+ امروز با بیدل (چهل و هفت)
چو ماهی خارخار طبع در کار است و ما غافل
که بر امواج پوشاندهاست گردون جوشن ما را
خارخار، یعنی دغدغه و هوس، و از آن روی به ماهی نسبت داده شده که این حیوان نیز خار دارد. ماهی هوس برآمدن از آب را دارد، ولی نمیداند که به مدد نسیمی که بر سطح آب وزیده، امواج هم شکل جوشن یافتهاند. شاید شاعر میخواهد به نوعی بندی تقدیر بودن را برساند. تشبیه موج روی آب به جوشن، از تشبیههای بسیار کهن در ادب فارسی است و در شعر مکتب خراسانی بسیار دیده میشود. جوشنداشتن ماهی هم که مبرهن است.
+ حکایت
ساعتی پیش دو تا کوزه لب جو پُر شد
به همان عادت هرروزه لب جو پُر شد
آن دو تا چشم، دو تا غنچة گل دید در آب
و دو لبخندِ خجالتزده لرزید در آب
ساعتی پیش دو تا کوزه لبِ جو میرفت
کوزهای اینطرف و کوزهای آنسو میرفت...
q
ساعتی پیش، دو تا کوزه، دو دزدیده نگاه
ساعتی بعد، چه گویم که چه میدیدم، آه!
ساعتی پیش، دو تا کوزه برابر در جوی
ساعتی بعد، دو تا غنچة پرپر در جوی
مرگ، پاشیده به تصویرِ دو لبخند، آری
و دو همسایه عزادار دو فرزند، آری
q
صبح شد، صبحِ ندانستنِ چند از چون شد
آب در کاسة چشمان دو مهتر خون شد
فرصتی شد که دو بیکار به کاری... آری
دو شکم بعدِ دو روزی به تغاری... آری
ساعتی پیش، دو تا غنچه لب جو پرپر
ساعتی بعد، دو همسایة پهلو پرپر
ساعتی پیش، دو تا دستِ جدا از شانه
ساعتی بعد، دو تا قریه، ولی ویرانه
شب شد، آری شب نشناختن دشمن و دوست
و به خاک سیهانداختن دشمن و دوست
مقصد این بود که انبوه گدا سکّه زنند
زندهای مُرده شود، مردهخوران چکّه زنند
دو ده آتش بخورد، نان دو رهبر برسد
و کبابی به سر خوان دو رهبر برسد
q
صبح شد، صبح ندانستنِ خاک از خون شد
چشمِ هفتاد تن از کاسة سر بیرون شد
صبح شد، رودِ کهن سنگ جدیدی افکند
جنگِ دوشین پی خود ننگ جدیدی افکند
راهِ هموار به صد یاغی زینکرده رسید
و دو تا گلّه به ده گرگِ کمینکرده رسید
دو ده آتش خورد، نانهای دو تا رهبر سوخت
و از این آش، دهانهای دو تا رهبر سوخت
ساعتی پیش، دو ماهی پی جنگی با هم
ساعتی بعد، گرفتار نهنگی با هم
ساعتی پیش، دو تن بر همة قریه سوار
ساعتی بعد، دو تن از در و بامی به فرار
ساعتی پیش، به صد عزّ و شرف رهبرشان
ساعتی بعد، فروشندة خشکوترشان
گفت; صد شکر که ما کفش و اِزاری بردیم
بگذارید کفن قرض کنند اکثرشان
چشم ما نیست دگر جانب او، خود داند
به کنیزی برود یا نرود دخترشان
بهتر این است که ما کنجِ حرم بنشینیم
و دعایی بنماییم به جان و سر شان
شکر ایزد که زمستان، شد و باغم باقی است
اسپ اگر رم کرد، رم کرد، الاغم باقی است
گرچه در خانه مرا تیر زند سایة من،
امنِ امن است ولی خانة همسایة من
تخت وارونه مرا سود ندارد دیگر
این اجاقی است که جز دود ندارد دیگر
این شرابی است که با زهر به جامم برود
این کبابی است که با سیخ به کامم برود
q
ساعتی پیش، دو تا کوزه، دو تا کوزهبهدوش
ساعتی بعد، دهی سوخته، شهری خاموش
همه از نیک و بد و شکر و شکایت خسته
مردم از راوی و راوی ز حکایت خسته
دیماه 1377
+ امروز با بیدل (چهل و شش)
ز آب زندگی تا بگذرد تشویش رعنایی
خم وضع ادب پُل کرد دوش و گردن ما را
این هم از آن تصویرهای معرکه است. رعنا در اینجا بلندوبالا، و طبعاً هر آدم بلندوبالایی علاقه به جاودانگی این قد و قامت دارد و ترس از مرگ. شاعر میگوید برای رفع این تشویش، ما دوش و گردن خود را از روی ادب خم کردهایم. حالا این دوش و گردن خمشده، میتواند پُلی باشد که با آن، این تشویش رعنایی از آب زندگی بگذرد. آب زندگی، همان آب حیات است و گذشتن از آن، دو معنی دارد، یکی عبور کردن و دیگری صرف نظر کردن. شاعر از این ایهام استفاده کردهاست. میگوید این تشویش، به کمک این پُل از آب زندگی میگذرد، یعنی از آب حیات (جاودانگی) صرف نظر میکند.
+ چند رباعی از سالهای پیش
ای مردِ ستیز! بر ستیزت نازم
جنگی که نبود، بر گریزت نازم
تیری و تفنگی که نداری بر دوش
ناچار به اسپِ تند و تیزت نازم
گفتند این قوم را فلاخن بدهید
آتش بدهید، سنگ و آهن بدهید
من میگویم; این همه دادید، اینک
یک پارهزمین به قدر مردن بدهید
گفتم: کشتت؟ گفت: در آن خوک چرید
گفتم: شهرت؟ گفت: زمینش بلعید
گفتم: وطنت؟ گفت: به امدادِ کسان
یا خاک سیاه بوده یا سنگ سفید
این قوم، گُل و سپیده خواهد، چه کنیم؟
صد گنجِ به خوابدیده خواهد، چه کنیم؟
اینها همه هیچ، گر بدین طرز از ما
یک رهبرِ ناخریده خواهد چه کنیم؟
گفتی; گُلِ بیشماره خواهدبودن
پیراهنِ پُرستاره خواهدبودن
این بیخبر! این پیرهن و گُل چه کنی؟
وقتی که اِزار پاره خواهدبودن
یک روز به دامِ باغِ بالا دربند
یک روز به آسیای پایین خرسند
این گونه نشستیم و نشد هیچ عیان
ما را که فروخت، در چه بازار و به چند
دیگر نه امیدی به ستون است و نه بام
یعنی نه بنای پخته خواهیم و نه خام
هر کشتة این طایفه، خود خواهدداشت
یک خانة ناتمام و یک گورِ تمام
بسیار برادرانه میگفت سخن:
قسمت باید کنیم این درد و محَن
خشت از من و در کوره نهادن از تو
مرگ از تو و در گور نهادن از من
دنیایی داشت، زیر آواری ماند
عقبایی داشت، پشت دیناری ماند
با یک دلِ تیرخورده خوش بود، آن هم
نقشی شد و بر تن سپیداری ماند
با من گفتند بچّة خوبی باش
یعنی نه پی جنگ و نه آشوبی باش
ما زنده نشینیم به تختی چوبین
تو مُرده به تابوت طلاکوبی باش
1374 ـ 1376
+ امروز با بیدل (چهل و پنج)
شعلة ادراک، خاکسترکلاه افتادهاست
نیست غیر از بال قمری پنبة مینای سرو
این بیت بسیار پیچیده است. من این گونه بیتهای بیدل را چندان نمیپسندم، ولی این پسند فردی، مانع تلاش برای بازکردن گرهها نمیشود.
بیت، در واقع یک تشبیه سهجانبه دارد، یک زوج مشبه و سه زوج مشبهبه. شاعر میگوید، ادراک آدمی، محدود است و در نهایت به بنبست میرسد. آنگاه سه مثال برایش میآورد که هر یک شکل تشبیهی دارد. در مصراع نخست میگوید همان گونه که شعله به خاکستر میرسد، ادراک هم پایان مییابد. در مصراع دوم، این سخن را با یک مثال دیگر مؤکد میکند، این که سرو با همة آزادی خویش، بالاخره به قمری ختم میشود (قمری بر روی سرو مینشیند) و قمری هم که با طوق خویش به اسارت معروف است. پس آن آزادی، با طوق خاتمه مییابد. این مثال دوم.
اما در همینجا، سرو به مینای شراب هم تشبیه میشود که بال قمری، پنبة آن است. پس مثال سوم هم این است که شراب با همة جوشش خویش، به وسیلة پنبه مقیّد میشود. پس یک تشبیه سه گانه داریم که مشبهش ادراک است و مشبهبه آن، شعله، سرو و مینا. در تشبیه سه گانة دیگر، مشبه علناً ذکر نشده و همان محدودیت ادراک منظور است. اینجا نیز خاکستر، قمری و پنبة مینا مشبهبه هستند.
+ «گنجشک و جبرئیل»، حادثهای در شعر عاشورایی
بعضی شاعران، پیرو جریانهای ادبی اند و بعضی، خود جریانساز هستند. هر چند این قضیه، تنها معیار ارزشمندی یک شاعر نیست، یک معیار مهم میتواند بود، چون به تجربه دیده شده که شاعران جریانساز، غالباً ماندگارتر، مؤثرتر و مبتکرتر بودهاند، چون در مسیری گام نهادهاند که دیگری ننهاده بوده و هر آنچه در این مسیر کسب کردهاند، تازه بوده است. رهروان بعدی، لاجرم بهرة کمتری از تازگی و ابتکار دارند و این بسیار طبیعی است.
باری، ما در شعر مذهبی خویش، چند شاعر جریانساز داریم. اگر از شاعران و شعرهای ماندگار قرنهای پیش همچون محتشم و ترکیببند او و عمان سامانی و گنجینةالاسرار او درگذریم و فقط به محدودة شعر امروز چشم بدوزیم، در همان نظر اول، چند اثر درخشان به چشم میآید همچون شعر «خط خون» از علی موسوی گرمارودی و مثنوی «تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما» از علی معلم و بالاخره کتاب «گنجشک و جبرئیل» از حسن حسینی.
«گنجشک و جبرئیل» از چند جهت، یک اثر متمایز و متبارز است. نخستین وجه تمایز آن، وحدت موضوع است، یعنی این کتاب، از معدود مجموعهشعرهایی است که به طور کامل به شعرهای مذهبی و غالباً عاشورایی یک شاعر اختصاص دارد. در کنار وحدت موضوع، وحدت قالب شعرها هم قابل توجه است، چون همه در قالبهای نوین سرودهشدهاند. اما از این دو مهمتر، وحدت ساختار شعرهاست، به گونهای که گویی همه کاملکنندة یک ساختمان واحد هستند. ما پیش از این، شعرهای ساختمانی بسیار دیده بودیم که اجزایشان کاملکنندة همدیگر بودند، ولی این که شعرهای یک کتاب، علاوه بر ساختار درونی خویش، ارتباطی با یکدیگر داشتهباشند، به ندرت اتفاق افتاده است، و یکی از این موارد نادر، همین کتاب «گنجشک و جبرئیل» است. زمان سرایش شعرها، قالب، محتوا و از این مهمتر، هماهنگی شعرها از لحاظ لحن و شیوة تصویرگری، همه مؤید این هستند که ما با اثری یکپارچه مواجه هستیم. اثر مهم این یکپارچگی، حفظ حالت عاطفی خواننده در طول خواندن کتاب است و بدین ترتیب، شاعر بهتر میتواند او را در این فضا نگه دارد.
اما شاعر، در کنار حفظ وحدت کلی شعرها، به خوبی توانسته تنوع مضامین را نیز حفظ کند و بدین ترتیب، کتاب را از یکنواختی بدر آورد. این تنوع در عین وحدت، جذابتی به کتاب دادهاست که ترغیبکنندة خواننده به ادامة کتاب است.
در دید شاعر «گنجشک و جبرئیل»، واقعة کربلا واقعهای جانگداز نیست که از نهم محرم آغاز شده و در ظهر روز دهم پایان یافته باشد، بلکه او میکوشد دید خودش را این محدوده فراتر برد و همة تاریخ و جغرافیای صدر اسلام را ـ که بهراستی در این واقعه مؤثر بوده است ـ به کمک بگیرد. چنین است که در این کتاب، گاه به وقایع دوران حضرت پیامبر و امیرالمؤمنین بر میخوریم و گاه نیز از امامزادگانی که ادامهدهندة راه کربلائیان بودهاند، همچون محمد بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب مشهور به «دیباج اصفر». این پاره از شعر «برق پولادهای دوپهلو» را ببینید:
یک شب ابوسفیان خم شد
شما پا بر کوهان جاهلیت نهادید
و رتیلی برگزیده از میان قبیلههای زهرآگین
از دیوار وحی
بالا خزید
آن سوی دیوار
ذوالفقار
چشم مریض شما را
کور کرد.
علاوه بر این وسعت زمانی و مکانی، شاعر خود واقعة کربلا را نیز از چشماندازهای گوناگون نگریسته و بر قهرمانان مختلف آن خیره شده است. تقریباً همة صحنههای شاخص و افراد برجستة این واقعه، در این کتاب حضور دارند و بدین ترتیب، خوانندة این کتاب، خود را با صحنههای گوناگون، افراد گوناگون و جلوههای مختلف فداکاری و ایثار در این کتاب روبهرو میبیند.
با همین ملاحظات بود که ما در آغاز این نوشته، گنجشک و جبرئیل را در عین استقلال تکتک سرودههای آن، یک اثر ساختارمند و بههم پیوسته دانستیم.
ویژگی مهم دیگر این کتاب، بیان هنری، غیرمستقیم و بسیار تصویری آن است. از قدیم، همواره تناقضی میان مذهبیسرایی و هنریسرایی مشاهده میشدهاست و کمتر شاعرانی توانستهاند این هر دو نقیض را در شعری واحد جمع کنند. شعرهای مذهبی ما، غالباً صریح، شعاری و با بیانی مستقیم هستند و این صراحت، نه تنها در قالبهای سنتی، که در شعرهای نوی همچون «خط خون» هم کمابیش دیده میشود. اما زندهیاد حسن حسینی، در این کتاب، با مهارت تمام، توانسته از صراحت و شعارپردازی رایج در شعرهای مذهبی بپرهیزد و در عین حال، شعرها را آنقدرها، از دسترس فهم خوانندگان عادی کتاب، بدور نبرد. یکی از رموز موفقیت شاعر در این کار، استفادة هنرمندانه از ایهام و جوانب گوناگون معنای کلمات است. ببینید که او در این پاره، چگونه بدون نامبردن از کودک شیرخوار امام حسین(ع)، ایهام موجود در «راه شیری» را به خدمت گرفته و با زیبایی تمام، از شهادت ایشان سخن گفتهاست:
و با سه شعله
گلوگاه راه شیری شکافت
و آرام آرام
از کارگاه پلکی روشنتراش
سرنوشت مجهول آسمان
آفتابی شد...
این ایهامها و تناسبهای درونی یکی از هنرنماییهای اصلی شاعر ماست که در جایجای کتاب مشاهده میشود و ضمن هدایت خواننده به موضوع اصلی شعرها، در تکمیل موسیقی آثار نیز مؤثر میافتد، که میدانیم ما در قالبهای نوین، نیازمند این موسیقیهای داخلی و معنوی هستیم. اوج هنرنمایی شاعر در این ایهامها، در شعر راز رشید دیده میشود که از بهترین شعرهای این کتاب; و حتی بیجا نیست اگر بگوییم از بهترین شعرهای عاشورایی در این دو سه دهة اخیر است.
شعر، برای حضرت ابوالفضل عباس سروده شده است و شاعر، بدون کوچکترین اشارهای به نام ایشان، به روشنی تمام ممدوح خویش را مشخص کرده است. این شعر، سرشار است از ایهامها و تناسبهای لفظی و معنوی، بدون این که نشانی از تصنع و تکلف در آن پیدا باشد و این، کاری است بسیار سخت. ایهام در کلمة «گونه» و تناسب آن با زبان; تناسب «ماه» با لقب حضرت (قمر بنیهاشم); ارتباط دوجانبة کلمة «محکم» با «پیمان» و «آیه»; ایهام در عبارت «بر لبت آورد» (بر لب فرات آمدن حضرت و بر لب آوردن راز); ایهام در عبارت «بریده بریده» (بریده بریده سخن گفتن و بریده شدن اعضای بدن); تناسب لفظی میان «جهاد»، «پولاد»، «باد» و «نهاد»; اینها همه هنرنماییهایی است که در اولین دقت به چشم میآید و جمعشدنشان در یک شعر، خواننده را در اعجابی خاص فرو میبرد. خوب است که این شعر زیبا را پایانة نوشتة خویش سازیم، با این یادکرد که «گنجشک و جبرئیل» با توجه به آنچه گفتیم ـ و این پارهای از چیزهایی بود که دربارة این کتاب میشد گفت ـ یکی از بهترین مجموعهشعرهای سالهای اخیر است، بهویژه در موضوعات مذهبی. خداوند شاعرش را با کربلاییان تاریخ محشور کند.
راز رشید
به گونة ماه
نامت زبانزد آسمانها بود
و پیمان برادریات
با جبل نور
چون آیههای جهاد
محکم
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و ساعتی بعد
در باران متواتر پولاد
بریدهبریده
افشا شدی
و باد
تو را با مشام خیمهگاه
در میان نهاد
و انتظار در بهت کودکانة حرم
طولانی شد
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و کنار درک تو
کوه از کمر شکست
+ امروز با بیدل (چهل و چهار)
ننگ خشکی خندد از کِشتِ امید کس چرا؟
شرم آن روی عرقناک آبیار رحمت است
گفتیم که گاه بیدل به جای یک عبارت، یک عبارت کنایی دیگر میگذارد و این عبارت جدید، از لحاظ تصویری ربطی به بقیة بیت ندارد و فقط همان مفهوم کنایی را افاده میکند. «خندیدن ننگ خشکی»، در اینجا چنین است و معادل است با «خشک شدن». میگوید «چرا کشت امید کسی خشک شود؟» ولی فعل «خشک شود» را چنین میپیچاند. اگر بخواهیم این خنده را به صورت مستقیم به بقیة بیت ربط دهیم، دچار مشکل میشویم.
+ یادی از حسن حسینی و آثار او
سیدحسن حسینی، در سال 1335 در مشهد به دنیا آمد و جوانی را نیز در همین شهر گذراند و پس از آن، مقیم تهران شد.(۱) او از کسانی بود که در سالهای پیروزی انقلاب اسلامی به میدان آمد و همانند دیگر جوانان آن سالها، هوادار پرشور انقلاب بود و یکی از بنیانگذاران جریان شعر انقلاب در میان جوانان.
این جوانان، در همان سالهای اول پس از پیروزی، مرکزی برای فعالیتهای ادبی و هنری خویش تأسیس کردند به نام «حوزة اندیشه و هنر اسلامی» که بعداً زیر پوشش سازمان تبلیغات اسلامی قرار گرفت و به «حوزة هنری سازمان تبلیغات اسلامی» تغییر نام یافت و در عمل به «حوزة هنری» مشهور شد.
حوزة هنری تا سالها، مهمترین کانون تجمع شاعران و هنرمندان نسل انقلاب بود و از مؤثرترین و پربارترین مراکز این گونه فعالیتها تا سالهای بعد، بهگونهای که بیشتر هنرمندان جوان و تأثیرگذار ایران از این مرکز برخاستند. حسن حسینی و قیصر امینپور در عمل پیشگامان شعر در حوزة هنری بودند و بسیاری از شاعران جوانتر، در پرورش خویش، مستقیم یا غیرمستقیم متأثر از این دو بودهاند. از این میان، میتوان به شادروان سلمان هراتی، علیرضا قزوه، سهیل محمودی، عبدالجبار کاکایی، محمدرضا محمدی نیکو و افشین علا اشاره کرد که بعدها صاحب نام و نشانی شدند، و البته سلمان هراتی در اوج شهرت خویش، درگذشت.
در همین سالها بود که حسن حسینی، مجموعه شعر «همصدا با حلق اسماعیل» (۱363) و مجموعه نثرهای شاعرانة کوتاه «برادهها» را چاپ کرد و البته آثار او علاوه بر این، در جنگهای سوره بچههای مسجد هم چاپ شد که او خود یکی از دستاندرکاران این مجموعة مفید «سوره بچههای مسجد» بود که انتشار آن تا جنگ چهاردهم ادامه یافت.
حسینی در این مدت، بر زبان عربی تسلطی کامل یافت و یکی از برکات آن، ترجمة کتاب «حمام روح» از جبران خلیل جبران بود.
در زمستان 1367 بنا بر یک سلسله اختلاف سلیقهها و اختلافهای اداری، حسن حسینی، محسن مخملباف، فریدون عموزاده خلیلی و هواداران آنها از حوزه بیرون رفتند و در مراکز دیگری مشغول کار شدند، همچون مگر نشریة «کیهان فرهنگی» که حسینی تا مدتی در آن قلم میزد و در همین دوران بود که کتاب «بیدل، سپهری، سبک هندی» او منتشر شد و همچنان شعر معروف طنزآمیز «نوشداروی طرح ژنریک» در کیهان فرهنگی به چاپ رسید.
در سال 1368 حسینی و قیصر مشترکاً حائز مقام اول جایزة ادبی نمایوشیج شدند که از سوی «مؤسسة فرهنگی گسترش هنر» شکل یافته بود.
از آن پس، حسینی بیشتر چهرهای دانشگاهی بود و در مراکز فرهنگی و مطبوعاتی دیگر، کمتر ظاهر میشد، او و قیصر امینپور، با ادامة تحصیلات خویش، به رتبة دکتری ادبیات دست یافتند در دانشگاههای مختلف به تدریس پرداختند.
کنارهگیری حسن حسینی از مطبوعات و مجامع و مجالس ادبی ایران، جامعة ادبی فارسیزبان را کمابیش از تألیفات تازة او محروم کرد و در این سالها، فقط کتاب «گنجشک و جبرئیل» او را دیدیم که بهراستی حادثهای بود در شعر نو بعد از انقلاب، بهویژه در گرایش مذهبی آن، که این کتاب در سال 1371 چاپ شد.
q
و این انزوای خودخواسته ادامه یافت تا سالهای اخیر، که گاه با خبرهایی دربارة بیماری او میشنیدیم و البته چندان جدی نمیگرفتیم و این بیماری، جدیت خود را بالاخره در چند روز پیش نشان داد و چه نشاندادن اندوهباری!
امیدوارم با این نوشتة شکسته بسته که بیشتر به مدد حافظه بوده است، توانسته باشم گوشهای از فعالیتهای ادبی این شاعر گرانقدر چند دهة اخیر زبان فارسی را نمایانده باشم.
و نوشته را پایان میدهم با شعرهایی که از حسن حسینی در کتاب «شعر پارسی» نقل کردهبودم.
راز رشید به گونة ماه نامت زبانزد آسمانها بود و پیمان برادریات با جبل نور چون آیههای جهاد محکم تو آن راز رشیدی که روزی فرات بر لبت آورد و ساعتی بعد در باران متواتر پولاد بریدهبریده افشا شدی و باد تو را با مشام خیمهگاه در میان نهاد و انتظار در بهت کودکانة حرم طولانی شد تو آن راز رشیدی که روزی فرات بر لبت آورد و کنار درک تو کوه از کمر شکست الف، لام، میم به آینده اشارتی روشن بود آن سیل زخمدار اسارت که در بستری برهنه میرفت و پیشاپیش جرس آفتاب خسارت انسان را ذرّه ذرّه مینواخت بر چکاد چوب و آهن تو آن ترنّم لاریبی که تازیانة تحریف هرگز به گرد صراحتت نمیرسد اینک قاریان قبیله من تارهای صوتی خود را به روایت تو شانه میزنند ای معلّم سوم! و چه فصیح میدانند تاریخ حماسههای بلیغ از آوردن یک سوره ـ مثل نگاه تو ـ تا حشر عاجز است... نه، هرگز بر گلوی مبین تو انکار خنجر و زوبین خدشهای وارد نکرد هنوز رسا و بلندی: الف لام میم... چند رباعی هرچند که از آینه بیرنگتر است، از خاطر غنچهها دلم تنگتر است بشکن دل بینوای ما را، ای عشق! این ساز، شکستهاش خوشآهنگتر است کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت با زخم نشان سرفرازی نگرفت زین پیش، دلاورا! کسی چون تو شگفت حیثیت مرگ را به بازی نگرفت ای دست تو سازندة دلهای بزرگ ای عشق، نوازندة دلهای بزرگ من منتظرم تو را که تشریف غمت داغی است برازنده دلهای بزرگ در پردة سوز و ساز هم میخندیم با داغ درونگداز هم میخندیم چون لالة نوشکفتهای در باران از گریه پُریم و باز هم میخندیم ۱. در مورد محل تولد مرحوم حسینی دوست شاعر جناب وحید امیری بر روی یادداشت ۱۷ فروردین من پیامی گذاشته و سخن مرا تصحیح کردهاند. میتوانید به آنجا مراجعه کنید.
+ این ساز، شکستهاش خوشآهنگتر است...
حسن حسینی شاعر بزرگ معاصر درگذشت.
میدانم این خبر برای بسیاری از شما تکاندهنده است. برای من نیز بود. ولی باید ناباورانه باورش کرد.
من به یاری خدا در یادداشتی دیگر به تفصیل از حسن حسینی و شعر و آثار او سخن خواهمگفت. در این مجال دریغم آمد که اندوهم را با شما تقسیم نکنم. فقط یک رباعی او را نقل میکنم
هرچند که از آینه بیرنگتر است
از خاطر غنچهها دلم تنگتر است
بشکن دل بینوای ما را، ای عشق!
این ساز، شکستهاش خوشآهنگتر است.
+ یک بهاریه
پیوند
آیا شود بهار که لبخندمان زند؟
از ما گذشت، جانب فرزندمان زند
آیا شود که بَرْشزن پیر دورهگرد
مانند کاسههای کهن بندمان زند
ما شاخههای سرکش سیبیم، عین هم
یک باغبان بیاید و پیوندمان زند
مشت جهان و اهل جهان باز باز شد
دیگر کسی نمانده که ترفندمان زند
نانی به آشکار به انبانما نهد
زهری نهان به کاسة گُلقندمان زند
ما نشکنیم اگرچه دگرباره گردباد
بردارد و به کوه دماوندمان زند
روئینتنیم، اگرچه تهمتن به مکر زال
تیر دوسر به ساحل هلمندمان زند
سر میدهیم زمزمههای یگانه را
حتّی اگر زمانه دهانبندمان زند
مشهد ـ 29 اسفند 1380
+ شعری از مجید مجیدی
این شعر را دوست شاعر عزیز مجید مجیدی از شاعران شهرضا در قسمت پیامهای این روزنگار نگاشته بود و دریغم آمد که به سپاس از این عزیز، آن را در یادداشتی مستقل نیاورم.
توخسته امده بودی وخسته خواهی رفت
در این حوالی غربت شکسته خواهی رفت
و در حوالی کوچه همیشه یک سایه است
همیشه سایه برای من و تو همسایه است
...اگر شکست تو هر جا میان ائینه است
و روی دست تو هر شب هزارها پینه است
نگاه خسته چشمت همیشه می گوید
میان دست تو اخر جوانه می روید
اگر چه امدی ان روز و کودکم خندید
و کودکت که عروسک نداشت می گریید
اگر چه کودکم اینجا همیشه قلک داشت
و در نگاه تو شاید شبی عروسک داشت
بیا که بعد عبورت عروسکت باقی است
و قلکی که سپردم به کودکت باقی است
تو امدی و نوشتی که سنگرت خالی است
و جای سبز هزاران برادرت خالی است
تو امدی و هوای ترانه آوردی
و کوله بار غمت را به شانه اوردی
من و تو مثل برادر ز خود خبر داریم
میان سایه کوچه دو چشم تر داریم
تو تازیانه به پشتت و زخم ما خوردیم
و داغ این همه گل را به سینه ها بردیم
ببین که دست شقایق میان این کوچه است
برای هر که بگویم نشان این کوچه است
اگر چه مزرعه هاتان همیشه جو هم داشت
و چند تکه موستوجب درو هم داشت
ببر تو با خودت امشب هوای گندم را
به هر چه مزرعه انجاست صدای گندم را
تو خسته امده بودی و خسته خواهی رفت
در این حوالی غربت شکسته خواهی رفت
اگر چه فصل خزان هم به باغتان امد
و دست سرد هراسی سراغتان امد
«به باغ سبز بهاران که باغبانش نیست
بهار می رسد اما ز گل نشانش نیست»
+ امروز با بیدل (چهل و سه)
با نشئة حلاوت درد آشنا نهای
چون نی به ناله پیچ و سراپا شکر برآ
در هند و نیز افغانستان، نیشکر بسیار یافت میشود و حتّی در آنجا شکر را بیشتر از نیشکر میسازند، نه از چغندر قند. از سوی دیگر، نی با ناله هم رابطه دارد و هرچند جنس این دو نی با هم فرق دارد، شاعر میتواند آنها را یکسان بداند. بنابراین، نی ضمن نالهکردن، شکر هم دارد. بیدل از این رابطه بسیار استفاده کردهاست.
لببستة حلاوت کنج قناعتیم
نی بیصداست در شکرستان بوریا
+ بهار آن است که خود ببوید
این مطلب ـ اگر اشتباه نکنم ـ پیش از این باری در روزنامة قدس چاپ شده است.
بهار، از دیرباز فصل محبوب شاعران ما بوده و کانون توجه آنان به طبیعت. روشن است که اگر بخواهیم به میزان این توجه بپردازیم و نمونههایی از بهاریههای شاعران کهن را ذکر کنیم، سخن به درازا خواهدکشید و البته حاصلی هم به دست نخواهد آمد. ما میخواهیم سخنی دیگر را پیش بکشیم و آن این است که در عصر حاضر، به طور آشکار، نگاه شاعران به بهار متفاوت بودهاست. به راستی آن همه بهاریهها در قدیم از کجا برمیخاست و کمتوجهی یا حتّی نگاه تلخ و منفی بیشتر شاعران امروز به این فصل، چه توجیهی دارد؟
به نظر میرسد که باید علّت اصلی این تفاوت را وابستگی شدید زندگی انسان دیروز به طبیعت دانست. تا پیش از پدیدآمدن مظاهر صنعت و تکنولوژی، بیشترین اتکای مردم به طبیعت بود. به همین دلیل، وقتی طبیعت در کام زمستان فرو میرفت، گویی همة زندگی به حالت نیمهتعطیل در میآمد. کشاورزان بیکار بودند و خانهنشین. سفرکردن سخت و در بعضی جاها غیرممکن میشد. گلها و گیاهان خشک شدهبودند و مدفون در برفی سنگین. لاجرم سیر در باغ و بوستان هم غیرممکن میشد. پرندگان کوچ میکردند و بعضی حیوانان دیگر به خواب زمستانی فرو میرفتند. سلاطین و امرا نیز یا به پایتخت زمستانیشان میرفتند که در آنجا دیگر هوا معتدل و بهاری بود. شاعران هم یا به اینان پیوستهبودند و یا از بیم برف و سرما در خانه خزیدهبودند. محدود بودن جلوههای طبیعت در زمستان نیز چیز دیگری بود که دست شاعران تصویرگرا را میبست، چون نه گل و گیاهی بود و نه پرنده و چرندهای. پس بعید نبود اگر زمستان در چشم شاعران، فصلی عبوس و سخت باشد که فقط باید تحمّلش کرد تا رسیدن بهار.
وقتی با آبشدن یخها و جاریشدن جویباران، زندگی به همهجا بر میگشت، هم تنگناهای توصیف و تغزّل از میان برمیخاست و هم زمینهای برای ارائة شعرها فراهم میشد چون شاهان به نشاط مینشستند و جشن میگرفتند و به شکار و تفرّج میرفتند. پس بیسبب نیست که این همه بهارستایی در کارنامة ادب قدیم ما ثبت شده و توصیف زمستان، یا نیست و یا از منظر سختی و مشقّت است، نظیر قصیدههایی که در توصیف برف سرودهشدهاست.
در روزگار ما، صنعت و تکنولوژی تفاوت فصلها را بسیار کم کردهاست. مردم شهرنشین، که بیشتر شاعران هم از این طایفهاند، نه در بهار بهرة چندانی از طبیعت دارند و نه در زمستان، از آن بیبهرهاند. سبزیجات و میوههای سردخانهای و گیاهان گلخانهای و انواع و اقسام وسایل نقلیه و امکانات جدید گرمکردن منازل، همان آسایش بهاری را به آنان میبخشند. آنان در بهار نیز چیزی بیشتر از اینها در اختیار ندارند، مگر پناهبردن به تفریحگاههایی در بیرون شهر که آنها نیز به مدد تکنولوژی و ارتباطات، دست کمی از شهرها ندارند.
چنین است که انسان امروز، چندان تعلّق خاطری نسبت به بهار حس نمیکند چون تغییر فصلها و به طور کلّی تغییرات طبیعی، دیگر آن تأثیر را در زندگیاش ندارند.
تفاوت بارز دیگر میان شعر قدیم و امروز ما در این مقوله، نوع پرداختن به بهار است. در شعر قدیم، بهار بیشتر توصیف میشود تا تحلیل، یعنی شاعران ـ به ویژه شاعران درباری ـ بهار را فقط وسیلهای میبینند برای تصویرگری، و کمتر میکوشند که با این پدیده به شکل انفسی برخورد کنند. فقط در شعر ناصرخسرو و بعضی دیگر است که نگرش به بهار نقد میشود و سخن از مفاهیم باطنی هم به میان میآید:
چند گویی که چو هنگام بهار آید،
گل بیاراید و بادام به بار آید
روی بستان را چون چهرة دلبندان
از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید...
این چنین بیهدهای نیز مگو با من
که مرا از سخن بیهده عار آید
شست بار آمد نوروز مرا مهمان
جز همان نیست اگر ششصد بار آید
هر که را شُست ستمگر فلکآرایش
باغِ آراسته او را به چه کار آید؟
سوی من خواب و خیال است جمال او
گر به چشم تو همی نقش و نگار آید
باری، در ادب قدیم ما، اندکند شاعرانی که دیدی محتوایی و نقدآمیز به پدیدة تغییر فصل و آمدن بهار داشتهباشند. بیشتر در همان عالم توصیف سیر میکنند و این توصیفها نیز غالباً مقدمهای است برای یک قصیدة مدحیه از هر نوعش.
در شعر امروز، هرچند پرداختن به بهار چندان زیاد نیست، استفادة محتوایی از این پدیده گویا بیشتر شدهاست. نه تنها نسبت به بهار، که نسبت به دیگر فصلها نیز چنین رویکردی دیده میشود. شعر «زمستان» مهدی اخوان ثالث، نمونهای روشن برای یک برداشت سیاسی و اجتماعی از این فصل است.
از سوی دیگر، کلیشهایشدن شدید نگاه به بهار در شعر کهن ما نیز امروزیانی را که دغدغة نوجویی دارند، به تجدیدنظر میکشاند و یکی از این تجدیدنظرها، در نوع نگرش به بهار خواهدبود. در این شعر از سلمان هراتی، به خوبی میتوان تغییر نگرش شاعر به این فصل را دریافت:
بگذار
گنجشکهای خرد
در آفتاب مهآلود
بعد از ظهر زمستان
به تعبیر بهار بنشینند
و گلهای گلخانه
در حرارت ولرم والر
به پیشواز بهاری مصنوعی بشکفند
سلام بر آنان
که در پنهان خویش
بهاری برای شکفتن دارند
و میدانند
هیاهوی گنجشکهای حقیر
ربطی با بهار ندارد
حتی کنایهوار
بهار غنچة سبزی است
که مثل لبخند باید
بر لب انسان بشکفد
بشقابهای کوچک سبزه
تنها یک «سین»
به «سین»های ناقص سفره میافزاید
بهار کی میتواند
این همه بیمعنی باشد؟
بهار آن است که خود ببوید
نه آنکه تقویم بگوید.1
نگرش به بهار در این شعر سلمان هراتی، تفاوتی کلّی با نگرش سنّتی ما دارد. شاعر نقدی هوشمندانه دارد بر کلیشهای شدن آداب و رسوم بهاری در روزگار ما. از سوی دیگر، او در کنار بهار جهان، بهار جان را هم انتظار میکشد و این نیز هرچند بسیار تازگی ندارد، در شعر کهن ما با این صراحت کمتر بیان شدهاست. نمونة دیگری که میتوان برای این تغییر نگرش نسبت به بهار نقل کرد، غزلی است از سید ابوطالب مظفّری که در آن، توصیفهایی از بهار طبیعت ارائه میشود، ولی همة این توصیفها، مقدمهای است برای سخنانی دیگر که بیان همانها، شاعر را به وصف بهار کشاندهاست. این غزل به فارسیزبانان تاجیکستان تقدیم شده و به همین اعتبار، اشارههایی به نمادهای آن سرزمین دارد:
بهار آمد، بساط سبزه افکند
زمستان را لباس ژنده برکند
ببین، برف از سر آن قله کوچید
ببین، «بابا» ز سر واکرده سربند
جهان حال خوشی دارد به نوروز
دریغا حال خلق مانده در بند
نگارا! نوبهار بلخ، تلخ است
بیاور از سمرقند خودت قند
ولی با این همه، بهراستی میتوان گفت که نگرش شاعران امروز ما به فصلها بر نگرش دیروزیان برتری دارد؟ البته شاید بتوان نگرش تحلیلی را نسبت به نگرش توصیفی دارای امتیازهایی تلقی کرد، ولی نباید از نظر دور داشت که یک مقدار از درونیکردن مفاهیم طبیعی، ناشی از ضعف امروزیان است در دقیقشدن در طبیعت و این نیز به دوری آنان از طبیعت بر میگردد. مسلّم است که شاعر امروز، همانند منوچهری و فرّخی با گلها، گیاهان، پرندهها و دیگر نشانههای بهار آشنا نیست و حتّی اگر بخواهد توصیفی صرف از بهار داشتهباشد نیز در تصویرگری آن، ناتوان خواهدبود.
1ـ دری به خانة خورشید، مجموعهشعر سلمان هراتی، چاپ اول، سروش، تهران 1367، صفحة 23


مهربانیها ()