محمدکاظم کاظمی


+ نگارش (سی و شش)

یک نمونه عملی از ویرایش

این عبارت کوتاه‌، نخستین پاراگراف از کتابی بود که برای ویرایش به من سپرده شده بود. دیدم خوب است آن را به عنوان یک نمونة عملی از مطالبی که دربارة ویرایش می‌نویسم‌، تقدیم شما عزیزان کنم‌. شاید بسیاری از ما، در نوشته‌هایمان مشکلاتی از این دست داریم و متوجه نمی‌شویم‌.

متن اصلی چنین بود.

«با به قدرت رسیدن نظام طالبان در افغانستان و ایجاد محدودیتهایی که این فرقه برای زنان ایجاد کردند بحث حقوق زنان ابعاد جدیدی به خود گرفت و حرف و حدیث زنان افغان نقل بازار جهان شد و جهان جدید با این حرکت از در مخالفت در آمد. نه تنها جهان غرب بلکه حتی بسیاری از کشورها و فرقه‌های اسلامی که رفتار طالبان با زنان را با قوانین و حقوق بشر و جهان جدید در تعارض می‌دیدند. رفتار طالبان را غیراسلامی و ساختة دست امیرالمؤمنین ملاعمر! دانسته و آن را به شدت محکوم کردند.»

در عبارت بالا، این نکات به چشم می‌خورد:

1. «نظام‌» به «قدرت نمی‌رسد». خود «طالبان‌» به قدرت می‌رسند.
2. «به قدرت رسیدن‌» یک درازنویسی است‌. می‌توان گفت «حاکمیت‌».
3. «ایجاد محدودیت‌» را «ایجاد کردند»؟
4. «فرقه‌» فعل مفرد می‌خواهد نه جمع‌.
5. «به خود گرفت‌» یک درازنویسی است‌. می‌توان گفت «یافت‌».
6. جملة اول چون سه سخن مستقل دارد، بهتر است در دو یا سه جمله تجزیه شود. به واقع‌، «مخالفت جهان جدید»، یک سخن اصلی است و باید در جمله‌ای مستقل بیاید نه در ادامة جملة پیش‌.
7. جهان جدید با کدام حرکت از در مخالفت درآمد؟ با حرکت طالبان یا با این که بحث حقوق زنان نقل بازارها شد؟ باید گفته شود «جهان جدید با این حرکت طالبان از در مخالفت درآمد.»
8. از «نه‌تنها جهان غرب‌» تا آخر این جمله چنین استنباط می‌شود که جهان غرب نیز الزاماً رفتار طالبان را غیراسلامی دانسته است‌، در حالی که این غیراسلامی دانستن‌، باید فقط به کشورهای اسلامی برگردد. در واقع جهان غرب و جهان اسلام‌، در مخالفت مشترک بودند، نه در دلیل مخالفت‌. پس جمله باید جدا شود.
9. در این جمله‌، جمع شدن «نه تنها» با «بلکه حتی‌» لازم نیست‌. به جای «بلکه حتی‌» می‌توان فقط یک «که‌» آورد، یعنی به این صورت‌: «نه تنها جهان غرب‌، که بسیاری از کشورها...»
10. جملة «بسیاری از کشورهای اسلامی‌...» بسیار طولانی است با یک جملة دیگر در دل خویش‌. بهتر است که جملة داخلی یعنی «که رفتار طالبان‌...» به صورت معترضه بیاید.
11. در قسمت «با قوانین و حقوق بشر و جهان جدید...» «قوانین‌» مبهم است‌. کدام قوانین‌؟ «جهان جدید» هم مبهم است‌. بهتر است گفته شود «حقوق بشر و قوانین جهان جدید». در ضمن‌، این قسمت بهتر است به جملة مربوط به مخالفت جهان جدید معطوف شود، نه کشورهای اسلامی‌.
12. نقطه بعد از «می‌دیدند» زاید است چون جمله پایان نیافته است‌.
13. بعد از ملاّ عمر علامت «!» لازم نیست‌. این علامت در اصل‌، برای خطاب است‌، نه تعجب‌. بسیاریها به اشتباه آن را علامت تعجب می‌دانند و گاه برای عبارتهای طنزآمیز به کارش می‌برند. اگر هم این علامت تعجب را برساند، باید بعد از «امیرالمؤمنین‌» بیاید، چون محل تعجب در آنجاست‌، نه بر روی نام‌.
14. دو بار «رفتار طالبان‌» نزدیک به هم لازم نیست‌.
15. به همین ترتیب‌، «آن را» در آخرین جمله هم لازم نیست‌. یک «رفتار» و یک «را» پیش از این آمده است‌.
16. جملات بسیار طولانی‌اند. ما یک عبارت هفت تا هشت سطری داریم با چندین سخن مستقل‌، در فقط دو جمله‌. این سخنان باید در چند جمله تقسیم شوند. (من عبارت را چهار جمله ساختم‌.)

 

با ملاحظات شانزده‌گانة بالا، من عبارت را بدین‌گونه بازنویسی کردم‌:

«با حاکمیت طالبان در افغانستان و محدودیتهایی که این فرقه برای زنان ایجاد کرد، بحث حقوق زنان ابعاد جدیدی یافت و حرف و حدیث زنان افغان نقل بازار جهان شد. جهان جدید، ـ که رفتار طالبان با زنان را با حقوق بشر و قوانین جهان جدید در تعارض می‌دید ـ با آن از در مخالفت درآمد. در این مخالفت‌، جهان غرب تنها نبود. بسیاری از کشورها و فرقه‌های اسلامی این رفتار را غیراسلامی و ساختة دست امیرالمؤمنین ملاّ عمر دانسته و به شدت محکوم کردند.»

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: نگارش
comment مهربانی‌ها () لینک

+ شعر زنان افغانستان

چندی پیش مجموعه‌ای وزین از شعر زنان افغانستان توسط آقای مسعود میرشاهی در نشر شهاب چاپ شد. گویا استقبال از آن کتاب و نیز تاتمام بودن حوزه پژوهش در آن کتاب، ناشر را به انتشار دومین دفتر از آن وادار کرده است. تدوین دومین جلد را خانم زکیه میرزایی بر عهده گرفته است و آنان طی اطلاعیه‌ای از بانوان شاعر افغانستانی خواسته‌اند که آثارشان را به آنان بفرستند با این توضیحات.

۱۵ الی ۲۰ قطعه شعر
بیوگرافی (که من تصحیح می‌کنم. زندگینامه)
یک قطعه عکس غیرپرسنلی
نشانی پستی و تلفن و نشانی الکترونیکی
هر قطعه شعر روی یک برگ آچار نوشته شود.
روی هر برگ نام کامل شاعر قید شود.
آثار ارسال‌شده پس فرستاده نمی‌شود.

نشانی: تهران - شهر  ری - خیابان شهید اکبری - کوچه محمدی - پلاک ۳ - کد پستی ۱۸۴۹۷۸۳۱۵۴ - تلفن تماس: ۵۹۰۳۵۲۲ (۰۰۹۸۲۱)

manzar_awm@yahoo.com

zmirzaee@parsimail.com

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر افغانستان

+ هفتاد و دو تیغ

آی دوزخ‌سفران! گاهِ دریغ آمده است
سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده است

طعمهء تلخ جحیمید، گلوگیرشده
چرکِ زخمید ـ که کوفه است ـ سرازیر شده

فوج فرعونید یا قافلهء قابیلید؟
ننگ محضید، ندانم ز کدامین ایلید

ره مبندید که ما کهنه سواریم، ای قوم!
سرِ برگشت نداریم، نداریم ای قوم!

حلق بر نیزه اگر دوخته شد، باکی نیست
خیمه در خیمه اگر سوخته شد، باکی نیست

خیمه تشنه است، غمی نیست، گلاب آلوده است
سجده بیمار، نه بیمار، شراب آلوده است

آبِ این بادیه خون است که وانوشد کس
زهر باد آن آب کز دست شما نوشد کس

شعله گر افسرد، خاکستر ما خواهد رفت
تن اگر خفت به صحرا، سر ما خواهد رفت

راه سخت است، اگر سر برود نیست شگفت
کاروان با سر رهبر برود نیست شگفت

تن به صحرای عطش سوخته، سر بر نیزه
بر نمی‌گردیم زین دشت، مگر بر نیزه

تشنه می‌سوزیم با مَشک در این خونین‌دشت
دست می‌کاریم تا مرد بروید زین دشت

آی دوزخ‌سفران! گاهِ سفر آمده‌است
سر بدزدید که هفتاد و دو سر آمده‌است

شهریور 1368

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ امروز با بیدل (نود و هشت)

بیدل! اظهار کمالم محو نقصان بوده است
تا شکست آیینه، عرض جوهرم آمد به یاد

جوهر همان ماده ای است که به پشت شیشه مالیده میشود تا به آینه بدل شود. مسلماً تا وقتی آینه سالم باشد، جوهر آن، دیده نمی‌شود چون آینه به جای نمایش جوهر، تمثال طرف را بازتاب میدهد. آنگاه که آینه شکست و تکه‌هایش بر زمین ریخت، جوهرها نمایان میشوند.
پس میتوان گفت، این کمال آینه بوده که نقصانش را نهان کرده‌است. برای انسان هم میتوان چنین فرض کرد.

 

 

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ این آتش بیرنگ

 

 

نگاهی به کتاب «بیدل‌، سپهری و سبک هندی‌» از زنده‌یاد حسن حسینی‌

چاپ شده در مجلة «شعر»، شمارة 41، سال دوازدهم‌، اردیبهشت 1384 (ویژه‌نامه حسن حسینی)

 

اکنون نزدیک دو دهه از آن روزی می‌گذرد که ناباورانه غزلیات بیدل‌(1)، چاپ نشر بین‌الملل و با مقدمة منصور منتظر (شما بخوانید یوسفعلی میرشکّاک‌) را پشت شیشة یکی از کتابفروشیهای مشهد دیدم و جلد اولش را خریدم و جلد دومش را به خودم وعدة خرید دادم ـ که دانش‌آموزی مهاجر بودم و کتابی دوجلدی در آن عرض و طول را در یک نوبت خریدن‌، برایم کاری اشرافی بود.
باری‌، بیدل در این دیار غربت ـ که بعدها دیگر در آن احساس غربت نمی‌کردم‌، به لطف دوستان شاعر و دیگر همدلان ـ نوعی احساس تفاخر را در خود داشت‌; که «ببینید، ما این‌گونه شاعرانی را هم می‌شناسیم که شما نمی‌شناسید.» و این احساس‌، خودش را در خواندن و حفظ کردن شعرهای بیدل تبارز می‌داد و سرودن غزلهایی بیدلی‌.
آن روزها سرآغاز آشنایی جدّی اهل ادب ایران با عبدالقادر بیدل بود و هر روز، نشانی از بیدل در جایی دیده می‌شد، گاه در آن شعر، گاه در آن سخنرانی‌، گاه در آن روزنامه‌، گاه در آن نوار موسیقی‌; و من چشمم به روی هرچه دربارة بیدل بود می‌لغزید و آن را چون شیر تازه می‌نوشید. در این میان‌، خبر تألیف کتابی را از شادروان حسن حسینی دربارة بیدل شنیده‌بودم و سخت منتظرش بودم‌. این کتاب‌، یعنی «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌»(2) بسیار دیرتر از آنچه انتظارش را داشتیم‌، یعنی در 1367 به بازار آمد و البته چاپ دومی هم داشت که من اینک در دست ندارم‌.
شاید نام فصلهای این کتاب‌، بتواند دوستانی که آن را ندیده‌اند نخوانده‌اند، تا حدی به محتوایش رهنمون شود: «بیدل کیست‌؟»، «سواد سبک هندی‌»، «تمثیل‌»، «مکانیسم عنصر خیال در سبک هندی‌»، «تشخیص یا تجسیم‌»، «بازی با کلمه یا کاریکلماتور»، «سپهری و سبک هندی‌»، «سوررئالیسم‌، سرپناه سپهری و بیدل‌»، «صور عواطف در شعر بیدل‌»، «علل پیچیدگی شعر بیدل‌»، «معنی یک بیت بی‌معنی‌!»، «اندیشه‌های بیدل در مثنوی و رباعی‌»، «دری به خانة خورشید»، «ابتسام صبح فطرت‌»، «خاتمه‌».

q

تألیف این کتاب‌، گویا مقدّم بود بر تألیف «شاعر آینه‌ها»(3) اثر جناب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی‌، و البته کتاب دکتر شفیعی‌، در انتشار، بر این سبقت گرفت و در افتخار نیز، که نخستین کتاب مستقل منتشره دربارة بیدل در ایران بود و خود می‌دانیم در آن روزگاری که همه به بیدل به چشم یک گنج مکشوفه می‌نگریستند، کاشف یا کاشفان این گنج‌، تا چه مایه حق داشتند به خود ببالند.
به هر حال‌، با وجود تقدّم انتشار «شاعر آینه‌ها»، هیچ نمی‌توان ارزش تلاشهای مرحوم حسن حسینی را در معرفی بیدل به جامعة ادبی ایران نادیده انگاشت‌. البته فراموش نکنیم که این گنج‌، کاشفان فروتن دیگری هم داشت‌، همچون علی معلّم و سهراب سپهری‌، که بحث آشنایی سپهری با بیدل‌، یکی از مباحث اصلی «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» است‌.

q

ولی برای امروز، دیگر نه این تقدیم و تأخیرها مهم است و نه مباحث و مسایل جنبی آنها. ما دو کتاب در پیش رو داریم دربارة بیدل‌، که به نوعی کامل‌کنندة همدیگرند، یعنی هر یک‌، زاویه‌ای از این خانة تاریک را روشن کرده‌اند، تا مردمان‌، در این پیل دمان‌، گمان ناودان و بادبزن نبرند. و ما به همین ملاحظه‌، گاه به مقایسة این دو کتاب با هم نیز ناچار خواهیم شد، هرچند بحث اصلی ما، دربارة «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» است‌.
البته کتابهایی چون «عبدالقادر بیدل دهلوی‌»(4) نوشتة پروفسور نبی هادی دانشمند هندی و با ترجمة دکتر توفیق سبحانی و «بوطیقای بیدل‌»(5) و «خوشه‌هایی از جهان‌بینی بیدل‌»(6) از آقای عبدالغفور آرزو شاعر مهاجر افغانستان در ایران هم در این سالها به بازار آمده است‌، که البته اینها، با همه ارزش خود، نمی‌توانند آن گره‌هایی را از شعر بیدل بگشایند که آن دو کتاب می‌گشایند.

q

«بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» کتابی است کاملاً هدفمند، با اهداف و اغراضی خاص که نویسنده‌، به طرزی هوشمندانه کوشیده‌است آنها را تعقیب کند. او که خود در متن مباحث جاری دربارة بیدل قرار داشته‌است‌، به خوبی می‌دانسته‌است که مشکلات و مبهمات اصلی اهل ادب ایران دربارة بیدل چیست‌; و به همین اعتبار، کوشیده‌است به هر یک از این مشکلات حسابرسی کند. پس غریب نیست اگر آن را نه کتابی صرفاً برای آشنایی با بیدل‌، بلکه بیشتر تلاشی برای برداشتن موانع آشنایی و ایجاد جاذبه در چشم مخاطب امروز. به گمان من‌، تأکید بسیار بر رابطه میان سپهری و بیدل ـ که حتی در نام کتاب نیز رسوخ کرده‌است ـ در راستای این هدف است‌، که خود بر علاقة جوانان شاعر آن سالها به سپهری و ترویج شعر این شاعر توسط نسل انقلاب‌، واقفیم و می‌دانیم که در آن ایّام‌، سپهری تنها شجرة غیرممنوعة شعر قبل از انقلاب به شمار می‌آمد.
هرچند اکنون و بعد از نزدیک به دو دهه به نظر می‌رسد که درپیچیدن به بسیاری از مباحثی که در این کتاب مطرح شده‌اند، چندان هم ضرورت ندارد و ما اکنون در مرحله‌ای دیگر هستیم‌; در آن روزگار، مباحث کتاب «بیدل‌، سپهری‌...» بسیار جاندار، زنده و به تعبیری «بحث روز» به حساب می‌آمد و این‌، از ویژگیهای مهم این کتاب است‌.

q

اما دیگر ویژگی کتاب «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» به‌ویژه در مقایسه با «شاعر آینه‌ها»، توجه شاعر به زمینه‌های عاطفی و معنوی شعر بیدل است‌. و همین را، می‌توان نقص مهم کتاب «شاعر آینه‌ها» دانست‌. دکتر شفیعی بنا بر طبیعت صورتگرایانه‌شان کمتر به عوالم معنوی بیدل اشاره کرده‌اند، مگر در مطالبی که از پژوهشگران روسی در این کتاب نقل شده است و غالباً نیز غرض‌آلود است‌. مرحوم حسینی در کتابش به نوعی این نقص را جبران می‌کند و به درونمایة شعر بیدل اشاراتی دارد. این اشارتها به‌ویژه آنجاهایی اهمیت می‌یابد که گره‌خوردگی‌ای میان درونمایه و صورت شعر بیدل حس می‌شود.
به هر حال‌، بیدل شاعری است متفکر با احساساتی عمیق و راستین‌، و همین شاخصه است که او را به طور جدی از دیگر هندی‌سرایان جدا می‌کند. شعر بیدل‌، به طرز عجیبی با عواطف اصیل بشری گره خورده است و بسیاری از حالاتی را که به راستی برای همه ما اتفاق می‌افتد، می‌توانیم در شعر بیدل سراغ بگیریم‌. دیگر هندی‌سرایان‌، همچون صائب و کلیم و اقمار آنها، غالباً در لحن بیان و استفاده از عناصر زندگی مردم‌، سخت مردمی می‌نمایند، ولی حاصل سخنشان از لحاظ معنوی و عاطفی‌، چندان سنخیتی با احساسات واقعی مردم ندارد. به واقع این عناصر زندگی‌، فقط ابزاری‌اند برای مضمون‌سازی و بیان سخنانی که در آنها فقط رنگینی مضمون اهمیت دارد، نه تطابق با روحیات مردم و کاربردی‌بودنشان در جامعه‌. بسیار اندک است بیتهایی از قبیل «دست طمع که پیش کسان می‌کنی دراز...» صائب یا «بدنامی حیات دوروزی نبود بیش‌...» کلیم‌. بیشتر شعرهای این دو تن و دیگر اقرانشان‌، تصویرهای رنگینی است بیشتر برای دیدن و کمتر برای رسوخ در عواطف و افکار.
این عمق عاطفی و اندیشگی‌، راه بیدل را از دیگر هندی‌سرایان جدا می‌کند و این افتراق ظریف‌، چیزی است که از چشم ریزبین مؤلف «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» پنهان نمانده است‌: «... شعر هندی از مضامین کوچه و بازاری اشباع شده است‌. و بیدل که روح ناآرامی دارد، تنیده بر فلسفه و عرفان‌، بایسته است سبک هندی را که وجه غالبش تعلق به مضامین زمینی و نیمه‌خاکی دارد، به خدمت مفاهیم عمیق‌تر و بالطبع پیچیده‌تر درآورد.»(7) شاید از همین روی است که مؤلف کتاب‌، خود در جایی سبک بیدل را «هندی مضاعف‌» می‌داند.
به گمان من‌، چنین تبصره‌ای به راستی ضرورت دارد، چون اگر بیدل را بدون هیچ تبصره‌ای و تمایزی در کنار دیگر هندی‌سرایان بنشانیم و شعرش را مشمول همان داوری‌ای بدانیم که شعر دیگران را می‌دانیم‌، به این شاعر جفا کرده‌ایم‌.
با این ملاحظات‌، به باور من‌، مرحوم حسن حسینی بسیار با صائب مدارا کرده‌است‌، آنجا که گفته است «باید بگوییم که در کل‌، شعر بیدل آن «موفقیت‌» همه‌جانبه یعنی رواج شعر صائب را ندارد. همان گونه که شعر مولوی نیز به موفقیت پردامنة شعر حافظ دست نیافته‌است‌.»(8) من که حدود بیست سال است با جامعة ادبی و نیز عامه مردم ایران حشر و نشر دارم‌، اثر بسیاری از رواج شعر صائب نیافته‌ام‌، مگر در حد چند بیت و یکی دو غزل‌. 

دیگر اشارت دقیق مرحوم حسینی بر وجوه افتراق بیدل و دیگر هندی‌سرایان‌، در باب تمثیل است‌; آنجا که یادآور می‌شود که بیدل به تمثیل (رایج‌ترین هنرنمایی هندی‌سرایان‌) چندان عنایتی ندارد و به واقع نیز چنین است‌. البته در تعریفی که ایشان برای تمثیل به دست می‌دهد و در آن‌، بر مقارنة محسوس و نامحسوس تکیه می‌کند، من با ایشان همداستان نیستم و گمان می‌کنم که تمثیل را بیشتر با ساختار صوری‌اش می‌توان مشخص کرد، یعنی موازنه و مقارنة دو مصراع‌، خواه طرفین محسوس باشند و خواه غیرمحسوس‌. این همان ساختاری است که جناب دکتر شفیعی آن را «اسلوب معادله‌» نامیده‌اند و قدما به آن مدعاالمثل یا مدعامثل هم می‌گفتند. یعنی یک مصراع مدعا است و مصراعی دیگر، مثل‌; به گونه‌ای که هر دو مصراع از لحاظ جمله‌بندی کاملاً مستقل هستند، نظیر این بیت بیدل‌:
مفلسان را مایة شهرت همان دست تهی است‌
تا به قید برگ بود، از نی نوایی برنخاست‌(9)
و به راستی بیدل به این شگرد ـ که در آغاز آشنایی برای همه سخت جذاب است و بعد به زودی کسالتبار می‌شود ـ چندان رغبتی ندارد.

در فصلهای «سپهری و سبک هندی‌» و «سوررئالیسم‌، سرپناه بیدل و سپهری‌» حضور ذهن و احاطة مرحوم حسینی بر شعر این شاعران رخ می‌نماید، با مثالهای بسیاری که از قرابت میان سپهری و هندی‌سرایان ـ به ویژه بیدل ـ بیان می‌کند. هرچند هر یک از این تشابه‌ها آن‌قدر شدید نیست که به تنهایی ما را به وجود این رابطه مجاب کند، وفور آنها به قوتشان می‌افزاید و این وفور، رخ نداده‌است‌، مگر با دقت نظر و تفحص ستودنی مرحوم حسینی‌، هم در شعر بیدل‌، هم در شعر سپهری و هم در شعر دیگر هندی‌سرایان‌. 

ولی وفور مثالها فقط وقتی کارساز و مفید است که به درد اثبات تشابهی از این دست بخورد. از این که بگذریم‌، برای بیشتر مباحث این کتاب‌، آن‌قدر مثال لازم نبود که مرحوم حسینی آورده است‌. در این کتاب‌، برای سه ویژگی سبکی شاعران مکتب هندی یعنی تمثیل‌، تشخیص و کاریکلماتور، روی هم رفته حدود سی صفحه اختصاص داده‌شده است‌، با حدود یکصد بیت مثال شعری‌، و به نظر من این مباحث جای این‌همه تفصیل و شاهد مثال را نداشت‌. در کتاب «شاعر آینه‌ها» همة فصل «سبک‌شناسی شعر بیدل‌» 35 صفحه است‌، با شرح هشت ویژگی سبکی و بعضی مباحث فرعی دیگر. البته در آن کتاب هم عدم توازنی میان ویژگیهای سبکی مختلف به چشم می‌خورد، از نظر اجمال و تفصیل و تعدد مثالها.

حال که باب انتقاد را گشوده‌ایم‌، این را نیز ناگفته نگذاریم که لحن و نثر این کتاب‌، آن مایه وزانتی را ندارد که محتوایش طلب می‌کند. پیشتر گفتیم که مرحوم حسینی در این کتاب‌، کوششهایی دارد برای رفع بعضی ذهنیتهای نادرست دربارة بیدل و سپهری‌.
نویسنده در این کتاب‌، به واقع با چند دسته آدم طرف است و با آنها مواجهه می‌کند; یکی استادان کهن‌گرای خراسانی‌پسند; دیگر روشنفکرمآبان غرب‌گرا; دیگر کسانی که منکر رابطه‌ای میان سپهری و بیدل هستند و دیگر کسانی که بیدل را متهم به پیچیده‌سرایی بیجا می‌کنند. گاه نیز تعریض‌هایی مستقیم یا غیرمستقیم‌، نسبت به مؤلف کتاب «شاعر آینه‌ها» نیز دیده می‌شود.
نویسنده غالباً می‌کوشد که با متانت تمام با این طرفهای واقعی یا فرضی بحث کند، ولی گاه این مباحث‌، لحنی جدل‌آمیز به خود می‌گیرد: «آنها که دلهایشان با اسلام است و ریگی به کفش ندارند، عاشقانه در روشن‌سازی وجوه الهی و عارفانة شعر سپهری قدم زده‌اند و در مقابل این دسته‌، آنها که نسبت به متافیزیک حساسیت دارند و تمایلات ماورای خاکی را نوعی تمرد و ارتداد از مذهب روشنفکریسم‌! معاصر می‌دانند به طرق مختلف کوشیده‌اند و می‌کوشند تا این بُعد آشکار شعر سپهری را نادیده بگیرند و یا در زیر رگبار انتقادات شبه‌جامعه‌شناسانه‌، آن را به ضدّ ارزش بدل سازند و از حیّز انتفاع ساقط کنند.»(10) و یا «این شباهتها را به هر علت که باشد، باید به فال نیک گرفت و بر دهان کسانی کوبید که ادعا می‌کنند سپهری هر چه دارد از غرب و شاعران غربی و اقمار آنها دارد.»(11)
در مجموع‌، باید اعتراف کرد که گاه‌، دقت علمی و ارزش آموزشی کتاب‌، فدای این لحن و این نثر شده است‌، نثری که البته زیباست و همراه با تمثیل‌های شاعرانه‌، ولی گاه این شاعرانگی‌، شفافیت و صراحت علمی را از آن می‌گیرد: «شاعران این سبک با نوعی ریاضت ذوقی و روحی در معبد کلمات‌، عبارات بلندپایه‌، اصطلاحات‌، داستانهای مشهور و امثال و حکم رایج‌، به نیروانای مضمون نایاب و معنی بیگانه می‌رسند و عطش روحی خویش را با زلال سیال خیال و با جرعه‌ای از خنکای چشمة ابداع و آفرینش‌، تسکینی هنرمندانه می‌دهند.»(12)
به طور کلی‌، «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» بیشتر لحن جدلی دارد تا لحن آموزشی‌. در بسیاری از مباحث نظری به نظر می‌رسد که مؤلف آن‌قدرها که لازم است به شرح و بسط موضوع نمی‌پردازد و به آوردن مثالهای متعدد و بیش از حد لزوم بسنده می‌کند. در فصل «سوررئالیسم‌، سرپناه سپهری و بیدل‌» این حالت را بیشتر می‌توان حس کرد، که حدود سه صفحه از کتاب به نقل شعرهایی از ادونیس شاعر عرب اختصاص یافته است‌.
از همین روی «شاعر آینه‌ها» در بعضی فصلهای خود، از «بیدل‌، سپهری‌...» آموزنده‌تر به نظر می‌رسد، به ویژه در فصل «سبک‌شناسی شعر بیدل‌» که جان آن کتاب به حساب می‌آید. این روش کار دکتر شفیعی است که غالباً به جای کلّی‌گویی‌، ابزارهای ارزیابی را به دست خواننده می‌دهد و او را هم منتقد بار می‌آورد. البته «شاعر آینه‌ها» نیز کتابی یکدست نیست‌، هم پست و بلند دارد و هم گاه تضادهایی ظریف میان بعضی داوریهای مؤلف در آن می‌توان یافت‌. استاد خود نیز یادآور شده است که «اگر بعضی مطالب این مقدمه‌، گاه‌، تکراری می‌نماید نتیجة همین پیشامد است که مجموعه‌ای پراکنده‌است و کتابی منسجم نیست‌.»(13)

گفتیم که مرحوم حسن حسینی در کتابش می‌کوشد بعضی ذهنیتهای منفی در مورد بیدل را اصلاح کند و به بعضی اعتراضها پاسخ دهد، و این شبیه کاری است که مرحوم اخوان ثالث با کتاب «عطا و لقای نیمایوشیج‌» نسبت به نیما کرد. فصلی که به طور مشخص چنین رویکردی را می‌رساند، «معنی یک بیت بی‌معنی‌» است‌. ایشان در اینجا کوشیده‌است این بیت بیدل را که به بی‌معنایی شهرت یافته است ـ و این اشتهار هم از سخن جناب دکتر شفیعی دربارة این بیت ناشی شده است ـ معنی کند:
حیرت‌دمیده‌ام‌، گل داغم بهانه‌ای است‌
طاووس جلوه‌زار تو آیینه‌خانه‌ای است‌
باری دیگر هم جناب علی معلم در مقاله‌ای مفصل در مجلة شعر کوشیده‌بودند این بیت را شرح کنند. ولی من گمان می‌کنم که این بیت‌، نه چنان ادعایی را مبنی بر بی‌معنایی خود بر می‌تابد و نه چنین شرحهای مفصلی را برای رد این ادّعا. من به گمان خود، دریافتی بسیار ساده از آن دارم‌، دریافتی که هیچ‌گاه شرح روابط میان اجزای بیت و نیز مراجعه به متون عرفانی را طلب نمی‌کند:
پر طاووس‌، در انتهای خویش‌، لکه‌هایی سیاه دارد که می‌توان آنها را داغهایی تصوّر کرد (داغ هجران‌). شاعر می‌گوید «این داغها که در من می‌بینی‌، بهانه است‌. من به واقع محو دیدار تو هستم‌. در جلوه‌زار تو، طاووس نیز با همه داغهای خویش‌، آیینه‌خانه خواهد بود.»
اگر این دریافت من درست باشد ـ که دلیلی برای نادرستی‌اش ندارم ـ باید حیرت کرد که چگونه استادی چون دکتر شفیعی این بیت را بی‌معنی خوانده‌اند و بزرگانی چون زنده‌یاد حسینی و علی معلم‌، چنین جهد بلیغی در معنی‌کردنش به خرج داده‌اند. شاید این حقیقت که «حتی دکتر شفیعی نیز از این بیت چیزی دریافت نکرده‌اند.» بسیار دیگر کسان را نیز مرعوب این بیت کرده است و نیز محتاج چنان شرحهای عریض و طویلی‌.

یک وجه تشابه دیگر میان کار مرحوم حسینی و کار مرحوم اخوان ثالث‌، استفاده از سلاح طرف مقابل برای مقابله با خود اوست‌. اخوان در آنجا، برای اثبات ارزشمندی و قانونمندی ابتکارهای نیمایوشیج به کهن‌گرایان‌، نمونه‌های آن بدعتها را در ادب کهن پیدا می‌کند و حسینی در اینجا برعکس‌، برای اثبات مدرن‌بودن شعر بیدل‌، ویژگیهای سبکی او را با معیارهای نوین می‌سنجد. پیداکردن تشابه و تقارن میان بیدل و سپهری و یا ایجاد رابطه میان ایهام‌های شعر بیدل و دیگر هندی‌سرایان با کاریکلماتورهای امروز، و یا نشان‌دادن سوررئالیسم شعر بیدل‌، تلاشهایی از همان‌گونه است‌.
این روش‌، البته برای جلب توجه به این شاعر و اثبات موقعیت ارجمند او بسیار سودمند است‌، ولی کلیدهای کارگشایی برای درک بهتر شعر او به دیگران نمی‌دهد. به واقع کار بعدی باید گره‌گشایی در شعر بیدل می‌بود و شناخت دقیق ویژگیهای سبکی او، که با درگذشت مرحوم حسینی‌، حداقل از جانب ایشان ناتمام ماند. او با ریزبینی‌ها و نکته‌سنجی‌هایش در این کتاب نشان داده‌بود که توان این کار را دارد و تا جایی که من باخبرم جلساتی نیز برای این گره‌گشایی برگزار کرده‌بود، ولی دریغ که حاصل این پژوهشها به عنوان کتابی که مکمّل «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» باشد اکنون در دست ما نیست‌.
و حال که سخن به ناتمامی این راه کشید، چه شایسته است که واپسین جملات کتاب «بیدل‌، سپهری‌...» را پایانة سخن خویش سازیم‌: «امیدم همه این است که این صفحات نیم‌گامی باشد برای آغاز راهی که دیگرانش با توش و توان بیشتری بپیمایند و از رگ این تاک گمنام‌مانده در این دیار به فراخور حال خویش باده‌های جانسوز و بارقه‌های روان‌افروز برای عاشقان ادبیات عمیق و ناپیداکرانة عرفان اسلامی‌، ارمغان آورند. و شرط نیل به این مهم‌، این نکته است که با بیدل‌، همدلی کنیم و به معشوق او (عز و جل‌) عشق بورزیم و از درگاهش برای دلهایمان لیاقت درک محبت بخواهیم‌، که بیدل خود فرمود:
هر دل نبرد چاشنی داغ محبّت‌
این آتش بی‌رنگ‌، نسوزد همه کس را»

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:
1. دیوان مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی‌: غزلیات‌، جلد اول و دوم‌; به تصحیح استاد خلیل الله خلیلی‌، با مقدمة منصور منتظر; چاپ اول‌، تهران‌: نشر بین‌الملل‌، بی‌تا.
2. بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌; حسن حسینی‌; چاپ اول‌، تهران‌: سروش‌، 1367.
3. شاعر آینه‌ها: بررسی سبک هندی و شعر بیدل‌; دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی‌; چاپ سوم‌، تهران‌: آگاه‌، 1371
4. عبدالقادر بیدل دهلوی‌; پروفسور نبی هادی‌، ترجمة دکتر توفیق 'û . سبحانی‌; چاپ اول‌، تهران‌: نشر قطره‌، 1376
5. بوطیقای بیدل‌; عبدالغفور آرزو; چاپ اول‌، مشهد: ترانه‌، 1378
6. خوشه‌هایی از جهان‌بینی بیدل‌; عبدالغفور آرزو; چاپ اول‌، مشهد: ترانه‌، 1381
7. بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌، صفحة 25
8. همان‌، صفحة 142
9. دیوان مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی‌، غزلیات‌، جلد اول‌، صفحة 286
10. همان‌، صفحة 71
11. همان‌، صفحة 138
12. همان‌، صفحة 41
13. شاعر آینه‌ها، صفحة 14 (البته مراد ایشان از کلمة «مقدمه‌» مقالاتی است که برای این گزینه شعر، حکم مقدمه یافته‌اند. به واقع «شاعر آینه‌ها» خود یک گزیدة شعر بیدل است با مقدمه‌ای مشتمل بر چند بخش‌.)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ محمدعلی عباسیه کهن درگذشت.

محمدعلی عباسیه کهن شاعر معاصر زبان فارسی درگذشت. این شاعر باصفا و متواضع شاعران نام‌آور شهر رشت بود و علاوه بر شعر در حوزه پژوهشهای ادبی نیز کارهای ارزشمندی کرده بود. این ضایعه را از طرف خودم به همه دوستان شاعر و خوانندگان این صفحه تسلیت می‌گویم.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: درگذشتگان

+ نگارش (سی و پنج)

ارتباط فعل و فاعل‌

در یادداشت پیش‌، از لزوم تناسب فعل با دیگر اجزای سخن گفتیم و یادآور شدیم که بسیاری از نویسندگان ما، این تناسب را فراموش می‌کنند. یکی از موارد شایع این غفلت‌، جایی است که عبارت از دو جمله با دو فاعل تشکیل شده است‌، ولی نویسنده یک فعل را به هر دو نسبت می‌دهد و بدین ترتیب‌، فاعل جابه‌جا می‌شود. ببینید:
«زادگاه او گذر زرگرخانة شهر میمنه بوده و تحصیلات خود را تا فوق‌لیسانس علوم وترنری به پیش برده است‌.»
این عبارت‌، در اصل از دو جمله تشکیل شده است‌:
«زادگاه او گذر زرگرخانة شهر میمنه بوده است‌. او تحصیلات خود را تا فوق‌لیسانس علوم وترنری به پیش برده است‌.»
ولی نویسنده دو جمله را با هم ادغام کرده است و بدین ترتیب‌، فعل «به پیش برده است‌.» به زادگاه عطف شده است‌. گویا «زادگاه او تحصیلات خود را به پیش برده است‌.»
به واقع مشکل از اینجا پدید آمده است که در نیمة اول جمله‌، «زادگاه‌» فاعل است و این موقعیت‌، تا آخر جمله حفظ می‌شود. پس فعل آخر (پیش برده است‌) هم به این فاعل بر می‌گردد. نویسنده باید همان گونه که ما نوشتیم‌، عبارت را به دو جمله تفکیک می‌کرد، به گونه‌ای که در جملة اول‌، «زادگاه‌» فاعل می‌بود و در جملة دوم‌، «او». البته می‌توان سخن را در یک جمله هم به پایان برد، به شرطی که فاعل هر دو بخش‌، «او» باشد، به گونة زیر.
«او در گذر زرگرخانة شهر میمنه زاده شده و تحصیلات خود را تا فوق‌لیسانس علوم وترنری به پیش برده است‌.»

این هم چند مثال دیگر.
«گرایش هنری به صورت ذوقی از دورة مکتب در ایشان شکل گرفت و نزد کسی تمرین نکرده است‌.»
اینجا هم به نظر می‌رسد که «گرایش هنری نزد کسی تمرین نکرده است‌.»
«دست سرنوشت از کودکی او را نخست به کابل کوچ داد و بعد به علت فعالیتهای سیاسی برادرش در سال 1364 به ایران کوچ کرد.»
اینجا گویا «دست سرنوشت به ایران کوچ کرد.» و من برای رفع این مشکل‌، فعل «کوچ‌کرد» را به «کوچانید» تبدیل کردم‌، تا با معنی جمله سازگار باشد.
«دست سرنوشت از کودکی او را نخست به کابل کوچ داد و بعد به علت فعالیتهای سیاسی برادرش در سال 1364 به ایران کوچانید.»
«زمانی که محمدداوود روی کار آمد، آقای مشعل را بازنشست نمود.»
گویا «زمان‌»، آقای مشعل را بازداشت کرده است‌. به واقع باید گفت «محمدداوود که روی کار آمد، آقای مشعل را بازنشست کرد.» چون فاعل این کار، «محمدداوود» بوده است‌، نه «زمانی‌که‌».
«تداوم‌بخشیدن به آموزشهای آکادمیک‌، او را از دانشگاه همیلتن تا ماساچوست و یوتا کشاند و چندین بار به حیث استاد مهمان و سخنگو به کنفرانسهای نویسندگان دعوت شد.»
اینجا نیز همان مشکل برقرار است و گویا «تداوم‌بخشیدن‌، به کنفرانسهای نویسندگان دعوت شد.» عبارت بالا را می‌توان دو جمله ساخت که در یکی «تداوم‌بخشیدن‌» فاعل باشد و در دیگری‌، «او»; بدین گونه‌:
«تداوم‌بخشیدن به آموزشهای آکادمیک‌، او را از دانشگاه همیلتن تا ماساچوست و یوتا کشاند. او چندین بار به حیث استاد مهمان و سخنگو به کنفرانسهای نویسندگان دعوت شد.»
«زادگاه فروغی بدخشان است اما اکنون در کوپنهاگن زندگی می‌کند.»
گویا «زادگاه در کوپنهاگن زندگی می‌کند.» من این شکل را ترجیح می‌دهم‌:
«فروغی زادة بدخشان است اما اکنون در کوپنهاگن زندگی می‌کند.»
«مراسم خاک‌سپاری پروین بسیار باشکوه در کابل برگزار گردید و در روز جمعه 20 قوس 1383 در شهدای صالحین کابل در کنار دیگر هنرمندان به خاک سپرده شد.»
اینجا نیز گویا «مراسم به خاک سپرده شد.»
«در باب اختیار همسر هم نظرات غزالی شنیدنی است و معتقد است که اگر...»
گویا «نظرات غزالی معتقد است‌...»
«در گذشته اگر دختری با پسری حرف می‌زد، بی‌حیایی و بی‌عفتی محسوب می‌شد»
گویا «دختر بی‌حیایی و بی‌عفتی محسوب می‌شد»

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ تیر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: نگارش

+ امروز با بیدل (نود و هفت)

 

تا سحر بی‌پرده گردد، شبنم از خود رفته است
الوداع ای هم‌نشینان! دلبرم آمد به یاد (ص 577)

در نخست، ربط دو مصراع ضعیف به نظر می‌آید. در واقع مصراع اول فقط تمثیلی است برای سخن مصراع دوم. به مجرّد پدیدارشدن سحر و طلوع خورشید، از شبنم دیگر اثری نمی‌ماند یعنی از خود می‌رود و محو خورشید می‌شود. حالا نیز چون دلبر به یادم آمده است، باید از هم‌نشینان وداع کرد. عبارت «از خود رفتن» نوعی رفتن و سفر تلقی میشود. بیدل در جاهای دیگر نیز از این عبارت استفادة دومعنایی کرده است

 

 

.
q

به بزم وصل، عاشق را چه امکان است خودداری؟
که شبنم، جلوة خورشید چون بیند هوا گردد (ص 484)

 

 

q
یار شد بی‌پرده، دیگر تاب خودداری که‌راست؟
ای رفیقان! نوبهار آمد، کنون دیوانه‌ام (ص 983)
q


امشب آن مستِ ناز میرسدم
رفتن از خویش، باز میرسدم

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ تیر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ بر گردید...

هلا، هلا! به کجا می‌روید؟ برگردید

قدم نهید به میدان‌، اگر، نه‌نامردید

کجا روید چنین سرفکنده و خاموش‌؟

کجا روید چنین نیمه‌جان و نعش‌به‌دوش‌؟

کجا روید چنین خسته و عرق‌ریزان‌؟

کجا روید چنین از رکاب‌آویزان‌؟

در این مقابله با خشمهای سنگ‌به‌دست‌،

چه شد مگر که نماندست‌تان تفنگ به دست‌؟

کدام صخره مگر پایمالتان کرده‌است‌؟

کدام صاعقه آیا زغالتان کرده‌است‌؟

ز دست‌، بیرقتان را کدام طوفان برد؟

ز دشت‌، خیمةتان را کدام آتش خورد؟

عذاب راه ندانسته و رکاب زدید

حساب موج نکردید و تن به آب زدید

ندیده رنج صحاری و رهسپار شدید

نخوانده رمز سواری‌، چرا سوار شدید؟

هزار صخره در این کوه پای می‌شکند

هزار درّه در این ره سوار می‌فِکَند

هزار باد از این دشت خاک می‌روبد

هزار سیل در این عرصه پای می‌کوبد

هزار رهرو گستاخ‌، خاک خورد اینجا

هزار قافله از درد جان‌سپرد اینجا

هزار جمجمه اینجا نشسته بر خاک است‌

که یادگارِ ز ره‌ماندگان بیباک است‌

q

هلا، هلا! به کجا می‌روید؟ برگردید

قدم نهید به میدان‌، اگر، نه‌نامردید

قدم نهید، قدم‌، گر به پای ماندستید

برآورید نفس‌، گر هنوز هم هستید

اسفند 1367

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ تیر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی