محمدکاظم کاظمی


+ آمد و رفت...

و قسم‌خورده‌ترین تیغ‌، فرود آمد و رفت‌

ناگهان هرچه نفس بود، کبود آمد و رفت‌

در خطرپوشی دیوار، ندیدیم چه شد

برق نفرین‌شده‌ای بود، فرود آمد و رفت‌

کودکی‌، بادیه‌ای شیر، خطابی خاموش‌:

پدرم را مگذارید، که زود آمد و رفت‌

از خَم کوچه پدیدار شد انبان‌بردوش‌

تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد رفت‌

از کجا بود، چه‌سان بود؟ ندانستیمش‌

این‌قدر هست که بخشنده چو رود آمد و رفت‌

فروردین 1369

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی
comment مهربانی‌ها () لینک

+ ملاحظاتی درباره نقد «همزبانی و بی‌زبانی»

نقدی که جناب همایون نوری بر کتاب «همزبانی و بی‌زبانی» من نگاشته بودند، در چهار یادداشت، در وبلاگ من درج شد. باید هم‌اکنون بگویم که من از این نقد بهره‌ها بردم و برخلاف بعضی دوستان دیگر، معتقدم که نقد خوبی نگاشته شده است. دقت نظر، انصاف و تعادل آقای نوری در این نقد را می‌ستایم و یادداشتهایی هم که در پی می‌آید، به واقع به جاهایی اشاره دارد که به گمان من این صفات در آن کمتر است.

البته این بدان معنی نیست که ما هر آنچه ایشان گفته‌اند موافق باشم. مسلماً ما اختلاف دیدگاه داریم و لزومی ندارد که برای موارد اختلاف در دیدگاه، به پاسخگویی برخیزم. من دیدگاهم را در کتاب گفته‌ام و ایشان هم دیدگاهشان را در این نقد نوشته‌اند. من البته بر اساس آن دیدگاه، هنوز برآنچه در کتاب گفته‌ام باور دارم و اگر در پی پاسخگویی بر نمی‌آیم، به این اعتبار است که به دیدگاه ایشان هم احترام قایلم.

اما چنان که گفتم، در بعضی جایها، به گمان من سوء تفاهمی رخ داده یا ایشان از حرفهای من برداشت دیگری کرده‌اند. فقط این موارد را توضیح می‌دهم. در بعضی موارد هم به گمان من سخن ایشان مطابق با واقعیت نیست، مثل آنچه در بند 3 از پاسخنامه‌ام ذکر کرده‌ام.

اول یک نکته کلی را بگویم که به باور من، تشبیه موقعیت فارسی‌زبانان افغانستان و ایران به بازی بولینگ، اگر بدین معنی باشد که یکی پین است و دیگری توپ، درست نمی‌نماید. ما به واقع همه در موقعیتی مشابه هستیم و بیشتر در مقام پین هستیم نه توپ. ما، در برابر توپی که به سوی ما پرتاب شده است، صف کشیده‌ایم. پس می‌توانیم به هم کمک کنیم و به هم تکیه دهیم. من فارسی دو کشور را دو جهان نمی‌دانم که یکی در پی تخریب دیگری باشد، بلکه بخشهایی از یک جهان می‌دانم، جهان زبان فارسی. این یک اختلاف اصولی میان دیدگاه ما دو تن است. من مرزهای سیاسی را از مرزهای زبانی جدا می‌دانم و در کلیه مباحث بر این اصل عمل کرده‌ام. ایشان مرزهای سیاسی را برای زبان هم ملاک اعتبار می‌دانند و به همین لحاظ، هر آنچه را از بیرون این مرزها بیاید، نوعی تهاجم به هویت خویش می‌دانند. این ریشة بسیاری از اختلاف‌نظرهایی است که ما داریم.

 

اما اینک موارد سوء تفاهم یا کم‌دقتی ایشان (به گمان من).

1. من در جایی عبارت «شیوة مختار» را به کار برده‌بودم و گفته‌بودم از فلان شیوة مختار باید عدول کرد. این «مختار» به معنی «اختیارشده» یا «انتخاب‌شده» است. جناب نوری آن را «خودمختار» تصور کرده‌اند و گمان برده‌اند که من گفته‌ام باید از «خودمختاری» عدول کرد.

2. جناب نوری فرموده‌اند که «کاظمی... به ملت افغان ارایه طریق می کند که بهترین را برگزیند و اندک اندک خودش را به زبان ملت ایران نزدیک کند.» نیمة اول این جمله درست است، یعنی من به واقع در پی بهترین هستم. ولی نیمة‌ دوم، نه. من گمان نمی کنم در جایی از کتاب «ارائه طریق کرده‌باشم که باید اندک اندک به زبان ملت ایران نزدیک شد.» بحث من داد و ستد است، یعنی همه ما بهترین‌ها را برگزینیم. به طور کلی نظر من این است که فارسی افغانستان در نظام آوایی خویش قوی‌تر و غنی‌تر است و فارسی ایران در نظام واژگانی خویش. به همین دلیل، من علی‌رغم پذیرش بعضی واژگان رایج در ایران، هیچ گاه استفاده از نظام آوایی ایران را توصیه نمی‌کنم. یعنی به گمان من لهجة کابل (البته اگر کمی تلطیف و رقیق شود) بهتر از لهجه تهران است. (منظورم از لهجه شکل آوایی زبان است.) این را در کتاب هم گفته‌ام و حتی از مرحوم ملک‌الشعرا بهار هم سخنی در این مورد نقل کرده‌ام. (رک صفحات 112 تا 115 کتاب.)

3. ایشان فرموده‌اند « هیچ کدام از فرهیختگان جامعه و مردم ایران در مکالمات و نوشتار خود از واژگان به عنوان نمونه فرهنگستان زبان و ادب فارسی ایرانی و رسانه های ایران استفاده نمی کنند. هیچ آدم قابل و عاقلی را نمی یابید که در نوشته و گفته اش به جای کمپیوتر بگوید رایانه، و به جای هلیکوپتر مثلا بگوید بالگرد و به جای سوبسید بگوید یارانه.» این سخن جناب نوری دقیق نیست و هیچ با واقعیتی که ما در ایران می‌بینیم سازگاری ندارد. بسیاری از واژگان ساخته‌شده در این چند دهه در ایران، نه تنها در میان نخبگان که در میان مردم هم رایج شده‌اند و نه تنها در ایران، که گاه به افغانستان هم راه یافته‌اند. من نمی‌دانم چرا آقای نوری با چنین قاطعیتی حکم داده اند و گفته‌اند «هیچ کدام از فرهیختگان...» اگر آقای نوری اینجا بودند و مثل من در خواربارفروشی‌ می‌شنیدند که مشتری به دکاندار می‌گوید «شیر یارانه‌ای داری یا نه؟» مسلماً با این قاطعیت قید «هیچ‌کدام» را به کار نمی‌بردند. هنوز یک دهه از پیدایش این کلمه نگذشته است که هم‌اکنون به راحتی جای «سوبسید» را گرفته است. از این که بگذریم، چرا از دهها و یا صدها واژه و ترکیب جاافتادة دیگر یادی نمی‌شود؟ من فقط چند واژه یا ترکیب را که با «باز» شروع می‌شود ذکر می‌کنم تا دانسته‌شود که دامنة اینها تا چه حد گسترده است.

«بازده» به جای «راندمان»، «بازتاب» به جای «انعکاس»، «بازداشت»‌ به جای «توقیف»، «بازجو» به جای «مستنطق»، «بازرس» به جای «مفتش» و هم‌چنین «بازخرید»، «بازدارنده»، «بازبینی»، «بازیافت»، «بازشنوی»، «بازمانده»، «بازپروری»، «بازسازی»، «بازآفرینی» و بسیار واژة دیگر از این دست. اینها مختص ایران هم نیست. «بازسازی» هم‌اکنون در افغانستان جایگزین «اعمار مجدد» شده است و می‌بینید که چقدر کاربرد دارد.

به گمان من این اشتباه است که ما به اعتبار بعضی از واژگان نامأنوس ساخته شده توسط یک نهاد مثل فرهنگستان، کل یک جریان گسترده واژه‌سازی و واژه‌گزینی را رد کنیم، چون در این جریان، نویسندگان، شاعران، مترجمان، استادان دانشگاه و حتی گاه مردم عادی هم دخیل هستند و اینها حتی گاه هوشمندانه‌تر و زنده‌تر از فرهنگستان عمل می‌کنند.

بنا بر این به نظر من بحث «واژگان احمقانة‌ فرهنگستان»، بر فرض که بر این احمقانه‌بودن باور داشته باشیم، به موضوع مورد بحث ما دخلی نمی‌یابد. ردیف کردن واژگان احمقانه مثل این است که ما در بحث اختراعات و اکتشافات بشری، فهرستی از احمقانه‌ترین اختراعات را تهیه کنیم و به این اعتبار، هر اختراعی را رد کنیم. من نمی‌دانم اگر «کاشانک» به معنی «آپارتمان» و «ناپیشه‌کار» به معنی «آماتور» و حتی «بالگرد» به معنی «هلی‌کوپتر» قابلیت رایج شدن را ندارند، واژه‌های «روزنامه» و «دانشگاه»‌ چه گناهی کرده‌اند؟

ما که چشم و گوش بسته تابع فرهنگستان یا هر جای دیگری نیستیم. خدا به ما عقل و هوش داده است و می‌توانیم با این عقل و هوش خدادادی، آنچه را می‌پسندیم و به صلاح می‌دانیم برگزینیم و هرآنچه را نمی‌پسندیم دور افکنیم. به هر حال من در هیچ‌جایی از کتابم به طور مشخص از فرهنگستان دفاع نکرده و خود را به پیروی چشم و گوش بسته از آن ملزم ندانسته‌ام. سخن من درباره فرهنگستان در کتاب «همزبانی و بی‌زبانی» این است و گمان نمی‌کنم سخنی بیجا باشد: « ما برای تعیین سرنوشت زبان فارسی‌، به یک مرکزیت غیرسیاسی نیاز داریم‌، یک فرهنگستان مشترک که حدّاقل در سه کشور ایران‌، افغانستان و تاجیکستان اعتبار و رسمیت مساوی و کافی داشته باشد. اکنون فرهنگستان زبان و ادب فارسی در ایران فعّال است‌، ولی هنوز نتوانسته هویتی فراملّی بیابد و این‌، بی‌سببی نیست‌. فارسی‌زبانان غیرایرانی‌، تا خود حضور پررنگی در فرهنگستان نداشته‌باشند، در پذیرش مصوّبات آن تأمل و تردید به خرج می‌دهند. در واقع‌، در رسم‌الخط و واژگانی که از سوی فرهنگستان پیشنهاد شده‌، ویژگیهای زبان فارسی افغانستان و تاجیکستان در نظر گرفته نشده‌است‌.» (همزبانی و بی‌زبانی، ص 147)

ببخشید که این بخش از پاسخنامه کمی طولانی شد. فقط خواستم اطلاق بیجای آن قید «هیچ‌کدام» را نشان دهم.

 

4. در مورد بحث تشابه گویش فارسی هرات با ایران، ایشان سخن مرا درست دریافت نکرده‌اند و فرموده‌اند « در ادامه کاظمی، نقش رسانه ها را در این جریان موثر می داند.» گویا جناب نوری چنین برداشت کرده‌اند که من تشابه فارسی هرات با فارسی ایران را براثر رسانه‌ها دانسته‌ام، در حالی که چنین نیست و من در صفحه 29 کتاب این باور را رد کرده‌ام. من به طور کلی مدافع وضعیت فعلی نظام رسانه‌ای نیستم و بلکه برآنم که رسانه‌ها به راستی گویشهای محلی را به انزوا کشانده‌اند و چه بسیار غلطها که از این راه بر زبان مردم رایج شده است. اما تشابه گویش هرات و خراسان ایران را یک تشابه طبیعی و تدریجی می‌دانم که میان همه نواحی همجوار در این قلمرو وسیع وجود دارد و به گمان من، ربطی به مناسبات بازرگانی صرف نمی‌یابد،‌ همان گونه که تشابه گویش بدخشان و تاجیکستان را هم نمی‌توان به مناسبات بازرگانی ربط داد، هرچه این مناسبات هم در حد خودش مؤثر بوده است.

 

5. در مورد گویش هزارگی من باید روشن کنم که بحث اصلی من، نوشتن متون نثر با این لحظة غلیظ است، یعنی همان کاری که نمونه‌اش را هم آورده‌ام. اما بحث شعر جداست و می دانیم که شعر محلی بیشتر ارائة شنیداری دارد تا نوشتاری. آن مثالی هم که ایشان از آن شاعر مشهدی آورده‌اند، البته شعر است و نه نثر. البته اگر جناب نوری به جای آن شعر مشهدی،‌ یک داستان مشهدی را (بر فرض وجود) ذکر می‌کردند، قضیه فرق می‌کرد. و شاید از همین روی است که من هیچ‌گاه لهجه هزارگی در شعرهای استاد خادم‌حسین بیانی و امثال اینها را رد نکرده‌ام.

 این را هم بگویم که اخیرا همان جناب م. کوهدامنی (محمد جواد خاوری) که من بخشی از داستان «خوردگک نادو»‌ی ایشان را نقل کرده و نقد کرده‌ام، در کتابی که در دست نگارش دارد، این روش را ترک کرده و یک روش بسیار متعادل‌تر را برگزیده‌است. واقعیت این است که نخستین مجموعه افسانة خاوری که چنین لهجه غلیظی داشت، توفیق چندانی در بازار کتاب نیافت.

 ۶. و بالاخره این را بیفزایم که به نظر من در بعضی جایها لحن جناب نوری فاقد متانت و وزانتی بود که شایسته چنین مطلبی است، به ویژه آنجا که درباره برنامه تلویزیونی آقای سهیل محمودی نظر داده بودند.

نکات دیگری هم در این نقد به نظرم می‌رسد ولی آنها بیشتر به اختلاف دیدگاه ما بر می‌گردد و در این مجال قابل حل نیست. من فقط مواردی را نوشتم که به راستی از مقوله «کم‌دقتی»‌ یا «سوءتفاهم» بود. البته چنان که گفتم، این نکات، هیچ‌گاه از ارزش نقد ایشان نمی‌کاهد و من از آن بهره‌ها بردم، به ویژه در مورد آشنایی با فارسی تاجیکستان.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: زبان فارسی

+ نقد کتاب همزبانی و بی‌زبانی (بخش چهارم)

 همایون نوری / سنبله 1384 ---------   بخش چهارم 

 

در دو بخش پیشین، به دو زبان و گویش پشتو  و هزاره کم و بیش پرداختیم. در این بخش بر آنیم تا نیم نگاهی به زبان و گویش تاجیکان افغانستان و بخارا (تاجیکستان امروز) بیفکنیم. چرا که بحث درباره کتابی است که می باید به مسئله همزبانی در گستره فارسی ربانان می پرداخت.

 

علت این توجه، شرح این مشکل است که پایه بحث ما تا کنون در باب کتاب همزبانی و بی زبانی، پالایش زبان از واژگان بیگانه و نامأنوس و حتی بی مفهوم بوده است. تأکید نویسنده کتاب نیز همین است. در این بین نکته پر اهمیتی از قلم  افتاده یا فراموش شده، به هر حال به آن توجهی نشده است. گویش و دایره واژگانی تاجیکان، از حیث مقایسه های زبانی، به مراتب از گویش ایرانی، ارجحیت داشت که می باید به این بخش نیز توجه می شد. چرا که این دایره واژگانی دایره ای بکر و اصیل است و به ندرت با زبان عربی و حتی روسی صد البته انگلیسی و فرانسوی هم نشینی داشته و باید بگویم ، اگر قرار است مقایسه و یا پالایشی صورت گیرد این پالایش بیش از همه می باید چشم به نحوه و ساختمان ترکیبات زبانی تاجیکی داشته باشد تا ایران. هر چند که در ایران هم، ترکیبات خوبی می توان یافت. بسیار مایلم در آغاز بحث، چند ویژگی زبانی در حوزه گویش تاجیکان را نام برم و از آن پس همین ویژگی ها را در ادامه این مباحث دخالت دهم. 

 

الف) بر پژوهشگران حوزه زبان هایی شرقی روشن است که تاجیکان زیباترین نوع ترکیب سازی را در دایره واژگانی خود دارند. تاجیکان که به راستی خود را مهد زبان پارسی دری می دانند، همواره در ترکیب سازیهای خود به اصالت، منطق و ارزش معنوی توجه داشته اند. به عنوان مثال «حریق» عربی در کابل متداول است، ایرانیان به حریق، «آتش سوزی» می گویند که البته بهتر از حریق است اما واژه متداول در نزد تاجیکان به مراتب از هر دو تداول برتر است. «سوختار»  واژه متداول در بخاراست. می بینید که چه تفاوتی در این میان وجود دارد. اولی عربی است، دومی غیرمنطقی است، چرا که مگر آتش هم  خودش را می سوزاند. و از چند جهت دیگر هم غیر منطقی است. پس « سوختار » از هر حیث جامع و کامل به نظر می رسد. همین اتفاق در این واژگان تاجیکی نیز رخ داده است: 

«شب کور» به جای «شب پرک بال چرمی» و «خفاش.

«حاجتخانه» به جای «تشناب» (wc)  و «دستشویی»

«صورتگیرک» به جای «کامره» و «دوربین عکاسی»

«موی لب» به جای «بروت» و «سبیل» 

و بسیار واژگان دیگر که در جای خود به آن ها می پردازیم.

ب)  با توجه به اقامت یک ساله ای که حقیر در شهر دوشنبه داشته ام. برایم جالب بوده است که تاجیکان در ترکیب سازی ها و اصطلاحات خود هر گاه به اجبار از کلمه ای عربی استفاده می کنند. واژه عربی به توسط واژه ای پارسی شکسته می شود. این جریان در ایران بلعکس است.به عنوان مثال ایرانیان به آسانی ترکیباتی چون افغان ها و حتی مثلا کردها را عربی می کنند و می گویند « افاغنه » و « اکردا » و نیز در ترکیب سازی های خود « کارخانه ها » ی فارسی را به « کارخانه جات » تبدیل می کنند. سبزیجات و میوه جات و ... از همین قسم است. همین جریان در ترکیب سازی زبان فارسی ایرانی بسیار تأثیر گذار بوده است. به عنوان مثال دوستان ایرانی «تمدیدکردن» و بسیار ترکیباتی از این گونه را به راحتی استفاده می کنند در حالی که تاجیکان به ندرت چنین شیوه ای دارند. در این موارد کاملا به واژگان پارسی دقت دارند و به جای مثلا «تمدید کردن» از ترکیب «دراز کردن» استفاده می کنند. چنانکه به خوبی به «مدرک تحصیلی» و حتی «شهادتنامه» می گویند « گواهینامه» کاملا اصیل و زیبا.

ج)  «ک» پسوند، که به آخر اسم یا صفتی افزوده می شود. بسیار در پروسه ترکیب سازی در میان تاجیکان مورد استفاده قرار می گیرد.به عنوان مثال «کرمک» به جای پیله ابریشم و «ریش تراشک» به جای پل ریش و تیغ ریش و «بلندگویک» به جای میکروفن و «نان خورک» به جای چاشت و نهار ظهر و یا «پاک کنک» به جای پنسل پاک و مداد پاک کن و بسیار از این نمونه ها که در جای خود به آن ها خواهیم پرداخت.

 د)  از دیگر مختصات زبان تاجیکان، توجه ویژه ای است که در این گویش به  حالات، مختصات، حرکات موسیقیایی، جوانب روحی و روانی واژه  و اخلاقیات اصیل (همان شرم و آزرم مولانا ابوالقاسم فردوسی) روا داشته می شود. به عنوان نمونه در کابل می گوییم « سنتراج » و در تهران می گویند « شورت » هر دو فرنگی هستند و اما در دوشنبه به همین کلمه می گویند« ازارچه تهپوش» و گاه به ازارچه و گاه به تهپوش قناعت می شود. هر دو بسیار زیبا و کامل است. به همین گونه است وقتی به جای رشوه می گویند « پاره » و به جای « خسیس » می گویند « گرسنه » و به جای ساکت و چپ می گویند « آرام » و بسیار جایگزینی های زبانی دیگر که به نوعی «شعبده بازی» در زبان به شمار می آید.

شعبده بازی را هم می گویند «مسخره بازی». دقیقا حرف من در همین نکته است. در چند سطر بالا از « شعبده بازی » استفاده کردم. مناسب هم بود . اما نمی توانم از « مسخره بازی» در همان مقام استفاده کنم . چرا که: «هر سخن جایی و هر نکته مقامی (مکانی) دارد»

  این مختصات و چند ویژگی دیگر از گویش تاجیکان در مباحث آتی بررسی خواهد شد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ مهر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: زبان فارسی

+ نقد کتاب همزبانی و بی‌زبانی (بخش سوم)

همایون نوری / سنبله 1384

تیر یک لحظه در آغوش کمان می باشد

نخست اتفاقی که در کتاب "همزبانی و بی زبانی" افتاده است، مقایسه در سطوح مختلف زبانی و گویشی ست. مقایسه ای دلسوزانه و گاه از سر عدم اطلاع و اشراف بر ریشه های زبان و گویش افغانستان. ایراد من بر این مقایسه دلسوزانه نیست، ایراد آنجاست که چگونه می توان از طرف ملت و فرهنگی آنهم یک تنه رأی صادر کرد. (مثل همان پیشنهاد بسیار خطرآفرین تغییر ماههای افغانی از مثلا سنبله به شهریور / ص 133.4 و فراوان پیشنهادات دیگر)محمد کاظم کاظمی که خود کودکی را در هرات گذرانده و نوجوانی را در کابل و جوانی را در ایران، مدت مدیدی ست چنان که خود می گوید از میهنش دور افتاده است. باید به او حق داد. چرا که دوری از هر موقعیت فرهنگی، موقعیت فرهنگی تازه ای می آورد. موقعیت فرهنگی او در گذشته هرات زمین بوده است و اکنون ایران زمین. هرات از بسیاری جهات در حوزه زبان و گویش، به زبان و گویش فارسی ایرانی نزدیک است این اصل را هم می توان در کتاب جناب کاظمی جست و نیز از ملاحظات دیگر نیز قابل تحلیل و توجیه است. کاظمی در صفحه28کتاب، واژگان متفاوت، در کابل، هرات و ایران را دسته بندی می کند و می نویسد:

 

" دسته اول. واژه هایی که در کابل متفاوت است، ولی در هرات، با تهران تشابه دارد نه با کابل. از این نوع واژگان بسیار است و من فقط چند نمونه را نقل می کنیم.

 

کابل                     هرات                               ایران

----------------------------------------------------------------

بادرنگ                      خیار                                  خیار

---------------------------------------------------------------

برنج                         پلو                                     پلو

---------------------------------------------------------------

بوره                         شکر                                شکر" ص 28

 

--حدود 85 فی صد کلمات در هرات و ایران مشابه است-----

 

در ادامه کاظمی، نقش رسانه ها را در این جریان موثر می داند و این سئوال را بر جا می گذارد که آیا جناب کاظمی این تشابهات را، حاصل همین حداقل چند دهه اخیر می داند که رسانه با تعریفی که جناب کاظمی از آن دارد، منظورشان بیشتر رادیو و تلویزیون و کتاب و مجله است. اما گمان نمی کنم این تشابهات در اثر دو سه دهه گذشته ایجاد شده باشد. نکته ای را که کاش جناب کاظمی عنوان می کرد.

می دانیم که هرات نزدیکترین شهر به ایران است. از دیرباز مرکز تبادلات تجاری و بازرگانی ایران و افغانستان بوده است.  اخیرا در صفحه ای ادبی از دوستان ایرانی گفتگویی می خواندم از "محمد علی سپانلو" شاعر ایرانی، در آن نقل شده بود که او خود در دوره ای مابین هرات و تهران در رفت و آمد بوده است و به امور بازرگانی مصروف بوده است.سپانلو در این گفتگو چنان با حسرت درباره هرات و فرهنگ افغانی سخن گفته است  گویی یک بار در عمرش به سالون بولینگ رفته است. افغانستان برای او نوستالوجی غریبی است . تمام حرف من هم حفظ همین نوستالوجی است. چرا باید کاری کنیم که با این مفاخر فرهنگی خود را در موضع ضعف قرار دهیم. بی جهت جناب کاظمی درباره آنها بحث کرده است که جلال الدین افغانی درست است یا جلال الدین ایرانی و اخوند خراسانی درست است یا آخوند هراتی. نمی دانم این بحث ها شاید در مراجع آکادمیک ایران درس داده می شود که جناب کاظمی خود را به این امر مجبور ساخته است. شاید. باز اگر چنین باشد، هیچ به صلاح فرهنگ ما نیست که بر سر چنین حرفهایی وقت صرف کنیم.

 

" تو  افغانی و خراسانی هستی، از بالا به پایین نگاه کن نه بلعکس" (7)

 

تجارت و بازرگانی ایران و افغانستان از دیر باز در شهر هرات پایگاه داشته است و حتی به یاد دارم که در کابل و نه در هرات، پدرکلانم از سفرهایش به ایران بسیار گفته است. پدرم نیز که خود از علاقه مندان به کتب و نشرات ایرانی بود تا آن اندازه پیشرفت کرده بود که نام اغلب خیابان های تهران را می دانست. پس باید بگویم که رسانه ها هیچ نقشی در این جریان نداشته اند. بل نیاز حاصله از داد و ستد های تجاری عامل اصلی است. رسانه ها نه تنها در این جریان نقشی نداشته اند بل در گسترش زبان فارسی نیز نقش چندان عمیقی نخواهند داشت چرا که هنوز که هنوز است، هیچ کدام از فرهیختگان جامعه و مردم ایران در مکالمات و نوشتار خود از واژگان به عنوان نمونه فرهنگستان زبان و ادب فارسی ایرانی و رسانه ها ی ایران استفاده نمی کنند. هیچ آدم قابل و عاقلی را نمی یابید که در نوشته و گفته اش به جای کمپیوتر بگوید رایانه، و به جای هلیکوپتر مثلا بگوید بالگرد و به جای سوبسید بگوید یارانه. نمونه اش زبان شناس ایرانی است. داکتر محمد رضا باطنی در مقاله ای با عنوان زبان شناسی نوین، چنین می نویسد:

 

" ... غرض از این کار این است که برای کامپیوتر برنامه یا پروگرامی تهیه شود که بر اساس آن بتواند از یک زبان به زبان دیگر ترجمه کند..." (8)

 

جناب کاظمی به نقش رسانه اشاره کرده بودند و جالب توجه ایشان خواهد بود اگر بدانند باری اغلب زبان شناسان خبره ایرانی منتقدان درجه اول همین رسانه ها در ایران به شمار می آیند. باز از داکتر باطنی نقل می کنم. داکتر مقاله ای دارد به نام  رادیو تلویزیون، دو قیم زبان فارسی. می نویسد:

 

" بنابراین از لحاظ زبان شناسی هیچ دلیلی وجود ندارد که ما با سماجت بکوشیم تلفظ متداول کلمات عربی را در فارسی غلط بشماریم و سعی کنیم تلفظ آن ها را در زبان عربی الگوی گفتگوی خود قرار دهیم. .. اگر متصدیان اصرار داشته باشند ... نگارنده پیشنهاد می کند که مسئولان امر چند نفر کارشناس عرب از حجاز یا یمن استخدام کنند تا تلفظ گویندگان رادیو و تلویزیون را به طور کامل اصلاح کنند و در واقع سنگ تمام را در ترازو بگذارند_(9)

 

عجیب است. چگونه جناب کاظمی از این بدبینی عمومی نسبت به رسانه هایی از این دست مطلع بوده  و هستند آن وقت تا این حد و به وفور در کتابشان حسرت واژگان گویش و زبان فارسی ایرانی را خورده اند.(فصل یک زبان و دونام و بخش افتخارات فرهنگی کتاب کاظمی ناخواسته و از روی مشتبه شدن امر، از موضع ضعف و انفعال نوشته شده است. از صفحه 49 الی 92)

 من از جناب ایشان و شما خوانندگان گرامی استدعا می کنم این لینک را باز کنید. به تعبیر عزیزمان جناب شکراللهی، که خود ایرانی ست،

 

 " احمقانه ترین واژه های فرهنگستان زبان"

 

آیا دلتان رضا می دهد که همین واژگان را در امور روزمره خود به کار ببرید. بگذرد.

اصولا کار کاظمی در این کتاب، زبان شناسی تاریخی محسوب می شود، پس می باید به علل و رویدادهای تاریخی این مناطق اشاره می کردند که چرا در هرات و ایران به پلو می گویند پلو و در کابل می گویند: برنج.(10) در این زمینه بسیار مایلم که جناب فکرت مرحمت بفرمایند شرح مختصری از رویدادهای تاریخی و تأثیر روابط بازرگانی بر زبان این دو منطقه برایمان در وب خود و یا در قسمت نظرات این صفحه بنویسند .

در ادامه این بحث برآنیم که باری دیگر به نظریهء بازی بولینگ باز گردیم و بگوییم که چرا نباید با زبان چون این بازی برخورد کرد..

 

 

 

یک‌شنبه 13 شهریور

مستندات بخش سوم:

صفحات 129 الی 131

یک:

 گذشت که جناب کاظمی، در کتابش یک تنه از طرف ملتی رأی صادر کرده است. پیشنهاداتی که به عقیده حقیر ، بسیار خطرناک است. ایراد دیگری که بر کتاب جناب کاظمی وارد ساختیم، مقایسه های دلسوزانه و گاه از سر عدم اطلاع و اشراف بر ریشه ها و ارزش های زبان و گویش های افغانستان است. دو متن مورد بحث را از کتاب ایشان به صورت کامل می آورم که نگویند چرا فقط موارد مورد نیاز خود را آورده ام:

(موارد مورد نیاز ما اکسون های A.B.C.D است)

II

" البته در زبان مردم هزارستان‌، واژگانی می‌توان یافت که در فارسی رایج در کابل یا هرات یا شهرهای ایران‌، دیده نمی‌شود، ولی این‌ها غالباً از زبان‌های دیگر، به ویژه ترکی و مغولی وارد شده‌اند.

A

با این‌همه‌، بعضی دوستان می‌کوشند با محلّی کردن شدید زبان‌، در آثار ادبی خویش‌، این باور را که هزارگی چیزی غیر از دری است‌، تقویت کنند. نکتة جالب دیگر، این است که بر خلاف انتظار، در میان نویسندگان مهاجر ساکن در ایران‌، این بومی‌گرایی‌، به شکل شدیدتری دیده می‌شود، حتّی آنانی که کشور خود را درک نکرده‌اند. این دقیقاً یک واکنش است در مقابل احساس بی‌هویتی‌ای که به این نسل مهاجر دست داده‌است‌. اینان از یک سو نگران اینند که در افغانستان‌، بیش‌ازحد ایرانی‌زده وانمود شوند و می‌کوشند بدین‌گونه از خویش رفع اتهام کنند و از یک سو می‌خواهند در مقابل دوستان ایرانی‌ای که هویّت فرهنگی آنان را جدّی نگرفته‌اند، سربلندی‌ای داشته‌باشند. من در نثر نویسندگان داخل افغانستان مثل اعظم رهنورد زریاب‌، سپوژمی زریاب‌، اکرم عثمان‌، حسین فخری و قادر مرادی آن مایه از بومی‌گرایی و کاربرد لهجه‌ای زبان را نمی‌بینم که در نثر محمدجواد خاوری‌، علی پیام‌، سید حسین فاطمی‌، سید میرزاحسین بلخی و بعضی دیگر از نویسندگان سرشناس مهاجر در ایران می‌بینم‌.

 

در این اکسون جناب کاظمی به نویسندگان هزاره ایراد می گیرد که چرا سعی می کنید به زبان محلی خود بنویسید و حال که می نویسید چرا از اصطلاحات غلیظ بومی خود استفاده می کنید. من از جناب ایشان متحیرم که چه طور بومی گرایی دوستان هزاره را که انصافا خوب هم می نویسند. حمل بر بی هویتی این عزیزان کرده اند. آیا حقیقتا وقتی یک نویسنده یا شاعر هزاره متنی را به گویش منطقه خود می نویسد. قصد رفع اتهام از خود و یا احراز سربلندی نسبت به دوستان ایرانی یی را دارد که به تعبیر جناب کاظمی آنها را جدی نگرفته اند. فرمایشات غریبی است. مثل این است که بنده به عنوان یک افغانی در ضیافت شام ژاک شیراک با چپن و دستار بروم (این قسمتش خوب است ) و نسوار هم بکشم و تف دانی هم طلب کنم. حقیر حداقل یک نمونه از داستانهای جناب علی پیام و دو داستان از جناب محمد جواد خاوری و یک داستان از نویسنده دیگری به نام واعظی یا شجاعی را با همین حال و هوا خوانده ام و گمان نمی کنم این عزیزان با نوشتن به تعبیر شما نت بومی خود در پی رفع اتهام بوده باشند. خلاصه بگویم رد یا تردید در این بومی گرایی بحثی ست که در آینده به آن خواهم پرداخت. نبود آن می تواند درست همان اهدافی را محقق کند که جناب کاظمی در کتابشان به دنبال آنند. ایشان می خواهند زبانی زیبا و نیرومند داشته باشیم و این زبان به گونه ای باشد که دوستان ایرانی ما هم با آن مشکلی نداشته باشند، یا راحت تر بگویم به دنبال زبانی هستند زیبا و نیرومند و تعریفاتی که از زیبایی و نیرومندی زبان در کتاب ایشان آمده است درست نقطه مقابل آن چیزی است که فرهنگ ما طالب آن است. جناب کاظمی بسیار خوب است که حضرتعالی با گویش تخاری و بدخشانی و حتی تاجیکی آشنایی ندارید باید بگویم، اگر این پیشنهادات جناب شما روزی در این صفحات نیز جاری شود باید مرگ فرهنگ و زبان و گویش هایمان را اعلام کنیم.

 

من در جایی دیگر در این باره مفصّل‌تر بحث کرده‌ام و در این‌مقام‌، فقط بدین اشاره می‌کنم که زیبایی و رسایی یک لهجه‌، فقط در شنیدن از راه گوش است که حس می‌شود و آنگاه که همان لهجه را بر کاغذ پیاده کنیم‌، تا حدّ زیادی به دریافت درست متن‌، آسیب زده‌ایم‌. وقتی متن را به حروف فونتیک برگردانیم‌، دیگر جاذبة متن برای خواننده به حدّاقل می‌رسد، هرچند اکنون متن را دقیق‌تر می‌یابد. نت‌نویسی‌، روشی است دقیق و علمی برای حفظ یک قطعة موسیقی بر روی کاغذ، ولی به راستی تا چه مایه با خواندن یک نت‌، می‌توان از آن قطعة موسیقی لذت برد؟

B

 چرا ما برای نشان‌دادن تمایز زبان و لهجة خویش‌، خواندن متن را برای خواننده به کاری شاق و نفس‌گیر بدل کنیم‌، آن هم متنی ادبی که باید خواننده را بر سر شوق بیاورد؟

 

این هم بحثی دیگر، جناب کاظمی می فرمایند که بومی نویسی این عزیزان، برای خواننده کاری شاق و نفس گیر است. نمی دانم کدام خواننده را می گویند؟ (امیدوارم خواننده ایرانی را مورد نظر نداشته باشند. که اگر در ایران خواننده ای وجود داشت شمارگان کتاب در ایران به500 نسخه نمی رسید )یعنی جناب کاظمی، شما خودتان هم وقتی این نوشته ها را می خوانید کاری شاق انجام می دهید یا با تمام وجود به بخشی از فرهنگ و گویش کشورتان خیره می شوید. حقیر به شخصه از خواندن این متون (چه هزاره چه پشتو و ...)جانی تازه می گیرم. این متون برای من مثل کارگردانی و دایرکتری در نمایشو تآتر است به قصد بهتر کار کردن در سینما. در غرب وقتی شاعران و نویسندگان دچار کمبود نفس می شوند به شیکسپیر و متون کهن تر رو می آورند و ما هم که نفس کم می آوریم به همین متون بایدمراجعه کنیم نه به متون دیگران. درک این متون که از درک ابوالمعانی و حتی خاقانی و بسیار شاعران دیگر سخت تر نیست ؟

 

 من پاره‌ای از افسانة خوردکگ نادو از م‌. کوهدامنی را نقل می‌کنم تا منظورم را عینی‌تر بیان کرده‌باشم‌.

«ئی بچه پادشا، یِد دَ غم ازی نموشه‌، پُرته موکونه‌. سرای بام خوپرته موکونه‌، موگه چوبه خشک شونه بوره‌. ئی بچه پادشا که از دنیا بی‌خبره‌. ئی پادشا یگ امی بچه ره داشته بود، یکدانه بوده‌. ئی پادشاه ناری ازی ره سر در می‌یشته بوده که یخ شوه‌، ئی بخوره‌. نازدانه بوده‌. ئی خوردکگ نادو قلف ازی کنده ره واز موکو دوده‌، نرم امو ناری ره گَی یک‌، گی نیم شی ره مو خوردو ده‌. ئی بچه پادشا ایرو مو منده‌. سر ازی کنیزون خو قار موشوده که «ناری مره شمو مو خورید همیشه ئی کاسه مه یِله‌یه‌.» مُدا، خود ازی بچه‌پادشا گیته موکونه‌. گیته موکونه که امی کنده یک را واز شد، یک دست بور شد، امو کاسه ره کش کد دَ پیش خو.»

C

بسیار سخت است به این ترتیب‌، به یک فارسی‌زبان غیرافغانستانی که با گویش هزارگی آشنایی ندارد، بقبولانیم که به راستی این متن فارسی است‌، مگر این که کلمه به کلمه شرح دهیم که مثلاً نموشه همان نمی‌شود است و پُرته همان پرتاب و موکونه همان می‌کند... و با این وصف‌، از این دوستان انتظار داریم که ما را همزبان خویش بدانند و سهیم در افتخاراتی که به‌نام خویش کرده‌اند؟

مسلماً از این روند، بیشترین آسیب را خود ما می‌بینیم و بدین ترتیب‌، مردمی که کهن‌ترین واژه‌های فارسی را با اصالت تمام حفظ کرده‌اند، خود را به دست خود از دایرة فارسی‌زبانان خارج خواهند کرد و از همة چیزهایی که بدین ترتیب می‌توانند بدان ببالند، محروم خواهندشد.

 

در این بخش خود تاکید کرده اند که منظورشان خواننده ایرانی است . چند روز پیش یکی از دوستان ایرانی و مشهدی ما البومی از استاد محمدرضا شجریان را به حقیر هدیه کرد و گفت تمام کارهای ایشان در این سی دی است.به اتفاق این دوست مشهدی به قطعه هایی از این البوم گوش می دادیم که تا رسید به قطعه ای که استاد در آن شعری مشهدی را می خواند. من اول متوجه نشدم از جناب شهیدی خواستم تا این شعر را برایم بنویسد. او هم فقط یک بیت از این شعر را نوشت و قول داد در فرصتی مناسب کل شعر برایم بیاورد، این طور شروع می شود:

 

یرگه عشق مو و تو دره بالا میگیره

ذره ذره دره عشقت تو دلم جا میگیره.

 

اگر اشکالی در نوشتن این بیت که جناب شهیدی نام شاعرش (اگر دوستان می دانند چه خوب است که مرقوم بفرمایند)را نمی دانست وجود دارد از من ندانید. به خانه که رسیدم بارها این تصبنیف را شنیدم و لذت بردم. هرچند که این قطعه از لحاظ کیفی چندان مناسب نبود. من این سئوال را دارم. اگر شاعران ونویسندگانی در مشهد به همین بومی گرایی ادامه دهند آیا به راستی به خاطر سربلندی شاعران مشهدی دربرابر مثلا شاعران تهرانی ست و تا آنجا که از جناب شهیدی شنیده ام تقریبا نسل چنین شاعرانی در مشهد منقرض شده است. اگر گفته جناب شهیدی درست باشد. هم اینک به هم میهنان عزیزم نوید می دهم که روزی و نه چندان دور (به قول جناب کاظمی طی دو یا سه دهه) نسل لندی سرایان پشتو و دوبیتی گویان هزاره نیز منقرض خواهد شد.صرفا به خاطر پیشنهادهایی از این گونه که خواندید.

 

حالی کی باید بدی، قومو از مشکل نیجات

کی موری هزاره جات، کی موری هزاره جات

 

 دیگر شاعری نخواهیم داشت چنین ترانه هایی بسراید و طبیعتا آوازخوانانی نخواهیم داشت که چنیتن ترانه هایی را با این زیبایی بخوانند. از ما گفتن بود. 

 

ما اگر خویش را یک فارسی‌زبان‌، با همة وسعت معنایی این کلمه بنامیم‌، می‌توانیم از حافظ و فردوسی گرفته تا مولانا و بیدل را ازآن خود بدانیم‌. با اسم دری هم می‌توان در این افتخارات سهیم شد، ولی با تلقّی‌ای که در ایران از دری وجود دارد، دست ما در حوزة جغرافیایی ایران‌، بسیار باز نیست و ما محرومیتی خودخواسته را بر خود تحمیل کرده‌ایم‌. اگر خود را همانند دوستان تاجیکستانی خویش‌، به زبان تاجیکی محدود کنیم‌، آنگاه کار سخت‌تر می‌شود. ما می‌مانیم و تاجیکستان و به همین ترتیب اگر دم از زبان هزارگی بزنیم و چنین وانمود کنیم که این هزارگی‌، چیزی غیر از فارسی است‌، آنگاه این دایره بسیار محدود می‌شود.

با این وصف‌، روشن است که بیرون‌بردن گویش هزارگی از دایرة زبان فارسی‌، از سوی‌ِ هرکس باشد، این گویش را مهجورتر خواهدکرد و راه دادوستد آن با گویش‌های دیگر را خواهد بست‌. گیرم که این کار، یک هویّت محلّی به آن ببخشد، آن را از یک هویّت منطقه‌ای و حتّی جهانی که همانا زبان فارسی باشد محروم خواهدساخت‌. البته دیگر فارسی‌زبانان نیز از این قضیه آسیب می‌بینند، چون بدین ترتیب‌، یکی از گویش‌های زیبا، اصیل و کهن خویش را از دست خواهند داد. فردا ممکن است لهجة پنجشیری یا بدخشانی از پیکرة زبان فارسی جدا شود و پس فردا هراتی‌، چون این بومی‌گرایی فقط مختص مناطق مرکزی نیست‌، دیگران هم کمابیش از آن بهره‌ای دارند، و اگر چندان به چشم نمی‌زند، ناشی از این است که لهجه‌هایشان غلظت لهجة هزارگی را ندارد.

D

صاحبان گویش‌های محلّی ما می‌توانند به جای خارج‌کردن این گویش‌ها از دایرة زبان فارسی‌، یک کار بسیار مفید و سازندة دیگر بکنند و آن‌، ایجاد یک هویت ادبی و رسمی برای این گویش‌هاست‌. یعنی به جای افزودن به غلظت لهجه‌، واژگان محلّی خویش را به شکل رسمی و ادبی وارد آثار ادبی خویش سازند. یک شاعر یا نویسندة هزاره به راحتی می‌تواند بیل هزارگی را به صورت بهل در اثر خودش به کار ببرد. بدین ترتیب‌، این بیل از انحصار بدر می‌آید و عمومیت می‌یابد. چنین کاری‌، هم به نفع کلیّت زبان فارسی است و هم به دیگر اهالی زبان گوشزد می‌کند که این لهجه چه چیزهای اصیل و کهنی در خود دارد.

 

این پیشنهاد های جناب کاظمی جای تعجب دارد، در پاریس آکادمی و دانشکده ای وجود دارد به نام آکادمی زبان های خارجی، به مدیریت پرفیسر ریشارد بوایس، در اساسنامه این آکادمی آمده است که تحقیق، آموزش و حفظ زبان ها و گویش های رو به انقراض از اهداف این آکادمی به شمار می آید. اخیرا دانشجویی فرانسوی را دیدم که با راهنمایی داکتر موباره با حقیر تماس گرفته بود تا درباره سه گویش و زبان دری، پشتو و هزاره با حقیر مشورت کند. آقای ایمانوئل دن، که دری را به خوبی حرف می زند. او که سفری هم به صفحات افغانستان داشته است، به شدت در پی این نکته بود که چه خصوصیاتی در این سه گونه زبانی وجود دارد که تحقیقات او را معنی بخشد. گفتم:

" یک: دری همان پارسی اصیل آریایی ست. با همان مختصات و با همان واک ها و حرکات موسیقیایی رو به صعود و معنوی. با  اندک تغییرات...

دو: زبان پشتو گونه و ترکیبی از اردو  و دری است که از دیرباز در افغانستان رواج داشته و می توانید بسیاری از روحیات و خصوصیات روحی و معنوی ما را در این زبان پیدا کنید...

سه: گویش هزاره، گونه ای از زبان دری است که گاه می توان تاریخ یک ملت را با آن روایت کرد...

تنها حرف درستی که در تمام عمرم از کسی در این باب شنیدم از او بود.گفت:

 

پس بی راه نیست که پر از قصه و روایت است.

 

به نظرم باید حق را به ایمانوئل بدهیم. این گویش با همین مختصات است که زبانی برای روایت است. وقتی مادران و پدران هزاره ما برای فرزندانشان با آب و تاب چنین قصه هایی بگویند این گویش از دایره زبان فارسی طرد نمی شود و درست هم این است که مادران و حتی نویسندگان وشاعران هزاره با همان غلظت چاروق / چاغ / چاکَن / چُب / چپاگ / چغیل / چقور / چقَق خود را         ستفاده کنند. بهل نگویند و همان بیل را با زیبایی تمام ادا کنند و حتی  بنویسند.

 

 این شبیه همان کاری است که شاعران و نویسندگان خراسانی همچون اخوان ثالث‌، شفیعی کدکنی و محمود دولت‌آبادی با گویش خراسان کردند و بسیار واژگانی را که در اثر غلظت لهجة مشهد و نیشابور و سبزار رنگی کاملاً محلّی یافته بود، به زبان ادبی کشور شناساندند. اینان به‌راستی دلبستة زبان محلّی خویش بودند، ولی این دلبستگی را در شکل سازنده‌اش به کار بردند، نه به صورت شعر و داستان محلّی و با لهجه‌ای غلیظ و غیرقابل فهم‌، نوشتن‌."

صفحات 129 الی 131

 

این هم مقایسه ای دیگر. درباره این مقایسه درجای دیگری حرف خواهیم زد.

 

 

 

دوشنبه 14 شهریور

مستندات بخش سوم:

صفحات 136 ای 137

 

 

دو:

 

با آنچه جناب کاظمی در این بخش نوشته است مشکلی ندارم تنها مایلم بیش از آن چیزی که جناب ایشان در کتابی که می باید به مسئله زبان در افغانستان و ایران می پرداخت، به زبان پشتو بپردازم.

 

III

تعامل ما با زبان پشتو:

"این‌، یکی دیگر از امکاناتی است که خواسته یا ناخواسته برای ما فارسی‌زبانان افغانستان وجود داشته‌است‌. پشتو زبانی است که می‌تواند یک همزیستی بسیار سالم با زبان فارسی داشته‌باشد. ما با برادران پشتون خویش هموطنیم و مراودات اجتماعی‌ای داریم که لاجرم یک دادوستد زبانی را در پی خواهد داشت‌. دریغ که تعامل میان فارسی و پشتو، همواره در هاله‌ای از عوامل جنبی سیاسی و غیرسیاسی گم شده و در نهایت‌، شرایط به شکلی پیش آمده که دادوستد با این زبان را برای فارسی‌زبانان ناگوار کرده‌است‌. من به این عوامل سیاسی و کدورت‌های ناشی از آن‌، کاری ندارم‌. فقط این را می‌توانم گفت که اگر پشتو از مسیری غیر از حاکمیت ـ مثلاً از مسیر ادبیات ـ با فارسی وارد تعامل می‌شد و دادوستد میان این دو زبان‌، می‌توانست اختیاری و بر اساس نیازهای طبیعی زبان‌ها باشد، چه بسا که زبان فارسی می‌توانست در موارد لزوم از پشتو نیز بهره‌های سالمی ببرد.

 کاش جناب کاظمی در کتابشان به ریشه های زبان ها و گویش های بیست و چهارگانه افغانستان، به زبان گویش های هزاره و پشتو و حداقل زبان مناطق تاجیک و ازبک نشین اشاره هایی می کردند. اما متأسفانه جناب کاظمی کلام مختصر کرده اند. در کل کتاب ایشان شاید چهار ، پنج صفحه بیشتر درباره این زبان نوشته نشده باشد.

گذشت که گفتیم زبان پشتو، زبانی مرکب از اردو (هند و اروپایی) و دری (آریایی) است. ناچارم حرفم را به شکل دیگری بگویم . از دیر باز در غرب به ویژه در اروپا تحقیقات گسترده ای پیرامون این زبان صورت گرفته است. ارجح ترین کسانی که درباره این زبان بحث و تحقیق کرده اند عبارتند از :

گیورک مرگنستیرن، ارنست ترومپ، مولر، داکتر هانری، جیمز دارمستتر، و اشپیگل. در آغاز همه این نام ها، ارنست ترومپ به سال 1873 عیسوی، اعلام داشت که زبان پشتو، زبانی برآمده از سنسکریت است. او طی رساله ای ریشه های زبان پشتو را در زبان هند باستان جسته بود. اما هرکس پس از او به میدان پژوهش آمد به این نتیجه می رسید که پشتو زبانی مابین هندی و آریایی است. چندی بعد نظریات ترومپ با انتقادات تندی از سوی داکتر جیمز دارمستتر مواجه شد. دارمستتر، ترومپ را متهم به بی سوادی در ریشه یابی زبانی و درک و دریافت زبان پشتو کرد و رآی داد که پشتو زبانی آریایی است که از زبان هندی متأثر شده است. این نظریه تا کنون از سوی کسی رد نشده است. دارمستتر، گفت که پشتو زیر مجمومه زبان هندی نیست بل مسقیما از زبان اوستا برآمده و با دلایل قاطعی ثابت کرد که خصوصیات زبانی و آوایی پشتو و حتی صرف ونحو و ریشه شناسی مقوم فرضیه های اویند. پس از او  مرگنستیرن، نظر داد که طبق نظریه دارمستتر، زبان پشتو یک زبان آریایی و متأثر از هند و اروپایی است. این نظریه هم اکنون در أکادمی زبان های خارجی فرانسه مورد بررسی و پژوهش است. تحقیقات جامع این پژوهشگران نشان می دهد که اغلب واژگان زبان پشتو از ریسه هایی آریایی و اوستایی برخوردارند و تردیدی ندارم که زبان فعلی پشتو را به صورت اردو _دری و یا آریایی _ هند و اروپایی، بهتر بتوان تعریف کرد. اگز اشتباه می کنم استدعا دارم دوستان نقطه نظراتشان را یادآور شوند. شاید من نباید از این اصطلاح استفاده کنم . به هر جهت همین ترکیب مفصل مورد نظر من بوده است. (11)

بگذریم، جناب کاظمی در سندی که در فوق آمده است می گویند :

  اگر پشتو از مسیری غیر از حاکمیت ـ مثلاً از مسیر ادبیات ـ با فارسی وارد تعامل می‌شد و دادوستد میان این دو زبان‌، می‌توانست اختیاری و بر اساس نیازهای طبیعی زبان‌ها باشد، چه بسا که زبان فارسی می‌توانست در موارد لزوم از پشتو نیز بهره‌های سالمی ببرد.

 فرمایش جناب ایشان بسیار متین است. متأسفانه این بدنگری و بدبینی در کشور ما به چشم می خورد و چه خوبتر بود اگر جناب کاظمی که به اصل این داد و ستدها اشاره کرده اند نمونه های جامعی از این داد وستدها را می آوردند. این مسئله می توانست. یکی از نقاط قوت این کتاب به شمار آید.

اگر جناب کاظمی به ریشه می رفتند و درباره به عنوان مثال:

 روغتون (بیمارستان‌)، دَرْمَلْتون (داروخانه‌)، ثانگه (شعبه‌) و دگروال، بیش از این شرح می دادند. این کتاب ارزش بیشتری داشت. البته این ریشه شناسی در بخش گویش هزاره نیز احساس می شود و قرار نیست که از نگارنده انتظار داشته باشیم زبان مغولی و ترکی هم بداند ولی دانستن در حوزه ای که مورد مطالعه ماست همواره سفارش شده است و هیچ ایرادی نداشت اگر جناب کاظمی نیز برای تحقیق بر روی زبان های اوستایی، مغولی، سغدی و زبان های  دیگری که مورد نیاز بحث ایشان بود به آموختن کلی این زبان ها رو می آوردند. این تصمیمات در ممالک جهان سوم به سختی گرفته می شود. اما در غرب حکایت کاملا وارونه است. اگر کسی هم اینک و در سن 40 سالگی بخواهد طبق مواد درسی و یا علایق خود زبان عربی و فارسی را بیاموزد از همان لحظه شروع به کار کرده است و جالب است که بسیاری از شرق شناسان در اروپا از سنین بالا به آموختن زبانهای ما روی آورده اند. به عنوان نمونه هانری کوربن و هنری ماسه ، هر دو زبان فارسی را کم و بیش حرف می زدند و می نوشتند و می دانید که چه خدماتی داشته اند.

 به هر حال‌، امروز واژگانی از پشتو وارد زبان فارسی افغانستان شده‌اند و پرهیز از آن‌ها نیز در این شرایط نه ممکن است و نه به صلاح‌. ولی در این نیز تردیدی نمی‌توان داشت که در بسیاری موارد، در زبان فارسی معادل‌های بهتری برای این واژگان وجود داشت‌. از آن سوی نیز پشتو کلمات بسیاری را از فارسی وام گرفته‌است ولی تفاوت کار در این است که آنچه پشتو از فارسی گرفته طبیعی و بر اساس ضرورت بوده و آنچه فارسی وام گرفته‌، شکل رسمی و اداری داشته‌است‌. من این تعامل را بسیار سالم و نیکو نمی‌بینم و تصوّر می‌کنم شکل‌های بهتری نیز برای آن وجودداشت‌، که تفصیلش در این مقام نه به صلاح است و نه در حوزة تخصص نگارنده‌. به هر حال‌، من بیشتر دوست می‌دارم پشتو را در هیأت این لندی‌های زیبا مشاهده کنم تا در هیأت یک سلسله اصطلاحات جبری نظامی و اداری‌:

گل می په لاس درته ولار یم‌

یا گل می واخله یا رخصت راکره چه زمه‌

یار می هندو زه مسلمان یم‌

د یار دپاره دَرَمسال جارو کومه‌

 

در این لندی، و لندی های دیگر چند نکته وجود دارد:

الف) خط عربی، صرف و نحو زبان آریایی، افعال، حروف اضافه، اسماء، صفات و بسیار خصوصیات زبانی دیگری که کاش به صورت گسترده تری در کتاب جناب کاظمی مورد تحقیق قرار می گرفت.

 

ب) زبان پشتو، زبانی جذاب و زیبا است. در بطن این زبان زندگی کرده ایم و می توان گفت تمام ما به شکلی از این زبان خاطره داریم و گاه که دلمان می گیرد مایلیم تراته ای پشتو را با صدای آوازخوانان نامی خود بشنویم. همین نکته می توانست جناب کاظمی را بر آن دارد تا درباره ریشه های این زبان و نحوه تعامل زبان دری و پشتو بیش از این بحث کنند.

 

ج) هیچ نباید از یادمان برود که بخش قابل توجهی از فرهنگ ما به این زبان تکلم می کنند. حقیقتا چه ایرادی دارد اگر ما همچنان به دانشگاه بگوییم پهنتون و الی آخر. آیا درباره این فکر نکرده ایم که همین مسئله خود می تواند بر ابعاد زبان دری از سویی و زبان پشتو از دیگر سو بیفزاید. ما خواسته یا نا خواسته با این زبان زندگی کرده ایم و چه خوب است که بپذیریم که زبان پشتو نه تنها می تواند بخشی از ذهن ما باشد بلکه می توانیم در ترکیب سازی های آینده خود، به خوبی از امکانات این زبان سود ببریم.

 

این را هم فراموش نکنیم که بر خلاف تصوّر غالب‌، میزان واژگان دخیل از زبان پشتو در زبان رایج افغانستان بسیار اندک است و صرفاً به چند اصطلاح اداری یا نظامی محدود می‌شود. درست است که در رسمیات کشور، کلماتی چون روغتون (بیمارستان‌)، دَرْمَلْتون (داروخانه‌)، ثانگه (شعبه‌) و دگروال (سرهنگ‌) دیده می‌شود، ولی این‌ها وارد زبان فارسی رایج در این کشور نشده‌اند، یعنی کمتر فارسی‌زبانی است که در محاورة خویش روغتون و درملتون را به کار برد. با این وصف‌، چالش بسیار بر سر این قضیه و ارتباط دادن مستقیم ضعف زبان فارسی به حاکمیت پشتون کشور، کمی بیجا به نظر می‌آید و ناشی از تعصبات رایج در کشور ما."

صفحات 136 ای 137

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ مهر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: زبان فارسی

+ امروز با بيدل (صد و سه)

بي نشانم، ليك بالي از زبانها مي‌زنم
اي خوش آن عنقا كه ساز نام نتوانست كرد (ص 667)

عنقا پرنده‌اي است بي‌نشان كه از دسترس همه بيرون است. امّا با اين همه شاعر عقيده دارد كه همين عنقا نيز نتوانسته است از دست «نام» بگريزد، چون اگر نشاني ندارد، نامش در ميان آدميان برجاست. و اين سخن بسيار نزديك است به آنچه ابوطالب كليم مي‌گويد

در كيش ما تجرد عنقا تمام نيست
در بند نام ماند اگر از نشان گذشت

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ مهر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی:

+ در حاشیه «قند پارسی»

این حاشیه به واقع بخشی جنبی گزارش قند پارسی است که به دلیل عدم سنخیت با آن از لحاظ طرز نگارش، مستقلا درج می‌شود.

گردانندة برنامه‌، سیدعلی عطایی بود که انصافاً خوب جلسه را اداره کرد، هرچند گهگاه نکته‌هایی را از یاد می‌برد و بسیار هم «بیوگرافی‌» می‌گفت‌، تا جایی که مرا وادار کرد طی یادداشتی به او یادآوری کنم که ما در «قند پارسی‌» هستیم و نه البته «قند انگلیسی‌» و در زبان ما، «زندگی‌نامه‌» بهتر از «بیوگرافی‌» است‌.

و باز شاید در راستای همین انگلیسی‌شدن قند بود که یکی از دوستان‌، در بیوگرافی (یا همان زندگینامه‌)اش‌، تاریخ تولد خود را به حساب میلادی نوشته بود.

عطایی از کسانی که زندگینامه‌شان را نداشته‌، پاره‌ای از شعر یا داستانشان را می‌خواند و البته متن این شعرها و داستانها، که در اختیار او نهاده شده بود، گاهی غلط بود و ما به این نتیجة ناگزیر می‌رسیدیم که پس ناسخان و کاتبان دیوان حافظ و دیگر قدما هم آن‌قدرها در غلطنگاری مقصر نبوده‌اند، در آن عصر کتابت و استنساخ‌; وقتی که در عصر رایانه و ارتباطات هم چنین غلطهایی حتی در حضور شاعر روی می‌دهد.

و شاید به همین ملاحظه بود که رحیمه میرزایی از غلطخوانده‌شدن شعرش برآشفت و ضمن انتقادی مکرّر از عطایی‌، بر آن شد که علاوه بر شعر مقرّر، آن شعری را که عطایی پاره‌اش را غلط خوانده بود، خود به طور کامل بخواند. ولی جالب این بود که خود شاعر بخشی از شعر را بیخی از یاد برد و ما شاید به این نتیجه رسیدیم که وقتی آدم این‌قدر نسبت به متن شعرش سخت‌گیر باشد، ممکن است به مصیبتی بزرگ‌تر از آن یعنی فراموش کردن آن شعر گرفتار آید.

یکی از شیرینی‌های این همایشها، نشست‌های جانبی و خودمانی و گفت‌وگوها و شعرسرایی‌هایی است که در طول مسیر رخ می‌دهد. این‌، یکی از ثمرات و برکات این برنامه‌هاست‌. بدین گونه انس و الفتی در میان شاعران پدید می‌آید که مایة بسیار حرکتها و برکتها در آینده می‌شود. این برنامه هم از فیض این برنامه‌ها بی‌بهره نبود. در مسیر مشهد تا تهران‌، در اتوبوسی که به انتقال مهمانان مشهد اختصاص داده شده بود، باز هم صحبتهای دوستانه بود و مشاعره‌ای که تا ساعتها دوام کرد و یکی از مشاعره‌های بسیار جدّی تاریخ ادبیات فارسی بود (البته آن مقدار ادبیات فارسی که در آن اتوبوس حضور داشت‌.) در این مشاعره در نهایت من (محمدکاظم کاظمی‌) که در آخر کار، تنها مانده بودم با مقاومتی کم‌نظیر، سه مشت محکم بر دهان طرف مقابل کوبیدم‌، یعنی سه بار آنها را بند انداختم‌. (البته یادآوری می‌شود که خود نیز چهار مشت محکم از طرف مقابل دریافت کردم‌، آن هم مشت سیدابوطالب مظفری که از شاعران سنگین‌وزن ماست‌.)

اما در این اتوبوس‌، بنا بر عادت و سنت چنین سفرهایی‌، یک شعر طنز هم سروده شد، در وصف حسین حیدربیگی که پیگیری امور مهمانان مشهد را برعهده داشت و به راستی برای تهیة نامه تردد و دیگر امکانات سفر، بسیار زحمتها کشید. پس ما هم ناسپاسی نکردیم و در غزلی به طنز، او را سخت فرومالیدیم‌، از نوع نمک خوردن و نمکدان شکستن‌. خوب دیگر چه می‌شود کرد؟ لطف طنز، در انتقاد است و احسن شعر هم اکذب آن است‌. شنیده‌اید که شاعری دوست نزدیکش را به باد هجو گرفت‌، به این اعتبار که نام او در قافیه می‌گنجیده است‌؟ به هر حال‌، و با هر توجیهی‌، این شعر سروده شد و بزرگواری و حوصله‌مندی حیدربیگی نازنین هم ما را به این جسارتهای ادبی‌، گستاخ‌تر ساخت‌. خدا نگهدارش باد و ریاستش را همواره پایدار دارد، هرچند بعید می‌دانم با چنین نوازشی که از سوی ما یافت‌، دیگر حاضر به ریاست شود.

باز حیدربیگ مان امشب ریاست می‌کند

در لباس فقر، کار اهل دولت می‌کند

(توضیح‌: مصراع دوم با تغییری اندک از حافظ است‌. گویا حافظ نیز می‌دانسته است که روزی روزگاری حیدربیگی ریاست خواهدکرد.)

هر که را یزدان پاک از بهر کاری آفرید

او تصرف بی‌جهت در کار خلقت می‌کند

دستها در جیب پتلون برده مثل کاکه‌ها

بر سر راننده و شاگرد، هیبت می‌کند

(توضیح این که در طول سفر، اوقات‌تلخی‌هایی میان راننده و مسافران رخ داد که البته بیشتر حیدربیگی سپر بلا بود.)

با چنین اوصاف‌، اما باز موتروان ما

عنقریب او را کناری برده و لت می‌کند

در شگفتم در میان جمع منفی‌باف‌ها

از چه حیدربیگ هر دم کار مثبت می‌کند

دستمال کاغذی می‌آورد از بهر خلق‌

با چنین ایثار، ما را غرق خجلت می‌کند

سیب کرمی بهر یاران‌، موز عالی بهر خود

این چنین با دوستان خود عنایت می‌کند

آب سرد و نان گرم و جای خوب از آن اوست‌

واقعاً این مرد، بهر خلق خدمت می‌کند

آب را می‌نوشد و نان را به دندان می‌کند

راست می‌گوید که کار فوق طاقت می‌کند

یک ردیف از صندلی تنها نصیبش گشته است‌

حق به سوی اوست گر احساس زحمت می‌کند

دیگران مثل گدایان‌اند زانو در بغل‌

او به سان پادشاهان استراحت می‌کند

ما همه در خواب‌، اما این جناب آهستگک‌

دور از چشم همه‌، با مردمان چت می‌کند

(شعر به پایان رسیده بود که حیدربیگی گفت من بسیار کارها کرده‌ام و شما از همه کارهایم نگفته‌اید‌. پس لاجرم مظفری این بیت را به عنوان تکمله سرود و به شعر افزود، تا دیگر حیدربیگی باشد که از این حرفها بزند.)

گفت امشب کارهای دیگری هم کرده‌ام‌

ما چه می‌دانیم‌؟ حق با اوست‌. البت می‌کند

(توضیح این که «البت‌» یعنی «البته‌». یا شاید هم محرف «البد» باشد به معنی «لابد».)

و باز، برنامة خاطره‌انگیز دیگر، نشست خودمانی شاعران و نویسندگان بود در محل اقامت ما که تا پاسی از شب طول کشید و در نهایت هم با قرائت شعر بالا خاتمه یافت‌ و به این ترتیب، ما آن نوازش را در حق حیدربیگی عزیز به کمال رساندیم.

 

و امّا دوست دارم این «حاشیه‌» را با متنی کوتاه به پایان برم‌، که دربارة سیدابوطالب مظفری نوشته بودم و در خبرنامة جشنواره هم چاپ شد. این به واقع چکیدة سخنرانی‌ای است که حقیر در مراسم تجلیل از جناب مظفری ایراد کردم‌.

 آنچه خوبان همه دارند...

آدمهای استثنایی را معمولاً یک یا دو صفت بسیار برجسته‌، استثنایی نمی‌سازد; بلکه آنها را جمع‌شدن توأم یک سلسله صفات‌، استثنایی می‌سازد. به همین لحاظ، این آدمها نادر هستند، چون جمع‌شدن چند صفت نیکو در یک فرد، به ندرت اتفاق می‌افتد. یکی استعداد را دارد، دیگری اخلاص را، دیگری سخت‌کوشی‌را، دیگری خوش‌خویی را، دیگری چیز دیگری را. ولی سیدابوطالب مظفری ـ البته در مقایسه با اقران خویش ـ دارندة مجموعة وسیعی از این صفات نیکوست‌. قریحة شعری قوی‌، هوشمندی بالا، نوجویی‌، قدرت ابتکار، خلاقیت‌، اخلاص‌، تواضع‌، هدفمندی و بسیار صفات دیگر در این فرد جمع شده‌اند. به‌واقع مظفری از آن روی برجسته نیست که شاعر خوبی است یا روزنامه‌نگار موفقی است‌، بل از آن روی برجسته است که توانسته‌است جامع این کمالات و حسنات باشد.

نکتة جالب دیگر ـ که در شعر مظفری هم نمود دارد ـ جمع بعضی صفات به‌ظاهر متضاد است‌، همچون سنّت‌گرایی و تجددطلبی‌; تواضع و عزّت نفس‌; تیزهوشی و سادگی طبع‌; جنون شاعرانه و خردمندی عالمانه‌. و باز جالب است که این صفات متضاد، هر یک در جایی رخ نموده‌اند که شخصیت را کمال می‌بخشند. مثلاً او در روزنامه‌نگاری تیزهوش و موقعیت‌شناس و مدام در پی پیشرفت است‌، ولی در معاش‌اندیشی ساده‌طبع است و مدام در انتهای قافله‌. بسیاری کسان این موقعیت‌شناسی و سادگی توأم را دارند، ولی اولی را در زندگی شخصی و دومی را در محیط کار; و چنین است که آدمهایی غیرقابل تحمّل می‌شوند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: گزارش

+ بعد من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها

در همایش قند پارسی بودیم که خبری تلخ شنیدم. شنیدم که نجمه زارع درگذشته‌است و این خبر وقتی مرا تکان داد که به خاطرم آمد دو سه شعری که پیش از این، از او شنیده‌بودم و سخت به دلم نشسته بود آن شعرها و شاعرش را یکی از بهترین‌های نسل جوان شعر امروز دانسته بودم. و دریغ که اکنون این شاعر بسیار خوب در میان ما نیست. باری، من از او این قدر می‌دانم

 

نجمه زارع
متولد 1361
فوق دیپلم عمران
نفر اول کنگرة «زبان سادة عشق» تهران
نفر دوم کنگرة شعر عاشورایی
نفر سوم شاعران عاشورایی تهران
برگزیدة کنگرة شعر دفاع مقدس اهواز

و اینک شعری که از او در خاطر داشتم و به راستی که چقدر زنده، عینی، پراحساس و تأثیرگذار است این شعر.

خبر به دورترین نقطة جهان برسد
نخواست او به من خسته بی‌گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر،
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آن که دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد

رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطة جهان برسد

گلایه‌ای نکنی، بغض خویش را بخوری
که «هق هق» تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که... نه،‌ نفرین نمی‌کنم... نکند
به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد.

یادداشت. تا جایی که من خبر دارم، مجموعه شعر نجمه زارع با عنوان «یک سرنوشت سه‌حرفی» در انتشارات «پیشگامان توسعه» زیر چاپ است. دیگر این که شاعر گرامی جناب سیدمهدی موسوی هم در وبلاگش با نشانی زیر، دربارة درگذشت نجمه زارع مطلبی نوشته است و من هم اکنون خبر شدم.

bahal3.persianblog.ir

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ مهر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: یادبودها و درگذشتگان

+ قند پارسی در تهران

من امشب از همایش «قند پارسی‌» برگشتم‌، به‌واقع سومین گردهمایی از سلسلة همایشهای سالانة «قند پارسی‌» که از سوی خانة ادبیات افغانستان در تهران برگزار می‌شود و البته همایش پارسال به دلیل مضایق مالی و اداری برگزار نشد و امسال‌، بچه‌های خانة ادبیات‌، هر طور که بود باز هم چراغ این همایش را روشن کردند که خداوند اجرشان دهاد.

باری‌، این قند پارسی در این سالها، بزرگ‌ترین گردهمایی شاعران و نویسندگان افغانستان بوده‌است‌، تا جایی که من خبر دارم‌. یعنی بعد از مجامع شعر افغانستان که تا سال 1374 ادامه یافت‌، ما گردهمایی‌هایی با چنین وسعت از شاعران افغانستان نداشته‌ایم‌.

و امّا قند پارسی چند ویژگی دارد که حتی آن همایشها نیز نداشت‌. یکی این که مختص شعر نیست و ادبیات داستانی را هم شامل می‌شود. دیگر این که ویژة جوانان است و پیشکسوت‌ها در آن فقط به حیث مهمان و شنونده حضور دارند و فقط در اهدای جوایز و دیگر کارهای تشریفاتی سهم می‌گیرند. و دیگر این که این برنامه شکل رقابتی دارد و هر سال‌، شاعرانی و داستان‌نویسانی در آن‌، برنده و برگزیده می‌شوند. امسال‌، در شعر مقام اول را سیدالیاس علوی آورد و مقام دوم را وجیهه خدانظر و مقام سوم را زهرا حسین‌زاده‌. البته برگزیدگانی هم بودند و شرح این مقامات (یعنی مقام‌گرفتن‌ها) در وبلاگ ویژة این همایش آمده است و من نشانی‌اش را ذکر خواهم کرد. و بالاخره ویژگی دیگر همایش قند پارسی‌، این است که در آن در هر سال‌، از یکی از شاعران پیشکسوت یا نیمه پیشکسوت افغانستان که باری در پرورش این نسل جوان سهمی داشته است‌، تجلیل می‌شود; و امسال نوبت تجلیل از سید ابوطالب مظفری بود و چه بحق و چه نیکو.

برنامه طی دو روز برگزار شد و در آن‌، اگر اشتباه نکنم‌، حدود پنجاه شاعر و داستان‌نویس افغان حضور داشتند که بیشترشان از نسل جوان بودند و البته مهمانانی از شاعران جوان ایران هم داشتیم‌، همچون علی داوودی و علی‌محمد مؤدب و راضیه رجایی و زهرا محدثی و مهریه جهانگیر.

عمده برنامه به شعرخوانی و داستان‌خوانی اختصاص داشت و یگان سخنرانی و اجرای موسیقی هم که به طور طبیعی در کنار آن بود، از جمله سخنرانی آقای دکتر محمدخانی رئیس شورای گسترش زبان فارسی و آقای دکتر موسوی از مسئولان وزارت امور خارجة ایران و آقای تخاری وابستة فرهنگی سفارت افغانستان در ایران که پیام مشاور رئیس جمهور افغانستان‌، دکتر رنگین دادفر سپنتا را قرائت کرد. البته قرار بود آقای عبدالغفور آرزو شاعر و پژوهشگر افغانستان هم به نمایندگی از سفارت افغانستان در ایران سخنرانی کند که گویا به دلایلی این برنامه عملی نشد.

اما مراسم تجلیل از سیدابوطالب مظفری‌، بخشی نسبتاً مستقل بود در این همایش که در روز دوم به مدت حدود یک ساعت برگزار شد و در آن‌، من (محمدکاظم کاظمی‌)، مصطفی محدثی خراسانی (شاعر مطرح ایران و سردبیر مجلة شعر) و خود سیدابوطالب سخنرانی داشتیم‌. من به اجمال به ویژگیها و برجستگیهای شخصیت ادبی مظفری اشاره کردم و محدثی از تعادل و میانه‌روی پسندیدة مظفری در سلوک‌شعری‌اش گفت و خود مظفری‌، به شرح بعضی مشکلات و موانعی که بر سر راه شاعران افغانستان است‌، پرداخت‌.

آقایان استاد لطیف ناظمی شاعر و پژوهشگر برجستة افغانستان از آلمان و محمدبشیر رحیمی شاعر جوان و صاحب‌نام کشور از کانادا هم پیامهایی ویژة این تجلیل فرستاده بودند و نیز آقای عبدالکریم تمنا شاعر پیشکسوت افغانستان مقیم تهران نیز رباعیهایی سروده و ارسال کرده بودند که در یکی از آنها، به این مراسم اشارتی شده بود. مصراع چهارم یکی از این رباعیها به خاطرم مانده است‌: «تجلیل مظفری مبارک بادا»

باری‌، سومین همایش با خاطراتی بسیار خوش به پایان رسید. بچه‌های خانة ادبیات افغانستان به راستی زحمت کشیده بودند و به واقع ایثار کرده‌بودند، در این عالم کمبود امکانات مادی برای برگزاری چنین برنامه‌ای‌. البته بعضی از مراکز و نهادهای فرهنگی میزبان در فراهم‌آوری امکانات برنامه سهیم شده بودند، همچون دفتر آفرینشهای ادبی حوزة هنری و شورای گسترش زبان فارسی و فرهنگسرای شفق و بعضی مراکز فرهنگی دیگر، که باید به راستی سپاسگزارشان بود.

به هر حال‌، باید تلاشهای شبانه‌روزی برگزارکنندگان را قدر نهاد که بدون یک پشتوانة دولتی و فقط با اتکا به شور و شوقی که برای این کار داشتند، آستین بالا زدند و این بزرگ‌ترین گردهمایی ادبی مهاجران افغانستان را شکل دادند. سیدضیأ قاسمی‌، محبوبه ابراهیمی‌، محمدصادق دهقان‌، شکریه عرفانی‌، محمدسرور رجایی و علی‌رضا سلطانی از دوستانی بودند که نامشان در این لحظه به خاطرم می‌آید و اگر باز هم نامی از خاطر رفته باشد، از بیدارخوابی و ماندگی من بدانید در این ساعت یک و نیم شب که هنوز گرد سفر را از تن ننشانده‌ام و البته این صبر را هم نداشتم که نگارش این گزارش را به وقتی دیگر موکول کنم‌.

البته در حاشیة این همایش هم حرف و سخنی دارم و نوشته‌ام که می‌گذارمش برای بعد، چون مهم‌تر از آن، خبر درگذشت یک شاعر جوان است.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ مهر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: گزارش