+ امروز با بیدل (بهارانه)
سیر گلزار که یارب در نظر دارد بهار؟
کز پر طاووس دامن بر کمر دارد بهار
شبنم ما را به حیرت آب میباید شدن
کز دل هر ذره طوفانی دگر دارد بهار
رنگ، دامنچیدن و بوی گل از خود رفتن است
هر کجا گل میکند، برگ سفر دارد بهار
جلوه تا دیدی نهان شد، رنگ تا دیدی شکست
فرصت عرض تماشا اینقدر دارد بهار
محرم نبض رم و آرام ما عشق است و بس
از رگ گل تا خط سنبل خبر دارد بهار
ای خرد چون بوی گل دیگر سراغ ما مگیر
در جنون سر داد ما را، تا چه سر دارد بهار
سیر این گلشن غنیمت دان که فرصت بیش نیست
در طلسم خندة گل بال و پر دارد بهار
بوی گل عمری است خونآلودة رنگ است و بس
ناوکی از آه بلبل در جگر دارد بهار
لاله داغ و گل گریبانچاک و بلبل نوحهگر
غیر عبرت زین چمن دیگر چه بردارد بهار؟
زندگی میباید، اسباب طرب معدوم نیست
رنگ هرجا رفته باشد، در نظر دارد بهار
زخم دل عمری است در گرد نفس خواباندهام
در گریبانی که من دارم، سحر دارد بهار
کهنهدرس فطرتیم، ای آگهی سرمایگان!
چند روزی شد که ما را بیخبر دارد بهار
چند باید بود مغرور طراوتهای وهم؟
شبنمستان نیست «بیدل»، چشم تر دارد بهار
+ نگارش (سی و دو)
نکاتی دیگر در تایپ فاصلهها
شناخت موقعیت و مقام کاربرد فاصله (سپیس) در تایپ، بسیار مهم است. من در بعضی یادداشتهای پیشین، به تفصیل به این پرداختم که فاصله در کجاها لازم است و در کجاها ممنوع. اینک دو نکتة دیگر در این مورد را عرض میکنم.
1. به طور کلی، هیچگاه نباید میان دو کلمه بیش از یک فاصله باشد. فاصلة بسیار، متن را نازیبا میکند و صفحهآرایی را آسیب میزند. ببینید، این بخش از یک عبارت را من با فاصلههایی ناهماهنگ (گاهی یکی، گاهی دوتا، گاهی سه تا و گاهی بدون فاصله) تایپ میکنم و چه زشت میشود.
عرفا به اینباورند که انسانها تاوقتی که خودشان ساخته نشوندو ترمیم نشوند، نمیتوانند از ثروت مالی و معنوی خویش استفادة به جا بکنندکه به خیر خودشان وبه خیردیگران تمام شود.
2. گاهی لازم است که میان دو کلمه، فاصلهای قابل توجه ایجاد شود (مثلاً در جدولبندیها). در این صورت باید از کلید تب Tab استفاده کرد. این کلید، بسته به نرمافزاری که کار میکنیم و تعریفی که در آن نرمافزار شده است، فاصلهای ایجاد میکند. در غالب نرمافزارها، میتوان مقدار فاصلهای را که با این کلید ایجاد میشود، تعریف و تنظیم کرد. این کلید برای جدولبندیها خوب است و ستونها را به خوبی از هر سمت که بخواهیم با هم تراز میکند. ببینید این جدول را که با ایجاد فاصله تنظیمشده است و هیچ زیبا نیست، علاوه بر این که تایپ آن سخت است و در صفحهآرایی مشکلآفرین میشود.
سه تفنگدار الکساندر دوما
بینوایان ویکتور هوگو
بوف کور صادق هدایت
دیوید کاپرفیلد چارلز دیکنز
این روش، علاوه بر این که بسیار وقتگیر است، این عیب بزرگ را دارد که اگر به دلایلی لازم باشد که شمارة فونت را کم یا زیاد کنیم، تراز ستونها به هم میخورد و باید دوباره با گذاشتن فاصله آن را درست کرد. ولی در ستونبندی با تب، این مشکل نیست و همواره ستونها تراز خواهند شد.
گاهی نیز ما برای تایپ شعر به شکل سنتی (مصرعهای روبهرو با اندازة مساوی) نیازمند ایجاد فاصله میشویم. در زرنگار، فرمانی برای تایپ شعر با این ویژگیها وجود دارد که این کار را بسیار سهل میکند. در ورد امکان تایپ شعر به صورت سنتی (روبهروی هم) نیست و اینجا بهتر است همواره مصراعها را زیر هم بنویسم، چون ترازکردن آنها روبهروی هم به زحمتش نمیارزد. اگر هم ناچار شدیم بهتر است از تب استفاده شود، نه از فاصله.
3. گاهی لازم است که مطلب کمی جلوتر از آغاز سطر شروع شود، یعنی تورفتگی داشته باشد. مثلاً در مصراعهای شعر نو چنین اتفاقی میافتد. در اینجا نیز هیچگاه چند فاصله پیاپی در اول سطر تایپ نکنید، بلکه از تب استفاده کنید. به طور کلی به خاطر داشتهباشید که هیچ سطر یا پاراگرافی را نباید با فاصله (سپیس) آغاز کرد.
4. برای تورفتگی اول پاراگراف، میتوان از تب استفاده کرد و یا در نرمافزار مربوطه، این تورفتگی را تعریف کرد (غالب نرمافزارهای متنی این قابلیت را دارند.) اینجا نیز نباید فاصله تایپ کرد.
5. گاهی ما به کمک ایجاد فاصله، دو سطر را از چپ یا وسط تنظیم میکنیم، مثلاً در انتهای نامهها یا مطالب، آنجا که نام نویسنده و تاریخ و محل نگارش قرار است در زیر هم و از وسط تراز شوند. بعضی کسان این ترازکردن را با ایجاد فاصله انجام میدهند، یعنی آنقدر «سپیس» میزنند تا سه سطر با هم تراز شوند. به این صورت:
محمدکاظم کاظمی
مشهد
تابستان 1383
ولی این روش چند عیب دارد. یکی این که زحمت دارد; دیگر این که دقتش کم است و سطرها کاملاً تراز نمیشوند و دیگر این که با عوضشدن فونت، تراز به هم میخورد. در این مواقع، لازم نیست هیچ فاصلهای تایپ کنید. سطرها را از راست تایپ کنید و آنگاه کافی است در موقع صفحهآرایی، دستوری داده شود تا همه سطرها از وسط با هم تراز شوند (در غالب نرمافزارها و شاید همة آنها چنین امکانی وجود دارد.) آنگاه این سطرهای ترازشده از وسط را میتوان به مقدار لازم به صورت مجموعی تورفتگی داد تا به همان صورت وسطچین در هر جای سطر که بخواهیم قرار گیرند.
به تجربه دیدهام; غالباً این مشکلات در کار کسانی بیشتر رخ میدهد که با صفحهآرایی رایانهای و امکانات نرمافزارها برای این کار، آشنا نیستند و گمان میبرند که برای تنظیم سطرها، همانند دستگاههای تایپ دستی باید از فاصله کمک گرفت. اگر میخواهید راحت و زیبا تایپ کنید، بهتر است کمی با صفحهآرایی هم آشنا باشید. آنگاه بسیاری از تنظیمات را به کمک دستورهای صفحهآرایی انجام خواهید داد، نه به صورت دستی و با ایجاد فاصله و امثال اینها.
+ امروز با بیدل (هشتاد و هفت)
دوستان! از منش دعا مبرید
زندهام، نامم از حیا مبرید (ص 539)
دریافت معنی این بیت بدون درنظرداشت بعضی بیتهای دیگر بیدل، کمی سخت است. من اول یکی از بیتهای هممعنی را نقل میکنم.
از این فسانه که بیاو نمردهام بیدل
قیامتی است گر آن بیوفا خبر دارد
عاشق راستین، نباید تحمل فراق نداشتهباشد. اگر هنوز در فراق زنده است، بهتر است که معشوق از این ماجرا خبر نشود. پس شاعر به دوستان سفارش میکند که اگر محبوب را دیدند، نگویند که فلانی تو را دعا کرد، که پی میبرد با وجود فراق او هنوز زندهام و این شرمی است بزرگ.
روزِ وصلش باید از شرم آب گردیدن که ما
در فراقش زندگی کردیم و جانی داشتیم
خجالت صد قیامت صعبتر از مرگ میباشد
جدا از آستانت، مردنم این بس که جان دارم (ص 849)
جدا زآن جلوه نتوان اینقدرها زندگی کردن
به خارا تیشه میباید زد از جانی که من دارم (ص 977)
بیدلم بیدل، ز شرم سختجانیها مپرس
دور از آن در خاک هم آب است اگر مانَد ز من (ص 1031)
بی یار زیستن ز تو بیدل قیامت است
جرمی نکردهای که توان کردنت معاف (ص 793)
دوری یار و صبوری، ستم است
آبم از شرم، که نگداختهام (ص 955)
+ بازسازی متون درسی در افغانستان (۲)
حفظ یا تحلیل؟
در علوم انسانی یا اجتماعیات، ما مشکلات دیگری داریم که گاه از مشکلات علوم تجربی یا ساینس، هولناکتر است. در اینجا آنچه دانشآموز ما را آزار میدهد، تکیة شدید بر حفظکردن و غفلت از تحلیلگری و قضاوت است. بیجهت نیست که دانشآموزان این رشته، به توانایی در حفظکردن دروس مشهورند، آن هم حفظکردنی طوطیوار. متون و شیوة آموزش ما در این دروس، مغز دانشآموز را برای انباشتن اطلاعات بسیار خوب پرورش میدهند، ولی به همان پیمانه، قدرت تجزیه و تحلیل و ارزیابی و قضاوت را از او میگیرند، در حالی که ما در این دانشها بیشتر به اینها نیاز داریم. شاید یک فرمول ریاضی آنقدرها هم نیاز به ارزیابی نداشته باشد، ولی یک شعر یا متن ادبی یا یک واقعة تاریخی این نیاز را دارد.
تاریخ
درس تاریخ ما در وضعیت کنونی، به راستی یکی از سختترین و در عین حال، غیرکاربردیترین درسهاست، به دلایل عدیدهای که در این مجال، فقط میتوان آنها را فهرست کرد:
1. این تاریخ، بیش از هر چیز دیگر، شرح وقایع است، آن هم وقایع مربوط به خاندانهای سلطنتی. این شرح وقایع نیز از زمان، ترتیب و شیوة بر تخت نشستن و سرنگونشدن شاهان تجاوز نمیکند. در این میان به دلایل و عوامل ظهور و افول خاندانهای سلطنتی و نیز ارزیابی شیوة حکومتداری آنها چندان پرداخته نمیشود.
2. به موازات پررنگ بودن سرگذشت سلاطین و سلسلههای حکومتی، دیگر جوانب و عوامل تاریخساز، کمرنگ و در حاشیه هستند. ما تاریخ حکومتها را میخوانیم، نه تاریخ تمدن و تاریخ مذاهب و تاریخ علوم و تاریخ اجتماعی و اقتصادی افغانستان و دیگر مناطق جهان را. به همین ترتیب، از مردم به عنوان سازندگان اصلی تاریخ، در این متون خبری نیست. دانشآموزی که تاریخ جلوس و سقوط همة سلسلة درانی را ـ که بعضی هم چند بار سلطنت کردهاند ـ حفظ کردهاست، هیچچیزی از وضعیت اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی کشور در آن دوره نمیداند.
3. میزان پرداختن به وقایع تاریخی، اولویتبندی نشده است. به بعضی وقایع فرعی و چهرههای کماهمیت با تفصیل بیش از حد پرداخته میشود و بعضی از وقایع و افراد نیز در هالة ابهام میمانند. مثلاً یکی از کسانی که در تاریخ و بعضی دیگر متون درسی ما، با حرارت تمام از او سخن گفته میشود، شیرشاه سوری است، در حالی که ما شخصیتهای برجستهتری هم داریم که به دلایلی در حاشیه ماندهاند.
4. ما وقایع تاریخی را میشناسیم، ولی در مورد خود دانش تاریخ و سیر تحول آن و جایگاهش در میان علوم انسانی، چندان چیزی نمیدانیم. غالباً در ابتدای هر سال، مختصری دربارة ریشة لغوی کلمة تاریخ سخن به میان میآید و سپس مستقیماً به حوادث تاریخی، پرداخته میشود. میتوان در این درس، تاریخ را به عنوان یک دانش نیز مورد بررسی قرار داد; شیوههای تاریخنگاری و تاریخنگاران مشهور جهان را شناخت و بعضی از متون معتبر تاریخی را معرفی یا بررسی کرد، تا دانشآموز بتواند یک شناخت کلی از خود این دانش داشته باشد، نه تنها از وقایع تاریخی. باید دانشآموز ما بداند که مثلاً وجوه قوّت یا ضعف احتمالی تاریخ بیهقی یا تاریخ غبار در چیست یا ابن خلدون چه ابتکاری در تاریخنگاری داشتهاست.
5. کتابهای درسی تاریخ ما بسیار یکجانبه، سیاسی و گاه حتی تحریفشده نوشته شده است. مسلماً در این میان بعضی ملاحظات سیاسی نیز دخیل بوده است. باید این ملاحظات را از متون درسی خویش زدود و تاریخی شفّاف، واقعی و منصفانه ارائه کرد. به همین ترتیب، باید مفاخرات بیهودة تاریخی نظیر لشکرکشی شاهان افغانستان به هندوستان و دیگر جایها را تعدیل کرد، چون در سایة این لشکرکشیها، بسیار نارواییها نیز انجام شده است. ما باید بدانیم که در فتنة مغول، خود سلطان محمد خوارزمشاه نیز بسیار کمتر از چنگیزخان مقصر نبود و یا این را دریابیم که مردم هندوستان نیز بر اثر لشکرکشی شاهان ما، ضرر و زیانهایی از آن نوع که ما از هجوم مغولان متحمل شدیم را ـ ولو با شدت کمتر ـ متحمل شدهاند.
6. متون درسی تاریخ ما بیش از حد، از اعداد و ارقام و سنوات انباشته شده است و اینها نیز غالباً فراموش میشود. من به عنوان یک تحصیلکردة مکتب، هیچ ضرورتی به تاریخ دقیق جلوس و درگذشت مسعود غزنوی یا تیمورشاه درانی ندارم، ولی برایم بسیار مهم است که بدانم این افراد در اعتلا یا افول مدنیت و فرهنگ این منطقه چه نقشی داشتهاند و حکومتداریشان چه مزایا یا نقایصی داشتهاست.
خلاصه این که ما باید تاریخ را از شکل یک درس حفظکردنی شاق پر از سنه و عدد و رقم و سرشار از مفاخرات پوچ، بیرون بیاوریم و بکوشیم دانشآموزان را بیش از حفظ وقایع تاریخ، به تجزیه و تحلیل و درس گرفتن از آنها ترغیب کنیم.
جغرافیه
مشکلات ما در درس جغرافیه هم کمابیش شبیه تاریخ است. در اینجا نیز کثرت اعداد و ارقام و نام شهرها و کوهها و دریاها، دانشآموز ما را رنج میدهد. ما جغرافیای اقتصادی داریم، ولی در این درس، به جای تأکید بر شناخت رابطة جغرافیا و اقتصاد، بر مقدار صادرات و واردات اقلام مختلف مثل گندم و پشم و پنبه و امثال اینها تکیه میشود.
من هنوز رنجی را که برای حفظ کردن پایتخت کشورهای امریکای جنوبی و مرکزی در صنف نهم بردم، فراموش نمیکنم. آنقدر این نامها را تکرار کردم که هنوز هم از خاطرم نرفته است. ولی تا هنوز، آگاهیهای مفیدی از موقعیت استراتژیک، برتری اقتصادی و منابع طبیعی این مناطق ندارم. یا مثلاً بارها ناچار شدیم که ارتفاع همة قلل مرتفع کشور را حفظ کنیم، ولی هیچگاه از نقش مثبت یا منفی کوهها در پیشرفت، مدنیت و روابط اجتماعی مردم یک منطقه، چیزی به ما گفته نشد. فقط به این مفتخر بودیم که کشور ما، بیشترین سلسله کوهها را در منطقه دارد و ندانستیم که این همه بلندی و پستی، چه تأثیری در پارهپارهشدن این کشور داشتهاست.
به همین ترتیب، ما به داشتن رودخانههایی پرآب و طولانی مفتخر بودیم، بدون این که بدانیم این رودها، همانند آبی که از یک بام گنبدی روانة ناودانها شود، به کشورهای همسایه سرازیر میشوند و ما کمتر بهرهای از این همه نعمت داریم. فقط میدانستیم که طول هر یک از رودخانههای ما چقدر است، که البته همان را نیز اکنون از یاد بردهایم.
درس جغرافیای ما، باید بیش از اعداد، به مفاهیم تکیه کند. دانشآموز ما باید بتواند رابطه میان وضعیت جغرافیایی و وضعیت اقتصادی و اجتماعی و حتی سیاسی و فرهنگی کشورها را دریابد و تجزیه و تحلیل کند. مسلماً یک سلسله از مباحث استراتژیک را نیز که به جغرافیا مربوط میشود، میتوان در متون درسی گنجانید، تا دانشآموز بداند که مثلاً کشورش چه مزایا و تنگناهای استراتژیکی دارد که از جغرافیای منطقه ناشی شده است.
+ بازسازی متون درسی در افغانستان (۱)
چاپ شده در خط سوم، شمارة پنج و شش
طرح بحث
بیایید فرض کنیم که مدارس ما ساختهشدند و معلّمان ما بر سر کار برگشتند و ما توانستیم مدارس و معلمان بسیار دیگری را نیز برای آموزش فرزندان کشور خویش به خدمت بگیریم. سخن بعدی، که از حال، باید به فکر آن بود، این است که در آن مدارس، چه چیزی درس دادهشود؟ با چه شیوهای و با چه اصولی؟
من که تقریباً همة دوران تحصیلات ابتدایی و ثانوی را در کابل گذراندهام، آن هم در واپسین سالهای پابرجایی نظام آموزشی قدیم، اکنون و پس از حدود بیست سال، حس میکنم که بسیاری از چیزهایی که در مدارس فراگرفتهام، ناکارآمد بوده است و در مقابل، بسیاری از اندوختههای مفید ذهن خویش را از مطالعات جنبی و پراکنده در همان سالها و سالهای بعد به یادگار دارم.
و اکنون این پرسش، مرا سخت میآزارد که به راستی نسل پس از من نیز همانچیزهایی را خواهد خواند که من خواندم؟ البته با کیفیتی نازلتر؟
باری، این نوشته، حاصل ملاحظات و تأملاتی است که دربارة متون درسی و شیوة آموزش در مدارس افغانستان دارم، البته با تأکید بر مقطع ثانوی (لیسه)، هرچند در مواردی به درسهای مقطع ابتدایی نیز پرداخته شده است. البته این ملاحظات، برپایة محفوظات من از نظام بیست سال پیش است، ولی میتوان خاطرجمع بود که بسیاری از این سخنان، برای امروز نیز کاربرد دارد و شاید بیشتر از دیروز.
پیش از هر چیز، باید بتوانیم هدف خود را از آموزش جوانان در مدارس، روشن کنیم و بدانیم که ما بهراستی این چیزها را برای چه به فرزندانمان یاد میدهیم؟ میخواهیم در پایان این دوره، یعنی در آستانة ورود به دانشگاه، تعدادی متخصص در علوم و فنون مختلف داشتهباشیم، یا جوانانی داشتهباشیم دارای ذهنی پرورش یافته و دارای یک سلسله اطلاعات عمومی که اگر به دانشگاه بروند، قدرت بهرهگیری از این ذهن خلاّق را برای متخصصشدن دارند و اگر هم نروند، لااقل میتوانند از این اطلاعات کلّی، برای یک زندگی سالمتر بهره ببرند و بتوانند نسل بعد را متخصصتر بار بیاورند.
شاید بگویید ما این دومی را میخواهیم. بله، همین طور است، ولی متون درسی ما، فعلاً رویکردی دیگر دارند. دانشآموز ما در پایان این تحصیلات، فردی است با حافظهای سرشار از اندوختههای غیرکاربردی. بعضی از این اندوختهها به خاطر بیارزشی کاربرد ندارند و بعضی نیز بیش از اندازة نیاز این فرد، تخصصی هستند; یک تخصص خام و نارس. من در ادامه، میخواهم این وضعیت را بیشتر تشریح کنم.
نارسایی متون آموزشی ما در همة رشتهها و همة درسها، یکسان نیست و هر یک از مواد آموزشی، مشکلات خاص خود را دارد. در مجموع اطلاعاتی را که از این درسها در ذهن دانشآموز میماند ـ و گاه نیز نمیماند به دلایلی که خواهیم گفت ـ به چند دسته میتوان تقسیم کرد.
یک دسته از این اندوختهها، بسیار تخصصی است، به ویژه در درسهای فنّی (ساینس). در اینجا دانشآموز، چیزهایی را فرامیگیرد که فقط برای مختصصان همان رشته کاربرد دارد و برای انسانهای عادی ـ که بخش عمدة جامعه هستند ـ هیچ فایدهای در آنها متصوّر نیست.
دستة دیگر از این اندوختهها، هرچند میتواند برای عموم مردم مفید باشد، آنچنان غیرکاربردی و غیرروزآمد ارائه شده است که همة سودمندیاش را از دست دادهاست. این آموزهها در دروس علوم انسانی (اجتماعیات) بیشتر است.
برای بعضی از مواد درسی نیز، ما عملاً متن آموزشی نداریم تا بگوییم که دانشآموز از آنها اندوختهای دارد یا نه.
تخصص یا کاربرد عملی؟ حال میتوانیم قدری جزئیتر و کاربردیتر بحث کنیم و شاهد و مثال بیاوریم. به طور کلّی، مباحث فنی (ساینس) استفادهای دوجانبه برای دانشآموختگان دارند. هم میتوان اطلاعاتی کلی از این دانشها را برای زندگی عادی خویش به کار بست و هم میتوان اطلاعات تخصصی آنها را مقدمهای ساخت برای متخصصشدن در آن رشتهها. مثلاً دانستن کلیات فیزیک نور، برای همه ضروری است، تا مثلاً یک انسان اگر استخر کمعمقی میبیند، خود را بیهوا در آن نیندازد و این فرض را بکند که این عمق، به خاطر شکست نور چنین کم به نظر میآید. امّا در همین دانش، یک سلسله اطلاعات تخصصی وجود دارد که هیچ انسان عادیای در طول زندگی با آنها سروکار ندارد، مثلاً فرمولهای پیچیدة عدسیهها و آینههای مقعر و محدب و حالتهای مختلف تشکیل تصویر در آنها که اگر شیء در فاصلة مرکز تا محراق باشد چه میشود و اگر شیء در بیرون از این فاصله باشد چه میشود و آنگاه اگر آینه محدب باشد چه میشود و اگر عدسیه مقعر باشد چه میشود و چیزهایی که هماکنون در خاطر خود من نیز نمانده است. ما باید در نظر داشتهباشیم که تعداد بسیار کمی از این دانشآموزان در عمل سازندة دوربین عکاسی یا تلسکوپ خواهند بود یا مثلاً عینکساز و عکاس خواهند شد. میتوان حدس زد که تعداد این متخصصان، در عمل چیزی کمتر از یک درصد کل فارغالتحصیلان مدارس ما خواهند بود. حالا میتوان دید که انباشتن ذهن همة دانشآموزان، از چیزهایی که در عمل فقط به درد یک درصد از آنها خواهد خورد، یک معاملة مفید است یا نه، یعنی ما در مقابل هزینه، وقت و مهمتر از آن، توان ذهنیای که مصرف میکنیم، چیز سودمندی به دست میآوریم یا نه؟ آنچه ما گفتیم، در بهترین حالت بود، یعنی وقتی که عملاً آن اندوختههای تخصصی، در ذهن دانشآموز برجای بماند، ولی به تجربه دیده شده است که پایدارماندن یک مطلب در حافظه انسانها، وابسته به میزان نیازشان به آن مطلب است. به همین لحاظ، در عمل دانشآموز ما این فرمولهای پیچیده را از یاد میبرد و اینجا دیگر بخشی زحمات نظام آموزشی ما نقش بر آب میشود. مثلاً شما خوانندة این مقاله، به راستی از این محفوظات خویش چه چیزی را به یاد دارید؟ میتوان گفت که بخش عمدهای از آموزههای متون درسی ما در مواد مختلف آموزشی مثل فیزیک، بیولوژی، الجبر، هندسه و مثلثات، همینگونه غیرکاربردی و نیمهتخصصی است. مثلاً در بیولوژی، مباحث مفصّلی دربارة حجرات و اجزای آنها با نامهایی بسیار سخت و شیوههای مختلف تکثیر و تقسیم حجرات درس داده میشود، در حالی که یک دانشآموز در عمرش با اینها سروکار ندارد، مگر آن که دانشجوی رشتههای پزشکی شود و البته در آن صورت نیز در نخستین سال دانشگاه، همة اینها را دوباره خواهد خواند، چون اطلاعاتی که از دورة مکتب دارد، هم ناقص است و هم در خاطر او نمانده است. در درسهای ریاضی یعنی الجبر، هندسه و مثلثات، آنچه دانشآموز را بسیار آزار میدهد، اثباتها و فرمولهای پیچیده و مفصل است. ولی اینها و دیگر فرمولهای پیچیدة این دروس، به زودی فراموش شد، تا آن که در دورة دانشگاه به خاطر نیازهای رشتة درسیام، همه را دوباره فراگرفتم و به خاطر سپردم. ولی از میان دانشآموزان صنف ما، به راستی چند نفر این نیاز عملی را یافتند؟ ما میتوانیم بخش عمدهای از این مباحث پیچیده و خشک را از متون آموزشی خود حذف کنیم، چون در عمل نیز اینها از حافظة دانشآموزان پاک میشوند. باید اطمینان داشت که در این صورت، هیچ چیزی از دست نمیرود و در عوض، یک چیز بسیار گرانبها به دست میآید و آن، فضای خالیاست که در ذهن دانشآموز ما برای مباحث مفیدتر یافت میشود. به حافظه سپردن فرمولهای مفصّل، هیچ سودی ندارد، حتی برای متخصص یک رشته. یک مهندس در موقع کار خود، میتواند فرمولها را با مراجعه به کتابهای مربوطه پیدا کند. چرا چیزی را که میتوان در کتاب حفظ کرد، در مغز خویش حفظ کنیم؟ باور داشته باشیم که مغز انسان بسی گرانبهاتر از کاغذ است. البته فرمولهای ساده و پایهای نظیر قضیة فیثاغورث در مورد اضلاع مثلث قائمالزاویه یا رابطة مقاومت و شدت جریان و اختلاف پتانسیل در فیزیک برق، از آنچه میگوییم مستثنا هستند و حتی برای یک انسان عادی غیرمتخصص نیز کاربرد دارند. اینها را میتوان حفظ کرد و البته به طور طبیعی نیز حفظ میشوند. مهم این است که ما ذهن دانشآموز را برای استفادة درست از فرمولها تربیت کنیم و بتوانیم کاربرد عملی آنها را در فنون مختلف به او بیاموزیم، تا مثلاً یک دانشآموز، بتواند برای خطکشی باغچة خانة خود نیز از اینها استفاده کند. به کاربردی ساختن این علوم، بعداً خواهیم رسید. حالا فرض کنیم که چنین کردیم و متون درسی خود را از این نظر، بسیار لاغر و سبک ساختیم. به جای اینها چه چیزهای مفیدی پیشنهاد میشود؟ این بحث بعدی ماست. به نظر میرسد دانشآموز ما نیاز به یک سلسله آگاهیهای کلّی در مورد علوم و فنونی دارد که آنها را به صورت تخصصی یا نیمهتخصصی میآموزد. متون درسی ما از نگاههای کلّی و تاریخی نسبت به علوم تهی است. دانشها بسیار مجرّد، خشک و بدون ارائة یک سیر تاریخی ارائه میشوند. ما میتوانیم در کنار ارائة یافتههای علمی در یک دانش خاص، خود آن دانش و سیر تحوّل آن و نیز جایگاه و سودمندیاش در جهان را نیز بشناسیم. در واقع باید کمی تاریخ علم و فلسفة علم هم در حدّ ابتدایی و قابل فهم برای دانشآموزان، به متون درسی ما تزریق شود تا دانشآموز بداند که این دانش چگونه ایجاد شده و پیشرفت کرده است. این خود، شوق به پیشرفت بیشتر و پژوهشهای بعدی را در او ایجاد خواهد کرد. ما باید کاری کنیم که دانشآموزان ما در کنار فراگیری فرمولها و قوانین علوم، خود آن علوم را هم بشناسند. مثلاً اگر سخن از میخانیک است، خوب است که یافتههای دانشمندان این رشته از گالیله و نیوتن گرفته تا انشتین و بعد از او، به اجمال تشریح شود و نیز تأثیر این یافتهها در ساختن دنیای جدید، به اختصار نشان داده شود تا دانشآموز ما آنقدر علاقه به این قضایا بیابد که متون درسی را برای رفع عطش خویش ناکافی بداند و در پی مطالعات بیرونی برآید. به همین ترتیب، در کنار ارائة کلیاتی از دانش بیولوژی خوب است که رابطة این دانش با قضایای بیولوژیک جهان مثل آلودگی هوا و انقراض نسل بعضی جانوران و آسیبدیدن لایة ازون و امثال اینها هم روشن شود تا دانشآموز ما وقتی وارد زندگی میشود، در قبال حفظ منابع طبیعی و سلامت محیط خود، مسئولانهتر برخورد کند. به همین ترتیب، مباحثی همچون تغذیه، بهداشت محیطی، مسایل زیستمحیطی (اکولوژی)، بیماریها و عوامل آنها میتواند جایگزین بحثهای تخصصی ولی غیرکارآمدی همچون شناخت اجزای حجره و انواع تقسیم حجرات و جزئیات بدن موجودات واحدالحجروی شود. به راستی ما بیش از شناخت «یوگلینا» به شناخت بیماریهای مهلکی چون ایدز و جنون گاوی و فلج اطفال نیاز داریم و بیش از دانستن اجزای گلها همچون کاسبرگ و طاسبرگ و بساک و پرچم، باید نگران نابودی منابع طبیعی خویش بر اثر ناهنجاریهای زیستمحیطی باشیم. در ریاضیات، یعنی الجبر، هندسه و مثلثات، باید بر مباحث کاربردی بیش از اینها تأکید کرد، چون این دانشها، در چشم دانشآموز بسیار غیرکاربردی میآیند و به همین لحاظ، انگیزة بسیاری برای فراگیریشان حس نمیشود. من خود به یاد دارم که گاه در پاسخ به این که «الجبر و مثلثات چه سودی دارد؟» حتی از جانب بعضی تحصیلکردگان ما گفته میشد که «اینها فقط برای ورزش و پرورش ذهن است و فایدة مستقیمی ندارد.» البته با نظام آموزشی فعلی ما، این پاسخ چندان هم بیربط به نظر نمیآید، چون کمتر اتفاق میافتد که حتی همان تحصیلکرده نیز در طول زندگی خویش محتاج حل کردن یک معادلة چندمجهوله یا معادلة درجه دوم و سوم باشد. ما باید ریاضیات را تا جایی که ممکن است در رابطه با دانشهای دیگر بیاموزیم، یعنی متون درسی را طوری طراحی کنیم که به درد دیگر درسهای موجود بخورد. مثلاً میتوان آموزش حد (لیمیت) و مشتق را طوری تنظیم کرد که برای دریافت مفاهیم میخانیک مثل سرعت و شتاب مفید باشد. آنگاه میتوان مسایل و تمرینات ریاضی را نیز به صورت عبارتی و با تأکید بر استفادة آنها در دانشهای دیگر طراحی کرد. به عبارت دیگر، بهتر است ریاضیات در حد نیاز دانشهای دیگر در همان سطح تحصیلی آموزش داده شود و برای سطوح پیشرفتهتر آن دانشها در دانشگاه، ریاضیاتی پیشرفتهتر در نظر گرفت. آنگاه ریاضی درسی خواهد بود کاربردی که این کاربردیبودنش را برای دانشآموزان نیز نشان میدهد. در کنار اینها، به ویژه در هندسه و مثلثات، دریافت مفاهیم کلّی بسیار اهمیت دارد. فعلاً سنگینی درس مثلثات ما بر فرمولهای پیچیده است و سنگینی هندسه نیز بر «قضیهها و اثباتها»، در حالی که میتوان این سنگینی را بر جوانب کاربردی این علوم در نقشهبرداری، ساختمانسازی، ستارهشناسی و میخانیک منتقل کرد، یعنی مباحث را به صورت تجربی و تصویری درآورد. باید ذهن دانشآموز را برای دریافت مفاهیم پرورش داد، نه حفظکردن فرمولها و قضیهها به صورت غیرکاربردی. ادامه دارد
+ سجده به ابر
درنگی در «نیایشوارهها»ی سلمان هراتی زین گلستان به حیرت شبنم رسیدهایم «دری به خانة خورشید»(1)، واپسین مجموعه شعر زندهیاد سلمان هراتی را میتوان مجموعة آثار دوران کمال شاعریاش دانست. البته اگر او همچنان در میان ما میبود، با پیشرفت شگفتانگیزی که داشت، هیچ بعید نبود که در کتابهای بعدی، از این هم شکوهمندتر ظاهر شود. باری، این کتاب را که میگشاییم، با چشماندازی روبهرو میشویم بدیع که اثر دست و ردّ پای یک شاعر مبتکر در جایجایش آشکار است. یکی از این بدایع، آغازشدن کتاب با «نیایشوارهها» است; و این رسمی است کهن که در شعر امروز، بهویژه در آثار نوگرایان، کمابیش منسوخ بودهاست، بهگونهای که احیای آن را امروز بدعت تصوّر میکنیم، البته بدعتی نیکو و دلپذیر. کتاب، بعد از درگذشت شاعرش منتشر شده است (1367) و به درستی روشن نیست که تدوین آن، با خود زندهیاد سلمان هراتی بوده است، یا دوستانش پس از او و از میان دستنوشتههایش «دری به خانة خورشید» را فراهم کردهاند. چه خوب بود اگر این موضوع در اشارتی کوتاه در ابتدای کتاب، روشن میشد، که نشده است و ابهامهایی برای ما آفریده است. به همین دلیل، نمیتوان با قاطعیت گفت که در ذهنیت شاعر نیز این نیایشوارهها برای ابتدای کتاب بودهاند، یانه. به هر حال، امروز کمتر کتابی از نوگرایان را میبینیم که مطلعی از نوع حمد و ستایش داشته باشد و گویا امروزیان کمتر میتوانند این رسم کهن را به جای آورند. نه تنها در آغاز کتابها، که در مجموعة سرودههای شاعران نیز از این گونه حرف و حدیثها کمتر دیده میشود. گویا امروزیان، نتوانستهاند بعضی از مفاهیم کهن را امروزی کنند و بناچار، از آنها دست میکشند. به راستی که حمد و نیایش ـ به نسبت شعر کهن ـ در شعر امروز بسیار نادر است. کافی است که دفترهای شعر امروز را ورق بزنیم و تعداد شعرهایی را که در حمد باری تعالی سروده شده است، با شعرهای که برای بندگان نیکوی خداوند است، مقایسه کنیم. نه تنها در این مقایسه، که در مقایسه میان شعرهایی که برای پیامبر اسلام و دیگر اهل بیت سروده شده است نیز نتایج بسیار دلپذیری به دست نمیآید. پس تا اینجا میتوان گفت که وجود چنین شعرهایی در آغاز چنین دفتری، خود ابتکاری دلپذیر است. ولی کار شاعر ما به این خلاصه نمیشود. در لحن و طرز بیان نیز این نیایشوارهها بدایعی در خود دارند و امتیازهایی. حمد در شعر ما همواره دچار کلیشه بودهاست. اگر بحر متقارب باشد، کلیشه این است: «به نام خداوند...» و کافی است که شاعر جای این سه نقطه را پر کند، از این گونه: به نام خداوند جان و خرد... اگر هم بحر دیگری باشد، میتوان کلیشههای آماده در خمسة نظامی را برداشت و کلماتی دیگر در آنها ریخت. غالب شاعران فارسی در آغاز دیوانهایشان حمدیههایی از این دست دارند. فقط مولانا، حافظ و بیدل بودهاند که اولی در مثنوی شریف و دو تن دیگر در غزلیات خویش طرحی دیگر ریختهاند (البته با این فرض که حافظ خود نخستین غزل دیوانش را انتخاب کرده باشد.) البته یادآور شویم که ما خود به تفاوت ظریفی که میان «حمد» و «نیایش» وجود دارد واقفیم و میتوان «نیایشوارهها»ی سلمان را با دیگر نیایشهای شعر فارسی مقایسه کرد، ولی واقعیت این است که در این اثر، حمد و نیایش چنان در هم تنیدهاند که تفکیکشان از هم سخت است و حتی میتوان گفت که جنبة حمدی در این شعرها قویتر است، و البته پنهانتر. به هر حال، از موضوع دور نشویم. این را میگفتیم که حمد و نیایش با این شکل و شمایل و لفظ و معنی، در شعر فارسی کمسابقه بوده است و از این نظر، باید زندهیاد سلمان هراتی را شاعری مبدع و خلاّ ق دانست. دیشب آنقدر نزدیک بودی
باید دری به خانة خورشید باز کرد
بیدل
به نام خداوند جانآفرین
به نام خداوند بالا و پست...
که پنجره از شادیام نمک میچشید
و لبخندم را دامن میزد
من مشغول تو بودم
نیلوفری از شانههای من رویید
و از پنجره بیرون رفت. (نیایشوارة 5)
q
باری، نیایشوارههای سلمان هراتی در «دری به خانة خورشید» پانزده قطعه شعر است; در صورت، مستقل و در معنی، به هم پیوسته. در این دسته شعرها، چند خاصیت به روشنی قابل مشاهده است. به گمان من، مهمترین خاصیت نیایشوارههای سلمان، آزادی از قید و بندهایی سنّتی است که از دیرباز، به دست و پای شعرهای تحمیدیة ما پیچیده بوده است. حمدهای ما، غالباً آمیخته بودهاند با اصطلاحات کلامی و عرفانی; و به همین لحاظ، ارتباط مخاطب با آنها غالباً منوط به تحصیل مقدمات این علوم بودهاست. مزیّت عمدة نیایشوارههای سلمان، همین است که شاعر نه اصطلاحات کلامی و عرفانی، بل عناصر طبیعت و زندگی را به خدمت گرفته است و به این ترتیب، شعر را به فضای ذهنی مخاطبان نزدیک کرده است. در این پاره از نیایشوارة (3)، گویا شاعر خود نیز این سلوک را تشخیص و ترجیح میدهد: همخانهام میگوید: یک خاصیت دیگر غالب تحمیدیههای ما ـ که شعر سلمان از آن بدور است ـ نگرش غلیظ تعلیمی است. گویا شاعران ما بیش از آن که بخواهند یک گفتوگوی ساده و صمیمی با خداوند داشته باشند، میکوشیدهاند که مخاطبان را تعلیم اعتقادی دهند که از در بخشندگی و بندهنوازی در این گونه شعرها، غالباً شاعر و احساسات او غایب است. او از میان مثلث «ممدوح، شاعر و مخاطب»، فقط به اولی و سومی کار دارد و میکوشد که جلال و شکوه آن ممدوح را برای مخاطب ترسیم کند، یا درستتر بگوییم، تعلیم دهد. از خود شاعر به عنوان مجرای عبور این سخنان، در این شعرها بسیار خبری نیست. اگر قادر باشیم اصطلاحات ادبیات داستانی را به کار گیریم، زاویة دید در اینجا از نوع «دانای کل» است، نه «اولشخص». ولی سلمان در نیایشوارههایش حاضر است، نه به عنوان «سلمان هراتی» شاعر، بل به عنوان هر انسانی که جهان پیرامون را میبیند و در آن، حضور خداوند را حس میکند. گاهی آنقدر واقعیت داری نیایشوارههای سلمان هراتی، سرشار از عناصر طبیعت و زندگی شاعر است و این، امتیاز دیگری است در این شعرها. شاعر با اشیأ برخوردی ساده، ملموس و بیواسطه بیواسطه دارد. نه متکی به سنّت ادبی قدیم است، نه متکی به تاریخ و ادب کهن و روایات ملی و مذهبی. او فقط طبیعت را میبیند و به استخدام میگیرد، آن هم نه از دریچة سنتها و قراردادهای ادبی که در آن، همه پدیدهها، حامل مفهومهایی از پیش تعیینشده باشند; یعنی سرو آزاد باشد و نرگس بیمار و ماه به ابرو مانند شود و خورشید به طبق زر. این طبیعت، فقط از دریچة چشم بابصیرت شاعر دیده میشود. عناصر خیال در این شعرها غالباً ملموس و حسّی هستند. مفاهیم مجرّد و انتزاعی، یا نیستند و یا اگر هم هستند، چنان با عناصر طبیعت ادغام شدهاند که از آن هویّت اصلی خویش بدر آمدهاند. در این پارهها، کلمات «تقدیر»، «بصیرت» و «واقعیت» دیگر حامل و حاصل یک سلسله مباحث پیچیدة کلامی و عرفانی نیستند. تقدیر چیست؟ البته انکار نباید کرد که در یکی دو جای، اثری از این مفاهیم در شکل قراردادی و کلیشهایشان دیده میشود که در همانجاها نیز مایة افت شعر شده است، مثل «فراق» در نیایشوارة (2) که همراهشدنش با «زندان»، عیبش را بیشتر مینمایاند. اینجا به راستی شعر بیش از محیط زندگی شاعر، به شبکة قراردادهای ادبی نزدیک شده است: من در دو قدمی تو در مجموع، برخورد شاعر با موضوع، برخوردی مشتاقانه و شاعرانهاست، نه حکیمانه و یا عارفانه (منظورم عرفان منظّم و علمی پیروان ابن عربی است). نیایشوارههای او نیز در جاهای زیباتر شدهاند که این شاعرانگی را دارند. فقط در نیایشوارة (14) گویا شاعر از موضع حکمت با مخاطب طرف میشود و چنین است که این شعر، با دیگر قطعات تفاوتی مییابد. اگر هم نتوان این قطعه را به این اعتبار به ضعف متهم کرد، لااقل میتوان گفت از جنس دیگر قطعات نیست. درست در همینجاست که لحن شاعر نیز تعلیمی میشود، به ویژه در آخر شعر: جهان، قرآن مصوّر است و بالاخره ویژگی دیگر نیایشوارههای سلمان، توصیف ملموس و سادهای است که از خداوند دارد. این خدا، دور از دسترس نیست، از آن گونه نیست که مثلاً در این بیت بیدل وصف میشود: بر اوج غنایت نرسد هیچ کمندی بلکه خدایی است که به قول خود شاعر، «در دو قدمی» اوست. و چقدر شبیه است این «دوقدمی» به «همین نزدیکی» سهراب سپهری. همینجا به صورت معترضه میتوان گفت که اگر بخواهیم در پی منابع الهام سلمان در این نیایشوارهها باشیم، به گمان من باید درنگی در شعر سهراب سپهری بکنیم. طرز برخورد شاعر با طبیعت در این قطعات، بسیار نزدیک است به شیوة مواجهة سهراب سپهری. به همین لحاظ، اگر هم نخواهیم با قاطعیت مدعی تأثیرپذیری سلمان از سهراب شویم، حداقل میتوانیم بگوییم سلمان بیش از هر شاعر دیگری، در این شعرها به فضای ذهنی سهراب نزدیک شده است. باری، این خدا در دوقدمی است و جالب این که شاعر توانسته است با این توصیف ملموس نیز از دایرة باورهای مذهبی خود و جامعهاش خارج نشود و حتی گاه به شکل نامحسوسی از معارف و اعتقادات اسلامی در نیایشوارههایش بهره بگیرد. 1. دری به خانة خورشید، مجموعة شعر; سلمان هراتی; چاپ اول، سروش، تهران: 1367
صفات ثبوتیه کداماند؟
من میگویم
باز چه بوی خوشی
اینجا را فرا گرفتهاست!
مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا
حاجت موری به علم غیب بداند
در بن چاهی، به زیر صخرة صمّا (سعدی، غزلیات)
که پیشانیام
به یک تکه ابر سجده میبرد
به یک درخت خیره میشوم
از سنگها توقع دارم
مهربانی را!
میخواهم از تو سرشار باشم.
q
چشمهایم
از بصیرتی آکنده میشود
که منتهای تکامل یک چشم است
q
گاهی آنقدر واقعیت داری
که پیشانیام
به یک تکهابر سجده میبرد.
در زندان فراق گرفتارم.
و آیهها در آن
به جای آنکه بنشینند، ایستادهاند
درخت یک مفهوم است
دریا یک مفهوم است
جنگل و خاک و ابر
خورشید و ماه و گیاه
با چشمهای عاشق بیا
تا جهان را تلاوت کنیم.
بیهوده رسنتاب خیالاند فغانها
+ امروز با بيدل (هشتاد و شش)
ز بس كه نسخة تحقيق ما پريشاني است
نظر به كاشغر و دل به خوست ميباشد (ص 520)
در شعر بيدل، نشان بسياري از اعلام (چه نام افراد و چه نام جايها و ديگر اعلام) نميتوان يافت، مگر آنها كه به نمادهايي شاعرانه بدل شدهاند مثل مجنون و فرهاد و... و اين، از ويژگيهاي شعر مكتب هندي است و دلايلي هم دارد. اين بيت، يكي از اندك مواردي است كه بيدل از يكي دو شهر نام ميبرد و جالب اين كه اين «خوست»، شهري مشهور هم نيست كه حكم نمادي شاعرانه داشتهباشد، بلكه شهري است نبستاً كوچك در جنوب شرق افغانستان كنوني و هماكنون نيز به همين نام مشهور است.
مسلماً آنچه بيدل را بدين كار غيرمتعارف ـ در شعر او ـ كشانده است، خوشنشستنِ «خوست» در قافيه است.
به تردماغي هوش تو جهل ميخندد
كز اهل هند، عبارات خوست ميپرسي (ص 1152)
+ نگارش (سی و یک)
تایپ علایم سجاوندی اصولی که دربارة فاصله میان کلمات گفتیم، برای علایم سجاوندی نیز کاربرد دارد. آن دسته از علایم که مشخصکنندة انتهای جمله یا بخشی از جمله هستند، باید چسپیده به جمله تایپ شوند، بدون هیچ فاصلهای. مثلاً نقطه، همواره بدون فاصله با جملة ماقبل خود تایپ میشود، چون اگر با فاصله باشد، ممکن است در آخر سطر، کلمه در سطر بالا بماند و نقطه به سطر پایین برود، و این بسیار عیب دارد. همین طور است حکم ویرگول، نقطه ویرگول و دونقطه. هرکدام اینها اگر به اول سطر بعدی بروند خوب نیست، پس باید بدون فاصله به کلمة ماقبل خود بچسپند تا همواره متصل به آن باشند. فاصله را بعد از این علایم میگذاریم، یعنی میان اینها و جملة بعد. من در ایران ،هنوز معادل دلپذیری برای «تفنگچه» ندیدهام .تپانچه ،هفتتیر ،کُلت ،رولور ،ششلول و سلاح کمری همه مشکلاتی دارند . « تپانچه » در اصل به معنی « سیلی » است ;« هفتتیر » به خاطر تلاقی دو حرف « ت » ،دشواری تلفّظ دارد ،گذشته از این که با « میدان هفتِ تیر » تهران هم تشابه مییابد ;« کُلت » و « رولور » فرنگیاند ; « ششلول » جامع نیست و « سلاح کمری » غیرموجز است . ملاحظه میکند که متن، هم نازیباست و هم در اول و آخر سطرها اتفاقاتی ناخوشایند افتاده است. صورت درست آن این است. من در ایران هنوز معادل دلپذیری برای «تفنگچه» ندیدهام. تپانچه، هفتتیر، کُلت، رولور، ششلول و سلاح کمری همه مشکلاتی دارند. «تپانچه» در اصل به معنی «سیلی» است; «هفتتیر» به خاطر تلاقی دو حرف «ت»، دشواری تلفّظ دارد، گذشته از این که با «میدان هفتِ تیر» تهران هم تشابه مییابد; «کُلت» و «رولور» فرنگیاند; «ششلول» جامع نیست و «سلاح کمری» غیرموجز است. اگر قرار باشد علایم دربرگیرنده با عبارت میان خویش فاصله نداشته باشند، تکلیف خط تیره (برای جملة معترضه) چه میشود؟ اگر این خط تیره بیفاصله تایپ شود، به کلمه میچسپد و آن را کشیده میسازد، نظیر اینجا که خطهای تیره به کلمه چسپیده اند: (امروز در پیامهای یادداشت قبل دیدم که دوستی طرز تایپ فاصله جامد در ورد را یادآوری کرده بود، یعنی با کلید فاصله همراه با شیفت و کنترل. در این صورت مشکل در ورد هم حل میشود.)
اما علایمی مثل گیومه و قوس (پرانتز) که دربرگیرندة یک بخش از جمله هستند، باید از هر دو طرف به آن بخش بچسپند و میان آنها و کلمه یا عبارتی که دربر گرفتهاند، هیچ فاصلهای نباشد. فاصله را قبل از بازشدن پرانتز یا گیومه و بعد از بستهشدن آن میگذاریم.
حال، من متنی را که سرشار از این علایم است، یک بار به صورت نادرست و باری دیگر به صورت درست درج میکنم تا قضیه عینیتر شود.
ما مردم افغانستان ـکه همواره به فتوحات پادشاهان خویش در هند میبالیمـ شاید حالا که دو دهه رنج تهاجم بیگانگان را چشیدهایم، بتوانیم درد و رنج مردم هند را در دوران لشکرکشیهای اجدادمان دریابیم.
و صورت درست این است:
ما مردم افغانستان ـ که همواره به فتوحات پادشاهان خویش در هند میبالیم ـ شاید حالا که دو دهه رنج تهاجم بیگانگان را چشیدهایم، بتوانیم درد و رنج مردم هند را در دوران لشکرکشیهای اجدادمان دریابیم.
اینجا دیگر باید هر دو طرف خط تیره فاصله گذاشت و خطر این را پذیرفت که در آخر یا اول سطرها، خطهای تیره از بخشی که میانشان است، جدا شوند. البته ما در زرنگار برای پیشگیری از این جدایی، میان خطهای تیره و بخشی که داخل آنهاست فاصلة جامد میگذاریم و این هم از مزایای زرنگار (این نرمافزار کمحجم ولی پرقابلیت) است.
+ امروز با بیدل (هشتاد و پنج)
سعد اگر خوانی، چه حاصل طینت منحوس را؟
همچنان مسخ است اگر بوزینه میمون میشود (ص 507)
بیدل از ایهام کلمة میمون استفاده کردهاست. میگوید اگر بوزینه میمون (به معنای سعد و فرخنده) هم بشود، فرقی به حالش نکرده است، چون باز هم میمون (به معنای جانور) است.
در ضمن این از اندک مواردی است که در شعر کهن، من «میمون» را به معنای جانور (یعنی همان معنایی که اکنون در ایران رایج است) دیدهام. «میمون» غالباً همان «فرخنده» بوده است و به این جانور، «بوزینه» یا چیزهایی دیگر میگفتهاند.
+ نگارش (سی)
فاصلة جامد شاید بتوان گفت رعایت درست فاصلهها، مهمترین کار برای یک تایپ درست رایانهای است. پیش از این، نکاتی را در این مورد گفتهایم و اکنون ادامه میدهیم. وعده داده بودم که دربارة «فاصلة جامد» چیزی بنویسم. ما گفتهایم که هرگاه میان دو کلمه فاصله باشد، ممکن است آنها در آخر سطر از هم جدا شوند، یعنی یکی در آخر سطر بالا بماند و دیگری در اول سطر پایین. اگر نخواهیم این اتفاق بیفتد، و بخواهیم دو کلمه در هر حال در یک سطر باشند، آنها را با نیمفاصله تایپ میکنیم، یعنی در زرنگار حرف آخر کلمة اول را با شیفت میگیریم و کلمة دوم را بدون فاصله تایپ میکنیم و در محیط ویندوز (ورد و دیگر نرمافزارهای همخانواده با آن) فاصلة میان دو کلمه را با شیفت میگیریم و آن را نیمفاصله مینامیم. در آن صورت دو کلمه بسیار نزدیک به هم تایپ میشوند و همواره هر دو در یک سطر خواهند بود. ولی ممکن است نزدیک بودن بسیار این دو کلمه، مطلوب ما نباشد و بخواهیم آنها با حفظ فاصلهشان در یک سطر تایپ شوند. اینجا چه میکنیم؟ در زرنگار برای این موارد «فاصلة جامد» پیشبینی شده است، یعنی کاراکتری که در محیط تایپ به صورت خطی افقی با دو پیکان در دو سر دیده میشود و در چاپ نمیآید و حکم فاصله را دارد. این فاصلة جامد، مانع جداشدن دو کلمه از هم در آخر سطر میشود. (برای تایپ آن در صفحهکلید پیشگزیدة زرنگار، باید عدد 2 را با کلید کنترل فشار دهیم.) در ورد و نرمافزارهای مشابه آن، تا جایی که من خبر دارم، ما فاصلة جامد نداریم و چنان که دوستان یادآور شدند، در ویندوز اکسپی حتی نیمفاصله هم نمیتوان گذاشت مگر با تدابیری. بههرحال در زرنگار نه تنها این، که بسیار ظرایف دیگر تایپ فارسی هم پیشبینی شده است و بیجا نیست که ناشران حرفهای و مؤسسات معتبر تایپ و صفحهآرایی کتاب، با زرنگار کار میکنند. این فاصلة جامد در کجاها بیشتر کاربرد دارد؟ آنجاهایی که به طور طبیعی کلمات مستقل هستند و نباید بدون فاصله یا با نیمفاصله تایپ شوند، ولی ما دوست داریم اینها در عین استقلال و حفظ فاصله، در یک سطر باشند، مثل «سید» در ابتدای نامها. این «سید» بهطور طبیعی باید با نام بعد از خود فاصله داشتهباشد تا جزئی از نام تلقی نشود، ولی ممکن است همین کار، در آخر سطر آن را از نام جدا کند. اینجا ما میان «سید» و نام طرف، فاصلة جامد تایپ میکنیم. همین گونه است «خان» در آخر نامها که باز مستقل است، ولی بهتر است با خود نام در یک سطر باشد و اینجا نیز بعد از کلمه و قبل از «خان» فاصلة جامد میگذاریم. بعضی عبارتها هم هستند که عملاً یک ترکیب به شمار نمیآیند، ولی بهتر است در یک سطر باشند، مثل «داد و ستد». اگر این عبارت را نزدیک به هم تایپ کنیم، «دادوستد» میشود که خوشخوان نیست. اگر با فاصله تایپ کنیم، ممکن است مثلاً «داد» در سطر بالا بماند و «و ستد» به پایین برود که این هم خوب نیست. اینجا فاصلة جامد کارساز است که هم فاصله ایجاد میکند و هم مانع شکستهشدن ترکیب میشود. من برای عباراتی از این دست، فاصلة جامد را پیشنهاد میکنم (البته برای هر مورد، نظایر آن را نیز میتوان در نظر داشت): بنا بر این پیچ و خم نادر خان سید اسماعیل میر غلاممحمد دور شدن قرار گرفت پیدا شد قابل فهم قابل توجه مورد نظر دقت نظر خدا حافظ درة صوف (در مورد درة صوف باید یادآوری شود که «دره» در واقع جزئی از نام این منطقه است و همواره در کنار «صوف» ذکر میشود. بنابراین، خوب نیست که این دو بخش از هم جدا شوند. این فرق دارد با «درة پنجشیر» که در این یکی، دره جزء نام نیست و صرفاً یادآور نوع منطقه میشود. پس «درة صوف» باید با فاصلة جامد یا نیمفاصله تایپ شود و «درة پنجشیر» میتواند با فاصلة معمولی هم باشد.) شاید تعجب کنید از اینهمه دقت نظر، ولی من به همین روش کار میکنم و از نتیجة کارم نیز راضی هستم. سخت است؟ مهم نیست. بالاخره هر فنّی سختی خودش را دارد. ویراستاری هم یک فن است و من میکوشم در این کار دقیق باشم. اگر هم در مواردی کارم را خلاف این اصول و قوانین میبینید، بر اصول خرده نگیرید و بر من خرده بگیرید. شما اصول را به کار بندید و اشتباهاتم را یادآور شوید. تا یادداشت بعدی خدا حافظ.
+ نگاهی اجمالی به شعر عاشورایی در افغانستان
این مطلبی است که دوستان از روزنامه جام جم درباره شعر عاشورایی در افغانستان خواستهبودند و من برای آشنایی همزبانان ما با این نوع شعر در افغانستان، نوشتم. افغانستان کنونی، پارهای بزرگ از قلمرو کهن زبان فارسی است و بسیاری از شاعران بزرگ فارسیزبان نیز از لحاظ جغرافیایی به این منطقه منسوب میشوند. ولی نگاه ما در این نوشته، دو سه قرن اخیر را در بر میگیرد، یعنی از زمانی که این کشور رسماً مرزهای سیاسی و نام کنونی را یافت. q از علامه بلخی که بگذریم، تا حدود سه دهه پیش، یعنی آغاز جنگ و جهاد و انقلاب، در میان شاعران رسمی و برجستة افغانستان، مذهبیسرایانی جدی نمیتوان یافت، و از این نظر، وضعیت کمابیش شبیه قبل از انقلاب اسلامی در ایران است. شاعران نوپرداز نیز در این سالها یا گرایشهای چپی دارند و یا روشنفکرانی کماعتنا به دین هستند و به همین لحاظ، جریان نوگرای شعر افغانستان نیز از مایههای مذهبی تقریباً تهی است. در میان شاعران رسمی نیز یا ستایش حاکمان رواج دارد و یا بیان مفاهیم ملی و انقلابی، بدون اتکای زیادی به مذهب. در این میان، بسیار اندک هستند شاعرانی همچون براتعلی فدایی هروی که هم تکیهگاه مردمی داشتهباشند و هم حال و هوای شعر امروز را کمابیش درک کردهباشند. پینوشتها:
واقعیت این است که وضعیت ادبیات فارسی افغانستان در قرنهای دوازده و سیزده هجری چندان بسامان نبوده است. جنگهای داخلی و خارجی پیدرپی و بیعلاقگی دولتمردان این کشور به شعر و ادب، مجال رشد را از آن گرفته بود و چنین شد که در آن یکی دو قرن، فقط چند شاعر نامآور توانست ظهور کند.
بیتوجهی حاکمان عصر به شعر، و به ویژه شعر ولایی با گرایش شیعی، بناچار این دسته از شاعران را به انزوا و به حاشیه راند و آنان کوشیدند تکیهگاهی جز محافل رسمی ادبی برای خویش بیابند، یعنی مجامع مردمی و حسینیهها و به قول مردم افغانستان، «تکیهخانهها». اتکای شاعران به مردم، لاجرم شعرشان را نیز مردمپسند و بدور از معیارهای انجمنی و رسمی ادبیات میساخت، و چنین شد که در این چندصد سال، شاعران مذهبیسرای افغانستان غالباً «منقبتسرا» بودهاند.
اما آزادیهای مذهبیای که براثر تلاش و مجاهدت علمای شیعه و نیز تغییر وضعیت سیاسی کشور در اوایل قرن اخیر پدید آمد، به این محافل مذهبی رونقی بیشتر بخشید و به ویژه در کانونهایی چون «چنداول» کابل، شاعرانی بالیدند که غالباً تحصیلات دینی داشتند و به شعر ولایی عنایتی ویژه کردند. از این میان، میتوان علامه بلبل کابلی و علامه شهید سیداسماعیل بلخی را یاد کرد. البته بلخی وقتی در چنداول لنگر انداخت که مدارج کمال را پیموده بود.
علامه بلخی را به راستی بزرگترین شاعر مذهبیسرای افغانستان در قرن اخیر میتوان نامید. او به ویژه به واقعة عاشورا عنایتی خاص داشت و جدا از شعرهای عاشورایی بسیار، در دیگر آثارش نیز به این واقعه اشاره کرده است. عاشوراییهای بلخی، بسیار انقلابی است و آموزنده، و بدور از مویهگریهای رایج در شعر بسیاری از شاعران. او به راستی عاشورا را نه یک واقعة سوزناک، بلکه یک مکتب میبیند و این سخن، در نیم قرن پیش، کمابیش تازه است و بدیع:
تأسیس کربلا نه فقط بهر ماتم است
دانشسرای و مکتب اولاد آدم است
از خیمهگاه سوخته تا ساحل فرات
تعلیمگاه رهبر خلق دو عالَم است
با سوز عشق، نسبت بدعت مده، رقیب!
اسرارها نهفته به شور محرّم است
هر رؤیت هلال محرّم به چشم خلق
عینک برای دیدن آن حسن مبهم است
اصغر به صحن معرکه رفتن به دوش باب
درسی پی حصول حقوق مسلّم است
هر قطره خون حنجر آن طفلِ شیرخوار،
بر زخمهای پیکر اسلام، مرهم است...(1)
این وضعیت ادامه مییابد، تا پیدایش موج جدید اسلامخواهی در جهان، که در ایران و افغانستان، تبارز عملی جدیای دارد. پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، جهاد اسلامی مردم افغانستان علیه متجاوزین، مهاجرشدن جمع بسیاری از این مردم به ایران و تأثیرپذیری آنها از شعر و ادب انقلاب اسلامی، همه دست به دست هم داد و جریان تازهای از شعر مذهبی در جامعة ادبی افغانستان پدید آورد.
این گرایشها را، هم در میان شاعران مهاجر مقیم ایران میتوان یافت و هم در آثار بعضی از شاعران داخل کشور که داعیة این اسلامخواهی را داشتند. بدین ترتیب، نسل نوینی از شاعران افغانستان پدید آمد که هم به مذهب نگاهی امروزین و انقلابی داشتند و هم با رهیافتهای نوگرایان در شعر فارسی بیگانه نبودند. اینان نوعی شعر مذهبی نوکلاسیک سرودند که پیش از این، در ادبیات افغانستان سابقه نداشت. در شعرهای عاشورایی این نسل، نوعی بیان هنری و گاه مدرن میتوان یافت، در کنار محتوایی انقلابی و گاه گرهخورده با حوادث و وقایع کشور. به بیان دیگر، این شاعران کوشیدند که پیامهای عاشورا را برای استفاده در وضعیت امروز بیان کنند، چنان که در این غزل از سیدفضلالله قدسی دیده میشود:
چه میشد پیش از آن که کشته بودم باور خود را،
چهل منزل به روی نیزه میبردم سر خود را
نخواهد ماند خالی بعد از این مشک وفا، زیرا
به دریا وام دادم بازوی آبآور خود را...(2)
البته مذهبیسرایی در شاعران امروز افغانستان، به کلاسیکسرایان محدود نماند و نوگرایان را هم دربر گرفت، نسلی که تلفیقی میان قالبهای نوین و مفاهیم دینی ایجاد کردهاست، و پیش از این، البته این تلفیق در شعر افغانستان دیده نمیشد. چهرة شاخص و پیشکسوت این نوع شعر در افغانستان، آقای سعادتملوک تابش است که در دهة شصت چندین مجموعه شعر با این شیوه منتشر کرد. البته مذهبیسرایی در قالبهای نو، بعدها توسط جوانان شاعر پی گرفته شد و تاکنون ادامه دارد.
به عنوان آخرین سخن، نمیتوان از یک ویژگی بارز جامعة افغانستان یادی نکرد که بر شعر نیز سایه افکندهاست، یعنی توجه عموم مردم ـ و نه صرفاً شیعیان ـ به اهل بیت و نیز واقعة کربلا. در افغانستان اختلاط میان مردم مذاهب مختلف بسیار است و نیز، عنایت این مردم به همه بزرگان دین، قابل توجه. حضرت امیرالمؤمنین با لقب «سخی» مقتدای همه مردم است و نیز واقعة کربلا برای همه ارزش و اهمیت مییابد. چنین است که مثلاً ترکیببند محتشم کاشانی به طور کامل در کتاب درسی ادبیات فارسی در افغانستان چاپ میشود و یا زندهیاد عبدالقهار عاصی، شاعر سنیمذهب این کشور، با چنین اخلاص و ارادتی از امام حسین(ع) یاد میکند:
تا ریخت خون مرد به دامان کربلا،
سجادهشد زمین بیابان کربلا
بر مسلمین طلیعة نو باز شد ز حق
در رهگذار تشنة میدان کربلا
دست یزیدیان چه تواند کند به خلق؟
خون امام ماست نگهبان کربلا...(3)
این، بر خلاف پندار بعضی کسان، نه یک ارادت شخصی، که یک گرایش غالب در این کشور است. در افغانستان اگر خلاف این باشد، عجیب به نظر میآید.
1. دیوان علامه شهید سید اسماعیل بلخی; به اهتمام مرکز تحقیقات و مطالعات علامه شهید بلخی(ره); چاپ اول، مشهد: مرکز مطالعات و تحقیقات علاّ مه بلخی ـ نشر سنبله، 1381
2. مشرق گلهای فروزان; مجموعه شعر مذهبی، گردآوری: قنبرعلی تابش، کتابخانة تخصصی ادبیات، قم، 1378
3. از آتش از بریشم: مجموعه شعر قهار عاصی; چاپ اول، چکسلواکی: طبع و نشر ایام برهکی، 1374


مهربانیها ()