محمدکاظم کاظمی


+ امروز با بیدل (هشتاد و دو)

نَفَس بیهوده دارد پرفشانیهای ناز اینجا

تو می‌گنجی و بس‌، گر در دل عشّاق جا باشد (ص 478)

من مصراع اول این بیت را به شکلی دیگر تعبیر می‌کردم‌، یعنی می‌پنداشتم که «پرفشانیهای ناز» فاعل است و «نفس بیهوده دارد» فعل‌. یعنی «این پرفشانیهای ناز، بیهوده نفس می‌زند». به این شکل‌، دریافت معنی بیت‌، مشکلی عظیم می‌نمود. ولی اکنون می‌پندارم که «نفس‌» فاعل است‌، یعنی «نفس‌، بیهوده از ناز در دل ما پرفشانی می‌کند. اگر در دل عشّاق جایی باشد، آن جای‌، فقط گنجایش تو را دارد و بس‌. حتی نفس را هم جایی نیست‌.» و ضمناً این را هم می‌رساند که معشوق‌، از نفس عزیزتر است‌. دیده‌ایم که در مقام تحبیب به کسی می‌گویند «نفس من‌!»

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: بیدل
comment مهربانی‌ها () لینک

+ تکمله‌ای بر نگارش نوزده

سلسله مباحث نگارش‌، همواره كانون بحثهاي مفيدي شده است و من از اين لحاظ، بسيار خرسندم‌. ولي گمان مي‌كنم كه ما بايد بحثها را به جاي تمركز بر مصاديق‌، بر يك سلسله اصول و مباني متمركز كنيم‌. گمان مي‌كنم اختلاف‌نظرها نيز در اينجاست‌.

من در اين مباحث‌، يك ديد تاريخي ـ اصلاحي دارم‌، يعني دوست دارم كه با نگرش بر تاريخ تحولات زبان‌، در اصلاح زبان بكوشيم‌، و معتقدم كه اين كار، امكان‌پذير است‌.

در اين شكّي نيست كه زبان ما در طول زمان متحوّل شده است‌. پس مي‌توان اين تحوّلات را در آينده نيز انتظار داشت‌. ما اگر بگوييم «هر آنچه اهالي زبان به كار مي‌برند درست است و بايد پذيرفت‌» متكي بر يك ديدگاه ايستا و منجمد از زبان است‌، نه ديدگاهي كه زبان را پويا و متحوّل مي‌داند.

ما در دوره‌هاي ساماني و غزنوي‌، زباني داشتيم نيرومند، غني‌، فصيح و با امكانات بالا; زباني كه حدود هشتاد در صد واژگانش فارسي بود. اين زبان‌، به مرور زمان و در طول زمان قريب به هزار سال‌، به زباني متكلف‌، معيوب و مملو از واژگان و تركيبهاي عربي مبدّل شد. باز وقتي امروز را مي‌نگريم‌، مي‌بينيم كه حداقل چند قدم پيش رفته‌ايم و زباني شسته و رفته‌تر از يك قرن پيش داريم‌، حداقل در حوزة نگارش نظم و نثر.

پس مي‌توان براي آينده نيز تلاش كرد و نبايد نااميد شد. ما تا حدّ زيادي از آن عربي‌زدگي مفرط فاصله گرفته‌ايم و مي‌توانيم اين فاصله را بيشتر كنيم‌. عربي بر همه جوانب زبان سيطره يافته بود، هم در حوزة واژگان‌، هم در حوزة تركيبها و هم در حوزة دستور زبان‌. شايد وام‌گرفتن يك واژه از زباني ديگر آن‌قدرها هم ناپسند نباشد، و گاه البته لازم هم باشد، ولي اگر شكل تركيب‌سازي را وام بگيريم‌، البته كمابيش ناپسند است و اين ناپسندي وقتي بيشتر مي‌شود كه به حوزة دستور زبان نيز سرايت كند.

عبارت «ائمه معصومين‌» هر سه نوع تأثيرپذيري را در خود دارد. اول اين كه «امام‌» و «معصوم‌» عربي‌اند; ديگر اين كه اينها طبق قواعد عربي جمع بسته شده‌اند; ديگر اين كه تطابق صفت و موصوف از لحاظ جمع و مفرد در آنها رعايت شده است‌، يعني اينجا ديگر وارد حوزة دستور زبان شده‌ايم‌.

دوستان مي‌گفتند (نقل به مضمون‌)، «حالا كه ما امام را به صورت ائمه جمع مي‌بنديم‌، پس نبايد از جمع بودن صفت هم نگران باشيم‌. ما بالاخره تابع عربي شده‌ايم‌.» ولي من مي‌گويم اگر هم تابع شده‌ايم‌، حداقل در سطوح پايين‌تر شويم‌. كلمه را وام گرفتيم‌، عيبي ندارد. جمع‌بستن مكسّر را وام گرفتيم‌، كمي عيب دارد، ولي جمع بستن صفت ديگر افراط است و بايد تا حدّ امكان از آن پرهيز كرد. كسي كه يك دستش را اره برقي بريده‌است‌، نمي‌تواند دست ديگر را هم بگذارد لاي ارّه‌، كه حالا كه بريد، بگذار اين را هم ببرد. بالاخره جلو ضرر را از هر جا كه بگيريم‌، فايده است‌. ما يك قدم را برداريم‌، شايد ديگراني در آينده قدم بعدي را بردارند. نسل پيش مي‌گفت «ائمة معصومين‌»، ما بگوييم «ائمة معصوم‌»، شايد نسل بعد بگويم «امامان معصوم‌»، شايد نسل بعد بگويد «پيشوايان معصوم‌» و نسل بعد آن را به «پيشوايان پاك‌» برساند. اگر هم نرساند، چه باك‌؟ حداقل يكي دو گام كه به سوي اصلاح زبان برداشته‌ايم‌. اين‌طور نيست‌؟

من هم‌چنان كه به جبر تاريخ در كليّت آن معتقد نيستم‌، تحولات زبان را هم كاملاً جبري نمي‌دانم‌، بلكه بر آنم كه اهالي زبان ـ به‌ويژه نخبگان آنها، يعني نويسندگان‌، شاعران‌، آموزشگران و... ـ مي‌توانند در اين تحوّلات مؤثر واقع شوند. تاريخ اين را نشان داده‌است‌. هيچ نمي‌توان منكر تأثيري بود كه امثال قائم‌مقام فراهاني و محمود طرزي و ملك‌الشعرا بهار و ديگر اهل ادب در پالايش زبان در قرن اخير داشته‌اند. اين بزرگان مسيرها را باز كرده‌اند و راه و چاه را به ما نشان داده‌اند. چرا ما روندگان خوبي نباشيم‌؟

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:

+ نگارش (نوزده)

ما ائمة معصومين و عتبات عاليات نداريم‌!

در زبان فارسي دري‌، صفت همواره مفرد است‌. حتي اگر موصوف جمع باشد هم نبايد صفت را جمع ببنديم‌. مثلاً ما مي‌گوييم «پيشوايان پاك‌» و نمي‌گوييم «پيشوايان پاكان‌» يا مي‌گوييم «خانه‌هاي استوار» و نمي‌گوييم «خانه‌هاي استوارها».

ولي ما گاهي در مورد اسامي و صفتهاي عربي‌، اين اشتباه را مي‌كنيم‌، مثلاً كلمة ائمه را كه جمع «امام‌» است و بايد با صفت مفرد «معصوم‌» بيايد، با صفت جمع «معصومين‌» مي‌آوريم و مي‌گوييم «ائمة معصومين‌». يا صفت «عالي‌» را براي عتبات جمع مي‌بنديم و مي‌گوييم «عتبات عاليات‌».

بايد توجه داشت كه استفادة صفت جمع براي اسم جمع‌، مخصوص زبان عربي است و در فارسي‌، درست نيست‌. در فارسي‌، صفت همواره مفرد مي‌آيد، بنابراين‌، در اين زبان‌، ما «ائمة معصومين‌» و «عتبات عاليات‌» نداريم‌. بايد «ائمة معصوم‌» و «عتبات عالي‌» بگوييم‌. مي‌گوييد سخت است‌؟ مدتي امتحان كنيد، خواهيد ديد كه آسان می‌شود.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:

+ تجليل به سبک افغانی

در حاشيه‌ي نوشته‌ي (خليلي كهن سراي نو انديش)

اين يادداشت را جناب سيدابوطالب مظفری در وبلاگ «باغچار» خويش نهاده است و من در اينجا نقلش می‌کنم تا بهره‌اش عام‌تر شود. البته وبلاگ «باغچار» را از دست ندهيد که مطالبش ـ هرچند اندک ـ به راستی خواندنی است. (کاظمی)

 saghar2.persianblog.ir

       

طبق معمول، جناب كاظمي در وبلاك شان مطلبي مي‌نگارند. ـ اين بار با عنوان «خليلي كهن‌ سراي نو انديش»ـ مطلب استاد هم طبق معمول مطالب باقي مخلوقات خدا كه انسان اند و خالي از سهو و نسيان نمي‌توانند باشند، يحتمل تهي‌گاه هاي دارد. طبق معمول، پيام گذاران چست و چالاك و بلاكي، كه از قضا تني چندي بيش نيستند، با نامهاي مستعار،سر مي‌رسند و ميمنه و ميسره سپاه را در يك چشم بهم زدن مي آرايند. طبق معمول، اين چند نفر چنان در كارشان خبره اند كه گويي آفريده شده اند تا كسي چيزي بنويسد و اينان از باب انجام وظيفه ايماني و ملي و يا از سر عادت بروند و نظر بدهند. طبق معمول كاري هم به اين ندارند كه موضوع اين مقاله اصلا مطابق طبع و باب دندان مبارك شان هست يا خير. طبق معمول اين چند نفر هموطن دو دسته مي‌شوند : دسته‌اي سخت مي‌كوبند آن مقاله را و از همه بدتر شخص بيچاره اي را كه قرار بوده مثلا تجليل شود و دسته اي ديگر شروع مي كنند به دفاع. در ميان اين نزاع كه ابتدا اندكي به موضوع مربوطه، مربوط است، طبق معمول سر وكله‌ي حرفهاي مشخص و از قبل تعين شده پيدا مي‌شود و پاي اقوام مظلوم وطن كه اين چند نفر مثلا نماينده گان تام الاختيار شان هستند، به ميان كشيده مي‌شود. طبق معمول يكي مي‌گويد به اين قوم تو هين شد و ديگري مي‌گويد به آن قوم. طبق معمول اين حالت ادامه دارد تا اينكه كار به فحش و دشنام مي رسد. چند تا فحش  طبق معمول و آشنا هم به يكديگر مي دهند و بعد مدتي هم براي هم شاخ و شانه مي كشند كه شناختمت و بين سرگ گيرت بياورم كارت تمام است. اين حالت طبق معمول ادامه دارد تا اين‌بار جناب جعفر عطايي يا حضرت ياسين رسولي، دست به ميوه‌ي ممنوعه قلم ببرد. طبق معمول با آمدن نو به بازار، كهنه مي‌شود دل آزار. اما چاره چيست آسيا به نوبت است. او بايد مدتي بنيشيند تا نوبتش برسد و تا آن وقت بايد نفسي براحتي بكشد و براي يك ميدان ديگر خود را آماده كند. و سر انجام  وقتي جناب كاظمي را مي‌بينم طبق معمول خوشحال است كه نوشته‌هايش در وبلاك، بيشترين خواننده را داشته است.

    حال از اين طبق معمول‌ها چه سودي متوجه ملت بيچاره است، خدا مي داند. چه سودي متوجه شخص تجليل شده است همه مي‌دانند. چه سودي متوجه آن چند نفر است باز خدا مي داند. چه سودي متوجه دوستان من عالي جنابان كاظمي. عطايي و رسولي و يحتمل كساني از اين دست است باز خدا مي داند.

        اما يك طبق معمول بزرگ ديگري هم مانده و آن اينكه: طبق معمول وبلاك باغچار هم مانند چاه ويل، فرياد هل‌من مزيدش بلند است. تا به اصطلاح بروز باشد. من هم كه طبق معمول اين روزها منزلم و مطلبي هم براي نوشتن ندارم ،دهانش را طبق معمول به  اين گونه نوشته ها مي بندم . والسلام نامه تمام.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:

+ امروز با بیدل (هشتاد و یک)

صاف‌ْمشرب‌، دوزبانی نپسندد، بیدل‌

هرچه در دل‌، به لب آب همان می‌باشد (ص 453)

بیدل در مصراع دوم‌، نوعی حذف هنرمندانه به کار برده که من در شعر کهن ندیده‌ام و ویژة نوپردازانی چون نیماست‌. «می‌گوید هرچه در دل آب است‌، بر لب آن نیز همان است‌.» و این حذف‌، به جمله کاملاً ساختاری دگرگون داده‌است‌. منظورم از حذف‌های شعر نوپردازان‌، مواردی از این دست است‌:

هرچه‌، در دیدة او ناهنجار

هرچه‌اش در بر، سخت و سنگین‌. (نیمایوشیج‌، کار شب‌پا)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: بیدل

+ آجرها و کاشیها

نقد کتاب «ماه هزارپاره‌» از محمدشریف سعیدی‌

 

شمارة جدید (4 و 5) «خط سوم‌» بالاخره بعد از یک تأخیر چندماهه از چاپ برآمد. این شماره از خط سوم‌، دو ویژه‌نامه در خود دارد، یکی ویژه‌نامة نقد کتاب است و دیگری ویژه‌نامة شعر امروز هرات‌. مطلبی که اینک می‌خوانید نقدی است که من بر کتاب شعر جناب محمدشریف سعیدی نوشته‌ام و در ویژه‌نامة نقد این شماره چاپ شده است‌.

 

 

 

q ماه هزارپاره‌

m محمدشریف سعیدی‌

m ناشر: محمدابراهیم شریعتی افغانستانی‌

m طرح جلد: محسن حسینی‌

m چاپ اول‌، تهران‌، بهار 1382

m 143 صفحه‌، رقعی‌

این از نادر مجموعه‌شعرهای این یکی دو سال است که از آن می‌توان چیزی‌، بل چیزها، آموخت‌; و اگر در نقد خویش‌، بیشتر در پی آموختنی‌ها باشیم تا لنگیدنها، این کتاب سخت به کارمان می‌آید. و من می‌کوشم در این نوشته‌، آن چیزها را که می‌تواند برای نسل جوان‌تر از محمدشریف سعیدی به کار آید، برجسته‌کنم‌.

 

1

کار بسیار مهم سعیدی در این کتاب‌، دریافتن سیر محتوم غزلسرایی در سالهای اخیر، و هماهنگ کردن کار خویش با این سیر است‌. واقعیت این است که غزل نو امروز دیگر آن چیزی نیست که در اوایل انقلاب و کمی پیش از آن ـ مثلاً در کار هوشنگ ابتهاج و دیگران ـ دیده می‌شد. اگر آن غزل کمابیش لحن و تصویرهای تازه یافت‌، شاعران امروز، آن تازگی را در فضاسازی و ساختار کلی شعر هم راه دادند و این چیزی است که در شعرهای اخیر سعیدی‌، به ویژه در کتاب «ماه هزارپاره‌» دیده می‌شود.

نخستین ویژگی این غزلها، برخورداری عینی‌شان از تجارب زندگی است‌. شاعر مصالح تصویرپردازی را از منبع عامی که همواره در اختیار همگان بوده‌است برنمی‌گزیند، بلکه برای هر شعر، یک فضای خاص خلق می‌کند که تأمین‌کنندة تصویرهای اوست‌. اینجا نه تنها شاعر، که هر شعر، حال و هوایی خاص دارد که حتی در دیگر شعرهای این شاعر نیز دیده نمی‌شود.

نخستین برکت این حرکت‌، فرار از طبق‌معمول‌شدن و کلیشه‌ای‌بودن است و این چیزی بود که غزل ما را در دهة هفتاد سخت تهدید می‌کرد. در آن سالها، فضا نو شده بود، اما باز هم عام و فاقد تمایزهای شخصی بود.

مسلماً در این رویکرد، تخیل نیز آن ساختار کهن خود را ندارد که در هر بیتی تشبیه یا استعاره‌ای مستقل گنجانده بود و البته مصالح این تصویرها نیز یکسان باشند. اینجا گاه یک تصویر در کل شعر گسترش می‌یابد و شاعر، از آغاز تا پایان‌، جوانب مختلف یک صحنه را تصویر می‌کند، یا مقاطع مختلف یک رویداد را. بیاییم و پیش از این که به ذهنی‌گرایی کشیده شویم‌، یک نمونة عینی از این گونه شعر را نقل کنیم از این کتاب‌:

مسافران که یکایک پیاده گردیدند،

سه‌راه‌ِ خون و سرکهای مُرده را دیدند

سه چار مردِ مسلّح‌، خشاب نو کردند

و در برابر مردم به طعنه خندیدند

کنار شانة هم ایستادشان کردند

و مثل مهرة شطرنج بر زمین چیدند

کنارِ ریش‌ِ درازی نشست تا قنداق‌،

ز خواب‌، دخترکان یتیم ترسیدند

جنازه‌ها را، بردند تا سرِ چاهی‌

و جیبهای تهی را دوباره پالیدند

سه چار کرکس و سگ‌، دورِ چاه می‌گشتند

شبانه دخترکان خواب صلح می‌دیدند

شعر از تصویر به معنای رایج آن‌، یعنی تشبیه‌ها و استعاره‌های خردوریز تقریباً تهی است‌. حتی یک ترکیب از نوع «زندان یأس‌» و «قصر خیال‌» و «غروب آرزو» و «طلوع خاطره‌» ندارد. حتی صفتهایی که برای «مردان‌» و «دخترکان‌» و «جیبها» می‌آید نیز بسیار معمولی است‌، «مسلح‌»، «یتیم‌» و «تهی‌». پس شعریت آن در کجاست‌؟ در پیوند خاصی است که میان صحنة واقعه و خواب دخترکان ایجاد شده است‌. برش‌زدن از صحنة قنداق تفنگ کنار ریش دراز و گریز ناگهانی به خواب دختران‌، بسیار سینمایی است‌. ببینید واقعه را چه غیرمستقیم توصیف کرده است‌. در بیت بعد، دیگر واقعه روی داده‌است و جنازه‌ها را به سر چاه می‌برند. شاعر در بیت آخر نیز به آن خواب شیرین گریز می‌زند، با کاربرد «به خواب دیدن صلح‌» که طنزی لطیف در خود دارد.

هنرمندی شاعر در اینجا، دیگر در ترکیب‌سازی و تصویرپردازی نیست‌، بلکه به صورت ابتکارهایی در کل ساختار شعر نمود دارد و این‌، از خواص شعر امروز است‌، چه در قالبهای نوین‌، و چه در غزلهای نو.

سعیدی در این کتاب خودش‌، از این گونه شعرها بسیار دارد، همانند «قطار» و «کبک 1» با ساختارهایی منحصربه‌فرد و اعجاب‌انگیز. البته شاعر ما، از شعرهای طبق‌معمول این روزگار هم کمابیش دارد مثل «چراغ شقایق‌» و «دلیل عاشقی‌» و «دو ساقه گل‌» که ما اولی را نقل می‌کنیم‌، تا ارزش شعرهای ساختاری او روشن شود، که گفته‌اند «تعرف الاشیأ بضدها».

چگونه با تو بگویم که عاشقت هستم‌؟

که کشته‌مردة یاد تو ام‌، دِقت هستم‌

به‌سان چشمه که از کوهسار می‌جوشد،

همیشه گریه‌گر و گرم‌ِ هق‌هقت هستم‌

چه چیز باشم‌؟ معجون آتش و خونم‌

و ناگزیر چراغ شقایقت هستم‌

تو یک تبسّم‌، اگر لیلی‌ای و عذرایی‌

هزار پنجره مجنون و وامقت هستم‌

تو خلق کردی‌ام از غم‌; من از خیال‌، تو را

خدا و بنده و مخلوق و خالقت هستم‌

تو عقل‌ِ سرخ‌ِ جهانی‌، تو حس نخواهی کرد

که عشق چیست‌، که من عاشق و دِقت هستم‌

بله‌، به قول شاعر ما، «تفاوتها بود در کار خلق آجر و کاشی‌».

 

2

دیگر چیزی که می‌توان از سعیدی آموخت‌، سلوک پسندیدة اوست در زبان شعر. او تمامیت زبان فارسی را به کار می‌کشد و در این عرصه‌، هراسناک و منفعل نیست‌.

بعضی شاعران ما، گویا هراسی دارند از نزدیک شدن به مرزها. می‌خواهند در چهارسوق این زبان بایستند و فقط عام‌ترین و بی‌خطرترین واژگان را بیازمایند. نه به زبان عامیانه و محلی نزدیک می‌شوند، نه به زبان کهن روی می‌آورند و نه جرأت عبور از مرزهای سیاسی را دارند. اینان صاحب بی‌تمایزترین و فقیرترین زبان هستند.

این درخودخزیدگی‌، به ویژه وقتی زیانبار می‌شود که به نوعی تعصب منجر شود و محرومیت خودخواسته از زبان فارسی دیگر کشورهای فارسی‌زبان را در پی داشته‌باشد. این تعصب‌، شاید نوعی ابراز هویت و احساس بی‌نیازی همراه داشته‌باشد، ولی اگر دقیق‌تر بنگریم‌، نوعی انفعال و افتادن در چاهی است که دیگران برایمان کنده‌اند. ما بدین ترتیب‌، خود را به دست خویش‌، از همان چیزهایی محروم کرده‌ایم که دیگران می‌خواسته‌اند.

اما سعیدی از هیچ مرزی پروا ندارد و با بیباکی تمام‌، به همة ذخایر زبان فارسی چنگ می‌اندازد و بدین ترتیب‌، خود را در استفاده از این میراث مشترک محق و صاحب‌اختیار می‌داند. این یک برخورد مقتدرانه با زبان است‌.

به همان گونه‌، استفادة سعیدی از واژگان محلی و منطقه‌ای خودش نیز مقتدرانه و هوشمندانه است‌. اکنون وقت آن گذشته است که ما با زبان فقط ابراز هویت کنیم‌، نظیر کاری که اقلیتها با پوشیدن لباس محلی خود می‌کنند. ما باید این واژگان را رسمیت ببخشیم و این رسمیت‌، مهم‌تر از هویت است‌. به همین ملاحظه است که من اکنون حتی پاورقی‌زدن برای واژگان خاص افغانستان را چندان نمی‌پسندم و آن را کاری از موضع ضعف می‌دانم‌، مگر این که ضرورتی جدی به آن باشد.

باری‌، در شعر سعیدی‌، یک همزیستی مسالمت‌آمیز میان «پترول‌»، «سرک‌»، «دق‌»، «پهره‌دار» و «چوری‌» از سویی و «هلو»، «خشاب‌»، «دنده‌» و «کتانی‌» (کفش کتانی‌) و امثال اینها از سویی دیگر رخ داده‌است که نویدبخش ایجاد یک زبان فارسی دری رسمی و سراسری در همة قلمرو زبانی ماست‌. دیگر شاعران و نویسندگان هوشمند ما نیز غالباً همین سلوک را برگزیده‌اند و جالب این است که برخلاف انتظار، قلم‌زنان داخل کشور، در این کار بر مهاجران ساکن ایران پیشی گرفته‌اند. آنان چون زیر پایشان محکم است‌، کمتر هراس دارند.

 

3

همین بیباکی و جرأتمندی شاعر ما که یک جلوه‌اش را در زبان او دیدیم‌، در عرصة مضامین هم دیده می‌شود. شعر سعیدی به راستی از این جهت متنوع است و آموزنده‌. او می‌کوشد «شاعر مطلق‌» باشد، نه شاعر مقاومت یا شاعر مهاجرت یا شاعر عاشقانه‌سرایی یا شاعر سیاست و اجتماع و هرگونه «شاعر مضاف‌» دیگر. گاهی به شاعرانی که در یک حوزة خاص خوب کار کرده‌اند، این توهم دست می‌دهد که کار در این حوزه‌، بخشی از هویت وجودی‌شان شده‌است و در خارج از آن‌، دیگر تشخصی ندارند. این بسیار فریبنده است و البته خطرناک‌; فریبنده از آن روی که شاعر را صاحب سبک و هویت نشان می‌دهد و خطرناک از این سوی که این سبک و هویت‌، او را می‌فرساید و می‌پوساند.

سعیدی شاعری است هدفمند و مسئول‌، نسبت به همه جوانب زندگی و همه احساسات انسانی‌. هم به دغدغه‌های مقطعی و ملی بها می‌دهد و هم به عواطف عام و بشری عنایت می‌کند. بدین ترتیب‌، هر خواننده‌ای از کتاب سعیدی خواسته‌هایش را در می‌یابد و دست خالی بر نمی‌گردد، چه یک جوان احساساتی عاشق‌پیشه باشد که شعر «دلیل عاشقی‌» را مزین به گل و بلبل برای یارش بفرستد و چه یک آوارة مصیبت‌دیده با هفت سر عائله که با خود زمزمه کند:

ای وطن‌! کم‌کم نام تو شود گرگستان‌

چه کند آهوی رم‌کردة صحرا با تو؟

بگریزد به جهانی که در آن جنگی نیست‌

یا بماند به همین جنگل رسوا با تو

به تعبیر نیما، این رودخانه‌ای است که از هر جایش می‌توان آب برداشت‌.

q

گفتیم که در این کتاب‌، همه چیز هست‌، ولی نگفتیم به چه نسبتی‌؟ به یک نسبت متعادل یا نامتعادل‌؟ به نظر من‌، کفة شعرهای عاشقانه‌، بیش از حد لزوم در این کتاب سنگینی می‌کند. البته سخنی است مشهور که عشق‌، از عواطف عام بشری است و هیچ‌گاه پایان ندارد و هیچ مرزی نمی‌شناسد و دیگر دلیلهایی از این دست‌. ولی این را هم فراموش نکنیم که برای این مضمون عام‌، آن مقدار شاعر عام هم در این عالم وجود دارد که امثال سعیدی را از این دغدغه سبکدوش سازند و او را به ملت و کشور خودش معطوف دارند.

سعیدی یک شاعر خاص است با تاریخ و جغرافیایی خاص‌، که دیگر تکرارشدنی نیست‌. چه خوب است اگر شاعر خاص حرفهای خاص بگوید و شاعران عام و متحدالشکل‌، حرفهای عام با عواطف جهانی و بشری‌. سعیدی به عنوان فردی از یک ملت در یک وضعیت خاص‌، حامل تجربه‌هایی است که اگر در شعر او ثبت نشوند و باقی نمانند، در شعر دیگران نخواهند ماند. بعضی از این تجربه‌ها و چشمدیدها، ممکن است عاشقانه هم باشند، البته یک عاشقانة خاص و مرتبط با این فضای خاص (همانند شعر «جنون‌» از این کتاب‌)، نه از این دست کلی و عام که از فرط کلی‌بودن‌، بی‌خاصیت شده باشد:

به صبح‌، بارش رنگین آفتاب‌ِ منی‌

به شب‌، سیاهی چشمان نیمه‌خواب منی‌

وزیدن تو مرا روشنای دیگر داد

شمالک دل‌ِ بر شعله‌ها کباب منی‌

به جام‌ِ سرخ‌ِ لبت می‌خورم قسم‌، که تو خود

بلای سرخ الست منی‌، شراب منی‌

q

درست به همین دلیل است که شاعر ما در شعرهای عاشقانة خویش‌، از آن فضاسازیهای ماهرانه بی‌بهره مانده است و در این عوالم‌، حتی یک شعر ویژه و ساختارمند همچون «قطار» و «کبک‌» و «مسافران‌» ندارد. این بسیار طبیعی است که هرچه فضا خاص و متمایز باشد، سخن نیز تازه‌تر و ناب‌تر می‌شود و هرچه در عوالم عام و همگانی قدم نهیم‌، حرفها نیز تکراری و کلیشه‌ای می‌شوند. عجیب نیست اگر در شعر بالا، باز هم سخن از تشبیه معشوق به آفتاب است و کباب‌شدن دل عاشق بر آتش و تشبیه لب به جام می و دیگر چیزها که بارها از دیگران شنیده‌ایم و بهتر شنیده‌ایم‌. اینجاست که سعیدی به سطح شاعران غزلواره‌سرای این روزگار که کم هم نیستند نزول می‌کند.

باری‌، سخن من بر سر پسند یا ناپسند نیست‌، بلکه بر سر مهم و اهم است و این سخن را از آن روی تفصیل دادم که دوستان‌، غالباً این موضع مرا مخالفت با عاشقانه‌سرایی می‌پندارند و برمی‌آشوبند.

 

4

آموزة دیگر شعر سعیدی برای ما، حفظ تعادل و تناسب در آن است‌. شعر سعیدی‌، سرشار است از هنرمندی و هنرنمایی‌، ولی او در هیچ‌یک‌، به افراط روی نیاورده است‌. گاه از طنز بهره می‌گیرد:

می‌کشی‌، تا که خدا اجر جمیلت بدهد

و بهشتش را پاداش جزیلت بدهد

 

ز حج مستحبش آمده است حاج‌آقا

و رفته است که گردد به کربلا زایر

گاه از تناسبهای لفظی و معنایی سود می‌جوید:

دور، دور باطل مسلسل است‌

هر پرنده یک شهید اول است‌

و گاه نیز چنین کشفهای بدیعی می‌کند:

مرا در کوره سوزانده است و او را کرده نقاشی‌

تفاوتها بود در کار خلق آجر و کاشی‌... (تا آخر شعر)

ولی با این همه‌، خود را به استفادة بیش از حد از یک هنرمندی مقیّد نمی‌سازد، همان‌گونه که در محتوا نیز مقید نیست و بدان اشاره کردیم‌. سعیدی‌، از خیال بهره‌دارد، ولی نه در حد تزاحم‌; هنرمندیهای زبانی و موسیقیایی دارد، ولی نه در حد تصنّع‌; سیاسی‌سرایی می‌کند، ولی نه در حد شعارپردازی‌; عاشقانه‌سرایی می‌کند، ولی نه در حد پرده‌دری و خلاصه نشان می‌دهد که برخوردش با شعر، بسیار هوشمندانه و همراه با آگاهی است‌، و به راستی ما شاعرانی تا بدین مایه هوشمند و متعادل‌، کم داریم‌. بیشتر موفقیت او نیز در گرو همین است‌. (البته در مورد عاشقانه‌سرایی‌، کمابیش خروجی از مدار طبیعی و بایستة سعیدی را حس می‌کردم که پیشتر یادآور شدم‌.)

 

5

اما نمی‌توانم از یک چیز دیگر بگذرم و آن‌، تقریظ استاد واصف باختری است بر این کتاب‌. به راستی که چه رسم بدی است این تقریظداشتن کتابها و تا چه مایه آدمها را به مجامله و تعارف وامی‌دارد. مهم این نیست که تقریظ به خواهش کدام‌یک از دو سوی معامله نوشته می‌شود و مهم نیست که تا چه مایه به حقیقت نزدیک است‌. مهم این است که این قضیه در هر حال‌، عوارضی دارد.

نخستین عارضه‌اش رواج نوعی خودستایی است‌. چه فرقی می‌کند که آدم خود زبان به مدح خویش بگشاید یا سخنی از بزرگی را در ستایش خویش انتشار دهد؟ به نظر من این دومی از اولی خطرناک‌تر است‌، چون پوشیده‌تر است و قبحش کمتر آشکار.

ضایعة دیگر این است که گاه‌، یک منتقد آگاه‌، هوشیار و دقیق که در مقام نقد، سر سوزنی به خطا نمی‌رود; در مقام تقریظ، ناچار می‌شود همة آن دقت و باریک‌بینی را به کناری نهد و با ستایشی اغراق‌آلود، اعتبار چندسالة خویش را برخی شهرت شاعر یا نویسنده‌ای نوخاسته کند.

به راستی چرا نقد، جای تقریظ را نمی‌گیرد؟ چرا این تقریظها منتقدانه نیستند؟ چرا این تقریظها خود نقد نیستند؟ چرا نقد ما غالباً جای فرومالیدن است و تقریظ ما مقام برکشیدن‌؟ چرا در نقد، یکی را بر نمی‌کشیم و در تقریظ، لنگیدنهای او را نشان نمی‌دهیم‌؟1

از سوی دیگر، چرا ما به بزرگانمان فقط برای تقریظ نیاز داریم‌؟ چرا بزرگانمان را به سعید نفیسی بدل می‌سازیم‌؟ به خاطرم می‌آید کاریکلماتوری از پرویز شاپور که‌

«سنگ قبری دیدم که رویش نوشته شده بود: با مقدمة استاد سعید نفیسی‌!»2

و زبانم لال‌، رویم به دیوار، مبادا که فردا کسی دیگر، استاد باختری عزیز ما را با چنین سخنی بیازارد، که مباد چنان روزی و چنان آدمی‌; که می‌دانیم استاد هرچه می‌نویسد از سر فروتنی است و کوچک‌نوازی‌. او از اعتبار خود می‌کاهد تا به اعتبار دیگران بیفزاید; ولی این دیگران‌، این دوستان عزیز ما، چگونه به چنین کاستن و افزودنی راضی می‌شوند؟

 

1. بسیار جفا کرده‌ام اگر از نوشتة منتقدانه و منصفانة جناب حمید مهرورز بر کتاب «عبادتگه درختان‌» از عبدالفهیم فرند یادی نکنم که به راستی نقدی است در مقام تقریظ و استثنایی است در تقریظ‌نگاری‌.

2. این کاریکلماتور را نویسندة گرانقدر، رهنورد زریاب‌، بر پیشانی داستان «مارهای زیر درختان سنجد» خویش نگاشته است و من از آنجا اقتباس کردم‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ خليل الله خليلی، کهن‌سرای نوانديش

هفته گذشته در تهران از سوی انجمن شاعران فارسی‌زبان مراسم بزرگداشتی برای استاد خليل‌الله خليلی برگزار شد. من هم به بهانه اين مراسم و برای يادکردی نيکو از اين شاعر بزرگ فارسی‌زبان، مطلبی را که البته مدتی پيش نوشته‌بودم پيش روی عزيزان می‌گذارم. البته اين مطلب در روزنامه جام جم هم چاپ شد.

 

 

حدود يكصد سال پيش از اين‌، يعني دقيقاً در 1286 خورشيدي در حوالي كابل و در كرانة رودي به همين نام‌، در خانة ميرزا محمدحسين‌خان معروف به مستوفي‌الممالك فرزندي به دنيا آمد كه او را خليل‌الله نام نهادند. اين مستوفي‌الممالك از شخصيت‌هاي صاحب‌نفوذ عصر بود كه يازده‌سال پس از تولد فرزندش به دست دولت وقت كشته شد. خليل‌الله كه در هفت‌سالگي نيز مادر را از دست داده‌بود، زندگي پرفرازو نشيبي يافت‌. تبعيد او به قلعة صدق‌آباد در دوازده‌سالگي و بازماندن از تحصيل رسمي‌، از ديگر وقايع زندگي او بود. ولي او فردي بود صاحب استعداد و با پشتكار. با وجود تنگناهايي كه از لحاظ برايش پيش آمده‌بود، با بهره‌مندي از محضر استادان ادب و دانش روزگار خويش‌، به طور غيررسمي درس خواند و توانست به‌زودي در شعر و ادب و سياست از چهره‌هاي ممتاز عصر خود شود. او شاعري بود صاحب‌قريحه‌، اديبي بود دانشمند و سياستمداري بود فرهنگ‌دوست‌.

خليلي در طول زندگي خود مسؤوليت‌هاي مهمي را در عرصة فرهنگ و سياست كشور افغانستان بر عهده گرفت‌. چندي نايب رئيس دانشگاه كابل بود و مدتي نيز رئيس مستقل مطبوعات و مشاور مطبوعاتي محمدظاهرشاه‌، و در نهايت سفير افغانستان در عراق و عربستان‌. ولي آنچه شخصيت خليل‌الله خليلي را تبارز بخشيد، نه اين مسؤوليت‌ها، بلكه سروده‌ها و تحقيقات ادبي و تاريخي ارجمند او بود. نام و آوازة او در اين عرصه‌ها به‌زودي از محدودة جغرافيايي افغانستان درگذشت و به همة قلمرو پهناور زبان فارسي كشيده شد. او در سال 1335 به دعوت وزارت فرهنگ ايران به اين كشور سفر كرد و در سال 1340 نيز به دعوت دانشگاه تهران ديداري ديگر از اين حوزة بزرگ زبان فارسي انجام داد. در هر دو بار ادباي ايراني او را سخت ستودند و شعرها برايش گفتند. ديوان خليلي نيز با تقريظهايي از اهل ادب آن روز افغانستان و ايران همچون دكتر رضازاده شفق‌، دكتر لطفعلي صورتگر، استاد بديع‌الزمان فروزانفر، سيد شمس‌الدين مجروح‌، سعيد نفيسي و صلاح‌الدين سلجوقي در تهران به چاپ رسيد. استاد فروزانفر در تقريظ خويش‌، چنين مي‌گويد: «استاد خليل‌الله خليلي يكي از سخن‌سرايان و دانشمندان عصر حاضر است و بي‌گمان وي را مي‌توان در عِداد شعراي سخندان و سحركار اين روزگار محسوب داشت‌. استادي و چيره‌زباني او در نظم دري از مطالعة ديوان وي به‌خوبي آشكار است‌. قصايد و غزليات و رباعيات و مثنوياتش دليلي است روشن بر اين‌كه استاد در انواع سخن مهارت دارد و مي‌تواند از عهدة هريك از شيوه‌هاي شاعري برآيد. با اين‌كه خليلي اسلوب و روش پيشينيان را در تركيب الفاظ و جمل رعايت مي‌كند، ولي در ابتكار مضامين و ابداع معاني‌، فكري توانا و معني‌آفرين دارد و از اين رو قوّت معني را با فصاحت و جزالت و حسن تركيب توأم ساخته‌است‌.»

ولي اوضاع كشور افغانستان در آرامش پيشين باقي نماند. در بهار 1357 دولت محمدداوود خان با كودتايي به دست ماركسيست‌ها سقوط كرد و حدود دو سال بعد، افغانستان به وسيلة نيروهاي ارتش سرخ شوروي اشغال شد. مقاومت عليه رژيم حاكم شروع شد و خليلي نيز كه در آن ايّام در خارج از كشور به سر مي‌برد، پيرانه‌سر با سروده‌هاي حماسي و انقلابي‌اش به صف اين مجاهدان پيوست‌. البته براي او با آن سابقة ادبي و وجاهت سياسي‌، كاركردن با رژيم نيز مقدور بود و مسلماً اگر در مقابل دولتمردان وقت سر فرود مي‌آورد، همچنان مي‌توانست در بالاترين سطوح اداري مملكت مديريت كند، ولي او همان آوارگي و آزادگي را ترجيح داد. او از امريكا ـ كه در آن ايّام در آن به سر مي‌برد ـ به اسلام‌آباد كوچ كرد تا هرچه بيشتر با كشور خويش و مجاهدين مسلمان آن نزديك باشد. اين مقطع از زندگي خليلي‌، به همين جهت درخشندگي خاصي دارد و شعرهايي كه در اين دوره سروده شده‌، كاملاً متفاوت است با كارهاي قبلي اين شاعر. سروده‌هاي او به وسيلة دفاتر گروه‌هاي جهادي افغانستان به چاپ مي‌رسيد و به طور پنهاني به داخل كشور مي‌رفت تا مجاهدين را به پايداري بيشتر تشويق كند. بدين گونه شاعر تا پايان عمر در اسلام‌آباد پاكستان و در مجاورت مراكز مقاومت به سر برد، تا اين‌كه در روز چهاردهم ارديبهشت 1366 در سن هشتادسالگي بدرود حيات گفت و در گورستان مجاهدين افغانستاني مقيم پاكستان به خاك سپرده‌شد، چنان كه باري خود سروده بود:

چون به غربت خواهد از من پيك جانان نقد جان‌

جا دهيدم در كنار تربت آوارگان‌

گور من در پهلوي آوارگان بهتر، كه من‌

بي‌كسم‌، آواره‌ام‌، بي‌ميهنم‌، بي‌خان‌ومان‌

همچو من اين‌جا به گورستان غربت خفته‌است‌

بس جوان بي‌وطن‌، بس پيرمرد ناتوان‌

كشور من سخت بيمار است‌، آزارش مده‌

زخم‌ها دارد، نمك بر زخم آن كمتر فشان‌

رقص‌رقصان از لحد خيزم اگر آرد كسي‌

مشت خاكي از ديار من به رسم ارمغان‌...

q

امّا به‌راستي در خليلي چه چيزي بود كه او را بدين مايه در چشم فارسي‌زبانان افغانستان و حتّي ايران و تاجيكستان عزيز ساخت‌؟ خليلي شاعري بود خوش‌قريحه و صاحب طبعي روان‌. احاطة او بر ادب قديم‌، به شعرش استواري‌اي بخشيده‌بود كه در ديگر اقران او كمتر ديده مي‌شد. ولي او با اين‌كه شاعري بود كهن‌سرا و بيشتر در قالب‌هايي مثل قصيده و غزل و مثنوي كار مي‌كرد، از نوانديشي نيز غافل نماند. يكي از جلوه‌هاي اين نوانديشي‌، استفادة گاه‌به‌گاه از قالب‌هايي تازه و ابتكاري بود مثل چهارپاره يا شكل‌هايي ويژه از مسمّط و مستزاد. در شعر نوروز آوارگان او جلوه‌اي از اين نوگرايي ديده مي‌شود:

گوييد به نوروز كه امسال نيايد

در كشور خونين‌كفنان ره نگشايد

بلبل به چمن نغمة شادي نسرايد

ماتم‌زدگان را لب پرخنده نشايد

خون مي‌دمد از خاك شهيدان وطن واي‌

اي واي وطن واي‌

گلگون‌كفنان را چه بهار و چه زمستان‌

خونين‌جگران را چه بيابان چه گلستان‌

در كشور آتش‌زده‌، در خانة ويران‌

كس نيست زند بوسه به رخسار يتيمان‌

كس نيست كه دوزد به تن مرده كفن واي‌

اي واي وطن واي‌

ولي نوانديشي خليلي به تنوّع در قالب شعر محدود نمي‌شود، بلكه نحوة بيان‌، نگرش و محتواي شعر را نيز در بر مي‌گيرد. مثلاً او در همين شعر بالا، نگاهي تازه به بهار دارد. اين بهاريه‌، ديگر مثل بهارية فرّخي يا عنصري نيست كه يك نقاشي بيجان از طبيعت باشد، بلكه در آن‌، حكايت‌هايي از كشور ماتم‌زدة افغانستان و مردمش نيز مي‌توان يافت‌. شاعر درد و رنجي داشته كه او را به سرايش اين شعر وادار مي‌كرده‌است و ارزشي هم كه شعر دارد، به واسطة همين معني است‌. زبان شعر خليلي با آن كه زبان مكتب خراساني را به ياد مي‌آورد، از اصطلاحات‌، واژه‌ها و تركيبات امروزين نيز بي‌بهره نمانده‌است و تخيّل او هرچند با تخيّل نوگرايان روزگارش كمابيش فاصله دارد، از عناصر زندگي شاعر سرشار است‌.

خليلي شاعري است محتواگرا و كمتر در پي تفنّن‌ها و هنرمندي‌هاي رايج بوده‌است‌. بيشتر شعرهاي او هدف‌ها و پيام‌هاي اجتماعي دارند و كاربردهايي وسيع در جامعه مي‌يابند. البته ديوان او از شعرهاي مناسبتي و اخوانيه‌ها خالي نيست‌، ولي همين‌ها نيز غالباً رنگ و بوي اجتماعي و سياسي يافته‌اند. همچنان او شاعري ملي است‌، بدين معنا كه قضاياي مختلف را از زاوية ارتباط آن‌ها با سرنوشت كل كشور مي‌بيند، نه سرنوشت يك قوم‌، يك منطقه و يا يك گرايش سياسي‌. به عبارت ديگر، شخصيتي فراقومي دارد كه اين در كشور ما كمتر اتفاق مي‌افتد.

و چنين است كه خليلي شاعري است متعهّد و باورمند. به سرنوشت كشور خويش علاقه‌مند است و البته راه بهبودي اوضاع را در بازيابي هويت فرهنگي خويش مي‌داند، نه درغلتيدن به دامن بيگانگان‌. او در برابر فقر، نابساماني و عقب‌ماندگي كشور خويش حسّاس است و به هر بهانه‌اي‌، مي‌كوشد تضادهاي موجود در جامعه را آشكار كند و به انتقاد بكشد. شعر «گريبان بي‌نوا» نمونة خوبي است براي اين سخن‌:

دو پسر هردو در دبستاني‌

چون دو شاخ گلي به بستاني‌

آن يكي بود طفل بازرگان‌

مالك مال و ملك بي‌پايان‌

وآن دگر كودك دل‌افگاري‌

پسر بينواي ناداري‌

صبحگاهي نيامدند به درس‌

هر دو را دل به لرزه شد از ترس‌

ترس زشت است‌، ليك از استاد

عاقبت مي‌كند روان را شاد

اين سخن را نوشته‌اند به زر

«جور استاد به ز مهر پدر»

گفت استاد: «از چه دير آييد؟

مگر از مدرسه به سير آييد؟

طفل مكتب‌گريز محكوم است‌

دير رفتن به مدرسه شوم است‌.»

كودك نازپرور مغرور

گفت‌: «من بودم اي پدر! معذور،

صبح بيدار چون شدم از خواب‌

جامه‌ها داشتم فزون ز حساب‌

بس كه مشغول انتخاب شدم‌،

اندكي دير بارياب شدم‌

كودك بي‌نوا به گريه فتاد

لب چون غنچه را به خنده گشاد

گفت‌: «يك كهنه‌پيرهن دارم‌

كه تموز و شتا به تن دارم‌

خواستم تا به تن كنم آن را

گم نمودم ره گريبان را

چند سوراخ جست‌وجو كردم‌

تا سر اندر يخن فرو كردم‌.»

q

و خليل‌الله خليلي شاعري بود دانشمند. تاريخ معاصر افغانستان در عرصة دانش‌هاي ادبي و پژوهش‌هاي تاريخي نيز كمتر كسي را مثل او سراغ داشته‌است‌. كتاب‌ها، رسايل و مجموعه‌شعرهاي او از شصت عنوان در مي‌گذرد كه البته بعضي از آن‌ها هنوز به چاپ نرسيده‌است‌. از اين ميان‌، مي‌توان به كتاب‌هاي ارزشمند «آثار هرات‌»، «احوال و آثار حكيم سنايي‌»، «فيض قدس‌» و «از بلخ تا قونيه‌» اشاره كرد. او حتّي در سال‌هاي واپسين عمر و در پاكستان نيز از پژوهش و تأليف بازنماند، همچنان كه از سرايش شعر.

ولي خليلي با همة شهرتي كه در داخل افغانستان دارد، در ايران بدان مايه كه انتظار مي‌رود، شناخته نشده‌است‌. نه تنها خليلي‌، كه ديگر شاعران مطرح افغانستان نيز در اين‌جا كمتر مطرح شده‌اند. البته نمي‌توان منكر اختلاف سطح و اختلاف سليقه در ميان شعر و شاعران ايران و افغانستان شد، ولي در عين حال‌، نبايد از كمبود ارتباط فرهنگي ميان دو كشور نيز غافل شد. البته بسيار طبيعي است كه سبك و سياق شعر خليلي و اقران او، براي كساني كه با شعر نيما و پيروان او خو گرفته‌اند، تا حدّي كم‌جاذبه باشد، ولي براي آناني كه هنوز سليقه‌اي سنّتي و يا نيمه سنّتي در شعر دارند مي‌تواند در رديف شعر ملك‌الشعرا بهار، محمدحسين شهريار، مهرداد اوستا و برخي ديگر از شاعران ايران قابل طرح باشد. البته اگر از حق نگذريم‌، شعر خليلي از لحاظ محتوا و گاه صورت‌، تنوّع و جامعيتي دارد كه در ديگر اقران او كمتر ديده مي‌شود.

 

 

پيامهاي بعضي عزيزان‌، مرا وادار مي‌كند كه اشاره‌اي كوتاه در انتهاي مطلب اضافه كنم‌. (اين اشاره چند روز بعد از درج اين يادداشت اضافه شده است‌.)

 

بدون اين كه بخواهم مباحث مفصل و جنجال‌برانگيز دربارة استاد خليلي را ادامه‌دهم‌، فقط اين نكته را يادآور مي‌شوم كه دوستان نهايت گرامي ما، به مقام و موقعيت نگارش اين مطلب توجه كنند. اين يك نقد تفصيلي بر شعر و شخصيت استاد خليلي نيست‌، بلكه يادداشتي اجمالي است براي معرفي اين شاعر و براي مخاطبان ايراني نوشته شده است. من در اين ايام و به مناسبت برگزاري مراسم بزرگداشت مرحوم استاد خليلي در تهران، آن را به روزنامه جام جم فرستادم و در وبلاگ هم گذاشتم. به نظر شما، در ايّام بزرگداشت يك شاعر فارسي‌زبان افغان در ايران‌، شايسته‌است كه يك مهاجر افغان‌، براي مخاطبان ايراني خويش چگونه لحني اختيار كند و چگونه معرفي‌نامه‌اي براي اين شاعر منتشر کند؟

مسلماً اگر من نقدي جدّي و همه‌جانبه در نشريه‌اي صرفاً ادبي و براي مخاطباني غالباً افغان بنويسم‌، دستم در چندوچون كردن بازتر خواهد بود و البته در چنان نقدي نيز من از بعضي الفاظي كه بعضي دوستان به كار برده‌اند، پرهيز دارم و روية خويش را حفظ خواهم كرد. شايسته است كه عزيزان پيام‌گذار نيز اين مقتضيات را از ياد نبرند. (۱۹ دی ۱۳۸۳)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:

+ نگارش (هژده)

يك يادآوري لازم‌.

به راستي اين سلسلة نگارش چيست و من به چه انگيزه‌اي آن را مي‌نويسم‌؟ شايد اگر كمي اين را روشن كنم‌، بعضي ابهامهاي دوستان نيز رفع شود.

اين‌، حاصل يك سلسله تجربه‌هاي من است در نگارشها و نيز ويراستاريهايي كه به طور طبيعي انجام مي‌دهم و اكنون مشغلة اصلي من شده است‌. يعني من بيش از آن كه شعر بگويم‌، مطلب مي‌نويسم و بيش از آن كه مطلب بنويسم‌، مطالب ديگر دوستان را ويرايش مي‌كنم‌.

در اين ده‌سال‌، كتابهاي بسياري براي ويرايش به من سپرده شده است‌، از «نقد بيدل‌» علامه سلجوقي گرفته تا «آثار هرات‌» استاد خليلي و از «مردم هزاره و خراسان بزرگ‌» تقي خاوري گرفته تا «افغانستان‌، طالبان و سياستهاي جهاني‌» ويليام ميلي ترجمة غفار محقق‌. و من احتمالاً در سالهاي اخير، پركارترين آدم در اين عرصه در كشور ما بوده‌ام‌.

حدود يك دهه ويراستاري با حجم بيش از ده هزار صفحه ويرايش‌، تجربيات بسيار خوبي برايم فراهم آورده است‌، چه در ويرايش‌، چه در نگارش و چه در صفحه‌آرايي و ديگر امور مربوط به انتشار كتاب‌. و من ـ كه غالب اندوخته‌هايم را مديون تجربه هستم ـ دوست مي‌دارم‌، اين رهيافت‌ها را با ديگران هم تقسيم كنم‌، تا ديگري ناچار به تكرار اين مراحل نشود.

از اين گذشته‌، به گمان من‌، وضعيت نگارش در ميان نويسندگان ما غالباً خوب نيست و به ندرت مي‌توان آثاري بي‌عيب يا كم‌عيب از اين لحاظ، يافت‌. پس چه بهتر از اين كه كسي كه غالباً با نادرستيهاي شايع و رايج در ميان نوشته‌هاي دوستان روبه‌روست‌، حداقل آنچه را بسيار در اين نوشته‌ها مي‌يابد، با ديگران نيز در ميان بگذارد تا علاج واقعه پيش از وقوع شود، يعني در نگارش دقيق‌تر شويم تا در ويراستاري بار ما سبك‌تر باشد. به همين لحاظ، مثالهاي بحث من‌، نه مثالهاي فرضي‌، بلكه نمونه‌هايي واقعي از نوشته‌هاي دوستان است كه من ويرايش كرده‌ام (البته بدون ذكر نام نويسنده و نشاني مطلب‌، تا عزيزاني كه لطف كرده و مرا شايستة ويرايش نوشتة خود دانسته‌اند، دلگير نشوند.)

متأسفانه هنوز ويراستاري به عنوان يك مرحله از كار انتشار كتاب‌، براي بسياري از ناشران ما ضروري به نظر نمي‌آيد و بسيار ناشران‌، كتابها را بدون كمترين ويرايشي به چاپ مي‌سپارند. در اين ميان‌، اندك كساني هستند همچون ابراهيم شريعتي افغانستاني (نشر عرفان‌) كه اين امر را نيز جدّي مي‌گيرد. (و بيشتر كارهاي من نيز كتابهاي منتشرة ايشان بوده است‌.)

بله‌، مي‌خواستم سخن را به اينجا برسانم كه اين سلسلة «نگارش‌» فقط يك انتقال تجربه است و نه بيشتر، ولي همين براي من بسيار اهميت دارد. اين نه آموزش دستور زبان است و نه حكم‌اندازي در اصول نگارش و ويرايش‌. من هيچ‌گاه اينها را يك سلسله قواعد مطلق و تخلف‌ناپذير نمي‌دانم‌. به همين لحاظ، خود را بسيار مقيّد به مباحثه با دوستاني كه با اين پيشنهادها مخالف هستند، نمي‌بينم‌. اين يك تجربه است‌، همان‌گونه كه مثلاً يك آشپز با ده سال سابقه مي‌گويد «براي پختن نيمرو روغن را به اندازة كافي داغ كنيد تا تخم‌مرغ به ته تاوه نچسپد.» او نمي‌گويد «پختن تخم‌مرغ با روغن سرد ممنوع است‌.» بلكه فقط يك بيان تجربه مي‌كند و بس‌.

از اين كه بگذريم‌، گاه‌، بعضي دوستان با اين استدلال كه «آنچه تو مي‌گويي عملي نيست‌.» نگارش اين سلسلة «نگارش‌» را بيهوده تلقي مي‌كنند. من مي‌گويم كه عملي هست‌، چنان كه بسياري نويسندگان ما چنين كرده‌اند. چرا نثر اعظم رهنورد زرياب اين‌قدر زيباست‌؟ مسلماً يكي از دلايل زيبايي اين نثر، درستي‌اش است‌. كسي كه نثر زرياب را ويرايش مي‌كند، گويا در يك جادة اسفالت سفر مي‌كند. انگار هيچ عيب و ايرادي در كارش نيست‌. كتاب «... چه‌ها كه نوشتيم‌!» ايشان را من نمونه‌خواني و صفحه‌آرايي كردم‌، ولي به هيچ‌وجه جسارت ويرايش متن آن را نيافتم و فقط از زيبايي نثرش لذّت بردم و چيزها آموختم‌.

گذشته از اين‌، بايد متوجه فاصله‌اي بود كه ميان نگارش يك نويسنده و گفتار يك آدم عادي وجود دارد. ممكن است در مقام گفتار، بسياري از ما، «قفل‌» را «قلف‌» بگوييم‌، ولي در نوشتن‌، مسلماً به خود اين اجازه را نمي‌دهيم (مگر در موارد خاص‌، مثل ديالوگهاي داستانها). اين كه مثلاً من پيشنهاد مي‌كنم چنين بنويسيم و چنان ننويسيم‌، بدين معني نيست كه مي‌توان اين پيشنهاد را در همه عرصه‌هاي زبان ـ از زبان كوچه و بازار گرفته تا زبان يك مقالة علمي ـ گسترش داد. هم‌چنين بدين معني نيست كه مي‌توان همه طبقات اجتماعي را به رعايت اين نكات ملزم كرد. بدين معني است كه ما به عنوان آدمهاي اهل قلم‌، بهتر است چنين كنيم‌.

و فراموش نكنيم كه در اين مقام‌، يعني نگارش متون علمي يا ادبي‌، اين كافي نيست كه ما به درست‌بودن متن قانع باشيم‌. بايد در پي بهتر نوشتن و زيباتر نوشتن بود. ممكن است يك عبارت براي گفتار عادي يا متن يك گزارش روزنامه قابل قبول باشد، ولي براي يك مقاله‌، نه‌. پس وقتي مي‌شود زيباتر و درست‌تر نوشت‌، چرا ننويسيم‌؟

 

بحث اين شماره

بعد از اين مقدمة نه‌چندان كوتاه‌، مي‌پردازم به بحث امروز، يعني كلمة «شرايط». اين كلمه‌، در فارسي جمع «شرط» است‌. پس بايد كاربرد آن در مقامي باشد كه واقعاً پاي «شرط» در ميان است‌. مثلاً مي‌توان گفت «شرايط من براي پذيرش اين كار، آزادي عمل و دستمزد خوب است‌.» يعني من اين شرطها را دارم‌.

ولي ما غالباً اين كلمه را به معني «وضعيت‌» يا «امكان‌» به كار مي‌بريم و مثلاً مي‌گوييم «من در شرايط خوبي نيستم‌.» اين يعني چه‌؟ يعني «من در شرطهاي خوبي نيستم‌.»

شايد بگوييد «شرايط اكنون در اين معني جا افتاده است‌.» ولي من اضافه مي‌كنم كه با اين هم‌، اين كلمه بهترين كلمه در اين معني نيست و ما كلماتي بهتر همچون «وضعيت‌» را داريم‌. پس اگر بخواهيم نثر ما سالم‌تر و زيباتر باشد، بايد «شرايط» را به معني خودش به كار بريم‌.

و اين هم چند مورد كاربرد نادرست «شرايط» در نوشته‌هاي بعضي دوستانم‌.

 

مكتب هرات در گذشته و در شرايط فعلي با روزهاي روشن و پرافتخاري مواجه بوده كه در صورت توجه بيشتر، باعث پيشرفتهاي چشمگيرتري در هرات خواهيم بود.

 

در شرايطي كه هنوز ابزار خشونت از دست شبه نظاميان به جنگ خو گرفته گردآوري نشده و دولت تسلط متمركزي بر اهرم‌هاي قدرت و جنگ سالاران سابق ندارد...

 

در شرايط اجتماعي و سياسي امروز كشور روشن است كه كوچكترين حركت جمعي ممكن است به يك آشوب و بلواي فاجعه‌آميز بينجامد.

 

با وصف آشفتگي اوضاع سياسي و اجتماعي كشور كه شرايط كار در تمام عرصه‌ها، خصوصاً هنر و فرهنگ در نقطة متنازلي قرار گرفته بود.

 

و من‌، عبارتها را به ترتيب‌، چنين اصلاح مي‌كنم‌:

 

مكتب هرات در گذشته و در وضعيت فعلي‌...

 

در حالي كه هنوز ابزار خشونت‌...

 

در وضعيت اجتماعي و سياسي امروز كشور...

 

با وصف آشفتگي اوضاع سياسي و اجتماعي كشور كه امكان كار در تمام عرصه‌ها...

 

مي‌بينيد كه اينجا ما از كلمات بهتر و بيشتري كار كشيده‌ايم‌. نويسنده‌اي كه بتواند به جاي تكرار يك كلمه در چهار جاي‌، چهار كلمة متفاوت و مناسب‌تر از آن‌يكي را به كار برد، البته موفق‌تر است و داراي زباني غني‌تر. او مثل آشپزي است كه مي‌داند هر يك از غذاها را در چه ظرفي بر سر سفره بياورد. البته مي‌توان پلو و خورش و آب و نوشابه و ترشي و ماست را همه در كاسه ريخت و عقيده داشت كه هيچ خطايي رخ نداده است‌. آن غذا البته قابل تناول است‌، ولي نشان از بي‌سليقگي خوان‌سالار دارد. كلمات نيز ظرفهاي معاني هستند و يكنواختي و تكرار بسيار آنها، لاجرم به رنگيني معني هم خلل مي‌زند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:

+ پنهان مشو که روی تو بر ما مبارک است

من گاه و بيگاه از كساني كه پيامهاي بدون نام و با نام مستعار در اين صفحه مي‌نهاده‌اند مختصر گله و شكايتي كرده‌ام و گاه اين دوستان اين شكايت را نابه‌جا دانسته‌اند. بد نيست در يادداشتي ارتجالي دلايل علاقه‌ام به نام و نشان داشتن يادداشتها را شرح دهم تا هم سوءتفاهم‌ها رفع شود و هم حداقل يك بار اين سخن تفصيل كافي را از نظر من بيابد.

سخن مشهوري هست كه «به سخن توجه كنيد، نه به گوينده‌اش‌» و گاهي دوستاني كه با نام مستعار مي‌نويسند، به اين سخن استناد مي‌كنند. البته اين سخني است بسيار حكيمانه‌، و به راستي ما بايد حقانيت سخن را ملاك قرار دهيم‌، ولي گاه پذيرش اين حقّانيت براي ما در گرو دانستن نام گوينده است‌. به عبارت ديگر، گاه نفس شناختن گويندة سخن‌، مي‌تواند ما را به پذيرش آن قانع كند.

البته سخني كه مستند به دلايل بيروني است‌، چندان نياز به استناد به گوينده‌اش ندارد، ولي بسيار اتفاق مي‌افتد كه گوينده سخني را بدون سند و برهاني قاطع مي‌گويد و اينجاست كه شناخت گوينده در پذيرش سخن اهميت مي‌يابد. خوب است مثالي بياورم‌.

چندي پيش‌، من در يادداشتي نوشته بودم كه كلمة «عبرت‌» به معني «ناپسند» و «ناگوار» در هرات كاربرد دارد و دوستي با نام مستعار اظهار كرده بود كه آن كلمه‌، نه «عبرت‌» عربي‌، بلكه كلمه‌اي فارسي است به صورت «ابرت‌». البته آن دوست دليلي براي اين سخن ابراز نكرده‌بود تا ما را از شناخت گوينده‌اش بي‌نياز سازد. اينجا شناخت گوينده اهميت مي‌يابد. مثلاً اگر من بدانم كه اين گوينده‌، مثلاً آقاي آصف فكرت است‌، بدون هيچ دليلي اين سخن را مي‌پذيرم يا لااقل به آن به صورت جدي اعتنا مي‌كنم‌، چون مي‌دانم كه آقاي فكرت بر گويش هرات تسلطي علمي دارد در اين زمينه كتاب تأليف كرده است‌. ولي اگر في‌المثل گويندة اين سخن آقاي حيدر اسير هروي باشد براي من چندان قابل اعتنا نيست‌، چون به ميزان دانش و آگاهي آقاي اسير هم واقفم‌.

پس مي‌بينيد كه گاه دانستن نام گويندة يك سخن‌، مي‌تواند ماية اعتبار يا بي‌اعتباري آن سخن براي ما باشد.

 

از اين كه بگذريم‌، بايد پذيرفت كه ذكر نام يك نويسنده‌، حتي اگر نويسنده فرد مشهوري هم نباشد، به طور غيرمحسوسي جذابيت آن مطلب را براي خوانندگان بيشتر مي‌كند. ما در مطالب با نام و نشان احساس سرزندگي بيشتري مي‌كنيم‌. گويا فردي مشخص با ما صحبت مي‌كند. هم‌چنين است درج عكس نويسنده در مطبوعات كه در جذابيت مطلب بسيار مؤثر است و بسياري از نشريات اين كار را جدي گرفته‌اند. هيچ انكار نمي‌توان كرد كه در اين صورت‌، خواننده با مطلب ارتباط عاطفي بهتري برقرار مي‌كند.

من در عالم مطبوعات نيز چنين عقيده‌اي دارم‌. گاه دوستان روزنامه‌نگارم در نشرياتي كه با آنها همكاري داشتم‌، براي پرهيز از تكرار نام در نشريه‌، پيشنهاد مي‌كردند كه بعضي از مطالب را با نام مستعار چاپ كنيم و من غالباً با اين شيوه مخالف بودم‌. عقيده داشتم كه يك نام واقعي و مشخص‌، ولو تكراري‌، به جاذبة مطلب براي خواننده مي‌افزايد، جدا از اين كه مطلب را مستدل‌تر نيز مي‌سازد.

يكي از نشريات مهاجرين افغانستان در ايران‌، يعني حبل‌الله، تا سالها به طور كلي از درج نام نويسندگان و حتي شاعران در كنار اثرشان ابا داشت و كساني كه خوانندة اين نشريه در آن سالها بوده‌اند، مي‌دانند كه اين شيوه تا چه مايه آزاردهنده بود. گويا همه در خلاء سير مي‌كرديم و پاي هيچ مطلبي به هيچ جايي بند نبود.

حالا شما تصوّر كنيد كه كسي بخواهد از روي نشريات آن سالها، سير تحولات شعر مهاجرين افغانستان را پي بگيرد. چگونه مي‌تواند در مورد شاعراني قضاوت كند كه نمي‌داند اينها شاعراني كهنه‌كار و جدي بوده‌اند يا جواناني گمنام و تازه‌كار همچون من كه در آن سالها شعرش را به حبل‌الله مي‌فرستاد و بي‌صبرانه چاپش را انتظار مي‌كشيد و شعرهايش بدون نام چاپ مي‌شد (در همان سالها، چند شعر از من در اين نشريه چاپ شد، و اين نخستين شعرهايي بود كه از من در جايي چاپ مي‌شد.)

 

و نكتة ديگر اين است كه ما بالاخره بايد به سمت گفت‌وگو و تفاهم پيش برويم يا نه‌؟ اگر اين‌چنين است چرا اين محيط را وسيله‌اي براي آشنايي با همديگر نسازيم‌؟ چرا پس از سالها وبلاگ‌نويسي نتوانيم چند دوست همفكر يا ناهمفكر در چند جاي عالم داشته باشيم‌؟ چرا بايد از هم گريخت‌؟ باز هم ذكر خاطره‌اي بد نيست‌.

در آن ايامي كه تنور ماجراي «آفتاب‌» و «آفتابگردان‌» داغ بود و من يكي از طرفهاي درگير بودم‌، كسي به نام «جعفر» پيامهايي بسيار تند عليه من مي‌نوشت‌. ولي او اين معرفت را داشت كه نه تنها با نام واقعي با من سخن بگويد، كه نشاني وبلاگ و ايميل خود را هم درج كند. من از اين طريق با اين دوست ناديده يعني «جعفر عطايي‌» آشنا شدم و با وبلاگ او، «فرزند آهن‌». وقتي وبلاگ را خواندم‌، سخنان جعفر برايم طبيعي‌تر به نظر آمد، يعني هرچند نمي‌پذيرفتم‌، بهتر مي‌توانستم تحمل كنم‌، چون به وسيلة وبلاگ‌، با فضاي ذهني و تفكرات ايشان آشناتر شده بودم‌. حال ديگر پيامهاي «جعفر» علي‌رغم تندي خويش‌، آن گزندگي را برايم ندارد و من چون پيام‌گذار (يعني جناب جعفر عطايي‌) را مي‌شناسم‌، بهتر مي‌توانم با ايشان از در گفت‌وگو درآيم و حتي مي‌توان گفت سخنان ايشان اكنون براي من توجيه‌پذيرتر است‌، حتي اگر نپذيرفتني باشد.

من به اين ترتيب‌، يك دوست يافته‌ام‌، البته دوستي كه گويا همچنان به من بدبين است و نامهربان‌، و من نيز در بسياري امور اختلاف‌نظرهايي با او دارم‌. ولي چه باك‌؟ اين كه همديگر را با همه اختلاف‌نظرها خوب بشناسيم‌، بسيار بهتر از اين است كه در تاريكخانة اشباح سير كنيم‌.

 

گاهي دوستان ما متواضعانه مي‌پندارند كه ذكر نام و نشان فقط براي آدمهاي مشهور لازم است و مثلاً من كه چندان آوازه‌اي ندارم‌، بودن يا نبودن نامم چه فرقي دارد؟ ولي من با اين نظر هم موافق نيستم‌. هر آدمي در يك محدودة خاص مشهور است و در همان محدوده‌، سخنش اعتبار دارد. همه آدمهاي مشهور نيز روزي گمنام بوده‌اند. من با آن كه امروز شعرهايي را كه در حبل‌الله چاپ كرده‌ام‌، نمي‌پسندم و حاضر نيستم در هيچ جايي آنها را بخوانم يا چاپ كنم‌، بي‌نام و نشان بودنشان را نمي‌پسندم‌. بالاخره اگر چاپ آن شعرها با نام من هيچ سودي نمي‌داشت‌، اين سود را داشت كه تصويري كامل از سير و سلوك شاعري‌ام ترسيم كند و به درد فلان پژوهشگر ادبيات بخورد. (البته با اين فرض كه شعرگونه‌هايم ارزش پژوهش را داشته باشد.)

 

(اين يادداشت را بسيار با شتاب نوشتم‌، در كمتر از يك ساعت‌. اگر آن را بسيار پيراسته نمي‌يابيد، بر من مگيريد.)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:

+ امروز با بيدل (هشتاد)

به دماغ دعوي عشق سر بوالهوس بلند است‌

مگر از دكان قصّاب جگري خريده باشد

در نگاه اول‌، دو مصراع ربط محكمي به هم نمي‌رسانند، ولي آنگاه كه دقت كنيم «جگرداشتن‌» كنايه از «جرأت داشتن‌» است‌، اين ارتباط دانسته مي‌شود. مي‌گويد من كه در بوالهوس دل و جگر عشق را سراغ نداشتم‌. مگر از دكان قصّاب تهيه كرده‌باشد. طنزي لطيف دركار است‌.

از اهل هوس جرأت عشّاق محال است‌

زين بي‌جگري چند، نجويي جگرِ داغ

قدرِ داغ‌ِ جگر چه مي‌داني‌؟

رو به دكّانچة كباب‌فروش

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:

+ کفران

کیست برخیزد از این دشت‌ِ معطّل در برف‌؟

می‌دَوَد خون‌ِ کسی آن سوی‌ِ جنگل در برف‌

کیست برخیزد و این مویة مدفون از کیست‌؟

بوی کم‌بختی ما می‌دهد، این خون از کیست‌؟

کیست برخیزد و در جوش‌، چه می‌بینم‌؟ آه‌!

خون‌ِ معصوم سیاووش‌، چه می‌بینم‌؟ آه‌!

دست‌ِ امدادِ که بود این‌سوی پَرچین واماند؟

این خدا کیست که در خوان‌ِ نخستین واماند؟

q

برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌

این خدا کیست که در معرکة شیطان باخت‌؟

این خدا کیست که داغی به جبینش زده‌اند؟

کودکان با فن اوّل به زمینش زده‌اند

این که تب نامده تشویش اجل دارد، کیست‌؟

بعد یک عمر طبابت سرِ کَل دارد، کیست‌؟

کیست این حکم پذیرفته و محکم نشده‌

از جمادی و نما مُرده و آدم نشده‌

این خدا کیست که یخ‌بستة دیروزان است‌؟

این خدا کیست‌؟ همان بندة دیروزان است‌

گفت‌; اینک منم آهنگ خدایی کرده‌

و به کارِ دو جهان کارگشایی کرده‌

q

برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌

باد با نحوِ دگر کوبید، کشتیبان باخت‌

آخر از حنجرة دیو، دَمی نو برخاست‌

نفسی تازه نکردیم‌، غمی نو برخاست‌

خوشه‌ها بذر مصیبت به دروگر دادند

غوزه‌ها پنبه ندادند که اخگر دادند

کوه‌، خرپشته شد و ریگ شد و ارزن شد

نیزه شمشیر شد و دشنه شد و سوزن شد

مهلتی تا گذر از جنگل و یخ باقی بود

با گرانخوابی ما مهلت جان‌کندن شد

عجب این نیست که آتش به خموشی بکشد

عجب این است که آتش گُل‌ِ پیراهن شد

آنچه تا دیروز، خونخواه سیاووشان بود،

دست ما بود که آویختة گردن شد

بنده را یک دو نفر یک دو نفس رو دادند

تکیه بر تخت‌ِ خدایی زد و... اهریمن شد

این‌چنین بود که شب تازه نشد، خوابش برد

پشت‌ِ دیوار خداوندی خود خوابش برد

این‌چنین بود که برف آمد و جنگل یخ بست‌

دست‌ها پشت درختان معطّل یخ بست‌

q

حق‌ّ ما بوده‌است پوسیدن و پامال شدن‌

در زبان‌بازی آتش‌دهنان لال شدن‌

حق‌ّ ما بوده‌است داغی به جبین خوردن‌ها

با همان ضربة اوّل به زمین‌خوردن‌ها

ما همانیم که تیغی به تغاری دادیم‌

نقدِ یک عمر مشقّت به قماری دادیم‌

و همانی که به اورنگ خدایی دل بست‌

رخنة بندِ گران‌ساخته را با گِل بست‌

کعبه را پشت خداوندی خود گُم کردیم‌

منبری در نظر آمد شب و هیزم کردیم‌

برف و یخ‌بستگی برکه و شب سخت آمد

و به خاکسترِ جامانده تیمّم کردیم‌

پدران پاره‌زمینی پی معبد هشتند

ما شکم‌باختگان مزرع گندم کردیم‌

آنچه اینک جگر طایفه را می‌سوزد،

مُزدِ زهری است که در کاسة مردم کردیم‌

الغرض هرچه در این عرصه رسن پیدا شد

دیگران دام‌، ولی ما و شما دُم کردیم‌

درگرفت آتش عصیان قرون ما را نیز

مرده‌مان زنده‌نشد، کُشت مسیحا را نیز

نیمه‌شب خیل گراز آمد و شب‌پا را برد

این کَرَت نیل نه فرعون‌، که موسا را برد

عاقبت گاو طلا شیر بلا داد این‌جا

خمرة زر، می تسلیم به ما داد این‌جا

شهد گُل کرد و تشهّد به فراموشی رفت‌

نستعین آمد و نعبد به فراموشی رفت‌

زد یقین غوطه به تحقیق و شک آمد بیرون‌

سوخت قُقْنوس و از آن تِک‌تِکک آمد بیرون‌

پهلوان دود شد و حلقة نقّالی ماند

رود از درّة دیگر رفت‌، پل خالی ماند

اینک از قامت ما دست درازی مانده‌

و از آن قلعه که دیدی‌، درِ بازی مانده‌

جگری نیست که داغی بنشیند بر آن‌

و کلوخی که کلاغی بنیشیند بر آن‌

حرف‌ناگفته و لب‌دوخته ماییم‌، ای قوم‌!

آش ناخورده‌، دهن سوخته ماییم‌، ای قوم‌!

صف به صف قبله ندانسته و قامت بسته‌

گاو ناکُشته و امّید کرامت بسته‌

پدران پاره‌زمینی پی معبد هشتند

پسران میوة ممنوعه در آن می‌کشتند

حق‌ّ ما بوده‌است داغی به‌جبین‌خوردن‌ها

با همان ضربة اوّل به‌زمین‌خوردن‌ها

حق‌ّ ما بوده‌است پوسیدن و پامال شدن‌

سیصدوچاردهم بودن و دجّال شدن‌

q

برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌

یک نفر آن سوی‌ِ تسلیم درختان جان باخت‌

دست ما ماند و چه دستی‌، که کم از هیزم نیست‌

و امیدی که به سنگ است و به این مردم‌، نیست‌

محرمان‌، «باید» شان سیلی «شاید» خورده‌

و عمل‌، قفل‌ِ «اگر مرد بیاید...» خورده‌

عابد و زاهد و شبخیز و مسلمانایند

شیرِ بی‌یال و دُم و اشکم مولانایند

همه دلبستة دینار که دین آردشان‌

جن‌ّ و انس دو جهان زیر نگین آردشان‌

اندرون هر یکی از معرفتی پُر دارند

سر به یک ـ بی‌ادبی می‌شود ـ آخور دارند

یخ‌ِ این برکه به دریا برسد، نیست عجب‌

سامری از پی موسا برسد، نیست عجب‌

ترسم آن روز که از قلّه فرودآید مرد

سیصدوسیزده آدم نتوان پیدا کرد

ترسم آن روز که مردان‌ِ سرانجام آیند،

این جماعت همه با بقچة حمّام آیند

q

برف‌، چشمی به سفیدی زد و خون‌ها یخ بست‌

قوم را شوق‌ِ خدایی به درِ دوزخ بست‌

ای بسا دست که این گونه معطّل گشته‌

و بسا سکّه که خوابیده و ناچَل گشته‌

دیگر این خم نه بر ابروست‌، که بر پیکر ماست‌

دیگر این تیغ نه در پنجه‌، که زیر سر ماست‌

مردِ خود باش‌، قفاخورده تناور شده‌است‌

این دروغی است که لج کرده و باور شده‌است‌

اژدهایی است که آتش‌به‌دهن می‌خیزد

سومناتی است که محمودشکن می‌خیزد

آه‌، ای «لا»ی برافروخته‌! «الاّ »یت کو؟

آی هارون‌ِ نفس‌باخته‌! موسایت کو؟

کمری راست کن‌، آهنگ‌ِ رسایی طلبت‌

بینوا بندگکی باش‌، خدایی طلبت‌

مردِ خود باش که هنگامة استقبال است‌

سیصدوسیزده آیینه و یک تمثال است‌

سیصدوسیزده آیینه و یک تمثال است‌

مردِ خود باش که هنگامة استقبال است‌

فروردین ـ دی 1372

 

 

به احترام دوستی که درج این شعر را در این صفحه خواستار شده بود.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی