+ منوچهر آتشی درگذشت
دیروز یکشنبه منوچهر آتشی شاعر نامدار فارسی در تهران درگذشت. به همه دوستداران شعرش تسلیت میگویم. به یاری خدا مطلبی در این مورد خواهم نوشت. فعلا این شعر معروف او را پیشکش حضور میکنم.
خنجرها، بوسهها و پیمانها
اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گرانسَر
اندیشناکِ سینة مفلوک دشتهاست
اندوهناکِ قلعة خورشیدِ سوختهاست
با سر غرورش، امّا دل با دریغ، ریش
عطر قصیل تازه نمیگیردش به خویش
اسب سفید وحشی ـ سیلاب درّهها
بسیار از فراز که غلتیده با نشیب
رَم داده پرشکوه گوزنان
بسیار با نشیب، که بگسسته از فراز
تارانده پرغرور پلنگان
اسب سفید وحشی، با نعل نقرهوار
بس قصّهها نوشته به طومار جادهها
بس دختران ربوده ز درگاه غرفهها
خورشید، بارها به گذرگاه گرم خویش
از اوج قلّه بر کفل او غروب کرد
مهتاب، بارها به سراشیب جلگهها
بر گردن ستبرش پیچید شال زرد
کهسار، بارها به سحرگاه پرنسیم
بیدار شد ز هلهلة سمّ او ز خواب
اسبِ سفید وحشی اینک گسستهیال
بر آخور ایستاده غضبناک
سم میزند به خاک
گنجشکهای گرسنه از پیش پای او
پرواز میکنند
یاد عنانگسیختگیهاش
در قلعههای سوخته ره باز میکنند
اسب سفید سرکش
بر صاحبِ نشسته گشودهاست یال خشم
ـ جویای عزم گمشدة اوست ـ
میپرسدش ز ولولة صحنههای گرم
میسوزدش به طعنة خورشیدهای شرم
با صاحبِ شکستهدل امّا نمانده هیچ
نه ترکش و نه خفتان، شمشیر مردهاست
خنجر شکسته در تن دیوار
عزم سترگ مرد بیابان فسردهاست:
«اسب سفید وحشی! مشکن مرا چنین!
بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش
آتش مزن به ریشة خشم سیاه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش
گرگ غرور گرسنة من
اسب سفید وحشی!
دشمن کشیده خنجر مسموم نیشخند
دشمن نهفته کینه به پیمان آشتی
آلوده زهر با شکر بوسههای مِهر
دشمن کمان گرفته به پیکان سکّهها
اسب سفید وحشی!
من با چگونه عزمی پرخاشگر شوم؟
من با کدام مرد درآیم میان گرد؟
من بر کدام تیغ، سپر سایبان کنم؟
من در کدام میدان جولان دهم تو را؟
اسب سفید وحشی!
شمشیر مردهاست...
خالیشدهاست سنگر زینهای آهنین.
هر دوست کو فشارد دست مرا ز مهر،
مار فریب دارد پنهان در آستین
اسب سفید وحشی!
در قلعهها شکفته گل جامهای سرخ
بر پنجهها شکفته گل سکّههای سیم
فولاد قلبها زده زنگار
پیچیده دور بازوی مردان طلسم بیم
اسب سفید وحشی!
در بیشهزارِ چشمم جویای چیستی؟
آنجا غبار نیست، گلی رُسته در سراب
آنجا پلنگ نیست، زنی خفته در سرشک
آنجا حصار نیست، غمی بسته راه خواب
اسب سفید وحشی!
آن تیغهایِ میوةشان قلبهای گرم،
دیگر نرُست خواهد، از آستین من
آن دخترانِ پیکرشان، مادهآهوان
دیگر ندید خواهی، بر تَرکِ زین من
اسب سفید وحشی!
خوش باش با قصیلِ تر خویش
با یاد مادیانی بور و گسستهیال
شیهه بکش، مپیچ ز تشویش
اسب سفید وحشی!
بگذار در طویلة پندار سرد خویش
سر با بخورِ گندِ هوسها بیاکنم
نیرو نمانده تا که فروریزمت به کوه
سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم
اسب سفید وحشی!
خوش باش با قصیل تر خویش.»
اسب سفید وحشی امّا، گسستهیال
اندیشناکِ قلعة مهتابِ سوختهاست
گنجشکهای گرسنه از گرد آخورش
پرواز کردهاند.
یادِ عنانگسیختگیهاش
در قلعههای سوخته ره باز کردهاند.
+ نگارش (چهل و دو)
در ادامهء نگارش چهل و یک
در یادداشت شماره چهل، قواعدی برای نگارش کلماتی گفتیم که به «ه» غیرملفوظ ختم میشوند و در عین حال، کسرهء اضافه یا «ی» نکره و وحدت میگیرند. گفتیم که اگر «کسرهء اضافه» در کار باشد، کلمه را با «هء» یا «هی» ختم میکنیم و اگر «ی» نکره یا وحدت در کار باشد، کلمه را با «های» و «هیی» و «هئی» پایان میبخشیم.
در یادداشت چهل و یک، گفتیم که در این مورد، نویسندگان ما گاه خطاهایی میکنند و یکی از خطاهای رایج را نشان دادیم. خطای دیگر ـ که اینک بدان میپردازیم ـ این است که گاه نویسندگان ما، کلماتی را که با «ی» وحدت یا نکره ختم میشوند و باید با «های» یا «هیی» یا «هئی» ختم شوند، با «هء» یا «هی» ختم میکنند، (یعنی مثل کسرهء اضافه مینویسند). این غلط را بهویژه در کتابهای چاپ افغانستان در دهههای پیش میتوان دید. من این دو مثال را از دیوان بیدل چاپ کابل نقل میکنم.
کسی در بند غفلت ماندهء چون من ندید اینجا
تا از آن پای نگارین، بوسهء کرد انتخاب
غلط بودن این عبارتها وقتی آشکار میشود که به جای کلمات «مانده» و «بوسه»، کلماتی دیگر بگذاریم، مثلاً «آدم» و «دیدن». اینجا به راحتی میتوان حس کرد که کلمات به صورت «آدمی» و «دیدنی» با «ی» درست هستند، نه با کسرهء اضافه به صورت «آدم چون من» و «دیدن کرد». پس وقتی کلمات با «ه» ختم میشوند، باید طبق قاعدة «ی» وحدت و نکره عمل کنیم، یعنی چنین بنویسیم
کسی در بند غفلت ماندهای چون من ندید اینجا
تا از آن پای نگارین، بوسهای کرد انتخاب
یادآوری: اصل قاعده این است که علامت «ء» نه در کنار «ه» بلکه بر روی آن نوشته شود. ولی در این محیط وقتی علامت را بر روی «ه» مینویسیم، به شکل «ة» در میآید و من این مشکل را نتوانستم حل کنم. پس به صورت «هء» مینویسم. عذر مرا بپذیرید و اگر میتوانید مرا برای رفع این مشکل راهنمایی کنید.
+ امروز با بیدل (صد و پنج)
درس دانش ختم کن، کایینهدار سیم و زر
زنگی مکروه را ملاّ جمالی میکند (ص 679)
به راستی این «ختمکردن درس دانش» در اینجا چیست؟ منظور این است که این درس را تا مرحلة ختم ادامه بده (دانش بیاموز) یا آموختن را ختم (ترک) کن.
بقیة بیت هم برای من خیلی گرهگشایی نکرد. درست فهمیده نشد که سخن شاعر یک حقیقت ساده است یا یک طنز رندانه. حقیقت ساده این میشود که «تو در پی دانش باش، که سیم و زر فریبنده است و زشت را برایت زیبا مینماید.» و طنز رندانه این میشود که «وقتی سیم و زر این قدر قدرت دارد که زنگی مکروه را ملاّجمال کند، دیگر دانش چه سودی دارد؟» این یک انتقاد نیشدار از وضعیت جامعه میشود، آنچنان که انوری نیز میگفت:
ای خواجه! مکن تا بتوانی طلب علم
کاندر طلب راتب هرروزه بمانی...
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی
+ نگارش (چهل و یک)
در ادامة نگارش چهل
در یادداشت پیش، قواعدی برای نگارش کلماتی گفتیم که به «ه» غیرملفوظ ختم میشوند و در عین حال، کسرة اضافه یا «ی» میگیرند. قاعدة کلی این بود که کسرة اضافه به شکلهای «ة» و «هی» نمایشداده میشود و «ی» نکره یا وحدت، به شکل «های» و «هیی» و «هئی».
اما این همه، وقتی است که این «ه» به راستی غیرملفوظ باشد. اگر این «ه» در تلفظ بیاید، دیگر حکم دیگر حروف را دارد و باید آن را همانند دیگر حروف، کسرة اضافه یا «ی» بخشید.
مثلاً در کلماتی از نوع «سیه»، «سپه»، «ده»، «فقیه»، «شبیه»، «مه» این حرف «ه» ملفوظ است و نباید آن را همانند «ه» در «خانه» و «جمعه» و «خنده» تلقی کرد. بنابراین،
بنویسیم «فقیه شهر» و ننویسیم «فقیة شهر» یا «فقیهی شهر»
بنویسیم «ده آباد» و ننویسیم «دة آباد» یا «دهی آباد»
بنویسیم «شبیه گل» و ننویسیم «شبیة گل» یا «شبیهی گل»
البته در کلماتی از این نوع که گفتیم، تلفظ «ه» آشکار است و کمتر کسی دچار اشتباه میشود، ولی کلماتی هم داریم که «ه» آنها بسیار نزدیک به «ه» غیرملفوظ ادا میشود و به راستی غلطانداز هستند. مثلاً کلمة «فرمانده» را که باید همانند «بازده» با «ه» ملفوظ تلفظ شود، بسیار مردم همانند «بخشنده» با «ه» غیرملفوظ تلفظ میکنند. و به همین دلیل، گاه به شکل «فرماندة من» مینویسند که این درست نیست، بلکه باید نوشت «فرمانده من». (من از آن روی «فرمانده» را مثال زدم که هماکنون بر روی جلد کتابی از انتشارات حوزة هنری، عبارت «فرماندة من» نقش بسته است و این غلط است.)
همین گونه است «راة طلب» در جملة زیر که باید «راه طلب» میبود و من در نوشتة یکی از دوستان دیدم.
اشکی که عارف میافشاند، در راة طلب معشوقِ حقیقی است.
و نیز «متوجة» در عبارت زیر
دربار ایران متوجة وخامت اوضاع گردیده و قشون بزرگی که تعداد افراد آن به سیهزار نفر میرسید فراهم نمود.
+ وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم
پارسال بود که جمعی از دانشجویان رشته ادبیات از هرات در یک سفر تفریحی - پژوهشی به ایران آمده بودند و در جلسه در دری میزبانشان بودیم. و در آن جلسه بود که یکی از این دانشجویان با شعر و نظرهایی که درباره شعرها میداد، به خوبی روشن میکرد که دانش ادبی و قریحه ویژهای دارد. و وقتی برای شعرخوانی دعوت شد، دیدیم او همان نادیا انجمن است که شعرهایش را در نشریات داخل کشور خوانده بودیم و با نامش آشنا بودیم، و همو بود که آقای عبدالکریم تمنا شاعر پیشکسوت هرات ساکن تهران با دیدن شعرهایش چنان به وجد آمده بود که غزلی در وصف او سروده بود.
بله. نادیا انجمن را میگویم که چندی پیش استاد رجایی از هرات کتاب «گل دودی» او را با خود آورد که تازه چاپ شده بود. و همو بود که از امیدهای شعر جوان افغانستان به حساب می رفت، به ویژه در هرات.
با این مقدمهچینی شاید شما خود دریافته باشید که چگونه خبری میخواهم بدهم. بهتر است هیچ نگویم و فقط شعری از او نقل کنم که خود گویای بسیار چیزهاست و شاید آن را نوعی الهام بتوان تصور کرد. البته پیشبینی این تیرهبختیها در جامعه ما چندان نیاز به الهام هم ندارد. شاید بسیار کسانی که در وضعیت نادیا انجمن هستند فردای خود را چنین پیشبینی می کنند.
نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم
نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم
چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم
من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زادهام و مهر بباید به دهانم
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم
گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
یاد آن روز گرامی که قفس را بشگافم
سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم
من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دایم به فغانم
بله، او قفس را شکافت، ولی قفس دنیا را.
خبر را میتوانید در صفحه بی بی سی بخوانید با این نشانی
http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/story/2005/11/051106_v-anjoman-poet-dead.shtml
و نیز در سایت هرات آنلاین با این نشانیheratonline.co.sr
+ عید در شعر فارسی
یادآوری. این مطلبی است که برای روزنامه جام جم نوشته بودم و یکی دو روز پیش در آن روزنامه جاپ شد. با سپاس از دوستان سرویس فرهنگی و ادبی این روزنامه، اینک آن مطلب را در اینجا نیز درج میکنم.
عید فطر در شعر فارسی
بر سر بام بیا، گوشة ابرو بنمای
روزهگیران جهان منتظر ماه نو اند
این بیت، یکی از صدها بیت از گنجینة شعر فارسی است که در آن، میان هلال عید و ابروی نگار مقارنتی دیده میشود. این، یکی از مضمونهای رایج و شایع شعر فارسی است و البته کمتر به زیبایی بیت بالا پرورانده شده است.
باری، عید فطر، یکی از زمینههای مهم محتوایی شعر فارسی است، و نه تنها در حوزة محتوایی، که در حوزة مضمونسازی نیز با جلوة تمام حضور دارد.
در دیوان اکثر شاعران بزرگ کهن، اشاراتی به اجمال یا تفصیل به عید فطر میتوان یافت و جالب این که این عید، بیش از دیگر اعیاد اسلامی، مورد توجه و نظر شاعران ما بوده است. بهراستی چرا این گونه است؟
شاید این توجه ویژه، از این روی باشد که رخنمودن عید فطر، تأثیر محسوستر و ملموستری بر زندگی و سلوک فردی و اجتماعی جامعة اسلامی میگذارد، بهویژه بر شاعران، به دلایلی که خواهیم گفت. با عید فطر، آدمیان دوباره به بسیار چیزهایی دست مییابند که یک ماه تمام از آنها به طور مطلق یا نسبی برحذر بودهاند. و بسیاری از این چیزها، چه به واقع و چه به مجاز، چه در کسوت مادی و چه در هیأت معنوی، در زندگی شاعران ما حضوری جدّی داشتهاست.
با این ملاحظه، هر گروه از شاعران، به مناسبت دلبستگیهای خویش، نگاهی ویژه به عید فطر داشتهاند و به نوعی از رسیدن آن اظهار خرسندی کردهاند. این نگاهها را میتوان در یک دید کلی، چنین دستهبندی کرد.
1. نگاه عشرتجویانه.
هیچ نمیتوان منکر عشرتجویی اهالی قدرت در ادوار مختلف تاریخی بود و هیچ نمیتوان منکر شد که شاعران درباری نیز در این عشرتجویی شریک و سهیم بودهاند. شعر درباری ما شعری است بسیار زمینی، توأم با شادخواری و کامجویی. و برای این گونه شعر و شاعران، ماه مبارک رمضان همواره ناگوار بودهاست. آنان چه به میل خویش و چه به اکراه و اجبار، در این ماه از می و مطرب کناره میگرفتند و البته در تمام این سی روز، منتظر هلال عید بودند تا دوباره بر سر کار همیشگی آیند.
چنین است که در شعر این شاعران، ستایش عید توأم است با بدگویی شدیدی از ماه مبارک رمضان. و عید هم فقط از همین زاویه نگریسته میشود که درهای بسته را بازمیگشاید. ببینید که فرخی سیستانی چگونه به بهانة آمدن عید، ماه رمضان را مینکوهد.
روزه از خیمة ما دوش همیشد به شتاب
عید فرخنده فراز آمد، با جام شراب
چه توان کرد اگر روزه ز ما روی بتافت؟
نتوان گفت مر او را که ز ما روی متاب
چه شود گر برود؟ گو برو و نیک خرام
رفتن او برهاند همگان را ز عذاب
و چنین است نگاه منوچهری، امیرمعزّی و بعضی دیگر شاعران درباری. این نگاه هرچند ستایش عید را در خود دارد، هیچگاه نمیتواند مطلوب و مقبول کسانی باشد که عید را به واقع ادامة رمضان میدانند و بخشی دیگر از ضیافت پروردگار برای عالمیان.
2. نگاه مداحانه
در آثار بعضی شاعران درباری، نگرش دیگری نیز به عید فطر دیده میشود که از آن نگرش اول، قدری معتدلتر و بهنجارتر است. در اینجا به واقع ستایش عید، با اظهار ملال از رمضان همراه نیست، بلکه با خوشامد ممدوح همراه است. این شعرها، غالباً قصایدیاند که برای قرائت در مراسم روز عید سروده میشدهاند و در آنها، شاعر بیش از هر چیز، کوشش دارد تا به سلطان یا حاکمی که ممدوح اوست، تبریکی شایسته و فراخور حال بگوید و در نهایت نیز سخن را به مدح او بکشاند. محور اصلی این شعرها، تقابل رمضان و عید نیست، بلکه تقارن عید و ممدوح است. چنین است که اینجا برخورد شاعر با رمضان ملایمتر و برای ما قابل تحملتر است.
در آثار خاقانی، انوری، محتشم کاشانی و بعضی دیگر قصیدهسرایان، از این گونه شعرها میتوان یافت و البته چنان که گفتیم، اینها غالباً قصیدهاند و متناسب با ارائة تریبونی. در این قصیدهها، البته بحث عید و رمضان چندان ادامه نمییابد و شاعر با گریزی ماهرانه، سخن را به موضوع اصلی شعر میکشاند که همان مدح ممدوح است. این هم نمونهای از خاقانی شروانی برای این گونه شعر، که قصیدهای است مفصل و ما فقط چهار بیتش را نقل میکنیم.
صبحخیزان کز دو دو عالم خلوتی برساختند
مجلسی بر یاد عید از خلد خوشتر ساختند
هاتف میخانه داد آواز کای جمعالصبوح
پاسخش را آب لعل و کشتی زر ساختند
شاعر پس از چند بیت در وصف عید که البته بسیار زیبا و هنرمندانه است، به اینجا میرسد
چون به زر آب قدح کردند مژگان را طلی
میخ نعل مرکبان شاه کشور ساختند
از این به بعد، مدح ادامه مییابد.
2. نگاه رندانه
ما به نگاه عشرتجویانة شاعران دورة سامانی و غزنوی اشاره کردیم که همراه بود با یک سلسله اصطلاحات خاص، بهویژه اصطلاحات میخانهای. این فرهنگ اصطلاحات، پس از طیشدن دوران شعر درباری، همانند میراثی ماندگار برای عصرها و دورههای بعد هم باقی ماند و شاعرانی که پس از آن حتی دلبستگیای به آن حال و هوا نداشتند، نتوانستند خویش را از سیطرة این اصطلاحات برهانند.
از سوی دیگر گرایشهای عرفانی و قلندرانه در شعر فارسی، زبانی رمزآمیز و تأویلپذیر طلب میکرد و همین، مایة شیوع بیشتر این اصطلاحات در شعرهای عارفانة ما شد. این رویکرد از سنایی غزنوی آغاز میشود و تا دهههای اخیر ادامه مییابد.
چنین است که شاعران قرنهای بعد، حتی آنان که اهل زهد و عرفان بودند، با مجموعه اصطلاحات میخانهای به سراغ عید رفتند.
در این شعرها، ظاهر کلام بسیار نزدیک است به آنچه در شعرهای عشرتجویانه دیدیم، ولی تفاوت مهم این است که آن شعرها صریح بود و تأویلناپذیر، ولی اینها ابهامآمیز است و رندانه. به واقع به صراحت نمیتوان گفت آن قدحی که حافظ میگوید «هلال ماه به دور قدح اشارت کرد» چگونه قدحی است، در حالی که در شعر فرّخی و منوچهری، ماهیت این ظرف و مظروف آن، کاملاً روشن و آشکار بود.
از سوی دیگر، در این شعرها، برخورد شاعر با ماه رمضان نیز بسیار محتاطانه است. او میداند که در ستایش می، میتوان توجیهی عرفانی به دست داد، ولی در نکوهش رمضان، دیگر این کار سخت میشود. چنین است که مثلاً حافظ با ظرافت تمام از ماه رمضان میگذرد و بدون تأکید برآن، شعبان را به عید رمضان گره میزند.
ماه شعبان مده از دست قدح، کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
اگر در شعرهای نوع اول، تقابل رمضان و عید مطرح بود و در شعرهای نوع دوم تقارن عید و ممدوح، در این نوع، تقارن عید و «می» درکار است و این، در شعر بیشتر شاعران مکتب عراق دیده میشود. و ما به مثالهایی از حافظ بسنده میکنیم.
روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست
می ز خمخانه به جوش آمد و می بایدخواست
و
بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
3. نگاه هنرمندانه
ماه مبارک رمضان و هلال عید، جدا از جوانب محتوایی خویش، مایة یک سلسله مضمونسازیها نیز برای شاعران شدهاند.
بیشتر این مضمونها، در غزلهای عاشقانه دیده میشود و آنجاها که شاعر به نوعی میان عید و معشوق، مقارنهای ایجاد میکند، همانند این و یا این رباعی زیبا از بیدل که در آن، عید بدون نگار بیثمر دانسته میشود.
عید آمده هر کس پی کار خویش است
مینازد اگر غنی و گر درویش است
من بیتو به حال خود نظرها کردم
دیدم که هنوزم رمضان در پیش است
یکی از دستگیرههای مهم شاعران برای این مضمونسازی، تشابه «هلال» و «ابرو» است. هلال، نشانة مهم عید است و ابرو هم از ارکان جمال معشوق. بدین ترتیب، «عید» با «معشوق» گره میخورد و چه بسا مضمونها که از این رهگذر آفریده میشود. یک بیت زیبا از این نوع را در آغاز نوشته دیدیم. این هم مثالی دیگر که نام و نشان شاعرش بر من مجهول است
هلال عید میبینی و من پیوسته ابرویت
مبارک باد بر تو عید و بر من دیدن رویت
این نوع برخورد با عید، بهویژه در آثار شاعران مکتب هندی بسیار شایع و رایج است، چون شاعران این مکتب، بیش از این که عشرتمدار یا ممدوحمدار باشند، مضمونمدار هستند.
4. نگاه زاهدانه و عارفانه
از عصر سنایی و ناصرخسرو، در کنار دیگر گرایشهای موجود در شعر فارسی، یک گرایش زهدآمیز و عرفانی هم پای گرفت. این گرایش، در شعر عطار و مولانا جلالالدین تقویت شد و در شعر حافظ، با گرایش عاشقانه و رندانه پیوندی محکم یافت.
باری، در شعر کسانی که از منظر زهد و عرفان به این موضوع نگریستهاند، به رمضان و عید از منظری دیگر پرداخته میشود که همان منظر شریعت و طریقت است.
ولی برای شعری در این منظر، مصالح بیانی و اسباب مضمونسازی، در ماه مبارک بیشتر یافت میشود تا عید فطر. ماه رمضان سرشار است از مفاهیم مرتبط با زهد و عرفان مثل امساک، عبادت، شبزندهداری، شبهای قدر، قرآن و دیگر ملزومات این ماه.
با این وصف، هیچ عجیب نیست که در این دیدگاه، رمضان پررنگتر از عید جلوه کند و به واقع نیز این شاعران، بیشتر در ماه مبارک خیره شدهاند، تا عید. اگر از عید هم سخنی به میان آمده است، نه در تقابل، که در ادامة رمضان است.
پیشگام این حرکت، سنایی غزنوی است، با غزلی زیبا که در وصف رمضان دارد
ای ماه صیام ارچه مرا خود خطری نیست
حقا که مرا همچو تو مهمان دگری نیست
از درد تو ای رفته بناگه ز بر ما
یک زاویهای نیست که پرخون جگری نیست
ای داده به باد این مه بابرکت و باخیر
مانا کهت از این آتش در دل شرری نیست
و شکل کمالیافتهاش را در شعر مولانا جلالالدین میبینیم. مولانا به واسطة طبع پرنشاط خود، نه تنها با عید، که با رمضان نیز برخوردی بسیار طربانگیز دارد. گویا عید مولانا، از آغاز ماه رمضان شروع میشود.
آمد ماه صیام سنجق سلطان رسید
دست بدار از طعام، مائدة جان رسید
جان ز قطیعت برست، دست طبیعت ببست
قلبِ ضلالت شکست، لشکر ایمان رسید
و کسی که با رمضان چنین سرشار از طرب میشود، با عید چه خواهد شد؟
عید آمد و عید آمد وآن بخت سعید آمد
برگیر و دهل میزن، کان ماه پدید آمد
حضور رمضان و عید در دیوان شمس و مثنوی معنوی بسیار پررنگ و باشکوه است. به واقع بهترین «رمضانیه»ها «عیدانه»های شعر فارسی را در آثار مولانا جلالالدین میتوان یافت و در این دیدگاه معنویتگرا، ما کسی را بالاتر از او سراغ نداریم.
سخن آخر
چنان که دیدیم، حضور رمضان و عید در شعر کهن فارسی، بسیار چشمگیر و متنوع است. شاعران از منظرهای گوناگون به این موضوع نگریسته و هر یک فراخور طبع و طبیعت خویش، از آن سخن گفتهاند.
ولی در شعر امروز، هم بسیاری از آن اسباب غایب است و هم بسیاری از آن انگیزهها در کار نیست. مقتضیات اجتماعی و مذهبی امروز، زاویة دید شاعران فارسیزبان، حتی شاعران مذهبی را عوض کردهاست.
به واقع با مطرح شدن جوانب مبارزاتی و عدالتخواهانة دین در دهههای اخیر، توجه شاعران نیز به گوشههایی از تاریخ و مناسبتهای دینی معطوف شدهاست که از آنها پیامهای اجتماعی و سیاسی بیشتری میتوان بیرون کشید. به همین لحاظ، نه تنها رمضان و عید فطر، که مراسم حج و عید قربان نیز در شعر امروز کمرنگتر به چشم میخورند و در عوض، عاشورا و نیمة شعبان و دیگر مناسبتهایی از این نوع، بسیار پررنگتر هستند.
به هر حال و به هر دلیلی، باید اعتراف کرد که رمضان و عید در شعر زنده و جدی امروز ما، تقریباً به فراموشی نهاده شده است و نگارندة این سطور، هرچه به محفوظات خویش سر میکشد، در آثار شاعران مطرح و برجستة این چند دهه، اثری از پرداختن به این موضوع نمییابد. اگر هم چنین آثاری باشد، مسلماً بسیار اندک و انگشتشمار است.
یادآوری:
در این نوشته، علاوه بر دیوانهای شاعران مورد بحث، از کتاب «این شرح شرحه شرحه» (تجلی و بررسی اجمای رمضان در ادوار شعر پارسی) از مرتضی امیری اسفندقه نیز سودجستهام.
+ امروز با بیدل (صد و چهار)
از خوان این بزرگان دستی بشوی و بگذر
کانجا ز خوردنیها غیر از قسم نباشد (672)
در اینجا دو ایهام در کار است، از آن ایهامهایی که بیدل بدانها مولع است. یکی شستن دست، که میدانیم از لوازم قبل از غذا خوردن است و هنوز در جاهایی که غذا را با دست میخورند، آفتابه و لگن آوردن برای شستن دست مهمانان رواج دارد. امّا شاعر در این بیت، از شستن دست، دستشستن به معنی ترککردن را مراد کردهاست. در موارد دیگر هم از این گونه دیدهایم.
نعمتی بر روی خوان عمر کمفرصت کجاست؟
همچو شبنم دست میشوید ز خود مهمان صبح (ص 377)
و خوردن نیز همین گونه است. از یک جهت با خوردنی تناسب دارد و از سویی با قسم. میگوید تنها خوردنی در اینجا، همین قسم است.
+ نگارش (چهل)
جمعة، جمعهی، جمعهای، جمعهیی، جمعهئی
دوستی دربارة شکلهای فوق و درست و نادرستی هر یک در مقام خودش پرسیده بود. من میکوشم این قضیه را که بسیار مهم و شایع است، به سادهترین شکلی که برایم ممکن است، شرح دهم.
بیایید اول از کلماتی که به «ه» ختم نمیشوند شروع کنیم. آنگاه کار سهل میشود.
بسیار وقتها، حرف آخر کلمات در جمله کسره میگیرد. غالباً کسره یا نشانة صفت و موصوف است، یا نشانة مضاف و مضافالیه.
مثال برای صفت و موصوف، عبارت «روز سرد» است. اینجا «سرد» صفت است و «روز»، موصوف. بنابراین، حرف «ز» از روز، با کسره خوانده میشود. به این صفت و موصوف، «ترکیب وصفی» میگوییم.
و مثال برای مضاف و مضاف الیه، «روز انتظار» است. اینجا «انتظار» صفت نیست، بلکه مضاف الیه است. ولی قضیه از لحاظ شکل نگارش هیچ فرقی نمیکند. باز هم حرف «ز» از «روز» با کسره خوانده میشود. این ترکیب را «ترکیب اضافی» میگوییم.
حالا، وقتی کلمهای که کسره میگیرد، با «ه» غیرملفوظ (ه بیان حرکت) ختم شود، چه میکنیم؟ یعنی مثلاً اگر به جای «روز»، «جمعه» بیاید. اینجا دو شکل نگارش رایج است.
1. با یای کوچک بر روی حرف «ه» به صورت «جمعة سرد». البته این یای کوچک بسیار شبیه همزه است. ولی آن را نباید همزه دانست.
2. با یای بزرگ بعد از حرف «ه» به صورت «جمعهی سرد».
این هر دو صورت، درست است و در میان اهل قلم رایج است. هرکدام هم طرفدارانی دارد.
پس تا اینجا دانستیم که کسرة اضافه برای کلمات مختوم به «ه» غیرملفوظ، به صورت یای کوچک روی «ه» و یا یای بزرگ در کنار آن میآید.
پس صورتهای «جمعهای»، «جمعهیی» و «جمعهئی» برای چه وقتی هستند؟ وقتی که کلمه نه به کسره، بلکه به «یا»ی وحدت یا نکره ختم شود. این «ی»ها، در کلمات دیگر به صورت حرف «ی» پیوسته به کلمه نشان داده میشوند، مثلاً در این عبارتها
باز روزی گذشت.
عجب روزی بود.
روزی هم به خانة ما بیا.
و وقتی کلمه با «ه» غیرملفوظ ختم شود، به شکلهای زیر نوشته میشود.
1. با «ای»، مثل «باز جمعهای گذشت.»
2. با «یی» مثل «باز جمعهیی گذشت.»
3. با «ئی» مثل «باز جمعهئی گذشت.»
شکل اول بیشتر در ایران رایج است و در بیشتر آییننامههای نگارش این کشور توصیه شده است. شکل دوم بیشتر در افغانستان رایج است. شکل سوم پیشترها رایج بود و اکنون کمتر به کار میرود. به هر حال نمیتوان هیچیک از اینها را مطلقاً غلط دانست.
پس سخن را خلاصه میکنیم.
اول. دو شکل «جمعة» و «جمعهی» برای ترکیبهای وصفی و اضافی هستند و در آنها، این «یا»ی کوچک روی «ه» یا «یا»ی بزرگ کنار «ه» جایگزین کسره شده است.
دوم. سه شکل «جمعهای»، «جمعهیی» و «جمعهئی» برای وقتی است که کلمه نه کسره، بلکه «یا»ی نکره یا وحدت داشته باشد.
بهترین راه برای تشخیص این دو حالت، این است که کلمة مورد نظر را موقتاً به کلمهای که به «ه» ختم نمیشود بدل سازیم و ببینیم که آن کلمه را چگونه میخوانیم.
اگر کلمة بدل شده، کسره داشته باشد، شکلهای «جمعة» و «جمعهی» درست است.
اگر کلمة بدل شده، «ی» داشته باشد، شکلهای «جمعهای»، «جمعهیی» و «جمعهئی» درست است.
مثلاً اگر در این عبارت «جمعة خوبی داشتم.» ابهام داریم که درست است یا نه، «جمعه» را «روز» مینویسیم. «روز خوبی داشتم.» و این درست است. ولی اگر بگوییم «جمعهای خوبی داشتیم» مثل این است که گفته باشیم «روزی خوبی داشتیم» و این نادرست است.
و در این عبارت «باز جمعهای دیگر گذشت.» اگر «روز» به کار بریم، باید بگوییم «باز روزی دیگر گذشت.» و باز درست است. اگر میگفتیم «باز جمعة دیگر گذشت»، مثل این بود که بگوییم «باز روز دیگر گذشت» و این درست نبود.
حالا با آنچه گفته شد، عبارتهای زیر را محک میزنیم که از نوشتة یکی از دوستان نقل میکنم که باری آن را ویرایش کردهبودم.
1. فکر میکرد شاعری اگر رسمخوشایندی هم بوده است; ویژهای همان ایام ماضیه بوده...
2. اینچنین بود که به دنبال سرایندهای این بیت، بسیار به این در و آن در زد...
در عبارت اول، به جای «ویژه»، کلمة «مخصوص» را میگذارم. پس باید به جای «ویژهای» باید «مخصوصی» گذاشت.
1. فکر میکرد شاعری اگر رسمخوشایندی هم بوده است; مخصوصی همان ایام ماضیه بوده...
میبینید که عبارت خراب شد. یعنی «مخصوصی» درست به نظر نمیآید. پس «ویژهای» درست نبوده است. به واقع باید گفت «مخصوص همان ایام» یا «ویژة همان ایام» یا «ویژهی همان ایام»
در عبارت دوم، به جای «سرایندهای»، «شاعری» میگذارم.
2. اینچنین بود که به دنبال شاعری این بیت، بسیار به این در و آن در زد...
باز هم خراب شد. به واقع درست این است «شاعر این بیت» یا «سرایندة این بیت» یا «سرایندهی این بیت».
پس معلوم شد که در هر دو مورد، نگارنده اشتباه کرده و با کلماتی که کسرة اضافه دارند، همانند کلماتی با «ی» برخورد کرده است.
امیدوارم قضیه تا اینجا بسیار پیچیده نشده باشد. یکی دو نکتة ریز دیگر در همین مورد هم هست که به یاری خدا در یادداشت بعدی گفته خواهدشد.
+ نقد همزبانی و بیزبانی - قسمت آخر
همایون نوری / سنبله 1384 --------- بخش چهارم
V
اطمینان دارم اگر نگارنده کتاب "همزبانی و بی زبانی" بر مختصات و ویژگی های منحصر به فرد گویش تاجیکان، که بخش چارم مباحث ما یکسره به همین موضوع مزین شده است، اندکی حوصله می گذاشت و جستجوگرانه، چنانکه لغات فارسی ایرانی را با همین جستجو به دست آورده است، فرا چنگ می آورد، ما اکنون با گنجینه ای از سه گویش زبان فارسی مواجه بودیم. شاید بگوییم نی، کاظمی سعی خود را کرده است و تا همین اندازه کار او را بپذیریم. این حرف دیگری است که اندکی زمان می خواهم تا درباره اش فکر کنم. امیدوارم شما نیز به این زمان نیاز داشته باشید. به عقیده حقیر، نویسنده کتاب، بر اهمیت زبان تاجیکان اقرار داشته اما شاید منابع لازم و افراد مورد نیاز خود را پیدا نکرده است.
به سه نمونه از قلم نویسنده اشاره کنم :
"محمدکریم نزیهی (نویسندة کتاب تاریخ ادبیات افغانستان) نیز بر این باور است: «... و گروهی زبان بلخ، بخارا و مرو را زبان دری دانستهاند و جمعی زبان اهل بدخشان را و جماعتی گفتهاند، زبان دری مطلق زبان فارسی است و فارسی امروزی همان است. و به عقیدة نگارنده همین دو روایت و نظریة اخیر مقرون به صواب است و سایر اقسام زبان فارسی که در بالا تذکاری از آن رفت ( دری مندی، اهروی، سگزی، زاولی و... ) عبارت است از لهجههای مختلفة زبان دری، چه مراد از سیکزی لهجة اهالی سیستان، از هروی لهجة اهالی هرات، از سغدی لهجة اهالی سغدیانه. چه با وجودی که در ماهیت فارسی امروزی اختلافی نیست لَکن نظر به لهجات مختلفة هر مملکت و هر شهری فارسی آن به نام همان مملکت و یا همان شهر خوانده میشود. چون فارسی افغانستان، فارسی ایران، فارسی بخارا و حتی فارسی هند...»
صفحه 63 / یک زبان ویک نام
در این بخش نگارنده، به ریشه های زبان دری اشاره کرده است و نقل می کند که گروهی زبان بلخ، بخارا و مرو را زبان دری دانسته اند. و در بند بعد آورده اند: " به نظر میرسد ریشة این اختلاف نظر، در تحوّلاتی باشد که در جغرافیای سیاسی این مناطق در قرنهای پیش رخ دادهاست، بدین معنی که در روزگاران کهن، نه تنها ایران کنونی، بلکه بخشهایی از افغانستان، ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان و حتّی پاکستان کنونی نیز با عنوان کلّی ایران نامیده میشدهاست. سامانیان که تختگاهشان در بخارا بوده، یک خانوادة ایرانی خوانده میشدهاند و یا انوری در قصیدة نامة اهل خراسان خویش، مرو را پایتخت ایران میداند، و این مرو، اکنون در خاک ترکمنستان واقع است.
ولی آن ایران بزرگ، به مرور زمان به پارههایی تقسیم شد که یکی از آنها، ایران کنونی است; و فقط در این پاره بود که زبان فارسی همچنان در اوج باقی ماند و تقریباً همهگیر شد." صفحه 75-76
پس نگارنده سامانیان را نیز به خوبی می شناخته است و حتما می دانسته اگر آثار باستانی سامانیان را بخواهد باید قطعه زمینی را در بخارا حفر کند، نه تکه زمینی در ایران امروز و حتی کابل و هرات را. بر این باورم که نگارنده کتاب همزبانی و بی زبانی باستانشناسی است که در این کتاب منطقه ای را حفر کرده است که می توان با دستاوردهای او گنجینه ای، نه چندان دیرینه سال برپا ساخت. و باری از قلم نویسنده بیاورم: " ...مرکز حکومت در دورة سامانیان در بخاراست، در دورة غزنویان به غزنی افغانستان منتقل میشود و در دورة سلجوقیان به مرو (ترکمنستان کنونی) انتقال مییابد. پایتخت خوارزمشاهیان گرگنج است و پس از آن هم که دیگر حملة مغول پیش میآید و حکومت ایلخانان که مرکزیت واحدی ندارد ، در دوران لشکرکشیهای تیمور گورکان، پایتخت به سمرقند منتقل میشود و در دورة حکومت اخلاف او، این هرات است که مرکزیت سیاسی و فرهنگی مییابد. بالاخره با ظهور صفویان، حکومتی در اصفهان پای میگیرد که نخستین دولت مستقل و قدرتمند در داخل مرزهای ایران کنونی است، و این قرن دهم هجری است. جالب این است که در این دوره نیز مرکزیت شعر و ادب فارسی، نه در اصفهان، بلکه در دهلی است،" صفحه 86
کاظمی تحلیل درستی از این جریان در طی اعصار و قرون گذشته دارد.بگذرد. تمام حرف من این است که نویسنده باید به این بخش توجه می کرده که نکرده است و امیدوارم روزی چنین حرکتی را از جانب ایشان و دیگر زبان شناسان میهنم شاهد باشم. حقیر به زودی تحقیق جامع و مفصلی را از داکتر حبیب الله شاکری، که مقیم کانادا است و من بسیار نظریات او را باور دارم. بر همین صفحه نمایش خواهم داد که مورد مطالعه دوستان جانی و هم میهنان اندیشه ورزم واقع شود و باید بگویم ناچارم مدتی از کتاب همزبانی و بی زبانی فاصله بگیرم چرا که نبشته ای که از سر بی میلی باشد به مرگ موش هم نمی ارزد. پس از شما عزیزان رخصتی می خواهم تا با تمرکز فکر بیشتری به ادامه این بحث دل دهم. دلم برای کتابی که در دست من است می سوزد چرا که از فرط حاشیه نویسی و خط کشی قابل خواندن نیست. و به فرموده داکتر خویی " خورشید را گواه می گیرم" که قصدم از حاشیه نویسی تخریب شخصیت نگارنده فهیم و با ذوق و دانشمند این کتاب نبوده است. بل دلم می خواسته است که این نکات در کار زبان شناس میهنم یعنی جناب مستطاب انجینیر محمد کاظم کاظمی نباشد. با این وجود از جان مایلم که نظریات جناب کاظمی را در باب آنچه تا کنون رفته است بنوشم و به امید باری تعالی، باری دیگر این بحث شیرین را به اتفاق ایشان زنده کنیم. می دانم که نا گفته بسیار مانده است. و اگر بحث نو شود مطمئن باشید که از همین جایی که تمام شده است آغاز خواهد گرفت.


مهربانیها ()