محمدکاظم کاظمی


+ امروز ب بیدل (شصت و هشت)

حسن بتان این‌قدر نیست فریب نظر

گر نه تویی جلوه‌گر، آینه حیران کیست‌؟ (ص 354)

می‌گوید حسن بتان آن‌قدرها هم فریبنده نیست که آینه را حیران کند. پس معلوم می‌شود این تو هستی که در آینه جلوه‌کرده‌ای نه آن بتان‌.

اگر نه رنگ از گُل تو دارد بهار موهوم هستی ما،

به پردة چاک این کتانها فروغ ماه که می‌خرامد؟

q

گر نه این بزم‌، تماشاکدة جلوة اوست‌،

این قدر دیده به دیدار که حیران شده‌است‌؟

اینجا یکی دو نکتة دستوری هم هست‌، یکی این که فریب‌، به معنی فریبنده به کار رفته است‌. دیگر ایجاد نوعی فعل نفی است با جداکردن «نه‌» از فعل‌; یعنی «نه تویی جلوه‌گر» به معنی «تو جلوه‌گر نیستی‌» و این در شعر بیدل سابقه دارد. هم در دوبیتی که شاهد آوردیم این کار دیده می‌شود و هم در این بیت‌:

روشناس هستی از آیینة اشکیم و بس‌

نیستی جوشد ز شبنم‌، گر، نه چشم تر بوَد

و این «گر نه چشم تر بود» یعنی «اگر چشم تر نبود». در غیر این صورت‌، و اگر بپنداریم که «گرنه‌» به معنای «وگرنه‌» است‌، معنی دچار اضطراب می‌شود. این هم مثالهایی دیگر برای این «نه‌» جدا از فعل‌:

پیدایی حق ننگ دلایل نپسندد

خورشید، نه‌جنسی است که جویی به چراغش (ص 740)

q

نارسایی چه کند گر نه به غفلت سازد؟

خواب پا داشتم‌، افسانه‌شنیدن رفتم (ص 970)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: بیدل
comment مهربانی‌ها () لینک

+ امروز با بیدل (شصت و هفت)

بیدل‌، به مزرعی که امل آبیار اوست‌

بی‌برگ‌تر ز آبلة پا دمیدن است (ص 353)

مصراع دوم‌، یک حذف دارد، آن هم نه به قرینة لفظی و نه به قرینة معنایی‌، بلکه به قرینة سبکی‌، یعنی بیدل گاه این گونه جملات اسنادی ظاهراً ناقص می‌آورد که باید مسند آن را با حدس و گمان فراهم ساخت‌. اینجا در واقع می‌گوید «بی‌برگ‌تر ز آبلة پا دمیدن چارة کار است‌» یا «بی‌برگ‌تر ز آبلة پا دمیدن شایسته است‌». این هم نمونه‌هایی دیگر از این کارکرد زبانی‌.

تا توانی گاه‌گاهی بی تکلّف زیستن‌

زین تعلّقها که داری‌، اندکی وارستن است (ص 265)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: بیدل

+ شطرنج

اين پياده مي‌شود، آن وزير مي‌شود

صفحه چيده مي‌شود، دار و گير مي‌شود

اين يكي فداي شاه‌، آن يكي فداي رُخ‌

در پيادگان چه زود مرگ و مير مي‌شود

فيل كج‌روي كند، اين سرشت فيلهاست‌

كج‌روي در اين مقام دلپذير مي‌شود

اسپ خيز مي‌زند، جست‌وخيز كار اوست‌

جست‌وخيز اگر نكرد، دستگير مي‌شود

آن پيادة ضعيف راست راست مي‌رود

كج اگر كه مي‌خورَد، ناگزير مي‌شود

هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال‌

اين پياده قانع است‌، زود سير مي‌شود

آن وزير مي‌كُشد، آن وزير مي‌خورد

خورد و برد او چه زود چشمگير مي‌شود

ناگهان كنار شاه خانه‌بند مي‌شود

زير پاي فيل‌، پهن‌، چون خمير مي‌شود

q

آن پيادة ضعيف عاقبت رسيده است‌

هرچه خواست مي‌شود، گرچه دير مي‌شود

اين پياده‌، آن وزير... انتهاي بازي است‌

اين وزير مي‌شود، آن به‌زير مي‌شود

ارديبهشت 1382

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:

+ امروز با بیدل (شصت و شش)

در آن حدیقه که حرف پیام من گویند

ثمر اگر همه قاصد شود، رسیدن نیست (ص 340)

نرسیدن پیامهای شاعر آن قدر عاصی‌اش کرده که می‌گوید در باغی که حرف پیام من باشد، ثمرها هم ـ اگر قاصد شوند ـ از رسیدن (پخته‌شدن‌) باز می‌مانند. از «رسیدن‌» دو معنی مراد شده است‌، «پخته‌شدن گیاه‌» و «رسیدن به مقصد».

در ضمن‌، این «همه‌» در شعر بیدل‌، مفهوم موجز و مخصوصی دارد. در یادداشتی دیگر مفصل‌تر به آن می‌پردازیم‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: بیدل

+ بر این رواق مقرنس (بخش ششم و پایانی)

پیشتر اشارتی کردیم به تناقضی که شعر معلّم گرفتار آن است‌، یعنی تقیّد شاعر به زبان اشارت و نیاز طبیعی شعرش به زبان عبارت‌. حال این اشارت را به عبارت می‌کشیم‌.

گفتیم که معلّم‌، شیفتة گام‌نهادن در فضاهای غریب و دور از دسترس است و فقط در این جاهاست که می‌تواند خواننده را مرعوب و مفتون شعر خویش سازد. اما فضای تازه‌، فضاسازی و توصیف عینی و تفصیلی می‌خواهد، و در زبان اجمالی و سرشار از تلمیح و اشارت معلّم نمی‌گنجد. شاعر از چیزهای ناشناخته می‌گوید، ولی به اشارت‌; و این تناقضی در کار می‌آورد. آن «شب‌پا»یی که نیمایوشیج در یک شعر چندصفحه‌ای توصیفش کرده‌بود، در شعر معلّم در یکی دو بیت ظاهر می‌شود و می‌رود:

شرحه شرحه است صدا در باد، شب‌پا رفته است‌

نقل امشب نیست‌، از بَرساد، شب‌پا رفته است‌

بر دهل‌، بی‌هنگ‌، بی‌هنجار، می‌کوفد باد

ضرب شب‌پا نیست‌، ناهموار می‌کوفد باد (امت واحده‌...)

در واقع‌، شاعر ما در کنار این شوق نیماگونه به غرابت‌، یک شیفتگی خاقانی‌وار به تلمیح دارد و این شیفتگی گاه افراطآمیز به نظر می‌آید. فرهنگ و معارف دینی‌، اسطوره‌ها و داستانهای ملل‌، متون ادب کهن و دانشهای قدیم‌، منابع تلمیح در شعر او هستند و تسلّط شگفت‌انگیز معلّم بر این معارف‌، او را برای این تلمیح‌ها بسیار مستعد ساخته است‌.

اما تلمیح‌، یک ایجاد رابطة دوجانبه میان شاعر و مخاطب است و نیاز به یک سلسله مفاهیم مشترک دارد که هر دو طرف‌، بر آنها وقوف داشته‌باشند. اینجاست که دست شاعر برای فضاسازیهای خاص و غریب‌، بسته می‌شود، چون اینجا سخن از چیزهایی تازه است که باید به درستی توصیف شوند. شاعری که به داستان خسرو و شیرین اشاره می‌کند، البته تلمیحی آشنا و رسا به کار برده است‌، ولی به همین مقدار، از گام‌نهادن در فضاهای دیگر محروم شده است و شاعری که در پی تازگی تلمیح‌، به «هفت موش گزیدة» داستان «موش و گربه‌» عبید زاکانی اشارت می‌کند، لاجرم محتاج پاورقی‌زدن بر شعرش می‌شود، چنان که شاعر ما شده است‌.

چلچله‌ی گربه‌دیده را کشتیم‌

هفت موش گزیده را کشتیم (از کجا آمدی‌...)

اینجا شاعر محدود به چیزهایی می‌شود که هم خود بر آنها وقوف دارد و هم مخاطبان او. این دایره‌، بسیار بزرگ نیست و به ویژه وقتی پای مخاطبان عام به میان می‌آید، کوچک‌تر می‌شود. بی‌سبب نیست که در شعر مکتب هندی‌، تملیح‌های تاریخی و علمی بسیار اندک است‌.

با این همه‌، می‌توان راههای بینابین را نیز جست‌وجو کرد. ما یک دسته مفاهیم مشترک داریم که از دسترس شاعران مقلّد و پخته‌خوار به دور مانده‌اند. در عین حال‌، اینها برای مخاطبان شعر که گروهی خاص در جامعه‌اند، بیگانه نیستند و می‌توان با اشارت به آنها، در مسیری میانه راه پیمود، چنان که معلّم گاه‌به‌گاه پیموده است‌.

قسم به صبر و صفاشان‌، به رایشان سوگند

به هیمنه‌ی نفس اسبهایشان سوگند

شبی نشسته سپید و شبی ستاده سیاه‌

شبی به حادثه افزون‌تر از هزاران ماه (قسم به فجر...)

 

می‌روم با جهانی حکایت‌

همچو نی بندبندم شکایت (می‌روم تا کبود...)

گفتیم گاه‌به‌گاه و نه همیشه‌. بله‌، در بسیار جاهای دیگر، شاعر ما، نه به الزامات تلمیح گردن می‌نهد و نه به مقتضیات فضاسازی اهمیت می‌دهد. نه پروای مخاطب را دارد و نه باکی از پیچیدگی و ابهام بیجا در او می‌توان یافت‌; او فقط پروای «حبر مقدونیه‌» را دارد و بس‌:

حِبْر مقدونیه می‌گفت سقر سقراط است‌

نه که بقراط بقر نیست‌، بقر بقراط است‌

جنس سقراط سقر بود، سمندر را ساخت‌

مُثُل حِبر بقر بود، سکندر را ساخت‌

دیک در منظر بدخواه غراب‌البین است‌

گاو مقدونیه در عکا، ذوالقرنین است‌

بتگران در همه ادوار دروگر بودند

«سدنة فلسفه اوبار» سروگر بودند

بارها جهد شبانان رمه را ایمن کرد

شرة شاخ‌تراشان همه را ریمن کرد

میخ خرگاه فلاطون خر عیسی را کشت‌

پسر سایة سقراط کلیسا را کشت (امت واحده‌...)

این سلوک مختار معلّم‌، از مثنوی «غیبتی عصر آشکار» به بعد، دیگر کاملاً به چشم می‌زند و کم‌کم شعرش را به یک خط مقرمط بدل می‌کند.

q

ما تا کنون همواره گفته‌ایم «شعر معلّم چنین ساخت و صورتی دارد» و از کنار این پرسش محتوم‌، به ظرافت گذشته‌ایم که این یک ساخت و صورت واحد و ثابت است‌، یا در گذر زمان‌، تکامل و یا انحطاطی در خود پذیرفته است‌؟

واقعیت این است که این نظام نیز همانند هر نظام دیگر، پویا و متغیر بوده است و به تبع این پویایی‌، روابط میان ارکان آن نیز دگرگون شده است‌. در شعرهای اول‌، به طور آشکار، تصویرگری جناح اکثریت است و زبان‌آوری‌، جناح اقلیت‌.

ولی شاعر کم‌کم هم به سوی باستانگرایی گام بر می‌دارد و هم به سوی تلمیح‌های فشرده‌تر و غریب‌تر، که در مثنوی «غیبتی عصر آشکار» دیگر به چشم می‌زنند:

ربع طلالی به هفت مرتع خضرا

هرزه گیاهی به هفت شاخة طوبا

کتم کریچی به چار کشف مؤسّس‌

کهنه رباطی به هشت طاق مقرنس‌

جذبة انسی به هرچه جاذب و فاصل‌

عطف بیانی به چاربند مفاصل‌

روزنه‌ای تا نهان به چار دریچه‌

مرجی از این روستا به چار کریچه (غیبتی عصر آشکار)

و این سیر، بعدها جدی‌تر می‌شود. با این هم‌، تا مثنوی هجرت‌، حال و هوای شعر معلّم ثابت است و گویا به نظر می‌رسد که شاعر، در این نظام ثابت‌، کم‌کم به تکرار می‌رسد، چنان که مثلاً برای مثنوی «ما وارثیم‌، وارث زنجیر یکدگر» طرحی می‌آزماید که پیش از آن‌، حداقل در سه مثنوی دیگر آزموده شده است‌; یعنی تصویرگری تدوام تاریخی رویارویی حق و باطل‌.

مثنوی هجرت‌، پایان‌بخش این دوره است و در آن نیز، همین سیر تاریخی البته با تفصیلی خسته‌کن شرح داده شده است‌. «هجرت‌» را می‌توان واپسین سلطان این سلسلة حکومتی دانست که غالباً غرق در تجمّل و خدم و حشم و بدور از ابتکار و اراده است‌. البته این مثنوی‌، از فرازهای زیبا خالی نیست‌، ولی این فرازها، آن گونه در میان بیتهای ملال‌آور مثنوی گم شده‌اند که امیرکبیر در خیل درباریان ناصرالدین‌شاه قاجار. آنچه این مثنوی را تا حدّی قابل تحمّل کرده است‌، همان ترجیع درخشان آن است و چند پارة زیبا نظیر این‌:

خود ماه را پیوسته جا بر آسمان است‌

این فتنه‌، ماه آسمان در ریسمان است‌

با رشته ماه آسمان را نسبتی نیست‌

خود آسمان و ریسمان را نسبتی نیست (هجرت‌)

با مثنوی «چنین به زاویه در، چند پافشردستید» گشایشی در شعر معلّم پدید می‌آید که این‌بار از ناحیة زبان است‌. بدین ترتیب‌، یک سلسلة طلایی دیگر شروع می‌شود که نخستین حلقة درخشانش‌، مثنوی «کلیله‌» است‌. از اینجا دیگر زبان و مهارتهای لفظی و موسیقیایی‌، سلطان بلامنازع شعر معلّم هستند. به تبع این تغییرات‌، وزن غالب مثنویها نیز عوض می‌شود و شاعر وزنی را می‌آزماید که پیش از این‌، به کار نبرده است‌، «فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن‌». من به پندار خود، دو مثنوی «ماند زین غربت‌...» و «کوچ‌» را اوج این مرحله از کار معلّم می‌دانم‌.

بعدها ساخت و صورت دیگری امتحان می‌شود; یک فضاسازی خانقاهی و میخانه‌ای به گمان من‌، اصلاً با توفیق همراه نیست‌. نخستین نشانه‌های این ساختار را پیشتر در مثنوی «مردم از رونق بازار کسادی که تو داری‌» از شعرهای قدیم او دیده‌ایم‌:

خیز و آن باده در این بادیه انداز و مرا ده‌

که بدین روز در این بادیه آن باده مرا به‌

یله کن آن پسر حور و قمر را به من امشب‌

خرقه برگیر و بنه سیر و سفر را به من امشب‌

در فرو بند که کس سرزده در خانه نیاید

آشنا آمده‌، هشدار که بیگانه نیاید

تو خود از خانه بر آن بام برآ، سیر جهان کن‌

چو بپرسند مرا خیره برآشوب و نهان کن‌

گر که خورشید نگنجد بت من با قمر اینجا

با من امشب بنگنجد به جز این سیمبر اینجا

این گرایش‌، در مقدمة مثنوی کوچ حضور دارد  و در «خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است‌» به اوج می‌رسد که البته به گمان من این اوج یک روش نامطلوب است‌:

خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است‌

بعد از این زخم و عطش رهزن مرگ‌آگاهی است‌

در نماز همه حتی من‌ِ من بی او نیست‌

بی صنم صورت و بی قبله ثمن نیکو نیست‌

بعد از این نکتة زاهد به قلندر گیرند

زمرة مدرسه در میکده لنگر گیرند

«بعد از این خرقة صوفی به خرابات آرند»

«شطح و طامات به بازار خرافات آرند»

به موازات اینها، چیزهای دیگری هم از شعر قدیم وارد شعر معلم می‌شود که نه باستانگرایی است و نه تلمیح‌های سازنده‌، بلکه یک عقبگرد مضمونی است‌، مثل اصطلاحات هیئت بطلمیوسی و یا ایهام‌های بسیار فرسوده و کهن‌، مثل ایهام در کلمة «آهو» در این بیت‌:

گفتم آفت‌، پدرم گفت دلیری با دوست‌

گفتم آهو، پدرم گفت که شیری آهوست‌

و این‌، یادآور مصراع «آهوکُشی آهویی بزرگ است‌» از لیلی و مجنون نظامی است‌. به راستی این آهوی معلّم‌، آهویی بزرگ است‌.

با این همه‌، سیر تحولات شعر معلّم نشان می‌دهد که شاعر هرگاه در یک ساخت و صورت بیانی احساس بن‌بست و تکرار کرده است‌، به زودی مسیر را عوض کرده و روشی دیگر برگزیده است‌. در مثنویهای اخیر او نیز دو مثنوی بسیار زیبا نشانگر این تحوّل هستند، یکی مثنوی کوتاه و منسجم «تبارنامة انسان‌» است و دیگر مثنوی «زمان‌، آبستن روزی است‌، روزی مثل عاشورا» که این دومی بسیار باطراوت‌، ملموس و عینی است‌. گویا شاعر ما از سرزمین عجایب‌، به دنیای ما آدمیان پای نهاده است‌:

که می‌داند که حتّی در غرور آب‌سالی‌ها

کنار چشمه خشکیدند تنگس‌ها و شالی‌ها...

زنی در منظر مهتاب‌، سنجاقی به گیسو زد

چراغ چشم شبگردی به قعر باغ سوسو زد

تفنگی عطسه کرد از بام‌، رشکی توخت بر خشمی‌

دوتاری ضجه کرد از کوه‌، اشکی سوخت در چشمی (زمان آبستن روزی است‌...)

 

 

پایانه‌

آنچه تا کنون گفتیم‌، یک بحث درون‌ساختاری بود و ما کوشیدیم در این نظام خاص‌، یعنی مثنوی بلند با لحن حماسی و غلبة زبان بر موسیقی‌، روابط عناصر و اجزای شعر را بازنماییم و ببینیم که شاعر در رعایت مقتضیات و لوازم این نظام‌، تا چه حد موفق بوده و شعرش چه آموزه‌هایی برای ما دارد. حالا این که مثنوی بلند با این خصوصیات‌، به راستی یک ساختار کارآمد و فراگیر برای شعر امروز می‌تواند بود یا نه‌، و تا چه مایه می‌تواند با ساختارهای آزموده و موفقی چون شعر نیمایی یا شعر سپید یا غزل نو رقابت کند، سخنی دیگر است‌.

باری‌، تجربه نشان داده‌است که امروزیان‌، و به‌ویژه آنان که با شعر کهن انس و الفت چندانی ندارند، این متاع را چندان نمی‌پسندند، که امروز دورِ تخیّل است و در این بازار، کسی مهارتهای زبانی را به چشم خریداری نمی‌نگرد. به راستی این که شاعر ما، خود در شعرهای تازه‌اش روشی دیگر پیش گرفته و همچون منوچهر آتشی آن اسب سفید وحشی قدیم را به آخور فرستاده‌است‌، نشانی از گردن نهادن او به مقتضیات زمانه نیست‌؟

 

فهرست مثنویهایی که در متن به آنها ارجاع داده شده است‌:

از مثنویهای «رجعت سرخ ستاره‌»

1. قسم‌، قسم به فجر قسم‌، صبح پشت دروازه است‌

2. می‌روم تا کبود حقارت ـ بقعة بی‌کسی را زیارت‌»

3. «شب همخوابی مریم با...!!؟»

4. «کویر از همه جز عاشقی فراموشی است‌»

5. «به دستگیری روح خدا سفر بهتر»

6. «باور کنیم سکّه به نام محمّد است‌»

7. «از کجا آمدی که برگردی‌»

8. «هلا ستارة احمد هلا ستاره صبح‌»

9. «غیبتی عصر آشکار»

10. «کدام جرأت یاغی پیام خواهد برد؟»

11. «مُردَم از رونق بازار کسادی که تو داری‌»

12. «ما وارثیم‌، وارث زنجیر یکدگر»

13. «آیا کسی دوباره بر این باره رانده است‌؟»

14. «هجرت‌»

15. «چنین به زاویه‌در چند پا فشردستید؟»

 

از مثنویهای تازه‌

16. «به حق‌ّ حق که خداوندی زمین با ماست‌»، یادنامة سومین کنگرة شعر و ادب و هنر، اشعار و مقالات‌، چاپ اول‌، اداره‌کل‌ّ ارشاد اسلامی خراسان‌، مشهد 1363 (این مثنوی‌، به «کلیله‌» نیز معروف است‌.)

17. «ماند زین غربت‌...»، با بلبلان سرمست عشق (حاصل شب شعر اسفندماه 1363 در دانشگاه صنعتی اصفهان‌)، چاپ اول‌، جهاد دانشگاهی دانشگاه صنعتی اصفهان‌

18. «قیامت‌»، سوره‌، جُنگ دهم‌، چاپ اول‌، انتشارات حوزة هنری سازمان تبلیغات اسلامی‌، تهران 1365، صفحة 116

19. «کوچ‌»، روزنامة اطلاعات‌، سه‌شنبه 31 / 2 / 1370 ، صفحة «بشنو از نی‌»

20. «ای شرار دل افروخته‌»، سوگنامة امام‌، گردآوردة محمود شاهرخی و عباس مشفق کاشانی‌، چاپ اول‌، انتشارات سروش‌، تهران 1368، صفحة 392

21. «خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است‌»، روزنامة اطلاعات‌، دوشنبه 13 / 3 / 1370

22. «تبارنامة انسان‌»، مجلة شعر، شمارة اول‌، فروردین 1372

23. «نی‌انبان مشرک‌»، روزنامة اطلاعات‌، سه شنبه 27 / 5 / 1371 ، صفحة «بشنو از نی‌»

24. «امت واحده از شرق به پا خواهد خاست‌»، مجلة سوره‌، دورة چهارم‌، شمارة ششم‌

25. «مگر به عید خون کشد عزای مرتضی تو را»، مجلة سوره‌، دورة پنجم‌، شمارة دوم و سوم‌

26. «زمان‌، آبستن روزی است‌، روزی مثل عاشورا»، روزنامة همشهری‌

 

پی‌نوشت‌ها:

1. رجعت سرخ ستاره‌; علی معلم‌; چاپ اول‌، تهران‌: حوزة اندیشه و هنر اسلامی‌، تهران 1360

2. برای تفصیل بیشتر در این معنی‌، به «تازیانه‌های سلوک‌» دکتر شفیعی کدکنی مراجعه کنید که هادی من در این سخن نیز، همین کتاب بوده است‌. تازیانه‌های سلوک‌، نقد و تحلیل چند قصیده از حکیم سنائی‌، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی‌; چاپ دوم‌، تهران‌: انتشارات آگاه‌، 1376

 

 

 

3. چهار مقاله‌، نظامی عروضی سمرقندی‌، به اهتمام دکتر محمد معین‌، چاپ یازدهم‌، صدای معاصر، تهران 1379

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: نقد شعر و شاعران فارسی

+ امروز با بیدل (شصت و پنج)

ای بی‌خبر! ز صاف‌دلان احتراز چیست‌؟

زنگی است آن که آینه روز سیاه اوست

این زنگی سیاه‌پوست است که در آینه‌دیدن برایش ناگوار است ـ چون به زشتی خویش واقف می‌شود ـ وگرنه کسی که از جمالی بهره دارد، چه باکی از آینه دارد؟ صاف‌دلان نیز نوعی آینة معنوی اند و فقط کسی از آنها احتراز می‌کند که ترس از آشکارشدن جمال خویش داشته‌باشد.

در ضمن‌، «روز سیاه‌» ایهام دارد; هم به معنی نگون‌بختی است و هم سیاهی‌اش با زنگی رابطه می‌یابد.

بیدل در یکی دو جای دیگر هم از تصویر زنگی و آینه با مضمونی قریب به این‌، بهره جسته است‌:

می‌بایدم ز خجلت اعمال زیستن‌

نومیدتر ز زنگی آیینه‌دیده‌ای‌

q

با خوی زشت‌، صحبت روشندلان مخواه‌

زنگی خجل شود به تماشای آینه

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: بیدل

+ بیصدایی صدای دریاهاست

q بیصدایی‌، صدای دریاهاست‌

m گزینة شعر

m سیدضیأالحق سخا

m با مقدمة محمدناصر رهیاب‌

m ناشر: انجمن ادبی هرات‌

m چاپ اول‌، هرات‌، تابستان 1382

m 500 نسخه‌، 176 صفحه‌، رقعی‌

 

این کتاب‌، گزیده‌ای از کارنامة سی‌سالة سید ضیأالحق سخا است‌، شاعری فروتن و بی‌ادعا و البته همواره پویا و پرتلاش‌.

آنچه به این شاعر و کتابش امتیازی خاص می‌دهد، زیستن همواره در کنار مردم است‌، چون سخا از معدود شاعران نسل خویش است که همة این سالهای خوف و خطر را در داخل کشور گذرانده و البته چشمدیدهایش از این سالها را در شعرش منعکس کرده است‌.

با مروری بر کتاب «بیصدایی‌، صدای دریاهاست‌» شاعر آن را از لحاظ سبک و سیاق‌، فردی معتدل و میانه‌رو می‌یابیم و این‌چنین شاعران‌، به خوبی می‌توانند حلقة وصلی باشند میان ذوق و پسند سنتی نسل قبل و نوجویی و نوگرایی نسل بعد. گویی شاعر می‌خواهد این دورة گذار و تحول در شعر فارسی را با ملایمت و احتیاط تمام بگذراند. شعر این نوع شاعران‌، می‌تواند برای جوان‌ترها نیز سرمشقی باشد از نوآوری با اتکا بر سنت و این‌، به ویژه در محیط ادبی امروز هرات‌، سخت ضروری می‌نماید.

باری‌، بیصدایی‌، صدای دریاهاست‌، گزینه‌ای است از هفت دفتر شعر چاپ‌نشده از این شاعر. چاپ این گزینه در حال حاضر، می‌تواند نشانه‌ای از یک گشایش بعد از فروبستگی در فضای ادبی داخل کشور، به ویژه هرات باشد و البته این تأثر را نیز بیافریند که نخستین کتاب شعر شاعری چنین خوش‌قریحه و توانمند، پس از قریب به سه دهه شاعری او منتشر می‌شود و این‌، چیزی است که ادیب گرانقدر، جناب ناصر رهیاب در مقدمه‌ای عالمانه که بر کتاب نگاشته است نیز یادآوری کرده است‌.

دیگر شاخصة مهم شعرهای این کتاب‌، سادگی و بی‌تکلفی آنهاست‌. شاعر خیال و آرایه‌های زبانی را تا بدان مایه به کار می‌بندد که برای انتقال مفاهیم ذهنی‌اش ضرور می‌نماید و از آن بیش‌، خود را در دام هنرنمایی نمی‌افکند. این خاصیت‌، به‌ویژه در شعرهای نو او چشمگیرتر است‌. تشبیه‌های فشرده و دورازذهن‌، ترکیبهای وصفی بیش از حد، ابهامهای بیجا و نیز گره‌های زبانی بی‌مورد در شعر سخا دیده نمی‌شود و همین‌، شعر را در همان نگاه اول برای خواننده دلپذیر می‌کند.

شاعر در این مجموعه‌، قالبهای مختلفی را آزموده‌است‌، همچون غزل‌، مثنوی و قالبهای نوین نیمایی و سپید. اگر با معیار عینی‌بودن‌، حسی بودن و برخورداری شعر از تجربه‌های واقعی شاعر، به سراغ سروده‌های این کتاب برویم‌، شعرهای نو را موفق‌تر خواهیم یافت‌. در اینجا شاعر بهتر توانسته‌است بیانگر فضاهای خاص‌، حسی و تجربی باشد و از تصویرگری با یک سلسله نمادها و عناصر همگانی فاصله بگیرد. البته اگر انسجام زبان و روانی بیان را در نظر داشته‌باشیم‌، غزلها و مثنویها را ترجیح می‌دهیم و در هر حال‌، در این کتاب‌، رعایت حال همه مخاطبان شده است‌.

با این همه‌، نمی‌توان در پایان این یادداشت کوتاه‌، بعضی سهل‌انگاریهای شاعر در حفظ قواعد و قوانین صوری شعر را نیز نادیده گرفت‌. شاعر هم در قالبهای نوین و هم در قالبهای کهن‌، نوعی لاقیدی نسبت به وزن شعر نشان می‌دهد و سکته‌های در کار می‌آورد که ممکن است برای شاعران متوسط قابل اغماض باشد، ولی برای شاعری در حد و مرتبة سخا، البته چندان پذیرفتنی نیست‌.

کتاب در هرات چاپ شده است و این‌، می‌تواند نویدبخش فردایی روشن در صنعت چاپ و نشر در داخل کشور، به‌ویژه هرات باشد، ولی اگر جدا از چاپ‌، فنون کتاب‌آرایی (حروفچینی‌، صفحه‌آرایی‌، طراحی جلد و...) را هم در نظر بگیریم‌، باید بگوییم که با وضعیت مطلوب بسیار فاصله داریم‌. این از مشکلات صنعت چاپ و نشر در کشور ماست که فاصله‌ای را که کتاب باید از نگارش تا رفتن زیر دستگاه چاپ را بپیماید، چندان جدی نمی‌گیریم و چنین است که کتابهای چاپ‌شده در کشور ما، از لحاظ صورت‌، هیچ‌گاه آن آراستگی را ندارند که از لحاظ سیرت (احتمالاً) دارند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: نقد کتاب و شاعران فارسی

+ بر این رواق مقرنس (بخش پنجم)

در دارالحکومة شعر معلّم‌، تخیّل فروترین مقام و موقعیت را دارد و این‌، هرچند شاید برای حفظ این نظام به مصلحت باشد، به کارآیی آن لطمه زده است‌، چون بدین ترتیب‌، این شعر در برابر ذوق و پسند جمعی قرار می‌گیرد که روابطی دیگرگونه میان ارکان قدرت را انتظار می‌برند.

با این همه‌، به گمان من نمی‌توان با حکمی چنین کوتاه و صریح‌، سرنوشت خیال در شعر او را روشن کرد. باید پیش از داوری نهایی‌، دید که تصویرسازی معلّم از چه نوعی است‌. با یک تقسیم‌بندی اجمالی و کلی‌، شاعران را از لحاظ شیوة تصویرسازی می‌توان به سه دسته تقسیم کرد.

گروهی که غالباً تخیّلی نیرومند دارند، در پدیده‌های اطراف‌، تعمقی بیش از دیگران می‌کنند و روابطی تازه می‌یابند که دیگر کسان درنیافته‌اند.

گروهی نیز تازگی خیال را با گام‌نهادن در یک فضای تازه تأمین می‌کنند; سخن از چیزهایی می‌گویند که کمتر در شعر دیگران دیده شده است و در این حالت‌، آن مایه از تعمق و نازک‌خیالی ضرور نمی‌افتد چون این تازگی مطلوب‌، با تازگی عناصر و اشیأ فراهم شده است‌.

گروهی دیگر نیز که محافظه‌کاران و صنعتگران هستند، فقط خیالهای دیگران را با آرایش و صنعتگری تازه‌ای به نظم می‌کشند و در واقع اینجا نه خود تصویر یا فضا، بلکه شیوة بیان تصویر است که تازگی دارد.

علی معلم‌، بیشتر رویکرد دوم را دارد و گاه نیز البته اول و سوم‌. گاه جهش‌هایی بسیار نوین و امروزی دارد که حاصل آنها، تصویرهایی است مدرن‌، با یک فضاسازی بسیار شاعرانه‌:

همسرا، آی سحوری‌زن خنیایی‌!

مرغ طوفان‌زدة این شب دریایی‌!...

یکة عرصه‌، عیار همه عیّاران‌

قمه‌بند گذر حادثه در باران‌...

آی در صبح مه‌آلود کمین‌کرده‌

ابری رعدصدا صاعقه زین‌کرده‌...

بوی خون شو که جهان پنجره خواهد شد

به صدای تو زمان حنجره خواهد شد (شب همخوابی مریم‌...)

 

من از نهایت ابهام جاده می‌آیم‌

هزار فرسخ سنگین پیاده می‌آیم (کویر از همه‌...)

 

بارو کنیم رویش سبز جوانه را

ابهام مردخیز غبار کرانه را (باور کنیم سکه‌...)

 

شبها شبند و قدر، شب عاشقانه‌هاست‌

عالم فسانه‌، عشق فسانه‌ی فسانه‌هاست (باور کنیم سکّه‌...)

ولی تعداد این تصویرها بسیار نیست‌. در میان حدود دو هزار بیت شعر که من از معلّم در دست دارم‌، شاید به زحمت بتوان صد بیت از این گونه یافت و این عددی نیست که به مددش بتوان معلم را تصویرسازی خلاّ ق دانست‌. بیشتر اینها نیز در مثنویهای اول است‌، نه در شیوة مختار او در شعرهای دورة پختگی و کمال‌.

ولی معلّم در آن گرایش دوم که من دوست دارم فضاسازی بنامم نه تصویرسازی‌، بسیار نیرومندتر به چشم می‌آید. او به جای درنگ و تعمق در یک چشم‌انداز واحد و عام‌، در هر شعر، پنجره‌ای تازه به چشم‌اندازی دیگر می‌گشاید و این چشم‌اندازها، گاه هرچند زیبایی یک باغ یا ساحل رؤیایی را ندارند، غرابتی دارند که خوانندة شعر را مجذوب می‌کند.

کلیله گفت که شب با کران نخواهد شد

عروس خطّة خاور عیان نخواهد شد

ستاره گیر به بوک و مگر فرومانده است‌

ستاره سرزده‌، لیکن سحر فرومانده است‌

سحوریان هله و چون‌وچند بس کردند

دُهل‌زنان‌ِ حصار بلند بس کردند

ز نفخه قُمریکان در قفس فروماندند

به بام‌، نوبتیان از نفس فروماندند

نواگران‌ِ کش‌آواز از سخن خفتند

ز نوحه زنجره‌ها بر چناربن خفتند

ز بانگ صبح‌، خروسان‌ِ ده خَمُش ماندند

مسافران سحرگه به خواب خوش ماندند

ز جان پاک سحر گرچه رنج شب دور است‌،

سپیده دیر کشید، آفتاب رنجور است (کلیله‌)

q

حال باید دید که این چشم‌اندازهای گوناگون برای مجذوب‌کردن خواننده باید چه‌ها داشته‌باشند. به نظر من می‌آید که این چشم‌اندازها، حداقل باید احساس غرابت و سرزندگی توأم را در مخاطب پدید آورند، یعنی از سویی تکراری و کلیشه‌ای نباشند و از سویی‌، تماسی با انسان‌، زندگی و تجربیات عینی او داشته‌باشند. معلّم در ایجاد فضاهای غریب‌، رمزآلود و اسطوره‌گون بسیار تواناست‌، ولی گاه در ایجاد احساس زندگی در اینجا، ناموفق‌.

در فضای تصویری علی معلّم‌، نشانه‌هایی از زندگی امروز بسیار نمی‌توان یافت‌. گویا در اقلیم افسانه‌ها و اسطوره‌ها سیر می‌کنیم‌. او حتی برای مضامین امروزی مثل شهادت دکتر شریعتی هم به اسطوره‌ها پناه می‌برد. به همین دلیل‌، در موارد اندکی که از همین زندگی ملموس و عینی می‌گوید بسیار از شعرش لذّت می‌بریم‌، چون انتظارش را نداریم‌. مثلاً آنجا که می‌گوید «باز بی‌نفت است فانوسم‌، اسبم تشنه است‌.» واقعاً یک فانوس بی‌نفت و اسب تشنه در ذهن ما مجسّم می‌شود و البته از این موارد اندک است‌. بسیار اندک است فرازهایی از قبیل «ماند زین غربت چندی به دغا یاوه ز من‌...» که پیشتر به مناسبتی دیگر نقل کردیم و یا این پارة بسیار زنده و زیبا از مثنوی کلیله‌:

منم که مژدة باران ز مور می‌شنوم‌

هجوم‌ِ بیگَه‌ِ سیل از ستور می‌شنوم‌

منم که سال چو زد غلّه را بشورانم‌

چو عطسه کرد زمین‌، گلّه را بشورانم‌

منم که ماه چو برزد، کتان نپوشم هیچ‌

قمر چو راند به عقرب‌، به جان نکوشم هیچ‌

چو زاغ نعره زند، جای ماکیان بندم‌

چو جغد نوحه کند، پای مادیان بندم‌

به دِه چو گاو زهد از گروه برخیزم‌

چو استخوان خورد اشتر ز کوه برخیزم‌

منم که از رمه خوانم بهار پرخنده است‌

منم که زین همه دانم حیات پاینده است‌

به طور کلّی‌، معلّم در فضای بومی و زندگی دهقانی خوب جولان می‌دهد، ولی در تصویرکردن زندگی انسان شهری معاصر، کمابیش قصور می‌ورزد. اگر هم شهر در کار باشد، شهری است قدیمی با اجناسی که اکنون دیگر نمی‌توان یافت‌.

بویناک است فضا، شادی کنّاسان بین‌

شو در این وسوسه بازار به خناسان بین‌

هرچه بدریده سقا آب خنک دارانند

شوره‌پشتان کفن دزد، بنکدارانند...

عَفن انباشته دارند به انبان‌هاشان‌

نیست‌، جز سیم سیا نیست به همیانهاشان‌

جوش کنّاس کنیسه است در این سوق‌الکلب‌

سود سودای دسیسه است در این سوق‌الکلب (امت واحده‌...)

چنین است که انسان امروز، خود را در دنیای شعر معلّم‌، کمابیش تنها و غریب حس می‌کند و این غربت‌، گاه به هراسی وهم‌آلود بدل می‌شود که هرچند زیبا و پرکشش است‌، چندان سرزندگی ندارد.

q

در این فضاسازی تصویری و گشودن پنجره‌های تازه فراروی بیننده‌، البته این احتمال را باید داد که چشم‌انداز ما برای مخاطب چندان هم فرح‌بخش نباشد. این چشم‌اندازهای گوناگون‌، وقتی دلفریب و چشم‌نواز هستند که به راستی تازه و غریب باشند چون این غرابت تنها سرمایه‌شان است‌. معلّم گاه ما را در برابر چشم‌اندازهایی بسیار ناب می‌نشاند و گاه نیز به جایی می‌کشاند که بارها دیده‌ایم و در آن‌، فقط کشفهای تازه می‌تواند ما را خشنود کند که از اینها هم خبری نیست‌. فضای میکده و خرابات‌، دیگر آن کشش را ندارد که بتواند همانند آن فضای دهقانی یا اساطیری‌، خواننده را مجذوب کند و اینجاست که شعر، به راستی بوی کهنگی می‌گیرد و کمابیش غیرقابل تحمل می‌شود:

بعد از این از من و دل رنگ ملامت برخاست‌

تقیه از تیغ تو تا صبح قیامت برخاست‌

بعد از این سجده به گل‌، غسل به مَی خواهم کرد

ذکر تسبیح و دعا با دف و نی خواهم کرد

پای‌کوبان سرِ بی‌تن به حرم خواهم برد

رکعتی سجدة بی‌من به صنم خواهم برد

دست‌افشان دل مسکین به دعا خواهم‌سوخت‌

تا سپندی به سرِ کوی شما خواهم‌سوخت‌

هله خیزید که ما بر سر بازار شویم‌

دگر از مسجد و از مدرسه بیزار شویم‌

نه کلیساست‌، نه کعبه‌، نه کنشت است اینجا

فهم پیمانه حدیث سر و خشت است اینجا

قبلة اهل سعادت درِ عیاران است‌

ور نه در صومعه سودای سیهکاران است (خضر هم از شکن‌...)

امّا نادلپذیری و ملالت‌باری فضا، فقط در همین میکده و میخانه نیست‌. معلّم در شعرهای بسیاری‌، مضمون قدیمی سفر را به کار می‌کشد، آن هم با لوازم قدیمی آن مثل قافله و شتر و امثال اینها و گاه نیز به افلاک روی می‌آورد، البته با همان نظام بطلمیوسی و با اصطلاحات خاص این هیئت‌.

شش جهت این چمن آواز فنا می‌خواند

نُه فلک بی‌دهن آواز فنا می‌خواند

چرخ صفر است اگر گوی زمین می‌گردد

رقص مرگ است اگر چرخ برین می‌گردد (خضر هم از شکن‌...)

q

از سویی دیگر، فراموش نکنیم که این منظره‌، دیده نمی‌شود مگر به مدد زبان که یگانه پل ارتباط شاعر و مخاطب است‌. پس شاعر ناچار است از افق اجمال فرود آید و به تفصیل بگراید. اجمال خاص جایی است که از مضامینی مشترک سخن می‌گوییم و با یک اشارت‌، خواننده را به نشانی خاصی در محفوظات خود او ارجاع می‌دهیم‌، چنان که در بیانهای نمادین و تملیح‌وار دیده می‌شود.

زبان اجمال‌آمیز و اشارت‌وار معلّم‌، در تلمیحات کارساز و رساست‌، ولی در تشریح فضاهای تازه‌، نه‌. به همین لحاظ، دیده می‌شود که گاه برای هر سطر شعر، دو سطر پاورقی درکار می‌آید. مثنوی «آیا کسی دوباره بر این راه رانده است‌؟» فقط دوازده بیت است و در این دوازده بیت‌، گویا شاعر رساله‌ای را فشرده است‌، آن هم بدون استفاده از یک فضای مشترک ذهنی‌. آنگاه با پاورقیهایی دو برابر کل‌ّ شعر، کوشیده است این فضا را تشریح کند.

q

باری‌، پهلوانی و رویین‌تنی معلّم‌، فقط در جاهایی بروز می‌کند که او این فضاسازیهای تازه و تصویرهای غریب را به کار بسته است‌. در هرجا که از این اکسیر چشم فروپوشیده است‌، آسیب‌پذیری شعرش آشکار است‌. او به راستی در پروراندن و آرایش تصویرهای عام و مفاهیم مشترک‌، ناتوان جلوه می‌کند و چنین بیتهایی می‌سراید که مادة اصلی تصویرهایشان بسی کهن است و آرایش معلّم در آنها، بسی خفیف‌:

برخیز که آفتاب سر بر زد

در خرمن شام‌ِ تیره آذر زد

برخیز و ز حیّه بین کمندت را

نعل از مه نو سم سمندت را (قیامت‌)

 

دوش تا صبحدم از مژّه گهر می‌سفتم‌

با شب و روز از این‌گونه خبر می‌گفتم (ماند زین غربت‌...)

 

زاغان سپاه کین به باغ دین کشیدند

از عندلیبان خوش‌آوا کین کشیدند

در گلشن ایمان حق کفران نشاندند

تیغ و تبر بر ریشة ایمان نشاندند

از باغ گل سر و صنوبر را شکستند

شاخ درختان تناور را شکستند

از خون صاحب‌همتان جیحون گشادند

از چشمه‌های چشم مردم خون گشادند (هجرت‌)

ضعف خیال معلّم‌، به ویژه وقتی بسیار آشکار می‌شود که پای دیگر هنرمندیهای زبانی و موسیقیایی نیز در کار نباشد و آنگاه سخنی آفریده می‌شود چنین نازل و فرودین‌:

خود در خبر است کاندر این عالم‌

می‌بود سزای سجده گر آدم‌،

طلاب علوم‌، ساجدین بودند

مسجود، معلمان دین بودند (قیامت‌)

به راستی این شاعر، همان سرایندة مثنوی «کلیله‌» است‌؟

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: نقد شعر و شاعران فارسی

+ امروز با بیدل (شصت و چهار)

جوش اشیا اشتباه ذات بی‌همتاش نیست‌

کثرت صورت‌، غبار وحدت نقاش نیست

«غبار» در اینجا فقط یک نقش معنایی دارد و بس‌، از آن گونه نقشی که پیش از این هم درباره‌اش سخن گفتیم (رک بیت «تلاش مقصدت برد..». منظور شاعر این است که کثرت صورت‌، مانع وحدت نقاش نمی‌شود و غبار، فقط کنایه از مانع است‌. «جوش‌» نیز چنین است و صرفاً معنای «فراوانی‌» دارد. می‌گوید همان گونه که یک نقّاش می‌تواند صورتهای بیشماری بکشد، ذات یگانة او نیز اشیأ بسیاری می‌آفریند و نباید از جوش اشیأ نتیجه گرفت که ذات بی‌همتای او شبه و مثال دارد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: بیدل

+ شهر من

شام است و آبگينة رؤياست شهر من‌

دلخواه و دلفروز و دل‌آراست شهر من‌

دلخواه و دلفروز و دل‌آراست شهر من‌

يعني عروس جملة دنياست شهر من‌

از اشكهاي يخ‌زده آيينه ساخته‌

از خون ديده و دل خود خينه ساخته‌

اندوهگين نشسته كه آيند در برش‌

دامادهاي كور و كل و چاق و لاغرش‌

q

دنيا براي خام‌خيالان عوض شده‌است‌

آري‌، در اين معامله پالان عوض شده است‌

ديروزمان خيال قتال و حماسه‌اي‌

امروزمان دهاني و دستي و كاسه‌اي‌

ديروزمان به فرق برادر فرا شدن‌

امروزمان به گور برادر گدا شدن‌

ديروزمان به كورة آتش فرو شدن‌

امروزمان عروس سر چارسو شدن‌

گفتيم سنگ بر سر اين شيشه بشكند

اين ريشه محكم است‌، مگر تيشه بشكند

غافل كه تيشه مي‌رود و رنده مي‌شود

با رنده پوست از تن ما كنده مي‌شود

با رنده پوست مي‌شوم و دم نمي‌زنم‌

قربان دوست مي‌شوم و دم نمي‌زنم‌

q

اي دوست‌! اين سراچه و ايوان مباركت‌

يوسف شدن به وادي كنعان مباركت‌

يك سالم و عصاكش صد كور و شل شدن‌

ميراث‌دار مردم دزد و دغل شدن‌

سهم تو يك قمار بزرگ است‌، بعد از اين‌

چوپان‌شدن به گلّة گرگ است بعد از اين‌

يا برّه مي‌شوند و در اين دشت مي‌چرند

يا اين كه پوستين تو را نيز مي‌درند

حتي اگر به خاك رود نام و ننگشان‌

اين لقمه‌هاي مفت نيفتد ز چنگشان‌

شايد رها كنند همه رخت و پخت خويش‌

اما نمي‌دهند ز كف تخت و بخت خويش‌

دستار اگر كه در بدل هيچ مي‌دهند،

شلوار را گرفته به سر پيچ مي‌دهند

سنگ است آنچه بايدشان در سبد كني‌

سيلي است آنچه بايدشان گوشزد كني‌

q

اي شهر من‌! به خاك فروخسپ و گَنده باش‌

يا با تمام خويش‌، مهياي رنده باش‌

اين رنده مي‌تراشد و زيبات مي‌كند

آنگه عروس جملة دنيات مي‌كند

تا يك دو گوشواره به گوش تو بگذرد،

هفتاد ملّت از بر و دوش تو بگذرد

q

صبح است و روز نو به فراروي شهر من‌

چشم تمام خلق جهان سوي شهر من‌...

21 بهمن 81

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:

+ بر اين رواق مقرنس (بخش چهارم)

 

شعر فارسي از ديرباز عرصة انقلابهاي دروني بوده كه به تعويض موقعيت اركان قدرت مي‌انجاميده است‌. به يك معني ما در اين شعر، تا كنون «نظام‌»هاي گوناگون داشته‌ايم‌، با روابطي خاص ميان عناصر و اجزاي شعر. گاه اين روابط محكم و استوار بوده است و گاه نيز سست و شكننده‌. موفق‌ترين شاعران‌، آناني بوده‌اند كه نظامي متعادل با روابطي معقول ميان اركان قدرت برقرار كرده‌اند.

در نظام شعر خراساني‌، به طور آشكار، غلبه بر زبان و مهارتهاي زباني است‌. از همين روي‌، منوچهري دامغاني با آن‌همه رنگيني خيال خويش‌، در چشم ادباي اين مكتب‌، اعتبار عنصري و انوري را نمي‌يابد. اگر ما امروز برخلاف پيشينيان خويش‌، منوچهري را بر عنصري و احياناً انوري ترجيح مي‌دهيم‌، از اين است كه خود با نظامي ديگر عادت كرده‌ايم‌، نظامي با سلطاني «خيال‌» و بندگي «زبان‌»، وگرنه در ديدگاه قدما و با مناسباتي كه آنان براي اركان قدرت مي‌شناخته‌اند، حق همان است كه عنصري ملك‌الشعراي دربار يمين‌الدوله محمود غزنوي باشد و انوري يكي از پيامبران سه‌گانة شعر.

شعر معلّم نيز براي خويش‌، نظامي خاص دارد، شبيه نظام مكتب خراساني‌، يعني در اينجا نيز غلبه با سخنوري و تناسب‌آفريني است‌، نه با خيال و مضمون‌سازي‌. از موسيقي‌، پيش از اين سخن گفتيم و حال بايد ببينيم شاعر ما در عرصة زبان چه كارها كرده و براي مهتري اين عنصر، چه اسبابي فراهم آورده‌است‌.

شاعران را از لحاظ عنايت‌شان به زبان شعر، در سه دسته مي‌توان جاي داد. يك دسته آناني‌اند كه به واقع اين عنايت را ندارند و زبان شعرشان سرشار از ضعف و نارسايي است‌. دستة ديگر آناني‌اند كه به يك زبان سالم‌، روان و فصيح رسيده و به همين بسنده كرده‌اند. براي اينان‌، زبان فقط وسيلة تفهيم و تفهّم است‌، نه ابزار زيبايي‌آفريني‌. غالب شاعران امروز ما، چنين هستند. دستة ديگر، آناني‌اند كه از زبان مشخصاً به عنوان يك ابزار تمايزبخشي كار مي‌كشند و حتي گاه قدرت شعرسرايي‌شان در زبان نهفته است‌. ايرج‌ميرزا و اخوان ثالث‌، به طور آشكار از اين دسته شاعران هستند و اگر بخواهيم شاخص‌ترين شاعر اين دسته در دو سه دهة اخير را نام ببريم‌، همانا علي معلّم خواهد بود.

معلّم آشكارا شاعري «سخنور» است‌، يعني بسيار متكي است به هنرمنديها و مهارتهايي كه فقط در عرصة زبان روي مي‌دهد و ربطي به تخيّل و مضمون‌سازي نمي‌يابد. بعضي از بيتهاي مثنويهاي او، فقط به مدد افسونگريهاي زباني شعر شده‌اند و اگر آنها را از اين حليه عاري سازيم‌، با سخني بسيار عادي روبه‌رو مي‌شويم‌، همانند اين‌:

الا شما كه شماييد، قهرمانهاييد

نشان قهر خدا، قهر آسمانهاييد (كليله‌)

مصراع اول‌، بسيار شكوهمند و گيرا است‌، ولي اين گيرايي فقط با يك كار زباني ايجاد شده است‌. آن را بعد از پيراستن از هنرمنديهاي زباني‌، مي‌توان چنين نوشت‌: «اي قهرمانان‌!» و آنگاه به سادگي‌اش پي برد. مصراع دوم نيز خالي از اين خاصيت نيست‌.

q

تحليل و تفسير هنرمنديهاي زباني كاري است بسيار سخت‌. اينها را نمي‌توان همچون صور خيال به راحتي دسته‌بندي و نام‌گذاري كرد. گاه يك ابتكار زباني در يك شعر خاص و در يك موقعيت استثنايي روي مي‌دهد و در هيچ جايي ديگر قابل تجربه نيست‌. با اين همه‌، بايد بعضي از هنرمنديهاي زباني علي معلم را بيرون كشيد و دسته‌بندي كرد و ما را از اين گزير و گريزي نيست‌.

 

باستانگرايي‌

باستانگرايي برجسته‌ترين شاخصة زباني علي معلّم است‌. شاعر در اينجا كلمه‌اي را كه براي ما كاربردي عادي و قابل پيش‌بيني يافته‌است‌، با واژه‌اي كهن تعويض مي‌كند. اين واژة كهن‌، مسلماً بيشتر جلب توجه مي‌كند و درنگ شنونده را سبب مي‌شود. كاربرد كلمة «صعب‌» به جاي «سخت‌» در اين بيتها، چنين تمايزي همراه دارد.

صعب صعب اين شب ريزنده ظلام افتاده است‌

گذر قافلة عشق به شام افتاده است (كوچ‌)

 

آي چاووش‌! دمت گرم‌، به آواز بخوان‌

صعب دير است‌، مبر وقت‌، بخوان‌، باز بخوان (ماند زين غربت‌...)

 

بي‌تو صعب است كه سوداي نخستين گيرند

پي آزادي لبنان و فلسطين گيرند (اي شرار دل افروخته‌...)

 

كار صعب است در اين راه‌، بگويم يا نه‌؟

توأمانند مه و ماه‌، بگويم يا نه‌؟ (امت واحده‌...)

جالب اين است كه در اينجا، كاربرد «صعب‌» تاحدي به تبيين دشواري موجود هم كمك مي‌كند. به عبارت ديگر، «صعب‌» از «سخت‌» سخت‌تر به نظر مي‌آيد و اين يك ظرافت بلاغي است‌.

اما باستانگرايي تيغي است دولبه و اندكي ناآزمودگي در كاربرد آن‌، به صاحبش زخم مي‌زند. بايد سخت مراقب بود كه ما كلمات را براي انتقال معاني مي‌خواهيم‌، نه صرفاً تزئين‌. باستانگرايي هم وقتي كارآمد مي‌افتد كه خاصيت رسانايي زبان را حفظ كند، وگرنه شعر را به مجموعه‌اي از اشيأ عتيقه بدل خواهدكرد كه فقط به درد پژوهشهاي ديرينه‌شناسي مي‌خورند.

نكتة مهم ديگر اين است كه شاعر بايد نسبت به ايهامهاي بيجا و ناخواسته نيز هوشيار باشد. ممكن است معناي كهن يك كلمه‌، تداخلي با معنايي ديگر كه اكنون آن كلمه يافته‌است پيدا كند. پس مي‌توان گفت علي معلّم آنجا كه «دستبرد» را به معناي «ضرب‌شست‌» و «عورت‌» را به معني «زن‌» به كار برده‌است‌، ايهامهايي ناخواسته و حتي ناپسند ايجاد كرده‌است‌:

باور كنيم رجعت سرخ ستاره را

ميعاد دستبرد شگفتي دوباره را (باور كنيم سكه‌...)

 

كاي عورت‌! از من نيست فرمان مي‌گذارم‌

گردن به تيغ حكم پنهان مي‌گذارم (هجرت‌)

اگر يك سير زماني را تعقيب كنيم‌، مي‌توان گفت كه باستانگرايي در مثنويهاي اولية معلم‌، قدري خام و فاقد زيبايي تمام است و بيشتر در كاربرد كلماتي چون «خامُش‌» به جاي «خاموش‌» و «بيهُش‌» به جاي «بيهوش‌» جلوه مي‌كند كه به نظر من‌، بيشتر از سر اضطرار در وزن است تا انتخاب در زبان‌:

تو بيهشانه ملولي‌، تو منگ را ماني‌

تو خامشي‌، تو صبوري‌، تو سنگ را ماني (به دستگيري روح خدا...)

باستانگرايي واقعي معلّم‌، از مثنوي «چنين به زاويه‌در، چند پا فشردستيد؟» شروع مي‌شود; در مثنوي «كليله‌» و «ماند زين غربت‌...» به اوج زيبايي مي‌رسد و به نظر من در مثنويهاي بعدي‌، مسير افراط و عدم تعادل را مي‌پيمايد.

 

ديگر كارهاي زباني‌.

علي معلم يك سلسله هنرنماييهاي زباني ديگر هم دارد كه بعضي‌شان اندك و انگشت‌شمار هستند، ولي مجموعة اينها، زبان او را متمايز و پربار ساخته است‌. وجه مشترك همة اين كارهاي زباني‌، خارج‌ساختن جمله از ساختار عادي و هنجار آن است‌. ما فقط به چند مثال با ذكر هنرمندي هر يك‌، بسنده مي‌كنيم‌.

جملة معترضه‌:

شنيده‌ايم ـ و خود اين ناشنيده در كار است ـ

كه نور جاذب نور است و نار با نار است (كليله‌)

 

گيرم تهي‌دستم ـ كه هستم ـ غلّه از اوست‌

از او شكايت كي توانم‌؟ گلّه از اوست (هجرت‌)

 

قطع جمله و ادامة آن به شكلي ديگر:

وجودي و... نه وجودي‌، عدم دقيق‌تر است‌

عدم نه‌اي و وجودت شكي عميق‌تر است (كوير از همه‌...)

 

الا، نگفتم و... گفتم كه اين سفر مكنيد

اگر سكندر وقتيد، اين خطر مي‌كند (كليله‌)

 

«حوريب‌» بر دامان سينا جايگاهي است‌

ني ني‌، غلط شد، جايگاهي نيست‌، راهي است (هجرت‌)

 

نوعي آشنايي‌زدايي در زبان‌، با ساختن يك عبارت تازه با تغييري مختصر در يك عبارت آشنا; مثل كاربرد «دَمَت سرد» به قرينة «دَمَت گرم‌» و «ناخوش‌آواز» به قرينة «خوش‌آواز»:

ديرگاه است و دورپروازيم‌

شب‌سراييم و ناخوش‌آوازيم (از كجا آمدي‌...)

 

چيست در جاري اين نغمه به بيگاهي‌؟

نَفَست خسته‌، دَمَت سرد، چه مي‌خواهي‌؟ (شب همخوابي مريم‌...)

 

استفاده از پيشوندهاي فعلي مثل «در»، «بر» و «فرو» كه ضمن تمايزبخشي به فعلها، به آنها لحني حماسي هم مي‌دهد:

از سر جاده و فرسنگ مشو دون‌، برخيز

گردبادي شو و درپيچ و به گردون برخيز (ماند زين غربت‌...)

 

اي بسا خلق كه زين دم‌دمه‌ها درماندند

عبرت است اي همه‌! زين‌سان رمه‌ها درماندند

هله‌، هيهاي وي است اين‌كه فرامي‌پيچد

مي‌زند صاعقه بر صخره و وامي‌پيچد (كوچ‌)

 

با همة تمايز از زبان عادي و روزمره‌، معلّم از نوعي مردم‌گرايي نيز بي‌بهره نمانده است‌. گاه به زيبايي تمام از ضرب‌المثلها و عبارات عاميانه سود مي‌جويد، چنان كه در اين مصراعها مي‌بينيم‌:

كه ابله است‌، و ليكن به كار خود داناست (كليله‌)

خوبان عجب دسته‌گلي بر آب دادند (هجرت‌)

اين فتنه‌، ماه آسمان در ريسمان است (هجرت‌)

بهل گندد آبها، نمك افاقه مي‌كند (مگر به عيد خون كشد...)

و از اين مهم‌تر، معلّم بعضي مصراعها ساخته است كه به خاطر سهولت و خوش‌ساختي خويش‌، مي‌توانند همانند يك ضرب‌المثل يا مصراع مشهور، بر زبان مردم جاري شوند.

هر كور را در كار خود بينايي‌اي هست (هجرت‌)

در اُحُد هر كه ز احمد نبوَد سفياني‌است (خضر هم‌...)

امروز بنده‌ايد كه فردا خدا شويد (تبارنامة انسان‌)

ز چوب ترد چه خيزد چو پيش تيغ افتد؟ (چنين به زاويه‌...)

عور مانديم كه تا جامة دشمن گيريم (ماند زين غربت‌...)

عرصه تنگ است‌، كلوخي ز كماني خوشتر (خضر هم‌...)

بعد از اين هستي مردانه پي بودن نيست (خضر هم‌...)

اينجا عزيز نيست اميري كه برده نيست (تبارنامة انسان‌)

q

با وجود موفقيّت معلّم در ايجاد يك زبان زيبا و برجسته‌، نمي‌توان بعضي زياده‌روي‌ها و ترك‌اولي‌هاي زباني او را هم ناديده گرفت‌. گاه كار او در متمايزساختن زبان‌، به افراط مي‌كشد و سبب پيچيدگي بي‌مورد مي‌شود. گاه جمله‌هاي معترضة معلّم‌، كاملاً حشو مي‌شوند، آن هم از نوع قبيح آن‌، چنان كه «هلا» در اين بيت شده و بسيار ناخوش افتاده است‌.

چند از وهم ـ هلا! ـ رشته به بربط بندم‌؟

نقش توحيد بر اين خطّ مقَرْمط بندم‌؟ (ماند زين غربت‌...)

از اين كه بگذريم‌، عربي‌زدگي زبان معلّم در بعضي مثنويها را بايد به ديدة انتقاد نگريست‌. البته شاعر در مثنوي «هلا ستارة احمد، هلا ستارة صبح‌» معذور است‌، چون اين تعرّب‌، با فضاي شعر تناسب دارد، ولي در ديگر جايها، نمي‌توان چنين توجيهي تراشيد.

هله ساقي‌! مددي كز سفر آن خوش‌پسر آمد

قدمش سعد و دَمَش گرم‌، خوش آمد كه درآمد

نه درآمد كه برآمد چو قمر در شب داجي‌

ز رگ جاده مسافر، ز تك باديه حاجي‌

رحل بگشاي و فرود آورش از بارة اشهب‌

نه معذب كه معزز، نه مفارق كه مقرّب‌

به من آرَش چو بنفشه به لب باديه رُسته‌

رو به باران بهاران شب ناحيه شسته‌

طيلساني كُنَش از حلّة حوران بهشتي‌

طيلسان‌؟ حله‌؟ بهشت‌؟ آي محرّر! چه نوشتي‌؟ (مُردَم از رونق‌...)

آي معلّم‌! چه نوشتي‌؟

q

به هر حال‌، بايد پذيرفت كه معلّم‌، زباني ويژه و متمايز دارد. زبان او گاهي چنان سحّار است كه با وجود ندانستن معني دقيق شعر، از آن لذّت مي‌بريم‌. به واقع‌، اين شعر خواننده را مرعوب مي‌كند و اين مرعوب‌شدن‌، خود مجذوبيتي در خود دارد. گويا ديگر جرأت نمي‌كنيم آن را نپسنديم‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: