+ روشی برای دستیابی به بعضی کتابها
بعضی دوستان لطف کرده و جویای کتاب «قصه سنگ و خشت» و بعضی کتابهای دیگرم شدهاند. ما سالها در این امر مشکل داشتیم و غالبا شرمنده دوستان گرامی میماندیم. ولی امیدوارم از این پس چنین نباشد یعنی به همت جناب قدسی این مشکل از سر راهم برداشتهشده است.
قدسی همان عزیزی است که دستاندرکار امور توزیع کتاب است و به واقع انتشار کتاب «قصه سنگ و خشت» هم با پیشنهاد و پیگیری او تحقق یافت. ایشان از سر لطف اعلام آمادگی کردهاست که این کتاب و یا هریک از کتابهای دیگرم را به هر تعداد لازم و به هر حایی در ایران، به وسیله پست ارسال کند.
عزیزانی که به این کتابها و بعضی دیگر آثار نویسندگان افغانستانی در ایران نیاز دارند میتوانند با ایشان مکاتبه کنند و کتابهای مورد نظر خود را جویا شوند. (آقای قدسی کتابهای منتشره انتشارات عرفان آقای شریعتی را نیز دارد.) نشانی او این است:
مشهد ـ چهارراه شهدا ـ ضلع شمالی باغ نادری ـ کوچه شهید خوراکیان ـ مجتمع گنجینه کتاب ـ طبقه منهای یک ـ فروشگاه کتاب آفتاب. تلفن: ۲۲۳۸۶۱۳ (۰۵۱۱)
+ امروز با بیدل (نود و سه)
بهار، نامهء یاران رفته میآرد
گُلی که واکند آغوش، در برش گیرید (ص 571)
مضمون بسیار زیباست. گلها، نامههایی اند که یارانِ رفته، از زیر خاک میفرستند. فقط همین زیبایی، مرا بر این بیت متوقف کرد، وگرنه پیچیدگی خاصی ندارد.
+ نگارش (سی)
کنکاش
کنکاش کلمهای است مغولی و در اصل، کنکاج بوده است، به معنی «مشورت». گاهی نویسندگان ما آن را به غلط به معنی «کاوش» و «تحقیق» استفاده میکنند، چنان که گفته میشود
«کنکاش پیرامون دوبیتیهایی که آفرینندگان آنها به احتمال زیاد زن بودهاند ما را به درک روشنتری از ظرایف اخلاقی و رفتاری زن هزاره میرساند.»
در این عبارت، «پیرامون» هم بهدرستی به کار نرفته است، چون این کلمه به معنی «گرداگرد» و «اطراف» است. پس با این ملاحظات، عبارت بالا چنین معنی میدهد: «مشورت گرداگرد دوبیتیها...» یعنی دوبیتیها را در وسط نهاده و گرداگرد آنها جمع شده و مشورت کردهاند. به واقع باید نویسندة ما چنین چیزی میگفت: «کاوش در دوبیتیهایی که آفرینندگان آنها به احتمال زیاد زن بودهاند، ما را به درک روشنتری از ظرایف اخلاقی و رفتاری زن هزاره میرساند.»
+ قصه سنگ و خشت
بالاخره مجموعه شعر «قصه سنگ و خشت» من چاپ شد. ناشر آن «کتاب نیستان» است و شمارگانش ۲۲۰۰ نسخه. طرح جلدش را محسن حسینی کشیده است و تاریخ انتشار هم بهار امسال است. بهتر دیدم یادداشت کوتاهی را که در ابتدای کتاب درج شده است، در اینجا هم منعکس کنم تا تصویری فشرده از کتاب ارائه شده باشد.
یادداشت سراینده
اینها، گزیدهای از نوشتههایی است که تا کنون به گمان شعر نگاشتهام; یعنی سرودههایی از کتاب «پیاده آمده بودم...» و منتخبی از شعرهای تازه. البته شعرهای تازه به طور کامل در کتابی دیگر گردآمده است با نام «کفران» که هنوز منتشر نشده است.
کتاب حاضر، به واقع قرار بود تجدید چاپ مجموعة شعری باشد که از من در سلسلة «گزیدة ادبیات معاصر» کتاب نیستان چاپ شده بود و چهلونهمین دفتر از آن سلسله بود. ولی ناقصبودن آن کتاب و سرایش بعضی شعرهای تازه در این سالها، مرا بر آن واداشت که با یک بازنگری کلّی، گزیدهای از همه سرودههایم تا امروز را در این دفتر گرد آورم. کتاب پیشین، فقط تا شعرهای سال 1376 را در خود داشت.
بسیاری از شعرهای این دفتر، با آنچه در این سالها بر مردم و کشور ما (افغانستان) گذشتهاست، پیوندی دارد. خوانندة آشنا با وقایع این کشور در این چند دهه، از روی تاریخ هر سروده، میتواند دریافت که شعر در ارتباط با چه واقعه یا ماجرایی شکل گرفته است. البته منکر احتمال تأویلهای دیگر برای بعضی شعرها نیز نمیتوان بود، که گاه به عمد بوده است و گاه به اتفاق.
بعضی از سرودهها، از بدو سرایش تا کنون، تغییراتی در خود پذیرفته و گاه به شکلهای گوناگون در جاهای مختلف چاپ شده است (بهویژه مثنوی بازگشت). به هر حال، نسخة نهایی آنها تا کنون، همین است که در این دفتر میخوانید.
محمدکاظم کاظمی
مشهد، زمستان 1383
+ سقفهای بیدیوار
گاهی بعضی از دوستان لطف کرده و شعرهای قدیمیام را طلب میکنند. من بر آن شدم که همه شعرهای قابل درج را به ترتیب زمان، به تدریج در اینجا بگذارم. شما خواننده گرامی لطفاٌ تاریخ پایین هر شعر را از نظر نیندازید.
از فضایی سیاه میآیم
همره اشک و آه میآیم
غم لگدمال کردهاست مرا
ناله دنبال کردهاست مرا
دلِ غربتکشیدهای دارم
پایِ هرسودویدهای دارم
ضربة تازیانه بر دوشم
کرده چون اشک، خانهبردوشم
زیر بار کنایهها بودیم
تحت تعقیب سایهها بودیم
سایهها باز همچنان پستند
با هیولای مرگ همدستند
ابرهای سیه فراوانند
چهرههای گرفته را مانند
حرمت آفتاب رفته به باد
قحطی نور میکند بیداد
سنگها چون همیشه خاموشاند
بادها باز حلقهدرگوشاند
آب در چشمهها اسیر شده
پیکِ نوروز دستگیر شده
آسمان زیر سلطة شام است
باز هم آفتاب گمنام است
سینهها از نشاط محروماند
آرزوها به مرگ محکوماند
نالهها نارسا و تنهایند
گویی از قعر چاه میآیند
صحبت از دشنههای شبگرد است
صحبت از امتداد یک درد است
فصل، فصل کشندة زخم است
خنده گر هست، خندة زخم است
هرچه برباد میشود، برگی است
هرچه بر شانه میرود، مرگی است
هرچه خاکستر است، تن بوده
هرچه سرخ است، پیرهن بوده
از مهآلود راه میآیم
همره اشک و آه میآیم
غم لگدمال کردهاست مرا
ناله دنبال کردهاست مرا
دردهای نهفتهای دارم
حرفهای نگفتهای دارم
سینة تنگ میشود هر سال
مدفن دستهجمعی آمال
امشب از درد و داغ میمیرم
کشورم را سراغ میگیرم
کشور ابرهای بیباران
کشور قبرهای بیعنوان
کشور سقفهای بیدیوار
کشور ازدحام سنگ مزار
کشور دود، کشور باروت
کشور مرگهای بیتابوت
کشور کوههای پابرجا
کشور دشتهای توفانزا
کشور گردباد، کشور جنگ
مهد خورشید، زادگاه تفنگ
دی 1367
+ بارقهای از صبح دولت
نگاهی گذرا بر «نامهای از لالهء کوهی» مجموعهشعر زهرا حسینزاده چاپ شده در شماره دوم فصلنامه فرخار نامهای از لالة کوهی زهرا حسینزاده چاپ اول، تهران، 1382 ناشر: محمدابراهیم شریعتی افغانستانی طرح جلد: وحید عباسی 3000 نسخه، 102 صفحه، رقعی هیچ دوست ندارم که در یک نقد اجمالی بر یک کتاب شعر، ذرهبین به دست، در پی خطاها و احیاناً برجستگیهای فنی اثر برآیم، از این قبیل که «شاعر ضعف قافیه دارد، از جمله در اینجاها، شاعر تزاحم خیال دارد، مثلاً در اینجاها و شاعر حسآمیزی دارد، در این بیتها و مصراعها.» به گمان من، در اینگونه نگاههای گذرا بر آثار، باید بیشتر در پی ترسیم یک تصویر کلی از شعر و شاعرش باشیم، که به راستی اگر این کتاب تمایزی دارد، در کجاها دارد; و اگر ندارد، چرا ندارد. و من در این نوشته، چنین کردهام، پس نباید از آن، انتظار یک نقد تفصلی را داشت. «نامهای از لالة کوهی» سومین کتاب است از سلسلة مجموعهشعرهای ادبیات معاصر افغانستان در انتشارات عرفان (محمدابراهیم شریعتی)، و باید پیش از همه چیز، این ناشر را به خاطر این سلسلةالذهب، تحسین کرد. این کتاب، حاوی حدود چهل غزل است و یک مثنوی، از شعرهای پنجسال اخیر شاعر جوانی که تازه از مرز بیستوپنجسالگی گذشته است. ما حسینزاده و اقران او را حاصل یک رنسانس کوچک ادبی میدانیم که در گلشهر مشهد اتفاق افتاد و کمکم به این منطقة مهاجرنشین، هویتی ادبی و هنری داد. من از خیزش حیرتبار جوانان ما در این جزیرة رنج، بیش از این، چیزی نمیگویم و فقط میتوانم این را بشارت دهم که کتابی به این زیبایی، فقط یکی از بارقههای این انفجار نور است. صبح دولت، از این پس خواهد بود. «نامهای از لالة کوهی»، نخستین کتاب یک شاعر جوان است، ولی به گمان من، در نقد آن، به هیچوجه محتاج این یادآوری و تأکید نیستیم، چون این کتاب، به راحتی میتواند با بهترین کتابهایی که در پهنة شعر امروز افغانستان منتشر میشوند، رقابت کند و با همان ترازوی سنجیده شود که آنها را میسنجیم. به باور من، مهمترین امتیاز «نامهای از لالة کوهی» این است که شاعرش توانسته خود را در پوستاندازی شعر نوکلاسیک ما در اواخر دهة هفتاد همراه کند و از این قافلهای که بسیار هم پرتعداد نیست، بر جای نماند، و چه بسیار روندگان که در این مسیر، از گام ماندند و از نام نیز. اما این پوستاندازی اخیر چیست؟ به گمان من، شعر ما (در قالبهای کهن البته) در این سه دهه، سه تحول عمیق را تجربه کرد. در دهة شصت، شعری که هنوز در بند معشوق سعدی و میخانة حافظ بود (میگویم سعدی و حافظ، چون معشوقی که این شعر معرفی میکرد، معشوق سعدی بود، نه معشوق خودش و میخانهای که این شعر وصف میکرد، میخانة حافظ بود، نه شاعر آن روز) باری، چنین شعری، پای به زندگی امروز نهاد، ولی این پاینهادن، فقط در محتوا بود، نه زبان و خیال و دیگر جوانب شعر. در دهة هفتاد، علاوه بر حرفهای امروزین، زبان امروز هم به کار کشیده شد، ولی یک چیز بسیار مهم هنوز باقی مانده بود و آن، تجربههای واقعی و عینی انسان امروز بود. فیالمثل اگر شاعر ما در آن روز میسرود: همسایه چشم بد نرسد، صاحب زر است چون صاحب زر است، یقیناً ابوذر است(1) محتوا امروزی بود، بحث فقر و غنا. زبان نیز تازه بود، استفاده از یک تعبیر محاورهای مثل «چشم بد نرسد»، ولی فضا دیگر عینی و تجربی نبود. این عینیت آنجا روی مینماید که امروز، شاعر ما میگوید پرنده جان! غم نان حل نمیشود بنویس دوشنبه دوم دی ماه پسته میشکنم(2) این شعر، بسیار به واقعیت نزدیک میشود، در همة جوانب خویش. زندگی و انسان امروز در آن حس و لمس میشود، با همة دغدغههای راستینش. سیری اجمالی در شعر زهرا حسینزاده نشان میدهد که او به این تصویرگری عینی و شفاف از زندگی، همینگونه اتفاقی و ناگهانی نرسیده است. در تکتک شعرهای او، تلاشی برای رهایی از بیان کلی، کلیشهای و فاقد تمایز غزل دهة هفتاد ما دیده میشود و این تلاش، آنگاه برجسته میشود که دو شعر، از دو مقطع زمانی را کنار هم بنهیم، یکی از اوایل کتاب و یکی از اواخر آن: از آسمان سرد و بیترانهام بیا شفای زخم بینشانهام بیا غروب غصههای من، که باز غبار غم نشسته بر جوانهام در اوج کهکشان که سجدهات کنم ستارهای رها و بیکرانهام به عشق، این سرود شاخه در نسیم تویی صفای رقص عاشقانهام همین چهار بیت کافی است، بقیة غزل را نقل نمیکنم، چون از همین قسم و قبیل است. نمادها همان نمادهای عام و عمومیاند و هر بیت نیز یک فضای تصویری مستقل دارد. تصویرها از یک بیت تجاوز نمیکنند و اگر هم بتوانیم شعر را حاصل یک حالت عاطفی واحد بدانیم، نمیتوانیم تصویرگر یک فضای واحد نیز تلقی کنیم. حالا نمونة دوم: تاکسی شکوفه را میبرد فرودگاه شب پیاده میشود روی روسری ماه کفشهای خسته را زیر برف میکشد باد گیر میدهد هی به چادر سیاه «میروی شکوفه جان! حال آسمان بد است» پلههای مانده را گیج میکند نگاه صندلی پشت سر مرد گریه میکند صندلی رو به رو خیره میشود به راه نه، اینجا دیگر نمیتوان به چهار بیت بسنده کرد. خواننده میپرسد، خوب چه شد؟ یکی گریه میکند، یکی به راه خیره شده است. ماجرا به کجا خواهد کشید؟ اینجاست میتوان گفت شاعر موفق بوده است، موفق در این که خواننده را تا آخر شعر، با یک صحنه درگیر کند. پس اینجا چهار بیت کافی نبود. این هم بقیة شعر. روزهای مهربان وصل میشود به هم جمعه، مثنوی، دعا، شنبه، عشق، اشتباه تاکسی شکوفه را پس به خانه میبرد شب دو نیمه میشود میوزد چراغ ماه خوب دیگر چه؟ از اینجا به بعد را دیگر خواننده میتواند در ذهن خویش بسازد. این است یک شعر مسنجم و کامل، و نه تعدادی بیت همردیف. یک فضا ترسیم میشود، تا آنجا که هم خواننده را مجاب و قانع کند و هم او را در خود نگه دارد. q برجستگی دیگر شعر زهرا حسینزاده، تعهد اوست. دریغ که نگاه بهشدت ایدیولوژیک دهة شصت ما، کلمة «تعهد» را بسیار محدود کرده و معنایی بسیار لاغر بدان بخشیده است. من از «تعهد»، یک نوع مسئولیت هنری را در قبال خود و خواننده مراد میکنم. تعهد داشتن در این تلقی، یعنی این که شاعر به صورت هدفمند به شعر و شاعریاش نگاه کند. سخن در این نیست که الزاماً شعر اجتماعی یا سیاسی یا انقلابی بسراید، سخن در این است که حتی اگر شعر بیمعنی میسراید، آن بیمعنایی برایش یک غایت هنری داشته باشد و کاری باشد مسئولانه و آگاهانه، نه از سر بیخیالی و سرگردانی. باری، من زهرا حسینزاده را شاعری متعهد میدانم، متعهد نسبت به چیزهایی که او را به عنوان یک جوان مهاجر ـ که بیشتر عمرش در غربت سپری شدهاست ـ در بر گرفته است. گویا در هر شعر، معنایی در باطن شاعر بوده که تاب مستوری نداشته و از روزن ابیات، سر بیرون میآورده است. اینگونه شاعری، لاجرم نسبت به مخاطب خویش نیز متعهد از کار درمیآید، چون این مخاطب نیز انسانی است بسیار شبیه به شاعر. همسویی مخاطب، هدیهای است که به شاعران هدفمند داده میشود، هرچند آنها انتظار آن را نداشتهباشند. ولی در عین حال، نمیتوانم شخصیتزدگی شاعر ـ به ویژه در اوایل دفتر شعرش ـ را نادیده بگیرم. گویا او الزامی داشتهاست که نسبت به همه بزرگان ادای دینی بکند و هرچند بر پیشانی شعرش، «تقدیمیه»های بسیاری به چشم نمیخورد، رنگ رخسارة این شعرها از حال درونشان خبر میدهد. میپذیرم که شاعر در بعضی شعرها، توانسته است از مدار یک شخصیت فراتر رود و حقایقی عام را با ما در میان گذارد، ولی شما هم بپذیرید که این شخصیتزدگی، کمی بیش از حد معمول است. q من در زبان شعر حسینزاده، امتیازها و کاستیهایی میبینم که نمیتوانم بدون اشاره به آنها، سخن را به پایان برم. ما سالها در افغانستان با یک زبان فارسی منزوی و بسته روزگار میگذراندیم، همانند ساکنان اخمو و بدبین خانهای در یک محلة غریب، که حتی با همسایگان خویش نیز قصد مراوده و مفاهمه ندارند. ولی شاعران و نویسندگان آگاه ما، کمکم راهی برای خروج از این دایرة بسته پیدا کردهاند. آنها دریافتهاند که میتوان با اعتماد به نفس و خوشبینی کافی، با همزبانان خویش وارد داد و ستد شد و با بیرونآمدن از پیلة انزوا و بدبینی، در چمنزار شعر فارسی پرگشود. اینان، همة قابلیتهای این زبان ـ فرقی نمیگوید که بگوییم فارسی یا دری ـ را به استخدام میگیرند و مردم را به سوی معقولترین مسیر، که همان یافتن یک زبان مشترک در سطح منطقه است سوق میدهند. گویا ما فارسیزبانان کمکم از نگاه قبیلهای به زبان را به کنار مینهیم و به نگاهی جهانی دست مییابیم و به زبانی که دیگر فارسی (یا دری) مطلق است و نه مضاف. حالا در این معامله، ما تا چه حد میتوانیم رنگ و بوی محلی خود را به این زبان فارسی (یا دری) مطلق بزنیم، بستگی به همت و ذکاوت ما دارد. حسینزاده در شعرهایش در این مسیر گام برمیدارد و این نیز از هوشمندی و آگاهی اوست. باری دیگر، شعر «تاکسی شکوفه را میبرد فرودگاه» را بخوانید. (اگر شما خوش ندارید، میتوانید بخوانید: تاکسی شکوفه را میبرد میدان هوایی) و نیز این بیتها را ببینید آبشاری گر شود جاری از آن مهتاب چشم آن زمان در جنگل شب، میله بر پا میشود کلبة روحم اگر با روی او روشن شود چشم من کلکین بازی رو به گلها میشود البته پنهان نمیتوان داشت که شاعر ما، نتوانستهاست بدان پیمانه که از زبان فارسی رایج در ایران کنونی بهره میگیرد، زبان فارسی افغانستان کنونی را نیز بهکار کشد، و البته باز پنهان نمیتوان کرد که این نسل، در این امر، چندان هم مقصر نیستند، چون بزرگشدة ایران هستند و مأنوس با فارسی اینجا. q اکنون که به سیمای این نوشته مینگرم، آن را در کلیات، تا حدودی شبیه نقدی مییابم که بر «ماه هزارپاره»، آخرین کتاب شعر محمدشریف سعیدی نگاشتهام. این کمی نگرانکننده است. بهراستی باز هم شاعران ما مسیری یکسان میپیمایند و به راستی ناقدی در چند سال بعد از یکسانی سبک و سیاق غزلهای این دوره و زمانه شکایت خواهد کرد؟ یا شاید من به هر دو کتاب از یک دریچه نگریستهام؟ به هر حال، نمیتوانم این نگرانی را پنهان بدارم. 1. بیتی است از غزل «ابوذر» از صاحب این قلم. 2. مثالها، از کتاب «نامهای از لالة کوهی» است، با مشخصاتی که در ابتدای نوشته آمده است.
+ نگارش (سی و سه)
است / هست به خاطر میآورم معمایی شوخیگونه را که گاهی در محافل دوستانه یا مسابقات هوش صدا و سیما در کابل مطرح میشد:
کدام عبارت درست است؟ زردی تخم مرغ سفید «است» یا زردی تخم مرغ سفید «هست»؟
کسی که در برابر این معمّا قرار میگرفت، نگران بود که در تشخیص معنای «است» و «هست» دچار اشتباه شود و بالاخره با تفکر و تردید، یکی از این دو را بر میگزید که مثلاً «زردی تخم مرغ سفید است.» و آنگاه خندة جمع بلند میشد که «زردی تخم مرغ که سفید نیست، زرد است.»
ولی از همان هنگام، برایم این مطرح بود که بالاخره «است؟» یا «هست؟» و این تردید وقتی افزوده میشد که کسی میگفت «من در خانه استم.» و من نمیدانستم که چرا نمیگوید «من در خانه هستم.»
ولی بعدها دیدم که قضیه به آن پیچیدگی هم نیست و به واقع پیچیده به نظر میآید. حال که یکی از دوستان خواسته است تا در این موضوع روشنی بیندازم، عرض میکنم که:
پیش از همه باید گفت که «هست» خود یک فعل مستقل است، از مصدر «هستن»، به معنی «وجود داشتن» و بنابراین، به تنهایی قابل استفاده است. ولی «است» فقط یک رابطه است در جملات اسنادی و اسناد دادن چیزی به چیزی دیگر را نشان میدهد.
مثلاً ما میگوییم «خدا هست.» یعنی «خدا وجود دارد.» و این جمله کامل است. فعل و فاعل خود را دارد. اما اگر بگوییم «خدا است.» عبارت ناقص به نظر میآید و این پرسش را به میان میکشد که. خدا چه چیزی است؟ یا در کجا است؟ اینجا مثلاً باید گفت «خدا کریم است.» یا «خدا با ما است.»
از سوی دیگر، «هست» بر «وجود» چیزی دلالت میکند و «است» بر «چگونگی» آن. وقتی میگوییم «آب هست.» یعنی اینجا آب وجود دارد. اما وقتی میگوییم «آب سرد است.» دیگر بحث از وجود آب نیست، از چگونگی آن است. در گویش و حتی نگارش بعضی مردم، گاه چنین عبارتی میبینیم «من در خانه استم.» به راستی این درست است یا نه؟ اینجا باید توضیح دهیم که اگر تکیة اصلی بر «بودن» باشد، باید گفت «من در خانه هستم.» یعنی «خاطرجمع باش که من در خانه حضور دارم.» اما اگر تکیة اصلی بر «خانه» باشد، یعنی صرفاً بخواهیم موقعیت خود را بیان کنیم، باید گفت «من در خانهام.» یعنی مثلاً «در مغازه یا خیابان نیستم.» خوب، بالاخره «زردی تخم مرغ سفید است؟» یا «هست؟» با آنچه تا کنون گفته شد، روشن میشود که سخن از وجود داشتن زردی نیست، بلکه سخن از چگونگی آن است، پس حال با آرامش خاطر میتوانیم بگوییم «زردی تخم مرغ سفید است.» نه، ببخشید، «زردی تخم مرغ، زرد است.» این یادداشت، به خاطر ریزهکاری و اهمیت خویش، قدری مفصّل شد. با این هم، بد نیست که برای روشنتر شدن قضیه، مثالی از متون ادب نیز بیاوریم. من دو غزل کامل از بیدل را نقل میکنم با ردیفهای «هست» و «است» تا تفاوت ایندو، بیشتر روشن شود. بیتو ام جای نگه جنبش مژگانی هست کشتة ناز تو ام، بسملِ انداز تو ام عجزِ پرواز ز سعی طلبم مانع نیست زندگی بی المی نیست بهار طربش تا به کی زیر فلک داغ طفیلی بودن؟ محوگشتن، دو جهان آینه در بر دارد غنچة این چمنی، کلفت دلتنگی چند؟ به تظلّم نتوان دادِ فلک داد، اما نخل پرواز شکوفه است امید ثمرش عذر بیدردی ما، خجلت ما خواهد خواست جرأتی کو که به رویت مژهای باز کنم زین چمن خونِ شهید که قیامت انگیخت نشوی منکر سامان جنونم، بیدل
دل به یاد پرتو حسنت سراپا آتش است پیکر ما همچو شمع از گریة شادی گداخت تا نفس باقی است، عمر از پیچ و تاب آسوده نیست گرمی هنگامة آفاق موقوف تب است عشق میآید برون گر واشکافی سینهام بیادب از سوز اشک عاجزان نتوان گذشت شمع تصویریم، از سوز و گداز ما مپرس غرق وحدت باش اگر آسوده خواهی زیستن جز به گمنامی سراغ امن نتوان یافتن نیست بیدل، بیقراریهای آهم بیسبب
اما این قضیه گاهی کمی پیچیده میشود، وقتی که از عبارت، هم وجود چیزی را بتوان استنباط کرد و هم چگونگی آن را. بهراستی کدامیک از این دو عبارت درست است؟ «آب در کوزه هست.» یا «آب در کوزه است.»
به واقع هر دو عبارت درست است، ولی هر یک در جای خود و معنای خود. در جملة «آب در کوزه هست.» هدف این است که وجود آب را روشن کنیم. گویا کسی صرف بودن یا نبودن آن را از ما پرسیده است و ما به این پرسش پاسخ میدهیم که «در کوزه، آب هست؟» یعنی «آب وجود دارد؟»
اما وقتی میگوییم «آب در کوزه است.» به واقع موقعیت آب را روشن میکنیم و به این پرسش پاسخ میدهیم که «آب در کجاست؟» گویا پرسشگر خود میداند که آبی در کار هست. میخواهد بداند آن آب در کجاست. پس وجود و عدم در کار نیست، بلکه چگونگی یا موقعیت مهم است. اینجاست که «است» به کار میآید.
اما این شکل دوم را در بعضی از مناطق، به صورت «خانهام.» نمیگویند، بلکه به صورت «خانهاستم.» بیان میکنند، چون شکل اول، در گویش محلی آنها قابل بیان نیست. به طور کلی در گویش کابل و اطراف آن، و نیز در گویش مناطق مرکزی و شمال افغانستان، «است» همانند یک فعل، برای همه ضمایر صرف میشود و مثلاً میگویند «خوباست، خوب استند، خوب استی، خوب استید، خوب استم، خوب استیم» در حالی که در مناطق غربی افغانستان گفته میشود (به شکل محاورهای) «خوب است، خوباند، خوبی، خوبید، خوبم، خوبیم.» در مناطق مختلف ایران نیز همین گونه است و «استم» و «استیم» و امثال اینها را نداریم.
چون در گویش کابل و اطراف آن، «استم» و «هستم» هردو رایج است، میان اینها گاه اشتباه نیز رخ میدهد و طرف در حالی که میخواهد حضور در خانه را برساند، میگوید «من در خانه استم.» یعنی «من در خانه هستم.» و این درست نیست. در مناطق غربی افغانستان به جای این، میگویند «خونهیم» و در ایران میگویند «خونهم» و به همین لحاظ، این اشتباه در آنجاها بسیار رخ نمیدهد.
یعنی از سازِ طرب، دود چراغانی هست
گر همه خاک شوم، خاک مرا جانی هست
بال اگر سوخت نفس، شوقِ پرافشانی هست
زخم تا خندهفروش است، نمکدانی هست
نبری رنج در آن خانه که مهمانی هست
جلوه کم نیست اگر دیدة حیرانی هست
ای چمن محو گلت، سیر گریبانی هست
گر لب از ناله ببندی، به خود احسانی هست
نعمت، آمادهکنِ ریزش دندانی هست
اشک اگر نیست، عرق هم نم مژگانی هست
چشمِ قربانی و نظّارة پنهانی هست
که به هر گل اثر دستی و دامانی هست
که اگر هیچ ندارم، دل ویرانی هست
از حضور آفتاب، آیینة ما آتش است
اشک هر جا بنگری آب است، اینجا آتش است
میتپد بر خویشتن تا خار و خس با آتش است
روز اگر خورشید باشد، شمع شبها آتش است
چون طلسم سنگ، نام این معمّا آتش است
آبله در پا اگر بشکست، صحرا آتش است
پرتوی از رنگ تا باقی است، با ما آتش است
ماهیان را هرچه باشد، غیر دریا، آتش است
ورنه از پرواز ما تا بال عنقا آتش است
کز دل گرمم، نفس را در ته پا آتش است
+ امروز با بیدل (نود و دو)
به برقی از دل مأیوس، کاش درگیرم کبابِ سوختنم چون چراغ در ره باد (ص 558) کباب، در اینجا ربط مستقیمی با سوختن ندارد. «من کبابِ چیزی هستم» یعنی «دلم برای آن چیز کباب شده است» و فقط کنایهای است حسرت شدید. میگوید «من مثل چراغ در راه باد ـ که از سوختن بینصیب است ـ حسرت سوختن دارم. کاش دل مأیوس، مرا به برقی آتش زند
.»
پس منظور سوختن کباب نیست، بلکه سوختن چراغ است. میتوان گفت، بیدل از این «کباب» یک استفادة هنری هم کردهاست، یعنی مراعات نظیر میان «کباب» و «سوختن» بدون این که در ساختار معنایی مصراع به هم پیوسته باشند
.
در ضمن، «درگرفتن» مترادف «سوختن» است و بدین معنی، هماکنون در افغانستان کاربرد دارد
.
+ نگارش (بیست و نه)
طریق شناخت معنی دقیق کلمات، از ضروریات نگارش است. ما گاه کلمات را در معانی مجازی به کار میبریم و آنها بهقدری در آن معانی رایج میشوند که معنی اصلیشان از یاد میرود. یکی از این کلمات، «طریق» است. «طریق» کلمهای عربی است به معنی راه. کمکم این کلمه در معنی مجازی «روش» و «شیوه» نیز به کار رفته است، چنان که مثلاً میگوییم «باید این کار را از طریق قانون پیش برد.» یعنی «باید این کار را از راه قانون پیش برد.» پس هر گاه کلمة طریق را به کار میبریم، باید چنین فرض کنیم که این کلمه دقیقاً در معنی «راه» نشسته است و آن را در جایی به کار بریم که به راستی «راه» نیز معنی میدهد. بنابراین، وقتی نویسندهای مینگارد: «پیامهای خود را از طریق شفاهی به همدیگر میرساندند.» به واقع گفته است «پیامهای خود را از راه شفاهی به همدیگر میرساندند.» و این عبارت گویا نیست، چون کلمة «شفاهی» را نمیتوان «راه» تصور کرد. به واقع بهجایش باید گفت «پیامهای خود را از طریق گوش به همدیگر میرساندند.» یا «پیامهای خود را به صورت شفاهی به همدیگر میرساندند.» در عبارت زیر، نادرستی کلمة «طریق» آشکارتر است: «طریق باطل کردن تمبرهای پُستی در زمانهای مختلف به روشهای متفاوتی انجام میشده است.» ظاهر عبارت چنین میرساند که «طریق... انجام میشده است» یا «راه... انجام میشده است» و اینها درست نیست. به واقع این عبارت هیچ نیازی به «طریق» نداشت، چون همان «روشها» معنی آن را میرساند، به این صورت: «باطل کردن تمبرهای پُستی در زمانهای مختلف به روشهای متفاوتی انجام میشده است.» عبارت بالا را به این صورت، میتوان شیواتر نیز ساخت: «تمبرهای پُستی در زمانهای مختلف به روشهای متفاوتی باطل میشده است.» ما چرا به جای عبارت نازیبای «باطلکردن... انجام میشدهاست»، نگوییم «باطل میشده است؟» با این معنی که برای «طریق» گفتهشد، معلوم میشود که این عبارت هم عیب دارد: «از سوی دیگر شهروندان و قاطبه مردم نیز حق دارند که مطالبات خود را به طریق قانونی و با شیوة مسالمتآمیز به گوش دولت برسانند.» چون وقتی به جای «طریق»، «راه» بگذاریم، میشود «مطالبات خود را به راه قانونی...» و این درست نیست. درست این است که گفته شود «مطالبات خود را از راه قانونی...» یا «مطالبات خود را از طریق قانونی.» یعنی به جای «به» در اینجا «از» باید گفت. یادداشت: شمارهبندی ما در سلسله «نگارش» از سی و پنج به بعد دوباره از بیست و نه شروع شده است. به واقع مطالب تکرار نشده است. فقط ناهماهنگیای در شمارهها وجود دارد و از این پس شمارهبندی مرتب خواهد شد.
+ ستاره احمد
شعری از علی معلم
به مکه شب همه شب را ستاره باریده است شگفت واقعهای تا که یا که نشنیده است خبر ز وادی نجوا دو واحه این طرف است به چار سدره از آنسو قبیله معترف است قراولان شفق تا سپیده برآنند تمام قافلههای رسیده برآنند سپیده زید بنیامر همقرابة من نزول کرد به اشفاق در خرابة من نزول کرد چو بر خوان طائیان مهمان نزول شیخ بنیسهم بر بنوشیبان فرود آمد از آن تیزگام تازنده فرود آمدن امر بر بنوکنده بهار و باغ مرا عطر ارغوان آورد مرا ز واقعة دوش ارمغان آورد که دوش جای تو خالی که جای یاران بود که مکه شب همه شب را ستارهباران بود q شگفت واقعهای تا که یا که نشنیده است به مکه شب همه شب را ستاره باریده است به سعد و نحس چه تا باژگونه خواهد بود شگفت واقعهای تا چگونه خواهد بود چه فتنه، رامی افلاک در کمان دارد فلک به قدح مقدر چه در گمان دارد در آمد آنکه دل از چار گوشه بردارم چهار روز و سه شب راهتوشه بردارم به بدمآل ندارم غم مناقص را جهاز برنهم آن بیسراک راقص را سبکروان صبا را به تک چو سایه شوم به رنگ صبح سبق را به کوهپایه شوم به کوهپایه در، از اهل شیوه کاهنهای است که سحر سامریان با دَمَش مداهنهای است مسخرات فلک سخرة همیشة اوست طلسم و زیج و عزایم کمینه پیشة اوست q هلا سپیده، هلا صبح سکر نورانی! مگر عشیرة خورشید را بشورانی هزار لوری سیمینکمان، کمندافکن هزار نیزهور یل، هزار زوبینزن هلا سپیده، هلا صبح سکر نورانی! مگر عشیرة خورشید را بشورانی برآ که خواب ستاره صراحتی دارد شکسته میگذرد شب، جراحتی دارد چنان که فارِس غسّان به تک به لخم زده است پلنگ زنگی شب را ستاره زخم زده است منت به شیوه برادر کنایه میگویم ز قول کاهنة کوهپایه میگویم شد آن که جیش ملک روح را فرود آرند ز پشت زین، شب مجروح را فرود آرند q شگفت واقعهای تا که یا که نشنیده است به مکه شب همه شب را ستاره باریده است خبر ز وادی نجوا دو واحه اینطرف است به چار سدره از آن سو، قبیله معترف است طنین نور درافکنده در رگ شب گیج غریو بانگ یهود منجّم از تک زیج که هان، بشارت موسی، روایت تبشیر هلا تلاوت رؤیا، حلاوت تعبیر همان نشاط طلوع از دَم دوبارة صبح هلا ستارة احمد(ص)، هلا ستاره صبح به تیغ سرخ سحر رخنه در شب داجی طلوع آتش جاوید کوکب ناجی
+ فارسی یا دری؟ در فرخار
دومین شمارة فرخار از چاپ برآمد، بعد از انتظاری یکساله و یا بیشتر. این مجله را جمعی از قلمبهدستان جوان مهاجر در ایران منتشر میکنند و به راستی که جمع صاحبهمت و خوشذوقی هستند. به فرخار و امثال آن، به گمان من نباید به چشم یک نشریه صرف نگاه کرد. اینها به واقع کارگاههای پرورش نیروهای صاحب ذوق در روزنامهنگاری و حتی نویسندگی و دیگر حرفههای مربوطه هستند. به همین لحاظ به نظر من این مهم نیست که فرخار انتشار منظمی دارد یا نه، یا به دست همه علاقهمندانش میرسد یا نه. مهم این است که منتشر میشود و کسانی در آن، کسب تجربه میکنند. فرخار بسیار فرق دارد با نشریاتی که به پشتوانة سرمایههای سرشار منتشر میشوند، نه ذوق و پشتکار. ما بسیار نشریات داریم که سالها منتشر میشوند، ولی هیچ حاصلی از نظر تجربهاندوزی و پرورش افراد ندارند. چرا؟ چون هم انگیزه چیز دیگری است و هم چرخانندة اصلی نشریه، ذوق و همت نیست. باری، فرخار از هر جهت، نشریهای است حرفهای و قابل تأمل. در این شماره از این مجله، مقالهای خواندنی چاپ شده است از جناب برنا کریمی با عنوان «فارسی یا دری؟» و من که به این موضوع علاقهای خاص دارم، مناسب میبینم که در ذیل این معرفی کوتاه، این مقاله را نیز پیشکش حضور شما کنم. فارسی یا دری؟ برنا کریمی barnakarimi@hotmail.com در مادهء شانزدهم قانون اساسی نوین افغانستان آمده است: « از جمله زبانهای پشتو، دری، ازبکی، ترکمنی، بلوچی، پشه یی، نورستانی، پامیری و سایر زبانهای رایج در کشور ، زبانهای پشتو و دری زبانهای رسمی دولت میباشند.»(۱) گذشته از اینکه نگاشتن زبان ازبیکی یا اوزبیکی به شکل «ازبکی» از ناآگاهی فراهم آورندگان مسودهء یاد شده به شمار می آید، سزاوارتر آن بود که به جای اصطلاح مستحدث و قبیح «ازبکی» نام اصلی این زبان یعنی ترکی یا ترکی چغتایی در متن مسوده آورده میشد. زبان دری بار نخست در قانون اساسی سال 1964 به حیث زبان رسمی کشور درج قانون شد و قبل از آن تمامی فرمانهای دولتی ومسوولین تنظیم نصاب آموزشی این زبان را بنام فارسی و یا فارسی دری میشناختند. مهم تر از همه اینکه تنها درس خواندگان که مسلمآ در اقلیت قرار دارند با اصطلاح دری آشنا استند. حال آن که اکثریت مردم ما در این مورد همان زبان فارسی را به کار می برند. واژهء زیبا و معصوم دری خود تهی از هر عیب و قباحت است و از لحاظ تسلسل ادوار تاریخی برای اینکه از فارسی باستانی ( اوستایی) و فارسی میانه (پهلوی) متمایز گردد، زبان بعد از ظهور اسلام مردمان افغانستان کنونی، فارس، بخشی از عراق عرب، بخشی از نواحی قفقاز، بخشهایی از نیم قارهءاناتولی و ماوراالنهر فارسی دری نامیده شد. سخن بر سر اینست که سیاستگزاران پارین افغانستان به منظور محدود ساختن و در تنگنا نشاندن زبان فارسی دری آنرا در قانون اساسی سال 1964 تنها به دری تعبیر کرده اند و این عمل از همان هنگام از چشم روشن بینان جامعهء ما پنهان نمانده است. بیجا نخواهد بود اول کمی درمورد تاریخچه پیدایش و تکامل فارسی دری تأمل کنیم و بعد زمینه های به میان آمدن و تحمیل زبان( دری) را در تاریخ سیاسی چند دههء پسین بر شمریم. مرحوم علی اکبر دهخدا مدخل دری را در فرهنگ نامدارش چنین معنی کرده: « زبان فارسی معمول امروزه، زبان فارسی که نوشتن و سرودن بدان پس از اسلام در ایران رواج و رسمیت یافت.»(2)
زنده یاد داکتر پرویز ناتل خانلری زبان فارسی را به سه دوره تقسیم کرده که عبارتند از اول: فارسی اوستایی دوم: فارسی پهلوی یا فهلوی و سوم: فارسی دری.(3) خوارزمی در مفاتیح العلوم زبان فارسی دری را زبان مردم مداین میداند و می نویسد که اهل خانهء شاه به آن تکلم میکردند.(4) ابن الندیم در الفهرست بنقل از ابن المقفع نیز همین موضوع را تأیید کرده است.(5) بعضی ها دری را فصیح معنی میکنند یعنی دری کلماتیست که در آن نقصان نباشد و هم جمعی گویند که دری گویش مردمان بلخ، بدخشان، بخارا و مرو است. حدیثی هم از حضرت پیغمبر نقل میکنند که: لسان اهل الجنه، العربیه و الفارسیه الدریه.(6) مقدسی در احسن التقاسیم همهء زبانهای ایرانی را فارسی دانسته و لفظ دری را تنها به مفهوم فصیح برای فارسی بکار برده و آنرا زبان جداگانه نمیپندارد: و کلام اهل هذه الاقالیم الثمانیه باالعجمیه، الا ان منها دریه، و منها منغلقه. و جمیعا تسمی الفارسیه. و اختلافهما بین و انعجامها مشکل.(7) ناصر خسرو بلخی قبادیانی در سفرنامهء خود چنین مینویسد: در تبریز، قطران نام شاعری را دیدم. شعری نیک می گفت اما زبان فارسی نیکو نمی دانست. پیش من آمد، دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او را مشکل بود از من پرسید. با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.(8)
مولفین فرهنگهای انجمن آرا، آنند راج و غیاث اللغات زبان فارسی دری را زبان مردم ساکن در کوهستانها و روستا ها میدانند و میگویند که زبان پهلوی زبان شهر است و دری زبان روستا ها. همچنان کبک دری را نیز پرندهء ساکن در کوه و روستا میپندارند. اینکه چگونه این زبان، زبان مردم مداین شده و در عین حال زبان مردم بلخ و بخارا و مرو بوده، داکتر خانلری چنین میگوید: پس از آن که پایتخت ساسانی ( تیسفون = مداین ) به تسخیر تازیان در آمد یزدگرد با همه سپاهیان و درباریان خود به داخل ایران عقب نشینی کرد و پس از شکست نهاوند به جنوب ایران رفت و از استخر به کرمان و سپس به قهستان و از آنجا به مرو رسید و به موجب اسناد تاریخی در این سفر همهء دستگاه درباری ساسانی با او همراه بودند و حتی کتابخانهء شاهی را با خود به آنجا برده بود که تا یکی دو قرن بعد هم در همانجا مانده بود. درباریان دستگاه ساسانی پس از کشته شدن آن شاه برگشته بخت طبعآ در آن سرزمین ماندند زیرا به سوی مغرب که در دست تازیان افتاده بود راهی نداشتند. سپس که سپاه مسلمانان عرب پیش آمد و بر آن نواحی نیز مسلط شد ناچار گروهی کثیر از ایشان به عنوان موالی با سپاه اسلام همراه شدند و در فتح ولایتهای شرقی و شمال شرقی با تازیان همکاری کردند و به این طریق سنتی که از لحاظ مخا طبان اداری و رسمی در دربار ساسانی پدید آمده بود به مشرق انتقال یافت.
گذشته از این طبیعی است که دردورهء ساسانی مرزبانان و فرمانروایان محلی که با دربار شاهنشاهی سرو کار داشتند در روابط اداری و سیاسی خود با مرکز حکومت همان زبان رسمی یعنی دری را به کار میبردند و با آن آشنایی داشتند. به این طریق زبان دری پس از غلبهء تازیان در نواحی غربی و جنوبی کمتر به کار رفت و در مشرق و شمال شرقی به سبب آنکه از مرکز خلافت اسلامی ( دمشق و سپس بغداد ) دورتر بود و همچنین به آن سبب که مأموران دولت ساسانی به آن نواحی انتقال یافته بودند بیشتر دوام یافت و در اولین فرصتی که برای پدید آمدن حکومتهای مستقل و یا نیمه مستقل ایرانی دست داد همان زبان رسمی دستگاه ساسانی مبنای زبان رسمی و اداری و سپس ادبی و علمی قرار گرفت و گویشهای محلی دیگر در مقابل آن جلوه ای نکردند و چنین مقامی به دست نیاوردند.(9) و اما در مورد خصوصیات زبان فارسی دری و سیر تحول و تکامل آن: قدیمی ترین آثاری که از فارسی دری به جا مانده، گذشته از کلمات و عبارتهای کوتاه و بعضی مصراعها و بیتها که در تواریخ عربی و آثار فارسی ادوار بعد ثبت شده از میانهء قرن چهارم هجری اند. نهضتی که در زمان فرمانروایی شاهان سامانی برای ترویج و کار برد زبان فارسی به جای تازی آغاز شد با سرعت تمام وسعت یافت تا آنجا که در روزگارغزنویان، فارسی دری زبان ادبی کشور شد و صد ها شاعر و نویسنده به زبان سرزمین خود شعر سرودند و کتابها در رشته های گوناگون علمی و ادبی و تاریخی تالیف کردند و سپس در زمان شاهان سلجوقی این زبان در امور اداری و مکاتبات دیوانی هم جای زبان عربی را گرفت. مرحوم علی اکبر دهخدا به این عقیده بود که اولین کسانی که در رواج و دوباره کار گیری زبان فارسی کوشیدند در سرزمین های شرق ایران یا افغانستان کنونی میزیستند. « منطقهء رواج و رونق فارسی دری ابتدا در مشرق و شمال شرقی ایران بود و بیشتر سخنوران و نویسندگان ایرانی که نام و آثار شان باقی است تا حملهء مغول از مردم این قسمت کشور بودند که در دستگاه ایران و بزرگان صفاری و سامانی و سلجوقی و غزنوی بسر میبردند.» (10) این زبان که در اواخر دورهء ساسانی و قرنهای نخستین هجری بتدریج شایع شده بود در عهد اسلامی نخستین بار در دربار ها و شهر ها و نواحی شرقی ایران برای شعر و نثر بکار رفت. و به عبارت دیگر نخستین ظهور ادبی آن در سرزمین افغانستان کنونی انجام گرفت و به همین سبب تحت تاثیر لغوی و صرفی و نحوی لهجه های متداول این ناحیه در آمد و به نظر قدیمترین مؤلفان از قبیل المقدسی، ابن حوقل اصطخری که دربارهء محل تداول و رواج زبان فارسی دری سخن گفته اند، زبان قسمتی از نواحی شرقی نیشاپور و نواحی قریب به ولایت سغد در ماوراالنهر دانسته شده. این مؤلفان که زبان مردم نیشاپور و سرخس و ابیورد و هرات و جوزجان و بخارا را مشابه هم دانسته و آنرا دری خوانده اند، بصراحت زبان خوارزمی و سغدی و رستاقهای بخارا را «لسان علی حده» شمرده اند و از اینجا معلوم میشود که لهجه هایی از قبیل سغدی و خوارزمی و رستاقی که جزو دسته های لهجه های شرقی اند تاثیر در لهجهء زبان جدید نداشتند و از آن متفاوت بود.(11) دلیل نفوذ انتفال لهجهء مردم شرق ایران در فارسی دری شاید پادشاهی ممتد اشکانیان در این حیطه و بلاخره انتقال پایتخت شان به مداین باشد. اینکه کتیبه های شاهنشاهان ساسانی مانند کتیبهء اردشیر بابکان، کتیبهء شاپور اول در نقش رستم و کتیبهء دیگر شاپور در حاجی آباد و کتیبهء نرسی در پایکول همه به زبانهای پهلوی شمالی و شرقی اند نیز به همین دلیل است. زبان پهلوی شمالی و شرقی منشأ زبان پارسی دری است و با آمیزش با لهجهء پهلوی جنوبی پارسی میانه یا پارسی دری بوجود آمد و در اواخر عهد ساسانی به حیث زبان رسمی دربار قبول شد. این سلسله ادامه یافت و بعد از اسلام نیز این زبان وسیلهء مکالمهء دربار های طاهری، سامانی، فریغونی، زیاری، چغانی، غزنوی و غیره شد که همهء مراکز و پایتخت های این سلاطین در سرزمین امروزی افغانستان بودند و به این خاطر لهجهء فارسی دری شفاف و خالص باقی مانده و اثر های لغوی، صرفی و نحوی بسیاری از لهجه های خراسانی، تاجیکی، پامیر، ترکستان و متون مانوی را بخود پذیرفت. یکی از دلایلی که مردم ایران به لهجهء متفاوت صحبت میکنند دوری و تحت تاثیر رفتن لهجهء فارسی دری شان بعد از قرن پنجم تحت لهجه های جنوب و مرکز ایران است. رواج دوبارهء زبان فارسی دری در عراق و وآذربایجان مشکلات خود را داشت و لغات و مفردات ماوراالنهر محتاج به توضیحات عدیده بود. لفت فرس اسدی نیز از همین ناآشنایی بوجود آمد. از همین رو داکتر ذبیح الله صفا در مقدمهء گنج سخن ادعای ناصر خسرو در مورد قطران تبریزی را که فارسی نیکو نمیدانست درست دانسته و چنین تشریح میکند: قطران تبریزی با آنکه زبان او لهجهء آذری بود و به همین سبب زبان فارسی نمیدانست و مشکلات خود را در دیوانهای منجیک و دقیقی از ناصر خسرو قبادیانی بلخی می پرسید.»(12) شاعرانی که اشعار شان به شهادت لغات مهجور فرس اسدی (نیمهء قرن پنجم هجری قمری) آمده است غالبا به یکی از شهر های بخارا، سرخس، قاین، سیستان و یا شهر های دورتر شمال شرق ایران و آبادی های خراسان منسوب اند. فارسی دری که طی سه قرن از اوایل قرن چهارم تا وایل قرن هفتم بتدریج مقام زبان رسمی و ادبی این سرزمین را کسب کرده بود در این مدت از گویش های مردم شرق ایران و زبانهای خارجی تاثیر پذیرفت. تاثیر زبان عربی که در این زمان همچنان زبان فرهنگی کشور های اسلامی شمرده میشد در درجهء اول قرار داشت اما لغات متعددی از زبانهای ترکی و کمی از چینی و سغدی . بالاخره مغولی در آن راه یافت. گذشته از آنچه مربوط به مفردات لغات است بسیاری ازخصوصیات تلفظی، صرفی و نحوی گویش های محلی مردم شرق نجد آریانا در شاعران و نویسندگان تاثیر گذاشت. حالا که به این نتیجه رسیدیم که دری گویشی از زبان فارسی است باید به ریشه های سیاسی پیدایش و رسمیت این زبان در افغنستان نیز نگاهی کنیم. قبل از سال 1964 در افغانستان تمامی مراسلات، فرمانها و مکتوب های رسمی دولت به زبانهای پشتو و فارسی نوشته میشد و کسی زبانی را که به تنهایی دری بنامند نمی شناخت. بعد از انفاذ قانون اساسی سال 1964 که در فصل اول، مادهء سوم آن زبانهای رسمی مملکت را پشتو و دری دانسته بودند، فارسی دری و یا فارسی زبان بیگانه شد و دیگر زبانی داشتیم که تازه به دنیا آمده بود و با زبان تاجیکی تاجکستان و فارسی ایران تفاوت داشت. حال آنکه روانشاد محمود طرزی در اوایل استقلال کشور در مورد زبان فارسی چنین نگاشته: « ما هم فارسی میگوییم، مردم ایران هم فارسی میگویند. اگر چه در لغات و کلمات، هردو فارسی یک چیز است ولی لهجه و شیوهء این هر دو فارسی آن قدر از همدیگر دورافتاده که هیچ مشابهت به هم نمیرسانند.»(13)
مرحوم حیدر ژوبل در سال 1337 خورشیدی (درست شش سال قبل از تولد زبان دری-البته به شکل تسجیل قانونی آن- ) در مورد مجلهء کابل نگاشته است: « مجلهء کابل رشک دنیای فارسی زبانان بود».(14) پرواضح است که دست استعمارسرخ وسیاه در این توطئه سهیم است، ولی ما نیز کمتر از آنها خود را فریب نداده ایم. امروز بدون هیچ تاملی زبان فارسی را از ایرانیان میدانیم و ناصر خسرو، مولوی، ابو علی سینا و خواجهء انصار را از افغانستان و حافظ را ایرانی میپنداریم و نظامی را آلانی یا قفقازی. ولی اگر دری چیز دیگری به جز از فارسی میبود آیا حافظ میسرود: ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه که لطف طبع و سخن گفتن دری داند و یا آیا نظامی میسرود: نظامی که نظم دری کار اوست دری نظم کردن سزارواراوست و یا از معاصرین، ملک ااشعرأ بهار شاعر ایران میگفت: شعر دری گشت ز من نامجوی یافت از آن شاعر و شعر آبروی در حالیکه ملک الشعرأ قاری عبدالله شاعر معاصر میهن ما این زبان را فارسی گفته: گر بگذری به جانب لندن صبا بگوی ایدن وزیر خارجهء انگلیس را آن با خبر ز لهجهء اشعار فارسی آن صاحب سلیقه و ذوق نفیس را آورده است بر سر تحریر بی گمان ذوق تو باز خامهء ندرت نویس را اینک به پیشگاه تو تقدیم میکنم کلک من، این سفینهء شعر نفیس را زبان دری آنقدر باید اسیر و بی بنیاد باشد که هیچ واژه یی را اجازهء ورود به آن نمیدهند و اگر تواردآ دری زبانی واژه یی وضع کرد که عین آن در ایران و لو به معنی دیگری استفاده شود، او یک خاین ملی و واژه اش ضد وحدت ملی پنداشته خواهد شد. در زمان صدارت محمد داود خان، لیست طویلی از واژه های «حرام» به وزارت اطلاعات و کلتور رسید که در آن واژه هایی از قبیل فرهنگ، دانشگاه، دانشکده، خیابان، پاییز، خاور، مهرگان و غیره را حرام و ممنوع الاستفاده دانسته بودند در حالیکه چند سال پیشتر دومین رییس پوهنتون کابل شادروان دوکتور محمد انس به امر شاه به حیث رییس « دانشگاه » کابل مقرر شده بود. سرگذشت زبان دری خود میراث های گرانبها و اصیل فارسی را از ما گرفته و با ادای احترام به کسانی که امروز در جغرافیایی بنام ایران زندگی میکنند رایگان میدهد در حالیکه منشا این زبان از لهجه ها و زبان سرزمین ما گرفته شده است. متاسفانه با انفاذ مادهء شانزدهم مسودهء قانون اساسی میخ آخر بر تابوت میراث زبان فارسی در افغانستان کوبیده شد و دیگر ادعا نخواهیم توانست که ما به زبان ناصر خسرو، دقیقی بلخی، ابو شکور بلخی، سنایی، مولینا جلال الدین بلخی و شهید بلخی صحبت میکنیم. اتخاذ چنین شیوهء نامبارک فرهنگی در کشوری که بسا از درس خواندگان آن با خوانش گلستان و بوستان سعدی باسواد شده اند، به رسم تفأل به دیوان حافظ رجوع میکنند و مجالس شاهنامه خوانی دارند، از مضحکه های تاریخیست. اگر بیم آن وجود دارد که فارسی نامیدن زبان رایج افغانستان هویت ملی ما را مخدوش میسازد، نخست باید گفت که بر اساس پژوهشهای شماری از دانشمندان زبان فارسی (پارتی) منسوب به پارت یکی از نام های کهن خراسان است و رابطه یی با فارس ندارد.(15) دو دیگر آنانی که به سوی مسألهء زبان و فرهنگ از دیدگاه تعصب و عقده نمی نگرند، هیچگاه نام تاریخی زبانی را تغییر نمیدهند. چنانکه زبان انگلیسی در امریکا، انگلستان، کانادا، استرالیا، زیلاند جدید، هند، پاکستان، بنگله دیش و غیره کشور ها یگانه زبان یا یکی از زبانهای رسمیست و در بسیاری از گوشه های جهان به نام English نامیده میشود. زبان اسپانیایی در اسپانیا و بسا از کشور های امریکای مرکزی و جنوبی به نام ( اسپانیول یا Spanish ) که همان اسپانیاییست رایج است و زبان عربی در عربستان سعودی، اردن، فلسطین، عراق، سوریه، امارات، بحرین، مصر، الجزایر، سودان، مراکش، تونس و غیره به همین نام خوانده میشود در حالی که مردم چند کشور یاد شده از لحاظ قوم شناسی و تبار شناسی اصلاَ عرب نیستند. این فاجعهء تاریخی را هم باید باز نمود که در نخستین سالهای پایه گذاری اتحاد جماهیر شوروی سابق اصطلاحاتی نظیر زبان ( تاجیکی ) و زبان (اوزبیکی) در کارگاه جعل و تزویر ژدانف و همرایان او سکه زده شدند و بر ملتهای مظلوم آسیای میانه تحمیل گردیدند. در افغانستان نیز استبداد قبیله سالار زبان فارسی را زیرکانه (دری) نام نهاد. این درست است که در متون کهن نیز واژهء (دری) گاهی مطلقآ به معنی فارسی و گاهی به گونهء صفت آن به کار رفته است ولی زبان کهن و پرمایهء ما در سراسر جهان فارسی نامیده میشود نه دری. این نبشته را با یادی از استاد فقید علی رضوی غزنوی به انجام می رسانم. آن دانشمند جاودانیاد نوشته بود: « از روزی که فارسی را دری کردند، مشکلی دیگری بر مشکل افزوده گشت. امروز در هیچ جای دنیا، در هیچ کتابخانه ای چهار جلد کتاب خواندنی در قفسهء دری نخواهید یافت. اگر چه فرضا قفسهء دری وجود داشته باشد. دری ساختن فارسی تیشه بر ریشهء روابط دیرینهء ادبیات پر برکت این زبان زد. چندان که از باب مثال شما حتی امروز لغات عامیانهء فارسی افغانستان تالیف عبدالله افغانی نویس چاپ کابل را هم در یک کتابخانهء بزرگ نمی توانید در قفسهء دری پیدا کنید. هر چند قفسهء بدین نام موجود باشد زیرا کتابدار کتابها را از روی نام کتاب فهرست میکند. شما میتوانید این کتاب را در قفسهء فارسی قسمت لهجه شناسی بیابید.»(16)
پانویس ها: 1- مسودهء قانون اساسی 1964، وب سایت کمیسیون 2- علی اکبر دهخدا، لغتنامهء دهخدا، روایت دوم، لوح فشرده، اتنشارات دانشگاه تهران 3- دوکتور پرویز ناتل خانلری، تاریخ زبان فارسی 4- مفاتیح العلوم، ترجمهء فارسی، چاپ بنیاد فرهنگ ایران، به حوالهء دکتور خانلری ، تاریخ زبان فارسی 5- الفهرست، چاپ مصر، به حوالهء دکتور خانلری، تاریخ زبان فارسی 6- اللؤ اللؤ المرصوع فیما قبل لا اصل له، چاپ مصر، به حوالهء دکتور خانلری، تاریخ زبان فارسی 7- احسن التقاسیم، چاپ لیدن، به حوالهء دکتور خانلری، تاریخ زبان فارسی 8- سفر نامه، ناصر خسرو بلخی قبادیانی، به کوشش دکتور محمد دبیر سیاقی، چاپ تهران 9- دکتور پرویز ناتل خانلری، تاریخ زبان فارسی 10- علی اکبر دهخدا، لغتنامهء دهخدا، روایت دوم، لوح فشرده، انتشارات دانشگاه تهران 11- همان 12- گنج سخن، داکتر ذبیح الله صفا، به حوالهء دکتور خانلری، تاریخ زبان فارسی 13- نثر دری افغانستان، روانشاد علی رضوی غزنوی، به حوالهء کاظم کاظمی، همزبانی و بی زبانی 14- سرگذشت دردناک فارسی در افغانستان، روانشاد علی رضوی غزنوی، به حوالهء کاظم کاظمی، همزبانی و بی زبانی 15- تاریخ ادبیات ایران، داکتر ذبیح الله صفا، به حوالهء کاظم کاظمی، همزبانی و بی زبانی 16- سرگذشت دردناک فارسی در افغانستان، روانشاد علی رضوی غزنوی، به حوالهء کاظم کاظمی، همزبانی و بی زبانی
+ امروز با بیدل (نود و یک)
غرور، آینهء خجلت است پیران را کمان ز سرکشی خود کشیده میماند (ص 557) یکی از معیارهای من برای انتخاب این بیتها برای توضیح، این است که کسی، باری بیت را غلط خوانده یا غلط معنی کردهباشد. گاه نیز آن کس، خودم بودهام. چون اتفاقی که برای یک نفر بیفتد، ممکن است برای کسی دیگر هم بیفتد، توضیح این بیتها، ضروری مینماید. باری، مصراع اول این بیت را یکی از آوازخوانان بزرگ افغانستان «غرورِ آینه خجلت است پیران را» خوانده بود یعنی حرف «ر» در غرور را کسره داده بود و ترکیب «غرور آینه» را ساخته بود. درست نمیدانم کدام استاد، ولی به هر حال یکی از سه تن استادقاسم، استاد غلامحسین یا میرزا نظر بود چون آن نواری که من دارم، آهنگهای این سه تن را دارد و تشخیص بیشترش برای من ممکن نیست
.
به هر حال، به نظر میآید که بعد از غرور یک توقف (ویرگول) لازم است و عبارت به نثر این میشود که «غرور، برای پیران آینه خجلت است. چنان که کمان هم از سرکشی خود خمیده میماند.» تشبیه پیر به کمان، در شعر بیدل و دیگران سابقه دارد
.
از جوان حسن سلوک پیر نتوان یافتن
گوشة چشم کمان از تیر نتوان یافتن


مهربانیها ()