محمدکاظم کاظمی


+ نگارش (سی و هشت)

علامت سؤال (۲)

در یادداشت پیش‌، گفتیم که در بسیار جایها، نویسندگان ما علامت سؤال را برای جملاتی به کار می‌برند که اصلاً حالت پرسشی ندارند. یکی از جاهایی که این اشتباه بسیار رخ می‌دهد، گفت‌وگوهای مطبوعاتی است‌. ما به این پندار که هر گفت‌وگویی حالت «پرسش‌» و «پاسخ‌» دارد، برای همه جملاتی که از سوی مصاحبه‌گر بیان می‌شوند، علامت سؤال می‌گذاریم‌، در حالی که بسیاری از این جملات‌، نه پرسش که یک درخواست هستند و علامت سؤال نمی‌خواهند. این هم چند مثال که آنها را از گفت‌وگویی مطبوعاتی انتخاب کرده‌ام‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: نگارش
comment مهربانی‌ها () لینک

+ امروز با بیدل (صد)

ز دستگاه جهان صورت، نیم خجالت‌کش کدورت
چو آینه، دست بی‌نیازان ز هرچه گیرد، زیان نگیرد (ص 606)

بیت، مدعامثل است. «زیان‌نگیرد» مصراع دوم، به معنی «زیان نکند» یا درست‌تر بگوییم، «زیان نمی‌کند» است. میگوید «همان گونه که آینه ـ به اعتبار بی‌نیازی ـ از هرچه در آن می‌افتد زیانی نمی‌بیند، من نیز از دم و دستگاه صوری ـ جاه و حشم مادی ـ در رنج و کدورت نمی‌افتم.» چون نیازی به آنها ندارم. 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ شعری از حسن اوجانی

 سلام قولا من رب الرحیم

گفتنی ندارم و نا گفتنی بسیار...اما اکنون که هنگام غزل است بگذار که تنها غزل بماند...اما مبادا که غزل تنها بماند...بگذریم و بگذاریم بگذرد...

برای محمد کاظم کاظمی...شاعر افغان...پی سروده ای برای مثنوی زیبای بازگشت...(غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت...)

شبی شبیه تو از این دیار خواهم رفت
به سمت غربت شبهای تار خواهم رفت

دوباره با دل تنگم کنار می آیم
و با غروب دلم هم کنار خواهم رفت

ترا که بدرقه کردم دلم گواهی داد
که روز بعد تو من در غبار خواهم رفت

پیاده آمده بودم درست مثل شما
و بر قطار غریبی سوار خواهم رفت

تو سرخ آمده بودی و سبز می‌رفتی
منی که زرد شدم بی بهار خواهم رفت

تو رفته ای که به بالای قله ها برسی
و من فقط به بلندای دار خواهم رفت

حصار بغض مرا گریه هم نمی شکند
و من شکسته‌تر از این حصار خواهم رفت

قسم به حنجره‌هایی که لال می‌میرند
به احترام صدا با سه تار خواهم رفت

تو هم شبیه منی گرچه فرقمان این است
که من شکسته و بی‌افتخار خواهم رفت

شعور خوب پریدن به عقل من نرسید!
سقوط کرده و دیوانه وار خواهم رفت

و پلک پنجره را رو به کوچه خواهم بست
که سرد و شب زده در انتظار خواهم رفت

ترا که بدرقه کردم دلم گواهی داد
شبی شبیه تو از این دیار خواهم رفت
 

حسن اوجانی...پاییز هشتاد و سه...تهران

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر امروز فارسی

+ بدون شرح

اين غزل را دوستی با نام مستعار Shagerd در صفحه پيامها نهاده است. دريغم آمدكه اين شعر زيبا را تقديم همه نكنم. در ضمن جناب شاعر اين سروده که می‌دانم از شاعران زبردست ما هستيد و خود را متواضعانه زير نام شاگرد پنهان کرده‌ايد افتخار می‌بخشيد اگر از پرده بدر آييد. (کاظمی)

كاظمي صاحب شعر شما مرا هم شاعر ساخت. اين چند بيت را به خوبي خودتان قبول كنيد:

يكي را مي دهد آتش يكي را چوب مي سازد
ولي از روي حكمت هر چه سازد خوب مي سازد

براي خاطر بلقيس مي سازد سليماني
ولي از بهر كرمان حضرت ايوب مي سازد

به كابل بقره مي سازد به تهران مي دهد چادر
به لندن شورت و در پاريس ميني ژوب مي سازد

نهال نورسي را مي دهد آن قدر خربوزه
درختي بس تناور را پي آلوب مي سازد ( آلوب يعني آلو مثل جوب كه يعني جو)

«سعيد مرتضايي» را بدانسان مي كند غالب
بدينسان «گنجي» بيچاره را مغلوب مي سازد

دو مليون سال پيش آنگونه گر مي ساخت دايناسور
مواد خام چون كم شد كنون مكروب مي سازد

اگرچه مي دهد آتش كه سوزد چوب را ليكن
پي آزار چشمش چوب را مرطوب مي سازد

عرب را گر دهد عزت كه جدش هست اسماعيل
ولي شيمون پريز را وارث يعقوب مي سازد

يكي را گرچه در شهر شما منفور مي سازد
يكي را ليك اندر شهر ما محبوب مي سازد

براي آن كه زهرا كاظمي آنجا شود مدفون
به پيرامون زندان اوين آشوب مي سازد

(شاگرد)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی:

+ چوب و شیشه (شعری تازه)

تو را از شیشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد
خدا کارش درست است‌، این و آن را خوب می‌سازد

تو را از سنگ می‌آرد برون‌، از قلب کوهستان‌
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می‌سازد

در آتش می‌گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد

تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده‌اش دهقان‌
مرا بر روی خرمن برده خرمنکوب می‌سازد

تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می‌افتد
مرا ـ گرد سرت می‌چرخم و ـ جاروب می‌سازد

تو از من می‌گریزی باز هم تا مصر رؤیاها
مرا گرگی کنار خانة یعقوب می‌سازد

مرا سر می‌دهد تا دشتهای آتش و آهن‌
و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد

q

خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی‌
یکی را شیشه می‌سازد، یکی را چوب می‌سازد

مشهد، 2 مرداد 1384

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ نگارش (سی و هفت)

علامت سؤال (بخش ۱)

 

علامت سؤال‌، یکی از علایم مهم سجاوندی است که جملات پرسشی را مشخص می‌کند. یعنی بدین‌ترتیب‌، گوینده پرسشی را مطرح می‌کند و انتظار پاسخی دارد. مثلاً بیدل می‌گوید

«کو فضایی که توان نیم تپش بال افشاند؟»

یعنی شاعر در پی این فضاست و سراغش را از دیگران می‌گیرد.

اما گاهی جملات به واقع پرسشی نیستند و فقط ادات پرسش در آنها آمده است‌. گوینده جریان یا حالتی را شرح می‌دهد. اینجا دیگر علامت سؤال لازم نیست‌. مثلاً در این مصراع از بیدل‌

«می‌روم از خود، نمی‌دانم کجا خواهم رسید»

اینجا درست است که کلمة «کجا» آمده است‌، ولی لحن شاعر، پرسشی نیست و خبری است‌. می‌گوید «من نمی‌دانم که به چه جایی خواهم رسید.» او به واقع ندانستن خود را گزارش می‌دهد، ولی از مخاطب چیزی نمی‌پرسد. اینجا دیگر علامت سؤال لازم نیست‌.

بعضی نویسندگان ما، تا این که ادات استفهام نظیر «چه‌»، «کجا»، «چرا» و امثال اینها را می‌بینند، گمان می‌برند که باید علامت سؤال هم بگذارند، در حالی که بسیار وقتها عبارت پرسشی نیست و خبری است‌. مثلاً در اینجا:

«اکنون این کتاب در اختیار ناشر سومی قرار گرفته است‌. نمی‌دانم این بار بختش گشوده می‌شود یا نه‌؟»

اینجا نویسنده از ندانستن خود گزارش می‌دهد و چیزی از ما نمی‌پرسد تا علامت سؤال لازم باشد. می‌گوید «من اطلاع ندارم که بخت کتاب باز می‌شود یا نه‌.» این عبارت هیچ بار پرسشی ندارد.

این هم یکی دو مثال دیگر:

«بعضی اسامی خاص مثل آرگوس که مشخص نشده چه مفهومی دارد؟»

اینجا درست است که نیمة دوم عبارت‌، شکل پرسشی دارد، ولی آن پرسش در دل یک جملة خبری رفته و در نهایت‌، کل عبارت‌، خبری است و علامت سؤال نمی‌خواهد. اگر فقط می‌گفت «این اسامی خاص چه مفهومی دارد؟» البته جمله پرسشی می‌بود و علامت سؤال می‌خواست‌.

این هم جمله‌ای دیگر که باز همان شکل را دارد، یعنی علامت سؤال آن بیجاست‌.

«آنگاه ببینیم که نواندیشان دینی و عالمان امروزی با این اندیشه‌ها چه برخوردی داشته‌اند؟»

پس باید در نظر داشت که جمله وقتی علامت سؤال می‌خواهد که در کل‌، یک پرسش را طرح کند. اگر کل جمله پرسشی نبود، وجود ادات پرسش یا حتی یک بخش پرسشی در آن‌، نمی‌تواند دلیلی برای نوشتن علامت سؤال باشد.

یکی از غزلهای دوست شاعرمان محمدشریف سعیدی می‌تواند مثال خوبی برای این بحث ما باشد. مصراعهای دوم‌، همه با «چیست‌» ختم می‌شوند، ولی بعضی از مصراعها به راستی پرسشی‌اند و بعضی خبری‌. یعنی در بعضی مشخصاً از «بانو» سؤال می‌شود و در بعضی دیگر، یک حالت یا جریان توصیف می‌شود. من برای جملات پرسشی علامت سؤال و برای جملات خبری نقطه می‌گذارم تا تفاوت آنها دانسته شود.

شب است‌، داد بزن‌، بانو! سکوت سرد سترون چیست‌؟

صدا، صداست که می‌ماند دلیل حنجره‌بستن چیست‌؟

تمام پنجره‌هایت کور، میان گور خودت ماندی‌

و هیچ‌گاه نفهمیدی فروغ‌، آینه‌، روزن چیست‌.

سرود شعلة دلتنگی ز چشمهای تو می‌جوشد

گلوی تلخ تو می‌داند که طعم بغض‌شکستن چیست‌.

شب است‌، با نخ آوازت بدوز پرچم عصیان را

وگرنه ماندن و پوسیدن میان رشته و سوزن چیست‌؟

تمام منطق اینان را که بر غروب تو می‌خندند

شکافتم و نفهمیدم که پیش منطق‌شان زن چیست‌.

هوای تازه و بارانی‌، درون باغچه می‌پیچد

در این هوای شکوفایی دلیل پنجره‌بستن چیست‌؟

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: نگارش

+ امروز با بیدل (نود و نه)

فسردگیهای ساز امکان ترانه‌ام را عنان نگیرد
حدیث طوفان نوای عشقم; خموشی، از من زبان نگیرد (ص 606)

این بیت، در روی جلد چاپ نخست غزلیات بیدل در ایران چاپ شده است و من در سالهای قدیم که بیدل میخواندم، آن را در نمی‌یافتم. شاید بدین واسطه که «زبان‌ نگیرد» را یک فعل مرکّب میدانستم و بر حذف «را» در اینجا وقوف نداشتم. در عوض، ترکیب «طوفان نوا» را دو کلمه میپنداشتم «حدیث طوفان، نوای شوقم«
باری، برگردان این بیت به نثر چنین میشود که «افسردگیهای ساز امکان، عنان ترانه‌سرایی مرا نمی‌گیرد. من حدیث طوفان‌نوای شوق هستم. خموشی زبان مرا نمی‌گیرد. «

شاید شما این بیت را ساده بپندارید و توضیحش را توضیح واضحات. ولی من با خود تعهد کرده‌ام همه بیتهایی را که روزی در دریافتشان مشکل داشته‌ام، در این نوشته بررسی کنم. و در یافت این بیت برایم سخت بود، به‌ویژه که این نقطه‌گذاری حاضر را نداشت. حالا هم اگر علایم سجاوندی را برداریم شاید کار سخت شود.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ آن دست دیروزین

برای جناب دژآکام گرامی که این شعر را خواسته بودند

 

عاقبت با ناله سودا می‌شود آهی که نیست‌

زیر گام ما به منزل می‌رسد راهی که نیست‌

از کرامتهای بسیارت همین ما را رسید

شاخة خشکی که هست و دست کوتاهی که نیست‌

خوب می‌دانیم و می‌دانی که چندین سال قحط

آبمان در کاسة سر دادی از چاهی که نیست‌

آخر امّا صبر کن‌، ای آسمان‌! خواهی شنید

نورِ صد خورشید می‌گیریم از این ماهی که نیست‌

دست اگر آن دست‌ِ دیروزین ما باشد ـ که هست ـ

باز هم گندم برون می‌آرد از کاهی که نیست‌

کُشتة خود می‌شود این ایل‌، حتّی در شکست‌

تا نبندد چشم امّیدی به خونخواهی که نیست‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ بیدل در ایران

دو روز پیش، مراسمی در تجلیل از عبدالقادر بیدل در تهران برگزار شد از سوی خانه ادبیات ایران و با همکاری شبکه فرهنگ صدا و سیما (تا جایی که من خبر دارم). البته برای من مجال و توفیق شرکت در این مراسم فراهم نشد، و فقط توانستم این مقاله را که باری در شماره اول در دری چاپ شده بود بازنویسی و ارسال کنم.

 

 این از عجایب روزگار است که یکی از بزرگ‌ترین شاعران‌ِ یکی از مهم‌ترین زبان‌های دنیا، در بخشی از قلمرو همان زبان ناشناخته بماند. همین امرِ عجیب دربارة عبدالقادر بیدل اتفاق افتاد و این بزرگ‌ترین شاعر فارسی‌زبان‌ِ بعد از حافظ، قرنها در کشور ایران‌، یکی از کانونهای مهم زبان و ادب فارسی‌، گمنام ماند و هنوز هم چندان از هالة گمنامی بدر نیامده‌است‌.

در حالی که سالهای سال‌، شعر بیدل درس شبانه و ورد سحرگاه فارسی‌زبانان خارج از ایران بود، در این‌کشور نام و نشانی از او در میان نبود و ادبای رسمی و غیررسمی حتی در حد یک شاعر متوسط هم باورش نداشتند. آنان هم که گاه و بیگاه در حاشیة سخنانشان حرفی از او به میان می‌آوردند، شعرش را نمونة ابتذال می‌شمردند و مایة عبرت‌.

ما در این مجال و مقال می‌خواهیم این راز را سربگشاییم که علت یا علل گمنامی بیدل تا پیش از این چه بوده است و در این میانه اگر تقصیری باشد، متوجه کیست‌; بیدل‌، ادبای ایران‌، افغانستان و هند یا سیاست‌پیشگانی که این ملل را از هم جدا و بیگانه کردند.

پیش از این بسیار کسان کوشیده‌اند توضیح‌دهند که چرا چنان شاعری در چنین سرزمین ادب‌پروری گمنام ماند. هرکسی از ظن‌ّ خود یار این موضوع شده و علتی را مطرح کرده‌است‌. گروهی غموض و پیچیدگی شعر بیدل را عامل اصلی دانسته‌اند; گروهی تفاوت زبان فارسی دو سرزمین را; گروهی مکتب بازگشت و...

نگارندة این سطور، چنین می‌پندارد که هیچ یک از این عوامل به تنهایی نمی‌توانسته‌اند تعیین‌کننده باشند. مجموعة اینها دخیل بوده و در کنار اینها، یک عامل مهم و مغفول‌ماندة دیگر هم وجود داشته که اینک به تفصیل‌، از آن سخن خواهیم‌گفت‌. پس نخست باید نارسایی توجیهات بالا را فرانماییم و آنگاه‌، به نکات نگفته‌ای که در میان بوده است‌، برسیم‌.

غموض و پیچیدگی به چند دلیل نمی‌توانسته تنها مانع شهرت شعر بیدل در ایران باشد. نخست این که شعر او چندان که می‌گویند هم پیچیده نیست‌. اگر کسی با سنّت ادبی مکتب هندی و بعضی چم و خم های کار این شاعر آشنا باشد، چندان مشکلی در پیش نخواهدداشت‌. شعر بیدل نه واژگان غریبی دارد و نه تلمیحات دور از دسترسی‌. گذشته از آن‌، همین شاعر در افغانستان تا حد قابل ملاحظه‌ای شناخته شده‌است‌. خوب چگونه می‌شود شعری برای مردم افغانستان ساده و قابل‌فهم باشد و برای همزبانان آن‌ها در ایران‌، نه‌؟ با آن که در ایران‌، هم میزان سواد و مطالعه بیشتر است و هم وضعیت آموزش ادبیات فارسی بهنجارتر. دیگر این که اگر مشکل اصلی همین بوده است‌، چرا در این سالها این شاعر در این کشور جا باز کرده است‌؟ یعنی حالا آن پیچیدگی‌ها رفع شده است‌؟

بعضی چنین عنوان کرده‌اند که علت گمنامی بیدل در ایران و اشتهار او در افغانستان‌، تفاوتهای زبان فارسی دو کشور است و بیدل که به هر حال به افغانستان نزدیک‌تر بوده است‌، در آن جا مقبولیت بیشتری یافته‌است‌.

این حرف هم اساس درستی ندارد. اصولاً تفاوت زبان فارسی دو کشور ـ به‌ویژه زبان ادبی ـ آن قدر نیست که قابل توجه باشد. زبان محاوره در حد بعضی واژگان و ساختارهای نحوی تفاوت‌هایی دارد و در ادبیات داستانی کمابیش ردّ پای آن را می‌بینیم ولی آنگاه که پای شعر به میان می‌آید، همین اندک تفاوت هم از میان برمی‌خیزد. خلیل‌الله خلیلی‌، حاجی دهقان‌، صوفی عشقری‌، علاّمه بلخی‌، واصف باختری‌، قهّار عاصی و سیدابوطالب مظفّری با همان زبانی شعر گفته‌اند که ملک‌الشعرا بهار، شهریار، اخوان ثالث‌، سهراب سپهری‌، مهرداد اوستا، علی معلّم و قیصر امین‌پور; و وجود تک‌وتوک واژه‌های محلی و تفاوت‌های اندک دستورزبان نمی‌تواند زبان شعر دو کشور را از هم جدا کند. بر فرض که چنین باشد هم این پرسش پیش می‌آید که مگر بین زبان فارسی هند و افغانستان تفاوتی وجود نداشته‌؟ پس چگونه شعر بیدل به افغانستان راه پیدا کرده‌است‌؟

امّا ظهور مکتب بازگشت ادبی در ایران‌، می‌تواند عامل اصلی‌تری قلمداد شود، هرچند این هم تنها عامل نیست‌. در واقع این دورة فترت و عقب‌گرد، دیواری شد بین شاعران مکتب هندی و جامعة ایران‌. نه تنها بیدل‌، که صائب و کلیم و دیگران هم در آن سوی دیوار قرارگرفتند و سال‌ها مطرود و منفور ادبای بازمانده از بازگشت بودند. در این میانه حزین لاهیجی سرنوشت عجیب‌تری یافت‌. او آن قدر در ایران گمنام بود که شاعری فرصت‌طلب یکی‌یکی غزل‌هایش را در مطبوعات به نام خود چاپ کرد و نه تنها کسی متوجه نشد بلکه همه از قوت شعر آن شاعر ـ و در واقع‌، قوت شعر حزین ـ مبهوت مانده‌بودند!1

نگاهی به آثار و نظریات ادبای سنتی قبل و بعد از مشروطه روشن می‌کند که آنان‌، تا چه حد با مکتب هندی بیگانه ـ و حتی معارض ـ بوده اند. کم‌کم کسانی چون مرحوم امیری فیروزکوهی‌، محمد قهرمان و دیگران پا پیش گذاشتند و شاعران آن مکتب را مقبولیتی دوباره بخشیدند. در مقابل‌، در افغانستان بازگشت ادبی به این شکل و این شدّت رخ نداد. رکود و انحطاط، بود; امّا در قالب مکتب هندی‌. و چنین شد که رشتة ارتباط ادبای افغانستان با شاعران مکتب هندی گسیخته نشد.

این می‌تواند علتی قابل توجه برای گمنامی بیدل در ایران باشد، ولی باز هم تنها علت نیست‌; چون این مانع برای همه شاعران مکتب هندی به طور یکسانی وجود داشته‌است‌. چرا در این میانه بیدل تا سالهای اخیر همچنان غریب ماند و طرفداران مکتب هندی هم به صائب و اقران او بسنده کردند؟

یک علّت دیگر هم وجود دارد که علّتی فرعی است نه اصلی‌، یعنی عوارض علل دیگر را تشدید می‌کند و آن‌، کاهلی و پخته‌خواری رایج در تحقیقات ادبی است‌. وقتی جامعه دچار کاهلی باشد، بیشتر کسان‌، به نقل قول سخنان مشهور بسنده می‌کنند و خود در پی تحقیق بر نمی‌آیند. بسیاری از ادبا، بدین‌گونه‌، به تکرار حرفهای دیگران بسنده کردند که حاکی از غموض و افراط در شعر بیدل بود.

q

راقم این سطور می‌پندارد که در این میانه یکی از علل و موجبات اصلی قضیه پنهان مانده یا پنهان نگه‌داشته شده است‌. پیش از آن که بر آن عامل‌، روشنی بیفکنیم‌، لازم می‌افتد که حاشیه‌ای در این جا بگشاییم‌.

در واقع ماجرا از آن جا شروع‌شد که در مشرق زمین‌، «وطن سیاسی‌» جای «وطن فرهنگی‌»2 را گرفت و ادب‌دوستان هر کشور از کشورهای دست‌ساختة استعمار، کوشیدند برای خود هویتی مستقل از دیگران دست و پا کنند و احیاناً خرده‌رقابتی هم با بقیه داشته‌باشند. در روزگاران پیش‌، این بحثها نبود و دادوستد سالم فرهنگی در تمام اقالیم فارسی‌زبانان رواج داشت‌. امیرخسرو دهلوی به پیروی از نظامی گنجوی هشت‌بهشت می‌سرود; مولانای بلخی‌، عطار نیشابوری و سنایی غزنوی را روح و چشم خود می‌دانست‌; عبدالرحمان جامی به اقتفای سعدی شیرازی بهارستان می‌نوشت و بیدل دهلوی کلام حافظ شیرازی را هادی خیال خود می‌خواند4. و فراموش نکنیم که این همه‌، با وجود مرز های سیاسی بین سرزمین‌های فارسی‌زبان و با وجود حکومتهایی گاه متخاصم رخ می‌داد.

باری در دو سه قرن اخیر، قضایا به گونة دیگری رقم خورد. با پیدایش مرزهای سیاسی به شکل امروزین‌، گویا مرزی هم در بین دلهای فارسی‌زبانان ـ و بل همة مسلمانان ـ کشیده‌شد. هرچند اهالی این قلمروها همان نگرش جامع را داشتند، دولتمردان و وابستگان فرهنگی آن‌ها به «بزرگداشت بزرگداشت مفاخر ملّی‌» اکتفا کردند. در تاجیکستان‌، بزرگداشت رودکی و ناصرخسرو باب شد; در افغانستان نام سنایی و جامی ـ و تا حدودی مولانا ـ بیش از پیش بر سر زبانها افتاد و در ایران هم البته فردوسی حرف اول را می‌زد چون دولتمردان آن روز این کشور، از این شاعر استفاده‌ای هم در جهت مقابله با عرب ـ و در باطن مقابله با اسلام ـ می‌کردند. برای فارسی‌زبانان پاکستان‌ِ امروز هم چاره‌ای جز این نماند که به اقبال پناه‌ببرند.

امّا در ایران ـ که اکنون مورد بحث ماست ـ این ملی‌گرایی شکل ویژه‌ای یافت‌. ملی‌گرایان ـ که البته از سوی دربارهای دو پهلوی هم حمایت می‌شدند ـ به بزرگداشت مفاخری که در ایران کنونی زیسته بودند بسنده نکردند و کوشیدند حتی‌الامکان دیگر بزرگان دانش و ادب را هم با عنوان «ایرانی‌» پاس بدارند. در نتیجه مولانا، سنایی‌، رودکی و ناصرخسرو ایرانی شدند و البته در خور تعظیم و تکریم‌. توجیهش هم این بود که اینان به هر حال در گوشه‌ای از قلمرو ایران قدیم زیسته بودند، حالا اگر هم بلخ و غزنه و سمرقند در کشورهای مجاور قرار دارند، چندان مهم نیست‌. خوب در این میان بزرگانی هم بودند که ملی‌گرایان با هیچ توجیهی نمی‌توانستند آن‌ها را ایرانی قلمداد کنند، چون آنان نه در ایران متولد شده‌بودند; نه در این جا درگذشته‌بودند; نه در سرزمین‌های تحت نفوذ حکومت مرکزی ایران زیسته بودند و نه باری به این حوالی سفر کرده‌بودند.5 این بزرگان عمداً یا سهواً از قلم افتادند. نگارندة این سطور بنابر قرینه‌هایی معتقد است که این امر در گمنامی بیدل در ایران دخلی تمام داشته‌است‌.

البته‌، برای این که اسپ انتقاد را یکسویه نتاخته و همة گناه‌ها را به گردن دوستان ایرانی خویش نینداخته باشیم‌، باید تصدیق کنیم که این انحصارِ همة مفاخر ادب به ایران‌، آن‌قدرها هم غیرطبیعی نبوده‌است‌. ادبای ایران باری به هر جهت این بزرگان را قدر دانستند و از میراث ادبی آن‌ها پاسداری کردند. در آن روزگاری که همة همّت و تلاش دولتمردان افغانستان و تاجیکستان (در واقع دولتمردان شوروی سابق‌) بر محو زبان فارسی از آن دو کشور بود، اگر ایرانیان هم نسبت به آن دسته از مفاخر ادب فارسی که در افغانستان و تاجیکستان کنونی زیسته بودند، بی‌توجه می‌ماندند، چه بسا که همه زیان می‌کردیم‌، چون منکر نمی‌توان شد که ما هم از حاصل تحقیقات همزبانان خود در این سوی مرز بسیار بهره‌ها برده‌ایم‌. ما سالها مثنوی‌معنوی و دیوان‌شمس چاپ ایران را خوانده‌ایم همچنان که دیوان حافظ و شاهنامة فردوسی را.6

q

حرف خود را بگیریم دنبال‌. گفتیم بر این ادعا که «ملی گرایی حاکم بر ایران در قبل از انقلاب‌اسلامی‌، از دلایل عمدة گمنامی بیدل در این کشور بوده‌است‌» قرینه هایی موجود است‌.

قرینة یک‌: همین که علاوه بر بیدل‌، دیگر شاعران خارج از قلمرو ایران کنونی هم کم‌وبیش دچار این گمنامی شده‌اند، نشانة خوبی بر صحت ادعای ما است‌. امیرخسرو دهلوی‌، فیضی دکنی‌، ناصرعلی سرهندی‌، غنی کشمیری‌، واقف لاهوری‌، کمال خجندی‌، سیف فرغانی و دیگر کسانی از حوالی هند و ماورأالنهر هم سرنوشتی مشابه بیدل یافته‌اند. می‌پذیرم که اینها شاعرانی در حد حافظ و سعدی و فردوسی نبوده‌اند ولی حداقل در حدّ اهلی شیرازی و هاتف اصفهانی ـ مثلاً ـ ظرفیت مطرح‌شدن داشتند. به راستی اگر غنی‌کشمیری‌، غنی اصفهانی می‌بود و کمال خجندی‌، کمال شیرازی‌; در ایران شهرتی بیش از اکنون نمی‌داشتند؟

قرینة دو: بیدل کی در ایران مطرح شد؟ در سالهای اول بعد از انقلاب اسلامی که گرایش‌های ملی‌گرایانه به‌شدت تضعیف شده و اندیشه‌های جهان‌شمول اسلامی در حال تقویت بود. جالب این که بیدل را ادبای بازمانده از دوران شاهی مطرح نکردند، بلکه نسل نسبتاً جدیدی پیش‌قدم شد که نگرشی فراتر از مرزهای ملی داشت‌.

قرینة سه‌: در سال‌های اخیر، علاوه بر بیدل‌، بعضی دیگر از شاعران شبه‌قاره و ماورأالنهر هم در جامعة ایرانی بازشناسی شده‌اند و یا در حال مطرح‌شدن هستند. جوانانی از نسل انقلاب به معرفی شاعرانی چون واقف لاهوری‌، غالب دهلوی و امثال اینها پرداخته‌اند. گذشته از آن‌، در این سالها، متولیان فرهنگی جمهوری اسلامی ایران کارهای ارزنده‌ای برای طرح شعر و ادب فارسی‌ِ خارج از ایران کنونی کرده‌اند و این بذر بویژه در کتابهای درسی پاشیده شده‌است‌. به‌راستی هیچ رابطه‌ای بین این قضایا و افول ملی‌گرایی نمی‌توان یافت‌؟

امّا این‌ها فقط چند قرینه بود. بد نیست که یک سند هم ارائه کنیم تا معلوم شود که بیراه هم نگفته‌ایم‌. پژوهشگر ارجمند جناب دکتر محمدجعفر یاحقی در مقاله‌ای که در معرفی کتاب شاعر آینه‌ها نوشته‌اند، می‌گویند: «اگر بیدل در حوزة جغرافیایی ایران‌... غریب افتاده است‌، شاید هم لختی از آن روست که اینان از نوع وطنی آن صائب و کلیم و طالب آملی را دارند، با ذهن و زبانی مأنوس‌تر و تصویرها و آهنگ‌هایی دلپسندتر و جاافتاده‌تر، بی‌شک کوشش دلباختگان سبک هندی و صائب‌دوستان و ارائة پژوهشهای بیش‌وکم از دنیای شعر و اندیشة او هم می‌تواند به عنوان پشتوانة علمی این سلیقه‌، ذوق و شعرپسندی عامة فارسی‌زبانان را به صائب و اقمار او منعطف کند.»7 به نظر ایشان وقتی «نوع وطنی‌» شاعر در میان باشد دیگر نیازی به نوع خارجی آن ـ مثلاً ـ نیست‌. ایشان سپس تلویحاً پیشنهاد کرده‌اند که خوب است محققان‌ِ صائب‌دوست‌، پژوهشهایی دربارة صائب و اقمار او انجام دهند تا به عنوان پشتوانة علمی این سلیقه (سلیقة مردم ایران‌) ذوق و شعرپسندی عامة فارسی‌زبانان به این سو منعطف شود. البته باید حسن نظر آقای دکتر یاحقی و دلسوزی ایشان نسبت به دیگر ملل فارسی زبان را قدر دانست‌، ولی واقعیت این است که مردم افغانستان آن‌قدرها هم با صائب و اقمار او ناآشنا نیستند و این شاعران در آن کشور قدر و عزّتی در حدّ شأن خویش دارند. شعر این‌دو در کتاب‌های درسی افغانستان چاپ می‌شود، شاید بیشتر از کتابهای درسی ایران‌. در روزگاری که در ایران‌، شاعری یکی یکی غزلهای حزین لاهیجی را به نام خود چاپ می‌کند و تا مدتها کسی خبردار نمی‌شود، در افغانستان مرحوم قاری عبدالله دربارة این شاعر تحقیق می‌کند و رساله می‌نویسد. بله‌، این را می‌پذیرم که مردم ما به این شاعران عنایتی در حد بیدل نکرده‌اند، ولی شاید این‌، به قوّت بیدل برگردد، نه به ناآشنایی مردم افغانستان با دیگران‌.

البته اکنون شاید یک انگشت انتقاد بر سخن این حقیر نهاده شود و آن این که‌: «اگر ملی‌گرایی مانع مطرح‌شدن بیدل در ایران کنونی شده‌است‌، چگونه این مانع برای اقبال لاهوری وجود نداشت و چرا او تا این مایه در این کشور شهرت یافت‌؟» البته ما این امر را تنها مانع برای اشتهار بیدل نشمرده و دیگر عوامل را نیز دخیل می‌دانیم‌، که آنها در مورد اقبال وجود نداشت‌. ثانیاً اقبال هم بیشتر به مدد کسانی مطرح شد که تفکری اسلامی ـ و نه ملی ـ داشتند نظیر شهید مطهری‌، دکتر شریعتی‌، مرحوم سید غلامرضا سعیدی و دیگران‌. احیاناً در این میان بعضی ملی‌گرایان هم که سنگ اقبال را به سینه می‌زدند، باز می‌خواستند به نحوی گرایشهای خود را در ماجرا دخیل ساخته و اقبال را هم به نفع این دیدگاه‌ها مصادره کنند. کافی است که مقدمه و پاورقی‌های «کلیات اشعار فارسی مولانا اقبال لاهوری‌» چاپ کتابخانة سنایی را بخوانیم‌:

«اگر نام و آثار هندیانی که شعر فارسی سروده‌اند، در تذکره‌ای جمع شود خود معرف یک شاخة مهم و پرارزش ادب ایرانی خواهد بود.» (از مقدمة ناشر)

«اقبال برای حسن تأثیر آثار بلند خود آن‌ها را در قالب شعر آن هم شعر فارسی ریخته است و در این کار از شیوة شاعران بزرگ و اندیشمندان واقعی ایران پیروی کرده‌است‌.» (از مقدمة چاپ دوم‌)

و بالاخره در صفحة 142 این کتاب و در حاشیة مصراع «زمین به پشت خود الوند و بیستون دارد» می‌خوانیم‌; «علاقه و عشق مولانای لاهور به ایران به حدی است که وقتی می‌خواهد از کوهی نام ببرد و معنی شعر هم ایجاب می‌کند که این کوه هرچه گران‌تر و عظیم‌تر باشد، باز هم هیمالیای بدان عظمت را که در اقلیم هند سر برافراشته نمی‌نگرد و به الوند و بیستون توجه می‌فرماید.»

علاقة فراوان اقبال به ایران قابل انکار نیست و البته نیاز به چنین دلایل نااستواری هم ندارد. ولی در مصراع بالا، کاربرد آن دو کلمه وجهی دیگر دارد. الوند و بیستون دیگر مشخصات جغرافیایی خود را کنار نهاده و به نمادهایی شاعرانه بدل شده‌اند. می‌دانیم که در شعر، نمی‌توان ارتفاع‌سنج به دست گرفت و بلندی کوه‌ها را اندازه گرفت‌. شاید آقای احمد سروش (نگارندة حاشیة فوق‌) انتظار داشته‌اند اقبال در آن غزل و با آن حال و هوا بگوید «زمین به پشت خود اینک هیمالیا دارد». باری‌، اگر قضایا به آن‌گونه باشد که جناب احمد سروش گفته‌اند، باید مولانای بلخی هم شیفتة هندوستان بوده‌باشد که با وجود رود جیحون در حوالی زادگاه خویش‌، از گنگ (گنگا) سخن می‌گوید8 و در مقابل‌، بیدل‌دهلوی از شدت علاقه و عشق به بلخ‌، گنگای با آن عظمت را نمی‌نگرد و به جیحون توجه می‌فرماید!9

q

باز هم حرف خود را بگیریم دنبال‌. تا حال از دلایل گمنامی بیدل در ایران گفتیم و کوشیدیم که دلیلی مغفول ولی مهم به آنها بیفزاییم‌. حالا می‌پردازیم به موقعیت فعلی بیدل در جامعة ادبی ایران‌.

پیش از انقلاب اسلامی‌، یکی دو تن از شاعران و منتقدان ایرانی با بیدل انس و الفتی داشتند ولی این‌، به جریانی فراگیر بدل نشده‌بود. مشهور است که سهراب سپهری شاعر بلندآوازة نوگرا سر و سری پنهانی با بیدل داشته‌است‌. البته بعضی‌ها منکر وجود چنین رابطه‌ای هستند و بنابر همین‌، آقای حسن حسینی در کتاب «بیدل‌، سپهری‌، سبک‌هندی‌» کوشیده‌است این رابطه را اثبات کند. از قول آقای مشفق کاشانی‌، غزلسرای معاصر ایران هم نقل شده‌است که ایشان دیوان شعر بیدل را نزد سپهری دیده‌اند.

دکتر شفیعی‌کدکنی نخستین شاعر و منتقد ایرانی است که در سال‌های دهة چهل‌، دو مقاله دربارة بیدل نوشت و از این حیث فضل تقدم را از آن خود کرد.10 امّا چرا تا سالهای اخیر ـ یعنی زمان چاپ «شاعر آینه‌ها» ـ دیگر ایشان سخنی از بیدل به میان نیاورد؟ به طور قطعی نمی‌توان پاسخ داد، ولی به نظر می‌رسد آقای دکتر شفیعی در آن دو دهه سروکار زیادی با شعر بیدل نداشته است‌. ایشان با وجود نگارش آن دو مقاله‌، بیدل را شاعر موفقی نمی‌دانسته است و حتی در آن دو مقاله هم ستایش خاص و درخوری نسبت به این شاعر ندارد. مقایسة نظریات دکتر شفیعی در بارة بیدل‌، نشان می‌دهد که ایشان به طور ناگهانی و در سالهای نخست دهة شصت به این شدّت علاقه‌مند شعر بیدل شده و پیش از آن چندان رغبتی به آن نداشته‌است‌. به‌راستی توجه نسل جوان شاعران ایران در اوایل انقلاب اسلامی به بیدل‌، دکتر شفیعی را به بازخوانی شعر او تشویق نکرده‌است‌؟

و علی معلّم‌، مثنوی‌سرای معروف معاصر، گویا نخستین شاعر برجستة ایرانی است که به بهره گیری خود از شعر بیدل تصریح می‌کند.11 از دیگر شاعران یک نسل پیش‌، مرحوم مهرداد اوستا گویا مختصر ارادتی به بیدل داشته است ـ بعضی از دوستانی که از نزدیک با ایشان معاشرت داشتند چنین می‌گفتند ـ و هم ایشان بود که غزلیات بیدل چاپ کابل را برای عکس‌برداری و چاپ در اختیار آقای میرشکاک قرارداد.

پیش از انقلاب اسلامی‌، جز آنچه در بالا آمد، ردّ پای چندانی از بیدل در ایران نمی‌توان یافت‌; ولی پس از آن‌، این آشنایی‌های پراکنده به یک موج جدی بدل شد، موج بیدل‌گرایی‌. نخستین نشانة این موج‌، چاپ غزلیات بیدل بود از سوی نشر بین‌الملل و با کوشش یوسفعلی میرشکاک (با اسم مستعار منصور منتظر) در سال 1364. چندی بعد (1366) کتاب «شاعر آینه‌ها» از دکتر شفیعی منتشر شد در انتشارات آگاه که مجموعه‌ای از مقالات ایشان دربارة بیدل بود همراه با گزینه‌ای از غزل‌ها و رباعی‌های بیدل‌. پس از آن و به فاصلة اندکی «بیدل‌، سپهری‌، سبک‌هندی‌» حسن حسینی منتشر شد و از سوی انتشارات سروش‌.

شاعر آینه‌ها در ظرف پنج سال (1366 تا 1371) به چاپ سوم رسید و ارزش این استقبال را نیز داشت‌.

در کنار این موج انتشار کتاب‌، موجی از بیدل‌گرایی هم در جمع شاعران نسل انقلاب پدیدآمد و این موج تا آن جا شدت پیدا کرد که بعضی آن را یک جریان افراطی دانسته و «بیدل‌زدگی‌» نامیدند. به هر حال ردّ پای بیدل را در شعر اکثر شاعران برجستة این نسل می‌توان پیدا کرد مثل علی معلّم‌، حسن حسینی‌، یوسفعلی میرشکاک‌، ساعد باقری‌، علی‌رضا قزوه‌، عبدالجبار کاکایی و عده‌ای دیگر از جوان‌ترها.

با این همه‌، بعضی از ادبا و استادان دانشگاه‌، مطرح شدن بیدل را در ایران چندان جدی و پایدار نمی‌پنداشتند و با تردید به قضیه می‌نگریستند. دکتر یاحقی در همان مقاله‌ای که ذکرش رفت‌، چنین پیش‌بینی کردند که‌: «بعد از این نه تنها خوانندگان معمولی و دانشجویان بی‌حوصله‌، بلکه به نظر می‌رسد که محققان و پژوهشگران هم با وجود کتاب سهل‌التناول دکتر شفیعی از مراجعه به اصل دیوان شاعر تن خواهند زد و دیوان چاپ کابل با آن حجم و قطع چشمگیر که ممکن بود روزی در ایران به ضرورتی تجدید چاپ شود، روی چاپخانه را هم به خود نخواهد دید.»12

ولی زمان ثابت کرد که حضور بیدل‌، جدی‌تر از اینهاست‌. او شاعری نیست که بتوان در یک گزیدة شعر خلاصه اش کرد. پس از آن پیش‌بینی‌، دوبار دیگر هم متن کامل غزلیات بیدل چاپ کابل با تیراژ مجموعی حدود هفده‌هزار نسخه و به کوشش آقای حسین آهی و به وسیلة انتشارات فروغی در ایران تجدید چاپ شد و هم اکنون نیز در بازار به زحمت پیدا می‌شود.

یوسفعلی میرشکاک که باری به چاپ غزلیات بیدل در ایران همت کرده‌بود، در کوشش بعدی خود به عکسبرداری از نسخة کابل بسنده نکرد و مثنوی «محیط اعظم‌» بیدل را با تصحیح‌، تحشیه و حروفچینی جدیدی به چاپ رساند (در انتشارات برگ و در سال 1370). از رباعیات بیدل‌، تا کنون دو گزیده در ایران منتشر شده است‌، یکی با نام «گزیدة رباعیات بیدل‌» به کوشش شاعر مهاجر افغانستانی عبدالغفور آرزو (در انتشارات ترانه مشهد) و دیگری با نام «گل چاربرگ‌» به کوشش آقای مهدی الماسی (در انتشارات مدرسه‌). کتاب دیگر، «عبدالقادر بیدل دهلوی‌» است‌، نوشتة پروفسور نبی هادی از ادبای هندوستان که با ترجمة دکتر توفیق سبحانی به چاپ رسیده‌است (نشر قطره‌، تهران‌، 1376). کتاب دیگر، عنوان کلیات بیدل را با خود دارد و در ظاهر نخستین کلیات بیدل است که در ایران به چاپ می‌رسد. می‌گویم «در ظاهر» چون به دلیلی نامعلوم‌، رباعیات این شاعر را که از بخش‌های اصلی دیوان اوست‌، در خود ندارد. این کلیات بی‌رباعیات‌، با مقابله و تصحیح آقایان پرویز عباسی داکانی و اکبر بهداروند در سه جلد و به وسیلة انتشارات الهام چاپ شده‌است و البته بسیار فاصله دارد با آنچه یک تصحیح و مقابلة جدی می‌توان خواند.

در این میان البته مهاجران افغانستانی مقیم ایران نیز پر بیکار نبوده‌اند. آقای عبدالغفور آرزو علاوه بر کتاب فوق‌، دو کتاب دربارة بیدل چاپ کرده است‌، یکی «بوطیقای بیدل‌» (انتشارات ترانه‌، مشهد، 1378) و دیگری «خوشه‌هایی از جهان‌بینی بیدل‌» (انتشارات ترانه‌، مشهد، 1381). هم‌چنان «نقد بیدل‌» علاّ مه صلاح‌الدین سلجوقی دانشمند متأخر افغانستان به همّت یکی از ناشران افغانستانی تجدیدچاپ شده است (انتشارات عرفان‌، تهران‌، 1380) و کتابی در شرح شعرهای بیدل از محمدعبدالحمید اسیر بیدل‌شناس متأخر افغانستان با عنوان «اسیر بیدل‌» آمادة چاپ است‌.

این‌، گزارشی مختصر بود از کارهایی که تا کنون دربارة بیدل در ایران انجام شده یا در حال انجام است‌. البته هنوز عموم جامعة ایرانی با این شاعر رابطه‌ای نیافته‌اند و این طبیعی است چون سیر معرفی چهره‌های گمنام ادبی همواره از خواص به عوام است و طبیعتاً تدریجی و آرام‌. به هر حال با وضعیت فعلی می‌توان پیش‌بینی کرد که بیدل در آینده‌ای نه چندان دور در ایران شهرتی فراوان خواهدداشت‌. قرینة خوب این پیش‌بینی هم استقبال خوب جامعة ایرانی از شعرهای چاپ‌شدة بیدل بوده‌است‌. می‌گوییم استقبال خوب‌، چون تا کنون حدود بیست هزار نسخه از غزلیات بیدل در ایران به فروش رسیده است و این در بازار فعلی کتاب‌، رقم کمی نیست‌. همین غزلیات (در قالب کلیات او) در افغانستان فقط یک بار به چاپ رسیده در سال 1342 و آن هم با تیراژ 3000 نسخه که هنوز هم شاید در کتابفروشی‌های کابل پیدا شود. البته درصد بالای بی‌سوادی‌، فقر اقتصادی و نابسامانی افغانستان‌، فروش اندک کتاب را در آنجا توجیه می‌کند و در آن سخنی نیست‌. ما فقط خواستیم میزان فعلی توجه به بیدل در ایران را نشان دهیم‌. آیا این استقبال گسترده نمی‌تواند شهرت فراوان بیدل در آیندة این کشور را نوید دهد؟

 

 پی‌نوشت‌ها

   البته پس از مدتی دکتر شفیعی‌کدکنی متوجه این سرقت بزرگ ادبی شد و با چاپ مقاله‌ای آن را فاش کرد. شرح این قضیه از زبان دکتر شفیعی در کتاب «شاعری در هجوم منتقدان‌» ایشان آمده‌است‌.

 2ـ این تعابیر از محقق نامدار کشور ما نجیب مایل‌هروی به وام گرفته شده‌است‌. ایشان در این زمینه شرح و بسطی هم داده‌اند که در کتاب «بگذار تا از این شب دشوار بگذریم‌» ایشان آمده‌است‌.

 3ـ عطار، روح بود و سنایی دو چشم او / ما از پی سنایی و عطار آمدیم

 4ـ بیدل‌، کلام حافظ شد هادی خیالم / دارم امید کاخر مقصود من برآید (غزلیات بیدل‌، نشر بین‌الملل‌، صفحة 398)

 5ـ شادروان دکتر عبدالحسین زرین‌کوب باری در کتاب «سیری در شعر فارسی‌»، امیرخسرو دهلوی را یکی از «شاعران ایران در خارج از دنیای ایران‌» دانسته است‌. غرض این که این گرایشهای ملی‌گرایانه حتی آن استاد ارجمند را هم به چنین تعبیر متناقض‌نمایی وادار کرده است‌، در حالی که به راحتی می‌شد گفت «شاعران فارسی‌زبان اهل سرزمین هند» و این سخن‌، بسیار دقیق‌تر و منصفانه‌تر می‌بود.

 6ـ تا جایی که نگارندة این سطور اطلاع دارد، در افغانستان نخستین چاپ مثنوی‌معنوی در سال 1361 یا 1362 و به وسیلة انتشارات بیهقی انجام شد. البته همان هم صورت عکسبرداری شدة یکی از نسخ چاپ ایران بود.

 7ـ «شاعر آینه‌ها»، کیهان فرهنگی‌، سال پنجم‌، شمارة 4، تیرماه 1367، صفحة 34

 8ـ اسحاق شو در نحر ما، خاموش شو در بحر ما / تا نشکند کشتی‌ّ تو در گنگ ما، در گنگ ما

(کلیات شمس‌، با تصحیحات و حواشی بدیع‌الزمان فروزانفر، چاپ سوم‌، امیرکبیر، تهران 1363، جلد اول‌، صفحة 8)

 9ـ حوادث مژدة امن است اگر دل جمع شد بیدل / گهر افسانه داند شورش امواج جیحون را (غزلیات بیدل‌، چاپ نشر بین‌الملل‌، صفحة 126)

 10ـ این دو مقاله بعداً در کتاب «شاعر آینه‌ها»ی ایشان چاپ شده‌اند. البته شنیده‌ام که پیش از ایشان نیز شادروان محمّد عباسیه کهن از شاعران خطّة گیلان دربارة بیدل مقاله یا مقاله‌هایی به چاپ رسانده‌است‌.

 11ـ بر سخن غالب نشد چون ما، معلم‌! تا کسی / ریزه‌خوار خوان عبدالقادر بیدل نشد (رجعت سرخ ستاره‌، صفحة 189)

 12ـ «شاعر آینه‌ها»، کیهان فرهنگی‌، سال پنجم‌، شمارة 4، تیرماه 1367، صفحة 35

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل و شاعران فارسی