محمدکاظم کاظمی


+ عیش رایگان

من به امید خدا مدتی است شرح مختصر بعضی غزلهای بیدل را شروع کرده‌ام. تا حالا شش یا هفت غزل را شرح داده‌ام و بیشترشان در مجله شعر چاپ شده است. این نوشته‌ها را به نوعی مدیون جناب مصطفی محدثی سردبیر مجله شعر هستم که مرا بدین کار تشویق کردند. اینک، به تدریج مطالبی را که باری در مجله چاپ شده است تقدیم حضور شما نیز می‌کنم.

 

پابه‌پای هم‌، با یک غزل بیدل‌

نه ادعای شرح و تفسیری در کار است و تصوّر کشف و کرامتی می‌رود. فقط می‌کوشیم راه درک و دریافت بهتر شعر عبدالقادر بیدل را بر خود هموار کنیم‌. نگارنده یکی دو سالی است که بازخوانی بیتها و غزلهایی از بیدل را به کمک شواهدی از خود بیدل پیشه کرده‌است و این نوشته نیز، صورت منقح بخشی از این تأملات است در یک غزل بسیار زیبای این شاعر.

مأخذ من برای نقل این غزل‌، نسخة چاپ شدة غزلیات بیدل در کابل است‌، به تصحیح استاد خلیل‌الله خلیلی و خال‌محمد خسته‌. البته من خود این نسخه را در دسترس ندارم و از نسخة تجدیدچاپ‌شده‌اش در ایران استفاده می‌کنم (نشر بین‌الملل‌، با مقدمة منصور منتظر) و شماره صفحات نیز به همان کتاب ارجاع می‌دهند.

اگر در این نوشته‌، غزل را پاره‌پاره می‌یابید، این را از سر ناگزیری بدانید، وگرنه این‌، یکی از غزلهای نسبتاً یکپارچة بیدل است‌.

 

یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم‌

سجده‌ای چون آسمان بر آستانی داشتیم‌

مصراع دوم این بیت‌، در نسخه‌های چاپی موجود غزلیات بیدل (نسخة کابل و تجدیدچاپهای آن در ایران و نیز نسخة مصحح بهداروند ـ عباسی‌) به این صورت آمده است‌:

سجده‌ای چون آستان بر آستانی داشتیم‌

و من به دو قرینه‌، این ضبط را مشوّش می‌دانم و «آسمان‌» را ترجیح می‌دهم‌، یکی قرینة معنایی است‌، چون سجده برای آسمان که گنبدی و خمیده‌وار است‌، مناسب‌تر می‌آید. قرینة دیگر این است که استاد محمدحسین سرآهنگ‌، آوازخوان برجستة افغانستان که در انتخاب و خوانش غزلهای بیدل شهرت و استادی ویژه‌ای داشت‌، این مصراع را در آهنگهایی که برای این غزل ساخته‌است‌، همواره با «آسمان‌» خوانده است و احتمال قریب به یقین این است که او، به نسخه‌ای غیر از نسخه‌های حاضر دسترسی داشته‌است‌، و احتمالاً نسخة بمبئی‌.

به هر حال‌، وجود چنین تردیدهایی در صحت دیوانهای موجود از بیدل‌، ضرورت یک تصحیح دقیق و جامع از کلیات بیدل را روشن می‌کند، تا چه کسی مرد این میدان خواهد بود.

 

یاد آن سامان جمعیت که در صحرای شوق‌

بس که می‌رفتیم از خود، کاروانی داشتیم‌

یکی از عوامل مهجور نمودن شعر بیدل برای بسیاری از ما، فرهنگ زبانی خاص او، یا دوران زندگی اوست‌. بعضی کلمات‌، در شعر بیدل‌، آن معنایی را ندارند که ما اکنون از آنها مراد می‌کنیم‌. یکی از این کلمات‌، «جمعیت‌» است که در شعر بیدل‌، معنایی مرادف «آرامش خاطر»، «فراهم‌آمدن‌» ـ و اگر قدری در این معنی توسع بدهیم ـ «امن عیش‌» دارد. این بیتها از بیدل‌، می‌توانند مؤید این برداشت ما باشند:

جمعیت از آن دل که پریشان تو باشد

معموری آن شوق که ویران تو باشد (ص 481)

در خموشی یک قلم آوازة جمعیت است‌

غنچه را پاس نفس شیرازة جمعیت است (ص 250)

«از خود رفتن‌» نیز از مفاهیم کلیدی شعر بیدل است و البته‌، معنایی گسترده و هاله‌ای دارد. در مجموع می‌توان آن را «محو شدن‌»، «از هستی خود گذشتن‌»، و نوعی فنای حاصل از بیتابی دانست‌.

در این بیت و بعضی جاهای دیگر، بیدل به اعتبار فعل «رفتن‌» در «از خود رفتن‌»، آن را نوعی سفر می‌داند، البته سفری درونی که سخت مطلوب شاعر است‌. این معنی‌، علاوه در بیت فوق‌، در بعضی بیتهای دیگر بیدل نیز جلوه دارد:

مکتوب شوق هرگز بی نامه‌بر نباشد

ما و ز خویش رفتن‌، قاصد اگر نباشد (ص 643)

یاد آن محمل‌طرازیهای گرد بیخودی‌

کز دلم تا کوی جانان کاروان ناله بود (ص 576)

 

یاد آن سرگشتگی‌، کز بستنش چون گردباد

در زمین خاکساری آسمانی داشتیم‌

این بیت از نظر معنی‌، موازی و تکمیل‌کنندة بیت پیش است‌. آنجا «ازخودرفتن‌» در کار است و اینجا، «سرگشتگی‌»; و شاعر هر دو را مایة تعالی می‌داند. از این که بگذریم‌، تعبیر «سرگشتگی‌» برای گردباد بسیار زیباست و نشانة دقت شاعر در جوانب گوناگون کلمات‌. «سرگشتگی‌» البته معنی «بیتابی‌» و «جنون‌» دارد، ولی به اعتبار «گشتن‌»، یک رابطة تصویری زیبا با گردباد ایجاد می‌کند.

گردباد ایجاد کرد آخر به صحرای جنون‌

بر هوا پیچیدن موی سر دیوانه‌ها (ص 19)

در چشم شاعر، این «سرگشتگی‌» از آن روی ارجمند است که «خاک‌» ناچیز را به آسمان می‌رساند، مگر نه این که گردباد از خاک است و خاکسار؟

مرا از پیچ و تاب گردباد این نکته شد روشن‌

که در راه طلب معراج دامان است چیدنها (ص 51)

زین عمارتها که طاقش سر به گردون می‌کشد

گردبادی به که در دشت جنون برپا کنید (ص 541)

 

یاد آن غفلت که از گرد متاع زندگی‌

عمر دامن چیده‌بود و ما دکانی داشتیم‌

چیدن (جمع‌کردن‌) دامن از گرد و غبار، در شعر بیدل بسیار روی می‌نماید و البته با دامنهای بلند و کوچه‌های خاکی آن روزگار، وفور این مضمون در شعر بیدل‌، عجیب هم نیست‌.

کجا بریم غبار جنون‌، که صحرا هم‌

ز گردباد به دامان چیده می‌ماند (ص 556)

از غبارم می‌کشد دامن‌، تماشا کردنی است‌

عاجزیهای نیاز و بی‌نیازیهای ناز (ص 729)

می‌گوید عمر ما از این گرد بی‌ارزش (زندگی‌) دامن‌چیده بود و در حال وداع بود، ولی ما هنوز دکانداری هستی می‌کردیم‌، و این غفلتی است بزرگ‌.

ای نفس‌مایه‌! دکانداری هستی تا چند؟

آسمان جنس سلامت به تو نفروخته است (ص 163)

 

گَردِ آسودن ندارد عرصة جولان هوش‌

رفت آن کز بیخودی ضبط عنانی داشتیم‌

گفتیم که این «بیخودی‌» در شعر بیدل‌، ممدوح و پسندیده است‌. نوعی بیتابی مجنون‌وار است و به همین لحاظ، در برابر «هوشیاری‌» قرار می‌گیرد. به باور بیدل‌، فقط در سایة این بیخودی است که می‌توان از اضطرابی که دنیای بیرون در ما می‌آفریند ـ و حاصل عقل معیشت‌مدار ماست ـ گریخت و به نوعی امن عیش رسید. این «ضبط عنان‌»، یعنی طمأنینه و آرامش‌. شاعر در جایی دیگر نیز «بیخودی‌» را آرام‌بخش دانسته‌است‌.

نیست باک از حادثاتم در پناه بیخودی‌

گردش رنگی که من دارم‌، حصار رحمت است (ص 171)

 

دست ما و دامن فرصت که تیر ناز او

در نیستان بود تا ما استخوانی داشتیم‌

به گمان من می‌رسد که تکه‌های استخوان‌، هدفی بوده‌است برای نشانه‌گیری در تیراندازی‌. بیدل در جایی دیگر نیز ربطی میان استخوان و تیر برقرار کرده‌است‌:

سفید از حسرت این انتظار است استخوان من‌

که یارب ناوکت در کوچة دل کی نهد پا را (ص 66)

رابطة تیر با نیستان هم که البته روشن است‌، چون تیر را از نی می‌ساخته‌اند. با این ملاحظه‌، حاصل بیت این می‌شود که ما مشتاقانه منتظر تیر ناز او بودیم‌، انتظار، آن‌قدر طول کشید که استخوان ما هم خاک شد ولی این تیر، هنوز در نیستان بود و حتی ساخته نشده بود تا به سوی ما پرتاب شود. به راستی باید دست به دامن فرصت شد که دستگیری کند و استخوان ما را تا ساخته‌شدن تیر، برجای نگه‌دارد.

 

ذوق وصلی گشت برق خرمن آرامها

ورنه ما در خاک نومیدی جهانی داشتیم‌

بیت‌، قدری عمق فلسفی و عرفانی یافته است‌. می‌گوید این تپش و تحرّک هستی‌، به ذوق وصل او رخ نموده است‌، وگرنه ناامیدی نیز خود جهانی بود.

جهان خفته را بیدار کرد امید دیداری‌

تقاضای نگاهی بر صف مژگان عصا باشد (ص 478)

بیدل در بیتی دیگر نیز، همین مضمون را به زیبایی تمام پرورانده است‌:

بادِ دامانت غبارم را پریشان کرد و رفت‌

سرمه‌ای در گوشة چشم عدم آرام داشت (ص 297)

و این هم بیتی دیگر باز در همین معنی‌

گَردِ موهومی به خاک نیستی آسوده بود

یاد دامان که یارب شد به زخم ما نمک‌؟ (ص 802)

 

ای برهمن‌! بیخبر از کیش همدردی مباش‌

پیش از این‌، ما هم بت نامهربانی داشتیم‌

هر قدر او چهره می‌افروخت‌، ما می‌سوختیم‌

در خور عرض بهار او، خزانی داشتیم‌

این دو بیت‌، تقریباً موقوف‌المعانی‌اند. شاعر خود را با برهمن هم‌کیش می‌داند ولی نه کیش اعتقاد، که کیش درد. باری‌، هر یک به بتی دلبسته‌اند و لااقل این وجه مشترک را دارند.

ولی این «عرض‌» بیت بعد نیز کلمه‌ای است که نمی‌توان معنی روشن و مستقلی برایش تراشید. به واقع یک کلمة کمکی است با معنایی هاله‌ای در مایة «ابرازکردن‌». در جاهای دیگر نیز چنین معنای ابهام‌آلودی دارد.

عرض تعداد مراتب خجلت شوق رساست‌

آنچه دل ممنون دیدنها شود، آن بینمت (ص 166)

آرمیدن در مزاج عاشقان عرض فناست‌

شعلة بیطاقت ما، رفت از خود، تا نشست (ص 212)

جلوه تا دیدی نهان شد، رنگ تا دیدی شکست‌

فرصت عرض تماشا این‌قدر دارد بهار (ص 713)

این آستان هوسکدة عرض ناز نیست‌

شاید به سجده‌ای بخرندت‌، جبین طلب (ص 154)

بیدل‌! اظهار کمالم محو نقصان بوده‌است‌

تا شکست آیینه‌، عرض جوهرم آمد به یاد (ص 577)

 

در سر راه خیالش از تپیدنهای دل‌

تا غباری بود، ما بر خود گمانی داشتیم‌

بیت کمی تعقید زبانی دارد. به واقع اگر مجاز باشیم که به نثر برگردانیمش‌، باید چنین بنویسیم «تا غباری از تپیدنهای دل در سر راه خیالش بود، ما بر خود گمانی داشتیم‌» و ساده‌تر، تا وقتی دل می‌تپید، ما گمان آمدن او را داشتیم‌، که تپیدن دل‌، شبیه است به آواز پا:

یاد آن شوقی که از بی‌طاقتی‌های طلب‌

دل‌تپیدن نیز در راهت شمار گام داشت (ص 217)

باری‌، این معنی را که تپیدن دل می‌تواند نویدبخش آمدن معشوق باشد، بیدل در بیتی در غزلی دیگر، چنین آورده است و من نمی‌توانم از این بیت بسیار درخشان‌، بگذرم‌:

نغمة تار نفس بی مژدة وصلی نبود

نبض دل تا می‌تپید، آواز پای یار داشت (ص 190)

 

دست ما محروم ماند آخر ز طوف دامنش‌

خاک‌ِ نم بودیم‌، گَردِ ناتوانی داشتیم‌

چنان که گفتیم‌، غبار با دامن‌، ملازمتی دارد و این نهایت آرزوی عاشق است که چون غبار بر دامان معشوق بنشیند. ولی وقتی این غبار مرطوب باشد، دیگر آن سعادت‌، به محرومیت بدل می‌شود، چون غبار نم‌زده از جای برنمی‌خیزد.

خاک‌ِ نمیم‌، ما را کی فکر عزّ و جاه است‌؟

گَردِ شکستة ما بر فرق ما کلاه است (ص 239)

ولی این نم از کجا پدید آمده است‌؟ به احتمال زیاد می‌تواند در اثر عرق خجلت باشد، همان خجلتی که در بیت بعد روی می‌نماید. بیدل در جایی دیگر نیز حیا (خجالت‌) را مرطوب‌کنندة غبار می‌شمارد و چه زیباست این بیت‌:

حیا کو تا زند آبی‌، غبار هرزه‌تازم را

که من گِردِ هوس می‌گردم و بسیار می‌گردم (ص 984)

 

روزِ وصلش باید از شرم آب گردیدن که ما

در فراقش زندگی کردیم و جانی داشتیم‌

بیدل این مضمون را بارها گفته‌است و البته در بعضی جایها، با ابهام تمام‌، به گونه‌ای که معنی آن بیتها را به کمک این یکی باید دریافت‌. یکی از آن بیتها که دریافتش تا سالها برایم دشوار بود، این است‌:

دوستان‌! از منش دُعا مبرید

زنده‌ام‌، نامم از حیا مبرید (ص 539)

می‌گوید «حتی نگویید فلانی تو را دعا کرد، چون معشوق از همین دعا درمی‌یابد که هنوز از فراق او نمرده‌ام و این‌، برایم مایة خجالت است‌.» و این هم چند بیت دیگر باز در همین معنی‌:

از این فسانه که بی‌او نمرده‌ام بیدل‌

قیامت است گر آن دلربا خبر دارد (ص 645)

بی‌یار زیستن ز تو بیدل قیامت است‌

جرمی نکرده‌ای که توان کردنت معاف (ص 793)

جدا زآن جلوه نتوان این‌قدرها زندگی کردن‌

به خارا تیشه می‌باید زد از جانی که من دارم (ص 977)

 

خامشی صد نسخه آهنگ طلب شیرازه بست‌

مدّعا گم بود تا ساز بیانی داشتیم‌

این‌، سخنی نسبتاً ساده است که در شبکه‌ای از ترکیب‌ها و تناسبها نهاده شده است‌. بیدل غالباً نمی‌گذارد که سادگی بیان‌، گفته‌اش را حقیر و فقیر نشان دهد، بلکه همواره کسوتی فاخر از هنرنماییهای باب طبع خود، بر آن می‌پوشاند. برای «طلب‌»، «آهنگ‌»ی تصوّر می‌شود که همانند کتاب‌، قابل «شیرازه‌بستن‌» است‌، آن هم در چندین نسخه‌. البته این «آهنگ‌»، متناقض‌نمایی «ظریفی‌» با خاموشی هم دارد و بیدل‌، غالباً این دو چیز را در کنار هم می‌نشاند:

«خامُش‌»نفسم‌، شوخی «آهنگ‌» من این است‌

سرجوش بهار ادبم‌، رنگ من این است ص 239)

نفس تا می‌کشم‌، قانون حالم می‌خورد بر هم‌

چو ساز «خامشی‌» با هیچ «آهنگی‌» نمی‌سازم (ص 925)

امّا از حیث معنی‌، شاید بتوان بیت زیر از بیدل را قرینی برای بیت «خامشی صد نسخه‌...» دانست‌:

بی‌تمیزی‌های قدر عافیت هم عالمی است‌

خامُشی پَر می‌زد و ما را گمان ناله بود (ص 576)

 

شوخی رقص سپند آمادة خاکستر است‌

سرمه‌سایی بود اگر ذوق فغانی داشتیم‌

شوخی در شعر بیدل‌، غالباً «اظهار وجود» است‌، البته اظهار وجودی خودنمایانه و شوخ‌چشمانه‌.

شوخی نگاه ما نفروشد چو آینه‌

عمری است تخته است ز حیرت دکان ما (ص 69)

از طبع شوخ این‌همه در بند کلفتیم‌

بستند چون شرار به سنگ آشیان ما (ص 123)

سوختن جرقه‌وار سپند که نابودی آنی‌اش را در پی دارد، می‌تواند تمثیلی باشد برای نارسا ماندن فغان ما. به باور قدیمیان‌، سرمه‌خوردن موجب لالی می‌شده‌است و به این اعتبار، سرمه‌سایی‌، یعنی سکوت‌، سکوتی اجباری پس از آن ذوق فغان که نتیجة محتوم آن شوخی است‌.

داغیم چون سپند، مپرس از بیان ما

در سرمه بال می‌زند امشب فغان ما

 

جرأت پرواز هرجا نیست بیدل‌، ورنه ما

در شکست بال‌، فیض آشیانی داشتیم‌

بیدل‌، به بیانهای گوناگون‌، ترک تکاپو و تلاش را مایة فیض دانسته‌است‌. گاهی این سخن با «چشم بسته‌» بیان می‌شود، گاه با «پای بریده‌» و گاه با «بال شکسته‌» و این هم مثالهایی برای هر سه‌، که مثال آخر، بسیار نزدیک است به بیت «جرأت پرواز...».

بسته‌ام چشم از خود و سیر دو عالم می‌کنم‌

این چه پرواز است یارب در پر نگشوده‌ام (ص 852)

شاید ز ترک جهد به جایی توان رسید

گامی در این بساط، به پای بریده رو (ص 1088)

دستگاه جهد، فهمیدم‌، دلیل امن نیست‌

بال و پر در هم شکستم‌، آشیانی یافتم (ص 821)

با این همه‌، ساختار صوری جمله برایم روشن نشد. ربط دو مصراع‌، با «ورنه‌» ایجاد شده است‌، ولی این کلمه برای این نوع ارتباط جواب نمی‌دهد. با آن «ورنه‌» انتظار می‌رود که شاعر از پرواز کردن سخن بگوید، نه از شکست بال‌. یعنی بدین صورت‌: «جرأت پرواز هر جا نیست‌، وگرنه ما آمادگی بسیاری برای پریدن داشتیم‌.»

به هر حال‌، باب بحث در این بیت‌، و شاید نیز در کل غزل‌، همچنان باز است‌. ما فقط فتح باب کردیم‌.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل
comment مهربانی‌ها () لینک

+ امروز با بیدل (صد و هفت)

بیاض شعر، به طوفان رود چو کاغذْباد

ز وصف زلف تو گر مصرعی کنم تحریر (ص 711)

تصویر مصراع اول، بسیار زنده، عینی و ملموس است. از چنین تصویر زیبایی نمی‌شد به راحتی گذشت. این از آن تصویرهایی است که میتوان آن را در ذهن مجسّم کرد و بهترین نوع تصویر، همین است. می‌گوید این زلف آن‌قدر پریشان است که اگر مصرعی در وصفش تحریر شود، دفتر شعر را به هوا می‌برد.

از این که بگذریم، از نظر زبانی نیز این بیت قابل تأمل است چون کلمة «کاغذباد» دیری است که از محاورة رسمی فارسی زبانان خارج شده است. فارسی‌زبانان ایران بدان بادبادک میگویند که واژه‌ای است کودکانه و اصلاً زیبایی کاغذباد را ندارد. در افغانستان هم «گدی‌پران» جای این کلمه را گرفته که باز هم اسم بامسمّایی نیست، چون «گدی» به معنی عروسک است. از این که بگذریم، گدی‌پران نمیتواند اسم وسیله باشد، بلکه اسم فاعل این کار است (پرانندة گدی) چنان که میگوییم «تیرانداز» یا «کفترپران» به معنی «اندازندة تیر» یا «پرانندة کبوتر». البته در کابل به این وسیلة تفریح، «کاغذپران» هم میگویند که از نظر جایگزینی «کاغذ» با «گدی»، مناسب‌تر از قبلی مینماید، ولی مشکل «پراندن» را دارد.

باری، ما از شعر بیدل و قدما، میتوانیم بهره‌های زبانی نیز ببریم و این تفصیل نیز برای تأکید بر این نکته بود. این را هم فراموش نکنم که در غرب افغانستان (هرات و نواحی آن) و شرق ایران (خراسان) تاکنون اسم «کاغذباد» رایج است و می‌توان این را به مرکز این دو کشور هم کشاند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ ناجوی همواره سرسبز

به مناسبت مراسم نکوداشت استاد براتعلی فدایی‌ در هرات

بزرگداشت استاد براتعلی فدایی‌، چیزی بود که از سالها پیش آرزویش را داشتیم و امیدوار بودیم که بالاخره یکی از مراکز یا نهادهای فرهنگی کشور، این انتظار دیرپای را برآورده کند. خوشبختانه «انجمن ادبی ناظم هروی‌» در این کار نیکو پیشگام شد. چه به‌جا بود این پیشگامی و چه مناسب بود این انتخاب‌، چون استاد فدایی‌، از چند نظر، شایستة چنین تقدیر و تکریمی است‌; هم به واسطة پایه و مایة شاعری و فضل و دانش ادبی و هم به واسطة پیشکسوتی در شعر.

و من در این نوشتة شکسته‌بسته‌، می‌کوشم ضمن ادای دین به استاد، به واسطة حقی که بر هم‌نسلان من دارد، بعضی از وجوه شعر و شخصیت استاد فدایی را که به گمان من او را شایستة هرگونه نکوداشتی می‌سازد، برشمارم‌.

1. پیش از همه باید قریحة ادبی و تسلّط استاد بر اسالیب شعر کهن را ستود. او شاعری است آشنا به اصول و فنون سخنوری‌، البته با همان معیارهایی که در ادب سنّتی ما رایج بوده است‌. از این لحاظ، او را می‌توان تالی بزرگانی همچون قاری عبدالله، غلام‌احمد نوید، غلام‌نبی عشقری و بالاخره استاد خلیل‌الله خلیلی دانست‌. به باور من‌، پس از استاد خلیلی‌، ما شاعری با این مایه تسلط بر اصول و فنون شعر سنتی خویش نداریم‌.

2. ولی با همه گرایش و وفاداری به قالبها و معیارهای بلاغت قدیم‌، استاد فدایی کوشیده‌است در محتوای آثارش پایبند مضامین مکرّر و مفاهیم کهن نماند و تا حدی که سبک کار او اجازه می‌دهد، همپای تحوّلات زمانه حرکت کند. شعرهای او غالباً به مسایل و مضامین مطرح در جامعة امروز ارتباط دارند، و در آنها انعکاسی از حوادث هر مقطع تاریخی را می‌توان دید.

3. مذهبی‌سرایی‌، یکی از دیگر زمینه‌های جدّی کار استاد فدایی است‌. او شاعری است شیفتة بزرگان دین‌، و در همان قوالب سنّتی‌، منقبت‌های بسیاری برای آنان سروده است‌. بسیاری از مناقب استاد فدایی نقل محافل منقبت‌خوانی افغانستان است‌، چه در هرات و چه در دیگر جایها; و بسیاری از منقبت‌خوانان سنّتی افغانستان‌، شعرهایی از او را در حافظه دارند.

4. اما از اینها که بگذریم‌، یک شاخصة شخصیت استاد فدایی ـ که به‌راستی قابل تحسین و تقدیر است ـ آزادمنشی اوست‌. او هیچ‌گاه در جوار مراکز قدرت نزیسته و ستایشگر هیچ‌یک از قدرتمداران عصر نبوده است‌. او دوران حکومت حدود ده زمامدار افغانستان را درک کرده و همواره‌، چه صریح و چه ضمنی‌، منتقد و یا معارض نظامهای حکومتی بوده است‌. و درست به همین لحاظ، همیشه در معرض کم‌مهری حاکمیتهای مختلف قرار داشته است‌.

در سالهای دهة چهل‌، شعرهای انتقادی استاد فدایی در نشریات «اتفاق اسلام‌» و «ترجمان‌» نقل زبانها بود و او بالاخره شغل دولتی‌اش یعنی ریاست فواید عامة ولایت بادغیس را بر سر همین انتقادها و افشاگریها نهاد.

در دوران اشغال افغانستان توسط نیروهای روسی هم فدایی به صف معارضان حاکمیت پیوست‌، تحت تعقیب قرار گرفت و چندین سال آوارگی در ایران را در پی آن تجربه کرد.

این سلوک معنوی فدایی‌، البته او را همواره از امتیازهای مادی‌ای که در این سالها نصیب بسیاریها شد، محروم داشته است‌. چنین است که شاعر ما، سالهاست که بر اورنگ سلطنت فقر تکیه زده است‌.

5. خصیصة دیگر استاد فدایی‌، شاعرپروری اوست‌. او از نخستین بانیان و فعالان حلقات ادبی هرات در عصر حاضر بوده و حدود نیم قرن‌، در این مجامع و محافل حضوری جدی داشته‌است‌. حاصل این فعالیت هم پرورش یک نسل از شاعران جوان آن روزگار بوده است که بعضی از آنان همچون ظاهر رستمی و نظام‌الدین شکوهی اکنون از شاعران شاخص هرات به شمار می‌آیند.

باری‌، استغنا، مناعت طبع‌، تواضع و فروتنی‌، خلق خوش و قوّت طبع‌، فقط بخشی از خصایلی است که استاد فدایی بدان آراسته‌است‌. او از معدود شاعران ماست که در سن قریب به هشتاد سالگی‌، با همان قوّت طبع جوانی شعر می‌گوید و حافظه‌اش سرشار از شعرها و خاطراتی ماندگار است‌.

خداوند سایة این ناژوی استوار و همواره سرسبز شعر هرات را همواره بر سر این شهر حفظ کند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شاعران فارسی و یادبودها

+ نگارش (چهل و سه)

در یادداشتهای شماره «چهل‌» تا «چهل و دو» شیوهء نگارش کسرهء اضافه و «ی‌» نکره و وحدت را برای کلماتی که به «ه‌» غیرملفوظ ختم می‌شوند، گفتیم‌. به نظرم می‌آید که بد نیست همین قضیه را برای کلماتی که با «ی‌» ختم می‌شوند هم بگوییم‌. البته شرح و بسط قضیه‌، همان است که در یادداشتهای پیش گفته شد و من فقط به نتایجش اشاره می‌کنم‌.

کسرهء اضافه در کلماتی که با مصوت بلند «ای‌» ختم می‌شوند، در نگارش نمی‌آید و اگر هم بیاید، به صورت کسره است‌.

مثلاً باید نوشت‌

ماهی سیاه کوچولو

کشتی اسنارک‌

بندی درهء تنگ‌

طوطی سخنگو

و نباید نوشت‌

ماهیی سیاه کوچولو

کشتیی اسنارک‌

بندیی درهء تنگ‌

طوطیی سخنگو

 

اما وقتی کسرهء اضافه در کار نباشد و «ی‌» وحدت و نکره باشد، چه می‌شود؟ اینجا قدری اختلاف نظر است‌. به هر حال‌، این شکلها رایج بوده است‌.

طوطی‌ای / طوطی‌یی / طوطی‌ئی / طوطیی / طوطئی‌

در «دستور خط فارسی‌» فرهنگستان زبان و ادب فارسی مصوّب 1382 و «راهنمای آماده‌ساختن کتاب‌» دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی (1381)، شکل «طوطی‌ای‌» توصیه شده است‌. در «شیوه‌نامهء نگارش‌» تألیف محمدرضا محمدی‌فر (1381) و «راهنمای نگارش و ویرایش‌» یاحقی ـ ناصح (1368) و «شیوهء املای فارسی‌» مرکز نشر دانشگاهی (1370)، شکل «طوطیی‌» پیشنهاد شده است‌. البته دکتر ادیب سلطانی‌، از لحاظ نظری شکل «طوطی‌یی‌» را درست‌تر می‌داند، ولی در عمل‌، بنا بر اشتهار شکل «طوطی‌ای‌»، آن را برمی‌گزیند.

یادآوری. گاهی کلمات مختوم به «ی‌» نه با مصوت بلند «ای‌»، بلکه با صامت «ی‌» ختم می‌شوند، یعنی این «ی‌» همانند حروف دیگر در تلفظ می‌آید. مثلاً در کلماتی همچون «می‌» (شراب‌)، «نی‌» (ساز)، «کی‌» (مخفف کیکاووس‌)، دی (ماه دهم خورشیدی‌)، کرزی (حامد کرزی‌)، پیاپی‌، لندی (شعر محلی پشتو) و امثال اینها، «ی‌» شکل صامت را دارد. اینجا دیگر برای کسرهء اضافه همانند دیگر کلمات عمل می‌کنیم‌، یعنی می‌نویسیم‌

می ارغوانی‌

نی چوپانی‌

ماه دی پارسال‌

و امثال اینها

اما وقتی این کلمات با «ی‌» نکره یا وحدت ختم شوند، باز دو شکل «می‌ای‌» و «میی‌» رایج است‌، به این شرح

فرهنگستان‌: «می‌ای‌». مرکز نشر دانشگاهی‌: «میی‌». (دیگر منابع در این مورد خاموش‌اند یا من در آنها در این مورد چیزی نیافتم‌.)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: نگارش

+ امروز با بیدل (صد و شش)

چه ممکن است در این انجمن نهان ماند

سیاه‌بختی عاشق چو مو به کاسهء شیر (ص 699)

مصراع دوم ایهام دارد. هم می‌تواند مویی باشد که در شیر افتاده باشد و هم می‌تواند مو (ترک) ناشی از شکستگی کاسه باشد. هرچند در اینجا به قرینهء «شیر»، همان معنی اول (موی سر) مورد نظر است، معنی دوم نیز قطعاً دور از نظر شاعر نبوده است، چون بیدل از این همنامی موها، بسیار استفاده کرده است و کمتر از چنین مواردی ساده می‌گذرد.

زین شکستی که به مو میرسد از چینی دل

سر فغفور چه سان شرم نپوشد به گلیم؟ (ص 981)

q

دل شکستی دارد، از معموره بر هامون زنید

چینی مودار ما را بر سر مجنون زنید (ص 534)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ قلعه سوخته

اسب سفید وحشی‌

بر آخور ایستاده گرانسَر

اندیشناک‌ِ سینة مفلوک دشت‌هاست‌

اندوهناک‌ِ قلعة خورشیدِ سوخته‌است‌

با سر غرورش‌، امّا دل با دریغ‌، ریش‌

عطر قصیل تازه نمی‌گیردش به خویش‌

و دیگر اسب سفید وحشی‌، برای همیشه بی‌سوار ماند. چه دردناک است که فرزند دشتهای جنوب‌، در شهر دود و آهن زندگی را وداع گوید.

«... در مهرماه سال 1310 شمسی در روستای دهرود دشتستان در بخش بوشکان ناحیة جنوب کشور (بوشهر) متولد شده‌ام‌... تحصیلات ابتدایی و دورة اول متوسطه را در بوشهر و حومه گذراندم و برای گذراندن دورة دانشسرای مقدماتی به شیراز رفتم‌. در سال 1333 شمسی به افتخار معلمی نایل آمدم و در حومة بوشهر و خود بوشهر به تدریس پرداختم‌. در سال 1339 به دانشسرای عالی تهران راه یافتم و در رشتة زبان انگلیسی و تعلیم و تربیت به اخذ لیسانس توفیق پیدا کردم‌. در پایان سالهای خدمت دبیری‌، خود را به رادیو تلویزیون منتقل کردم و به عنوان ادیتور در انتشارات آن سازمان به کار پرداختم‌. در پایان سال 1359 بازنشسته شدم‌... امروز هم در یک شرکت خصوصی پیرانه‌سر کار می‌کنم تا معاش خودم و خانوادة پراکنده‌ام تأمین شود.» و این بخشی بود از مقدمة «گزینة اشعار منوچهر آتشی‌» چاپ انتشارات مروارید (تهران‌، 1365)

 

آتشی آخرین شاعر بزرگ از نسل شاگردان و پیروان نیمایوشیج بود، از چهره‌های مطرح و شاخص دهه‌های سی تا هفتاد هجری خورشیدی‌. و به اعتقاد بعضی منتقدان‌، از بهترین‌های نسل خویش‌.

آتشی شاعری نوپرداز بود و بیشتر شعرهای مشهورش را در قالبهای نیمایی‌، چهارپاره و سپید سروده است‌. شعر او سبکی خاص دارد و زبانی ویژه‌. نوعی بومی‌گرایی و میل رجعت به زندگی ساده و در عین حال‌، پهلوانانة مردمان روستا در این شعرها دیده می‌شود. همان گونه که طبیعت شمال ایران در شعر نیما بازتاب دارد، طبیعت جنوب را هم در شعر آتشی می‌توان یافت‌، طبیعتی سخت و خشن‌، با مردمانی که با این خشونت خو کرده‌اند. او خود در شعر «آهنگ دیگر» از کتابی به همین نام‌، به این ویژگی شعرش اشاره کرده است‌

حافظ نیم تا با سرود جاودانم‌

خوانند یا رقصند ترکان سمرقند

ابن یمینم‌، پنجه‌زن در چشم اختر

مسعود سعدم‌، روزنی را آرزومند...

ای نخلهای سوخته در ریگزاران‌!

حسرت میندوزید از دشنام هر باد

زیرا اگر در شعر حافظ گل نکردید،

شعر من ـ این ویرانه ـ پرچین شما باد

آتشی ستایشگر اصالتهای بومی است و شاید از همین روی‌، اسب از عناصر دوست‌داشتنی و تقریباً ثابت شعرهای آتشی بوده است و در شعرهای موفق و ماندگار او همچون «خنجرها، بوسه‌ها و پیمانها»، «نعل بیگانه‌»، «گلگون‌سوار» و «ظهور» حضوری روشن دارد.

اما این شاعر، از حوالی دهة شصت خورشیدی‌، مسیری تازه در شعرسرایی‌اش در پیش گرفت‌، یعنی به تدریج از احساساتی نوستالوژیک نسبت به طبیعت و روستا فاصله گرفت و دغدغه‌های یک انسان شهری را در شعرش انعکاس داد. این حرکت‌، از کتاب «وصف گل سوری‌» قابل دریافت است و در کتاب «گندم و گیلاس‌» به برجستگی تمام می‌رسد.

منتقدان ادبی در آن سالها، این روش نوین آتشی را نوعی پوست‌انداختن ادبی دانستند و البته آنانی که او را فقط در هیأت دیروزینش می‌پسندیدند، این پوست‌انداختن را خوش نمی‌داشتند. با این حال‌، شاعر حال و هوای تازه‌اش را حفظ کرد و بدین ترتیب‌، خودش را از دایرة تکرار مضامین و مفاهیم کهن خویش‌، رهاند.

او شاعری پرکار بود و تا واپسین ایّام زندگی‌اش دست از سرایش و انتشار کتابهایش شعر نکشید. از مجموعه‌شعرهایش می‌توان «آهنگ دیگر»، «آواز خاک‌»، «دیدار در فلق‌»، «وصف گل سوری‌»، «گندم و گیلاس‌»، «اتفاق آخر» و «حادثه در بامداد» را نام برد.

نام منوچهر آتشی چندی پیش باز بر سر زبانها افتاد و در رسانه‌ها مطرح شد، وقتی که در همایش «چهره‌های ماندگار»، از او به عنوان یکی از شاعران ماندگار زبان فارسی تجلیل شد، و البته شاید هنوز ماهی از این تجلیل نگذشته بود که خبر درگذشتش را شنیدیم‌. یک‌شنبه 29 آبان 1384 خورشیدی در تهران‌، بر اثر ایست قلبی‌...

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: درگذشتگان