+ امروز با بیدل (صد و دو)
مکتوب شوق هرگز بی نامهبر نباشد
ما و ز خویش رفتن، قاصد اگر نباشد (ص 643)
مکتوب شوق، بالاخره به معشوق میرسد. اگر هم قاصدی در کار نباشد، ما با از خویش رفتن این کار را میکنیم. این «از خویش رفتن» یعنی از وجود خویش گذشتن و به دوست رسیدن.
این معنی در بیتهای بسیاری آمده است، از جمله در این بیت که به شکلی تکرار مضمون بالاست و البته زیباتر از آن.
ای بیخودی! بیا که زمانی ز خود رویم
جز ما دگر که نامه رسانَد به یار ما؟
و این هم چند بیت دیگر، باز در همین معنی
چه قدر ز منّت قاصدان بگدازدم دل ناتوان؟
به برِ تو نامهبر خودم اگرم چو رنگ، پَری رسد (ص 683)
q
هیچکس بر معنی مکتوب شوق آگاه نیست
ورنه جای نامه، پیش یار، ما را خواندن است (ص 251)
q
نامهام فالبین قاصد نیست
رنگ اگر بشکند، پَر دگر است (ص 324)
+ نقد کتاب همزبانی و بیزبانی (بخش دوم)
بیزبانی همزبانان
اینکه چرا زبان، بازی بولینگ نیست
همایون نوری / سنبله 1384 --------------- بخش دوم
طرح مسئله:
در فرانسه، بازی بولینگ، زیبا ترین و کامل ترین بازی برای تمرکز، رهبری، عشق و دوستی است. علاوه بر این میتوان بولینگ را بازی آزادی، برادری و برابری نیز خواند. بازی ساده و در عین حال پیچیده ای ست. یک توپ پلاستیکی بزرک با چند حفره به عنوان دستگیره به اندازه انگشتان دست،
یک مسیر و پین ها و آدمک هایی که هدف به شمار می آیند. این اجزا اصلی یک بازی در بولینگ است. من همواره جهان انسان ها را به توپ و گوی بولینگ تشبیه می کنم. بولینگ شاید تنها بازی جهان است که مرزی میان آن وجود ندارد نمی توان گفت بولینگ یک بازی و سرگرمی زنانه است و بلعکس اما می توان گفت مثلا شنا اصولا یک بازی مردانه است و باله یک ورزش _ هنر زنانه، این مرز بندی را از آن جهت طرح کردم که در موارد بسیاری به این مرزبندی نیاز دارم. همواره مسیر بازی در بولینگ را، به زندگی شباهت داده ام و همواره ردیف آدمک ها و پین ها در این بازی، برای حقیر، در حکم جهان دیگران بوده است. جهان من در دست من است و جهان دیگران، در دست خودشان، من هیچ حق ندارم که جهان دیگران را هدف بگیرم،
این در اصل زندگی ست. در بازی، حق دارم فکر کنم به ویرانی جهان دیگران اما حق ندارم فکرم را عملی کنم. این معنا به اشکال گوناگون در معنا و مراتب بولینگ نهفته است و صد البته که حقیر بولینگ را این گونه تفسیر می کنم. وقتی به سالن بولینگ پا می گذارم، به تمام در پی اینم که چگونه می توان، جهان مقابل را ویران سازم و چه طور می توانم، به زیباترین وجه ممکن شاهد ویرانی جهان مقابل روی خود باشم. این بازی اگر به صورتی مدام ، پی گرفته شود، بسیار در نشاط و شادابی بازیگرانش، تأثیر می کند. اخیرا در مجله گیم، مطلبی درباره بولینگ می خواندم که نوشته بود:
" بازی بولینگ، برای کسانی که حداقل یک بار، با آن سروکار داشته باشند، به زودی تبدیل به نوستالوجی می شود"
به این امر بسیار فکر کرده ام و علت را در همین چرخه یافتم. در بازی بولینگ اصل مهمی وجود دارد که نمی توان آن را به صورت علمی تعریف کرد و این اصل پذیرفتن شکست است. بازیگران موفق در بولینگ کسانی هستند که بسیار شکست خورده اند و اما دست برنداشته اند. در این بازی به راحتی می توان از تجربیات دیگر بازیکنان استفاده برد. به سادگی می توان به حرکات یک بازیگر دقیق شد و دید که او چه مراحلی را طی می کند و آیا مراحلی که او طی کرده، نتیجه ای هم داشته است یا نه، از این جهت شبیه کمان کشی است. تیر را از چله رها می کنی و به زودی نتیجه کار معلوم می شود. مثل پاس های زین ادین زیدن، است که فورا به فرد مورد نظر او می رسد و استودیوم را منفجر می سازد.
در بولینگ اگر خطا کنی، فورا اعتراف خواهی کرد. شانس در بازی بولینگ تقریبا وجود ندارد و قواعدی دارد که این قواعد به تجربیات گذشته شما از بازی، وابسته است. . نمی دانم دریافته اید که چه می خواهم بگویم یا نه !
در اینجا، اغلب بازی بولینگ را به بازی روشنفکران نامگذاری می کنند. هنرمندان و شاعران بسیار به بولینگ علاقه دارند و عجیب است ، بسیار کسان که درد و اندوهی دارند به شکلی با این بازی سروکار یافته و دمی را در سالن بولینگ سر کرده اند. با این مشخصات به سراغ بیان این نظریه می رویم که:
چرا زبان، بازی بولینگ نیست؟
زبان، بازی بولینگ نیست. چرا که از بسیاری جهت به بازی بولینگ شباهت دارد و بیم آن می رود که برخی فکر کنند زبان، بازی بولینگ است و یا بدون این که با این پروسه آشنا باشند، با زبان مثل بازی بولینگ برخورد کنند. " هر گردی گردو نیست" بهترین مثل برای این ماجرا می تواند باشد. پس می توانیم بگوییم زبان، بازی بولینگ نیست اما بسیار شبیه به بازی بولینگ است.
ارنست کاسیرر، در کتاب پر محتوای خود" زبان و اسطوره" از زبان تعبیری در حد و حدود همین روایت ما دارد. می گوید:
" انسان در طی اعصار و قرون، بر پایه زندگی، که چون رودی سیال است، به قله هایی می رسد که می تواند از فراز آنها، به پیرامون خود نگاه کند." (5)
به عقیده شما، این تعبیر و یا استعاره از کاسیرر نمی تواند به یک دستگاه بازی، در یک سالن بولینگ شبیه باشد. شاید کاسیرر، اولین فیلسوف و زبان شناسی است که به تمام با این استعاره پیش رفته است.
زبان و اسطوره در الگوی فرهنگ بشری، تکامل مفاهیم دینی، زبان و مفهوم سازی، جادوی کلام، مراحل اندیشه دینی و زبان و فصل آخر کتاب او، قدرت استعاره، تمام و کمال در شرح مشابهت با همین پروسه است. از کاسیرر در حیرتم، از این جهت که حتی وقتی از نابودی فرهنگ، فلسفه، ادبیات و زبان یونان باستان سخن می گوید، مرا به یاد بازی بولینگ می اندازد. بله وقتی از خرد شدن پاره سنگ های مجسمه های بزرگ در آتن یاد می کند، وقتی نشان می دهد چگونه زبان به خاطر مفهوم سازی بیشتر از انسان قربانی می گرفته است وقتی تمام جنگ های یونان باستان را، مستقیما با زبان مرتبط می شمارد، من هر دم به دقیقه و سطر به سطر یاد فرهنگ و ملتم می افتم. کاسیر می گفت:
" اگر واژه و مدلول آن را نه از دیدگاه عینی بلکه از زاویه ذهنی بنگریم، یکی بودن آن ها برای ما کاملا آشکار خواهد شد، زیرا در تفکر اسطوره ای، حتی خویشتن یک شخص، یعنی همان خود و شخصیت او، با نام او همبستگی ناگسستنی دارد. در این جا نام هرگز یک نماد نیست، بلکه بخشی از دارایی شخصی نامیده، به شمار می آید که باید به دقت نگهداری شود" (6)
این بیان کاسیرر است و حقیر نکته ای را بر آن می افزایم. نام ها طرز تلقی انسان است از انسانی در موقعیتی، نه تنها نام ها که هر آنچه را که در زندگی انسانی در موقعیتی است، هرگز یک نماد (و پین در بولینگ) نیست، که به راحتی سقوط کند و به راحتی جانشین یابد بل بخشی از دارایی شخصی نامیده می شود. نمی شود در نام و یا موقعیتی قرار گرفت و گفت من می خواهم نامم و هویتم همانند این موقعیت باشد، نه. باید به فرموده کاسیرر به خوبی از آنها مراقبت کرد.
این اتفاق بارها و بارها در کتاب همزبانی و بی زبانی جناب کاظمی افتاده است. بر آنیم تا این رویدادها را در این کتاب بررسی کنیم تا گزارش مدونی از این جریان خدمت گرامیان هم میهنم اریه شود. باشد که هرکدام از ما فرهنگ، نام ها و حتی سنگ و خاشاک کشورمان را قدر بدانیم.
+ نقد کتاب همزبانی و بیزبانی (بخش اول)
تاملی بر کتاب همزبانی و بی زبانی
------------------------------------
از: محمد کاظم کاظمی
همایون نوری / سنبله 1384 --------------- بخش اول
کمتر کسی از اهل ادب افغانستان عزیز است که نام کاظمی را نشنیده باشد. کاظمی نمونه قابل توجهی از ادب، نقد و پژوهش ادبی و فرهنگی هجرت است. او را می باید رهبر ادبی مهاجران افغانی در ایران لقب داد. قهار عاصی در سال هفتاد و سه، سفری به ایران داشت که پس از بازگشت قهار، از او احوالات ادبی ایران و ادب هجرت را جویا شدم. بسیار با شوق حرف می زد و فراوان امیدوار شده بود. از چند کسان بسیار سخن می گفت. نام کاظمی را اول بار از او شنیدم.
می گفت جوان پر جذبه و شوری ست. از شعرش می گفت و به نام چند کس دیگر نیز اشاره کرد. من عازم پاریس شدم و در اینجا خبر شهادتش جانم را آتش زد. (در باب شخصیت ادبی و شعر قهار خون آلود، در آینده ای نزدیک خواهم نوشت.)
کاظمی شاعر و منقد و محقق است و ما در این بحث با کاظمی شاعر کاری نخواهیم داشت و روی سخن ما با کاظمی منقد و پژوهشگر است.
محمد کاظم کاظمی، در این کتاب و در بسیاری جاها به حق پا نهاده و به حق نشسته است. از ازرا پاند خوانده ام که به الیوت می گفت: " نقد آن است که از متنی "لذت" بردی برایش دست افشانی کنی و اگر لذت نبردی و طبعت را رنجاند بر سرش فریاد بزنی" (1) متن فرانسوی است.
کاظمی در این کتاب، از ص 15 الی 48 (از طرح مسئله تا قبل از یک زبان و دو نام ) و از ص 93 الی 201 ( از داد وستد های زبانی تا قبل از نظر سنجی) کوشیده است به ریشه های زبان پارسی، اشاره کند و روشن سازد که بحث از فارسی و دری و تاجیکی و من می افزایم فارسی هندی و فارسی ازبکی و فارسی تخاری و دیگر نقاط، به مثال همان عنب و انگور مولانای بلخی یا مولانای فارسی زبان است. در این صفحات کاظمی را ستایش می کنم و در دیگر صفحات فریاد خود را با دلایل کافی خواهم زد. حقیر به قول اخوان ثالث مشهدی، سه کرت تا سحر، این کتاب را زاییده ام. برای حقیر هیچ اهمیت ندارد که حرفم جدی گرفته شود یا بگویند و بشنوم که این ها که نوشته ای فقط برای خودت قابل قبول است. البته همین طور است. به قول ابولمعانی رنگ من این است.
اگر به جای ایشان بودم همین صفحات را نگه می داشتم و مابقی را (قاعدتا به جز کتابنامه و...) نشر نمی کردم.
در آغاز بی هیچ مقدمه دلایل ستایش خود را از این رساله می آورم و خواهم گفت که چه کمبودی در این کتاب و در همین صفحات جبران شده است. بی آنکه اهمیت اقلیمی و سیاسی ملت ها را به رخ بکشد. که با توجه به نشر این کتاب در ایران پیشبینی می کنم که در ایران فروش و استقبالی از این کتاب نخواهد شد و باور دارم که این مسئله در آن صفحات اضافه ریشه خوابانده است.
کاظمی در مواردی از مقایسه های زبانی اش، دو ملت ایران و افغان را تشویق کرده است که تفاهم، بهتر از خود خواهی و خصم است. به ملت افغان ارایه طریق می کند که بهترین را برگزیند و اندک اندک خودش را به زبان ملت ایران نزدیک کند و به ملت ایران توصیه می کند که دست از خودنگری بردارد، چشم باز کند و ببیند که مثلا ما در افغانستان به فلان چیز چه می گوییم، شما هم همین کار را بکنید و رأی می دهد که کدام بهتر است و کدام بدتر و کدام خنثی. این توجه به وجه ظاهری زبان، از جهاتی بحث تازه و درخوری است و از جهاتی می توان آن را بحثی عامیانه در نظر گرفت، از این جهت عامیانه که بسیار مردم را در دکان ها می بینید که از سر بیکاری درباره ریشه کلمات با هم جدل می کنند و شام به خانه می روند و می خوابند و فردا روز، روز از نو روزی از نو. به یادم هست که کاکای شهیدم در کابل دکاندار بود. حاجی سخی داد و چند ریش سفید دیگر گرد او جمع می شدند و درضمن نسوار کشیدن و چای خوردن به سفرهای خود اشاره می کردند و یک روز از حاجی سخی داد(که عمرش دراز باد) شنیدم که به کاکای من می گفت:
" مامود صاحب مردمان ایران پاک نمِفامن. مه مگوم کچالو خیال مکنه دوه، مه مگوم تیزاب خیال مکنه شاش دارم، مه مگوم کوری، لت مکنه"
بعد قاه قاه می خندیدند. مسخرگی می کردند و هر روز به همین منوال، هر زمان به یادم می آید گر میگیرم. از آن سادگی ها و صفا و سرزندگی. نکته ای در این وجه عامیانه هست. این که کاکای من و حاجی سخی داد می فهمیدند که ایرانیان به کچالو می گفتند سیب زمینی، به تیزاب می گفتند اسید و به کوری می گفتند پاشنه کفش. اگر این دانش را بپذیریم، نه کاظمی که حامد کرزی و پرزیدنت بوش هم نمی تواند به حاجی سخی داد بگوید و حتی پیشنهاد کند که به جای، کچالو بگو سیب زمینی. سخی داد هم فورا خواهد گفت:
- او بچه، چپ کو، کرم زمینی.
حق با حاجی است، چرا که می داند ، سیب فقط می تواند هوایی و یا درختی باشد. او بهتر درک کرده است که سیب با آن همه خصوصیات معنوی، کوچکترین نقطه اشتراک و حتی شباهتی با کچالو یا سیب زمینی ندارد. ملاحظه می کنید که حق با اوست. خواهد گفت که کرم زمینی و هوایی
می شناسم اما سیب زمینی درنظر حاجی بی معنی و حتی خنده آور است. من نمونه این قسم بحث ها را با حاجی داشته ام و از این لحاظ معتقدم که بحث کاظمی از وجه ظاهری زبان در این کتاب، بر دو شاخه مذکور قسمت پذیر است. کاظمی را ستایش می کنم در صورتی که از زبان حاجی سخی داد سخن بگوید نه از زبان منی که می خواهم درباره چیزی با او حرف بزنم که او نمی خواهد درباره اش چیزی بشنود. نمی خواهد، صرفا به این منظور که ایمان دارم مرید حضرت بیدل است و نام مبارک قندی آغا از زبانش نمی افتد. به این منظور که از من که از پهنتون بیرون آمده ام و در اینجا سر به سر پل ریکور و بودریار می گذارم، با سوادتر است. نه تنها او که ملت ما به مراتب از دانشگاهای ما ( فارسی زبانان ) باسوادترند.
کاظمی در ص 133 و 134 کتاب نگاشته اند: "یک مشکل دیگر ما که باز می تواند با یک خوش بینی ساده حل شود، نادرستی نظام نامگذاری، ماههای سال در افغانستان است.... و دراین کار سه ایراد اساسی وجود دارد:
۱. حمل، ثور، جوزا و ... در اصل نه اسم ماه که اسم صورت های فلکی است یعنی...
2. این نامها عربی اند و هیچ ضرورتی ندارد که وقتی واژه فارسی دقیقی برای یک مفهوم داریم، واژه عربی غیر دقیقی را به کار بریم
3. نا هماهنگی نام ماهای سال در افغانستان و ایران هم عارضه دیگری است... تقویم این دو کشور کاملا یکسان نیست.... به دلایل فوق، ما فارسی زبانان افغانستان، می توانیم از شیوه مختار خویش عدول کنیم و از این کار هیچ باک نداشته باشیم، اگر در نوشته های رسمی نتوانیم، در متون ادبی و پژوهشی می توانیم، یک دستگیره محکم ما برای این کار، ادبیات گرانبار کهن است..."
اگر کسی به من پیشنهاد کند که بیا و این غرور (شیوه خود مختار)خودت را (که تنها چیزی است که برایمان مانده)کنار بگذار و به جای سنبله بگو شهریور مطمئن باشید که در افغانی بودن گوینده شک خواهم کرد. چرا که می دانم اگر به جای سنبله بگویم شهریور و به میزان بگویم مهر ماه و به جای عقرب و جدی و جوزا معادل های ایرانی آن را بگویم. نه تنها هویت خودم را از دست داده ام که از گنجینه کلامی و فرهنگی عظیم وسترگی محروم شده ام. من می گویم جوزا و به خاطر همین کلمات منحصر به فرد و گاه صور فلکی ست که شعر و موسیقی و کلام و فرهنگم نسبت به ملت های دیگر منحصر به فرد است . به خاطر همین مختصات است که اغلب غربیان بیشتر مایلند زبان فارسی را از ما بیاموزند تا از فارسی ایرانی. (من به زودی گزارش مفصلی را از این جریان در فرانسه، هالند، بلغاریا، سویدن، امریکا، آلمان و چند مملکت دیگر تقدیم خوانندگان گرامی خواهم کرد.) در غیر این صورت طی چند سال آینده ما هم می شویم ایران نامبر دو. با همان سهراب سپهری و مهدی سهیلی و سهیل محمودی (زن خصال، چندی حرکات زنانه ایشان در jamejam tv نصیبم شده است) و ... آنچه از درون ایران به من گزارش شده و می دانم که درست گزارش شده است. اوضاع ادبی این کشور تأسف بار است. بگذرد.
گفتیم که بحث در خوری نیز هست، همین طور است. چرا که کاظمی با زیرکی و دلسوزی تمام دریافته است که زبان ما نیازمند زایش است و به خوبی می داند که زبان شناسی امروز، صرفا به دنبال "زایندگی"(2) بهتر است و صد البته که زایندگی (در مباحث آینده از زایندگی به وجه دیگرش، اندیشه خلاقه تعبیر خواهم کرد) وقتی صورت می گیرد که مراسمی در مسجد یا کلیسا برگزار شود و زنی (زبانی) به مردی (زبان دیگری) و بلعکس دل ببند و الی آخر ... جامسکی اول کسی است که از این اصطلاح استفاده کرد و می گفت بدون این ازدواج، اتفاقی در زبان نخواهد افتاد. استدلال جالب چامسکی، در این است که می گوید: (این گفته را از یکی از گفتگوهای نوم چامسکی نقل می کنم.) "چون سن ازدواج بالا رفته است و دیگر کسی تمایل به ازدواج ندارد، پس زایشی در زبان هم درکار نخواهد بود." (3)
از این نظر، "شم"(4) محمد کاظم کاظمی را می ستایم. کاظمی خود می داند که شم زبان شناسی چه معنایی در خود دارد و باور دارم که اگر ایران زمین،به داشتن امثال دکتر باطنی و حق شناس و پور نامداریان وکوروش صفوی و چند نام دیگر در حوزه زبانشناسی فخر می کند، من از این پس به محمد کاظم کاظمی فخر خواهم کرد (هر چند که از خدمات مایل هروی و آصف فکرت _ تنها کتاب فارسی هروی ایشان را خوانده ام و در اختیارم هست _ و داکتر شاکری در کانادا که تحقیقات گسترده ای در این زمینه انجام داده است، از قدیم ترها و ... نمی توانم صرف نظر کنم. اگر عمر و نشاطی باشد در باب هرکدام از این عزیزان در آینده، حتما می نویسم ) و باور دارم که دیگر هم نسلان ما جوانترها _ گمان می کنم سن من کمی کلان تر باشد _ راهی را شروع کرده اند که به سود میهن ماست، به سود پل چرخی و درختان سرو و بلوط و سپیدار سرزمین ماست.
بسیار مایلم که جناب کاظمی در وب خود، نظر خودش را بنویسد. که فکر نکنیم این قضاوت ها یک طرفه است. ما فقط باید در این زمینه ها از غرور و یا همان شیوه خود مختارمان دست برداریم.
بحث من هنوز درباره این کتاب شروع نشده است و مایلم خوانندگان گرامی بی اظهار نظر از کنار این بحث نگذرند، چرا که به این رهنمود ها توجه خواهد شد.
یادداشت. جناب همایون نوری نقد بالا را نگاشته و آن را در وبلاگ پلچرخی گذاشتهاست. من از ایشان اجازه گرفتم که آن را در وبلاگ خویش هم درج کنم و ایشان موافقت کردند. انشاءالله بخشهای بعدی آن را هم خواهم گذاشت. نشانی وبلاگ ایشان این است:
homayunehnoori.persianblog.ir
+ نگارش (سی و نه)
معرفه و نکره
غرض این منظور هر «کتاب» را که مطالعه میکردم سخنان جالب و مفید آن را یادداشت میکردم.
غرض این منظور هر «کتابی» را که مطالعه میکردم سخنان جالب و مفید آن را یادداشت میکردم.
غرض این منظور هر «کتابی» را که مطالعه میکردم سخنان جالب و مفید آن را یادداشت میکردم.
دوستی عزیز از کابل این دو عبارت را فرستادهاند و دربارة درستی یا نادرستی هر یک پرسیدهاند. البته این بحث، بیشتر به دستور زبان مربوط میشود، نه به نگارش به مفهومی که ما در نظر داریم، و من بر قواعد دستور به صورت نظری تسلط بسیاری ندارم. به هر حال در حد دریافتی که خودم از مسئله دارم، چنین عرض میکنم.
ما یک نوع «ی» داریم که «یای نکره» نامیده میشود و به کلماتی میپیوندد که گویا در عبارت، برای شنونده شناختهشده نیستند. اگر این «ی» نباشد چنین به نظر میآید که از شیء مشخصی صحبت میکنیم و در این صورت، باید در جایی دیگر از عبارت، آن شیء تعریف شده باشد. در آن صورت کلمه را «معرفه» میگوییم.
مثلاً وقتی میگوییم «کتاب را خواندم» این را فهماندهایم که از کتاب مشخصی سخن میگوییم، یا این کتاب برای مخاطب ما شناخته شده است. مسلماً این عبارت وقتی درست است که پیش از این جمله، از کتاب خاصی سخن رفته باشد. مثلاً کسی کتابی به ما امانت دادهاست و ما در اولین برخورد با او میگوییم «کتاب را خواندم.» و او میداند که چه کتابی منظور است.
اما اگر بگوییم «کتابی را خواندم» چنین دانسته میشود که کتاب خاصی که برای مخاطب شناختهشده باشد در کار نیست و ما فقط میخواهیم بر روی «خواندن» تأکید کنیم، نه مشخصات آن کتاب.
با این ملاحظات، عبارت «هر کتابی را...» در این مقام بهتر از «هر کتاب را...» به نظر میآید چون ما از کتابی شناختهشده سخن نمیگوییم.
q
ولی عبارت اول به کلّی نادرست است؟ به گمان من چنین نیست، چون همان «هر» تا حدی نکرهبودن را نشان میدهد و آنقدرها نیازمند «یای نکره» نیستیم. اگر این «هر» نمیبود، البته عبارت اول نارسا به نظر میرسید و ترجیح عبارت دوم قطعیتر میشد.
+ پیامبر اکرم (ص) در شعر فارسی افغانستان
این یاددداشت کوتاهی است که به مناسبت بعثت حضرت پیامبر اکرم (ص) برای روزنامه جام جم نوشته بودم.
شعر فارسی افغانستان را از دیرباز با نعت پیامبر اکرم(ص) پیوندی دیرینه بوده است، چه در آن روزگار که همة قلمرو زبان فارسی، بخشهایی از یک حاکمیت به شمار میرفت و چه از آن هنگام که هر یک از این کشورها، هویت سیاسی مستقل و امروزینی یافت. البته بحث ما بیشتر به دورة پس از این مقطع تاریخی اشاره دارد، یعنی افغانستان امروز، به ویژه در قرن حاضر.
با یک نگاه مقایسهای اجمالی میتوان دریافت که حضور حضرت پیامبر به نسبت دیگر بزرگان دین، در شعر افغانستان پُررنگتر از شعر ایران است و این هم بیسببی نیست. در افغانستان این حضور نسبتاً یکدست و متمرکز تشیّع هیچگاه وجود نداشتهاست و تنوع مذهبی، بیش از آن چیزی است که در ایران دیده میشود. این همنشینی و همجواری مردم مذاهب و حتی ادیان مختلف در افغانستان، شاعران را نیز به سوی مفاهیم و ارزشهای مشترک در میان همة مذاهب و فرق کشانیده است و به همین لحاظ، شخصیت حضرت پیامبر اکرم به عنوان روشنترین نقطة اشتراک میان همة مذاهب، در شعر افغانستان جلوة بیشتری دارد.
در یک مرور اجمالی در شعر افغانستان، حضور آن حضرت را در شعرهایی با قالبهای کهن بیشتر میتوان یافت و این به دو دلیل عمده بوده است، یکی انس بیشتر تودة مردم به عنوان مهمترین مخاطبان شعر مذهبی با قالبهای کهن; و دیگر بعضی گرایشهای غیردینی در شعرهای نو افغانستان در اوایل پیدایش این نوع شعر، که لاجرم شاعران مذهبی را نسبت به این قالبها، تا سالها مردّد میداشت.
باری، در آثار شاعران برجستة کهنسرای افغانستان همچون علاّ مه سیداسماعیل بلخی و خلیلالله خلیلی، توجهی ویژه به شخصیت آن حضرت میتوان سراغ گرفت. از بلخی، این شعر که به نوعی با وقایع روز هم پیوند دارد، قابل ذکر است:
پر فتنه شد تمام جهان، وامحمدا!
و از عدل و داد نیست نشان، وامحمدا!
معروف، گشت منکر و منکر، رواج یافت
زین آخرالزّمانه امان، وامحمدا!...
و اما در شعر خلیلی، این حضور پررنگتر است، و این یک پدیدة طبیعی در شعر شاعران اهل سنّت است که از میان شخصیتهای دینی، نگاهشان بر آن حضرت بیشتر متمرکز میشود. خلیلی چند شعر باشکوه و بسیار زیبا در وصف آن حضرت دارد. از آن میان، مسمطی است در وصف سفر پیامبر اکرم به طایف و آن نامردمیها که بر ایشان رواداشته شد. این شعر خلیلی، بسیار تکاندهنده و عاطفی است
شاهد است این دشتها، این کوهها، این خارها
شاهد است این آسمان، این ثابت و سیّارها
آن عقاب تیزبین بر قلة کهسارها
شاهد است این سنگها در پشت این دیوارها
زانچه بر جان شریفش رفت از آزارها...
این شاعر در شعرهای دوران مقاومت خویش نیز از ذکر حضرت رسول غافل نشد و کوشید از موقعیت ویژة ایشان در اذهان و عواطف جامعة اسلامی، به نفع سخنان دادخواهانة خویش سود جوید. و این شعری است که بر بالین حضرت محمّد مصطفی در مدینة منوّره عرض شده است.
ای نور خدا، صبح کرم، مطلع انوار!
در کشور ما خیمه فروهشته شب تار
یک روزن امّید در آن نیست پدیدار
هم قافله گم گشته و هم قافلهسالار
هم یار جدا مانده در این شام و هم اغیار...
با آغاز مقاومت و جهاد اسلامی علیه متجاوزان در اوایل دهة شصت، در آثار شاعران مقاومت افغانستان که غالباً علقههای مذهبی داشتند، یادکرد حضرت پیامبر اکرم و دیگر بزرگان دین، رواج بیشتری یافت و البته بعضی از این گروه، توانستند پای را از دایرة آداب و رسوم سنتی شعر فارسی بیرون نهند و حال و هوای نوینی را در نعتهای خویش تجربه کنند. اینجاست که نوعی نگاه امروزین و تازه در شعرها دیده میشود با بیانی که دیگر از جنس بیان استاد خلیلی و علامه بلخی نیست. شاید مثنوی «هبوط» از سیدابوطالب مظفری که به مناسبت میلاد آن حضرت سروده شده است، بتواند نمونة خوبی برای بحث ما باشد.
غیرت عشق برآشفت، گل از سنگ شکفت
صد افق رنگ بر این گنبد بیرنگ شکفت...
و چون در این ایّام در آستانة سالروز مبعث آن حضرت قرار داریم، خوب است که به شعری دیگر نیز اشاره کنیم که مشخصاً به این مناسبت اشاره دارد و این، مثنوی زیبایی است از سیدنادر احمدی دیگر شاعر جوان افغانستان. این شعر نیز حال و هوا و بیان و زبانی تازه دارد و حامل نگرشی است که در شعر مذهبی امروز نسبت به بزرگان دین دیده میشود. شعرهایی از این دست را میتوان آغازگر یک جریان نوین در شعر مذهبی افغانستان دانست.
روح الامین پیچیده امشب کوه در کوه
پای از کمند غم رهانده مرد بشکوه
آشوب جان در بر گرفته کهکشان را
ذوق تغزل رنگ بسته آسمان را
گم گشته کوه نور در شرق تجلی
مانند آن مردی که شد غرق تجلی
q
یا احمد! «اقرأباسم ربک» را تو برخوان!
آیینه را برگیر ای آیینه گردان
در تشنگی برخیز ای توفان نفس مرد!
از جانب دریا تویی فریاد رسْ مرد...
در صبغة توحید باغ مکه گل کرد
صبح معطر جام خود را پر ز مُل کرد
یکدم زمین شد زنده از آن لطف سرمد
تا سکه زد عرش برین با نام احمد
احمد همیشه یک صدا در آسمان است
راز شگفت این جهان و آن جهان است
+ امروز با بیدل (صد و یک)
ز دست رفته است اختیارم، به نارسایی کشیده کارم
به ساز وحشت پَری ندارم که دامنم آشیان نگیرد (ص 606)
مصراع دوم قدری تعقید دارد. من آن را این طور دریافتم «من آنچنان پری ندارم که بتوانم از آشیان پرواز کنم و آشیان، دامنم را نگیرد.» به نظر میرسد شاعر بنابر محدودیت وزن و قافیه، ناچار شده است در جمله «دامن» را بر «آشیان» مقدّم دارد و در این میان، یک «را» را نیز حذف کند. در واقع باید «آشیان دامنم را نگیرد» میبود.
با این وصف، ربط کلمة «نارسایی» با مصراع دوم محکم میشود.
+ معرفی کتاب «تاریخ ارتباطات در افغانستان»
این مطلب در در صفحه بی بی سی فارسی (بخش افغانستان) نشر شده است
«تاریخ ارتباطات در افغانستان» عنوان کتابی است که به تازگی در مشهد منتشر شده و مؤلف آن، بصیراحمد حسینزاده پژوهشگر و روزنامهنگار مهاجر افغان مقیم ایران است.
این کتاب 150 صفحهای، با طرح جلد و صفحهآرایی وحید عباسی منتشر شده است، در شمارگان 1500 نسخه و قطع رقعی. ناشر آن، مؤسسة خیریة شهدا افغانستان است و این پدیدة خوشایندی است که به تازگی بعضی از مؤسسات خیریه، در کنار امور خدماتی رایج، به چنین فعالیتهایی هم عنایت میکنند. از این گذشته، هزینة کتاب را یک خانوادة نیکوکار (پسران زارع) تقبل کردهاند و این هم جای خرسندی دارد که خیّرین جامعه، کمکم به امور ماندگارتر و عمیقتر هم راغب میشوند.
تاجایی که نگارنده خبر دارد، این اولین کتابی است که در افغانستان در این موضوع منتشر میشود و از این نظر، میتوان کتاب حاضر را بااهمیت و بدیع تلقی کرد.
سیمای محتوایی کتاب را میتوان با مروری بر عناوین فصلهای آن بازنمود: «ارتباطات پستی در افغانستان»، «راههای افغانستان» و «تلفن و تلگراف در افغانستان» که البته هر فصل، زیرمجموعههایی نیز دارد. علاوه بر اینها، پیوستهای مفیدی هم در این کتاب گنجانده شده است; اصطلاحات پست و نامهرسانی، نامنامه (شامل نام جایها و نام افراد) و تصویرها. در این آخرین بخش، نقشههایی از راههای زمینی و هوایی و تصویرهایی رنگی از جادههای این کشور با یک مجموعه از تمبرهای افغانستان از دیرباز تا کنون، دیده میشود.
به گمان نگارنده، مهمترین و جذّابترین فصل این کتاب، همان «ارتباطات پستی در افغانستان» است که حدود نیمی از کتاب را دربرگرفته است. حسینزاده در این بخش، پست و نامهرسانی در افغانستان را از دورترین عصرها (دورة هخامنشی) تا دورة اسلامی و هجوم مغول تا عصر حاضر بررسی کرده است. بخش قابلتوجهی از این فصل نیز بررسی تمبرهای پستی افغانستان است که این نیز به نظر میرسد نخستین تحقیق در این موضوع باشد.
به همین نسبت، فصلهای دوم و سوم کتاب (راهها، تلفن و تلگراف) قدری لاغرتر و اجمالیتر به نظر میآیند. گویا کمبود مدارک و منابع مکتوب در این زمینه، مؤلف را ناچار کردهاست که به یک سیر گذرا در این امور بسنده کند. همچنان به نظر میآید که مؤلف به هر دلیلی نتوانسته است در این فصلها، اطلاعاتی تازه و روزآمد فراهم کند. چنین است که دربارة راهها و تلفن و تلگراف در دو یا سه دهه پیش تا امروز، مباحث کتاب تاحدّی مجمل و مختصر است. مثلاً روایت نویسنده از تاریخ تلفن در افغانستان، فقط تا دورة حکومت محمدداوود خان ادامه مییابد. اینهمه، شاید به واسطة نابسامانی وضعیت ارتباطات در کشور و تداوم جنگها بوده باشد که دسترسی محققان به منابع مکتوب و مستند را دشوار کرده است.
خالیگاه دیگری که باز به همین ترتیب، در کتاب به چشم میخورد، وضعیت ارتباطات نوین، بهویژه ارتباطات الکترونیکی در چندسال اخیر است که نویسنده، فقط در اواخر فصل «تاریخ تلگراف و تلفن» به اجمال اشارتی به آن کرده است.
با این همه، هیچ منکر نمیتوان شد که گردآوردن چنین کتابی در موضوعی که تاکنون کمتر بدان پرداختهشده است، در محیط مهاجرت و با عدم دستیابی به منابع و مدارک کافی، کاری ستودنی است.
«تاریخ ارتباطات افغانستان» از لحاظ فنون کتابآرایی نیز اثری درخور توجه است. طرح جلد جذاب و صفحهآرایی ، چاپ و صحافت مرغوب و کاملبودن اطلاعات جنبی کتاب از قبیل شناسنامه و مقدمه و پیوستها، این کتاب را از لحاظ معیارهای چاپ و نشر، اثری مطلوب نشان میدهد.
چنان که از آگهی آخر کتاب بر میآید، بصیراحمد حسینزاده چند کتاب دیگر نیز آمادة چاپ دارد، همچون «زنان، سنّت و تجدد»، «ظهور و افول ایدئولوژی»، «دلتنگیها» و «مهتابرو».
+ هفتاد و دو تيغ
آي دوزخسفران! گاهِ دريغ آمدهاست
سر بدزديد كه هفتاد و دو تيغ آمدهاست
طعمة تلخ جحيميد، گلوگيرشده
چركِ زخميد ـ كه كوفه است ـ سرازير شده
فوج فرعونيد يا قافلة قابيليد؟
ننگ محضيد، ندانم ز كدامين ايليد
ره مبنديد كه ما كهنهسواريم، اي قوم!
سرِ برگشت نداريم، نداريم اي قوم!
حلق بر نيزه اگر دوختهشد، باكي نيست
خيمه در خيمه اگر سوختهشد، باكي نيست
خيمه تشنه است، غمي نيست، گلابآلوده است
سجده بيمار، نه بيمار، شرابآلوده است
آبِ اين باديه خون است كه وانوشد كس
زهر باد آن آب كز دست شما نوشد كس
شعله گر افسرد، خاكستر ما خواهد رفت
تن اگر خفت به صحرا، سر ما خواهد رفت
راه سخت است، اگر سر برود نيست شگفت
كاروان با سر رهبر برود نيست شگفت
تن به صحراي عطش سوخته، سر بر نيزه
بر نميگرديم زين دشت، مگر بر نيزه
تشنه ميسوزيم با مَشك در اين خونيندشت
دست ميكاريم تا مرد برويد زين دشت
آي دوزخسفران! گاهِ سفر آمدهاست
سر بدزديد كه هفتاد و دو سر آمدهاست
شهريور 1368


مهربانیها ()