محمدکاظم کاظمی


+ مطلبی از خانم «فاطمه»

این مطلب را یکی از عزیزان نویسنده با نام «فاطمه» در وبلاگ خود نهاده بودند و در اینجا نیز اشاره به آن کرده بودند. من با سپاس از ایشان، مطلبشان را از صفحه‌شان برداشته و در اینجا نیز نقل می‌کنم.

نشانی منبع اصلی این مطلب، این است:

http://endlessroute.blogspot.com/2004/12/blog-post_110302473268352304.html

 

فکر می کنم بیشتر کسانی که این صفحه را می خوانند از قبل وبلاگ زیبای آقای محمد کاظم کاظمی، شاعر شناخته شده افغان، را به خاطر قطعه زیبای “سرود بازگشت” بشناسند. در آخرین مطلبشان، ایشان نکته ای راجع به تلفظ “او” در تلفظ های ایرانی و افغانی داشتند که به نظر من احتیاج به توضیح بیشتری دارد. به دلیل محدودیت کامنت ها در پرشین بلاگ آنرا اینحا می نویسم. در همین ابتدا اعلام می کنم که من کوچکترین تخصصی در ادبیات فارسی ندارم، هر چه نوشته ام از فکر خود و تجربه ام از زبان فارسی در طول زندگی ام نتیجه گرفته ام. بسیلر خوشحال خواهم شد اگر اشتباهی می بینید تذکر دهید.

قبل از آن: در اینکه تلفظ فارسی در افغانستان بسیار نزدیک تر به فارسی کهن است شکی نیست. در واقع آنچه ما امروز به عنوان تلفظ ایرانی می شناسیم “فارسی معیار” یا در اصطلاح عامیانه “تهرانی” نامیده می شود و در گویش های محلی نقاط مختلف این دور افتادگی کمتر است (گرچه این گویش ها هم کم کم از بین می روند یا هر روز بیشتر به تلفظ معیار شبیه می شوند) به هر حال، سوال من این است که چرا، چه وقت و چگونه این تفاوت بین زبان فارسی امروزی (در ایران) و فارسی کهن پیش آمد؟
و اما اصل مطلب:
به طور کلی نشانه “و” در فارسی ایران چهار کاربرد دارد:
اول: صامت واو.
دوم: “او کشیده”. مثل موی سر(moo)، روی زیبا(roo)
سوم: گاهی این نشانه اصلا تلفظ نمی شود بلکه برای کشیده تر کردن و حجم دار کردن مصوت قبل از خود می آید. مثل فاوست، جرج برنارد شاو (این نقش در زبان انگلیسی معمولا بر عهده حرف w است. مثل row , bow, shaw
چهارم: این کارکرد بسیار معمول را بچه ها در دبستان با نام “اُ استثنایی” یاد می گیرند. در این حالت، “و” کاربردی شبیه “ه” در “خانه” (البته با تلفظ فارسی آن) می یابد. مثلا: در کلمه نو : نمی گوییم (noo) می گوییم (no ). یا در توضیح: نمی گوییم toozih) )می گوییم (tozih) . در مورد “دولت”، “جو” (به معنی غله) اُ استثنایی در بسیاری موارد می تواند زیر مجموعه کاربرد سوم محسوب شود. زیرا معمولا نه به صورت اُ کوتاه بلکه به صورت ow تلفظ می شود (بدون تلفظ w) البته نه در همه موارد، مثلا در “چو” (cho) به صورت اُ کوتاه تلفظ می شود.
اُ استثنایی همچنین گاهی اوقات برای آسانتر کردن خواندن کلمات خارجی هنگامی که بدون ترجمه و با تلفظ اصلی به خط فارسی نوشته می شوند به کار می رود. مثال های زیادی وجود دارد از جمله: امپرسیونیسم (می خوانیم:ampersionism) ، پروتئین (می خوانیم: prote’in ) ویکتور هوگو (می خوانیم: hogo) و همین طور مثال خود آقای کاظمی : تابلو (می خوانیم: tablo ، نمی خوانیم: tabloo!) در این حالت “و” همیشه به صورت اُ کوتاه خوانده می شود. چنین کارکردی احتمالا در بین افغان ها هم باید وجود داشته باشد، در غیر اینصورت من دوست دارم بدانم چطور کلمه ای مثل نئو محافظه کار یا روبرتو باجو را می نویسند.
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: زبان فارسی
comment مهربانی‌ها () لینک

+ قصیده‌های زمینی

این هم مطلبی که در یادداشت پیشین‌ وعده‌اش را داده بودم. (کاظمی)

 

قصیده‌های زمینی‌

 

درنگی بر کتاب «چین‌کلاغ‌» از مرتضی امیری اسفندقه‌

 

 

 چین‌کلاغ‌

 قصیده‌واره‌های مرتضی امیری اسفندقه‌

 چاپ اول‌، 1383

 ناشر: لوح زرین‌

 2000 نسخه‌، 200 صفحه‌، رقعی‌

 

بیایید در همان نخست‌، این ادعای بی‌دلیل را ارائه کنیم که تلاش مرتضی امیری برای ارائة چهرة تازه‌ای از قصیده‌، قرین به توفیق بوده است‌. دلایلش را بعداً خواهیم گفت‌. این توفیق‌، ولو نسبی‌، از آنجا حاصل شده است که شاعر کوشیده است میان لوازم و مقتضیات قالب قصیده و نیز خواسته‌های یک مخاطب امروزین شعر، کمابیش اجتماعی پدید آورد.

پیش از این نیز شاعران امروز احیای غزل در ابعاد وسیع و احیای رباعی و مثنوی را در مقیاسی محدودتر آزموده‌اند. این آزمایشها نیز آنگاه به نتیجه‌ای دلخواه رسیده که تحولی را در همة عناصر صوری و محتوایی شعر همراه داشته است‌، البته با حفظ هماهنگی میان این عناصر.

اما بدایع مرتضی امیری در قصیده چه بوده است‌؟ او در قصایدش چه ترکیبی از این عناصر را ایجاد کرده و به چه مرکبّی دست یافته است‌؟

1. به گمان من‌، یک عنصر اصلی این ترکیب‌، همان «زبان‌آوری‌» است‌، یعنی میراث کهن قصیده‌، که شاعر ما بدان مسلّح است‌. قصیده بنابر مقتضیاتی که در اینجا مجال شرحش نیست‌، بیشتر مجال مهارتها و هنرمندیهای زبانی است و هنوز هم ضرورت این غلبه حس می‌شود. مسلماً در قالبی چنین مطوّل که شنونده برای خوانش همة شعر نیاز به عبور سریع از بیتها را دارد، مجالی هم برای درک نازک‌خیالی و ریزبینی و ایهام‌های ظریف و شبکه‌های تودرتوی ارتباطات فراهم نمی‌شود. ولی هنرمندیهای زبانی قابل‌وصول‌تر هستند و تأثیر آنی‌شان بیشتر است‌.

به هر حال‌، با مروری بر این قصیده‌واره‌ها، روشن می‌شود که امیری به این هنرنماییهای زبانی بی‌عنایت نیست‌، به ویژه ایجاد موازنه میان دو مصراع از لحاظ ساختار جمله‌، چنان که در این بیتها دیده می‌شود.

عقاب‌، باخبر از ابتدای جابلقا

عقاب‌، باخبر از انتهای جابلساست‌

پرنده‌ای که بزرگا! پر از بزرگیها

پرنده‌ای که شگفتا! پر از شگفتیهاست‌

پرنده‌ای که صدایش صدا نه‌، صور سحر

پرنده‌ای که سکوتش سکوت نه‌، غوغاست‌

«قصیده‌وارة عقاب‌»

 

2. ولی در کنار این زبان‌آوری ـ که تا حدودی رنگ و بوی کهن دارد ـ در شعر امیری چیز دیگری هم هست که بدان تازگی و طراوت می‌بخشد، یعنی برخورداری از زبان محاورة امروز. بسیار کم اتفاق می‌افتد که این دو خاصیت‌، در یک شعر جمع شوند; استواری و صمیمت‌. غالب قصیده‌سرایان نمی‌توانند آن فخامت دیروزین را در زبان امروز پیاده کنند و از همین روی‌، زبانشان با همه استواری‌، گیرا و جذّاب نیست‌.

امیری برای امروزی‌کردن زبانش دو کار مهم کرده‌است‌. یکی از این دو کار، بی‌پروایی در کاربرد واژگان است‌. در قصاید او، هم کلماتی بسیار عامیانه همچون «موسی‌کوتقی‌»، «لوش‌» و «کله‌ونگ‌» دیده می‌شود و هم کلماتی بسیار جدید و نوآمده همچون «اتوبوس‌» و «هواپیما».

اما از این مهم‌تر، بهره‌گیری شاعر است از تعبیرات و ضرب‌المثل‌های مردم امروز، که زبان را بسیار صمیمی و گیرا می‌کند. گویا زبان ایرج‌میرزا و ملک‌الشعرا بهار در یک شعر جمع شده است‌، چنان که در این بیتها می‌بینیم و امیری از این دست بسیار دارد. (من در این مثال‌، عبارتهای مورد نظر را در گیومه نهاده‌ام‌):

شبیه آیة قرآن نمی‌توان آورد

کجا شبیه به این مرد «گیر می‌آید»؟

مگر ندیده‌ای آن اتفاق روشن را؟

به این محلّه «خبرها چه دیر می‌آید»

بیا که منکر مولا، اگر چه پخته‌، ولی‌

هنوز «از دهنش بوی شیر می‌آید»

«قصیده‌وارة غدیر»

اگر مجاز به این تشبیه باشم‌، می‌توانم گفت که کار امیری در قصیده‌، شبیه کار علی معلم در مثنوی بوده است‌، البته مثنویهای آغازین او، یعنی درآمیختن زبان فاخر خراسانی با زبان محاورة امروز و نه تنها زبان‌، که با آداب و رسوم و سنتها و باورهای مردم‌.

 

3. و چیز دیگری که به گیرایی و شیرینی بیان امیری کمک کرده‌است‌، نوعی رندی و لاابالی‌گری ظریف است که گاه با طنزی ظریف نیز همراه می‌شود یا با ساده‌نمایی‌ای دهاتی‌وار. می‌گویم ساده‌نمایی‌، و نه سادگی‌. یعنی شاعر آگاهانه خودش را به سادگی می‌زند و این اوج رندی اوست‌:

بیکار یک‌نفس ننشستیم تا سحر

فصل بهار، فصل طلب‌، فصل کار بود

اینجا ـ اگر بیت را مجرّد بنگریم ـ سخن بسیار طبیعی و حتی کمی ساده‌لوحانه به نظر می‌آید، ولی در پیکرة شعر، بسیار رندانه جلوه می‌کند که باید برای درک ظرایفش خود شعر را خواند، «قصیده‌وارة دهکده‌» را.

بی‌خرج و برج آگاه از شعر عراق و شعر هند

بی درد سر استاد در سبک خراسانی شدم‌

آگاه از اسطوره و تاریخ شعرِ مدح و قدح‌

استاد در پیشینة اشعار عرفانی شدم‌

«قصیده‌وارة پدر 2»

اینجا نیز چنان است‌، یعنی شاعر به طنز سخن می‌گوید و طنز این بیتها، جز در پیکرة شعر خود را نشان نمی‌دهد.

 

4. ولی من دوست می‌دارم آنچه را دربارة زبان گفتم‌، کمابیش به عرصة محتوا نیز بکشانم‌. به طور کلّی محتوا، مضامین و لحن بیان امیری در این قصاید، بسیار نزدیک است به زندگی‌، زندگی مردم امروز. امیری در قصیده همان کاری را کرده‌است که پیش از این‌، دیگران در غزل کرده‌بودند، یعنی برخورداری از تجربیات سادة زندگی و شخصی‌کردن فضای شعر.

واقعیت این است که قصیده‌سرایان‌، تاکنون هم گویا از مردم دور بوده‌اند و با زبانی دور از دسترس‌، چیزهایی دور از دسترس را می‌گفته‌اند. عمدة مضامین‌، همان مضامین مشترک بوده است و از چشمدیدهای شخصی شاعران‌، کمتر چیزی در قصاید می‌شد یافت‌.

اگر این تعبیر درست باشد، من می‌گویم امیری قصیده را بسیار زمینی کرده است‌. این شاید در چشم بسیار مردم نوعی هبوط باشد، ولی حداقل خاطر مخاطب را جمع می‌کند که برای دریافت این شعر، نیازی به هیچ تشریفاتی نیست‌. او با این گونه شعر برخوردی مستقیم دارد، نه تماسی با واسطه و از مسیر یک سلسله علوم و فنون و معانی و تصاویر مشترک‌. البته گاه با بیتهایی از این دست قراردادی بر می‌خوریم‌:

خون‌ریزی است حاصل تعلیمشان‌، بپای‌

آیینه می‌دهند که اسکندرت کنند

ولی این نادر است و باز، بلافاصله‌، سخن از همان مضامین ملموس است و تعبیرهای عامیانه که پیشتر نیز گفتیم‌:

فهمیده‌اند چشم تو باز است و گوش تو

فهمیده‌اند و تشنه که کور و کرت کنند

تعریف می‌کنند که تنها تو آدمی‌

ترفند کهنه‌ای است‌، مبادا خرت کنند

«قصیده‌وارة خروش‌»

نکتة گفتنی دیگر این که رویکرد امیری به زندگی‌، به یک زندگی سنتی آمیخته با اعتقادات و حتی باورهای قدیمی است‌، نه یک زندگی شهری از آن گونه که مثلاً در شعر قیصر امین‌پور دیده می‌شود. از این لحاظ هم می‌توان امیری را با علی معلم مقایسه کرد.

 

5. مسلماً وقتی شعر در کل برگرفته از یک تجربة عینی ـ حال واقعی یا خیالی‌، فرقی نمی‌کند ـ باشد، صاحب «طرح‌» و «ساختمان‌» می‌شود. دیگر کلی‌گویی و سخن‌پردازی صرف نیست‌. بسیاری از شعرهای امیری‌، چنین است‌، یعنی یک ساختار یا طرح منسجم و پیوسته دارد. گاهی این طرح‌، به شکل شگفت‌آوری بدیع و جذاب می‌شود، چنان که در «قصیده‌وارة دهکده‌» می‌بینیم که گویا یک فیلمنامه‌است‌.

 

ولی این را هم گفته‌باشم که همه قصیده‌های امیری‌، در یک حد برخوردار از ویژگیهای بالا نیستند. در این میان‌، قصیده‌هایی کاملاً بدون ساختار، بدون ظرافت و رندی و نیز بدون نوآوریهای بیانی و تصویری هم دیده می‌شوند، نظیر «قصیده‌وارة غریب‌» که به گمان من شعری است کاملاً معمولی‌، با ردیفی کم‌جان و مضامینی کلیشه‌ای‌:

هنگام حشر، جز تو شفاعت‌کننده نیست‌

تنها تویی شفیعة روز جزا، تویی‌

در خانة تو گوهر بعثت نهفته است‌

راز رسالت همة انبیا تویی‌...

درد مرا که هیچ طبیبی دوا نکرد

آه ای دوای درد دو عالم‌، دوا تویی‌

و هم‌چنین است «قصیده‌وارة حب‌» و «قصیده‌وارة آسمان‌» و بعضی دیگر شعرها که هر یک در نوع خود فاقد ویژگیهای تعالی‌بخش شعر امیری هستند.

 

به هر حال‌، این کتاب با همه یکنواختی در قالب‌، خالی از بلند و پست نیست و این‌، ویژگی کار شاعران جوششی است‌. اینان مثل کوه آتشفشان هستند. هم گرانیت (یا همان سنگ خارا) دارند و هم سنگ‌پا، که اولی مادة اصلی گدازه‌هاست و دومی کف‌ِ روی آنها. البته هیچ منکر نمی‌توان شد که سنگ‌پا نیز در عالم بدون استفاده نمی‌ماند، ولی نه در ستونها و پلکانهای ساختمانهای باشکوه‌، که در گرمابه‌ها.

به گمان من‌، امیری در قصایدِ «پدر 3»، «داغ‌»، «دهکده‌»، «سفر»، «عقاب‌»، «اسفند 3» و «کویر» بسیار باشکوه ظاهر شده است و در قصیده‌هایی همچون «حرم‌»، «گزارش‌»، «حب‌»، «آسمان‌» و «نهیب‌» فاصله‌ای نسبتاً زیاد با نقاط اوج خویش دارد. در این شعرها، اسباب بزرگی قصیده‌های قدیم از میان برداشته شده‌، ولی آن هنرمندیهای تازه نیز این جای خالی را پر نکرده است‌. چنین است که این شعرها، در قالب قصیده ملال‌آورند. شاید با حذف بیتهایی از آنها بتوان غزلهایی نسبتاً خوب از میانشان بیرون آورد. 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ شعری از مرتضی اميری اسفندقه

من اين يادداشت را به گمان خود روز چهارشنبه در صفحه نهاده بودم و خاطرم جمع بود، ولي امروز ديدم نيست. به هر حال، با دو روز تأخير تقديم حضور مي‌شود. و حالا آن نقدگونه هم كه بدان اشاره كرده‌ام آماده شده است. آن را نيز در ادامه خواهم آورد.

 

فردا پنج‌شنبه 29 آذر 1383 از سوي حوزة هنري مشهد، يك جلسة ديگر از جلسات «يك كتاب‌، يك شاعر» برگزار مي‌شود و اين جلسه‌، به نقد كتاب «چين‌كلاغ‌» از مرتضي اميري اسفندقه شاعر تواناي امروز اختصاص دارد. اين كتاب ـ كه تازه منتشر شده است ـ مجموعه‌اي از قصيده‌واره‌هاي اين شاعر است و اميري به واقع در اين نوع شعر، بسيار توانا ظاهر شده است‌، در سرايش قصيده‌هايي با حال و هواي امروز و با بياني ساده و صميمي‌.

من پيش از اين‌، يكي از اين قصيده‌واره‌ها را در كتاب «شعر پارسي‌» آورده‌بودم و اينجا، به احترام اين شاعر و به يادبود اين جلسه‌، آن را فراروي شما نيز مي‌نهم‌. قصيده‌اي است بسيار زيبا و ابتكاري‌، كه من بسيار دوستش مي‌دارم‌. اين شعر، حاصل سفري است كه گويا آقاي مرتضي اميري و محمدعلي عجمي به شمال ايران داشته‌اند براي شركت در همايشي‌.

قرار شده است كه در جلسة فردا، من نيز سخني در نقد اين كتاب داشته باشم‌. اگر توانستم آن مطلب را مكتوب كنم‌، ان‌شأالله در اين صفحه نيز خواهم گذاشت‌. ديده شود چه مي‌شود. (محمدكاظم كاظمي‌)

 

قصيده‌وارة سفر

مرتضي اميري اسفندقه‌

به محمدعلي عجمي‌، شاعر تاجيك‌

نشست و گفت‌: كجا مي‌رويم ما، يارا؟

سفر، برادر من‌! مي‌برد كجا ما را؟

سلام كردم و گفتم‌: شمال‌، تا دريا

به طنز گفت كه ما ديده‌ايم دريا را

q

به لحن‌ِ روشن‌ِ تاجيك‌، شرحمان مي‌داد

شكوه شهر سمرقند را، بخارا را

صفاي لهجة گرمش به ياد مي‌آورد

سروده‌هاي متون كهن‌، اوستا را

نواي رودكي و فرّ و هنگ فردوسي‌

سرود باربد و زخمة نكيسا را

q

به رسم‌ِ بيت‌ْبَرَك بين ما مشاعره بود:

«صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را»

به پارسي‌ّ سره سرخوشانه شعري خواند

چنان‌كه وسوسه مي‌كرد روح نيما را

فشرد دست مرا: گپ بزن‌، بخوان‌. گفتم‌:

«مجال نطق نمانده زبان گويا را»

به پاس گفت‌: بخوان تا به گفتة حافظ

«سرود زهره به رقص آورد مسيحا را»

q

سؤال كرد كه داناي وَخش مولاناست‌؟

نديده بود خودش را، بزرگ‌ِ دانا را

به پاسخ آمده گفتم‌: بپرس از آيينه‌

يقين كه آينه حل مي‌كند معمّا را

q

تماس داشت مدام از دريچة اتوبوس‌

شمال سبز و رها را، شمال زيبا را

كجاست كوه دماوند؟ يكسره مي‌گفت‌

نشان دهيد به من آن بلند بالا را

نشان دهيد كه آتشفشان خاموشم‌

نشان دهيد به من پيرِ پاي‌برجا را

q

به وجد آمده‌بود از غرور بالغ كوه‌

چه پير كوه سترگي‌، خوشا تماشا را!

گريخت از من و با كوه‌ِ پير خلوت كرد

بهانه كرد ظريفانه تنگي جا را

چقدر فاصله افتاده بين ما، گفتم‌

نگاه كرد كه‌: بردار فاصله‌ها را

كدام فاصله آيا؟ مگو، مگو، بس‌كن‌

«فراغت از تو ميسّر نمي‌شود ما را»

من و تو بر سر يك سفره نان نمك خورديم‌

چگونه گم كنم آن خاطرات پيدا را؟

كنون اگرچه نه هم‌سفره‌ايم و هم‌كاسه‌

نخورده‌ايم ولي نان خوان يغما را

گذشتة من و تو از شكوه سرشار است‌

بهل نديده بگيرد، ببخش دنيا را

هنر به دست من و تو سپرده‌، همسايه‌!

كليد روشن دروازه‌هاي فردا را

دوباره قسمت ابن‌السلام خواهد شد

اگر جنون نكني باز عشق‌ِ ليلا را

چقدر صاف‌، چه بيتاب زمزمه مي‌كرد

رفيق سنّي ما نام پاك مولا را

q

به انتهاي سفر مي‌رسيم‌، آنك شهر

چگونه تاب بيارم دوباره غوغا را؟

كجا مسافر شاعر؟ كجا؟ مرو، برگرد

بگير دست من‌، اين دست‌هاي تنها را

q

من و تو مثل هميم‌، اي زلال تاجيكي‌!

كدام فتنه جدا كرده اين چنين ما را؟

 

در ضمن اين علامت q  که در بين بيتها می‌بينيد همان علامت مربع توخالی است که در اين محيط به اين شکل در می‌آيد. اصل آن در زرنگار يک مربع است.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:

+ امروز با بیدل (هفتاد و نه)

ای فضول وهم عقبی‌! آدم از جنّت چه دید؟

عبرت است آنجا که صاحبخانه مهمان می‌شود

انسان در جنّت صاحبخانه بوده‌است‌. پس اگر حال نیز قصد مهمان‌شدن بدان‌جا را داشته‌باشد، بسیار ناپسند است‌.

کلمة «عبرت‌» به معنی «خراب‌»، «زشت‌» و «ناپسند» هم‌اکنون در هرات افغانستان رایج است‌. مثلاً گفته می‌شود «فلانی آدم عبرتی است‌» یا «غذای امروز ما عبرت شد.»

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: بیدل

+ يک اقتراح از سوی سيدابوطالب مظفری

جناب سيدابوطالب مظفری اين اقتراح را در وبلاگ خودش (باغچار) مطرح کرده است. من نيز آن را از آنجا اقتباس می‌کنم تا فيض آن عام‌تر شود. نشانی باغچار اين است.

saghar2.persianblog.ir

و اين هم متن اقتراح با اقتباس از باغچار

اقتراح:

آسيب شناسي نثرنويسي امروز نويسندگان افغانستاني

 

من يك عادت بد پيدا كرده‌ام. اين عادت را خيلي وقت مي‌شود كه دارم. از همان آغاز آشنا شدن به مطالعه. به عبارت دقيقتر از آن زمان كه نوشته‌ها را به نشاني نويسندگانشان مي‌خوانم. در دوران كودكي كتاب را به خاطرنويسنده اش نمي‌خواندم. كاري به نويسنده نداشتم. به موضوعش نگاه مي‌كردم. اگر برايم جالب بود مي‌خواندم، اگرنه ، نه. مثل كساني كه به شكل آماتور فيلم مي‌بينند. بينندگان عادي، فيلم را به خاطر كارگردانش نمي‌بينند بلكه به خاطر داستان و يا بازيگرش مي‌بينند. نه اينكه اين گونه فيلم نگاه كردن و يا آنگونه كتاب خواندن بد باشد. نه خيلي هم خوب است. ـ هرچند به دلايل خوبيش فعلا نمي‌توانم بپردازم ـ منظور اينكه من اينگونه بودم و شايد خيلي هاي ديگه هم مثل من بوده باشند. به قول بزرگان: سخن از هست و نيست است، نه از بايد و نبايد.

 از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان باشد، از زماني كه كتاب يا مقاله را پيش از خواندن، نظارت استصوابي مي‌كنم كه نويسنده اش كيست؟ و كجايي است؟ اين عادت آمده سراغم، كه نوشته‌هاي هموطنانم را زياد با رغبت و اشتياق نمي‌خوانم. يعني نمي‌توانم بخوانم. كارش هم نمي‌شود كرد، با تلقين و توصيه هم قابل حل نيست. كار دل است. خودم را كه نمي‌توانم بازي بدهم. اين امر تقريبآ كليت دارد. نمي شود گفت، نوشته‌ي فلان و بهمان را نمي‌خوانم. اصلا نوشته‌‌هاي افغاني جماعت را نمي‌توانم به طيب خاطر، بخوانم. مگر اينكه مجبور باشم از باب وظيفه و يا عرق ملي. بنا بر اين يك ادعاي عام دارم و البته از قديم گفته اند « مام من عام الا و قد خص» اگر دو سه استثناي پيدا شد، در قاعده خللي نمي‌افكند.

اين سليقه‌ي من شامل هرگونه نوشته اي مي‌شود از نثرهاي معمولي مقاله‌ها گرفته تا نثرهاي هنري مثل داستان. راستش را بخواهيد از اين جهت پيش خودم ناراحت هم هستم. گاهي فكرمي‌كنم نكند من هم مثل اكثر آناني كه در مهاجرت بزرگ شده اند و سلايق شان، به اصطلاح دوستان ايراني، جور ديگر شكل گرفته، لذا از بعضي عادات و رسوم بومي خودشان خوشنود نيستند، شده باشم. يعني به قول معروف «الينه» شده‌ باشم. بسيار ديده‌ام جواناني را كه مثلا از دمبوره هزارگي، خوششان نمي‌آ‌يند. و اصلا براي شان، چيزي خنده داري است. در عوض از موسيقي اجق وجق پاپ و نمي‌دانم جاز و چه و چه، كلي كيف مي‌كنند. مي‌ترسم چنين شده باشم. هرچند من بر آن دسته از جواناني كه چنين شده اند، هيچ خرده‌اي نمي‌گيرم و آنان را در اين كارشان محق مي‌دانم. ولي خودم دوست ندارم چنان باشم. دليل نظري محكمي هم براي اين دلبستگيم ندارم. ولي خوب، همه جا كه لازم نيست آدم دليل داشته باشد. گاهي مي‌شود. يا شايد بشود، همين دوست داشتن يا نداشتن را دليل حساب كرد. البته در منطق دل نه منطق سر. من اين قسمت را فعلا با منطق دل طي‌ مي‌كنم تا بعد. ناگفته پيداست كه  اين مقايسه از باب تقريب به ذهن بود. شما حتما متوجه شده ايد. كه قياس دمبوره و طرز سلوك جوانان امروزي با آن و اين سليقه‌ي كذايي من در ارتباط با نوشته‌‌هاي نويسندگان امروز وطنم، قياس مع‌الفارق است. هركدام راسته‌ي خودش را دارد و مشتريان مخصوص به خودش را.

حال، چه من در اين سليقه‌ام محق باشم يا مقصر، اينقدر است كه اين امر لابد علتي دارد. صورت مسئله از سه حال خارج نيست. يا من دچارتغير ذايقه شده ام و بايد بفكر اصلاح خودم باشم، يا نوشته‌هاي ما افغانها دچار بعضي كاستي‌هاست، كه بايد بفكر اصلاح آن باشيم. و يا هروامر صادق است كه باز بايد به دنبال چاره بود. درست از همين جاست كه اين جستجوي ذهني را آغاز كرده ام، تا ببينم مشكل در كجاست؟ صورت اول كه كار من نيست، بايد دوستان آينه‌سانم مرا به تازيانه‌هاي تنبه و نقد شان، بخويش آورند. من بيشتر در پي اثبات صورت دوم هستم. مي خواهم بدانم كه در اين نوشته‌ها چه كاستي‌ها و نقص‌هاي هست، كه ميل آدم را به خواندن، تعطيل مي‌كند و بايد در پي درمان آن بود.

ابتدا مي‌خواستم به تنهايي برداشت‌هاي خودم را بنويسم، كه ديدم اين كار شايد چندان راهي به دهي نباشد، بهتر است اين نكته را ابتدا به اقتراح دوستان بگذارم و در يك كار گروهي به آن پاسخ بدهيم.

بنا براين دو سوال را مطرح مي كنم:

اول ـ آيا شما نيز چنين معضلي را كه من با آن درگير شده ام، حس كرده ايد؟

دوم ـ در صورت مثبت بودن جواب، دلايل آن را چه مي‌دانيد؟

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:

+ نگارش (هفده)

تابلو

 

نگارش بعضی کلمات‌، تابع شکل تلفظ آنهاست و بسته به جغرافیای زبانی آنها، فرق می‌کند. مثلاً کلمة تابلو در ایران و افغانستان به دو گونة متفاوت تلفظ می‌شود. در ایران‌، هجای «لو» را به صورت مصوّت بلند «او» تلفظ می‌کنند و در افغانستان‌، این هجا به صورت مصوّت مرکب تلفظ می‌شود بر وزن «نو».

مسلماً این تفاوت تلفظ در نوشتن کلمة «تابلو» به صورت مجرّد تأثیری ندارد ولی هرگاه یای نکره یا وحدت به کلمه اضافه شود قضیه فرق می‌کند. در ایران آن را به صورت «تابلویی‌» می‌نویسند، همانند «مویی‌» یا «رویی‌»; و در افغانستان باید آن را به صورت «تابلوی‌» نوشت‌، همانند «نوی‌» یا «جوی‌» (جو به معنای غلّه که با فتح ج تلفظ می‌شود.)

این تابلو، وقتی با کسرة اضافه همراه می‌شود نیز وضعیتهای گوناگونی می‌یابد. در ایران آن کسره را به «ی‌» تبدیل می‌کنند، یعنی مثلاً می‌نویسند «تابلوی نقاشی‌»، همانند «موی بلند» یا «روی زیبا». ولی در افغانستان باید آن را «تابلو نقاشی‌» نوشت‌، یعنی بدون «ی‌» همانند «جو پوست‌کنده‌» یا «درو مزرعة گندم‌».

 

این را یادآوری کنم که به طور کلّی‌، در ایران مصوّت مرکب «او» (به فتح حرف ماقبل و) در بسیاری از کلمات به مصوّت بلند «او» (به ضم حرف ماقبل و) تبدیل شده است‌، به گونه‌ای که «دولت‌» بر وزن «احمد» را با مصوت بلند «او» و بر وزن «صورت‌» تلفظ می‌کنند، یا «مولوی‌» بر وزن «احمدی‌» را بر وزن «موسوی‌» بر زبان می‌آورند. همین طور، کلمة «نو» بر وزن «شب‌» به «نو» بر وزن «مو» (موی سر) تبدیل شده است و چنین است که گاه نویسندگان ایران‌، آنگاه که «ی‌» وحدت یا نکره به آن می‌افزایند، «نویی‌» می‌نویسند، همانند این که ما «مویی‌» می‌نویسیم‌. ولی ما در افغانستان «نوی‌» می‌نویسیم همانند این که «جوی‌» می‌نویسیم (جو به معنای غله‌، نه جوی آب‌). آنگاه که کسرة اضافه در کار باشد نیز در ایران «نوی‌» می‌نویسند، مثلاً «شعر نوی نیمایی‌» و ما بدون «ی‌» می‌نویسیم‌، یعنی «شعر نو نیمایی‌»

من در این مقام‌، در ارجحیت این تلفظها بحث نمی‌کنم‌. در کتاب «همزبانی و بی‌زبانی‌» با شواهد و دلایلی اظهار داشته‌ام که تلفظ افغانستان به تلفظ کهن فارسی نزدیک‌تر است و نیز دلایلی برای ارجحیت تلفظ افغانستان بیان کرده‌ام‌. به هر حال‌، در این مقام‌، بحث بر سر نوشتن این کلمات است‌، چون بسیار دیده‌ام نویسندگان افغانستان را که کلمه را به شکل افغانستانی آن بر زبان می‌آورند، ولی به شکل ایرانی آن می‌نویسند و این درست نیست‌.

من در کتابی ششصد صفحه‌ای که در دست ویرایش دارم‌، 65 مورد «تابلو» با کسرة اضافه دیدم که به صورت «تابلوی‌» نوشته شده بود و 8 مورد «تابلوی‌» با یای وحدت یا نکره که به صورت «تابلویی‌» نوشته شده بود.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: نگارش

+ نگارش (شانزده)

نوعي جمع‌الجمع‌

ما غالباً شنيده‌ايم كه جمع‌الجمع نادرست است و نيك مي‌دانيم كه نبايد گفت «اموالها» يا «وسايلها» يا «امورات‌» ولي گاه نوعي مخفي از جمع‌الجمع را به كار مي‌بريم‌، آنگاه كه «چند» را بعد از اسم براي جمع‌ساختن مي‌آوريم‌. مثلاً مي‌گوييم 

او به تربيت شاگرداني چند همت گماشت‌

اين هم نادرست است‌، چون «شاگردان‌» خود جمع است و با «چند»، جمع‌الجمع مي‌شود. يا بايد گفت «شاگرداني‌» و يا بايد گفت «شاگردي چند». همين‌گونه است كاربرد رايج و شايع «آياتي چند از كلام‌الله مجيد» كه باز جمع‌الجمع است و بايد گفت «آيتي چند از كلام‌الله مجيد» يا «آياتي از كلام‌الله مجيد»

اين هم يكي دو مثال ديگر كه باز هم از نوشته‌هاي دوستانم بوده است‌ و نادرست:

 

آثاري چند از او در حمله مغول به بغداد نابود و ناپديد گشت‌.

 

ظرف سال‌هاي اخير مبتكر ابداعاتي چند بوده است‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:

+ امروز با بیدل (هفتاد و هشت)

در باغ‌، بی‌بهاریم‌، سیری که در چه کاریم‌

گلباز انتظاریم‌، بازی‌کنان بیایید

شاید با معنی‌ای که بازی هم‌اکنون در حوزة زبانی ایران دارد، بازی‌کنان آمدن‌، شایستة این غزل به نظر نیاید. ولی در حوزة زبانی افغانستان ـ و نیز یحتمل هندوستان آن روز ـ «بازی‌کردن‌» به معنی «رقصیدن‌» نیز رایج است‌. این از مواردی است که آشنایی با زبان فارسی مناطق خاوری این قلمرو زبانی‌، در فهم شعر بیدل ـ و دیگر قدما ـ به کار می‌آید.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ آذر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: بیدل

+ نگارش (پانزده)

چنانچه‌

 

من دیگر خسته‌شدم از بس در ویرایشهایم «چنانچه‌» را به «چنان‌که‌» مبدل کردم‌. بله‌، قضیه این است که بسیاری از نویسندگان ما، به جای «چنان‌که‌» به معنی «آن‌گونه که‌»، کلمة «چنانچه‌» را به کار می‌برند که به معنی «اگر» یا «در صورتی که‌» است‌.

این دو کلمه فرقی ظریف و مهم با هم دارند و غالباً این تفاوت نادیده گرفته می‌شود. «چنانچه» یک «شرط» است‌، یعنی در صورتی که این کار بشود، فلان کار خواهد شد. و «چنان‌که» برای شاهد مثال کاربرد دارد، یعنی این امر درست است‌، آن‌گونه در فلان‌جا نیز دلیلی برای درستی‌اش وجود دارد.

حالا ما چگونه به راحتی این تفاوت ظریف را تشخیص دهیم‌؟ بهترین کار این است که در هر عبارت‌، به جای اینها، معادلهایشان را ـ که ذکر کردم ـ بگذاریم و آنگاه ببینیم معنی عبارت چه می‌شود. مثلاً یکی از دوستان ما چنین نوشته است‌.

از همین دیار باستانی است که چهره‌های ماندگاری در عرصه‌های عرفان‌، تصوف‌، هنر و اندیشه برخاسته و مکتبها بنیاد گذاشته‌اند; «چنانچه‌» مکتب هنری هرات‌، اهمیت و تأثیر عمیقی بر دیگر مکاتب گذاشت‌.

و من به جای این «چنانچه‌»، «اگر» می‌گذارم‌.

از همین دیار باستانی است که چهره‌های ماندگاری در عرصه‌های عرفان‌، تصوف‌، هنر و اندیشه برخاسته و مکتبها بنیاد گذاشته‌اند; «اگر» مکتب هنری هرات‌، اهمیت و تأثیر عمیقی بر دیگر مکاتب گذاشت‌.

می‌بینید که معنی دگرگون می‌شود. ولی با «چنان‌که‌»، یا معادل آن «آن‌گونه که‌» این عبارت اصلاح خواهد شد و درست‌: بدین گونه‌.

از همین دیار باستانی است که چهره‌های ماندگاری در عرصه‌های عرفان‌، تصوف‌، هنر و اندیشه برخاسته و مکتبها بنیاد گذاشته‌اند; «آن‌گونه که‌» مکتب هنری هرات‌، اهمیت و تأثیر عمیقی بر دیگر مکاتب گذاشت‌.

 

باری‌، کاربرد «چنانچه‌» به جای «چنان‌که‌» در نوشته‌های نویسندگان ما بسیار رایج است و نه نویسندگان امروز، که حتی در کتاب گرانقدر «آثار هرات‌» مرحوم خلیل‌الله خلیلی نیز چنین کاربردی را می‌بینیم‌. البته فراموش نکنیم که این کتاب‌، حاصل دوران جوانی آن مرحوم است و نه دوران پختگی نثرش‌.

این هم چند مورد دیگر کاربرد نابه‌جای «چنانچه‌» که کافی است معادلش را بگذارید تا عیبش آشکار شود.

 

کتیبه‌های دیگری هم برای اوقاف خراسان نوشتند و می‌نویسند که اکثر آنها را رقم نمی‌کنند، چنانچه امروز یک کتیبه‌ای در دست دارند، که اوقاف آورده که چند متر است‌.

 

شاه طهماسب برعکس پدر طبعی درشت داشت و با هنرمندان نازک‌دل سازگار نبود، چنانچه میرمحمد حسین هروی معروف به باخرزی از وی برنجید و رخصت خواست و رخصت نیافت‌.

 

پیراحمد باغ شمالی سرآمد شاگردان خواجه عبدالحی و نادره زمان خود بود، چنانچه کسی دیگر در این شیوه بر وی تفوقی نتوانست پیدا کند

 

(من همه این مثالها را از یک کتاب در حال ویرایش برداشتم‌. در این کتاب پنجصد صفحه‌ای‌، حدود سی مورد «چنانچه‌» داریم و همه به معنی «چنان‌که‌» است و همه نادرست‌.)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: نگارش