محمدکاظم کاظمی


+ نگارش (چهل و هفت)

کوتاه‌نویسی‌ (۲) 

در یادداشت چهل و چهار، دربارة کوتاه‌نویسی یا ایجاز سخن گفتیم و گفتیم که باید از درازساختن بی‌موجب جملات‌، پرهیز کرد. یکی از شکلهای درازنویسی‌، تکرار کلمات مشابه در یک جمله یا جمله‌های پیاپی بود. شکل دیگر، توضیح‌دادن واضحات است‌. به واقع در بسیاری از نوشته‌های ما، معنی با بخشی از جمله کامل می‌شود و هیچ ضرورتی برای توضیح بیشتر آن نیست‌، ولی ما بی‌موجب سخن را تکرار می‌کنیم‌.

من برای این که خود توضیح واضحات نداده باشم‌، می‌کوشم پا به پای مثالها پیش بروم و دریافت بیشتر سخن را به خوانندگان فهیم واگذارم‌.

 

مثال 1

در دکان استاد عطّار علاوه بر آن‌که مشتریان برای خرید اجناس عطّاری می‌آمدند بزرگانی هم به این مغازه رفت و آمد داشته‌اند.

وقتی سخن از دکان و مشتری باشد، لاجرم می‌توان دانست که مشتریان برای خرید اجناس می‌آمده‌اند و هیچ نیازی به ذکر این کار نیست‌. پس قسمت «برای خرید اجناس عطاری‌» قابل حذف است‌، چون مشتری برای کاری دیگر نمی‌آید. از سوی دیگر، می‌توان از بین «دکان‌» و «مغازه‌» هم یکی را حذف کرد و مانع تکرار کلمات مشابه شد. (برای کلمات مشابه‌، به یادداشت چهل و چهار مراجعه کنید.) پس عبارت چنین خلاصه می‌شود:

علاوه بر مشتریان معمولی‌، بزرگانی هم به مغازة استاد عطار رفت و آمد داشته‌اند.

 

مثال 2

قیمت تمبرهایی که در افغانستان منتشره شده است در دوره‌های گوناگون متفاوت بوده است‌. قیمت تمبر همیشه وابسته به قیمت ارسال مراسلات پُستی از سوی دولت بوده است و هر مقدار که قیمت ارسال مراسلات بالا می‌رفت قیمت روی تمبرها هم افزایش پیدا می‌کرد.

تمبر، چیزی است منتشرشدنی‌، پس اگر بگوییم «تمبرهای افغانستان‌» معنی این را می‌دهد که «تمبرهایی که در افغانستان منتشر شده است‌» و این عبارت دراز لازم نیست‌. از سوی دیگر، از قسمت «و هر مقدار که قیمت مراسلات‌...» تا آخر پاراگراف‌، به واقع تکرار و توضیح جملة پیشین است و چیز تازه‌ای ندارد. پس می‌توان آن را نیز برداشت و عبارت را چنین کوتاه ساخت‌:

قیمت تمبرهای افغانستان در دوره‌های گوناگون متفاوت بوده است و وابسته به قیمت ارسال مراسلات پُستی از سوی دولت‌.

 

مثال 3

از فعالیتهای چشمگیر دیگری که در این دوره صورت گرفت ارسال مراسلات پُستی از طریق پُست هوایی بین شهرهای خود افغانستان بود که تا قبل از سال 1335 خورشیدی ارسال مراسلات فقط از طریق زمینی صورت می‌گرفت که بعد از این سال ارتباط هوایی کابل بین چند شهر از جمله هرات‌، مزار شریف‌، قندهار و میمنه نیز برقرار شد.

در عبارت بالا، همین که «بعد از سال 1335 ارتباط هوایی برقرار شد» خودش می‌رساند که لابد پیش از آن‌، ارتباط فقط زمینی بوده است‌. پس هیچ نیازی به گفتن این که «تا قبل از سال 1335 ارسال مراسلات فقط از طریق زمینی صورت می‌گرفت‌» هیچ لازم نیست‌. من عبارت را چنین کوتاه کردم‌:

کار چشمگیر دیگر در این دوره‌، ارسال مراسلات پُستی از طریق پُست هوایی بین شهرهای خود افغانستان بود. از سال 1335 خورشیدی ارتباط هوایی کابل و هرات‌، مزارشریف‌، قندهار و میمنه برقرار شد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: نگارش
comment مهربانی‌ها () لینک

+ زمستان کابل

ای ابرِ سردکوش‌ِ زمستان‌! در کیسهء دریده چه داری‌؟

باز آمدی چه سرب و چه سنگی بر شهر بی‌سپیده بباری‌؟

ای ماه‌، محرم شب این شهر! یک دم نقاب ابر برافکن‌

تا شهریان خفته به یخ را در کوچه و گذر بشماری‌

یخ‌بسته شد نفس به گلو هم‌، خون کسان به کوچه و جو هم‌

آن سوی‌ِ کوه‌ِ ساکت و سنگی‌، ای آفتاب‌! گرم‌ِ چه کاری‌؟

کودک نشست و اسپک چوبی سوزاندهء اجاق تهی شد

مردان هنوز بر سر چالش‌، مردان هنوز گرم سواری‌

گفتند; «برف شعر سپید است‌، یا نقل آستانهء عید است‌

اینها به یُمن خون شهید است‌» زن گفت‌; «خون شوهرم‌، آری‌!»

می‌گفت‌; «جای برف چه می‌شد ای آسمان‌! ستاره بپاشی‌

تا یک بغل ستاره بریزم یک امشبی میان بخاری‌

تا یک بغل ستارهء روشن مرگ لجوج را بفریبد

تا خواب نان گرم ببینند این کودکان خفته به خواری‌

تا خواب روز عید ببینند، تصویر یک شهید ببینند

در جشن‌ِ بی‌سرود گل سرخ‌، در دشت‌ِ لاله‌های بهاری‌»

q

رفتار سرد برف‌ِ شب و روز، برخورد گرم سرب‌ِ نهانسوز

این است تا رسیدن نوروز تقدیر شهر سوخته‌، باری‌

آبان 1375

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ امروز با بیدل (صد و یازده)

عشرت سالگره تا کی‌ات؟ ای غفلتْ‌فال

رشته‌ای هست که لب می‌گزد از گفتن سال (ص 816)

در افغانستان، به «جشن تولد»، «سالگره» می‌گویند. من چنین می‌پنداشتم که این «سالگره»، شکلی تحریف‌شده از «سالگرد» است و می‌کوشیدم از کاربردش پرهیز کنم.. ولی گویا این کلمه‌ای است مستقل و دارای معنایی خاص. ظاهراً در قدیم، برای فراموش نکردن عدد سالها، در مورد سن افراد و یا وقایع مهم، رشته‌ای فراهم کرده و بر آن، در هر سال گرهی تازه می‌بسته‌اند.

این بیت بیدل که در آن، «سالگره» و «رشته» آمده است، مؤید این معنی است. شاعر «گره‌خوردن» رشته را «لب‌گزیدن» آن تصوّر می‌کند و این را باب عشرت نمی‌داند. در نظر او پایبندی به این امور، غفلت از چیزهایی مهمتر است.

اما چرا این یادداشت را درج کردم؟ شاید چون دیروز سالگرد یا همان سالگره تولدم بود. و من سی و هشتمین سال این زندگی توام با غفلت را به پایان بردم.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ نگارش (چهل و شش)

تلفن / تلفون / تليفون / تيلفون‌

 

به راستي كدام درست است‌؟ يا براي متوني كه در افغانستان منتشر مي‌شوند، كدام مناسب‌تر است‌؟

پيش از همه بايد گفت كه در نگارش كلماتي كه از زبانهاي ديگر آمده‌اند، بايد چند اصل را در نظر داشت‌، همچون نزديكي كلمه با تلفظ آن در زبان مبدأ، نزديكي آن با تلفظش در زبان مقصد، مقتضيات زبان مقصد و بالاخره سهولت خوانده‌شدن آن‌.

تا جايي كه من ديده‌ام‌، در ايران آن را بيشتر «تلفن‌» مي‌نويسند و همين‌گونه هم تلفظ مي‌كنند. از سويي اين تلفظ با اصل انگليسي آن Telephone)) نزديك است و از سويي با تلفظ آن در ايران قرابت دارد.. اين «تلفن» فقط از نظر سهولت در خواندن‌، كمي نامطلوب است‌، چون با تغييردادن زير و زبر آن‌، به شكلهاي مختلف قابل خوانده‌شدن است‌.

اما «تليفون‌» چه‌؟ اين شكل با تلفظ هرات براي اين كلمه مطابقت دارد، چون در هرات به راستي اين وسيله را «تليفون‌» مي‌گويند، اما اين تلفظ، هم با اصل انگليسي فاصله دارد و هم با گويش هنجار در افغانستان‌. پس آن را نمي‌توان توصيه كرد، مگر آن‌جايي كه نويسنده بخواهد به راستي شكل هراتي تلفظ آن را گوشزد كند، مثلاً در ديالوگ يك داستان‌.

«تيلفون‌» فعلاً در افغانستان بيشتر رايج است‌. ولي در اين شكل نگارش‌، نيمة اول كلمه (تيل‌) با اصل انگليسي آن مطابقت ندارد، چون بنابر تلفظ انگليسي‌، بايد حرف «ت‌» با «كسره‌» ادا شود، نه با مصوت بلند «اي‌»، يعني بايد «تله‌» تلفظ كرد.

بنابراين‌، به نظر من‌، براي افغانستان «تلفون‌» بهترين انتخاب است‌، چون نيمة اول آن تا حد امكان با تلفظ اصلي كلمه نزديك است و نيمة دوم هم با توجه به اين كه با واو مجهول تلفظ مي‌شود، اين نزديكي را حفظ مي‌كند، حتي بهتر از «تلفن‌» ايران‌.

يادآوري مي‌كنم كه ما در فارسي افغانستان‌، نوعي «واو» داريم كه به آن «واو مجهول‌» مي‌گويند و اين‌، تا حدي به ضمه نزديك است‌، نظير «واو» در كلمات «روز»، «گوش‌» و «خوب‌» در تلفظ كابل و اطراف آن‌.

فارسي‌زبانان ايران‌، واو مجهول ندارند و به همين دليل‌، كلماتي از نوع «روز» و «گوش‌» را همانند «دور»، «كوي‌» و «روح‌» تلفظ مي‌كنند. پس براي ايران‌، نبايد «فون‌» نوشت‌، چون در اينجا اين «فون‌» به صورت «دور»، «كوي‌» و «روح‌» تلفظ خواهد شد و اين‌، با تلفظ «تلفن‌» مطابقت ندارد.

بنابراين‌، با اصولي كه ذكر كرديم‌، به نظر مي‌رسد براي افغانستان‌، «تلفون‌» بهترين گزينه باشد، به ويژه كه تلفظهاي مختلف براي نيمة اول كلمه‌، با آن امكان دارد و بدين ترتيب‌، مردم مناطق مختلف همچون كابل‌، هرات‌، مزار و مناطق مركزي‌، هر يك مي‌توانند كلمه را بنابر تلفظ خويش‌، ادا كنند و دچار مشكل نشوند. «فون‌» آن هم كه البته با واو مجهول ادا مي‌شود.

اما در كنار اينها، يك قرينة ديگر نيز ارجح بودن «تلفون‌» را تقويت مي‌كند و آن‌، توجه به كلمات مشابه آن است همچون «تلگراف‌»، «تلويزيون‌»، «گرامافون‌» و «آيفون‌» كه دو كلمة اول‌، در نيمة اول با «تلفون‌» اشتراك دارند و دو كلمة دوم در نيمة دوم‌.

بنابراين اگر ما «تيلفون‌» بنويسيم‌، مثل اين است كه «تيلگراف‌» و «تيلويزيون‌» نوشته باشيم و اگر «تلفن‌» بنويسيم‌، مثل اين است كه «گرامافن‌» و «آيفن‌» نوشته باشيم‌.

البته مي‌پذيرم كه اين يك قانون نيست‌، چون گاه اتفاق مي‌افتد كه اجزاي كلمات مركب خارجي در زبان فارسي به شكلهاي گوناگون نوشته مي‌شوند، چنان كه ما در عين حال‌، «تله‌تايپ‌» و «تله‌كابين‌» را هم داريم كه در آنها، نيمة اول كلمه به صورت «تله‌» آمده است و هيچ نمي‌توان گفت كه آنها را هم به قاعدة بالا «تلتايپ‌» و «تلكابين‌» بنويسيم‌. ولي اين‌قدر مي‌توان گفت كه اين تشابه‌ها، حداقل قرايني است به سود «تلفون‌» و نه «تيلفون‌» يا حتي «تلفن‌».

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٤
کلمات کلیدی:

+ امروز با بیدل (صد و ده)

ز سیرِ کسوت‌ِ تسلیم‌ِ چشم‌ِ قربانی‌

هوس ز جامهء احرام منفعل گردید (ص 545)

این بیت‌، از غزلی است دربارة عید قربان و مراسم حج‌; و این غزل‌، از شعرهای پیوسته و ساختارمند بیدل است‌. می‌گوید «ما جامة احرام به تن داریم‌، ولی این حیوانی که قربانی می‌شود، از ما ارجمندتر است‌، چون او تسلیم مطلق است و ما البته نیستیم‌. پس جای دارد که هوس ما از جامة احرام خجل باشد.»

شاعر ترکیب «کسوت تسلیم‌» را به کار برده تا زمینه‌ای باشد برای مقابلة آن با جامة احرام‌.

 

این هم متن کامل این غزل‌، که به مناسبت عید قربان تقدیم حضور می‌کنم‌.

 

رسید عید و طربها دلیل دل گردید

امید خلق به صد رنگ مشتعل گردید

زدند ساده‌دلان تیغ بر فسان هوس‌

که خون وعدة قربانیان بحل گردید

من و شهید محبت دلی که جز به رخت‌

به هر طرف نظر انداختم‌، خجل گردید

چه‌سان به کعبه توانم کشید محمل جهد؟

که راهم از عرق انفعال گل گردید

ز سیر کسوت تسلیم چشم قربانی‌

هوس ز جامة احرام منفعل گردید

به فکر خام جدایی دلیل فطرت کیست‌؟

کنون که دیده به دیدار متّصل گردید

چو بیدل از هوس سیر کعبه مستغنی است‌

کسی که گرد تو، یعنی به دور دل گردید

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ برگی گل بر مزار احمد

یازده زمستان را بدون احمد زارعی گذراندیم، پس از آن که هفت بهار را با او تجربه کرده‌بودیم. گفتن از احمد زارعی برایم سخت است، چون نمی‌دانم او را به راستی چه بنامم. شاعر؟ پژوهشگر؟ مدیر؟ بسیجی؟ می‌بینیم با همه این کلمات کم می‌آورم. در احمد چیزی بود فراتر از اینها. به واقع او همه اینها بود، به اضافه انسانیت، معنویت، صداقت و نفسی گرم که ما را چون شیشه می‌گداخت و شکل می‌داد. فردا در انجمن شعر ارشاد اسلامی خراسان رضوی (نگارخانه میرک) مراسم بزرگداشتی برای احمد زارعی برپاست، با حضور خانواده و دوستانش. من قرار است این شعر را در آنجا بخوانم. ولی به راستی با یک شعر دل آدم قرار می‌گیرد؟ ما فقط بدین وسیله خود را تسلی می‌دهیم.

باری، این یک مجموعه رباعی به هم پیوسته است با یاد احمد زارعی و محصول سال ۱۳۷۳ یعنی ایام درگذشت شادروان احمد زارعی. از خدا می‌خواهم که به آبروی او، ما را هم عاقبت به خیر گرداند.

 

 

اوّل حمد خدای قهّار کنم‌

دوّم نعت احمد مختار کنم‌

سوّم وصف حیدر کرّار کنم‌

چارم هجو مردم پَروار کنم‌

 

 

این قول اگر از هر دو جهان رد باشد،

گوینده به هفت قبله مرتد باشد،

شادم که همین نظم‌ِ پریشان‌، روزی‌

برگی گل بر مزار احمد باشد

 

 

احمد! نه طلوع می‌شناسم‌، نه غروب‌

از قحطِ شمال تا به طوفان جنوب‌

با مردم بی‌نوای خود می‌گویم‌

افسانة یک خرمن و صد خرمنکوب‌

 

 

احمد! نه به گندم است امیدم‌، نه به جو

یعنی نه به کهنه پایبندم‌، نه به نو

این چار کلام بذر ناقابل را

می‌پاشم و می‌نهم به امّید درو

 

 

تا کی خود را به پیچ و تاب افکندن‌؟

با قول و قصیده در عذاب افکندن‌

احمد! ماییم و در هوایت با عجز

بیتی دو، سرودن و در آب افکندن‌

 

 

احمد! نه خدا بود و نه شیطان ما را

نی کفر بهانه شد، نه ایمان ما را

هر بار که این یقین به شک می‌غلتید،

لبخند تو می‌کرد مسلمان ما را

 

 

واعظ گفت‌; «دوزخ مخلّد سخت است‌»

تاجر گفت‌; «کسب کم‌درآمد سخت است‌»

شاعر گفت‌; «مدح مردم بد سخت است‌»

دیدیم که یاد مرگ احمد سخت است‌

 

 

یارب‌! گل سرخ دیگری بخش به ما

احمد رفته‌است‌، حیدری بخش به ما

عرفان و جنون و شعر و افسون و خیال‌

اینها عَرَض است‌، جوهری بخش به ما

 

 

این خانه نه سقف و نه ستون می‌خواهد

این عرصه نه شعر و نه جنون می‌خواهد

تا سرخ‌تر از همیشه‌ها جلوه‌کند،

خون می‌خواهد بهار، خون می‌خواهد

 

 

احمد، احمد! زمین زمینی دگر است‌

ایمان‌ِ کنونیان به دینی دگر است‌

بیهوده مخواه دست مردم گیرد

این دست‌، میان آستینی دگر است‌

 

 

دنیا همه تلخ‌، اهل دنیا همه تلخ‌

باران همه تلخ‌، آب دریا همه تلخ‌

اقیانوسیم رو به مرداب شدن‌

امروز، تمام شور و فردا همه تلخ‌

 

 

احمد! نه پلنگ و نه شغال آمده‌است‌

کفران شده نعمت و زوال آمده‌است‌

این رود که پُل می‌شکند از پی پُل‌،

سیلی است که بعدِ خشکسال آمده‌است‌

 

 

احمد! دریا دروغ می‌گوید و بس‌

جنگل در سوگ‌ِ خویش می‌موید و بس‌

این مزرعه می‌شناسد این مردم را

سنگ است که پشت‌ِ سنگ می‌روید و بس‌

 

 

این قوم‌ِ جهادکرده آخر سر باخت‌

سر باخت‌، ولی پی زر و زیور باخت‌

احمد! این دور، دورِ بی‌تمکینی است‌

در اصغر اگر نباخت‌، در اکبر باخت‌

 

 

دیدم رمضان و عیدِ این مردم را

این دیگ‌ِ پُر و اجاق‌ِ بی‌هیزم را

با روزة ما فروختند آخر ماه‌

انبان‌ِ زیادماندة گندم را

 

 

بردیم‌، ولی جنازة بی‌کفنان‌

خوردیم‌، ولی طعنة مردان و زنان‌

بستیم‌، ولی دل به بهاری که نبود

ماندیم‌، ولی کیسه‌کش نرم‌تنان‌

 

 

امروز اگر نشستة زنجیری‌،

فردا اگر انداختة تقدیری‌،

نومید مشو، دو لقمه نانت بدهند

آن روز که از فریب‌خوردن سیری‌

 

 

باری‌، منم از طناب‌ِ رد آویزان‌

از نیک رمیده و به بد آویزان‌

این دست‌، که از گردنم آویخته شد

تا گردنم از کجا شود آویزان‌

 

 

احمد! نه کبوتر و نه گُل باید بود

تا معرکه گرم است‌، دُهُل باید بود

مقصود، فرنگ است و مسافر همه‌قوم‌

خوش می‌رود این قافله‌، پُل باید بود

 

 

خون شو، که نسیم‌ِ نوبهاری برسد

بشکن‌، که به قوم‌، کار و باری برسد

احمد! سرطان بگیر کز برکت آن‌

نانی به دهان مرده‌خواری برسد

 

 

آهنگ سکوت ما رساتر خوش‌تر

افسار شکموران رهاتر خوش‌تر

آری‌، بگذار تا نکوتر بخورند

این چوب خداست‌، بی‌صداتر خوش‌تر

 

 

با بیم تمام از تمام تبعات‌،

با پوزش سخت از عموم حضرات‌،

افسانة رنج ما ندارد پایان‌

تقدیم به روح پاک احمد، صلوات‌

دی 1373

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: درگذشتگان و شعر کاظمی

+ امروز با بیدل (صد و نه)

ای غرّة تمیز! وبال جهان تویی

آیینه بشکن و همه را بی‌گناه گیر (ص 716)

این هم از آن جاهایی است که آینه هویتی منفی می‌یابد. آینه وسیلة دیدن است، اما اگر در آن عیبهای دیگران جلوه کند، البته شکستنی خواهد بود. این «تمیز»، همان «تمییز» یعنی قدرت تشخیص و مسلماً کسی که در «تمییز» خود مغرور شود، ممکن است این قدرت را برای عیب‌جویی یا عیب‌یابی به کار برد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ نگارش (چهل و پنج)

کوتاه‌نویسی‌

دربارة کوتاه‌نویسی یا ایجاز، پیش از این هم باری مطالبی نگاشته بودم‌. در این مدت‌، یادداشتهایی فراهم شد که بازپرداختن به این موضوع را ایجاب می‌کند.

تا جایی که من دیده‌ام‌، نوشته‌های نویسندگان ما بسیار دچار درازنویسی است‌. این درازنویسی‌، هم به‌صورت بیجا به حجم مطالب می‌افزاید و هم از استحکام نوشته می‌کاهد.

درازنویسی یا اطناب‌، به شکلهای گوناگون رخ می‌دهد و به همین دلیل‌، این بحث را نمی‌توان بسیار قاعده‌مند کرد. به واقع رعایت ایجاز، بیش از هر چیز، به تجربه و مهارت نویسنده وابسته است‌. با این هم‌، من می‌کوشم تا جایی که ممکن است‌، انواع مختلف درازنویسی را جدا کنم و در هر مورد توضیحی بدهم با مثالهایی از نوشته‌های دوستان‌.

 

الف‌. درازنویسی با تکرار کلمات مشابه‌

یکی از چیزهایی که مایة اطناب می‌شود، تکرار کلمات مشابه یا یکسان‌، در جمله‌های پیاپی است‌. در بسیار مواقع می‌توان واژگان مکرر را حذف کرد و جمله‌ها را به هم جوش داد. من می‌کوشم قضیه را با مثالهایی روشن کنم‌. (اینها همه مثالهایی واقعی از مطالبی است که باری ویرایش کرده‌ام. در هر مورد، رنگ سرخ نشانگر متن اصلی است، رنگ سیاه یک توضیح درباره مشکل آن متن است و رنگ سبز شکل ویراسته آن متن است.)

 

مثال 1

متنهای که در داخل تمبر نوشته می‌شد بیشتر به سه خط بود. نسخ‌، ثلث و نستعلیق‌، سه نوع خطی بود که در متن تمبر در افغانستان به کار می‌رفت‌.

در اینجا، عبارت «سه خط» در دو جملة پیاپی آمده است‌. به واقع جملة دوم‌، خود به نوعی تکرار جملة اول است‌. من آن را با حذف «سه نوع خط» دوم و بعضی زواید دیگر، به شکل زیر درآوردم‌.

متنهای که در داخل تمبرهای افغانستان نوشته می‌شد، بیشتر به سه خط بود، نسخ‌، ثلث و نستعلیق‌.

 

مثال 2

تمبرهای یادگاری‌، هم به مناسبتهای جهانی منتشر می‌شد و هم به مناسبتهای داخلی‌. در مناسبتهای جهانی موضوعاتی مثل روز جهانی یونسکو، بازیهای المپیک‌، تأسیس صلیب سرخ جهانی‌، تأسیس سازمان ملل متحد و در مناسبتهای داخلی موضوعاتی مثل تأسیس شورای ملی‌، افتتاح پروژه‌های بزرگ‌، سالروز به حاکمیت رسیدن محمدظاهر، به تصویر کشیدن آثار باستانی از جمله موضوعاتی بودند که در آن دوره در تمبرها دیده می‌شوند.

در جملات بالا، بدون ضرورتی دو بار «مناسبتهای جهانی‌» و «مناسبتهای داخلی‌» آمده است‌. علاوه بر آن‌، انتهای جملة دوم نیز تقریباً زاید است‌. من آن را چنین کوتاه کردم‌.

تمبرهای یادگاری‌، هم به مناسبتهای جهانی مثل روز جهانی یونسکو، بازیهای المپیک‌، تأسیس صلیب سرخ جهانی و تأسیس سازمان ملل متحد منتشر می‌شد و هم با موضوعات داخلی مثل تأسیس شورای ملی‌، افتتاح پروژه‌های بزرگ‌، سالروز به حاکمیت رسیدن محمدظاهر و آثار باستانی‌.

 

مثال 3

می‌توان گفت «نوروز فقط در کابل باصفاست‌» تکمیل‌کنندة «در گریز گم می‌شویم‌» است‌. همان طور که در مجموعة قبلی این نویسنده‌، جنگ و مهاجرت درونمایة اصلی داستانها را تشکیل می‌داد، اینجا هم همان‌طور است‌.

در عبارت بالا، دو بار «همان طور» آمده است و جالب این که هر دو را می‌توان برداشت‌، بدین صورت‌:

می‌توان گفت «نوروز فقط در کابل باصفاست‌» تکمیل‌کنندة «در گریز گم می‌شویم‌» است‌. همان‌طور که در آن کتاب جنگ و مهاجرت‌، درونمایة اصلی داستانها بود، اینجا هم هست‌.

البته من خود شکل فشرده‌تر زیر را ترجیح می‌دهم که در آن‌، هر دو «همان‌طور» برداشته شده است‌.

می‌توان گفت «نوروز فقط در کابل باصفاست‌» تکمیل‌کنندة «در گریز گم می‌شویم‌» است‌. اینجا هم جنگ و مهاجرت‌، درونمایة اصلی داستانهاست‌.

 

 

خوب‌، برای این که من نیز ایجاز را رعایت کرده‌باشم‌، در مثالهای بعدی هیچ توضیحی نمی‌دهم و دریافت قضیه را به شما دوستان فهیم می‌سپارم‌. در هر مورد، اول عبارت اصلی آمده است و سپس عبارت کوتاه‌شده‌.

 

مثال 4

در زمان حکومت عباسی‌، دیوان برید کارهای مهم دیگر، غیر از نامه‌رسانی را نیز انجام می‌داد. از مهم‌ترین کارهایی که در کنار نامه‌رسانی صورت می‌گرفت جاسوسی و رساندن اخبار محرمانه به خلفا و فرماندهان نظامی بود که این امر بر دوش نامه‌رسانها بود.

در زمان حکومت عباسی‌، دیوان برید کارهای دیگر غیر از نامه‌رسانی را نیز انجام می‌داد که مهم‌ترین آنها، جاسوسی و رساندن اخبار محرمانه به خلفا و فرماندهان نظامی بود.

 

مثال 5

وقتی که مسؤولین مطعبه وزارت دفاع ملی پی می‌برند که استاد پیرزاد خوشنویس است از وی می‌خواهند که دو سال خدمت خود را در اردو سپری کند و استاد پیرزاد دو سال خدمت خود را به عنوان خطاط در مطبعه وزارت دفاع ملی سپری می‌کند. بعد از سپری کردن عسکری استاد به زادگاهش برمی‌گردد.

در عبارت بالا، دو بار «دو سال خدمت‌»، دو بار «مطبعة وزارت دفاع‌»، دو بار «پیرزاد» و سه بار «سپری‌کردن‌» آمده بود.

وقتی که مسؤولین مطبعة وزارت دفاع ملی پی می‌برند که استاد پیرزاد خوشنویس است‌، از وی می‌خواهند که دوران خدمت خود را به عنوان خطاط، در آنجا سپری کند، و او چنین می‌کند. بعد از عسکری‌، استاد به زادگاهش برمی‌گردد.

 

مثال 6

واژه‌های آسمان‌، برگ خشک‌، جنگل‌، باغ‌، خزان‌، واژه‌هایی کلیدی هستند.

آسمان‌، برگ خشک‌، جنگل‌، باغ‌، خزان‌، واژه‌هایی کلیدی هستند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: نگارش

+ یک متن جالب تاریخی

وبلاگ من یک وبلاگ ادبی است‌، ولی گاهی از بعضی مطالب در حوزه‌های دیگر نمی‌توانم بگذرم‌. یکی از این مطالب که بارها به درج آن در این وبلاگ وسوسه شده‌ام‌، متن قراردادی است میان افغانان و انگلیسان در جریان جنگ اول افغان و انگلیس‌. من بارها این قرارداد را خوانده‌ام و هر بار، با خواندنش احساس افتخار کرده‌ام‌. توجه کنید که یک طرف قرارداد، ابرقدرتی است که خورشید در قلمروش غروب نمی‌کرد و طرف دیگر، مجاهدانی از یک کشور کوچک که عرصه را بر او تنگ کرده و او را به پذیرش چنین خفتی وادار کرده‌اند.

من متن قرارداد را با چند سطر از مطالب قبل از آن‌، از کتاب «افغانستان در پنج قرن اخیر» از میر محمدصدیق فرهنگ نقل می‌کنم‌. من در این ایّام مشغول ویراستاری و آماده‌سازی متن این کتاب‌، برای یک چاپ جدید هستم که ناشری آن را به من سپرده است‌. من در این نوبت ـ که لاجرم آن را دقیق‌تر می‌خوانم ـ به ارزشهای این گنجینة ملی بیشتر پی می‌برم و به همه هموطنانم توصیه می‌کنم که حداقل یک بار این کتاب را به دقت بخوانند. به راستی که خواندن این کتاب‌، برای هر افغان واجب است‌. خوب‌، سخن را کوتاه می‌کنم و متن کتاب را با متن قرارداد تقدیم شما می‌کنم‌. رنگ سرخ پیشنهادهای طرف افغان‌، رنگ سیاه پاسخهای طرف انگلیسی و رنگ سبز تبصره‌های مجدد افغانان را نشان می‌دهد.

 

 

این پیش‌آمد (مرگ مکناتن‌) سرنوشت نیروی انگلستان را در افغانستان تعیین کرد. با مرگ مکناتن آخرین ارادة مقاومت در نیروی مذکور و حتی آخرین تلاش برای نجات اردو از طریق خدعه و فریب از بین رفت‌. پاتنجر که وظیفة مأمور سیاسی را به عهده گرفت‌، بدواً به افسران نظامی پیشنهاد کرد که به بالاحصار رفته زمستان را در آنجا سپری کنند، امّا آنها باز هم به بازگشت به جلال‌آباد اصرار ورزیدند. لهذا مذاکرات با سران افغانی بر همین اساس از سرگرفته شد و مبنای مذاکره پیشنهادی بود که اکبر خان قبل از کشتن مکناتن برای او قرائت کرده بود. متن مذکور برای پاتنجر فرستاده شد و وی در برابر هر فقره نظریه‌اش را به صورت جواب نوشته به اردوگاه افغانی رجعت داد. اکبر خان باز در برابر هر جواب یک تبصره نوشت‌. نظر به این‌که موقف انگلیس‌ها حالا به کلی ضعیف شده بود، سران افغان در جریان مذاکره تقاضایشان را گسترش دادند و انگلیسان حاضر شدند شرایط توهین‌کننده‌ای را که در تاریخ استعماری آنها سابقه و مثال ندارد، قبول کنند. چون مذاکرات مذکور علاوه بر موضع‌گیری‌، نحوة فکری دو طرف‌، خصوصاً سران افغان را در مورد مسایل مختلف روشن می‌سازد، ذیلاً متن آنها را با متن قرارداد نهایی نقل می‌کنیم‌. در هر ماده بدواً صورت پیشنهاد طرف افغانی‌، بعد جواب انگلیسان و سپس تبصرة مجدد افغانها که بیشتر به قلم محمداکبر خان است ذکر می‌شود:

مادة 1 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: باید هیچ معطلی در حرکت عسکر انگلیس رخ ندهد.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت است‌. آنها بیست و چهار ساعت بعد از آن‌که یک هزار مواشی بارگیر که اشتر یا یابو باشد دریافت کردند، حرکت می‌کنند.

تبصره‌: به خودشان مربوط است باید کرایه‌ای را که می‌توانند تأدیه کنند.

مادة 2 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: سرداران افغان با اردو همراهی می‌کنند تا کسی را برای مخالفت نگذارند و در تهیة آذوقه کمک کنند.

جواب طرف انگلیس‌: بسیار خوب است‌.

تبصره‌: سردار عثمان خان و شاه دولت خان‌.

مادة 3 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: عسکر جلال‌آباد، پیش از حرکت قوای کابل به طرف پشاور حرکت نماید.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت داریم‌، آیا کسی را تعیین می‌کنید که با آن همراهی کند؟

تبصره‌: عبدالغفور خان‌.

مادة 4 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: قوای غزنی بعد از گرفتن ترتیبات باید به سرعت از طریق کابل به طرف پشاور حرکت کند.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت است‌. آیا شخصی را برای همراهی با آن تعیین می‌کنید؟

تبصره‌: یک نفر از اقارب نایب و یا مهتر موسی‌.

مادة 5 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: قوای قندهار و تمام عساکر دیگر انگلیس در افغانستان‌، باید به زودی به هند برود.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت است‌. باید شخصی با آنها همراهی کند.

تبصره‌: نواب جبار خان‌.

مادة 6 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: باید تمام دارایی امیر دوست‌محمد خان که در دست حکومت انگلیس یا افسران شخصی است‌، به‌جا گذاشته شود.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت است‌. آنچه در اختیار مأمورین رسمی می‌باشد معلوم است‌. آنچه نزد افسران خصوصی است نشان داده‌، بگیرید.

مادة 7 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: آنچه از دارایی انگلیس‌ها که برده شده نمی‌تواند، محافظت خواهد شد و در اولین فرصت ارسال خواهد گردید.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت است‌. لیکن ما تمام اشیای باقیمانده را به نواب می‌دهیم‌.

تبصره‌: باید توپها، جبه‌خانه و تفنگها به من (وزیر اکبر خان) داده شود.

مادة 8 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: در صورتی که شاه شجاع بخواهد در کابل بماند، ما سالانه به او یک لک روپیه تنخواه خواهیم داد.

جواب طرف انگلیس‌: آنچه میل دارید بکنید و امیدواریم دوستی‌تان را به ما ثابت بسازید.

مادة 9 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: هرگاه خانوادة شاه شجاع نظر به قلّت مواشی از بارگیری بماند، تا وقت حرکتشان به سوی هندوستان‌، محلی را که حالا در بالاحصار در اختیار دارند برای اقامتشان تعیین می‌کنیم‌.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت داریم‌. عزت شاه‌، عزت درانی‌هاست و شایستة شما می‌باشد.

مادة 10 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: وقتی که اردوی انگلیس به پشاور رسید، باید ترتیبات برای حرکت دوست‌محمد خان و سایر افغانها با اموال و عایله و اطفالشان گرفته شود.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت داریم‌. همة آنها با عزت و سلامتی اعزام خواهند شد.

مادة 11 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: وقتی که امیر دوست‌محمد خان و سایرین به سلامتی به پشاور رسیدند، آنگاه عایلة شاه اجازة عزیمت خواهد داشت تا بعد از عزیمت به محلی که تعیین شده برسد.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت داریم‌.

مادة 12 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: چهار نفر مرد انگلیس طور گروگان در کابل خواهد ماند تا وقتی که امیر دوست‌محمد خان و سایر افغانها به پشاور برسند و آن‌وقت به مردان انگلیس اجازة حرکت داده خواهد شد.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت داریم‌.

تبصره‌: باید شش نفر گروگان باشد.

مادة 13 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: سردار محمداکبر خان و سردار عثمان خان عسکر انگلیس را تا پشاور همراهی خواهند کرد و آنها را به سلامتی به آنجا خواهند رسانید.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت داریم‌.

تبصره‌: سردار محمداکبر خان‌.

مادة 14 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: بعد از حرکت انگلیس‌ها روابط دوستانه دوام خواهد یافت‌، یعنی این‌که حکومت افغانستان بدون موافقت و مشورة حکومت انگلیس هیچ عهدنامه و رابطه با کدام دولت خارجی برقرار نخواهد کرد و اگر آنها کدام وقتی علیه حملة خارجی کمک بخواهند حکومت انگلیسی از ارسال چنین کمک مضایقه نخواهد کرد.

جواب طرف انگلیس‌: تا جایی که به ما مربوط است‌، موافقت داریم‌. اما در این باره تنها حکمران کل هند صلاحیت دارد. ما بهترین مساعی را به کار خواهیم برد تا دوستی در بین دو دولت قایم شود و به لطف خداوند تعالی این آرزو برآورده خواهد شد و دوستی برای آینده وجود خواهد داشت‌.

مادة 15 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: هر کس که با شاه شجاع و انگلیس‌ها کمک کرده و خواهش رفتن را با آنها داشته باشد، برایش اجازه داده می‌شود. ما مزاحم او نخواهیم شد و اگر آنها در اینجا بمانند، هیچ‌کس از آنها نسبت به آنچه کرده‌اند بازخواست نخواهد کرد و به بهانه‌ای به ایشان اذیت نخواهد رساند. آنها می‌توانند مثل سایر سکنه در این مملکت باشند.

جواب طرف انگلیس‌: ما یک چند کلمه را داخل کرده‌ایم و عین دوستی خواهد بود اگر شما با آن موافقت بکنید.

مادة 16 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: اگر کدام نفر از آقایان انگلیس از روی ضرورت متوقف شود، با او تا وقت حرکت با عزت رفتار خواهد شد.

 

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳۸٤

+ امروز با بیدل (صد و هشت)

رنگ، دامن‌چیدن و بوی گل از خود رفتن است

هر کجا گُل می‌کند، برگ سفر دارد بهار (ص 713)

مصراع اول، ممکن است غلط خوانده شود یا غلط فهمیده شود. بیدل بسیار از این گونه بیان دارد که به جای این که بگوید «فلان چیز فلان طور می‌شود»، میگوید «فلان چیز فلان طور است». به عبارتی، «عینیت» را جایگزین «شدن» می‌کند و این بر قاطعیت کلام می‌افزاید. اینجا نیز نمی‌گوید «رنگ دامن خواهدچید» بلکه می‌گوید «رنگ، خود دامن‌چیدن است» یعنی «دامن‌چیدن» جزء ماهیت اوست. همین گونه «بوی گل، خود از خود رفتن» است.

در مصراع دوم، «گُل می‌کند» به معنی «جلوه می‌کند» یا «ظهور می‌کند» است. البته این «گل» با «برگ» و «بهار» تناسب معنایی دارد، ولی فعل «گل‌می‌کند»، در مجموع معنای بالا را دارد و در شعر بیدل هم به آن معنی بسیار آمده است.

این قدر اشک به دیدار که حیران گُل کرد؟

که هزار آینه‌ام بر سر مژگان گُل کرد

q

اگر معنی خامشی گُل کند

لب غنچه تعلیم بلبل کند (ص 408)

q

غیر خاکستر دلیل اضطراب شعله نیست

هر قدر پر می‌زند افسردگی گُل می‌کند (ص 618)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ دی ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ نگارش (چهل و چهار)

در ادامة یادداشتهای پیش‌

 

در یادداشتهای پیش‌، شکل نگارش کسرهء اضافه را برای کلماتی که به «ه‌» غیرملفوظ ختم می‌شوند، نشان دادیم و گفتیم که مثلاً می‌توان نوشت «جمعهء سیاه / جمعه‌ی سیاه‌»

ولی این قضیه‌، استثناهایی دارد. یکی از موارد مهم استثنا، وقتی است که عبارت شکل «نام و نام خانوادگی‌» داشته باشد. اینجا کلمات به هم اضافه نمی‌شوند و نباید «ء» یا «ی‌» به انتهای آنها افزود.

یعنی نباید نوشت‌

معصومهء احمدی یا معصومه‌ی احمدی‌

فرشتهء ساری یا فرشته‌ی ساری‌

سپیدهء کاشانی یا سپیده‌ی کاشانی‌

بلکه باید نوشت‌

معصومه احمدی‌

فرشته ساری‌

سپیده کاشانی‌

 

یادداشت‌. این قاعده در مورد کلمات مختوم به مصوت بلند «آ» هم صادق است‌. یعنی نباید نوشت «زهرای حسین‌زاده‌»، «یمای یکمنش‌»، «موسای بیدج‌» بلکه باید نوشت «زهرا حسین‌زاده‌»، «یما یکمنش‌»، «موسی بیدج‌»

 

البته وقتی عبارت شکل نام و نام خانوادگی ندارد و صفت و موصوف یا مضاف و مضاف الیه است‌، همان احکام قدیم صادق است‌. یعنی می‌توان نوشت «معصومهء بی‌پناه‌» یا «فرشتهء آسمانی‌» یا «زهرای مرضیه‌» یا «موسای کلیم‌».

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ دی ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: نگارش

+ گفت و گو با «کتاب هفته»

گفت و گو با محمدکاظم کاظمی

به بهانه انتشار کتاب «قصة سنگ و خشت»

 

1. مجموعة جدید یک شاعر چقدر باید با مجموعه‌های قبلی متفاوت باشد؟

باید دید مجموعه‌شعرهای ما بر چه مبنایی شکل می‌یابند، بر مبنای محتوا یا زمان سرایش آثار. گاهی‌، شاعران مجموعه‌هایشان را براساس قالب‌، محتوا یا انگیزة سرایش شکل می‌دهند، چنان که مثلاً مرحوم حسن حسینی‌، در مجموعة «گنجشک و جبرئیل‌» چنین کرده است‌. این کتاب‌، مجموعه‌ای از شعرهای نو عاشورایی است‌، یعنی هم قید محتوایی دارد و هم قید صوری‌. به همین صورت‌، مثلاً زنده‌یاد مهدی اخوان ثالث مجموعه‌های «ارغنون‌» و «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم‌» را به قالبهای کهن اختصاص داده بود و بخشی از شعرهای زندان را که حال و هوایی مشخص داشت‌، در کتاب «زندگی می‌گوید اما باز باید زیست‌...» گرد آورده بود. در این صورتها، البته مجموعه‌ها به طور طبیعی متفاوت خواهند بود و انتظار می‌رود که هر کتاب‌، به واقع یک اثر متفاوت باشد.

ولی گاهی‌، تدوین مجموعه‌ها وابسته به زمان سرایش آنهاست‌، یعنی شاعر به تدریج همه آثارش را در کتابهای پیاپی منتشر می‌کند. اینجا دیگر آن انتظار را نمی‌توان داشت‌. فقط می‌توان انتظار داشت که شاعر در مسیر شعرسرایی‌اش به رکود و بن‌بست کشیده نشده باشد. به عبارت دیگر، اینجا کتاب بسیار ملاک نیست و سیر کار شاعر مهم است‌، چه در یک کتاب باشد، چه در کتابهای گوناگون‌.

 

2. در مورد شاعرانی که به صدا و شیوة خود دست یافته‌اند، این وضعیت چگونه است‌؟

این پرسش‌، طبعاً به حالت دوم‌، یعنی انتشار زمانی آثار اشاره دارد. مسلماً وقتی سبک شاعر به تثبیت می‌رسد، دیگر آن‌مایه تفاوت سبکی میان کتابهایش نمی‌توان یافت‌. ولی با این هم‌، به گمان من شاعر باید با گسترش و تنوّع حوزة محتوایی شعرش‌، این یکنواختی را جبران کند، وگرنه مسلماً کتابهای جدیدش آن تازگی مطلوب را نخواهند داشت‌.

 

3. خوانندگان شعرهای کاظمی چه چیزهای جدیدی در این مجموعه می‌یابند؟

پیش از همه این را بگویم که این کتاب‌، به واقع یک مجموعة مستقل تازه نیست‌، بلکه گزینه‌ای است از همة شعرهایم‌. خوب‌، می‌دانیم که گزینه‌شعرها، غالباً حاوی شعرهای تازه نیستند، بلکه منتخبی از شعرهای کتابهای پیشین را در خود دارند. ولی در اینجا قضیه کمی فرق می‌کند و در «قصة سنگ و خشت‌»، تعدادی شعر چاپ‌نشده هم می‌توان یافت که قرار بود در دومین مجموعه شعرم با عنوان «کفران‌» منتشر شوند. به واقع بسیاری از شعرهای «کفران‌» را پیش از انتشار خودش در اینجا می‌توان یافت و به نظرم اینها می‌تواند برای مخاطب تازگی داشته باشد.

اما اگر جدا از شعرهای تازه‌، تازگی در سبک و لحن هم منظور باشد، باید بگویم که من در این سالها نوعی غزل روایی نمادین با درونمایه‌ای اجتماعی را تجربه‌کرده‌ام‌، از نوع غزل «بازی‌» و «شطرنج‌» و «سیب‌» که در شعر من تازگی دارد، هرچند این کار، در شعر بعضی از شاعران نامدار چند دهة اخیر، تجربه شده است‌. از این که بگذریم‌، در شعرهای تازه‌، غلبه با غزل است‌، در حالی که در شعرهای قدیم‌، غلبه با مثنوی بود.

 

4. محمدکاظم کاظمی در این مقطع در قلمرو شعر بیشتر به تصرّف اراضی جدیدتر فکر می‌کند یا به تحکیم مواضع به‌دست آمده‌؟

من در مرحله به تداوم شعرسرودن فکر می‌کنم‌، به هر صورتی که باشد. به قول بیدل‌، «دل قانع شوقی است‌، به هر شکل که باشد». مسایل دیگر برایم بسیار مهم نیست‌. اما از وضع خودم که بگذریم‌، به نظر من گاهی‌، اراضی به دست آمده برای شاعر جذاب و شیرین و پرخاطره هستند و او را به این تصور نادرست می‌کشانند که تداوم کار او، فقط در همان راه و رسم امکان دارد. این بسیار خطرناک است و آدم را به تکرار خود می‌کشاند. به نظر من نباید به گذشته نگاهی بسیار نوستالوژیک داشته باشیم‌. مثلاً برای من شعر بازگشت به واقع یک زمین تازه بود و من مدتی کوشیدم در همان حال و هوا بمانم‌، ولی حس کردم که کارم به تکرار کشیده می‌شود. حال فکر می‌کنم که مهم نیست من همیشه شاعر بازگشت باشم‌. می‌توان شاعر حرفهای تازه هم بود.

در هر حال‌، گمان می‌کنم در سالهای اخیر، چندان به فکر تحکیم مواضع قبلی نبوده‌ام و اگر هم در جایی بوده‌ام‌، موفق نبوده‌ام‌، مثلاً در مثنوی «حکایت‌» که آخرین شعرم در حال و هوای قدیم است‌، یعنی غزل مثنوی روایی با گرایشی حماسی‌.

 

5. شما کارهای تحقیقی و تألیفی هم می‌کنید. این از انرژی و انگیزة شعرسرودن کم نمی‌کند؟

من به طور کلی انگیزه و علاقه‌ای شدید به نوشتن دارم‌، به تعبیر یکی از شاعران معاصر، «جنون نوشتن‌». وقتی شعر به سراغم می‌آید، دیوانه‌وار به آن مشغول می‌شوم‌. ولی وقتی از شعر دور می‌شوم‌، با این نوشتن‌ها به واقع آن علاقه را اقناع می‌کنم‌. اما این که حاصل شعر می‌شود یا مقاله و کتاب پژوهشی‌، دیگر چندان برایم مهم نیست‌. مدتی می‌کوشیدم هر طور هست‌، شعر بسرایم‌، ولی حالا باز به قول بیدل‌

نوشتم هر چه دل فرمود، خواندم هر چه پیش آمد

مرا بی‌اختیاریها به خجلت متهم دارد

به همین لحاظ، به گمان من‌، این نوشتنها مانع شعرم نیست‌، بلکه پرکنندة خالیگاهی است که در نبود شعر ایجاد می‌شود. ولی این خالیگاه چرا ایجاد می‌شود؟ این دیگر عوامل دیگری دارد، هم عوامل بیرونی و هم عوامل شخصی‌.

ولی این را هم ناگفته نگذارم که من سرودن یک شعر را بر نوشتن یک کتاب ترجیح می‌دهم‌، به واسطة تأثیر و ماندگاری آن‌.

 

6. تعدّد آثار چاپ‌شده‌، چقدر می‌تواند برای یک شاعر مفید باشد؟

به نظر من هیچ‌، جز این که به طور صوری‌، به فهرست کتابهای یک شاعر بیفزاید. بد نیست که در همین‌جا به رسم بدی اشاره کنم که در کشور ما افغانستان بیشتر دیده می‌شود. نمی‌دانم به چه دلیلی‌، بسیاری از شاعران ما، مولع به انتشار آثار بسیار، ولی کم‌حجم هستند. کتابهایی متعدد از یک شاعر در یکی دو سال چاپ می‌شود، هر یک مثلاً پنجاه یا شصت صفحه‌. بیشتر شاعران هم فهرست مطولی از آثار چاپ‌شده و چاپ نشده دارند که غالباً بر پشت کتابهایشان درج شده است‌.

بعد چه می‌شود؟ در این آشفته‌بازار کتاب و در این کمبود امکانات ارتباطی‌، بسیاری از این کتابها به دست خوانندگانشان نمی‌رسد. مثلاً مرحوم قهار عاصی هر سال یک مجموعه شعر منتشر می‌کرد. ولی من اکنون دو یا سه کتاب او را بیشتر ندارم‌. اگر همه شعرهای آن مرحوم در سه یا چهار کتاب ترتیب یافته بود، مسلماً کار من خواننده هم سهل‌تر بود. فقط دغدغة یافتن سه یا چهار کتاب را داشتم‌.

همین که اخیراً بعضی از شاعران نامدار امروز، حتی کتابهای متعدد را در یک مجلد چاپ کردند شاید بنابر همین احساس باشد که یک شاعر، با کتابهای کمتر ولی نسبتاً حجیم‌، موفق‌تر خواهد بود. شما تصور بکنید اگر هشت کتاب سهراب سپهری در هشت مجلد مستقل چاپ می‌شد چه دردسری برای مخاطبان و کتابفروشان می‌آفرید.

البته نباید منکر شد که انتشار آثار به صورت مستقل‌، گاهی می‌تواند دست خواننده را برای انتخاب بخشی از آنها باز بگذارد، و این انتخابی است که ما در مورد هشت کتاب‌، مثلاً نداریم‌.

به هر حال‌، من هیچ نگران نیستم که کتاب دومم هنوز از چاپ بیرون نیامده است‌. فعلاً یک کتاب اصلی دارم که همین «قصة سنگ و خشت‌» است و همه خوانندگان شعرم را تا حدی که خودم انتظار دارم اقناع می‌کند. وقتی هم کسی مجموعه آثارم را طلب کند، فهرستی را از کتابهای کوچک که بعضی‌شان ممکن است نایاب باشند، معرفی نمی‌کنم‌. می‌گویم «قصة سنگ و خشت‌» چاپ انتشارات نیستان‌.

 

7. یکی از کتابهای خوب شما «روزنه‌» بود که هنوز هم خواستارانی دارد. برای چاپ مجدد و انتشار وسیع‌تر آن فکری نمی‌شود کرد؟

بله‌، روزنه حتی در افغانستان هم متقاضیانی دارد و بسیار شاعران جوان‌، آن را مناسب‌ترین کتاب برای آموزش شعر می‌دانند. این کتاب دو بار چاپ شد، ولی انتشارش در مشهد بود و توزیع آن هم در حوزة آموزش و پرورش محدود شد. به گمان من این اثر، نیاز به یک ناشر یا توزیع‌کننده در مرکز دارد. فراموش نکنیم که این هم از مشکلات مرکزگرایی است‌. سه عنوان کتاب من که در مشهد چاپ شد، به همین مشکل برخورد کرد و حتی در خراسان هم به خوبی توزیع نشد. ولی کتابهایی که در تهران چاپ کردم‌، همه به چاپ دوم رسید. مثلاً «قصة سنگ و خشت‌» مورد بحث ما، به تازگی پس از گذشت پنج ماه از انتشار اولش‌، تجدید چاپ شده است‌.

 

8. «قصة سنگ و خشت‌» در افغانستان هم توزیع شده است‌؟

آن‌چنان که انتظار دارم‌، توزیع نشده است‌. البته یکی از ناشران فعال هموطن ما توزیع آن را در داخل کشور هم برعهده گرفته است‌، ولی توزیع کتاب در افغانستان علاوه بر خواست ناشران یا عوامل توزیع‌، به عوامل دیگری هم بستگی دارد.

 

9. صحبت از افغانستان شد. از وضعیت چاپ و نشر در آنجا چه اطلاعاتی دارید؟

اطلاعات به‌روز و تخصصی‌ای ندارم‌. فقط همین قدر می‌توانم گفت که مردم افغانستان اکنون به شکلی بی‌سابقه به خرید کتاب روی آورده‌اند. علت هم این است که کشور از محرومیتی چندین‌ساله بدر آمده است و مردم بسیار تشنة کتاب هستند.

فعلاً بیشتر کتابهای کتابفروشیهای افغانستان‌، از انتشارات ایران و یا پاکستان است‌. امکانات چاپ و نشر ما هنوز محدود است و با وجود استقرار چاپخانه‌هایی مجهّز در کابل و بعضی شهرهای دیگر، ما هنوز از دانش خوبی در استفاده از این امکانات و نیز مراحل آماده‌سازی کتاب قبل از سپردن به دستگاه چاپ‌، نداریم‌.

 

10. چه راهکارهایی برای پخش کتابهای ادبی در خارج از ایران و در همة حوزة زبان فارسی پیشنهاد می‌کنید؟

پاسخ به این پرسش هم کمی خارج از حوزة تخصص من است‌. ولی من همواره مشتاق وجود کتابفروشیهای تخصصی ادبیات بوده‌ام‌. متأسفانه چون این نوع کتابفروشی بازده مالی بسیاری ندارد، هیچ‌گاه به طور جدی پای نمی‌گیرد. در مشهد هم بسیاری از فروشگاههایی که کتابهای ادبی می‌فروختند، به کتابهای درسی و کمک‌درسی و زبان انگلیسی و کامپیوتر روی آورده‌اند.

به گمان من‌، این حمایتی که اکنون در حوزة انتشار کتاب از شاعران می‌شود، باید به حوزة خرید کتاب منتقل شود. در آن صورت کار رقابتی‌تر خواهد شد.

برای کشورهای دیگر هم همین‌طور است‌. مشتاقان کتابهای شعر بسیارند، ولی مراکز مشخصی که همه بدانند برای این کتابها باید به آنجا مراجعه کرد، وجود ندارد و چنین مراکزی هم پای نمی‌گیرد مگر با حمایتهای ویژه‌.

از اینها که بگذریم، ما به یک سلسله فعالیتهای ادبی مشترک که بتواند پشتوانه و انگیزة انتشار آثار ادبی باشد هم نیازمند هستیم. ما در این سالها با ادبیات همدیگر بسیار آشنا نبوده‌ایم. هنوز هم در افغانستان بسیاری از مردم با شاعران چند دهه اخیر ایران آشنا نسیتند.

 

11. در حال حاضر چه کارهایی را سرِ دست دارید؟

بعد از فراغت از کتاب «همزبانی و بی‌زبانی‌» در سال 1382، دوباره به شعر بیدل روی آوردم‌. من بیست سال است که با شعر این شاعر سروکار دارم و یادداشتهای پراکنده‌ای هم غالباً در حاشیة دیوانش فراهم آورده بودم‌. از دو سال پیش‌، شروع کردم به نظم‌دادن و نگاشتن این یادداشتها و به واقع سه کار را به طور موازی پیش می‌برم‌.

کار اول‌، تدوین گزینه‌ای است بسیار مفصل و جامع‌، از شعر بیدل‌. در نظر دارم حدود پانصد غزل از نزدیک به سه هزار غزل بیدل را در کتابی فراهم آورم که این کتاب‌، بتواند بیشتر خوانندگان را از مراجعه به دیوانش بی‌نیاز سازد. من به این کار بسیار امیدوار هستم و تصوّر می‌کنم چون در این بیست سال‌، غزلیات بیدل را حداقل چهار بار به طور کامل خوانده‌ام‌، این گزینه کتابی جامع خواهد شد.

کار دوم‌، شرح تعدادی از غزلهای بیدل است‌. تعدادی از غزلها را شرح کرده‌ام که بیشترش در مجلة شعر چاپ شده است‌. گمان می‌کنم با شرح بیست یا سی غزل‌، بتوانم کتابی فراهم آورم که برای آشنایی با شعر بیدل بسیار سودمند باشد. تلاشم بر آن است که در این شرحها، کلیدهایی برای فهم دیگر غزلهای بیدل هم تعبیه شود.

و کتاب سوم‌، شرح تعدادی از بیتهای بیدل است که شباهتی دارد به کتاب دوم‌، ولی به علت حجم چشمگیر خود، می‌تواند مستقل چاپ شود.

از اینها که بگذریم‌، یادداشتهایی دربارة اصول نگارش‌، ویراستاری‌، صفحه‌آرایی و دیگر امور مربوط به آماده‌سازی کتاب دارم که بعضی از آنها در صورت تنظیم‌، می‌تواند به صورت کتابها یا کتابچه‌هایی چاپ شود. اینها حاصل تجربه‌هایم در زمینة ویراستاری و امور فنی کتاب‌، در این ده سال است‌.

ولی در به سامان‌رساندن این همه کار ناتمام‌، موفق خواهم شد یا نه‌؟ این بستگی دارد به خواست خداوند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ دی ۱۳۸٤