محمدکاظم کاظمی


+ امروز با بیدل (بیست و هفت)

کسی یارب مبادا پایمال رشک هم‌چشمی‌

حنا چندان که بوسد دست او، خون می‌کند ما را

معشوق دست خود را حنا می‌بندد. پس می‌توان گفت که حنا توفیق دست‌بوسی او را یافته است و شاعر، از این موقعیت حنا، احساس حسادت می‌کند. در ضمن‌، میان خون و حنا هم تناسبی می‌توان یافت‌.

O

محروم پای‌بوس تو را بهر سوختن‌

گر شعله نیست‌، غیرت رنگ حنا بس است

O

شاید به پای‌بوسی نازیم بعدِ مردن‌

غیر از حنا مکارید در خاک مشهد ما

O

این هم حسادتی شبیه بالا، البته نسبت به آینه‌.

منظور بتان هر که شود، حسرتش از ماست‌

یار آینه می‌بیند و آب است دل ما

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل
comment مهربانی‌ها () لینک

+ دو نیمه سیب

تندی مکن‌، برادر هم‌سرنوشت من‌!

دیگر میازمای در آتش سرشت من‌!

ما هر دو تن‌، دو نیمه سیبیم‌، عین هم‌

آیینه بر مگیر به سیمای زشت من‌

فکری برای دوزخ امروزمان بکن‌

ارزانی تو باد به فردا بهشت من‌

دلخوش مشو کلوخی اگر گِرد کرده‌ای‌

در کوره پخته می‌شود امسال‌، خشت من‌

با کِشت خویش و موج ملخ‌ها چه می‌‌کنی‌؟

گیرم که خوک هم بچرانی به کشت من‌

فروردین 1377

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ امروز با بیدل (بیست و شش)

کاش هجران دادِ من می‌داد اگر وصلی نبود

شمع تصویرم‌، که از من سوختن هم ننگ داشت‌

 

این بیت بسیار زیباست. نمی‌شد از آن گذشت.

بیدل با عناصری چون «شمع تصویر»، «گل تصویر» و «مرغ تصویر» بسیار مضمون‌سازی می‌کند. بیت بالا یکی از بهترین موارد از این دست است‌. شمع واقعی‌، اگر به وصل نمی‌رسد، حداقل خود را با سوختن و گریستن تسکین می‌دهد. ولی شمع تصویر، هجرانی دارد پایدار که نه به وصل می‌انجامد و نه به سوختن‌.

شمع تصویریم‌، از سوز و گداز ما مپرس‌

پرتوی از رنگ تا باقی است‌، با ما آتش است (ص 260)

 

در ضمن‌، بیدل گاه فعل ماضی را به جای مضارع می‌آورد. این جا نیز چنین کرده‌است‌. منظور این است که «ننگ دارد» این هم مثالی دیگر:

بس که بیدل بر طبایع حرص شهرت غالب است‌،

جان‌کنی‌ها سنگ هم در آرزوی نام داشت (ص 288)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ شب همچنان سیاه

این سه غزل به هم پیوسته از شعرهای دوران سلطه طالبان است. حالا که از برکت تدبیر و اداره دولتمردان ما شایعه‌های بازگشت طالبان قوت گرفته است گفتم بد نیست اینها را درج کنم. خدا را چه دیدی؟ شاید دوباره به درد خورد!

 

 

حلق سرود پاره‌، لب‌های خنده در گور

تنبور و نی در آتش‌، چنگ و سَرَنده در گور

این شهرِ بی‌تنفّس لَت‌خوردة چه قومی است‌؟

یک سو ستاره زخمی‌، یک سو پرنده در گور

دیگر کجا توان‌بود، وقتی که می‌خرامد

مار گزنده بر خاک‌، مور خورنده در گور

گفتی که جهل جانکاه پوسیدة قرون شد

بوجهل و بولهب‌ها گشتند گَنده در گور

اینک ببین هُبل را، بُت‌های کور و شَل را

مردان تیغ بر کف‌، زن‌های زنده در گور

جبریل اگر بیاید از آسمان هفتم‌

می‌افکنندش این قوم‌، با بال‌ِ کنده در گور

 

 

گفتند; گُل مرویید، این حکم‌ِ پادشاه است‌

چشم و چراغ بودن‌، روشن‌ترین گناه است‌

حدّ شکوفه تکفیر، حکم بنفشه زنجیر

سهم سپیده تبعید، جای ستاره چاه است‌

آواز پای کوکب در کوچه‌ها نپیچد

در دست‌ِ شحنه شلاّ ق همواره روبه‌راه است‌

مغز عَلَم‌به‌دوشان تقدیم مار بادا

وقتی که کلّه‌ها را خالی‌شدن کلاه است‌

صابون ماه و خورشید صد بار بر تنش خورد

امّا چه می‌توان کرد؟ شب همچنان سیاه است‌

ناچار گُل مرویید، از نور و نی مگویید

وقتی به شهر کوران‌، یک‌چشمه پادشاه است‌

 

 

شهری که این‌چنین است‌، بی‌شهریار بادا

یعنی که شهریارش رقصان‌ِ دار بادا

تا ردّ پای نااهل در کوچه آشکار است‌،

سنگ آذرخش بادا، چوب اژدهار بادا

قومی که خارِ وحشت بر کوی و بر گذر کاشت‌

در کوره‌های دوزخ‌، آتش‌بیار بادا

حتّی اگر اذانی از حلقشان برآید،

بانگ کلاغ بادا، صوت حمار بادا

گفتند; سر بدزدید، گفتیم‌; سر نهادیم‌

گفتند; لب ببندید، گفتیم‌; عار بادا

با پتک اگر نکوبیم بر کلّه‌های خالی‌

مغز علم‌به‌دوشان تقدیم مار بادا

دی 1375 ـ مهر 1376

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ امروز با بیدل (بیست و پنج)

نفس تا می‌کشم‌، قانون حالم می‌خورد بر هم‌

چو ساز خامُشی با هیچ آهنگی نمی‌سازم‌

 

در این بیت هم مجموعه‌ای از هنرمندیها نهفته‌است‌. قانون در این بیت به معنی قاعده است‌، ولی در معنای نام یک وسیلة موسیقی‌، با آهنگ تناسب یافته است‌. «ساز خامشی‌» ترکیبی است متناقض‌نما. فعل نمی‌سازم‌، در عین حال که به معنی «سازگاری ندارم‌» است‌، کلمه «ساز» را در خود نهفته دارد که با «ساز خامشی‌» تناسب لفظی می‌یابد.

در بیت زیر نیز «قانون‌» و «آهنگ‌» چنین تناسبی با هم یافته‌اند:

ز قانون نفس جستم رموز پردة هستی‌

همین آواز می‌آمد که بسیار است آهنگم‌

بد نیست یادآور شوم که مرحوم استاد سرآهنگ مصراع دوم را چنین خوانده است‌: «همین آواز می‌آمد که بی‌ساز است آهنگم‌» و این به صواب به نظر می‌آید، چون با در نظرداشت «بی‌ساز» به معنی «بی‌تناسب‌»، هم رابطه میان کلمات بیشتر می‌شود و هم معنی بیت کاملتر.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (بیست و چهار)

هرجا برون جوشیده‌ای‌، خود را به خود پوشیده‌ای‌

در نور شمعت مضمحل‌، فانوسی پیراهنت‌

 

فانوس‌، محفظه‌ای کاغذین بوده و در وقت حرکت در شب‌، شمع را در آن می‌نهاده‌اند تا هم نور دهد و هم خاموش نشود. بیدل می‌گوید هرچند تو همچون فانوس‌، پیرهنی بر تن داری‌، جلوة تو آنقدر بارز و روشن است‌، گویا شمع و فانوس در هم آمیخته‌اند. در واقع تو خود را به خود پوشیده‌ای و فرقی میان تو و پیرهنت نیست‌. این بیت‌، از یکی از بهترین غزلهای عرفانی بیدل نقل شده‌، با مطلع «ای پرفشان چون بوی گل بیرنگی از پیراهنت / عنقا شوم تا گَردِ من یابد سراغ دامنت‌»

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ آذر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ شعری تازه

میلاد

کودکی آمده‌، از من طلب نان دارد

کودک این مرتبه ناآمده دندان دارد

من نمی‌دانم از دیدن من حیران است‌

یا گرسنه‌است که انگشت به دندان دارد

او هم آواره‌است‌، بی‌مدرک و بی‌ماهیت است‌

پس عجب نیست اگر وضع پریشان دارد

با همه کودکی‌اش حال مرا می‌فهمد

و به این سفره بی‌مائده ایمان دارد

رگی از جانب هندوی تخیّل برده است‌

رگی از جانب رندان خراسان دارد

 

آه‌، این کودک یک‌روزه به راه افتاده است‌

نرم‌نرمک هوس دفتر و دیوان دارد

جامه‌ای از وزن می‌خواهد از این ناموزون‌

گوئیا شرمی از این حالت عریان دارد

گر ضعیف است و قوی‌، حاصل بیتابی ماست‌

و همین بس که نفس می‌کشد و جان دارد

 

می‌شود خلق خدا را به سر کار نهم‌؟

کودک من غزلم باشد؟ امکان دارد!

بر سر این شاعر بیچاره چه خاکی بکند؟

غزلی آمده از من طلب جان دارد

مشهد ـ 4 آذر 82

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ آذر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ اسفندیار

 

گفت‌; می‌دوزدش به تیرِ دوسر، چشم اسفندیار اگر باشد

 

گفتم‌; آری‌، چنین تواندکرد، رستم نامدار اگر باشد

خانه‌درخانه سر زدیم از یأس‌، کوچه‌درکوچه جست‌وجو کردیم‌

مردِ شیرافکنی که یافت نشد، کودک‌ِ شیرخوار اگر باشد

هر که این جا به تخت و بخت رسید، شهرِ مرگ‌آزموده را بلعید

دهن آدم این‌چنین که نبود، دهن سوسمار اگر باشد

این درختان اگر تبر نخورند، باغ اگر سهم‌ِ خوک‌ها نشود،

پشت‌ِ این برف‌های‌ِ سرتاسر خبری از بهار اگر باشد،

می‌توان گفت‌; هست فردایی‌، و برای نمرده‌ها جایی‌

سوی این قوم‌ِ رانده از همه‌جا نظر کردگار اگر باشد

می‌توان گفت‌; سالهای پسین ناکسان را درافکنند از زین‌

باز در دست وارثان زمین قبضة ذوالفقار اگر باشد

شهریور 1376

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ آذر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ امروز با بیدل (بیست و سه)

فلک در خاک می‌غلتید از شرم سرافرازی‌

اگر می‌دید معراج زپاافتادن ما را

 

این‌، از بیتهای شکوهمند بیدل است‌، آن هم در یکی از غزلهای بسیار خوب او (محبت بس که پر کرد از وفا جان و تن ما را / کند یوسف صدا گر بو کنی پیراهن ما را). آنچه مرا به ذکر آن در اینجا وادار کرد، یک تناسب آوایی در آن است‌، یعنی پنج بار مصوت بلند «آ» در جایی که سخن از معراج و برفلک رفتن است‌. می‌دانیم که این مصوت «آ» ناخودآگاه رفعت و بلندی را در ذهن ما تداعی می‌کند و اینجا تناسبی با مضمون شعر می‌یابد. در این دو بیت نیز همین گونه تناسب موسیقی و معنی شعر وجود دارد:

به پستیهای آهنگ طلب خفته است معراجی‌

نفس گر واگدازد تا ثریا می‌برد ما را (ص 27)

O

به گردون می‌برد نظاره را واماندن مژگان‌

مشو غافل ز پروازی که بال نارسا دارد

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ آذر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ شیخ عبدالله

شیخ عبدالله فوت کرد. شاید بگویید کدام شیخ‌عبدالله‌. حق دارید اگر او را نشناسید. از روحانیون متنفذ و صاحب دم و دستگاه نبود. پیرمردی نورانی بود در حرم امام رضا که کارش خواندن قرآن و زیارتنامه بود. معنویت خاصی داشت‌. بسیاری از زائران دوست داشتند زیارتنامه‌شان را او بخواند. من تا چند سال پیش که با اتوبوس رفت و آمد می‌کردم گاه پیرمردی خمیده‌پشت و نورانی را می‌دیدم که با وجود کهولت‌، عصازنان سوار می‌شد و بعدها فهمیدم هم‌او شیخ‌عبدالله معروفی است که از اطراف و اکناف عالم از او تقاضای استخاره می‌کنند. و او با اتوبوس خط 85 نیمه پیاده و نیمه سواره به جایگاه هرروزه‌اش در حرم می‌رفت‌، جایگاهی که تا روز آخر آن را رها نکرد.

استخاره‌هایش مشهور بود و به قول معروف ردخور نداشت‌. دوستان و آشنایان از امریکا و کانادا و دیگر کشورهای غربی تلفن می‌زدند و استخاره طلب می‌کردند. همه نیز به او اعتقاد داشتند.

دیروز هنگام افطار در کمال آرامش جان سپرد. وصیت کرده‌بود که برای تشییع جنازه‌اش کسی را خبر نکنند و مجلس فاتحه هم برایش نگیرند. هم‌چنین وصیت کرده‌بود که جنازه‌اش را در حرم امام رضا طواف ندهند و یکراست در بهشت رضای مشهد (گورستان عموم مردم‌) دفن کنند. این در حالی بود که او در صحن حرم آرامگاهی آماده داشت‌، از آن آرامگاههایی که پولدارها و متنفذین شهر به قیمتهای گزاف آنها را می‌خرند تا شاید از برکت مجاورت با امام رضا از گناهانشان کاسته شود.

این وصیتهای او، مرا به یاد وصیت میرزا جواد آقا تهرانی روحانی معروف خراسانی انداخت که او نیز با کمال شهرت و آوازه‌ای که در کل کشور داشت‌، چنین مراسم ترحیم زاهدانه‌ای را از بازماندگانش طلب کرده‌بود.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ آذر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: درگذشتگان