محمدکاظم کاظمی


+ امروز با بیدل (بهارانه)

امروز نوبهار است‌، ساغرکشان بیایید

گل‌، جوش‌ِ باده دارد، تا گلستان بیایید

در باغ‌، بی‌بهاریم‌; سیری که در چه کاریم‌

گلباز انتظاریم‌، بازی‌کنان بیایید

آغوش آرزوها از خود تهی است اینجا

در قالب تمنّا خوش‌تر ز جان بیایید

جز شوق راهبر نیست‌، اندیشة خطر نیست‌

خاری در این گذر نیست دامنکشان بیایید

فرصت شررنقاب است‌، هنگامة شتاب است‌

گُل پای‌دررکاب است‌، مطلق‌عنان بیایید

گر خواهش فضولی است‌، جز وهم مانعش کیست‌؟

باغ است‌، خانه‌ای نیست تا میهمان بیایید

امروز آمدنها چندین بهار دارد

فردا که‌راست امّید تا خود چه‌سان بیایید؟

ای طالبان عشرت‌! دیگر کجاست فرصت‌؟

مفت است فیض صحبت گر این‌زمان بیایید

بیدل به هر تب‌وتاب ممنون التفاتی است‌

نامهربان بیایید، یا مهربان بیایید

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل
comment مهربانی‌ها () لینک

+ نامه‌ای از آقای بشیر سخاورز

نویسنده و پژوهشگر گرامی جناب بشیر سخاورز با عنایت به یادداشت «مقدمه ویراستار» این‌جانب، نامه‌ای به من فرستاده ‌اند و سفارش کرده‌اند که آن را در وبلاگ خویش بگذارم. با سپاس از محبت و اظهار نظر ایشان.

 

سلام دوست گرامى کاظمى صاحب. پیامى دیر، اما خینهء بعد از عید نه.

 

پژوهش ساینس است. ممکن زمان آن فرارسیده باشد که پژوهشگران ما به کار هاى جدى بپردازند. تعدادى از نویسندگان ما زیر تأًثیر نویسندگان ایران (شاید براهنى)، به ویژه به کار هاى نقد و آن هم نقد شعر مى پردازند. یعنى پیرامون کژى، راستى و کاستى شعر که البته مى تواند تا اندازهء جالب باشد، اما کافى نیست. مردم ما انتظار دارند تا پژوهشگر شان به طور نمونه، نقش شعر را در روشن ساختن اذهان مردم بررسى کنند.

 

ویرایش "کتاب افغانستان در پنج قرن اخیر" کار بسیار ستودنى است. پژوهشگرى در مقام شادروان فرهنگ سال هاى زیادى را در رنج سپرى کرد تا این کتاب را به پایان برساند و باز زندگى مجالش ندهد که تا مردمانى چند، از دیار فرهیختگان کارش را بستایند. فرهنگ عالم ( Scientist ) بود. دنبال فخامت زبانى (زبان آورى) نبود. براى همین کار او چون کار غبار پاینده است. این روز ها کتاب ارزشمندى از جلیل دوستخواه نویسندهء ارجمند ایران را پیرامون شاهنامه مى خوانم. در این کتاب نقل قول از هیچ یکى از نویسندگان افغانستان به جز از عبدالحى حبیبی نشده است. حالا بایست از خود پرسید که چه چیزى عبدالحى حبیبى را بر طراز برتر نویسندگان مى نشاند؟ جواب شاید این باشد که حبیبى ساده مى نوشت اما ساده اندیش نبود، برعکس نویسندگان پر توقع امروز ما که کوهى از کلام فاخر را حمل مى کنند اما ساده اندیش اند.

 

من متوجه هستم که شما تلاش جدى براى معروفى پژوهشگر خوب و آثارش دارید. کتاب "افغانستان در پنج سال اخیر" را بعد از آن که چاپ شد به انگستان به دکان آقاى سرورى بفرستید تا چاپ تازه اش را که مهر ویرایش شما را دارد بخوانیم. البته آقاى ابراهیم شریعتى بایست این کار را بکند و اگر آرزو داشت با من به تماس شود.

 

شاد و سر افراز باشید.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: یادبودها

+ امروز با بیدل (صد و هژده)

ثبات رنگ امکان صورت امکان نمی‌بندد

فلک آخر ز روز و شب دومو شد کلک بهزادش (ص 753)

این «دو مو شدن‌» گویا دوشاخه شدن نوک قلم موی نقاشی است که اتفاقاً بسیار نقاش را آزار می‌دهد. کسانی که با قلم مو کار کرده‌اند این را خوب حس می‌کنند. این یکی دیگر از موارد استفادة شاعر از چشمدیدهای عینی زندگی است و اتفاقاً این مضمون در شعر دیگران کمتر دیده شده‌است‌، یا من ندیده‌ام‌.

در ضمن‌، این دو «امکان‌» به دو معنی است‌. اولی به معنی «عالم امکان‌» یعنی جهان است و دومی «تحقق‌» را می‌رساند. نباید اینها را به یک معنی گرفت‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و هفده)

جوانی سوخت، پیری چند بنشاند به مهتابش؟

نبرد این شعله را خوابی که خاکستر زند آبش (ص 752)

مصراع دوم را دو گونه می‌توان معنی کرد.

1. این شعله به خواب نرفته است (خاموش نشده است) تا به خاکستر بکشد.

2. این شعله آن چنان خوابی نرفته است که با این آب‌زدن‌ها بیدار شود. یعنی کار از بیدارشدن گذشته است.

این معنی دوم پذیرفتنی‌تر به نظر می‌رسد. تنها مشکل آن این است که آب، در عمل شعله را خاموش می‌کند در حالی که آب به روی زدن، موجب بیدارشدن طرف می‌شود. البته این را نوعی متناقض‌نمایی می‌توان دانست.

به هر حال، در اینجا آتش نشانة جوانی و خاکستر نشانة پیری است. بیدل در جاهای دیگر هم این نمادسازی را کرده است، از جمله در قصیدة «سواد اعظم» خویش:

عاقبت شام جوانی صبح پیری می‌شود

ابتدای هرچه دود است، انتها خاکستر است

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ در شرف ماه

مدتها پیش‌، در همین صفحه‌، چند غزل از محمدبشیر رحیمی را درج کردم با این یادآوری که مجموعه شعر این شاعر در زیر چاپ است‌. از آن وقت بسیار می‌گذرد، ولی این کتاب و چند کتاب دیگر از دوستان شاعر ما به تازگی از چاپ بیرون آمد. این کتابها را ناشر فعال و کوشای ما جناب محمدابراهیم شریعتی چاپ کرده است‌.

باری‌، این کتاب‌، «در شرف ماه‌» است‌، مجموعه شعر شاعر بسیار خوب ما محمدبشیر رحیمی که به‌راستی در شعر امروز ما یک پدیده است این شاعر و بسیار با قوت شعر می‌سراید. کتابش هم واقعا کتاب خوبی است به جز نامش که من هیچ گاه نپسندیدم و البته این نظر شخصی من است.

اما یک رویداد جالب هم در این کتاب اتفاق افتاد که در نوع خودش جالب است‌. من وقتی کتاب را برای ویرایش و صفحه‌آرایی گرفتم‌، در حین کار، در مورد بعضی مصراعها نکاتی به نظرم رسید که آنها را در همان متن تایپی در کنار شعرها یادداشت کردم‌، برای این که بعداً با شاعر در میان بگذارم‌. ولی یا به خاطر غفلت من و یا به سبب کم‌توجهی ناشر، کتاب با همان یادداشت‌ها چاپ شد و خاطره‌ای جالب ولی ناخوشایند به خاطراتم از ویرایش و صفحه‌آرایی کتابها افزود.

امیدوارم جناب محمدبشیر رحیمی و دوستان خوانندة این کتاب‌، این اتفاق را بسیار جدی نگیرند و حمل بر کم‌دقتی من کنند، که به واقع چنین بود.

باری‌، این هم چند غزل از محمدبشیر عزیز که از کتاب او برگزیده‌ام‌. به کتابهای تازه انتشار دیگر دوستان نیز در فرصتهای بعدی خواهم پرداخت و اگر خدا توفیق دهد نقدهایی خواهم نگاشت‌.

 

نشت نور

این‌که می‌گردد سفیدیهای موی من فزون‌،

می‌کشد از روسیاهی‌ها مرا کم کم برون‌

اندک‌اندک سایه‌ها را باید از خود داد رَم‌

می‌کنم از تارهای موی خود روشن‌، نئون‌

موسفیدی نشت نور است از سر و صورت مرا

خوب می‌دانم چه از این کوزه می‌آید برون‌

چون خطوط جاده در کارند موهای سفید

تا مرا باشند سمت روشناییها نمون‌

موسفیدی شور و حال تازه می‌بخشد مرا

تبرأت خواهم شد از تاریکی‌، از سنگ‌، از سکون‌

نیست موهای سفید من همان موی سفید

ردّ باران شهاب است آنچه می‌بینی کنون‌

ریشه می‌بندم به‌رنگ قاصدک در بادها

بر سر آدم چه‌ها می‌آورد عشق و جنون‌

موسفیدی نیست غیر از بازتاب حال دل‌

شیشه می‌گردد تجلّیگاه رنگ اندرون‌

 

 

رنگین‌کمان‌

دنیا و هرچه هست در آن‌، دیو و دد شده‌

دنیا به قدر خوبی ما و تو بد شده‌

ما و تو سبزه‌ایم که در دشت رُسته‌است‌

هر سیزده‌بدر که رسیده‌، لگد شده‌

هر چه دعا به سمت خدا پُست کرده‌ایم‌

مثل صدا ز کوه به ما مسترد شده‌

ما رودهای از نفس افتاده نیستیم‌

دنیا به راه جاری ما و تو سد شده‌

امّا تو خواب دیده‌ای این‌که به نام من‌

سیّاره‌ای توسط چشمت رصد شده‌

تو خواب دیده‌ای که من و تو روانه‌ایم‌

دریا اسیر وسوسة جزر و مد شده‌

مثل دو رشته رود روانیم و مثل پل‌

رنگین‌کمانی از سر ما و تو رد شده‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤

+ شعر مقاومت افغانستان (بخش دوم و پایانی)

در دهة دموکراسی‌

مبارزات پنهان و آشکار مردم و انتقادهای جهانی از حکومت خانوادگی افغانستان‌، بالاخره نظام را به تصویب قانون اساسی جدید و سپردن کابینه به نخست‌وزیری خارج از خانوادة شاهی واداشت (1343 ش‌) و آزادی احزاب و مطبوعات‌، هرچند به طور نسبی‌، زمینة نضج‌گرفتن ادبیاتی مبارزه‌جویانه را فراهم کرد.

این ادبیات‌، چنان که در ایران هم تجربه شد، بیشتر درونمایة چپ مارکسیستی و چپ متمایل به چین داشت‌. در این دوره شاعرانی ظهور کردند که صورت کارشان غالباً نواندیشانه بود و محتوای آن‌، مبارزه‌جویانه‌; و البته با همان گرایشها که گفتیم‌. از این گروه‌، سلیمان لایق (1309 ش ـ )، بارق شفیعی (1310 ش ـ ) و اسدالله حبیب (1320 ش ـ ) را به عنوان چهره‌هایی شاخص می‌توان نام برد. اینان البته شاعرانی بسیار توانا نبودند و بیشتر شهرتشان هم به واسطة مقامهایی تضمین شد که بعداً در دوران حکومت کمونیستها به دست آوردند.

ولی به راستی این گروه را می‌توان شاعران مقاومت نامید؟ در این باید تردید کرد، چون هم‌اینان دو دهه بعد، در صف ضدّ مقاومت ایستادند. به‌واقع شعر آنان نوعی ادبیات ملتزم کارگری با گرایش شدید چپی بود و کمتر حالت خط‌دهی مبارزاتی برای گروهی از مردم را داشت‌.

ای خلق رنجبر!

دهقان و کارگر!

از کوه و دشت و درّة این مرز باستان‌،

چون موجهای سرکش طوفان به پا شوید،

پرشور و بی‌امان‌.

ما با شماستیم‌.

ما و شما جهان خود آباد می‌کنیم‌.

خود را ز ننگ بندگی آزاد می‌کنیم‌.8

 

دوران جهاد

کودتای مارکسیستی در 7 اردیبهشت 1357 نه تنها هرم قدرت سیاسی را واژگون کرد، در عرصة ادبیات نیز صف‌بندی‌های تازه‌ای پدید آورد، بدین معنی که شاعران «باسلطه‌»، غالباً «برسلطه‌» شدند و برعکس‌. سلیمان لایق‌، بارق شفیعی‌، دستگیر پنجشیری‌، اسدالله حبیب و امثال اینان‌، غالباً به مناصبی رسیدند و کسانی همچون خلیل‌الله خلیلی و عبدالرحمان پژواک ـ که اولی مدت مدیدی سفیر افغانستان در چند کشور بود و دومی نمایندة افغانستان در سازمان ملل متحد ـ به غربت آشنا گشتند.

امّا زنده‌یاد استاد خلیلی (1286 ـ 1366 ش‌) در آن دوره در شعر افغانستان چهره‌ای شاخص بود و به ویژه در میان کهن‌سرایان‌، اعتباری ویژه داشت‌. پیوستن او به صف مجاهدان علیه حاکمان رژیم کمونیستی‌، به وجاهت آنان افزود و از اعتبار اینان کاست‌. او در شعر امروز افغانستان نامی بزرگ داشت و توانست بنای شعر مقاومت افغانستان در خارج از کشور را پایه‌گذاری کند. شعر «نوروز آوارگان‌» او در قالب آهنگ درآمد و توسط خوانندگان مهاجر خوانده شد و این البته در ایجاد روحیة ضدّدولتی در مردم بی‌اثر نبود.

شعر خلیلی‌، هم از لحاظ فنّی استوار است و استادانه و هم از لحاظ محتوا، جامع است و جهت‌دهنده‌. یعنی در مجموعة آثار او، برای بسیاری از مسایل و موضوعات روز، می‌توان شعر یافت‌، آن هم شعرهایی که می‌تواند گروه عمده‌ای از مخاطبان شعر را پسند آید. ولی انکار نمی‌توان کرد که او شاعری قصیده‌سرا بود و با نوگراییهای رایج در حوزة شکل و صورت‌، چندان میانة خوبی نداشت‌. نوگرایی او غالباً محافظه‌کارانه است‌، از نوع کار ملک‌الشعرا بهار و علاّ مه اقبال لاهوری‌. از این گذشته‌، نمی‌توان افت کیفی آثار دورة مقاومت او را نادیده گرفت که می‌تواند هم ناشی از وسعت حوزة مخاطبان باشد و هم ناشی از کهولت استاد، از همان‌گونه که مثلاً در شعرهای پایان عمر مرحوم شهریار هم می‌توان دید. با این‌هم‌، او تا سالها شاخص‌ترین شاعر مقاومت افغانستان بود و نام‌آورترین آنها، با شعرهایی از این دست‌:

وطندار دلیر من‌! بنازم چشم مستت را

وطن در انتظار بازوی کشورگشای توست‌

به خاک افکن‌، به خون تر کن‌، به بادش ده‌، در آتش سوز!

از این بدتر چه می‌باشد که دشمن در سرای توست‌؟

نگاه آرزومند وطن سوی تو می‌بیند

که روز امتحان‌ِ خنجر جنگ‌آزمای توست‌

ز فریاد تفنگت جز صدای حق نمی‌آید

ز خیبر تا مدینه گوشها وقف صدای توست‌

چه زیباتر از این نقشی که بیند دیدة تاریخ‌

که تو خنجر به کف‌، دشمن فتاده زیر پای توست‌

خداجویی‌، وطن‌خواهی سرافرازی و آزادی‌

به خون شیرمردان نقش بر روی لوای توست‌...9

q

باری‌، شعری که در این سالها علیه نظام مارکسیستی و متجاوزان روسی پدید آمد، بهترین مصداق برای مفهوم «شعر مقاومت افغانستان‌» است‌. البته گستردگی این جریان و تعدّد شاعران آن‌، در حدّی است که نمی‌توان حکم واحدی برای همه صادر کرد. معمول آن است که شعر افغانستان در این سالها را در سه حوزه بررسی می‌کنند: حوزة داخل کشور، حوزة ایران و حوزة پاکستان‌.

 

در داخل کشور. با همه خفقان و اختناق حاکم در این دوره در داخل کشور، نوعی شعر پایداری پنهان و آشکار پدید آمد و جمعی از شاعران افغانستان که تن به همکاری به رژیم نداده‌بودند، در حلقاتی رسمی و غیررسمی به معارضه با آن برخاستند.

مسلماً در زیر آن سانسور شدید که حتی عبارت «پرچم سبز آزادی‌» را برنمی‌تافت ـ به اعتبار رنگ سبز که بوی اسلامیت می‌داد ـ سرایش شعری که صریحاً داد مخالفت با رژیم بدهد، سهل و ساده نبود و حداقل اسارت در زندان پل‌چرخی کابل را برای شاعر به ارمغان می‌آورد، که چند تن از شاعران افغانستان البته این ارمغان را برای مدتهایی کوتاه و بلند گرفتند.10

از همین روی‌، بعضی صاحب‌نظران برآن‌اند که این شعر، برخلاف شعر برون‌مرزی ـ که با آزادی و صراحت تمام سروده می‌شد ـ این توفیق اجباری را یافت که پوشیده‌تر، رمزآمیزتر و در نتیجه هنری‌تر باشد.11 این سخن‌، البته هرچند خالی از حقیقتی نیست‌، نمی‌تواند یک وجه امتیاز جدّی برای این شعرها باشد، چون این نمادگرایی و پوشیده‌سرایی گاه به تراکم و تزاحم نمادها و تصویرها در شعر می‌انجامید و دریافت ملموس و حسّی شعر را سخت می‌کرد.

باری‌، از شاعرانی که نشانه‌های مقاومت در آثارشان آشکار است‌، می‌توان قهار عاصی‌، پرتو نادری و عبدالسمیع حامد را نام برد. اولین‌، حدود ده سال پیش قربانی جنگهای کابل شد و دو تن دیگر هم‌اکنون کار می‌کنند امّا نه با جدیت دهه‌های شصت و هفتاد.

پرتو نادری (1331 ـ )، شاعری است متعهد و ملتزم که بیشتر آثارش به نحوی به مسایل سیاسی و اجتماعی کشور ربط دارد. او تاکنون نیز همچنان منتقد حاکمیت باقی مانده است‌. عبدالسمیع حامد (1346 ش ـ ) بیشتر به واسطة شعرهای اعتراض‌آلودش نسبت به رفتارهای مستبدانه و ستمگریهای بعضی از مجاهدان تازه به قدرت رسیده مشهور شد. و قهّار عاصی‌، به گمان من شاخص‌ترین شاعر این گروه در داخل افغانستان به حساب می‌آید، هم به واسطة قوّت شعرش و هم به واسطة تهور و بیباکی شاعر در شرح نارواییها.

این ملّت من است که دستان خویش را

بر گرد آفتاب کمربند کرده‌است‌

این مشتهای اوست که می‌کوبد از یقین‌

دروازه‌های بستة تردید قرن را12

 

در پاکستان‌. شعر مقاومت افغانستان در پاکستان و کشورهای غرب‌، مشابهتهایی داشت‌، چون بنابر ناهمزبانی با جوامع میزبان‌، امکان رشدش میسر نبود و زمینة تبدیلش به یک جریان گسترده و فراگیر که به وسیلة نسل جوان‌تر ادامه یابد، وجود نداشت‌. به واقع شاعرانی که به این کشورها کوچیدند واپسین بارقه‌های شعر افغانستان در آن جایها بودند. چنین بود که با درگذشت یا بازگشت دوبارة هر یک به کشور، این جریانها فقیرتر شد. شاخص‌ترین چهرة شعر مقاومت افغانستان در این کشورها استاد خلیل‌الله خلیلی بود و جز او، به ویژه در پاکستان کسی که بتواند در حدّ قابل قبولی تبارز کند دیده نشد. شاعرانی همچون عبدالاحد تارشی و دلجو حسینی و بعضی دیگران‌، بیشتر به مدد ارتباطاتشان با احزاب جهادی و موقعیتهایی سیاسی که به این اعتبار داشتند، کمابیش در نشریات مهاجران ظهور کردند و به خاموشی گراییدند.

بعدها، در یک مقطع زمان‌، شعر پایداری افغانستان در پاکستان تبارزی کرد، یعنی دورة طالبان (1375 ـ 1380 ش‌) و مهاجرت ناگزیر بعضی از شاعران داخل کشور به آنجا، همچون پرتو نادری و خالده فروغ و واصف باختری و چند تن دیگر که کتابهایی حاوی شعرهای اعتراض‌آلود نسبت به حاکمیت طالبان چاپ کردند. در اینجا هم شاخص‌ترین چهره‌ها پرتو نادری بود و فروغ و عبدالسمیع حامد.

 

در ایران‌. مهاجرانی که به ایران آمده بودند، از نظر حقوق اجتماعی و امکانات رفاهی وضعیت دشوارتری نسبت مهاجران دیگر کشورها داشتند، ولی از نظر بهره‌مندی از امکانات فرهنگی البته وضعشان بهتر بود. هم‌زبانی با جامعة میزبان یک امتیاز مهم بود، آن هم جامعه‌ای نسبتاً شعردوست و ادب‌پرور.

چنین بود که زنجیرة استادی و شاگردی در این محیط پاره نشد و محافل ادبی پایدار ماند. شاید در هیچ جای دنیا سابقه نداشته‌باشد که یک محفل هفتگی شعر مهاجران افغانستان‌، پانزده سال تمام پابرجا باشد و جز در مقاطع بسیار کوتاه دچار فترت نشود، و در مشهد چنین محفلی وجود دارد.

تلاش و جدّیت شاعران مهاجر در ایران که با آمادگی محیط همراه شده بود، سه نسل مشخص از شاعران مهاجر افغانستان را به میدان آورد، یکی نسل پیشکسوت همچون سعادتملوک تابش (1330 ش ـ ) و براتعلی فدایی (1307 ش ـ )، دیگر نسل جوان‌تر همچون فضل‌الله قدسی (1343 ش ـ ) و سیدابوطالب مظفری (1344 ش ـ ) و سوم نسل جوان امروز که البته رگه‌های شعر مقاومت در میانشان کمتر است‌، به اقتضای زمانه‌.

بعضی از بهترین شعرهای مقاومت افغانستان در این سالها، توسط همین گروه سروده شد، به ویژه نسل دومی که پیشگامش سیدفضل‌الله قدسی بود.

قدسی را به دو معنی شاعر مقاومت می‌توان به حساب آورد، یکی به اعتبار شعرهای حماسی‌اش و دیگر به اعتبار حضور مستقیمش در صحنه‌های جهاد و پس از آن صحنة مقاومت علیه طالبان و نیز عرصة سیاست سالهای اخیر. البته انکار نمی‌توان کرد که این مشاغل سیاسی و مبارزاتی‌، او را از رسیدگی به صورت شعرش بناگزیر کمی دور کرده است‌.

و سیدابوطالب مظفری به گمان من کامل‌ترین شاعر در میان مهاجران افغانستان مقیم ایران است‌، هم به واسطة قوّت فنی و هم به اعتبار جامعیت موضوعی شعرش‌. در کارنامة ادبی او برای بسیاری از وقایع اتفاقیه در افغانستان این سالها شعر می‌توان یافت و آن هم شعرهایی قابل قبول‌.

گر بگیرد امشب از دستم تبرزین مرا،

جشن می‌گیرند فردا روز تدفین مرا

تکیه بر بازوی مردی باید امشب داد و بس‌

جز تفنگ آری‌، که دارد تاب تأمین مرا؟

من نبودم‌، آسمان یکباره خالی شد ز ماه‌

کم‌کمک زین کهکشان چیدند پروین مرا

ترس‌ِ سر، چندی است دارد سر به راهم می‌کند

بشکن ای سنگ اجل خوف بلورین مرا

فصل تزویر است و چاه نابرادر پیش رو

کو فرامرزی که گیرد از عدو کین مرا؟13

 

شعر پایداری در میان همزبانان‌

حالا که بحث به شعر مقاومت افغانستان در محیط ادبی ایران کشیده‌شد، موضوع دیگری هم قابل طرح به نظر می‌رسد، یعنی مقایسة شعر پایداری در دو کشور همزبان و تأثیرپذیریهای احتمالی در این میان‌.

تاریخ سیاسی دو کشور در قرن اخیر مشابهتهایی داشته‌است و همین‌، تشابهی را در جریانهای ادبی نیز پدید آورده‌است‌، هرچند بنا بر مقتضیات طبیعی دو کشور، تفاوتهایی نیز در کار بوده است‌.

یکی از مقاطعی که شعر فارسی دو کشور تا حدودی به هم نزدیک می‌شود، دورة مشروطه‌خواهی در اوایل قرن حاضر است‌. استبداد حاکم و تلاشهای روشنفکران برای رهایی از آن‌، لاجرم خواسته‌های مشابهی را در شعر هر دو کشور به میان آورد، ولی واقعیت این است که این خواسته‌ها در شعر مشروطة ایران‌، بیش از افغانستان جنبة تهاجمی و مقاومتی داشت‌. مشروطه‌خواهی افغانستان ـچنان که پیشتر هم گفتیم ـ از دل دربار جوشید و پیش از این که مردمی شود، سرکوب شد. به همین لحاظ، در شعر آن دورة افغانستان آن‌چنان تهاجمی علیه دولت حاکم دیده نمی‌شود که در شعر ایران و در آثار کسانی همچون فرّخی یزدی‌، میرزاده عشقی و امثال اینها دیده می‌شود.14

به همین‌گونه‌، نامساعدبودن وضعیت افغانستان برای یک خیزش فراگیر مردمی علیه استبداد، مجال ایجاد یک جریان جدی و پایدار مقاومت را تا حوالی دهة شصت فراهم نکرد و فقط از آن پس بود که در شعر این کشور، رگه‌های پایداری به روشنی تمام دیده می‌شود. ولی در ایران‌، کمابیش موقعیت بیشتر فراهم بود و شاعرانی پدیدآمدند ـ البته بیشتر در گرایشهای چپی ـ که کارشان گهگاه به مبارزة عملی و زندانی و اعدام‌شدن هم کشید.

با این وصف‌، بیشترین همسویی شعر مقاومت در دو کشور را در دوران انقلاب اسلامی می‌توان دید، که هر دو کشور درگیر یک تجاوز نظامی بود و در هر دو نیز مقاومتی با گرایش اسلامی علیه آن تجاوز پدید آمده بود. تشابه فکری دو جریان مقاومت (هرچند به صورت نسبی‌) و تقارن زمانی آنها سبب همسویی نسبی شعرها نیز شد.

درونمایة مذهبی‌، اتکا به قیام رهایی‌بخش عاشورا، مطرح‌شدن مفاهیمی همچون شهادت و جانبازی با دیدگاه اسلامی‌، چیزهایی است که در شعر مقاومت هر دو کشور در این مقطع زمانی قابل پیگیری است‌.

البته با این همه تفاوتهایی نیز میان این دو جریان می‌توان یافت‌. مهم‌ترین تفاوت‌، تغییر رویکرد شاعران مقاومت افغانستان از شعر جهادی به شعر ضدّ جنگ در دورة حکومت مجاهدین و جنگهای داخلی بود. در ایران این تغییر موضع رخ نداد، چون در خود جنگ چنین تغییری رخ نداده بود. در این کشور، شاعران ضدّ جنگ همچنان ضدّ جنگ باقی ماندند و البته شعرشان کمتر رنگ و بوی پایداری می‌داد. در افغانستان تا حدود زیادی مواضع عوض شد و به همین لحاظ، همسویی مقاومت با جنگ‌، بسیار دیده نمی‌شود.

تفاوت عمدة دیگر، نقطة اتکای شاعران است‌. در ایران بیشتر شاعران اهل جبهه و جنگ‌، به یک نظام حکومتی دلخواه متکی بودند و ارادتی ویژه به رهبری این نظام از خود نشان می‌دادند، ولی در افغانستان‌، تفاوت نظام سیاسی و تعدد رهبران جهادی‌، شاعران را تا حدود زیادی از یک نقطة اتکای ثابت محروم کرد و حتی آنان را در مقاطعی به چالش با رهبران جهادی کشانید. این که شاعر می‌گوید.

دو رهبر خفته بر روی دو بستر

دو عسکر خسته در بین دو سنگر

دو رهبر پشت میز صلح‌، خندان‌

دو بیرق بر سر گور دو عسکر15

نشان‌دهندة نگاه متفاوت و ناگزیر شاعران افغانستان به مسئلة رهبری در این کشور است‌.

با این همه‌، نمی‌توان منکر تأثیرهای شعر پایداری ایران بر شعر پایداری افغانستان در این مقطع زمانی شد، به‌ویژه در آثار شاعران مهاجر در ایران‌. بسیاری از شاعران جوان مهاجر با محافل ادبی و مطبوعات ایران سر و کار داشتند و لاجرم از این محیط تأثیر می‌پذیرفتند. از این گذشته‌، بسیاری از شاعران مهاجر مقیم ایران‌، همسویی‌های فکری با شاعران نسل انقلاب ایران داشتند و بنابراین‌، تأثیرپذیری از آنها، برایشان طبیعی می‌نمود. باری‌، از میان شاعران انقلاب اسلامی در ایران‌، علی معلم‌، علی‌رضا قزوه‌، قیصر امین‌پور و تا حدودی شادروانان سلمان هراتی و حسن حسینی بیش از دیگران بر نسل جوان مهاجر تأثیر گذاشتند.

 

 

پایانه‌

ولی بحث شعر مقاومت افغانستان را نمی‌توان بدون دو اشاره به پایان برد.

1. در تعیین مصداق برای شعر مقاومت در دوران حکومت کمونیستی اختلاف‌نظرهایی وجود دارد. گروهی به اعتبار این که کانونهای مقاومت غالباً در خارج از کشور شکل گرفت و در داخل‌، به ویژه کابل‌، این جهاد تبارز چندانی نداشت‌، فقط شعرهای سروده شده در خارج مرزها را شعر مقاومت می‌دانند. از سویی دیگر، بعضی صاحب‌نظران بر این باورند که به واقع این شاعران داخل کشور بودند که عرصه را خالی نکردند و علیه رژیم شعر سرودند. شاعران مهاجر، اگر هم شعری سرودند، بیشتر جنبة تبلیغ برای احزاب جهادی داشت و فاقد پشتوانة عملی بود.

ولی به گمان من‌، چنین انفکاکی میان شاعران مهاجر و مقیم‌، درست نیست‌. مقاومت‌، چیزی است که در محتوای شعرها دیده می‌شود و شعری که اثری از پایداری داشته باشد، در هر جا سروده شده‌باشد، شعر مقاومت است‌. بنابراین‌، اختصاص این عنوان فقط به یک دسته از شاعران به اعتبار موقعیت زیستی‌شان درست نیست‌.

2. با جابه‌جایی‌های بسیاری که در هرم قدرت در افغانستان رخ داد، یک تفکیک محتوایی روشن در میان شاعران مقاومت و شاعران سازشکار سخت است‌. بسیاری از شاعرانی که در یک مقطع زمان مخالف حاکمیت بودند، در مقطعی دیگر جزو ارکان حکومت شدند و برعکس‌. بنابراین‌، هرچند شعرها را به اعتبار موضع مردمی یا ضدمردمی‌شان می‌توان ارزیابی کرد، برای شاعران چنین خطکشی مطلقی وجود ندارد. باید دید در هر مقطع‌، برخورد شاعر با تجاوز بیرونی و خودکامگی داخلی چگونه بوده است و هرجا شاعر در برابر یکی از این دو ایستاده است‌، شعرش شعر مقاومت است‌.

به همین دلیل‌، ممکن است همان‌گونه که ما ستایشگران مجاهدین در دوران جهاد را شاعران مقاومت می‌دانیم‌، منتقدان آنها در سالهای بعد از پیروزی و جنگ داخلی را هم شاعران مقاومت بدانیم‌، چون بعضی از جریانهای جهادی‌، در سالهای بعد از پیروزی ماهیتی خودکامه یافتند و همین‌، بسیاری از ستایشگران دیروزشان را در برابرشان قرارداد.

چنین است که تعبیر «شعر مقاومت افغانستان‌» هنوز به طور کلّی از هالة ابهام بیرون نیامده و در بسیاری موارد، مصداقهای قطعی خویش را نیافته‌است‌. با این‌هم‌، نمی‌توان منکر شعرهای بی‌شماری شد که در مقاطع مختلف‌، نشانی از پایداری مردم افغانستان در برابر متجاوزان خارجی و خودکامگان داخلی دارد.

 

  1. محمدنبی واصل کابلی (1244 ـ 1309 ق‌) ملقب به دبیرالملک‌، دبیر و شاعر افغانستانی عصر امیر شیرعلی خان و امیر عبدالرحمان خان‌. (برای شرح زندگی او رک‌: دانشنامة ادب فارسی در افغانستان‌، ذیل واصل کابلی‌.)

 2. غبار، میر غلام‌محمد; تاریخ ادبیات افغانستان‌، دورة محمدزایی‌ها; چاپ دوم‌، مرکز نشراتی آرش‌، پشاور: 1378، ص 5.

 3. برای آگاهی بیشتر از این دو کتاب‌، رک‌: دانشنامة ادب فارسی‌، جلد سوم‌، ادب فارسی در افغانستان‌، به سرپرستی حسن انوشه‌، چاپ اول‌، مؤسسة فرهنگی و انتشاراتی دانشنامه‌، تهران‌: 1378 ذیل «اکبرنامه‌» و «جنگنامه‌». و نیز: زرکوب‌، فضل‌الله، «پیشینة شعر مقاومت افغانستان‌»، درّ دری‌، شمارة 3 و 4، پاییز و زمستان 1376، ص 45.

 4. همان منبع‌.

 5. نخستین مدرسة امروزی در افغانستان که در عصر امیر حبیب‌الله خان تأسیس شد و از اولین پایگاههای تجددگرایی در این کشور بود.

 6. آبها از آسیا افتاده است / طبل طوفان از نوا افتاده است‌. (مهدی اخوان ثالث‌، شعر کاوه یا اسکندر)

 7. بلخی‌، سیداسماعیل‌; دیوان علامه شهید سید اسماعیل بلخی‌; به اهتمام مرکز تحقیقات و مطالعات علامه شهید بلخی‌، چاپ اول‌، نشر سنبله‌، مشهد: 1381، ص 188.

 8. بارق شفیعی‌، حسین‌; شهر حماسه‌; چاپ اول‌، بیهقی‌، کابل‌: 1368، ص 180.

 9. خلیلی‌، خلیل‌الله; اشکها و خونها; چاپ اول‌، رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران‌، اسلام‌آباد: 1985 م‌، ص 93.

 10. باختری‌، واصف‌; «دیروز، امروز و فردای شعر افغانستان‌»، گفت‌وگو با واصف باختری‌، شعر، سال دوم‌، شمارة 14 (ویژه‌نامة افغانستان‌)، آبان 1373.

 11. همان‌.

 12. عاصی‌، قهّار; مقامة گل سوری‌; چاپ اول‌، انجمن نویسندگان افغانستان‌، کابل‌: 1367، ص 11.

 13. مظفری‌، سیدابوطالب‌; سوگنامة بلخ‌; چاپ اول‌، انتشارات حوزة هنری‌، تهران‌: 1372، ص 57.

 14. برای مقایسة شعر افغانستان و ایران در دورة مشروطیت‌، به این منبع مراجعه کنید: جوادی‌، محمدآصف‌; «نگاه تطبیقی به شعر مشروطیت ایران و افغانستان‌»، خط سوم‌، شمارة 3 و 4، بهار و تابستان 1382.

 15. حامد، عبدالسمیع‌، رازبن‌ها در فصل شگفتن گل انجیر، چاپ اول‌، انجمن آزاد نویسندگان‌، پشاور، 1377، صفحة 29.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٤

+ امروز با بیدل (صد و شانزده)

به سعی جانکنی‌ها کوهکن آوازه‌ای دارد

به غوغا می‌فروشد هر که باشد آب در شیرش (ص 751)

بیت، مدعامثل است و مثل آن بسیار عینی است و برگرفته از چشمدیدهای روزمرة شاعر. از این نظر خالی از ارزشی نیست. ولی مراد من از نقل این بیت، رابطه‌ای است که میان فرهاد و شیر نیز وجود دارد، چون می‌دانیم که فرهاد جویی از سنگ برای انتقال شیر ساخت به سفارش شیرین. آنچه حدس مرا تقویت میکند، بیتی دیگر از بیدل است که در آن، به این جوی شیر تصریح نیز شده است:

سفیدی‌های مو کرد آگهم از عمر بی‌حاصل

ز جوی شیر وا شد لغزش رفتار فرهادش (ص 753)

در بیت «به سعی جانکنی‌ها...» یک شبکه از ارتباط‌ها را می‌توان کشف کرد که شاید بعضی اتفاقی باشد، ولی اثرش را می‌بخشد; رابطه میان جان‌کنی و کوه‌کندن، آوازه و غوغا و نیز اگر کمی پیش برویم می‌توانیم گفت که این «آب»، «آبرو» را هم تداعی میکند و «شیر»، «شیرین» را، هرچند این دو ممکن است در نظر شاعر نبوده باشد.

امّا این بیت، یک لطف دیگر هم دارد و آن، نوعی خلاف‌آمد عادت در مورد شخصیت‌سازی است، یعنی شخصیتی را که همواره ممدوح شاعران بوده‌است، به شکلی مذموم جلوه‌دادن. بیدل حتّی در بیتی در مورد حضرت ابراهیم خلیل نیز چنین کرده‌است.

سنگ هم بی انتقامی نیست در میزان عدل

بت شکستی، مستعد آتش نمرود باش (ص 762)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و پانزده)

با هر کمالت اندکی دیوانگی خوش است

گیرم که عقل کل شده‌ای، بی‌جنون مباش (ص 745)

به احتمال قوی، ضبط «دیوانگی» در این بیت، نادرست است، چون این کلمه در این موقعیت خللی جدّی به وزن شعر می‌زند و بیدل این‌گونه خطای وزنی ندارد، نه تنها بیدل، که دیگر بزرگان ما نیز، تا آنجا که من دیده‌ام.

آنچه برای من این احتمال را قوّت می‌بخشد، نقلی از این بیت است که استاد سرآهنگ آن را می‌خواند، بدین گونه: «با هر کمالت اندکی آشفتگی خوش است» و این ظاهراً درست‌ است، به چند قرینه:

«آشفتگی» هیچ خللی در وزن نمی‌آفریند.

«دیوانگی» قدری دور از فصاحت است، چون در مصراع بعد، «جنون» آمده که همان معنی را دارد و مناسب‌تر این است که در چنین مقامی، دو کلمه این‌قدر مترادف نباشند.

در مصراع دوم، «جنون» تضاد کاملی با «عقل» دارد. این‌چنین تضادی میان «دیوانگی» و «کمال» نیست، در حالی که انتظار میرود تضادها روشن باشد. «آشفتگی» تضاد روشن‌تری با «کمال» دارد.

با این همه تا وقتی که به نسخه‌های دیگر دسترسی و مراجعه نباشد، ما در تاریکی راه می‌رویم. فقط شمع استاد سرآهنگ را در دست داریم و این شمع، البته بسیار تاریکی‌ها را در شعر بیدل روشن کرده‌است.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ مقدمه ويراستار

از ماندگي‌ و بيخوابي‌ در حال‌ مرگ‌ هستم. 26 ساعت است نخوابيده‌ام و حدود 20 ساعت است كار مي‌كنم. بالاخره‌ بعد از چند ماه‌ متوالي، ويرايش‌ كتاب‌ عظيم‌ افغانستان‌ در پنج‌ قرن‌ اخير شادروان‌ مير محمدصديق‌ فرهنگ‌ را تمام‌ كرد. كتاب‌ بسيار ارزشمند است‌ و من‌ هم‌ لاجرم‌ به‌ طور جدي‌ كار كردم. حاصل‌ و روش‌ كارم‌ را كه‌ در «مقدمة‌ ويراستار» در آن‌ كتاب‌ درج‌ كرده‌ام، اينك‌ تقديم‌ شما هم‌ مي‌كنم، چون‌ به‌ نظر من‌ براي‌ دوستاني‌ كه‌ علاقه‌مند به‌ اين‌ كارها هستند مفيد خواهد بود. اما اگر اين‌ كتاب‌ را تا كنون‌ نخوانده‌ايد، حتماً‌ بخوانيد. براي‌ هر افغان‌ خواندنش‌ ضروري‌ است. تا كنون‌ هژده‌ بار چاپ‌ شده‌ است‌ و اين‌ نسخه‌ كه‌ من‌ ويرايش‌ كردم، براي‌ چاپ‌ نوزدهم‌ خواهد بود. به‌ ياري‌ خدا، ببينيم‌ كه‌ كي‌ چاپ‌ مي‌شود.

 

وقتي‌ بنا بر سفارش‌ جناب‌ محمدابراهيم‌ شريعتي‌ مدير محترم‌ انتشارات‌ عرفان، ويرايش‌ اين‌ كتاب‌ را بر سر دست‌ گرفتم، هيچ‌ گمان‌ نمي‌كردم‌ كه‌ با كاري‌ چنين‌ سنگين‌ و سخت‌ روبه‌رويم. در ابتدا، متن‌ حروفچيني‌شدة‌ كتاب‌ براي‌ يك‌ مرور نهايي‌ و رفع‌ بعضي‌ نقايص‌ صفحه‌آرايي‌ به‌ من‌ سپرده‌ شده‌ بود، ولي‌ به‌ زودي‌ حس‌ كردم‌ كه‌ متن، به‌ يك‌ نمونه‌خواني‌ و حتي‌ ويرايشي‌ جدي‌ نيازمند است.

اما اين‌ از اتفاقات‌ دلپذير روزگار است‌ كه‌ يكي‌ از بهترين‌ كتابهاي‌ تاريخ‌ معاصر افغانستان، يكي‌ از بهترين‌ نمونه‌هاي‌ نثرنويسي‌ در اين‌ كشور نيز هست. نثر شادروان‌ فرهنگ‌ در اين‌ كتاب، نثري‌ است‌ فصيح، شفاف، موجز و سالم‌ كه‌ در عين‌ صراحت‌ و روشني‌ علمي، از بدايع‌ صوري‌ نيز بهره‌ دارد و اهل‌ فن‌ مي‌دانند كه‌ جمع‌ اين‌ خاصيتها در نثر، كاري‌ است‌ سخت‌ و دشوار. ولي‌ اين‌ اثر با همه‌ ارزشي‌ كه‌ از لحاظ‌ نثر و ارزش‌ علمي‌ دارد، همواره‌ از يك‌ كتاب‌آرايي‌ خوب‌ بي‌بهره‌ بوده‌ است. توضيحاً‌ بايد گفت‌ كه‌ كتاب‌ «افغانستان‌ در پنج‌ قرن‌ اخير» اولين‌ بار در دو جلد در الكزندرية‌ ايالت‌ ويرجينياي‌ امريكا چاپ‌ شده‌ و آن‌ نسخه، بنابر اظهار خانوادة‌ مؤ‌لف، نسخة‌ معيار و معتبر اين‌ كتاب‌ است. كتاب‌ پس‌ از آن، گاهي‌ با همان‌ حروفچيني‌ (به‌ صورت‌ عكسبرداري‌ يا تكثير) و گاهي‌ با حروفچيني‌ جديد، در ديگر نقاط‌ دنيا نيز منتشر شده‌ است. ولي‌ اين‌ حروفچيني‌ها، غالباً‌ نه‌ بر اساس‌ نسخة‌ اصلي‌ چاپ‌ الكزندريه، كه‌ بر اساس‌ چاپهاي‌ بعد انجام‌ شده‌ و لاجرم‌ در هر مرحله، غلطهاي‌ تايپي‌ و نگارشي‌ متن‌ تكثير شده‌ است، همانند گلولة‌ برفي‌ كه‌ در سراشيبي‌ بيفتد و در نهايت‌ به‌ كوهي‌ غلتان‌ بدل‌ شود. و چنين‌ بود كه‌ من‌ در نسخه‌اي‌ كه‌ بر سر دست‌ گرفتم، به‌ حدود يك‌هزار غلط‌ تايپي‌ محرز و مسلم‌ و چندين‌ هزار عيب‌ كوچك‌ فني‌ در تايپ‌ و نگارش‌ برخوردم‌ كه‌ اصلاحشان، بخش‌ اصلي‌ ويرايش‌ اين‌ چاپ‌ از كتاب‌ بود.

ما براي‌ اطمينان‌ بيشتر، در ويرايش‌ حاضر، تصميم‌ به‌ بازخواني‌ نسخة‌ چاپ‌ الكزندريه‌ و تصحيح‌ حروفچيني‌ حاضر براساس‌ آن، گرفتيم‌ و چنين‌ شد كه‌ غلطهاي‌ افزودة‌ ناشي‌ از چاپهاي‌ متوالي‌ كاهش‌ يافت، جدا از اين‌ كه‌ بسياري‌ از غلطهاي‌ چاپ‌ الكزندريه‌ هم‌ گرفته‌ شد. (واقعيت‌ اين‌ است‌ كه‌ چاپ‌ اول‌ كتاب‌ در الكزندرية‌ امريكا نيز با همه‌ اهميتش‌ از لحاظ‌ سنديت، خالي‌ از غلطهاي‌ تايپي‌ نيست، جدا از آن‌ كه‌ بنا بر ديگر اصول‌ چاپ‌ و نشر نيز به‌ حد معيار و مطلوب‌ عصر حاضر نمي‌رسد.

نمونه‌خواني‌ كتاب، توسط‌ دوست‌ كوشا و دقيق‌النظر ما فتاح‌ صادقي‌ انجام‌ شد. براي‌ جلد اول‌ كتاب، نسخة‌ منتشرة‌ كانون‌ فرهنگي‌ باختر در انتاريوي‌ كانادا (تكثيرشده‌ عيناً‌ از روي‌ چاپ‌ اول‌ نسخة‌ الكزندريه) ملاك‌ بود و براي‌ جلد دوم‌ آن، چاپ‌ دوم‌ از جلد دوم‌ چاپ‌ الكزندريه.

اما ويرايش‌ ما در اين‌ كتاب، منحصر به‌ غلطيابي‌ متن‌ نبوده‌ است. به‌ روشني‌ احساس‌ مي‌شد كه‌ متن‌ الكزندريه‌ با همه‌ كم‌غلطي‌ و قابليت‌ استناد، نياز به‌ يك‌ ويراستاري‌ فني‌ نيز دارد. ما اين‌ ويرايش‌ را بدون‌ كوچك‌ترين‌ تصرفي‌ در محتواي‌ متن‌ انجام‌ داديم‌ و اين، كاري‌ بود دشوار. دشواري‌ كار در اين‌ بود كه‌ حس‌ مي‌شد بعضي‌ از ناهماهنگيهاي‌ متن، در نگارش‌ اصلي‌ شادروان‌ فرهنگ‌ نبوده‌ و در مرحلة‌ تايپ‌ آن‌ رخ‌ داده‌ است. مؤ‌يد اين‌ پندار، تفاوت‌ نگارش‌ بعضي‌ كلمات‌ در جايهاي‌ مختلف‌ متن‌ است، چنان‌ كه‌ مثلاً‌ محل‌ انتشار كتاب‌-  كه‌ انتظار مي‌رود با دقت‌ تمام‌ مشخص‌ شود-  در شناسنامه‌ و جايهاي‌ ديگر آن، به‌ سه‌ صورت‌ «الكزندريه»، «الكسندريه» و «الكساندريه» آمده‌ است. مشكل‌ و پرسش‌ اصلي‌ اين‌ بود كه‌ از ميان‌ صورتهاي‌ مختلف‌ ضبط‌ يك‌ كلمه، كدام‌ را برگزينيم. ما البته‌ در پي‌ دستيابي‌ به‌ نوشتار اصلي‌ مؤ‌لف‌ بوديم، ولي‌ در حالي‌ كه‌ به‌ اصل‌ دستنويس‌ دسترسي‌ نداشتيم، اين‌ كار سخت‌ بود، مگر به‌ كمك‌ قرينه‌ها و مشابهت‌هاي‌ متن. به‌ هر حال، بنا را بر درستي‌ نگارش‌ اصلي‌ مرحوم‌ فرهنگ‌ گذاشتيم‌ و چنين‌ فرض‌ كرديم‌ كه‌ اين‌ ناهماهنگي‌ها در تايپ‌ رخ‌ داده‌ است، و به‌ راستي‌ از ظواهر اين‌ تايپ‌ نيز چنين‌ بر مي‌آمد. اين‌ روش، البته‌ در مورد خطاهاي‌ محرز تايپي‌ و نگارشي‌ و جاهايي‌ كه‌ ترجيح‌ يك‌ كلمه‌ بر كلمه‌اي‌ ديگر آشكار است، سودمند بود، ولي‌ در جاهايي‌ كه‌ اين‌ ترجيح‌ آشكار نبود، ناچار شديم‌ به‌ معيارها و قراين‌ مختلف‌ اتكا كنيم. عمده‌ معيارهاي‌ ما در ترجيح‌ يك‌ ضبط‌ از ميان‌ ضبطهاي‌ گوناگون‌ يك‌ كلمه، اينها بوده‌ است.

.1 هماهنگي‌ كلمه‌ با نگارش‌ امروز فارسي، چنان‌ كه‌ مثلاً‌ از ميان‌ «گاندهي» و «گاندي»، اين‌ دومي‌ را برگزيديم.

.2 ميزان‌ فراواني‌ يكي‌ از ضبطها در كتاب.

.3 مأنوس‌بودن‌ خوانندگان‌ امروز كتاب، با كلمه، چنان‌ كه‌ مثلاً‌ از ميان‌ «برژينف» و «برژنف» اين‌ دومي‌ را انتخاب‌ كرديم.

از اين‌ گذشته، در اين‌ ويرايش، ضرورت‌ تصرف‌ در پاراگراف‌بندي‌ كتاب‌ هم‌ حس‌ مي‌شد، چون‌ متن‌ الكزندريه‌ آشكارا از اين‌ لحاظ‌ ناهماهنگ‌ و بي‌قاعده‌ است. گاهاي‌ پاراگرافها، با وجود تعدد مضامين‌ مطروحه‌ در آنها، بسيار طولاني‌اند و گاهي‌ نيز مضموني‌ كه‌ بايد در يك‌ پاراگراف‌ جمع‌ شود، در دو يا سه‌ پاراگراف‌ آمده‌ است‌ و در هر صورت‌ به‌ دريافت‌ بهتر مطالب‌ آسيب‌ مي‌رسد. به‌ احتمال‌ قوي، اين‌ ناهماهنگي‌ پاراگراف‌بندي، نه‌ از نگارش‌ مؤ‌لف، كه‌ از تايپ‌ و صفحه‌آرايي‌ ناشي‌ مي‌شد. بنابراين، ما با وجود حداكثر تلاش‌ براي‌ حفظ‌ پاراگراف‌بندي‌ متن‌ اصلي، در مواردي‌ كه‌ ضرورت‌ حس‌ مي‌شد، پاراگراف‌بندي‌ را منطقي‌تر ساختيم.

به‌ همين‌ ترتيب، در استفاده‌ از علايم‌ سجاوندي‌ هم‌ در متن‌ اصلي‌ نقايصي‌ وجود داشت‌ و روشن‌ بود كه‌ به‌ راستي‌ خلل‌ از تايپ‌ است، نه‌ از دستنويس‌ مؤ‌لف، چون‌ بسيار جملات‌ نقطه‌ نداشت‌ و مشكلاتي‌ از اين‌ دست. در اين‌ مورد نيز ما يك‌ اصول‌ ثابت‌ و منظم‌ نقطه‌گذاري‌ را در متن‌ حاكم‌ كرديم‌ و اين، بخش‌ مهمي‌ از ويرايش‌ در اين‌ چاپ‌ بود.

كار ديگر، بازنگري‌ در رسم‌الخط‌ و شيوة‌ قطع‌ووصل‌ كلمات‌ بود و البته‌ اين‌ كار، از نخستين‌ چاپهاي‌ كتاب‌ در ايران‌ شروع‌ شده‌ بود. در اين‌ مورد و ديگر اصول‌ ويرايش، كوشيديم‌ كه‌ برمبناي‌ شيوه‌نامه‌هاي‌ معتبر ويرايش‌ و آماده‌سازي‌ كتاب‌ عمل‌ كنيم، همچون‌ «شيوه‌نامة‌ فرهنگستان‌ زبان‌ و ادب‌ فارسي»، «راهنماي‌ آماده‌سازي‌ كتاب» دكتر مير شمس‌الدين‌ اديب‌ سلطاني‌ و «شيوه‌نامة‌ ويرايش» محمدرضا محمدي‌فر. البته‌ در هر حال، اين‌ را در نظر داشتيم‌ كه‌ كتاب‌ براي‌ مخاطبان‌ افغانستاني‌ و ايراني‌ توأماً‌ قابل‌ استفاده‌ باشد و اين‌ ملاحظه، گاه‌ ما را به‌ تخطي‌هايي‌ جزئي‌ از اين‌ شيوه‌نامه‌هاي‌ وا مي‌داشت، به‌ويژه‌ در مورد ضبط‌ اعلام‌ و يا اصطلاحات‌ خاص‌ افغانستان.

ولي‌ بيشترين‌ دشواري‌ ويرايش، در مورد اعلام‌ تاريخي‌ و جغرافيايي‌ بود همچون‌ نام‌ جايها، نام‌ افراد و به‌ويژه‌ اعلام‌ خارجي. متن‌ از لحاظ‌ ضبط‌ نامها بسيار ناهماهنگ‌ بود و هيچ‌ روشن‌ نمي‌شد كه‌ اين‌ ناهماهنگي‌ از كجا بوده‌ است، از دستنويس‌ مؤ‌لف‌ يا از تايپ. مشكل‌ به‌ويژه‌ آنجا تشديد مي‌شد كه‌ اين‌ ناهماهنگي، با نارساييهاي‌ تايپ‌ همراه‌ مي‌شد. توضيح‌ اين‌كه‌ كه‌ در مجموعة‌ حروف‌ تايپي‌ چاپ‌ الكزندريه، غالباً‌ «آ» وجود ندارد و بيشتر به‌ صورت‌ «ا» نوشته‌ شده‌ است، مگر جاهايي‌ كه‌ بعداً‌ با قلم‌ آن‌ را «آ» ساخته‌اند. از سويي‌ ديگر نيز تفاوت‌ «ك» و «گ» غالباً‌ روشن‌ نيست. بنابراين، كلمه‌اي‌ مثل‌ «آگره» در جايهاي‌ مختلف‌ به‌ صورتهاي‌ «آكره»، «اكره»، «اگره» و امثال‌ اينها ديده‌ مي‌شود.

مشكل‌ ديگر اين‌ است‌ كه‌ ما در نگارش‌ فارسي‌ افغانستان، هنوز شيوه‌نامه‌اي‌ منظم‌ و عمومي‌ در مورد ضبط‌ اعلام، به‌ ويژه‌ اعلام‌ خارجي، نداريم‌ و چنين‌ است‌ كه‌ يك‌ نام، حتي‌ در يك‌ متن، به‌ شكلهاي‌ گوناگون‌ نوشته‌ مي‌شود، مثل‌ «برژنف‌ / برژينف» و «هتلر / هيتلر»، «ناپليون‌ / ناپلئون». از سوي‌ ديگر، ما گاه‌ نامها را از متون‌ منتشره‌ در ايران‌ نقل‌ مي‌كنيم، يا در آنجا با آنها آشنا مي‌شويم‌ و لاجرم، شكل‌ نگارش‌ آن‌ را نيز مطابق‌ نگارش‌ ايران‌ برمي‌گزينيم‌ و اين، گاه‌ با نگارش‌ همان‌ كلمه‌ در يك‌ متن‌ افغانستاني‌ تفاوت‌ دارد.

مجموعة‌ اين‌ عوامل، سبب‌ شده‌ است‌ كه‌ گاه‌ يك‌ نام، به‌ دو يا سه‌ شكل‌ مختلف‌ در كتاب‌ بيايد، همچون‌ ««دانلد ستوارت‌ / دونلد استوارت‌ / دونالد ستوارت» و به‌درستي‌ روشن‌ نمي‌شود كه‌ مؤ‌لف‌ بر كدام‌يك‌ تأكيد داشته‌ است.

مسلماً‌ اگر كتاب‌ حاضر يك‌ متن‌ معمولي‌ مي‌بود، اين‌ تفاوت‌ نامها مشكل‌آفرين‌ نمي‌شد، ولي‌ براي‌ متون‌ تاريخي‌ و جغرافيايي، ضبط‌ درست‌ اعلام‌ بسيار ضرورت‌ دارد. پس‌ ما ناچار شديم‌ علي‌رغم‌ ناهماهنگيهاي‌ متن‌ الكزندريه، در چاپ‌ حاضر متن‌ را تا حد‌ امكان‌ از اين‌ نظر يكدست‌ و هماهنگ‌ سازيم‌ و از ميان‌ شكلهاي‌ مختلف‌ نگارش‌ يك‌ نام، غالباً‌ يكي‌ را برگزينيم. در تشخيص‌ آن‌ يكي، معيارهاي‌ زير مورد نظر بوده‌ است.

.1 نگارش‌ رايج‌ آن‌ نام‌ در ميان‌ فارسي‌زبانان‌ افغانستان‌ و يا ايران.

.2 نزديكي‌ نام‌ با تلفظ‌ آن‌ در زبان‌ اصلي.

.3 هماهنگي‌ با رسم‌الخط‌ فارسي. توضيح‌ اين‌ كه‌ بعضي‌ از كلمات‌ فرنگي، با حرف‌ ساكن‌ شروع‌ مي‌شوند، همچون‌Stalin  و.Stewart  در افغانستان، گاه‌ اين‌ كلمات‌ را «ستالين» و «ستوارت» مي‌نوشته‌اند؛ ولي‌ اين‌ روش‌ با اصول‌ آوايي‌ زبان‌ فارسي‌ كه‌ در آن‌ هيچ‌ كلمه‌اي‌ با حرف‌ ساكن‌ شروع‌ نمي‌شود، سازگاري‌ ندارد. بنابراين، ما بهتر ديديم‌ كه‌ چنين‌ كلماتي‌ را با همزة‌ آغازين‌ بنويسيم، يعني‌ «استالين»، «استوارت» و امثال‌ اينها.

ولي‌ بايد پذيرفت‌ كه‌ هنوز به‌ يك‌ وضعيت‌ مطلوب‌ نرسيده‌ايم‌ و تا هنگام‌ تدوين‌ و رواج‌ يك‌ شيوه‌نامة‌ معتبر ضبط‌ اعلام‌ در افغانستان، با مشكلات‌ بالا دست‌ و گريبان‌ هستيم.

نظير اين‌ مشكل‌ را در شكلي‌ ديگر، با اعلام‌ و عبارتهاي‌ پشتو داشتيم. رسم‌الخط‌ پشتو حروفي‌ است‌ كه‌ در رسم‌الخط‌ فارسي‌ وجود ندارد. روش‌ معمول‌ ولي‌ نادرست‌ در كشور ما اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ اين‌ كلمات‌ را در متن‌ فارسي‌ نيز با حروف‌ پشتو بنويسند و اين‌ كاملاً‌ خلاف‌ اصول‌ نگارش‌ است. درست‌ اين‌ است‌ كه‌ كلمات‌ وام‌گرفته‌ از ديگر زبانها را  با حروف‌ موجود در رسم‌الخط‌ خويش‌ بنويسيم. ما هيچ‌گاه‌ كلمات‌ فرانسوي‌ يا روسي‌ را با حروف‌ فرانسوي‌ يا روسي‌ نمي‌نويسيم‌ و حتي‌ كلمات‌ اردو را-  كه‌ رسم‌الخط‌ آن‌ بسيار به‌ فارسي‌ نزديك‌ است‌-  با الفباي‌ فارسي‌ مي‌نگاريم. پس‌ در مورد واژگان‌ پشتو نيز بايد چنين‌ كرد و ما در متن‌ حاضر، اين‌ كار را كرديم. اختيار اين‌ شيوه، هم‌ از لحاظ‌ امكانات‌ حاضر حروفچيني‌ مقدور و مطلوب‌ است‌ و هم‌ استفاده‌ از متن‌ را براي‌ فارسي‌زبانان‌ ناآشنا با پشتو تسهيل‌ مي‌كند. مبناي‌ معادل‌گزيني‌ ما براي‌ حروف‌ پشتو، اين‌ بوده‌ است:

 

 

مشكلي‌ تقريباً‌ مشابه‌ اين‌ نيز براي‌ اعلام‌ هندي‌ در ميان‌ بود، بدين‌ صورت‌ كه‌ مؤ‌لف، بعضي‌ از آن‌ اعلام‌ را طبق‌ نگارش‌ رايج‌ در زبان‌ اردو، همراه‌ با حرف‌ «ه'» نوشته‌ است، همچون‌ «لودهيانه»، «سندهي»، «گاندهي»، «پتهان»، «مرهته»، و «سِنگه». ولي‌ اين‌ «ه'» در آن‌ زبان‌ فقط‌ در نگارش‌ مي‌آيد و در تلفظ‌ عملاً‌ ادا نمي‌شود. پس‌ بهتر اين‌ است‌ كه‌ در فارسي، اين‌ كلمات‌ را بدون‌ «ه'» بنويسيم، و ما چنين‌ كرديم‌ يعني‌ «لوديانه»، «سندي»، «گاندي»، «پتان»، «مرته» و «سنگ» نوشتيم. (همين‌جا سپاسگزاري‌ مي‌كنم‌ از نويسنده‌ و پژوهشگر گرامي‌ جناب‌ بشير سخاورز كه‌ راهنمايي‌شان‌ در اين‌ مورد، برايم‌ راهگشا و اطمينان‌بخش‌ بود.)

از اينها گذشته، در مورد اعلام‌ فارسي‌ نيز گاه‌ ضرورت‌ به‌ تصرف‌ احساس‌ مي‌شد، مثلاً‌ ما نامهايي‌ را كه‌ با «الف‌ مقصور» نوشته‌ شده‌ بود، به‌ شكل‌ رايج‌ امروزين‌ آنها برگردانديم، همچون‌ «عبدالرحمن‌ / عبدالرحمان»، «اسحق‌ / اسحاق» و «اسمعيل‌ / اسماعيل» مگر نامهايي‌ كه‌ هنوز با الف‌ مقصور نوشته‌ مي‌شود مثل‌ «عيسي» و «موسي».

ولي‌ ويرايش‌ اين‌ كتاب، منحصر به‌ موارد بالا نمي‌شد و به‌ ندرت، تصرفهايي‌ كوچك‌ و جزئي‌ در متن‌ نيز ضرور مي‌افتاد، همچون‌ اضافه‌ كردن‌ «و» به‌ جمله‌اي‌ يا حذف‌ «را» از جمله‌اي‌ ديگر. به‌ درستي‌ نمي‌شد تشخيص‌ داد كه‌ اين‌ خللهاي‌ جزئي‌ در متن، سهوالقلم‌ مرحوم‌ فرهنگ‌ بوده‌ است، يا خطاي‌ تايپ. به‌ هر حال، ما اين‌ اصلاحات‌ را انجام‌ داديم‌ و در پاورقيهايي‌ متذكر شديم.

با همة‌ اينها، كوشيده‌ايم‌ كه‌ از اصلاحات‌ ردگم‌ و بي‌نام‌ونشان‌ بپرهيزيم‌ و حتي‌ اگر غلطي‌ بارز مثل‌ «توتر» (=موتر) را هم‌ اصلاح‌ كرده‌ايم، در پاورقي‌ توضيح‌ داده‌ايم، تا هم‌ وجود چنين‌ غلطي‌ در متن‌ روشن‌ و مشخص‌ باشد و هم‌ ما نهايت‌ احتياط‌ را رعايت‌ كرده‌باشيم‌ و راه‌ براي‌ قضاوت‌ خواننده‌ در ميزان‌ اعتبار نسخة‌ حاضر، باز باشد.

چنين‌ است‌ كه‌ در متن‌ حاضر، دو گونه‌ پاورقي‌ ديده‌ مي‌شود. پاورقيهايي‌ كه‌ با عدد مشخص‌ شده‌ است، از آنِ‌ مؤ‌لف‌ است‌ و جزء متن‌ اصلي‌ كتاب. متن‌ اين‌ پاورقيها، در آخر هر باب‌ آمده‌ است. پاورقيهايي‌ كه‌ با ستاره‌ «» مشخص‌ شده‌ است، به‌ جز يكي‌ دو مورد كه‌ در آنها كلمة‌ «مؤ‌لف» قيد شده‌ است، از آنِ‌ ويراستار است‌ و غالباً‌ با قيد «ويراستار» در پايين‌ صفحات‌ درج‌ شده‌ است. در اينها غالباً‌ نادرستيهاي‌ قطعي‌ يا احتمالي‌ متن‌ اصلي‌ يادآوري‌ شده‌ است. كلمة‌ «متن» در اين‌ پاورقيها، به‌ «متن‌ چاپي‌ الكزندريه» اشاره‌ دارد. خلاصه‌ روش‌ كار ما در مورد خطاهاي‌ متن‌ الكزندريه‌ اين‌ بوده‌ است.

.1 در جاهايي‌ كه‌ روشن‌ بود خطا از تايپ‌ بوده‌ است، نه‌ از نگارش‌ مؤ‌لف‌ (همچون‌ توتر / موتر) متن‌ را اصلاح‌ كرديم، ولي‌ براي‌ احتياط، در پاورقي‌ نيز تذكر داديم.

.2 در جاهايي‌ كه‌ گمان‌ مي‌رفت‌ سهوالقلم‌ مؤ‌لف‌ در كار بوده‌ است، با يادكرد مورد خطا در پاورقي، متن‌ را به‌ صورت‌ موجود حفظ‌ كرديم، چون‌ بناي‌ كار ما، نه‌ اصلاح‌ متن‌ مؤ‌لف، بل‌ رسيدن‌ به‌ نگارش‌ استادانة‌ او بوده‌ است، هرچند اين‌ نگارش‌ خالي‌ از خلل‌ نبوده‌ باشد.

.4 در بعضي‌ جايها كه‌ اضافه‌كردن‌ كلمه‌اي‌ در جمله‌ ضرور به‌ نظر مي‌رسيد، كلمة‌ مورد نظر را در قلاب‌ [  ] نهاديم‌ تا دانسته‌ شود كه‌ افزودة‌ ويرايش‌ جديد است. البته‌ اين‌ موارد، بسيار اندك‌ بود و به‌ افزودن‌ كلماتي‌ از نوع‌ «به» و «و» و «را» محدود مي‌شد.

در نگارش‌ مرحوم‌ فرهنگ، بعضي‌ ويژگيها ديده‌ مي‌شود كه‌ هرچند با نگارش‌ امروز در نثر فارسي‌ افغانستان‌ و ايران‌ كمتر هماهنگي‌ دارد، مي‌تواند يك‌ ويژگي‌ سبكي‌ و حتي‌ گاه‌ از وسايل‌ تمايز و تشخص‌ اين‌ نثر به‌ حساب‌ آيد. مثلاً‌ ايشان‌ در بسيار جايها، كلمة‌ «غالباً» را به‌ معني‌ «به‌ احتمال‌ قوي» به‌ كار برده‌ است‌ و يا-  گويا بنابر عادت‌ برخي‌ نويسندگان‌ متأخر افغانستان‌-  از كاربرد «يا»ي‌ نكره‌ در جاهايي‌ كه‌ ضروري‌ به‌ نظر مي‌رسد، خودداري‌ كرده‌ است. مثلاً‌ جملات‌ زير را ببينيد كه‌ از متن‌ كتاب‌ گرفته‌ شده‌ است.

تيمور شاه‌ غالباً‌ در همان‌ آوان‌ يعني‌ كمي‌ پيش‌ يا بعد از حادثة‌ قتل‌ نادر شاه، ولادت‌ يافته...

اكثر اشخاص‌ كه‌ در اين‌ وقت‌ به‌ جرم‌ قتل‌ محمدنادر شاه‌ اعدام‌ شدند...

دريانوردان‌ غربي‌ در صدد برآمدند راه‌ ديگر از طريق‌ بحر به‌ سوي‌ شرق‌ بگشايند.

در نگارش‌ معمول‌ امروز فارسي، در چنين‌ جاهايي‌ از «ي» استفاده‌ مي‌شود، يعني‌ به‌ شكلهاي‌ زير:

تيمور شاه‌ «به‌ احتمال‌ قوي» در همان‌ آوان‌ يعني‌ كمي‌ پيش‌ يا بعد از حادثة‌ قتل‌ نادر شاه، ولادت‌ يافته...

اكثر «اشخاصي» كه‌ در اين‌ وقت‌ به‌ جرم‌ قتل‌ محمدنادر شاه‌ اعدام‌ شدند...

دريانوردان‌ غربي‌ در صدد برآمدند راه‌ «ديگري» از طريق‌ بحر به‌ سوي‌ شرق‌ بگشايند.

ولي‌ از آنجا كه‌ احساس‌ مي‌شد اين، در كار مرحوم‌ فرهنگ‌ يك‌ خصيصة‌ سبكي‌ است‌ و غلطبودنش‌ هم‌ محرز نيست، ما از تصرف‌ در اين‌ موارد خودداري‌ كرديم، مگر آن‌جاهايي‌ كه‌ عبارت‌ بدون‌ «يا»ي‌ نكره‌ دچار تعقيد و ابهام‌ مي‌شد. ولي‌ در هر حال، به‌خاطر جزئي‌بودن‌ موضوع، از يادكردن‌ اين‌ موارد در پاورقي‌ درگذشتيم.

O

اما يك‌ ضرورت‌ ديگر در اين‌ ويرايش، استخراج‌ يك‌ فهرست‌ اعلام‌ جامع‌ و كارآمد بود و اين، در يك‌ كتاب‌ تاريخ، سخت‌ ضروري‌ مي‌نمايد. با آن‌ كه‌ تعداد بسيار زياد نامها در متن‌ (حدود3000  نام‌ كه‌ هر يك‌ به‌ طور متوسط‌ هفت‌ بار تكرار شده‌ بود) استخراج‌ فهرستي‌ دقيق‌ و جامع‌ را سخت‌ مي‌كرد، بنا بر ضرورتي‌ كه‌ وجود داشت، اين‌ كار را پي‌ گرفتيم‌ و در نهايت، فهرست‌ كاملي‌ در شش‌ بخش‌ يعني‌ افراد، جايها، اقوام‌ و قبايل، احزاب‌ و تشكلها، نشريات‌ و كتابها، معاهدات‌ و قراردادها در حدود هشتاد صفحه‌ تنظيم‌ شد.

ولي‌ اين‌ فهرست‌ نيز دشواريهاي‌ خاص‌ خود را داشت‌ و رعايت‌ ظرايفي‌ را طلب‌ مي‌كرد كه‌ بعضي‌ از آنها، توضيحي‌ در اينجا مي‌طلبد.

دشواري‌ اصلي، در مورد نام‌ افراد، اين‌ بود كه‌ در جاهاي‌ مختلف‌ متن، نام‌ يك‌ فرد، به‌ صورتهاي‌ گوناگون‌ آمده‌ بود، همچون‌ «احمدشاه‌ / احمدشاه‌ ابدالي‌ / احمدشاه‌ دراني‌ / احمد خان». قاعده‌ در فهرست‌ اعلام، اين‌ است‌ كه‌ از ميان‌ شكلهاي‌ گوناگون‌ يك‌ نام، يكي‌ را براي‌ فهرست‌شدن‌ انتخاب‌ مي‌كنند و همه‌ را بدان‌ ارجاع‌ مي‌دهند تا براي‌ مراجعه‌ به‌ يك‌ فرد در متن، دچار سرگرداني‌ و سردرگمي‌ نشود. ولي‌ اين‌ كار، بسيار ساده‌ نبود، چون‌ بسيار كسان‌ در گذشته‌ با القاب‌ و عناوين‌ و در عصر حاضر، با نام‌ خانوادگي‌ مشخص‌ مي‌شوند و گاه‌ بر سر اين‌ دوراهي‌ بوديم‌ كه‌ نام‌ كوچك‌ را ملاك‌ بگيريم، يا نام‌ خانوادگي‌ يا لقب‌ را. در نهايت‌ ما بنا را بر اين‌ گذاشتيم‌ كه‌ فرد موردنظر، با كدام‌ شكل‌ از نام‌ خويش، مشهورتر است‌ يا در كتاب‌ بيشتر نام‌ برده‌ شده‌ است‌ و بر اين‌ اساس، مثلاً‌ «عايشه‌ دراني» با نام‌ كوچك‌ فهرست‌ شد و «محمود طرزي» با نام‌ خانوادگي، به‌ شكل‌ «طرزي، محمود». البته‌ در مواردي‌ كه‌ ترجيح‌ يكي‌ از شكلها قطعي‌ نيست، نام‌ را به‌ هر دو صورت‌ ذكر كرده، ولي‌ در يكي‌ از آنها، به‌ ديگري‌ ارجاع‌ داده‌ايم، مثل‌ «غلام‌نبي‌ چرخي» و «چرخي، غلام‌نبي». اين‌ ارجاع، با علامت‌ «رك.» مشخص‌ شده‌ است.

نامهاي‌ خانوادگي، در كل‌ با ويرگول‌ «،» از نام‌ كوچك‌ جدا شده‌اند و القاب‌ و عناوين، در قوس‌ آمده‌اند، مثل‌ «رشتيا، سيد قاسم» و «يحيي‌ خان‌ (سردار»). البته‌ بعضي‌ القاب‌ مشهور هم‌ فهرست‌ شده‌اند و نام‌ افراد، در قوس‌ مقابلشان‌ آمده‌ است، مثل‌ «ظهيرالدوله‌ (يارمحمد خان»)

از سوي‌ ديگر، مي‌دانيم‌ كه‌ نامهاي‌ مردم‌ افغانستان‌ غالباً‌ دوقسمتي‌ است، و گاه‌ فقط‌ بخش‌ اول‌ يا دوم‌ آن‌ در تداول‌ مي‌آيد، مثل‌ «محمدهاشم‌ خان» كه‌ به‌ «هاشم‌ خان» مشهور است‌ يا «محمدداوود» كه‌ غالباً‌ «داوود خان» گفته‌ مي‌شود. در اين‌ موارد، حتي‌الامكان‌ نام‌ كامل‌ را فهرست‌ كرديم، ولي‌ در مورد كساني‌ كه‌ با بخشي‌ از نامشان‌ شناخته‌ مي‌شوند، آن‌ نام‌ مختصر هم‌ با ارجاع‌ به‌ نام‌ كامل، فهرست‌ شد. مثلاً‌ براي‌ «محمدداوود»، ضمن‌ درج‌ نام‌ كامل، خلاصة‌ نام‌ هم‌ به‌ صورت‌ «داوود خان» با تذكر «رك. محمدداوود» فهرست‌ شده‌ است. به‌ هر حال، خواننده‌ در صورت‌ ابهام، مي‌تواند هر دو نوع‌ نام‌ را جست‌وجو كند.

مشكل‌ ديگر، پسوند «خان» بود و باز، ماندن‌ بر سر اين‌ دوراهي‌ كه‌ همه‌ «خان»ها را از اسامي‌ حذف‌ كنيم، يا همه‌ را باقي‌ بگذاريم. در نهايت‌ راه‌ ميانه‌ را برگزيديم، يعني‌ اگر كسي‌ با «خان» شهرت‌ داشت‌ (همچون‌ امير دوست‌محمد خان) اين‌ لقب‌ را باقي‌ گذاشتيم‌ و اگر كسي‌ بدون‌ آن‌ شهرت‌ داشت‌ آن‌ خان‌ را از نامش‌ در فهرست‌ حذف‌ كرديم، همچون‌ «غلام‌محمد خان‌ غبار» كه‌ در متن‌ با «خان» آمده‌ است‌ و در فهرست، بدون‌ آن. باري، اين‌ روش‌ سوم‌ هرچند سخت‌ و مخاطره‌آميز بود، اين‌ حسن‌ را داشت‌ كه‌ دستيابي‌ به‌ اسامي‌ افراد را سهل‌ مي‌كرد، چنان‌ كه‌ اگر مثلاً‌ در فهرست، خواننده‌اي‌ به‌ نام‌ «ببرك‌ خان» برخورد، يقين‌ مي‌كند كه‌ مراد، «ببرك‌ كارمل» نيست. ولي‌ بايد پذيرفت‌ كه‌ در فهرست، بيش‌ از حد ضرورت‌ به‌ كلمة‌ «خان» بر مي‌خوريم‌ و شايد يكي‌ از علل‌ آن، عادت‌ مؤ‌لف‌ مرحوم‌ باشد كه‌ اسامي‌ را غالباً‌ با اين‌ پسوند ضبط‌ مي‌كرده‌است.

در عين‌ تنوع‌ نام‌ يك‌ فرد، تشابه‌ نام‌ افراد مختلف‌ هم‌ مشكل‌ساز بود. مثلاً‌ در اين‌ كتاب، دوازده‌ فرد متفاوت‌ با نام‌ «عبدالعزيز» وجود داشت‌ و فهرست‌كردن‌ همه‌ آنها ذيل‌ يك‌ نام، پيداكردن‌ يكي‌ از آنها را سخت‌ مي‌كرد. در اين‌ موارد، كوشيديم‌ با ذكر نام‌ خانوادگي، لقب‌ يا شهرت، آنها را از همديگر متمايز كنيم‌ تا دست‌يابي‌ به‌ هر يك، ساده‌ باشد.

در هر حال‌ به‌ علت‌ تفاوت‌ ساختاري‌ نامها، انتخاب‌ يك‌ شيوة‌ واحد و يكسان‌ براي‌ درج‌ نام‌ افراد وجود نداشت. گاه‌ بايد بر اساس‌ اسم‌ عمل‌ مي‌شد، گاه‌ بر اساس‌ نام‌ خانوادگي، گاه‌ بر اساس‌ شهرت، گاه‌ با «خان» و گاه‌ بدون‌ «خان»؛ ولي‌ در هر حال‌ يك‌ اصل‌ را در نظر داشته‌ايم: سهولت‌ پيداكردن‌ نامها براي‌ مراجعه‌كننده.

اما در مورد جايها نيز كار خالي‌ از مشكل‌ نبود. بسيار اتفاق‌ افتاده‌ است‌ كه‌ نام‌ يك‌ منطقه، با عنوان‌ قوم‌ آن‌ مشخص‌ شده‌ است، مثل‌ «جاجي» كه‌ گاه‌ مراد منطقه‌ است، نه‌ قوم. در اين‌ موارد، كلمه‌ در فهرست‌ جايها آمده‌ است. گاهي‌ نيز به‌ درستي‌ روشن‌ نيست‌ كه‌ نام‌ قوم‌ منظور است‌ يا نام‌ جاي، مثلاً‌ در اين‌ عبارت: «كوچيان‌ سليمان‌خيل‌ در سالهاي‌1316  و1317  با دولت‌ برخورد كردند.» بنابراين‌ اگر گاه‌ مي‌بينيد كه‌ يك‌ نام‌ هم‌ در فهرست‌ جايها آمده‌ است‌ و هم‌ در فهرست‌ اقوام، از اين‌ روي‌ است. با اين‌ همه، تا جايي‌ كه‌ مقدور بود، كوشيديم‌ با مشخص‌كردن‌ ماهيت‌ آن‌ نام‌ در قوس، كار خواننده‌ را در دستيابي‌ به‌ آنچه‌ در پي‌اش‌ است، سهل‌ سازيم، چنان‌ كه‌ مثلاً‌ در اين‌ فهرست، «ولايت‌ هلمند»، «رود هلمند» و «وادي‌ هلمند» را جدا از هم‌ مي‌يابيد.

در واپسين‌ صفحات‌ متن‌ اصلي، فهرستي‌ مفصل‌ از نام‌ زندانيان‌ و مفقودان‌ دوران‌ حكومت‌ «تره‌كي‌ / امين» آمده‌ است. از آنجا كه‌ آن‌ فهرست‌ خود برحسب‌ الفبا مرتب‌ شده‌ بود، از واردكردن‌ آن‌ نامها در فهرست‌ اعلام‌ اصلي‌ كتاب‌ خودداري‌ كرديم، تا فهرست‌ اعلام‌ را بدون‌ ثمر حجيم‌تر نساخته‌ باشيم. همين‌طور، از فهرست‌ كردن‌ اعلامي‌ كه‌ در ديگر ضمايم‌ و فهرستهاي‌ مدارك‌ و منابع‌ كتاب‌ آمده‌ بود خودداري‌ كرديم.

با اين‌ تفصيل، به‌ نظر مي‌آيد كه‌ فهرست‌ اعلام‌ كتاب‌ حاضر، تا حدود زيادي‌ جامع‌ باشد و دستيابي‌ به‌ اعلام‌ به‌ كمك‌ آن، آسان‌ شود. البته‌ يادآوري‌ مي‌كنم‌ كه‌ در همه‌ اين‌ موارد، تصرف‌ ما فقط‌ در فهرست‌ بوده‌ است. در خود متن، همه‌ نامها را به‌ شكل‌ موجودشان‌ حفظ‌ كرديم، مگر جاهايي‌ كه‌ گمان‌ مي‌رفت‌ اشتباه‌ تايپي‌ يا سهوالقلم‌ در كار بوده‌ است، به‌ شرحي‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ گفته‌ آمد و با يادكرد در پاورقي.

O

ناشر، در اين‌ چاپ، برآن‌ شد كه‌ اين‌ كتاب‌ دوجلدي‌ را در يك‌ مجلد به‌ چاپ‌ رساند. بنابراين، در تركيب‌ جديد، فهرست، نامنامه‌ و ديگر ضمايم، كه‌ پيشتر در پايان‌ هر جلد آمده‌ بود، در هم‌ ادغام‌ شد و شماره‌ صفحات‌ نيز به‌ صورت‌ مسلسل‌ درآمد تا دستيابي‌ به‌ مطالب‌ كتاب‌ سهل‌ باشد. با اين‌ هم‌ كوشيديم‌ كه‌ براي‌ حفظ‌ امانت، آغاز هر جلد را توسط‌ صفحه‌ و عنواني‌ مستقل‌ يادآور شويم. ضمايم‌ كتاب، بعضي‌ همانهاست‌ كه‌ در نسخة‌ الكزندريه‌ بود و عيناً‌ نقل‌ شد و بعضي‌ ديگر، صورت‌ تكميل‌شدة‌ آنهاست‌ (نامنامه‌ و متن‌ قراردادها). ما فقط‌ براي‌ سهولت‌ دسترسي‌ خوانندگان، در ترتيب‌ و نامگذاري‌ آنها تصرفهايي‌ كوچك‌ كرده‌ايم، كه‌ گاه‌ در پاورقي‌ اشاره‌ شده‌ است‌ و گاه‌ ضرورتي‌ به‌ اشاره‌ نداشته‌ است.

هيچ‌ نمي‌توانم‌ مدعي‌ شوم‌ كه‌ اين‌ ويرايش، بدون‌ كم‌ و كاست‌ انجام‌ شده‌ است‌ و من‌ توانسته‌ام‌ دقيقاً‌ به‌ اصول‌ كارم‌ وفادار باشم. تجربه‌ نشان‌ داده‌است‌ كه‌ انتشار كتاب‌ بي‌غلط، آن‌ هم‌ در اين‌ حجم‌ و با اين‌ همه‌ نام‌ و عدد و رقم، كاري‌ است‌ كه‌ اگر عقلاً‌ محال‌ نباشد، عملاً‌ محال‌ است. ما فقط‌ به‌ اين‌ خرسند مي‌توانيم‌ بود كه‌ كاري‌ كم‌غلط‌ و كم‌عيب‌ ارائه‌ داده‌ باشيم‌ و روش‌ ما نيز چنان‌ باشد كه‌ ديگران‌ بتوانند آن‌ را از جايي‌ كه‌ ما ختم‌ كرده‌ايم، شروع‌ كنند. من‌ در اين‌ مقدمة‌ طولاني، كوشيدم‌ حدود و ثغور كار ويرايش‌ كتاب‌ در اين‌ چاپ‌ را مشخص‌ كنم‌ و در عين‌ حال، بخشي‌ از تجربياتم‌ را براي‌ ديگر دوستاني‌ كه‌ به‌ ويرايش‌ يا انتشار مجدد اين‌ كتاب، يا كتابهايي‌ از اين‌ دست‌ مي‌پردازند، به‌ يادگار بگذارم. باري، اين‌ كار چندماهه، از دلپذيرترين‌ ويراستاري‌هايم‌ بود و آنچه‌ به‌ من‌ براي‌ اين‌ كار سنگين‌ انگيزه‌ داد، جدا از سوابق‌ دوستي‌ و همكاري‌ با جناب‌ شريعتي، اهميتي‌ بود كه‌ اين‌ كتاب، در عرصة‌ تاريخ‌ و فرهنگ‌ كشور ما دارد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤
کلمات کلیدی:

+ امروز با بیدل (صد و چهارده)

نقش هر ذرّه ای که می‌بینی

آفتابی است انتخاب‌فروش (ص 743)

بیت بسیار شبیه است به «دل هر ذرّه را که بشکافی...» از هاتف اصفهانی، و همانند آن بیت، ممکن است شائبة یک پیش‌بینی علمی را در مورد شکافتن ذرّه و انرژی حاصلة آن، ایجاد کند. ولی این شائبه‌ای بیش نیست و هیچ دلیل محکمی بر یک پیش‌بینی علمی نداریم. مقارنة ذرّه و خورشید از دیرباز در شعر ما وجود داشته و در شعر بیدل نیز بسیار تکرار شده‌است.

چه نسبت است به خورشید ذرّه را بیدل؟

به عالمی که تو باشی، مرا که می‌پرسد؟ (ص 571)

q

ذرّه تا خورشید امکان جمله حیرت‌زاده‌اند

جز به دیدار تو چشم هیچکس نگشاده‌اند (ص 542)

به طور کلّی بیرون‌کشیدن کشفیات و اختراعات نوین از شعر قدما، چندان به صواب به نظر نم‌یرسد و هیچ سودی هم برای ما ندارد. چیزی هم به ارزش آن شاعران نمی‌افزاید، مگر این که مدعی کشف و کرامت الهی برایشان شویم. اگر هم کشف و کرامتی می‌بود، باید منجر به یک پیشرفت عملی در علوم میشد. به عبارت دیگر، این چنین کشفهایی (که مثلاً از شکافتن هستة اتم انرژی بسیاری آزاد می‌شود) در جهان دیروز، منجر به هیچ اختراع عملی‌ای (مثلاً ساختن بمب اتم یا نیروگاه اتمی) نشده است و نمیتوانسته‌است بشود. پس چه سودی داشته‌است; جز این که ما بعد از سیصد سال بیاییم و به آنها فخر کنیم؟ اینگونه کشف و کرامت دانش را پیش نمی‌برد، پس چرا به بعضی انسانها عطا شود؟ 

باری، بیدل یک بیت بحث‌انگیز دیگر هم از این گونه دارد:

هیچ شکلی بی هیولی قابل صورت نشد

آدمی هم پیش از آن کآدم شود، بوزینه بود (ص 692)

و این هم یک ذرّه‌شکافی دیگر:

در فکر خودم، معنی او چهره‌گشا شد

خورشید برون ریختم از ذرّه‌شکافی (ص 1136)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل