجود دارد و روزنامه‌، در عین حال یک بار معنایی دیگر هم دارد، وسیلة آگاهی‌بخشی‌. به هر حال‌، اول مصراع دوم ساخته شد و جامه به اعتبار قافیة روزنامه انتخاب شد.

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

گفتیم که شب‌، زمان خوابهای بد نیز هست‌. پس می‌توان این را در بیتی دیگر تصویر کرد، تصویر کودکی که خوابهای ترسناک می‌بیند.

کودک ... قبر ببیند بلندتر

خواب پلنگ و ببر ببیند بلندتر

به واقع می‌خواستم با وارد کردن شخصیت کودک‌، بیت را عاطفی‌تر کنم‌.

خوب‌، شب یلدا عناصری دارد و بهتر است حتی‌الامکان آنها را هم به میان بکشیم‌. میوه‌های شب چله می‌توانند دستاویز خوبی باشند، به‌ویژه «سیب‌» که هم درختی دارد و هم زمینی‌. اینجا می‌توان چنین گفت که تو ـ که همیشه سیب زمینی می‌خورده‌ای ـ فقط امشب سیب درختی می‌خوری‌.

برای پروراندن این مضمون‌، مشکل داشتم‌. نمی‌خواستم به صراحت از هر دو نوع سیب نام ببرم که مثلاً «سیب زمینی‌ای که درختی شود شبی‌». پس مصراع را چنین ساختم‌

سیبی که می‌خورید، درختی شود شبی‌

باز اینجا به این قانع نمی‌شوم که «شبی‌» را قافیه کنم‌. «شود» هم نه‌. قافیه باید کلمة کلیدی مصراع باشد، یعنی «درختی‌» و برای مصراع دوم‌، کمی به تنگنا برخوردم‌. در آغاز این مصراع ساخته شد «هنگام دوردیدن سختی شود شبی‌» و به این ترتیب‌، پنج بیت از شعر فراهم شد

اینجا در این تصادف خونها و شیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

کودک‌؟؟ و قبر ببیند زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببیند زیادتر

هنگام دوردیدن سختی شود شبی‌

سیبی که می‌خورند، درختی شود شبی‌

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

شعر تا اینجا درست شد و بقیة کار ماند برای حدود یک ماه بعد که باز، حالی دست داد.

 

حدود اواخر دی‌ماه‌، شبی به یکی دو بیت از این شعر برای استفاده در جایی نیاز داشتم‌. دیدم خوب نیست از شعری که هنوز ناقص است‌، بخشی را چاپ کنم‌. پس به فکر تکمیل شعر افتادم و البته حالم هم مساعد بود، چون در این روزها، مدتی با شعر حشر و نشر داشتم‌. در اول‌، یک بازنگری برای بیتهای اول لازم بود. یک مشکل این بیتها، تعدّد مخاطب آن بود، یعنی گاه سوم‌شخص می‌شد و گاه دوم شخص‌. بهتر دیدم به جای مخاطب سوم‌شخص نیز از دوم شخص استفاده کنم تا شعر ملموس‌تر شود و تکلیف خواننده هم با آن روشن باشد. پس ضمایر این بیت را عوض کردم‌، به این شکل‌.

هنگام دوردیدن سختی شود شبی‌

سیبی که می‌خورید، درختی شود شبی‌

و بیت زیر هم لاجرم باید تغییر می‌کرد.

کودک ... قبر ببیند بلندتر

خواب پلنگ و ببر ببیند بلندتر

من به واقع می‌خواستم با وارد کردن شخصیت کودک‌، بیت را عاطفی‌تر کنم‌. ولی در نهایت‌، وقتی دیدم که مخاطب در بقیه بیتها دوم شخص است‌، بهتر دانستم که اینجا نیز خود او باشد. پس بیت چنین شد

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

شاید به نظر بیاید که بهتر بود جای دو مصراع این بیت‌، عوض می‌شد، ولی من در مثنوی دوست دارم که حرف اصلی (در اینجا خواب‌) در مصراع دوم گفته شود و خواننده در مصراع اول‌، کمی در ابهام بماند که «دار و صلیب و قبر» در کجا دیده می‌شود، و در مصراع دوم بداند که منظور خواب است‌. البته اگر می‌شد به جای «ببر»، «دیو» باشد، بهتر بود، ولی مشکل قافیه داشتیم‌. من اصرار داشتم که ردیف طولانی باشد و مثلاً «زیاد» را قافیه نکنم‌. به واقع همان کلمه‌ای قافیه شود که خوابش دیده می‌شود، یعنی کلمة کلیدی شعر. پس بهترین محل قافیه‌، همان «قبر» و «ببر» است که اگر دومی دیو می‌بود، اولی سخت می‌شد.

 

برای بیت سیب درختی‌، در نهایت‌، مصراعی ساخته شد که البته به نظرم بهترین نیست‌، ولی بهتر از این هم نمی‌شد.

یلدا حریف این‌همه سختی شود شبی‌

اینجا ردیف «شبی‌» دیگر مناسب نیست‌، چون یلدا خودش «شب‌» است‌. پس ردیف را عوض کردم و بیت در نهایت چنین شد

یلدا حریف این همه سختی شود مگر

سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

معنی سخن این است که این آدمها به هر حال امشب می‌کوشند بر سختیها غلبه کنند و به واقع به برکت یلدا، یک شب سیب درختی بخورند. پس یلدا کمی هم نشاطآور شده است‌، ولی نشاطی تلخ‌. بنابراین می‌توان یکی دو بیت دیگر هم آورد که در آنها این نشاط تلخ و طنزآمیز تداوم یابد.

 

در اینجا دو چیز موازی هم پیش رفت که بیت بعدی را ساخت‌. یکی این که می‌خواستم بگویم همین نشاط امشب هم ناشی از یک حاتم‌بخشی شب یلدای عده‌ای بخیل است‌. عطاکردن بخیل‌، خود یک تناقض دارد که سخن را طنزآمیز می‌کند. همین‌گونه است کاربرد «مستوجب‌» که غالباً در مواردی به کار می‌آید که یک کیفر درکار باشد، چنان که مثلاً می‌گویند «مستوجب اعدام‌» و من به نوعی این عطا را یک جزا دانسته‌ام‌. به واقع «مستوجب‌» جای «مستحق‌» را گرفته است‌. پس مصراع اول چنین شد

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌

آن ردیف «شبی‌» را که در بیت پیش کنار گذاشته بودم‌، اینجا خرج کردم‌. باز هم روشن است که بهترین قافیه‌، «بخیلان‌» است که می‌تواند قافیة دیگر «وکیلان‌» را در خود داشته باشد. پس مصراع دوم عجالتاً این شد:

منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌

اما «وعده‌» از کجا آمد؟ این هم جریانی دارد. من بعد از سیب‌، به سراغ یک نماد دیگر شب یلدا رفته بودم‌، هندوانه‌، آن هم هندوانه‌ای که غالباً به خاطر عمر زیادش از تابستان تا زمستان‌، پوک می‌شود. حالا می‌توان این هندوانة پوک را به وعده‌های پوک تشبیه کرد و شعر را کمی سیاسی ساخت‌. در اینجا، مضامین با هم گره می‌خورند. اگر در اینجا بگوییم «منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌» مشکل حل می‌شود.

خوب‌، بیت بدی نشد. هم نوعی نقیض‌نمایی دارد که به کار طنز می‌آید و هم میان «مستوجب‌» و «منظور» از طرفی و «وعده‌ها» و «وکیلان‌» و از طرفی «شوی‌» و «شبی‌» نوعی تناسب آوایی وجود دارد یعنی هر زوج کلمه‌، با یک حرف شروع می‌شوند. در عین حال‌، این را هم غیرمستقیم گفته‌ایم که ما به همین وعده‌ها نیز دل خوش کرده‌ایم‌.

ولی بیت «هندوانة پوک‌» بیچاره‌ام کرد. بارها آن را به شکلهای مختلف درآوردم‌. در ابتدا خواستم با تکرار «وعده‌ها» سخن بیت قبل را ادامه دهم‌، ولی دیدم خیلی صریح و ساده می‌شود. بهتر بود از خیر وعده‌ها بگذرم و بیتی مستقل بسازم‌. از طرف دیگر، بهتر است که «پوک‌» به عنوان کلمه‌ای کلیدی در قافیه باشد. خوب قافیة بعدی چه شود؟ «خوک‌»، «کوک‌»، «دوک‌» هیچ‌کدام به دل نمی‌چسپید. من می‌خواهم از «پوک‌» بیشترین کار را بکشم‌، پس بهتر است با چیزی قافیه‌اش کنم که طنزی قوی پدید آید. «ملوک‌» می‌تواند گزینه‌ای خوب باشد. ولی ساختن بیت‌، دیگر کار حضرت فیل بود.

سهم تو هندوانة پوک است نازنین‌

مانند گفته‌های ملوک است نازنین‌

یعنی که گفته‌های ملوک است نازنین‌

نه‌، خوب نشد. مصراع اول خیلی صریح است‌. این طنز نشد، طعنه شد. مشکل دیگر این است که هندوانة شب چله برای همه پوک است‌. پس نباید گفت این هندوانه سهم توست‌. می‌شود گفت‌:

گفتند هندوانه چه پوک است‌...

این هم نشد.

در نهایت به نظرم می‌رسد که این بیت‌، بیتی نمی‌شود. بهتر است سخن را سمتی دیگر بچرخانم‌. یادم آمد که حدود ده سال پیش طنزی از تلویزیون دیده بود که در آن‌، از ایهام موجود در عبارت «خوراک برّه‌» استفاده شده بود. من می‌توانم این را به کار گیرم‌، به گونه‌ای که در اول نوید دهم که امشب «خوراک بره‌» به تو می‌دهند و در بیت بعد، معلوم شود که منظور، «پوست هندوانه‌» است‌. مصراع اول‌، چنین شد.

امشب خوراک برّه نصیب تو می‌شود

باز آمدیم بر سر انتخاب قافیه‌. طبق اصول‌، بهتر است «بره‌» قافیه شود، ولی با این قافیه‌، مضمون جور نمی‌شود. «دره‌»، «اره‌»، «ذره‌» هیچ‌یک مناسب نیستند. پس «نصیب‌» را قافیه می‌کنم و طبق معمول‌، حرف اصلی را در مصراع دوم می‌گذارم‌. بهترین گزینه برای قافیة مصراع اول‌، «جیب‌» است‌.

امشب کلید بخت به جیب تو می‌شود

دو تا «امشب‌» شد، پس دومی را «آری‌» می‌سازم که نوعی تأکید را برساند.

امشب کلید بخت به جیب تو می‌شود

آری‌، خوراک برّه نصیب تو می‌شود

این بیت را کنار بیتهای نویدبخش بالا می‌گذاریم‌، ولی مضمون را آشکار نمی‌کنیم تا در جایی دیگر با ظرافت از پوست هندوانه سخن گفته شود. این گره هم باید در اواخر شعر باز شود.

در ضمن‌، به نظرم می‌رسد که مصراع «سیبی که می‌خورید درختی شود مگر» هم کمی گنگ است‌. آن را هم باید گره‌گشایی کرد و البته در آخر شعر. پس در اینجا برای واردکردن ضربه در آخر شعر، سه مضمون داریم‌، این دو به اضافة «خون به شیشه شدن‌» و اینها دست ما را برای آخر شعر که باید تأثیرگذار باشد، پر نگه می‌دارند.

اکنون این بیتها تقریباً ساخته شده‌اند، ولی در بهترین شکل نیستند:

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

یلدا گذشت‌، گریه کن و باز خنده کن‌

سالی دگر به سیب زمینی بسنده کن‌

تا هندوانه پوست شود، صبر کن کمی‌

آن پوست‌، سهم توست شود، صبر کن کمی‌

بله‌، مصراع آخر مشکل دستوری دارد. هم کمی ناگزیر بودم و هم از این کار خوشم آمد. گویا «آن پوست سهم توست‌» خودش «شدنی‌» است‌. کاری شبیه «من دوست دارم از تو بگویم را» از یدالله رؤیایی شده است‌. این عبارت من‌، کمی هم بار طنز دارد. گویا این «سهم توست‌» هم قطعی نیست و باید بعداً بشود. خواستم همانند شاعران قدیم که برای خطاهای وزنی و تکرار قافیه فوراً بیتی در اعتذار می‌آوردند، این بیت را بنویسم‌

کشتی شکست و طایفه را آب می‌برد

نحوی هنوز غصة دستور می‌خورد

که اشارتی به داستان نحوی و کشتیبان هم دارد. ولی دیدم موضوع قدری لوس می‌شود. به واقع ما در این مقام‌، نباید دربند این حرفها باشیم‌.

در ضمن‌، برای ادامة سخن بره و پوست‌، به نظرم آمد که می‌شود این بیت را اضافه کرد

این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ باش‌

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ باش‌

ولی این بیت‌، کمی نصیحت‌آمیز است و خوشم نمی‌آید که شعر با این سخن پایان یابد. بهتر است شعر با طنزی تلخ تمام شود.

اکنون حس می‌کنم که باید کم کم شعر را جمع کرد. دیگر هرچه بگویم شاید تکرار همین حرفها باشد. دوست داشتم از دیگر متعلقات شب یلدا مثل آجیل و امثال اینها هم چیزی بگویم ولی حس می‌کنم موضوع کشش این همه تفصیل را ندارد.

ولی مشکلی که حالا با آن روبه‌رویم‌، انسجام‌بخشیدن به شعر است‌. مثل همیشه از این شاخه به شاخة دیگر رفته‌ام‌. یک شعر عاطفی دربارة شب یلدا، به طنزی اجتماعی کشیده است‌. من از این نگران نیستم‌، ولی باید مسیر حرکت از آن لحن به این لحن‌، طبیعی و بدون دست‌انداز باشد.

جایگاه بیتهای اول روشن است‌. ولی بیتهای آخر نیاز به ترتیب خاصی دارند. این بسیار مهم است که شعر را به کجا ختم کنم‌. «وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر» اگر نخواهد در آخر بیاید، دیگر در هیچ جایی نخواهد آمد. لطف تکرار قافیة بیت اول‌، در همین است که در بیت آخر باشد. البته اگر مثنوی بسیار طولانی می‌بود، این بیت را می‌شد به صورتهای گوناگون‌، در آغاز فرازهای مختلف آورد، چنان که در مثنوی «کفران‌» کرده‌ام‌، ولی در اینجا تکرار مضمون و قافیه در اواسط شعر مناسب نیست‌. پس این بیت را در آخر می‌گذارم‌. ترکیب فعلی این است‌.

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

 

یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر

سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌

منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:

امشب کلید بخت به جیب تو می‌شود

آری خوراک برّه نصیب تو می‌شود

 

این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ باش‌

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ باش‌

یلدا گذشت‌، گریه کن و باز خنده کن‌

سالی دگر به سیب زمینی بسنده کن‌

 

تا هندوانه پوست شود صبر کن ولی‌

آن پوست سهم توست شود، صبر کن ولی‌

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

 

اینجا فکری به نظرم آمد. اصلاً از اول دوست نداشتم سخن «امشب کلید بخت به جیب تو می‌شود...» از زبان راوی شعر باشد. بهتر بود از زبان کسی دیگر باشد. حالا دیدم که می‌شود این بیت از زبان همان وکیلان باشد، یعنی وعده‌ای که داده‌اند، همین است که «امشب خوراک بره می‌خوری‌». پس می‌توان لحن را قدری شعاری و مطنطن ساخت‌.

امشب کلید بخت به جیب شما شود

یعنی خوراک بره نصیب شما شود

این بد نشد، به ویژه که از نظر آن افراد، همین خوراک بره خوردن‌، نوعی خوشبختی است (یافتن کلید بخت‌).

در ضمن‌، در ساختار جدید، لازم افتاد که در این قسمت وعده‌های وکیلان‌، یکی دو بیت دیگر هم بیاید تا حالت سخنرانی و شعار آن پررنگ‌تر شود.

در ضمن‌، به نظرم آمد که در جایی دیگر می‌توان همین سخن را به شکلی دیگر پروراند و گفت 

سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

که این هم ایهام دارد. «خوراکی که شبان می‌خورد» یا «خوراکی که از گوشت شبان ساخته شده است‌.» و این‌، با بیت «این پوست را رها کن و ای بره گرگ شو / کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو» هم‌راستا است‌. (در این بیت‌، «باش‌» ردیف را به «شو» بدل کردم که حماسی‌تر است‌.)

حالا به نظر می‌رسد که آخر شعر، می‌تواند حماسی باشد و به نوعی طنز حماسی ختم شود «سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما» یک حسن این ساختار این است که به نظرم می‌رسید در ساختار قبل‌، طرف با «پوست هندوانه‌» کمی تحقیر شده بود. حالا خوب است که «پوست هندوانه‌» از زبان آن وکیلان و بخیلان مطرح می‌شود و از طرف ما، از خوردن شبان سخن می‌رود. به خاطر داشته‌باشیم که حاکمان هم همواره شبانان جامعه دانسته می‌شده‌اند. این شبان بسیار معنی می‌دهد.

با این وصف‌، مصراع «سالی دگر به سیب زمینی بسنده کن‌» می‌تواند به شکلی دیگر درآید و پیامی دیگر داشته باشد. قبلاً معنی آن این بود که تا یلدای دیگر، ناچاری سیب زمینی بخوری‌. حالا می‌تواند این باشد که «سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌» یعنی در سال دیگر، شب یلدا هم سیب زمینی بخور، و این نوعی استغنا در خود دارد. در این صورت‌، قافیه هم می‌تواند عوض شود و حماسی‌تر شود، یعنی «رنده‌». خوب‌، می‌دانیم که سیب را رنده هم می‌کنند و این البته مخصوص مرفهین است‌. با این شرح‌، این مصراع چطور است‌؟

مردان سیب‌خور را چون سیب رنده کن‌

به نظرم کمی خشن شد. تا ببینیم چه می‌شود.

حالا دیگر ساختار انتهای شعر عوض شد و بیت «وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر» نمی‌تواند در آخر بیاید. این را می‌توان در آخر بند اول شعر آورد. پس ترتیب جدید این است‌.

 

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

q

یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر

سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌

منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:

زین پس کلید بخت به جیب تو می‌شود

آری خوراک برّه نصیب تو می‌شود

تا هندوانه پوست شود صبر کن کمی‌

آن پوست سهم توست شود، صبر کن کمی‌...

q

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو

این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ شو

سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌

مردان سیب‌خور را چون سیب رنده کن‌

امسال اگر بریدة نان می‌خوریم ما،

سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

 

شعر ساختار منظمی یافت‌، البته با کمک مربع‌هایی که در میان بعضی بیتها نهاده‌ام‌. شاید بتوان بیتهایی برای وصل این پاره‌ها سرود، ولی به نظرم ضرور نیست‌. پس تا اینجا شعر خاتمه‌یافته تلقی می‌شود، در حوالی ساعت سه بامداد چهارشنبه 29 دی‌ماه 1384. این شعر را چند شبی پیش از یلدا شروع کردم و به این حساب‌، حدود یک ماه بر سر دستم بود. ولی در این یک ماه‌، دو بار حال کار یافتم‌، یکی همان شب اول و یکی امشب‌، که با وجود بیخوابی شب پیش‌، بسیار خسته بودم و هیچ آمادگی برای بیدارماندن نداشتم‌. خوب چه می‌شود کرد؟ جنون نوشتن است دیگر. هم شعر پایان یافت و هم یک مطلب مفصل در شرح مراحل سرایش آن‌.

حالا می‌توان نگاهی خریدارانه به اثر انداخت و ارزش آن را سنجید؟ شاید زود باشد، ولی این‌قدر می‌دانم که این‌، شعری در حد بهترین آثارم نیست‌. در آن‌، التزام بر هنر غلبه دارد و برندگی بر زیبایی تفوق یافته است‌. البته من در این ایام به چنین شعرهایی نیاز دارم‌. تقاضای بیرونی برای شعرهای برنده و کوبنده بیش از سابق شده است‌. حس می‌کنم بسیاریها از من انتظار این‌طور شعرهایی دارند. به هر حال‌، به قول خودم در غزلی دیگر،

گر ضعیف است و قوی‌، حاصل بیتابی ماست‌

و همین بس که نفس می‌کشد و جان دارد

 

ولی حکایت پایان نیافت. در نشستی دیگر‌، به فکر افزودن یکی دو بیت به انتهای وعده‌های وکیلان است‌. این بیتها به نظرم آمد ولی هیچ نپسندیدم‌. بسیار ساده است‌.

من آمدم ترانه بیارم برایتان‌

آجیل و هندوانه بیارم برایتان‌

روزانتان همیشه به جوزا بدل شود

شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود

سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌

فقط مصراع آخر اگر تبدیل به یک بیت شود، خوب است و با بیت بعد که «صبر» دارد، جور می‌شود. مسلماً قافیة آن باید یا «سال‌» باشد و یا «اول‌»، تا یک ردیف حداقل «است‌» داشته باشیم‌. ولی این کار سختی است‌.

 

ولی هنوز با این شعر کار دارم‌. به نظرم می‌آید که از بیت اول‌، خیلی زود به بیت دوم پرتاب شده‌ام‌. می‌شود با تکرار این بیت به صورت معکوس‌، کمی زمینة حس‌گرفتن را ایجاد کرد، نظیر کاری که در مثنوی شهر من کردم‌، به این صورت‌

صبح است و آبگینة رؤیاست شهر من‌

دلخواه و دلفریب و دل‌آراست شهر من‌

دلخواه و دلفریب و دل‌آراست شهر من‌

یعنی عروس جملة دنیاست شهر من‌

 

حالا می‌توان گفت‌

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

تا آب این درخت بخشکد به ریشه‌ها

 

ادامة شعر برای دو ماه دیگر ماند تا فرصتی به دست آید.

 

بالاخره در ایّام نوروز و حدود سه ماه بعد از نوشتن اولین مصراعها، شعر را به صورتی که می‌خوانید تکمیل کردم‌.

در نگارش نهایی‌، شعر تغییراتی هم یافت‌. آن بیتهای نسبتاً صریح وعده‌های وکیلان را برای تکمیل ساختار شعر در آن گنجاندم‌.

برای مصراع «سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌»، قافیة «جنگل‌» را مناسب دانستم که با سختی تناسب دارد. در کنار آن «کوه‌» آمد و آنگاه مضمون به سمت افسانه‌های کهن هدایت شد که قهرمان داستان از کوهها و جنگلها می‌گذرد تا به قصری می‌رسد. «قصر زرنگار» تعبیر خوبی بود، به‌ویژه که باری در یکی دیگر از شعرهایم نیز آن را آورده بودم‌

نی رخت حلّه داشته‌ایم و نه فرش خز

نی قصر زرنگار و نه ایوان آینه‌

این به نظرم بد نیست که گاهی یک شعر، به کمک یک ترکیب آشنا، شعری دیگر از همان شاعر را به یاد آورد. من باری دیگر هم این کار را کرده‌ام‌. مثلاً

ما هر دو تن‌، دو نیمة سیبیم‌، عین هم‌

آیینه بر مگیر به سیمای زشت من‌

که در غزلی گفته شده بود و در غزلی دیگر چنین یادآوری شد، و این شعر دوم به نوعی پاسخگوی شعر اول است‌.

ما شاخه‌های سرکش سیبیم عین هم‌

یک باغبان بیاید و پیوندمان زند

در نگارش جدید، به جای «زین پس‌» در مصراع «زین پس کلید بخت به جیب تو می‌شود»، کلمة «دیگر» را گذاشتم به دو ملاحظه‌، یکی این که وقتی صحبت از رسیدن خوشبختی در سالها بعد و پس از گذر از کوه و جنگل باشد، نباید «زین پس‌» گفت چون «زین پس‌» به زمانی قریب اشاره دارد. از طرف دیگر این «زین‌» و «زان‌» و امثال اینها را نمی‌پسندم‌. به یاد زین اسپ می‌افتم‌.

به همین ترتیب‌، «صبر کن کمی‌» را هم در بیت بعدی به «صبر کن عزیز» بدل کردم چون دیگر زمان کم در کار نیست‌.

آن «آری‌» هم در مصراع «آری‌، خوراک برّه نصیب تو می‌شود» لازم نبود و کمی لحن را بدون جهت رسمی و دیکلمه‌ای می‌ساخت‌. به جایش «هر شب‌» بهتر است‌، چون کسانی که وعده می‌دهند، معمولاً وعده‌های خوشایند می‌دهند.

و در نهایت‌، شعر قابل ارائه‌، این است‌، یک مثنوی پانزده بیتی که در زمستان 1384 شروع شد و در بهار 1385 پایان یافت و لاجرم تاریخ امسال را دارد. البته در این مدت‌، فقط سه نوبت بر سر کار نشستم و دیگر مجالی از نوع کار مداوم و پیهم بر روی مثنوی «کفران‌» یا «بازگشت‌»، فراهم نشد. البته شعر هم آن کشش را نداشت‌.

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

تا آب این درخت بخشکد به ریشه‌ها

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

q

یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر

سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌

منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:

من آمدم ترانه بیارم برایتان‌

آجیل و هندوانه بیارم برایتان‌

روزانتان همیشه به جوزا بدل شود

شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود

آن قصر زرنگار، پس از کوه و جنگل است‌

سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌

دیگر کلید بخت به جیب تو می‌شود

هر شب خوراک برّه نصیب تو می‌شود

تا هندوانه پوست شود صبر کن عزیز!

آن پوست سهم توست شود، صبر کن عزیز!

q

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو

این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ شو

سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌

مردان سیب‌خور را چون سیب رنده کن‌

امسال اگر بریدة نان می‌خوریم ما،

سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

پنج‌شنبه 10 فروردین 85

 

گمان نمی‌کنم مثنوی از این پس تغییری جدّی بکند، مگر با نقد و نظر دوستان‌. و من مشتاق این نظریات هستم‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٥

+ امروز با بیدل (صد و نوزده)

ز برق بی‌نیازی خنده‌ها دارد گلستانش‌

شکست ما تماشا کن‌، مپرس از رنگ پیمانش (ص 761)

شاعر با این «شکست‌»، «پیمان‌شکنی‌» معشوق را در نظر دارد. می‌گوید نیازی نیست تا رنگ پیمان او را بدانی‌، شکست ما خود نشانگر آن است‌. می‌دانیم که در فرهنگ بیدل‌، «رنگ‌» هم با «شکست‌» رابطه دارد. بیدل نظیر این مضمون را در جایی دیگر هم پرورانده است‌:

با شکست زلف‌، نتوان این‌قدر پرداختن‌

رنگ ما هم نسبتی دارد به پیمان شما (ص 15)

q

ناموس وفا زین بیش برداشتن آسان نیست‌

بر رنگ من افکندند خوبان گل پیمانها (ص 21)

q

مروت‌کیشی الفت‌، وفامشتاق بود، امّا

غرور حسن‌، رنگ ما تصوّر کرد پیمان را (ص 89)

در بیت آخر، باید در نظر داشت که «وفامشتاق‌» یک ترکیب است‌، یعنی «مشتاق وفا». در مصراع دوم‌، می‌گوید آن حسن مغرور، پیمان را هم مثل رنگ ما شکستنی تصوّر کرد. این که خود «غرور» را به جای صفت «مغرور» نشانده‌است نیز لطفی دارد و این از کارهایی است که بیدل بسیار می‌کند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ پیوند

 

آیا شود بهار که لبخندمان زند؟

 

از ما گذشت‌، جانب فرزندمان زند

آیا شود که بَرْش‌زن‌ِ پیر دوره‌گرد

مانند کاسه‌های کهن بندمان زند؟

ما شاخه‌های سرکش سیبیم‌، عین هم‌

یک باغبان بیاید و پیوندمان زند

مشت جهان و اهل جهان بازِ باز شد

دیگر کسی نمانده که ترفندمان زند

نانی به آشکار به انبان ما نهد

زهری نهان به کاسة گُلقندمان زند

ما نشکنیم اگرچه دگرباره گردباد

بردارد و به کوه دماوندمان زند

رویین‌تنیم‌، اگرچه تهمتن به مکر زال‌

تیر دوسر به ساحل هلمندمان زند

سر می‌دهیم زمزمه‌های یگانه را

حتّی اگر زمانه دهان‌بندمان زند

اسفند 1380

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: شعر کاظمی