محمدکاظم کاظمی


+ امروز با بیدل (هفتاد و هفت)

شود سفله از صوف و اطلس بزرگ‌

خران را اگر آدمی‌، جل کند

تا مصراع دوم را نخوانده‌ایم‌، مصراع اول معنی دیگری می‌دهد: «سفله به راستی از صوف و اطلس بزرگ خواهد شد.» و با رسیدن به مصراع دوم است که ناگهان رویة سخن عوض می‌شود. این یک هنرمندی خاص است که در این بیت هم دیده می‌شود.

در عدم ما نیز یاد زندگی خواهیم کرد

شعلة خاموش اگر یاد تپیدنها کند (ص 423)

در ضمن‌، مصراع دوم قدری گمراه‌کننده است‌، یعنی از آن‌، دو برداشت می‌شود: «اگر انسان‌، خران را جُل کند» و «اگر خران را، جُل انسان کند.» مسلم است که شکل نخست‌، مورد نظر شاعر نیست‌، ولی ساختار جمله بیشتر به آن سوی متمایل است و این عیبی است در این مصراع‌، یک عیب زبانی‌.

دو بیت دیگر در این معنی‌:

سفله با جاه نیز هیچ‌کس است‌

مور اگر پر برآورد، مگس است‌

q

دنی به مسند عالی‌، همان دنی است‌، نه عالی‌

که نقش پا، به سر بام نیز، خوار نشیند

در این بیت آخر، به راستی نمی‌توان میان این «خوار» و «خار سر دیوار» رابطه‌ای برقرار کرد؟ شاید شاعر چنین نظر داشته و شاید نیز دست اتفاق در کار است‌. آنچه مرا به این احساس تشابه وادار کرد، بیتی بود به گمانم از صائب در همین معنی و البته با حضور «خار سر دیوار»:

من از بی‌قدری خار سر دیوار دانستم‌

که ناکس کس نمی‌گردد به این بالانشینی‌ها

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: بیدل
comment مهربانی‌ها () لینک

+ آهنگ بازگشت

اخیرا هنرمند صاحب‌نام کشور، دوست گرامی‌ جناب اسد بدیع شعر بازگشت را در قالب موسیقی اجرا کرده است، با آهنگی زیبا و صدایی گیرا. از آنجا که خبر انتشار این اثر در این سوی و آن سوی پخش شده است و دوستان هم استقبال کرده‌اند، لازم دانستم ضمن قدردانی از جناب اسد بدیع - که البته ما یک قرابت خانوادگی نیز با هم داریم - متن این شعر را باری دیگر در این صفحه درج کنم. ممکن است دوستان تفاوتی مختصر در یکی دو بیت میان آنچه اینجا می‌آید و آنچه در آن آهنگ خوانده شده است حس کنند. واقعیت این است که «بازگشت» از بدو سرایش تا کنون دچار تغییر و تحولات و اصلاحاتی جزئی شده است و آنچه آقای بدیع خوانده است نیز صورتی معتبر از این مثنوی است.

بازگشت

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد

و سفره‌ای که تهی‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!

صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!

همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهدرفت‌

و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهدرفت‌

q

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،

منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آینه‌، تصویری از شکست من است‌

به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌

اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌

تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌

من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

q

طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد

و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

q

چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست‌

چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه باز نگردم که مسجد و محراب‌

و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود

قیام‌بستن و الله اکبرم آنجاست‌

شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست‌

کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌

مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌

q

شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما

و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌

شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی‌

پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی‌

تویی که کوچة غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

q

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌

و چند بتة مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش همیشةتان‌

اگرچه کودک من سنگ زد به شیشة تان‌

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌

دم سفر مپسندید ناامید مرا

ولو دروغ‌، عزیزان‌! بحل کنید مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌

به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌

و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد

مشهد ـ 27 / 1 / 1370

 

در وبلاگ غزل امروز افغانستان با نشانی زیر پیوندی ایجاد شده است که با آن گویا می‌توان آهنگ را شنید.

aatash.persianblog.ir

در ضمن از افضلی محترم گرداننده وبلاگ غزل امروز افغانستان نیز سپاسگزارم به خاطر درج این خبر و این پیوند.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ کار من و گلنسا به جنجال کشید...

سیداحمدعلی فاخر را آنان که در این سالها به جلسات شعر مهاجرین در مشهد گذر داشته‌اند، خوب می‌شناسند، این شاعر پیگیر و جدی را که هرچند زمانه با او از سر سازش نبوده‌است‌، او با سماجت تمام‌، داد خود را از زمانه ستانده و قدم به قدم‌، شعرش را ترقی داده‌است‌.

می‌گویم زمانه بر سر سازش نبوده است‌، نه تنها با فاخر که دستفروش است در دور حرم امام رضا و سالهای جوانی را که دوران آموختن و پیش‌رفتن بوده است‌، احتمالاً با چنین سرگشتگی‌هایی طی کرده است و محروم بوده است از درس و تحصیل و قیل و قال مدرسه و انجمن و جلسه و شب شعر و هر چیز دیگر. بله، نه تنها با او، که یک نسل از مردم افغانستان زمانه بر سر سازش نبوده است.

باری‌، فاخر از نسلی است که به واقع سوخت‌، نسل جوان و بااستعدادی که سالهای باروری و شکوفایی را یا در کوران جنگ به سر برد و یا در کوره‌های آجر. وقتی پنجره‌ها برای امور ذوقی باز شد که این نسل‌، کارش را کرده‌بود و بارش را بسته بود، و به واقع هیچ باری نبسته بود، جز بار رنج و خانه‌به‌دوشی‌.

پس باید بسیار پراستعداد باشد کسی که جوانی‌اش را چنان می‌گذراند و آنگاه در چهل سالگی‌، بناگاه پایش به محافل شعر باز می‌شود و شعرش را از هیچ به همه‌چیز می‌رساند. به قول سعدی‌، «درِ نیستی می‌کوبد‌، تا هست می‌شود».

چاپ کتاب شعر سیداحمدعلی فاخر، برای بسیاری از جوانان این سالها زنگ خطری است‌، خطر این که به راستی اینان چه می‌کنند که با برخورداری از درس و مدرسه و کتاب و دفتر و نظریه‌های نوین ادبی و انقلاب رسانه‌ها و انترنت و وبلاگ و هزار بد و بلای دیگر، همچنان درجا می‌زنند و آنگاه یک شاعر عامی مکتب‌ندیده‌، به غمزه مسئله‌آموز صد مدرّس می‌شود.

بله‌، شعر فاخر تراش‌خورده نیست‌، مدرن نیست‌، گاهگاهی مشکل زبان دارد، گاهگاهی وزنش عیب پیدا می‌کند، ولی شعر است‌، شعری بی‌آلایش‌، با یک زیبایی طبیعی و بدور از تصنع‌. چنین است که به دل می‌نشیند.

انتشار کتاب فاخر هم نشان از همت بالای این آدم دارد، همچنان که پیشرفت شعرش. او به واقع این کتاب را در نسخ نه‌چندان زیادی تکثیر کرد، با کیفیت و رنگ و رویی بسیار مطلوب که البته یاری جناب مظفری و وحید عباسی و دیگر بچه‌ها – هر یک به نوعی – در این کیفیت اثر داشت.

من در این مجال اندک‌، چند شعر از سالهای مختلف از این شاعر را می‌آورم‌، با ذکر تاریخ‌، تا طول مسیری که او در این سه‌، چهار سال پیموده است‌، بهتر مشخص شود. 

 

 

ماهی‌

گفت ماهی با خودش که آب چیست‌

رنگ آبی در دل گرداب چیست‌

ناگهان از موج او بیرون پرید

از دل دریا بر هامون پرید

لحظه‌ای بعد از تپش آرام یافت‌

درس نیک از این خیال خام یافت‌

گفت من در زندگی تنها شدم‌

بی‌نصیب از موج این دریا شدم‌

ابر آمد لحظة باران رسید

اندک اندک تا دل یاران رسید

6/6/79

 

 

بید همسایه

ای بید چرا قامت لرزان داری‌

از باد صبا موی پریشان داری‌

همسایة ما شدی همیشه لب جوی‌

یک خاطره‌ای از این دیاران داری‌

بر شاخة تو پرنده در پرواز است‌

در جان تنت بوی بهاران داری‌

هرچند که فرسوده شدی از پیری‌

برنایی و قامت خرامان داری‌

عمری است که ایستاده پابرجایی‌

یک پیکر تازه مثل انسان داری‌

1/11/79

 

 

طوطی جان‌

 

چرا امشب نشستی تا سحر بیدار طوطی جان‌

بیا حالا بزن با من گپ بسیار طوطی جان‌

میان این قفس آخر چرا امشب تو حیرانی‌

گمانم که تو از دستم شدی بیزار طوطی جان‌

بهار آورده بوی طوطیان سبز هندی را

گمانم از فراقش گشته‌ای بیمار طوطی جان‌

و مثل داستان طوطی و آن مرد سوداگر

تو حالا قصة آن را مکن تکرار طوطی جان‌

تو را من در کنار چوک بالا می‌برم فردا

گمانم گشته‌ای شیدای این بازار طوطی جان‌

برایت می‌خرم فردا دوباره تحفة دیگر

بیا فکر برایم کن مکن این کار طوطی جان‌

25/9/82

 

 

صبح امید

 

باز با طبل و صدا صبح دل‌آرا خندید

گل سرخش همه جا بر دل صحرا خندید

می‌تکانید سر کاکل نازش هر دم‌

باز با گیسوی پاشیده در آنجا خندید

دیدمش باز در آن پیرهن نارنجی‌

بر لب دهکده با زلف چلیپا خندید

کوچه لبریز بهار است در آن صبح قشنگ‌

باز با صورت رخشانه چه زیبا خندید

آسمان باز به آن چادر آبی یک شب‌

پیش چشم همه با رقص و تماشا خندید

باز مهتاب در آن قامت لرزان آمد

بر دم پنجره‌ام تا گل فردا خندید

21/4/82

 

 

 

چند رباعی و دوبیتی

 

چشمان قشنگ آسمان مره کشت‌

گیسوی بلند آن چنانی مره کشت‌

یک لحظه بیا به سایة باغ انار

پیراهن مسک ارغوانی مره کشت‌

 

 

در گلشن دل همیشه باور گل کرد

با دهکده‌ام درخت صدبر گل کرد

بر دامن صحرا و بیابان بنگر

امسال دوباره گل دختر گل کرد

 

 

گلبخت دوباره دست و دل باز شده‌

در بردن دل ببین چه طناز شده‌

با یک چمدان پر از تبسم امشب‌

همپایة دختران شیراز شده‌

 

 

این دهکده باز مزرع گندم شد

این کوچه پر از هلهلة مردم شد

با کوچ غم‌انگیز ثریا امشب‌

یک دکمة ز پیراهن دنیا گم شد

 

 

از عشق رخ فریده بیمار شدم‌

آوارة هر کوچه و بازار شدم‌

یک شب گذرم فتاد در کوچة او

در حلقة گیسویش گرفتار شدم‌

 

 

دل با هوس و هوای دنیا گم شد

بازیچة هر قبیله و مردم شد

این متهم ردیف دوم آخر

افسانه‌ای در محلة بیگم شد

 

 

امشب دل من به یاد جانان کوچید

در شهر پر از نگار پغمان کوچید

همراه تمام کوچیان صحرا

در وقت سحر به عشق گلجان کوچید

 

 

این دختر پاک و ساده عاشق شده بود

با خنده و نامه و همین حد و حدود

یعنی به کدام جرم مجازات شده است‌

یک عاشق ساده بود مجرم که نبود

 

 

این قول و قرار ما به یک سال کشید

دیدم که به استخاره و فال کشید

آخر به میان مردم آبادی‌

کار من و گل نسأ به جنجال کشید

 

 

نه متهمی به چارسوی قرچک بود

دیدم که به دست یکدیگر ولچک بود

وقتی همه را به مینی‌بوس بار زدند

دیدم همه افغانی بی‌مدرک بود

 

 

این خاک غریب اگر به من زر گردد

کی بهتر از آن بهار لوگر گردد

نشریة عصر گفته با خط درشت‌

باید که مهاجران دگر برگردد

 

 

دمی که آمدم با ردپایت‌

دلم را هدیه می‌کردم برایت‌

خجالت می‌کشیدم تا بگویم‌

مرا کشتی به دندان طلایت‌

 

 

همان روزی که دلبر روزه دارد

به دست خود سبو و کوزه دارد

لب جو می‌رود همراه مهتاب‌

به گردن طوقی از فیروزه دارد

 

 

دلم آوارة ایران زمین است‌

غریب و بی‌کس و زار و حزین است‌

میان این همه دشت و بیابان‌

شبیه مردم چادرنشین است‌

 

 

به پایم ناگهان یک دشت گل ریخت‌

کجایی ـ گفت خندان ـ یار بی‌ریخت‌

ببین با یک مزاق کوچک او

دلم مانند ارگ بم فرو ریخت‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شاعران فارسی

+ امروز با بيدل (عيدانه)

ای جلوه ديدار تو چون عيد مبارک

فردوس به چشمی که تو را ديد مبارک

جان دادم و خاک سر کوی تو نگشتم

بخت اين‌قدر از من نپسنديد مبارک

در نرد وفا، برد همين باختنی بود

منحوس حريفی که نفهميد مبارک

هر سايه که گم گشت، رساندند به نورش

گرديدن رنگی که نگرديد مبارک

ای بی خردان! غره اقبال مباشيد

دولت نبود بر همه جاويد مبارک

صبح طرب باغ محبت دم تيغ است

بسم الله اگر زخم توان چيد مبارک

ژوليدگی موی سرم چتر فراغی است

مجنون مرا سايه اين بيد مبارک

بر بام هلال ابروی من قبله‌نما شد

کز هر طرف آمد خبر عيدمبارک

دل قانع شوقی است به هر رنگ که باشد

داغ تو به ما، جام به جمشيد مبارک

در عشق يکی بود غم و شادی بيدل

بگريست، سعادت شد و خنديد، مبارک

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:

+ امروز با بیدل (هفتاد و پنج و هفتاد و شش)

ای زاهد! اگر شعلة آهی به دلت نیست‌،

بی تیر، کمان تو چه سود از چله دارد؟ (ص 387)

چله در دو معنا منظور است‌، یکی اعتکاف چهل‌روزة زهاد و دیگری‌، چلة کمان‌. البته در این بیت‌، تشبیه «آه‌» به «تیر» هم منظور است که تشبیهی است قدیمی در شعر فارسی‌.

 

 

یاران چو گردباد، که جوشد ز طرف دشت‌

دامن به زیر پا، به هوا چنگ می‌زنند (ص 391)

تصویر بسیار تازه و مدرن است‌. دکتر شفیعی کدکنی‌، در کتاب صور خیال در شعر فارسی‌، بحثی دارند دربارة پویایی تصویر. می‌توان این بیت را نمونة خوبی برای این معنی دانست‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: بیدل

+ آمد و رفت...

و قسم‌خورده‌ترین‌تیغ‌، فرود آمد و رفت‌

ناگهان هرچه نفس بود، کبود آمد و رفت‌

در خطرپوشی دیوار، ندیدیم چه شد

برق‌ِ نفرین‌شده‌ای بود، فرود آمد و رفت‌

کودکی‌، بادیه‌ای شیر، خطابی خاموش‌:

«پدرم را مگذارید، که زود آمد و رفت‌»

از خَم کوچه پدیدار شد انبان‌بردوش‌

تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد و رفت‌

از کجا بود؟ چه‌سان بود؟ ندانستیمش‌

این‌قدر هست که بخشنده چو رود آمد و رفت‌

فروردین 1369

 

این شعر باید یکی دو شب قبل درج می‌شد که مناسبت داشت، و ماند به علت گرفتاریهایم. دوستان ببخشند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شعری از علی معلم (به مناسبت شبهای قدر)

قسم‌، قسم به فجر قسم‌، صبح پشت دروازه است‌

 

به شهوت شب محتوم چون فرو گیرد

شبی که بستر از آب‌، از ستاره شو گیرد

به شهوت شب محتوم چون فراز آید

درفش اختر ثاقب در اهتزاز آید

به شهوت شب محتوم‌، چون فتوح آرد

به شب‌نشین ملائک رحیق روح آرد

به شهوت شب قسمت‌، به شهوت شب اجر

شب سلام خدا تا حلول مطلع فجر

شبی نشسته سپید و شبی ستاده سیاه‌

شبی به حادثه افزونتر از هزاران ماه‌

شبی که رایت صبح سپید می‌بندند

شبی که نطفة نسل شهید می‌بندند

q

به ریگزار عدم دل‌شکسته می‌راندیم‌

شب وجود بر اسبان خسته می‌راندیم‌

حضیض جادة هجرت جلال غربت داشت‌

کویر مردة هستی ملال غربت داشت‌

اگر چه دولتمان بوی نیستی می‌داد

سلوکمان به عدم رنگ چیستی می‌داد

اگر گزیر ندیدیم‌، اگر خطر کردیم‌

به عین خویشتن از خویشتن سفر کردیم‌

q

قسم به عصر که پیوسته‌پوی آواره است‌

که بر بساط زمین آدمی زیانکاره است‌

چو شعله در جسد موم مات خواهشهاست‌

چو موم در سفر شعله محو کاهشهاست‌

چو موم و شعله سفر به جز به خویشتن نکند

شگفت دارم اگر فهم این سخن نکند

q

به شهوت شب محتوم چون فرو گیرد

شبی که بستر از آب‌، از ستاره شو گیرد

q

به شهوت شب محتوم چون به کار شویم‌

حصان حادثه را بی‌خبر سوار شویم‌

به گوش قافله بانگ جلیل برداریم‌

به شهر خفته صلای رحیل برداریم‌

به چرم‌ِ خیمه میان را زمخت بربندیم‌

فراز اسب قدر تیغ لخت بربندیم‌

به حشر فتنه به یک صیحه سر برافرازیم‌

ز خون به نطع زمین طرح نو دراندازیم‌

ز هفت پردة شب ناگهان هجوم آریم‌

امیر زنگ ببندیم و باج روم آریم‌

q

قسم به عصر که پیوسته‌پوی آواره است‌

که بر بساط زمین آدمی زیانکاره است‌

جز آن قبیله که پیوستة تولایند

نخفته‌اند و میان بسته‌اند و با مایند

شب از حضیض نهان سوی اوج می‌آیند

چو وقت وقت رسد، فوج‌فوج می‌آیند

قسم به صبر و صفاشان‌، به رایشان سوگند

به هیمنه‌ی نفس اسبهایشان سوگند

که گَرد ظلمت شب را ز باره می‌شویند

به خون تازه زمین را دوباره می‌شویند

q

بیا ستیغ سحر را نشسته بسپاریم‌

بیا تمامی شب را ستاره بشماریم‌

به سبز خفتن افیونیان چه می‌لافیم‌؟

بیا به دشنه سرانگشت خویش بشکافیم‌

به قصد روح‌، مَی‌ای با شکر سرشته زنیم‌

به جرح دل نمکی از لب فرشته زنیم‌

به خنده خنده ملک را مُل از دهان بمزیم‌

سبو کشان به گزک سیب حوریان بگزیم‌

به آرزو دو سه پیمانه بادرنگ زنیم‌

به کام دل به دو زلف فرشته چنگ زنیم‌

q

بیا گدایی دل را روان به چاره شویم‌

بیا طفیلی خوان خدای‌باره شویم‌

کتاب باور خود را چگونه بربندیم‌

بیا تو را به نعیم خدا گرو بندیم‌

خدایگان زمین را دُر است و دریا نه‌

جلال ملک خدا را شنیده‌ای یا نه‌؟

چگونه کرم دغل را فروغ می‌خوانی‌؟

کدام نعمت حق را دروغ می‌خوانی‌؟

اگرچه شهد امل را حلاوت از شکر است‌،

حکایت لب شیرین حکایتی دگر است‌

چو آفتاب‌، دلی زنده در کفن داریم‌

قسم به فجر که ذوق برآمدن داریم‌

شب ستاره و مهتاب در کمین بودیم‌

عبث عبث عبث این مایه در زمین بودیم‌

براق حادثه زین کن‌، عروج باید کرد

طلوع صبح دگر را خروج باید کرد

q

هلا! ز پشت یلان هرچه هست اینهاییم‌

اگر گسسته اگر جمع‌، آخرینهاییم‌

گلی به دست بهاران نمانده غیر از ما

کسی ز پشت سواران نمانده غیر از ما

در اضطراب زمین کاملان سفر کردند

بر آب حادثه دریادلان سفر کردند

قران شمس و قمر را قرینه‌ها رفتند

به بوی باد موافق سفینه‌ها رفتند

در ازدحام شب فتنه بانگ مردی نیست‌

به دست راه ز گُردان رفته گَردی نیست‌

فرو شدند به جولان چو بر جبل راندیم‌

شکسته ما دو سه تن در شکاف شب ماندیم‌

شدند و رجعتشان را مجال حیله نماند

به غیر ما دو سه مجروح در قبیله نماند

شدند و خیره هنوز آن شکوه می‌بینم‌

سواد سایةشان را به کوه می‌بینم‌

q

به انتظار زمین پیر شد، چه می‌گویی‌؟

رفیق خانة زنجیر من‌! چه می‌جویی‌؟

بیا به فاصله دل از فراغ برگیریم‌

به دست حوصله پرچین باغ برگیریم‌

به بام قلعه یلان سواره را دیدم‌

فراز برج‌، برادر! ستاره را دیدم‌

سوار بود و به گِردَش کسی پیاده نبود

شگفت ماند که دروازه‌ها گشاده نبود

ملال خاک برآنم گرش هلی با ماست‌

مگو بر اوست بر او نیست‌، کاهلی با ماست‌

دریده‌ایم‌، به شیرازه برنمی‌آییم‌

شکسته‌ایم‌، به دروازه برنمی‌آییم‌

بیا به جهد مفرّی به راغ بگشاییم‌

بیا به نقب‌، دری سوی باغ بگشاییم‌

به جان دوست که ماییم بی‌خبر مانده‌

نشسته اوست به دروازه منتظَر مانده‌

مگو به یأس‌، برادر! که رنگ شب تازه است‌

قسم به فجر قسم‌، صبح پشت دروازه است‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر امروز فارسی

+ عیش رایگان (پا به پای هم با یک غزل بیدل)

این مطلب در آخرین شماره مجله شعر چاپ شد.

 

 

 

 

نه ادعای شرح و تفسیری در کار است و تصوّر کشف و کرامتی می‌رود. فقط می‌کوشیم راه درک و دریافت بهتر شعر عبدالقادر بیدل را بر خود هموار کنیم‌. نگارنده یکی دو سالی است که بازخوانی بیتها و غزلهایی از بیدل را به کمک شواهدی از خود بیدل پیشه کرده‌است و این نوشته نیز، صورت منقح بخشی از این تأملات است در یک غزل بسیار زیبای این شاعر.

مأخذ من برای نقل این غزل‌، نسخة چاپ شدة غزلیات بیدل در کابل است‌، به تصحیح استاد خلیل‌الله خلیلی و خال‌محمد خسته‌. البته من خود این نسخه را در دسترس ندارم و از نسخة تجدیدچاپ‌شده‌اش در ایران استفاده می‌کنم (نشر بین‌الملل‌، با مقدمة منصور منتظر) و شماره صفحات نیز به همان کتاب ارجاع می‌دهند.

اگر در این نوشته‌، غزل را پاره‌پاره می‌یابید، این را از سر ناگزیری بدانید، وگرنه این‌، یکی از غزلهای نسبتاً یکپارچة بیدل است‌.

 

یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم‌

سجده‌ای چون آسمان بر آستانی داشتیم‌

مصراع دوم این بیت‌، در نسخه‌های چاپی موجود غزلیات بیدل (نسخة کابل و تجدیدچاپهای آن در ایران و نیز نسخة مصحح بهداروند ـ عباسی‌) به این صورت آمده است‌:

سجده‌ای چون آستان بر آستانی داشتیم‌

و من به دو قرینه‌، این ضبط را مشوّش می‌دانم و «آسمان‌» را ترجیح می‌دهم‌، یکی قرینة معنایی است‌، چون سجده برای آسمان که گنبدی و خمیده‌وار است‌، مناسب‌تر می‌آید. قرینة دیگر این است که استاد محمدحسین سرآهنگ‌، آوازخوان برجستة افغانستان که در انتخاب و خوانش غزلهای بیدل شهرت و استادی ویژه‌ای داشت‌، این مصراع را در آهنگهایی که برای این غزل ساخته‌است‌، همواره با «آسمان‌» خوانده است و احتمال قریب به یقین این است که او، به نسخه‌ای غیر از نسخه‌های حاضر دسترسی داشته‌است‌، و احتمالاً نسخة بمبئی‌.

به هر حال‌، وجود چنین تردیدهایی در صحت دیوانهای موجود از بیدل‌، ضرورت یک تصحیح دقیق و جامع از کلیات بیدل را روشن می‌کند، تا چه کسی مرد این میدان خواهد بود.

 

یاد آن سامان جمعیت که در صحرای شوق‌

بس که می‌رفتیم از خود، کاروانی داشتیم‌

یکی از عوامل مهجور نمودن شعر بیدل برای بسیاری از ما، فرهنگ زبانی خاص او، یا دوران زندگی اوست‌. بعضی کلمات‌، در شعر بیدل‌، آن معنایی را ندارند که ما اکنون از آنها مراد می‌کنیم‌. یکی از این کلمات‌، «جمعیت‌» است که در شعر بیدل‌، معنایی مرادف «آرامش خاطر»، «فراهم‌آمدن‌» ـ و اگر قدری در این معنی توسع بدهیم ـ «امن عیش‌» دارد. این بیتها از بیدل‌، می‌توانند مؤید این برداشت ما باشند:

جمعیت از آن دل که پریشان تو باشد

معموری آن شوق که ویران تو باشد (ص 481)

در خموشی یک قلم آوازة جمعیت است‌

غنچه را پاس نفس شیرازة جمعیت است (ص 250)

«از خود رفتن‌» نیز از مفاهیم کلیدی شعر بیدل است و البته‌، معنایی گسترده و هاله‌ای دارد. در مجموع می‌توان آن را «محو شدن‌»، «از هستی خود گذشتن‌»، و نوعی فنای حاصل از بیتابی دانست‌.

در این بیت و بعضی جاهای دیگر، بیدل به اعتبار فعل «رفتن‌» در «از خود رفتن‌»، آن را نوعی سفر می‌داند، البته سفری درونی که سخت مطلوب شاعر است‌. این معنی‌، علاوه در بیت فوق‌، در بعضی بیتهای دیگر بیدل نیز جلوه دارد:

مکتوب شوق هرگز بی نامه‌بر نباشد

ما و ز خویش رفتن‌، قاصد اگر نباشد (ص 643)

یاد آن محمل‌طرازیهای گرد بیخودی‌

کز دلم تا کوی جانان کاروان ناله بود (ص 576)

 

یاد آن سرگشتگی‌، کز بستنش چون گردباد

در زمین خاکساری آسمانی داشتیم‌

این بیت از نظر معنی‌، موازی و تکمیل‌کنندة بیت پیش است‌. آنجا «ازخودرفتن‌» در کار است و اینجا، «سرگشتگی‌»; و شاعر هر دو را مایة تعالی می‌داند. از این که بگذریم‌، تعبیر «سرگشتگی‌» برای گردباد بسیار زیباست و نشانة دقت شاعر در جوانب گوناگون کلمات‌. «سرگشتگی‌» البته معنی «بیتابی‌» و «جنون‌» دارد، ولی به اعتبار «گشتن‌»، یک رابطة تصویری زیبا با گردباد ایجاد می‌کند.

در چشم شاعر، این «سرگشتگی‌» از آن روی ارجمند است که «خاک‌» ناچیز را به آسمان می‌رساند، مگر نه این که گردباد از خاک است و خاکسار؟

مرا از پیچ و تاب گردباد این نکته شد روشن‌

که در راه طلب معراج دامان است چیدنها (ص 51)

زین عمارتها که طاقش سر به گردون می‌کشد

گردبادی به که در دشت جنون برپا کنید (ص 541)

 

یاد آن غفلت که از گرد متاع زندگی‌

عمر دامن چیده‌بود و ما دکانی داشتیم‌

چیدن (جمع‌کردن‌) دامن از گرد و غبار، در شعر بیدل بسیار روی می‌نماید و البته با دامنهای بلند و کوچه‌های خاکی آن روزگار، وفور این مضمون در شعر بیدل‌، عجیب هم نیست‌.

کجا بریم غبار جنون‌، که صحرا هم‌

ز گردباد به دامان چیده می‌ماند (ص 556)

از غبارم می‌کشد دامن‌، تماشا کردنی است‌

عاجزیهای نیاز و بی‌نیازیهای ناز (ص 729)

می‌گوید عمر ما از این گرد بی‌ارزش (زندگی‌) دامن‌چیده بود و در حال وداع بود، ولی ما هنوز دکانداری هستی می‌کردیم‌، و این غفلتی است بزرگ‌.

ای نفس‌مایه‌! دکانداری هستی تا چند؟

آسمان جنس سلامت به تو نفروخته است (ص 163)

 

گَردِ آسودن ندارد عرصة جولان هوش‌

رفت آن کز بیخودی ضبط عنانی داشتیم‌

گفتیم که این «بیخودی‌» در شعر بیدل‌، ممدوح و پسندیده است‌. نوعی بیتابی مجنون‌وار است و به همین لحاظ، در برابر «هوشیاری‌» قرار می‌گیرد. به باور بیدل‌، فقط در سایة این بیخودی است که می‌توان از اضطرابی که دنیای بیرون در ما می‌آفریند ـ و حاصل عقل معیشت‌مدار ماست ـ گریخت و به نوعی امن عیش رسید. این «ضبط عنان‌»، یعنی طمأنینه و آرامش‌. شاعر در جایی دیگر نیز «بیخودی‌» را آرام‌بخش دانسته‌است‌.

نیست باک از حادثاتم در پناه بیخودی‌

گردش رنگی که من دارم‌، حصار رحمت است (ص 171)

 

دست ما و دامن فرصت که تیر ناز او

در نیستان بود تا ما استخوانی داشتیم‌

به گمان من می‌رسد که تکه‌های استخوان‌، هدفی بوده‌است برای نشانه‌گیری در تیراندازی‌. بیدل در جایی دیگر نیز ربطی میان استخوان و تیر برقرار کرده‌است‌:

سفید از حسرت این انتظار است استخوان من‌

که یارب ناوکت در کوچة دل کی نهد پا را (ص 66)

رابطة تیر با نیستان هم که البته روشن است‌، چون تیر را از نی می‌ساخته‌اند. با این ملاحظه‌، حاصل بیت این می‌شود که ما مشتاقانه منتظر تیر ناز او بودیم‌، انتظار، آن‌قدر طول کشید که استخوان ما هم خاک شد ولی این تیر، هنوز در نیستان بود و حتی ساخته نشده بود تا به سوی ما پرتاب شود. به راستی باید دست به دامن فرصت شد که دستگیری کند و استخوان ما را تا ساخته‌شدن تیر، برجای نگه‌دارد.

 

ذوق وصلی گشت برق خرمن آرامها

ورنه ما در خاک نومیدی جهانی داشتیم‌

بیت‌، قدری عمق فلسفی و عرفانی یافته است‌. می‌گوید این تپش و تحرّک هستی‌، به ذوق وصل او رخ نموده است‌، وگرنه ناامیدی نیز خود جهانی بود.

جهان خفته را بیدار کرد امید دیداری‌

تقاضای نگاهی بر صف مژگان عصا باشد (ص 478)

بیدل در بیتی دیگر نیز، همین مضمون را به زیبایی تمام پرورانده است‌:

بادِ دامانت غبارم را پریشان کرد و رفت‌

سرمه‌ای در گوشة چشم عدم آرام داشت (ص 297)

و این هم بیتی دیگر باز در همین معنی‌

گَردِ موهومی به خاک نیستی آسوده بود

یاد دامان که یارب شد به زخم ما نمک‌؟ (ص 802)

 

ای برهمن‌! بیخبر از کیش همدردی مباش‌

پیش از این‌، ما هم بت نامهربانی داشتیم‌

هر قدر او چهره می‌افروخت‌، ما می‌سوختیم‌

در خور عرض بهار او، خزانی داشتیم‌

این دو بیت‌، تقریباً موقوف‌المعانی‌اند. شاعر خود را با برهمن هم‌کیش می‌داند ولی نه کیش اعتقاد، که کیش درد. باری‌، هر یک به بتی دلبسته‌اند و لااقل این وجه مشترک را دارند.

ولی این «عرض‌» بیت بعد نیز کلمه‌ای است که نمی‌توان معنی روشن و مستقلی برایش تراشید. به واقع یک کلمة کمکی است با معنایی هاله‌ای در مایة «ابرازکردن‌». در جاهای دیگر نیز چنین معنای ابهام‌آلودی دارد.

عرض تعداد مراتب خجلت شوق رساست‌

آنچه دل ممنون دیدنها شود، آن بینمت (ص 166)

آرمیدن در مزاج عاشقان عرض فناست‌

شعلة بیطاقت ما، رفت از خود، تا نشست (ص 212)

جلوه تا دیدی نهان شد، رنگ تا دیدی شکست‌

فرصت عرض تماشا این‌قدر دارد بهار (ص 713)

این آستان هوسکدة عرض ناز نیست‌

شاید به سجده‌ای بخرندت‌، جبین طلب (ص 154)

بیدل‌! اظهار کمالم محو نقصان بوده‌است‌

تا شکست آیینه‌، عرض جوهرم آمد به یاد (ص 577)

 

در سر راه خیالش از تپیدنهای دل‌

تا غباری بود، ما بر خود گمانی داشتیم‌

بیت کمی تعقید زبانی دارد. به واقع اگر مجاز باشیم که به نثر برگردانیمش‌، باید چنین بنویسیم «تا غباری از تپیدنهای دل در سر راه خیالش بود، ما بر خود گمانی داشتیم‌» و ساده‌تر، تا وقتی دل می‌تپید، ما گمان آمدن او را داشتیم‌، که تپیدن دل‌، شبیه است به آواز پا:

یاد آن شوقی که از بی‌طاقتی‌های طلب‌

دل‌تپیدن نیز در راهت شمار گام داشت (ص 217)

باری‌، این معنی را که تپیدن دل می‌تواند نویدبخش آمدن معشوق باشد، بیدل در بیتی در غزلی دیگر، چنین آورده است و من نمی‌توانم از این بیت بسیار درخشان‌، بگذرم‌:

نغمة تار نفس بی مژدة وصلی نبود

نبض دل تا می‌تپید، آواز پای یار داشت (ص 190)

 

دست ما محروم ماند آخر ز طوف دامنش‌

خاک‌ِ نم بودیم‌، گَردِ ناتوانی داشتیم‌

چنان که گفتیم‌، غبار با دامن‌، ملازمتی دارد و این نهایت آرزوی عاشق است که چون غبار بر دامان معشوق بنشیند. ولی وقتی این غبار مرطوب باشد، دیگر آن سعادت‌، به محرومیت بدل می‌شود، چون غبار نم‌زده از جای برنمی‌خیزد.

خاک‌ِ نمیم‌، ما را کی فکر عزّ و جاه است‌؟

گَردِ شکستة ما بر فرق ما کلاه است (ص 239)

ولی این نم از کجا پدید آمده است‌؟ به احتمال زیاد می‌تواند در اثر عرق خجلت باشد، همان خجلتی که در بیت بعد روی می‌نماید. بیدل در جایی دیگر نیز حیا (خجالت‌) را مرطوب‌کنندة غبار می‌شمارد و چه زیباست این بیت‌:

حیا کو تا زند آبی‌، غبار هرزه‌تازم را

که من گِردِ هوس می‌گردم و بسیار می‌گردم (ص 984)

 

روزِ وصلش باید از شرم آب گردیدن که ما

در فراقش زندگی کردیم و جانی داشتیم‌

بیدل این مضمون را بارها گفته‌است و البته در بعضی جایها، با ابهام تمام‌، به گونه‌ای که معنی آن بیتها را به کمک این یکی باید دریافت‌. یکی از آن بیتها که دریافتش تا سالها برایم دشوار بود، این است‌:

دوستان‌! از منش دُعا مبرید

زنده‌ام‌، نامم از حیا مبرید (ص 539)

می‌گوید «حتی نگویید فلانی تو را دعا کرد، چون معشوق از همین دعا درمی‌یابد که هنوز از فراق او نمرده‌ام و این‌، برایم مایة خجالت است‌.» و این هم چند بیت دیگر باز در همین معنی‌:

از این فسانه که بی‌او نمرده‌ام بیدل‌

قیامت است گر آن دلربا خبر دارد (ص 645)

بی‌یار زیستن ز تو بیدل قیامت است‌

جرمی نکرده‌ای که توان کردنت معاف (ص 793)

جدا زآن جلوه نتوان این‌قدرها زندگی کردن‌

به خارا تیشه می‌باید زد از جانی که من دارم (ص 977)

 

خامشی صد نسخه آهنگ طلب شیرازه بست‌

مدّعا گم بود تا ساز بیانی داشتیم‌

این‌، سخنی نسبتاً ساده است که در شبکه‌ای از ترکیب‌ها و تناسبها نهاده شده است‌. بیدل غالباً نمی‌گذارد که سادگی بیان‌، گفته‌اش را حقیر و فقیر نشان دهد، بلکه همواره کسوتی فاخر از هنرنماییهای باب طبع خود، بر آن می‌پوشاند. برای «طلب‌»، «آهنگ‌»ی تصوّر می‌شود که همانند کتاب‌، قابل «شیرازه‌بستن‌» است‌، آن هم در چندین نسخه‌. البته این «آهنگ‌»، متناقض‌نمایی «ظریفی‌» با خاموشی هم دارد و بیدل‌، غالباً این دو چیز را در کنار هم می‌نشاند:

«خامُش‌»نفسم‌، شوخی «آهنگ‌» من این است‌

سرجوش بهار ادبم‌، رنگ من این است ص 239)

نفس تا می‌کشم‌، قانون حالم می‌خورد بر هم‌

چو ساز «خامشی‌» با هیچ «آهنگی‌» نمی‌سازم (ص 925)

امّا از حیث معنی‌، شاید بتوان بیت زیر از بیدل را قرینی برای بیت «خامشی صد نسخه‌...» دانست‌:

بی‌تمیزی‌های قدر عافیت هم عالمی است‌

خامُشی پَر می‌زد و ما را گمان ناله بود (ص 576)

 

شوخی رقص سپند آمادة خاکستر است‌

سرمه‌سایی بود اگر ذوق فغانی داشتیم‌

شوخی در شعر بیدل‌، غالباً «اظهار وجود» است‌، البته اظهار وجودی خودنمایانه و شوخ‌چشمانه‌.

شوخی نگاه ما نفروشد چو آینه‌

عمری است تخته است ز حیرت دکان ما (ص 69)

از طبع شوخ این‌همه در بند کلفتیم‌

بستند چون شرار به سنگ آشیان ما (ص 123)

سوختن جرقه‌وار سپند که نابودی آنی‌اش را در پی دارد، می‌تواند تمثیلی باشد برای نارسا ماندن فغان ما. به باور قدیمیان‌، سرمه‌خوردن موجب لالی می‌شده‌است و به این اعتبار، سرمه‌سایی‌، یعنی سکوت‌، سکوتی اجباری پس از آن ذوق فغان که نتیجة محتوم آن شوخی است‌.

داغیم چون سپند، مپرس از بیان ما

در سرمه بال می‌زند امشب فغان ما

 

جرأت پرواز هرجا نیست بیدل‌، ورنه ما

در شکست بال‌، فیض آشیانی داشتیم‌

بیدل‌، به بیانهای گوناگون‌، ترک تکاپو و تلاش را مایة فیض دانسته‌است‌. گاهی این سخن با «چشم بسته‌» بیان می‌شود، گاه با «پای بریده‌» و گاه با «بال شکسته‌» و این هم مثالهایی برای هر سه‌، که مثال آخر، بسیار نزدیک است به بیت «جرأت پرواز...».

بسته‌ام چشم از خود و سیر دو عالم می‌کنم‌

این چه پرواز است یارب در پر نگشوده‌ام (ص 852)

شاید ز ترک جهد به جایی توان رسید

گامی در این بساط، به پای بریده رو (ص 1088)

دستگاه جهد، فهمیدم‌، دلیل امن نیست‌

بال و پر در هم شکستم‌، آشیانی یافتم (ص 821)

با این همه‌، ساختار صوری جمله برایم روشن نشد. ربط دو مصراع‌، با «ورنه‌» ایجاد شده است‌، ولی این کلمه برای این نوع ارتباط جواب نمی‌دهد. با آن «ورنه‌» انتظار می‌رود که شاعر از پرواز کردن سخن بگوید، نه از شکست بال‌. یعنی بدین صورت‌: «جرأت پرواز هر جا نیست‌، وگرنه ما آمادگی بسیاری برای پریدن داشتیم‌.»

به هر حال‌، باب بحث در این بیت‌، و شاید نیز در کل غزل‌، همچنان باز است‌. ما فقط فتح باب کردیم‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بيدل (هفتاد و چهار)

زاهد خجل از مجلس رندان بدر آمد

در خانة اين مسخره دختر شده باشد (ص 401)

در بادي امر، اين بيت نامفهوم به نظر مي‌آيد. يعني چه‌؟ چرا بايد زاهد از دخترداشتن خجل شود؟ من ولي معني آن را به كمك بيت زير يافتم‌.

روا دارد چرا بر دختر رز ننگ رسوايي‌؟

گر از انصاف پرسي‌، محتسب هم دختري دارد

شراب را از قديم دختر انگور مي‌دانسته‌اند. اين معني در ادب كهن ما سابقه دارد. زاهد كه هميشه دختر رز را مي‌نكوهيد، حال با خجالت از مجلس رندان بدر مي‌آيد، چون خداوند به او نيز دختري داده است‌. در بيت «چرا بر دختر رز...» اين معني با وضوح بيشتري آمده است‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ آبان ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:

+ امروز با بيدل (هفتاد و سه)

دوري مقصد به قدر دستگاه جست‌وجوست‌

پا گر از رفتار مانَد، جاده منزل مي‌شود (ص 384)

دوست عزيزي از اهالي شعر و ادب مصراع دوم را چنين معني كرد كه «هر كس از رفتار ماند، جاده را هم منزل مي‌پندارد.» با اين برداشت‌، بيدل مشوّق حركت و تلاش است‌. ولي من با توجه به قرينه‌هاي ديگري در شعر بيدل‌، مي‌پندارم كه بيدل به پاي در دامن كشيدن ترغيب مي‌كند، يعني اين كه مقصد دور مي‌نمايد، حاصل تكاپو و جست‌وجوي ماست‌، وگرنه اگر پاي در دامن كشيم‌، همين جاده هم براي ما منزل است و نيازي به رسيدن به منزلي ديگر نداريم‌. در اين بيتها، دقيقاً همين سخن به بيان ديگري آمده است و در يكي از آنها، مصراع اول اين بيت هم تكرار شده است‌.

جمعيت وصول‌، همان ترك‌ِ جست‌وجوست‌

منزل دميده‌اي‌، اگر از پا گذشته‌اي‌

q

شايد ز ترك‌ِ جهد به جايي توان رسيد

گامي در اين بساط، به پاي بريده رو

q

چه كشي ز كوشش عاريت الم شهادت بي‌ديت‌؟

به بهشت عالم عافيت ـ در جست‌وجو بشكن ـ درآ (ص 85)

q

پاي در دامن شكستم‌، شد ره و منزل يكي‌

جرأت رفتار، در هر گام صد فرسنگ داشت (ص 213)

q

به قدر سعي دراز است راه مقصد ما

وگرنه در قدم عجز، منزل افتاده است (ص 338)

q

دوري مقصد به قدر دستگاه جست‌وجوست‌

قطع كن وهم و خيال قاصد و پيغام را (ص 72)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:

+ آن شاعر تیره‌چشم روشن‌بین...

در همین روزها، کتاب «عشق و حماسه‌» چاپ شد که مجموعه شعرهای مرحوم حاجی محمدکاظم پدربزرگ من است‌. تدوین این کتاب برعهدة من بود و انتشار آن به همّت خانوادة آن مرحوم‌. مناسب دیدم که مقدمة آن کتاب را که البته خود نگاشته‌ام‌، با چند نمونه از غزلهای آن مرحوم در اینجا نیز درج کنم تا هم یادی شود از آن «شاعر تیره‌چشم روشن‌بین‌» و هم خبر انتشار این کتاب ـ که قریب چهل سال بر زمین مانده بود ـ به گوش آشنایان ایشان برسد.

 

 

 

حاجی محمدکاظم‌، بازرگانی بود از بزرگان هرات‌، و صاحب طبع شعر و فضل و ادبی که در افراد سرشناس هرات در این عصر، غالباً یافت می‌شد.

ما اکنون از نیاکانش این‌قدر می‌دانیم که سالها پیش‌، مردی محمدخالق نام‌، از حجاز به ایران و سپس افغانستان‌ِ آن‌وقت کوچید و در هرات ماندگار شد. از این پیشتر را کسی آگاه نیست‌; اما پس از این‌، می‌دانیم که این محمدخالق‌، صاحب فرزندی شد که او را محمدعلی نام نهاد. از زندگی و شیوة معیشت محمدعلی نیز، بیش از این خبری در دست ما نیست‌، ولی فرزندش محمدابراهیم‌، پارچه‌فروشی می‌کرد و البته مردی بود سرشناس و اهل فضل‌. مغازة بزرگ او به واسطة ممتاز بودن اجناسش‌، محل آمدوشد خانواده‌های مشهور هرات بود.

محمدکاظم‌، حاصل نخستین ازدواج حاجی محمدابراهیم بود. این کودک‌، بیش از سه سال سایة مادر را بر سر ندید و چنین شد که پدرش همسری دیگر گزید و صاحب فرزندانی دیگر شد; دو پسر، غلام‌حسن و محمدطاهر و دو دختر، معصومه و فاطمه‌، که از این میان‌، محمدطاهر در قید حیات است و البته او نیز کاظمی تخلّص می‌کند. از دیگران نیز فرزندان و فرزندزادگانی بر جای مانده است‌.

محمدکاظم‌، دروس مکتبخانه‌ای رایج آن روزگار، همچون صرف و نحو و عربی را در مدرسة آقا حسین خوشنویس پی گرفت‌. او همچون غالب کودکان آن عصر، در معیشت نیز شاگردی پدر کرد و در دکان او، و با حمایت او، شیوة کسب و کار را آموخت‌. کم‌کم ذکاوت و استعداد فطری‌اش‌، از او جوانی ساخت تحصیل‌کرده ـ مطابق هنجار علمی آن روزگار ـ و در عین حال‌، اهل بازار. او با سفرهایی تجارتی به مشهد، دامنة کارش را گسترش داد و با مرحوم حاجی غلام‌حیدر سیدحسین (بزرگ‌ِ خاندان حیدرزاده‌) شریک شد. این شراکت‌، البته وصلتهایی خانوادگی میان آنان را نیز در پی داشت‌. نخستین پیوند ازدواج محمدکاظم‌، با فاطمه‌، دختر حاجی محمدرضا، یکی دیگر از شرکای آنان‌، بود.

بحران جنگ جهانی اول‌، برای آن دسته از اهالی بازار که در کار خویش پویاتر و هوشیارتر بودند، البته زمینة پیشرفت بیشتر را فراهم می‌آورد و این دو شریک‌، از این موقعیت استفادة شایانی کردند. این‌همه‌، به‌علاوة حضور محمدکاظم در مشهد، زمینة ازدواج دومش را با دختری ایرانی فراهم کرد، که البته این پیوندی بود ناپایدار و فقط دو پسر برای این بازرگان جوان باقی گذاشت‌. سومین ازدواج حاجی محمدکاظم نیز با بانویی ایرانی بود، دختر حاج شیخ عبدالحسین مجتهد بالاخیابانی از روحانیان عالی‌مقام مشهد. این زن مهربان و باعاطفه‌، دو پسرِ برجای مانده از همسر دوم را نیز سرپرستی کرد.

باری‌، از این سه همسر، حاجی محمدکاظم صاحب ده فرزند شد; پنج پسر، غلام‌رضا، حسین‌آقا، محمدآقا، محمدعلی و محمود; و پنج دختر، صاحب‌سلطان‌، شایسته‌، مریم‌، فخری و افتخار; که از این میان‌، سایة پنج تن یعنی محمدآقا، محمدعلی‌، مریم‌، فخری و افتخار بر سر خانواده باقی است‌. صاحب‌سلطان در جوانی درگذشت‌. حسین‌آقا و محمود رشتة حیات خویش را به دست خویش گسستند. می‌گویند که طبع شعر در حاجی محمدکاظم بر اثر اندوهی گل کرد که در دلش به خاطر انتحار حسین‌آقا ایجاد شده بود. در این دفتر نیز شعری یادگار از این واقعه باقی است‌، با مطلع «ای سروقد! چرا تو به خاک آرمیده‌ای‌». سایة دو فرزند دیگر، یعنی غلام‌رضا و شایسته‌، چند سال پیش‌، از سر خانواده برچیده شد.

پس از آن‌، تا مدتی زندگی شاعر در فرازوفرودهای تجارت گذشت‌، گاهی در مشهد و گاهی در هرات‌; تا بالاخره خود با خانواده‌اش به طور دایم به هرات کوچید. تجارت در جریان بود و رفاه روزافزون‌. خانه‌ها و املاکی خریده شد که البته روزگار، بعدها همه را از دست خانواده بدر کرد. روزگارِ این خانواده به خوبی می‌گذشت‌; هنگام کار، در تجارتخانة پدر و هنگام تفریح‌، در باغهایی که در اطراف شهر خریده شده بود.

حاجی محمدکاظم بازرگانی سرشناس و فردی صاحب‌نفوذ در هرات بود و همین‌، رابطه‌اش را با کابل برقرار کرد. عبدالمجید خان زابلی رئیس بانک ملی شده بود و همه‌کارة اقتصاد افغانستان‌. او تاجران بزرگ را به سرمایه‌گذاری در بانک ملی و شرکتهای بزرگ در مرکز فراخواند و البته هراتیان که همواره در بازرگانی شهره بودند، در پاسخ به این فراخوان سهمی بیشتر گرفتند. در هرات‌، «شرکت اتحادیه‌» تشکیل شد و سرمایة تاجران‌، در آنجا گرد آمد. حاجی محمدکاظم‌، هم به پشتوانة سرمایه و هم به اتکای دانش و فراست خویش‌، در این اتحادیه سهمی عمده داشت و رئیس تفتیش آن بود. به‌زودی‌، به دستور عبدالمجید خان‌، او نمایندة شرکت اتحادیه در کابل شد و با همسر ایرانی و سه دختر و دو پسر به کابل کوچید. پسران مشغول تحصیل در مدارس نوین شدند و پدر نیز نمایندة شرکت اتحادیه بود در کابل‌.

از سوی عبدالمجید خان چنین مقرر شده بود که بازرگانان‌، برای کالایی که وارد یا صادر می‌کنند، درصدی عوارض پرداخت کنند و این دارایی‌، صرف ساختن کارخانة نساجی شود. این تاجران هم البته به نسبت پولی که داده بودند، در این طرح ملّی سهیم بودند. با این تدبیر، ساختمان کارخانة نساجی در پل‌خمری آغاز شد. مهندس امیرالدین خان از تحصیل‌کرده‌های آلمان رئیس پروژه شد و حاجی محمدکاظم معاون تفتیش آن‌، که مورد اعتماد عبدالمجید خان بود و به همین واسطه‌، در جاهایی به کار گماشته می‌شد که کاری ساختمانی در جریان بود و زمینة خوردوبرد افراد، میسر; و این همه‌، نیاز به سرپرستی داشت با تقوای مالی‌.

این خانوادة عافیت‌پرورده‌، چهار سال زندگی نسبتاً سخت را در پل‌خمری ـ که هنوز آن‌قدرها هم آباد نشده بود ـ تجربه کرد، ولی بیماری ملاریا، که همه‌شان را رنجور ساخته بود، حاجی محمدکاظم را ناچار به ترک مأموریت و بازگشت به کابل کرد، برای معالجة فرزندان‌.

یکی از آثار مهم حاجی محمدکاظم‌، در همین سالها شکل گرفت‌، یعنی «جنگنامه‌» که واقعه‌نگاری منظوم جنگ جهانی دوم است و به خواهش دوستانش سروده شده است‌. مثنوی «جنگنامه‌»، در طول جنگ جهانی سامان یافته است و بیش از سه هزار بیت دارد.

از این پس نیز بخشی از عمر حاجی محمدکاظم در کارهای اداری و اجرایی گذشت‌. او دو سال مدیر افغانی شرکت «اباک‌» شد که شرکتی بود ساختمانی و مشترک میان چکسلواکیا و افغانستان‌، با دو مدیر، یکی افغان و دیگری خارجی‌. ساختمان سیلوی کابل و شرکت قند بغلان را این شرکت پیگیری می‌کرد. پس از ساخته‌شدن شرکت قند بغلان‌، ادارة آن نیز به حاجی محمدکاظم واگذار شد.

اما گویا کارهای اداری‌، چندان با روحیة این بازرگان شاعرمشرب‌، سازگاری نداشت‌. با آزادشدن مجدد فعالیتهای تجاری شخصی‌، او خویش را از مأموریتهای رسمی سبکدوش کرد، در هرات مسکن گزید و با فرزندانش کار تجارت را پی گرفت‌; و این‌، سال 1323 خورشیدی بود. او در شعری با این مطلع‌، دلسردی خویش را از این کارها منعکس کرده است‌: «گشته‌ام پیر و ناتوان که مپرس‌...»

ولی خستگی ناشی از مسافرتها و مأموریتهای پی‌درپی‌، حاجی محمدکاظم را تنگ‌حوصله ساخته بود. انتحار دیگر فرزندش محمود، بر این اندوه و ملال افزود. این رویداد، دیگر پسران را هم از کار گروهی دلسرد ساخت و هر یک از آنان‌، پی کاری دیگر گرفت‌.

داغ فرزند، پراکندگی خانواده و تاریک‌شدن چشمان بر اثر بیماری دیابت‌، سالهای آخر عمر حاجی محمدکاظم را تلخ‌تر ساخت‌. او ده‌سال آخر عمرش را در نابینایی سپری کرد و دیگر نتوانست چهرة نوادگان تازه به دنیاآمدة خویش را ببیند. پرستارش در این سالها، دخترش مریم بود که با وجود خواستگارهای بسیار، تن به ازدواج نداد و کمر به خدمت پدر بست‌. (او باقی عمر بابرکتش را نیز در تجرّد گذرانده و البته سایه‌اش همانند مادری مهربان بر سر خواهرزادگان و برادرزادگانش بوده است‌.)

واپسین سالهای عمرِ «این شاعر تیره‌چشم روشن‌بین‌» در کابل گذشت و شب بیست و سوم ماه رمضان 1385 قمری (1344 خورشیدی‌) بود که چنین گفت‌وگویی بین او و پسرش محمدعلی ـ که بر بالین پدر احضار شده بود ـ رخ داد:

ـ آمدی علی‌؟

ـ بله‌.

ـ بنشین‌، دستم را بگیر... ]مدتی سکوت و دست فرزند در دست پدر[ فردا صبح گادی می‌گیری و مرا می‌بری به هرات و قبر پدرم را باز می‌کنی و مرا در قبر می‌گذاری‌. این کار را می‌کنی‌؟

ـ بله‌، می‌کنم‌.

ـ قول است‌؟

ـ قول است‌.

ـ علی جان‌، علی جان‌، علی جان‌... ]صدایی رو به خاموشی‌[

و اینک در زیارتگاه سلطان میر عبدالواحد شهید در هرات‌، بر سنگ مزاری در یک سردابة خانوادگی‌، چنین نگاشته شده است‌:

«هذا مرقد مغفور مبرور حاجی محمدکاظم ابن مرحوم حاجی محمدابراهیم که به تاریخ شب جمعه 24 جدی 1344 مطابق به شب 23 ماه مبارک رمضان 1385 قمری در سن 86 سالگی جانب سرای جاودانی شتافت‌. بنابر وصیت مرحومی که باید به سردابة پدر خویش در کنار پدر دفن می‌شد ـ چون از فوت پدرشان 34 سال گذشته بود ـ در قبر پدر و آغوش پدر قرارگرفت‌.» و بر همین سنگ‌، شعری نیز حک شده است از سروده‌های این شاعر; «ای جوانان‌! چو به این قبرستان / روی آرید به هر عصر و زمان‌...»

q

خانواده‌ای نسبتاً مرفّه و سرشناس‌، با روابط اجتماعی گسترده و جابه‌جایی‌های پیاپی در هرات‌، کابل‌، مشهد و دیگر شهرها، آن هم در سایة پدری فرهنگ‌دوست و اهل علم‌، عجیب نبود اگر اهل فضل و ادب باشد. جایی که کتاب و دفتر بسیار یافت شود و اهل ادب و دانش رفت و آمد داشته‌باشند و حتی تفریح دسته‌جمعی خانواده‌، در بسیار وقتها مشاعره باشد، انتظار می‌رود که نسلی ادب‌دوست پرورش یابد. فرزندان حاجی محمدکاظم چنین بودند. هرچند در آن روزگار، محیطی مساعد برای ادامة تحصیل فرزندان در سطوح عالی فراهم نبود و مداومت در شغل پدری نیز مجال این را نداد، آنان در پرورش فرزندان خود جدّ و جهدی درخور کردند و چنین شد که جمع کثیری از فرزندزادگان حاجی محمدکاظم‌، تحصیلات دانشگاهی دارند، و البته غالباً پراکنده در اطراف و اکناف گیتی‌اند و محروم از استفادة نیکو از این تحصیلات‌.

علاوه بر دانش‌دوستی‌، طبع شعر و ادب‌پروری نیز میراثی بود که از این پدر به فرزندان و فرزندزادگان رسید. محمد کاظمی‌، فرزند حاجی محمدکاظم‌، صاحب طبعی روان است و شعرهایی‌، که آنها را در دفتری با عنوان «راز دل‌» به چاپ سپرده است‌. خواهرش افتخار کاظمی (اطمینان‌) نیز شعرهایی نیکو و پرسوز می‌سراید و صاحب دفتر شعری است چاپ‌نشده‌. و محمدعلی کاظمی‌، هرچند همچون آن خواهر و برادر در شعرسرایی جدی و پیگیر نبوده است‌، در قالبهای مختلف طبع‌آزمایی کرده‌، و فرزند او محمدکاظم کاظمی همان‌گونه که نام پدربزرگ را با خود دارد، چراغ شعر را در میان نوادگان نیز روشن نگه داشته‌است‌.

و دیگر اعضای این خانوادة بزرگ نیز هرچند به طور حرفه‌ای کمتر به سرایش پرداخته‌اند، همواره شعر دوست و ادب‌پرور بوده‌اند و مشوّق همدیگر در این عوالم‌. و هم‌اینان بوده‌اند که در انتشار کتاب حاضر همّت کرده‌اند، تا خاطر پدری چنان فرهیخته را پاس نهاده‌باشند.

q

کتاب حاضر، مجموعة آثاری است که از مرحوم حاجی محمدکاظم برجای مانده‌است‌، به انضمام منظومة «جنگنامه‌» که خود کتابی مستقل بوده و در بخش آخر این کتاب جای گرفته است‌. خوشبختانه به واسطة علاقة فرزندان به این میراث ادبی پدرشان‌، مجموعه آثار شاعر از گزند تصرفات حوادث بدور مانده است‌. بعضی از آن شعرها به خط آن مرحوم باقی است و بعضی نیز ـ در یک مرحلة دیگر که قصد انتشار آنها در کار بوده است ـ تایپ شده است‌. فقط در این میان‌، ردیف حرف «الف‌» از غزلیات شاعر در دسترس نیست‌، چون باری در اختیار یکی از دوستان بوده و سپس به احتمال قوی از میان رفته است‌. چنین است که این غزلیات‌، از حرف «ب‌» شروع می‌شود. بر روی بعضی شعرها، اصلاحاتی از مرحوم عبدالحسین توفیق‌، شاعر بزرگ افغانستان دیده می‌شود. در متن حاضر نیز شکل اصلاح‌شدة این شعرها حفظ شده است‌.

در تدوین کتاب‌، از تصرّف در متن شعرها پرهیز شد، مگر به ندرت و به نیّت اصلاح‌، آن هم با یادکرد در پاورقی‌. در مواردی نیز دستنویس به شدت ناخوانا بود و کلماتی به قرینة لفظی و معنوی‌، آن هم میان قلاّب‌، نهاده شد تا ربط معنایی شعرها برقرار شود و البته این موارد، اندک بود و ناچیز. تنظیم و تدوین این کتاب‌، با محمدکاظم کاظمی بوده است و البته طاهره امیری و سیدحکیم بینش نیز در تایپ و مقابلة شعرها او را یاری رسانده‌اند. در انتشار کتاب نیز، اعضای خانوادة بزرگ حاجی محمدکاظم سهم گرفته‌اند.

q

و کلام آخر، غزلی است از افتخار کاظمی (اطمینان‌) دختر شاعرِ حاجی محمدکاظم‌، تا هم نمونة کلامی باشد از این بانوی سخنور و هم یادکردی نیکو، از آن زنده‌یاد:

ای مهربان پدر! سر و جانم نثار تو

جانم فدای شوکت و شأن و وقار تو

فرخنده آن زمان که در ایّام کودکی‌

بودم همیشه پیش تو و در کنار تو

اکنون که دور از تو و از تربت تو ام‌،

از دوردست‌، سجده نمایم مزار تو

دیدی به چشم‌، مرگ‌ِ جگرگوشگان خویش‌

ای من فدای آن جگر داغدار تو

امّا نبود شکوه‌ات از جور روزگار

شکر خدای بود همیشه شعار تو

ای شاعر شهیر که معراج ما تویی‌،

بالیده‌ایم ما همه از شاهکار تو;

یعنی که «جنگنامه‌» و اشعار دلکشت‌

وز هر ترانه و غزل آبدار تو

هستی تو افتخار من‌، ای نازنین پدر!

هر دم کند ثنای تو را، «افتخار» تو

 

 

 

چند غزل از مرحوم حاجی محمدکاظم

 

دیدی دلا که یار به حالم نظر نکرد؟

خون شد دلم ز درد، به جانش اثر نکرد

نخل امید کاشتم اندر ره وصال‌

آبش ز اشک دیده به دردم ثمر نکرد

دارم عجب ز سفرة عامش که من چرا

وا مانده‌ام ز جان و مرا کس خبر نکرد

بر حال خویش ناله کنم یا ز روزگار

کاندر حریم قرب مرا بابصر نکرد

دستم دراز نیست‌، که گیرم دو زلف او

او از طریق لطف به سویم گذر نکرد

سوزم ز آتش جگر اندر ره فراق‌

شمع وجود من ز شرارش حذر نکرد

بخت سیاه من بنگر رخت برگرفت‌

اما به کوی دوست شبی را سحر نکرد

 

 

دل دیوانة ما را چرا چشمت به کین باشد؟

مگر پابند زلفت را سزا از چشم این باشد

اگر از خرمن حسنت به مژگان خوشه برچینم‌

چو خورشید فلک ماند که پروین خوشه‌چین باشد

تو را حسن خداداد است‌، من مسکین دلریشم‌

به راه موکب سلطان گدای ره‌نشین باشد

مرا قسمت به دوران شد که اندر عشق تو سوزم‌

نگر بر قلب سوزانم که آهم آتشین باشد

چو دیدم عارض ماهت میان ابر گیسویت‌

شدم خرسند این معنا که با بختم قرین باشد

مرا سرگشتة دوران نموده خال مشکینت‌

مگر سودای مه‌رویان به عاشق این چنین باشد؟

چو از کویت جدا گشتم‌، نمانده طاقت و صبرم‌

سرشک از دیده می‌بارم‌، گواهم آستین باشد

اگر تیغم زنی جانا! معاذالله که سرپیچم‌

که از مهر تولاّیت به خاک من عجین باشد

حیات جان شود پیدا تو را کاظم ز لعل او

مراد و آرزوی من ز یاقوتش همین باشد

11 ثور 1320

 

 

 

دوش در وقت سحر، دل مایل دلدار شد

این دل پژمرده بین در آرزوی یار شد

در هوای روی جانان جان به سینه می‌تپد

در میان خواب و بیداری چه خوش‌کردار شد

جستم از باد صبا بوی خوش نیکوی او

نکهت جان‌بخش پیدا در در و دیوار شد

گفتم‌: ای باد صبا! بودی به کوی دلبرم‌

مشک تر آورده‌ای از این سفر اقرار شد

بر فروغ روی او چشم نظر انداختی‌

کاین چنین با بخت من هر دم تو را پیکار شد

دل بشد بیمار اندر آرزوی وصل او

لعل جان‌افزای او قوت دل بیمار شد

عاقبت دریافتم ماه رخش را من به خواب‌

لابه می‌کردم‌، به پیش چشم من بیدار شد

کس ندیدم پیش خود غیر از گلاب بوی گل‌

اشک‌ریزان دیده‌ام در حسرت دیدار شد

پادرازی می‌کنی اندر سر سودای عشق‌

کاظما! عمرت همیشه در سر این کار شد

4 ثور 1320

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ آبان ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شاعران فارسی

+ نگارش (چهارده)

«در»، «بر»، «به‌»، «تا» و امثال اینها را حروف اضافه می‌نامیم‌. هر یک از اینها، با فعل خاصی رابطه می‌یابد. مثلاً اگر سخن از «رسیدن‌» باشد، «به‌» لازم می‌شود، یعنی می‌گوییم‌: «پدرم امروز به کابل رسید» نه «پدرم امروز در کابل رسید». در گویش بعضی از مناطق افغانستان چنین رایج است که به جای این «به‌»، «در» به کار می‌برند و این‌، هرچند در فارسی کهن سابقه دارد، امروز درست نیست‌، به ویژه در نگارش که سخت‌گیری بیشتری از گفتار را می‌طلبد.

مثلاً یکی از دوستان ما در مطلبی چنین نوشته بود:

نویسنده‌، که خالق کالای هنری است‌، باید یک اثر مرغوب در این بازار عرضه و تقاضا ارائه کرده باشد.

و باید می‌گفت‌: «... به این بازار عرضه و تقاضا...» چون «ارائه‌کردن‌»، «به‌» جای خاصی می‌شود نه «در» جای خاصی‌.

 

یکی دیگر از دوستان در جایی نوشته بود:

از اوایل دهة هفتاد به بعد آثار نویسندگان مهاجر کم و بیش در جراید ایران راه یافت‌.

و باز می‌دانیم که معمولاً «به‌» جایی «راه می‌یابند»، نه «در» جایی‌.

 

در عبارت زیر، این «در» به جای «بر» آمده است‌:

مرغوبیت کالای داستانی رضایت و لذت و بقای خود را در ذهن و ضمیر انسان تحمیل می‌کند.

و نویسنده باید می‌نوشت‌: «... بر ذهن و ضمیر...»

 

تا جایی که من دریافتم‌، همین کاربرد «در» به جای «به‌» یا «بر» در میان نویسندگان ما بسیار رایج است و البته چنان که گفته شد، ریشه در گویش بعضی مناطق دارد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ آبان ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: نگارش