محمدکاظم کاظمی


+ کندو

از شعرهای دوران سلطه طالبان

 

مبادا ذوالفقارت سوی کس پهلو بچرخاند

که باید بی‌اِزار از قلب میدان رو بچرخاند

چه‌سان از فخر خواهی دَم زد ای فرزند هندوکش‌

که تقدیر تو را جادوگر هندو بچرخاند

مگر این آسیا از رودِ پهناور جدا افتد

که آن را هر حمار و استر و یابو بچرخاند

من و تو ـ گر به من دستی دهی ـ کوهیم‌، آن کوهی‌

که راه باد را با یک خَم ابرو بچرخاند

هزاران دست از این‌جا نیش خورد و هر که می‌خواهد،

بیاید، دست خود را هم در این کندو بچرخاند

تابستان 1376

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی
comment مهربانی‌ها () لینک

+ امروز با بیدل (بیست و یک)

ادب نیست در راه او پانهادن‌

اگر سر نمی‌بود، لغزیده بودم‌

 

من تا این اواخر در دریافت این بیت مشکل داشتم‌، تا یک نوار از برنامه‌ای رادیویی از استاد مرحوم محمدحسین سرآهنگ را یافتم که در آن‌، دو، سه بیت از این غزل را پیش از اجرا با موسیقی‌، شرح داده بود. در آنجا استاد توضیحاتی می‌دهد که خلاصه‌اش این است «شرط ادب در راه او، با سر رفتن است‌، نه با پای رفتن‌. پس اگر سرم نمی‌بود، می‌لغزیدم (خطا می‌کردم‌). خوب شد که سر داشتم و با سر رفتم‌، تا این لغزش و بی‌ادبی صورت نبندد.»

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ قابل توجه وبلاگ‌نويسان افغانستانی

اخيراٌ گروهی با عنوان افغانستان در فهرست کاربران پرشين‌بلاگ اضافه شده است. دوستان می‌توانند از اين امکان استفاده کنند و وبلاگ خويش را در اين فهرست ثبت کنند تا هم فهرست غنی‌تر شود و هم دسترسی به دوستان آسانتر. فعلا تعداد اسامی در اين فهرست اندک است در حالی که ما وبلاگهای افغانستانی بسيار داريم. برای ثبت وبلاگ خويش می‌توانيد از گزينه ثبت در فهرست کاربران در قسمت مديريت وبلاگ در صفحه مديريت يادداشتها و پيامها استفاده کنيد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی:

+ زریاب و کتاب جدیدش

چه‌ها که نوشتیم‌

 نویسنده‌: رهنورد زریاب‌

 طرح روی جلد: محسن حسینی‌

 ناشر: محمدابراهیم شریعتی افغانستانی‌

 چاپ اول‌، تهران‌، 1382

 3000 نسخه‌، 208 صفحه‌، رقعی‌

 

اعظم رهنورد زریاب را بیشتر با عنوان داستان‌نویس می‌شناسیم و البته از داستان‌نویسان بزرگ افغانستان است‌. اما کتاب «چه‌ها که نوشتیم‌» مجموعه‌ای از مقاله‌های این داستان‌نویس است که در زمینه‌های مختلف ادبی و تاریخی نگاشته شده‌است‌.

در این کتاب‌، دوازده مقاله از نویسنده را می‌خوانیم که البته بعضی از آنها، شکل به نگارش درآمدة سخنرانیهای اوست که در محافل و مجالس مختلف ایراد شده است‌. رویکرد محتوایی مقالات‌، بیش از همه به سوی ادبیات است و در کنار آن‌، بعضی ملاحظات تاریخی یا اجتماعی نویسنده هم به چشم می‌خورد.

«چه‌ها که نوشتیم‌» کتابی است با ارزشهای ویژه‌; و بیش از یک مجموعه مقالة صرف برای خواننده سودمند می‌افتد. ارزش این کتاب‌، در پژوهشهای ارائه‌شده در مقالات خلاصه نمی‌شود و این موی‌، پیچشهای دیگری هم دارد که با نگاهی ظریف‌بین‌، می‌توان آنها را دریافت‌.

در واقع‌، «چه‌ها که نوشتیم‌» به نوعی یک راهنمای نگارش مقاله هم می‌تواند بود، یعنی خوانندة جوان این کتاب‌، می‌تواند بسیاری از نکات عملی مقاله‌نویسی را نیز از آن یاد بگیرد و ارزش این نکات‌، شاید از آن چیزهایی که به طور مستقیم در مقالات ارائه شده‌است‌، کمتر نباشد.

یکی از امتیازهای جنبی این کتاب‌، زیبایی نثر آن است‌. نثر زریاب در داستانهایش نیز به زیبایی و پختگی شهرت دارد، آن هم نه شهرتی کاذب‌. نثر این کتاب نیز آن‌قدر روان و تندرست است که شاید سخت‌گیرترین ویراستار هم آن را محتاج ویرایش نداند و این‌، به ویژه برای من که سالهاست در مقام ویراستار با نثرهای معیوب و ناتندرست نویسندگان جوان ما دست‌وپنجه نرم می‌کنم‌، بسیار محسوس است و مشهود.

نثر زریاب‌، نه همانند نثرهای روزنامه‌ای و گزارشی‌، خام و بی‌آرایه است که از آن احساس کسالت کنیم و نه همانند قطعات ادبی‌، آنچنان سنگین است که منظور نویسنده را در پرده‌ای از آرایشهای لفظی نگه‌دارد. نثری است که در حد متعادلی‌، از تمایزهای بیانی برخوردار است‌، و البته هیچ‌گاه این تمایزبخشی‌ها، این نثر را کدر نکرده‌اند. آنچه تمایزبخشی‌های زریاب را دوست‌داشتنی و پذیرفتنی کرده‌است‌، تعادل و تنوّع آنهاست‌، یعنی او از چند شگرد مختلف برای برجسته‌ساختن واژگان و جملات نثرش بهره گرفته و البته در هر شگرد نیز کوشیده‌است از افراط بدور ماند. او هم یک باستانگرایی ملایم دارد، هم در موارد لازم از زبان محاوره و حتی عامیانه سود می‌جوید و هم با فارسی‌نویسی و یا عربی‌نگاریهای آگاهانه و خارج از هنجار عادی زبان‌، می‌کوشد نثر را از یک نثر بسیار خشک‌، رسمی و روزنامه‌ای دور نگه دارد. مثلاً در این پاره از یک مقالة او، کلمه‌ای نسبتاً ادبی و کهن‌گرایانه همچون «باخترزمین‌» در کنار کلمة «بیخی‌» نشسته و این نشستن نیز هیچ حس ناخوشایندی در ما ایجاد نمی‌کند. در همین پاره‌، باز کلمة «پندار» که بویی از فارسی‌گرایی دارد، با سه کلمة عربی پیاپی «تصویر»، «مخدوش‌» و «معیوب‌» در کمال هم‌نشینی ظاهر می‌شود.

«غالباً ـ در کشورهایی چون کشور ما ـ چنین تصور می‌شود که اوضاع هنری ـ ادبی در باختر زمین‌، بیخی به‌هنجار، دلخواه و خوشایند است و در این عرصه‌ها، هرکسی پایه و جایگاه راستین و درخور خودش را دارد و به گفتة معروف مردم‌، حق به حقدار رسیده است‌. حال آن‌که‌، چنین پنداری درست نیست و این تصویر اوضاع هنری ـ ادبی کشورهای باختر زمین را، تصویری مخدوش و معیوب به‌شمار می‌توان آورد.» (صفحة 30)

نکتة دیگری که در نثر زریاب ـ هم در داستانهایش و هم در این کتابش ـ یادکردنی است‌، رفتار بسیار سنجیدة او در قبال تنوع منطقه‌ای زبان فارسی است‌. منظور این است که زریاب‌، بر خلاف بعضی دیگر نویسندگان ما، توانسته به زبانی برخوردار از مشخصات فارسی افغانستان و ایران دست یابد و از هیچ سوی به پرتگاه نیفتد. این نکته به ویژه از آن روی اهمیت می‌یابد که نویسندگان ما ـ به ویژه جوانان ـ از این ناحیه گاه در سردرگمی محض به سر می‌برند. گاه برای حفظ «هویت ملی‌» و «افغانی‌» زبان خویش‌، از همه دستاوردهای فارسی‌زبانان ایران چشم‌می‌پوشند و حتی بعضی واژگان کهن فارسی خویش را به بهانة ایرانی‌بودن از دایرة زبان خویش بیرون می‌رانند. گاه نیز به علت محرومیت از حضور در جامعة فارسی‌زبان داخل کشور، همة امتیازهای فارسی افغانستان را از دست می‌دهند و نمی‌توانند به کمک کارکردهای بومی‌، این نثر را برای دیگر فارسی‌زبانان دلپذیرتر سازند.

زریاب‌، چنان که گفتیم‌، در این مورد، برخوردی بسیار تساهل‌آمیز، روشن‌بینانه و عاقلانه دارد و می‌کوشد که زیبایی و قدرت زبانش را به هیچ‌وجه فدای این تعصبهای واهی نکند. او به راحتی کلمة «بیخی‌» رایج در افغانستان را در کنار واژگان و عباراتی همچون «دوسوم‌» (دو بر سه‌) یا «درصد» (فیصد) یا «دانشگاه‌» یا «دانشکده‌» که خاص فارسی‌زبانان ایران بوده‌است‌، می‌نشاند و بدین ترتیب‌، نمونه‌ای از یک نثر فارسی کامل ارائه می‌دهد نه فارسی افغانستانی یا ایرانی‌، و ما بدین زبان به‌شدت محتاجیم‌.

آموزة دیگری که در «چه‌ها که نوشتیم‌» می‌توان یافت‌، دقت‌نظر و موشکافی نویسنده در مباحث مطروحه در کتاب است‌. او از هیچ‌یک از مباحث به طور سرسری عبور نکرده است‌. در هر مورد کوشیده با یک وسواس و دقت عالمانه و محققانه‌، جوانب مختلف امر را به کاوش بگیرد و بکوشد در موضوع مورد بحث‌، حرف نهایی را بگوید، به‌گونه‌ای که بتوان به نوشته‌اش همانند یک منبع دست اول اعتماد کرد. این دقت نظر عالمانه را به‌ویژه در مقالة «قصة غم‌انگیز جشن‌های ما» می‌توان سراغ گرفت‌. مقاله تاریخی است و زریاب هرچند خود مرد این میدان نیست‌، با دقت و وسواس ویژه‌ای که در بسیاری از تاریخ‌نگاران نیز نمی‌توان یافت‌، اسناد مدارک مورد نظر خود را یافته و از آنها سود جسته است‌.

چیز سومی که به طور مشخص و عملی می‌توان از این کتاب فراگرفت‌، روشن‌بینی‌، انصاف و امانتداری نویسنده است که گاه حتی افراطآمیز به نظر می‌آید. البته نباید فراموش کرد که افراط در این امور، به هیچ‌وجه ناپسند نیست‌. زریاب حتی در مقام وضع یک اصطلاح که خود ابداع کرده‌است هم چنین نگرانی‌ای دارد که مبادا واضع آن اصطلاح کسی دیگر باشد و این از کمال امانت‌داری او حکایت می‌کند:

 «بنده سال‌ها پیش‌، واژة «ارزشنما» را در برابر مقولة یونانی Criterion به کار بردم‌. واژه‌های «مِحک‌»، «معیار»، «میزان‌» و «مقیاس‌» نیز در این معنی به کار رفته‌اند. در همان سال‌ها، یعنی در دهة چهل هجری خورشیدی‌، واژة «سازآمیز» را نیز ساختم و به جای موزیکال  Musical)) که خیلی هم رواج داشت و اکنون هم رواج دارد، گذاشتم‌.

خدا کند که در هر دو مورد، اشتباه نکرده‌باشم و حق کس دیگری زیر پا نشده‌باشد. اگر کس دیگری‌، پیش از من‌، این واژه‌ها را به همین معانی‌، به کار برده‌باشد، پیشاپیش از او پوزش می‌خواهم و سخن خودم را پس می‌گیرم‌.»

 حالا شما این رفتار محتاطانه و مؤدبانه را مقایسه کنید با کار کسانی که در عرصة تحقیق شتر را با بارش می‌ربایند و دم بر نمی‌آورد و بلکه مدعی نیز می‌شوند.

برخورد او با دیگر محققان نیز بسیار مؤدبانه است‌، حتی با کسانی که در نوشته‌اش مورد انتقاد شدید واقع شده‌اند. برای نمونه می‌توان انتقاد او بر همیش‌خلیل گردآورندة دیوان اشرف‌خان هجری در صفحة 94 کتاب را ذکر کرد و لحن آن را مقایسه کرد با انتقادهایی که گاهگاه در مطبوعات ما از این محقق و آن پژوهشگر می‌شود.

همین‌گونه‌، زریاب در این کتاب از جزم‌اندیشی و مطلق‌نگری نیز پرهیز کرده‌است و این‌، روشی پسندیده و نیکوست در پژوهشهای علوم انسانی‌. او گاه چنان با احتیاط و دوراندیشی اظهار نظر می‌کند که ممکن است یک خوانندة سطحی‌نگر، از آن بوی عدم اطمینان و اعتماد به نفس را استشمام کند، ولی واقعیت این است که عدم قطعیت موجود در این مباحث‌، هر محقق روشن‌بینی را به احتیاط وامی‌دارد.

رعایت این دقت‌نظر و بزرگ‌منشی‌ها، باعث شده که با خواندن این کتاب‌، چهره‌ای بسیار دلپذیر از نویسنده‌اش برای ما مجسّم شود و این چهره‌، بسیار متفاوت است با آنچه مثلاً از رضا براهنی در کتاب «طلا در مس‌» ترسیم می‌شود. به نظر من‌، در محیط فرهنگی پر تنش و آشوب کشور ما، این رفتار ملایم‌، متین و بزرگ‌منشانه بسیار سازنده و جهت‌بخش خواهد بود. ما به اندازة کافی درشتناک‌، شتابزده‌، مطلق‌نگرانه و احساساتی نوشته‌ایم‌. حال نیاز به چیزهای دیگری داریم‌.

باری‌، بنا بر این ملاحظات است که من کتاب «چه‌ها که نوشتیم‌» را یک نمونة برجسته و قابل پیروی در مقاله‌نویسی به ویژه در حوزة ادبیات و فرهنگ می‌دانم و می‌پندارم که جوانان ما، از جهات مختلف می‌توانند از این کتاب بهره برند، به‌ویژه آنان که دست‌اندرکار نوشتن چیزهایی از این دست هستند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ امروز با بیدل (بیست)

به باغی که چون صبح خندیده بودم‌

ز هر برگ گل دامنی چیده بودم‌

 

در ظاهر، این بیت هیچ نیازی به توضیح ندارد، ولی نکته این است که بیدل از فعل «دامن‌چیدن‌» استفادة دومعنایی کرده‌است‌. در ظاهر، می‌گوید «دامنی از برگ گل چیدم‌»، ولی در باطن‌، «دامن‌چیدن‌» به معنی «احترازکردن‌» را در نظر دارد.

شک نیست که بیدل در این بیت‌، قصد ایهام‌آفرینی داشته‌، چون او از این فعلهای دومعنایی به سادگی نمی‌گذرد و غالباً از آنها استفادة هنری می‌کند. حالا در بیت مورد نظر ما، کدام معنی از دامن‌چیدن ظاهری است و کدام یک باطنی‌؟ به نظر می‌رسد بیدل در اصل احتراز را در نظر دارد، چون با زودگذر بودن عمر (خندة صبح‌) تناسب دارد و در این مجال اندک‌، همان «دامن‌چیدن‌» مقدور است‌، نه «دامانی از گل چیدن‌».

این هم چند نمونة دیگر از این هنرنماییها:

گوهر گره‌بست از بی‌نیازی‌

دستی که شستیم از آب دریا

O

تا می ز جام همّت بدمست می‌کشم‌

جز دامن تو هرچه کشم‌، دست می‌کشم‌

O

کم‌آب است آن‌قدر دریای هستی‌

کز او تا دست می‌شویی‌، سراب است‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ انتخابات

این قطعه حاصل چتد لحظه است و می‌تواند زبان حال بعضی‌ها باشد البته نه همه‌شان. محض تفنن می‌گذارمش.

 

در حاشیة انتخاب 32 نفر کاندیدا از مشهد برای لویه‌جرگه‌

 

ماییم و گلابتان به صورت‌

صد رأی به خون دل خریده‌

چون آب به هر شیار رفته‌

چون باد به هر طرف وزیده‌

در پیش خمیدگان ستاده‌

در پیش ستادگان خمیده‌

چون تاجر ورشکسته ناچار

صد جا چک بی‌محل کشیده‌

هم جامة شرم چاک کرده‌

هم پردة آبرو دریده‌

صد رنگ لباس برگزیدیم‌

تا آن که شدیم برگزیده‌

رفتیم به سوی لویه‌جرگه‌

این سی و دو گنگ خوابدیده‌

مشهد ـ 15 آبان 82

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ امروز با بیدل (نوزده)

ای فضول وهم عقبا! آدم از جنّت چه دید؟

عبرت است آنجا که صاحبخانه مهمان می‌شود

 

«عبرت‌» در اینجا به معنی پندگرفتن نیست‌، بلکه به معنی «ناپسند» آمده و به این معنی‌، هم‌اکنون در افغانستان و به ویژه هرات رایج است‌. مثلاً می‌گویند «این کار را عبرت کردی‌» یعنی «بسیار خراب کردی‌». با توجه به این‌، مصراع دوم این می‌شود که «خیلی ناپسند است اگر صاحبخانه‌، خود مهمان شود.» حال انسان که روزی در جنّت صاحبخانه بوده‌، چگونه می‌خواهد دوباره مهمان آنجا شود؟ به این ترتیب‌، دو مصراع به هم ربط می‌یابد.

یادآوری کنم که یکی از مشکلات کسانی که فقط و فقط با ابزار اصطلاحات عرفانی به سراغ شعر بیدل می‌آیند، همین است که کلماتی مثل عبرت‌، مطلق‌، مجرّد و... را بدون این که در بافت جمله در نظر گیرند، به معنای عرفانی‌شان حمل می‌کنند. مرحوم عبدالحمید اسیر (قندی‌آغا) باری در شرح بیت «چنان مطلق عنان‌تاز است شمع ما از این محفل / که رنگ رفته دارد پاس از خود رفتن ما را» مطلق را در مقابل مقیّد قرار داده و از آن معنای عرفانی و فلسفی برداشت کرده‌است‌، در حالی که «مطلق‌» در اینجا، قید است‌، به معنی بسیار. در زبان محاورة افغانستان هم‌اکنون مطلق به این معنی کاربرد دارد، چنان که مثلاً گفته می‌شود: «فلانی مطلق بی‌سواد است‌» یعنی «بسیار بی‌سواد است‌» و نه به این معنی که «بی‌سواد مطلق است‌».

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (هژده)

به گردون می‌برد نظّاره را واماندن مژگان‌

به نومیدی ز پا منشین که هر وامانده پا دارد

بیدل در اینجا از «واماندن‌» استفادة دومعنایی کرده‌است‌، یکی همان از پای ماندن و دیگری «وا شدن‌» (بازشدن‌). پس همان گونه که واماندن (باز شدن‌) مژگان نگاه را به آسمان سیر می‌دهد، واماندگی هم خود مایة حرکت خواهد شد. بیدل این نوع واماندگی را می‌ستاید.

واماندگی ز عافیتم بی‌نیاز کرد

بال آن‌قدر شکست که از آشیان گذشت‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (هفده)

ندید از آبله ریگ روان منع جنون‌تازی‌

به نومیدی ز پا منشین که هر وامانده پا دارد

آبله به طور طبیعی‌، مانع راه رفتن می‌شود، ولی ریگ روان با وجود آبله داشتن‌، همواره در حرکت است‌. تا اینجا مشکلی نیست‌، ولی آبله‌داشتن ریگ روان از کجاست‌؟ گویا برجستگیهای موج‌مانند سطح دشتهای ریگ روان را به آبله تشبیه کرده‌است‌. ریگ روان همه‌اش آبله است‌، ولی با این هم آرام و قرار ندارد. این بیت‌، از یک غزل بسیار زیبای بیدل است با مطلع (تصور جوهر آگاهی قدرت کجا دارد / بهار فضل‌، آن سوی تعقّل رنگها دارد).

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ نامه‌ای از لاله کوهی

زهرا حسین‌زاده از شاعران بسیار خوب ماست‌. از محصولات نهضت ادبی سالهای اخیر جوانان مهاجر در گلشهر است‌. از این گذشته دو عامل مرا به درج چند شعر او در این صفحه وادار می‌کند، یکی چاپ مجموعه شعر او و دیگر، برگزیده شدنش در همایش ادبی قند پارسی به عنوان شاعر مقام اول‌.

اما کتابش با نام «نامه‌ای از لالة کوهی‌» اخیراً توسط ناشر فعال مهاجر محمدابراهیم شریعتی چاپ شده است‌. این کتاب نیز همانند کتاب محسن سعیدی در گذر از مراحل فنی نزد من آمد و این شعرها نیز از همان نسخة پیش از چاپ برداشته شده‌است‌.

حسین‌زاده متولد «لعل‌» است از ولایت غور. 24 سال دارد و در علوم دینی تحصیل می‌کند. خود می‌گوید «کوله‌بارهای زیادی روی دوشم جابه‌جا شده‌است‌. از ریاست بنیاد رهبر شهید و مدیریت مدرسه فاطمه‌الزهرا گرفته تا انجام مسئولیتهایی در دفتر هنر و ادبیات افغانستان‌، مرکز مطالعات افغانستان‌، انجمن شاعران جوان افغانستان و...»

 

 

قسمت‌

قسمت سبدش را سر این بام انداخت‌

بر دامن سرخم گل بادام انداخت‌

قسمت حرکت کرد در آیینه نشست‌

روشن شدم از ماه که در جام انداخت‌

قسمت نه چنان است که «صغری‌» می‌گفت‌

مردی که در اقلیم زنان دام انداخت‌

مردی که به «صغری‌» نگرانی بخشید

آتش به دلش ریخت و ناکام انداخت‌

قسمت نه همان است که «یحیی‌» فهمید

یک زن که خودش را شبی از بام انداخت‌

یک زن که چه بیهوده‌، گناهش را شهر

بر گردن «یحیی‌» پسر خام انداخت‌

قسمت هیجانی است که هر نیمة شب‌

بر تخت من از روزنه پیغام انداخت‌

در قلب من آشوب به پا کرد و نرفت‌

جز خود همه را پیش من از نام انداخت‌

 

 

هفت رود مقدس‌

به چهار میخ ستم می‌کشد تو را بدنم‌

پرنده جان‌! نفست را رها کن از دهنم‌

دلت جدا نشد از من اسیر هم شده‌ایم‌

برون شو از مژه‌هایم اگر بهانه منم‌

پرنده جان‌! غم نان حل نمی‌شود بنویس‌

دوشنبه دوم دی ماه پسته می‌شکنم‌

رگان عاقلی‌ام را به تیغ‌ها بسپار

دوباره ساعت‌... باید به کوه‌ها بزنم‌

عجب مسافر بن‌بست را خبرداری‌

ترک ترک شده این روزها سفال تنم‌

به هفت رود مقدس برو دعایم کن‌

گم است خانة بودا میان پیرهنم‌

درخت رابطه‌اش با بشر اساطیری است‌

هزار برگ سپیدار می‌شود کفنم‌

 

 

زن‌، گنجشک‌

مخالف می‌پرد امشب دل شاهینی‌ات با من‌

چه خواهد کرد بانو پیچک غمگینی‌ات با من‌؟

به فکر مهربانی باش‌، دنیا شام کوتاهی است‌

کمد، قالی‌، دو گلدان‌، شمعدان و سینی‌ات با من‌

قفس‌، تاریک‌، زن‌، گنجشک‌، بانو جان چه مرگت هست‌؟!

کمی هم گل بگو، همسایه شد بدبینی‌ات با من‌

هوا تلخ است بانو، جرعه‌ای شربت به کامم ریز

شکر، لیمو، لب از تو استکان چینی‌ات با من‌

برایت تاجی از گل‌های کوهی می‌کنم پیدا

دلت روشن بماند خوشة پروینی‌ات با من‌

لباست برف و باران است خیلی باد می‌آید

بیا بر گیسوانم تکیه کن سنگینی‌ات با من‌

چه عیدی می‌شود فردا بیا چرخی بزن با ما

به تخت بخت‌، خوش بنشین گل و شیرینی‌ات با من‌

 

 

تاکسی‌، شب‌، شکوفه‌

تاکسی شکوفه را می‌برد فرودگاه‌

شب پیاده می‌شود روی روسری ماه‌

کفش‌های خسته را زیر برف می‌کشد

باد گیر می‌دهد هی به چادر سیاه‌

«می‌روی شکوفه جان‌! حال آسمان بد است‌»

پله‌های مانده را گیج می‌کند نگاه‌

صندلی پشت سر مرد گریه می‌کند

صندلی رو به رو خیره می‌شود به راه‌

روزهای مهربان وصل می‌شود به هم‌

جمعه‌، مثنوی‌، دعا، شنبه‌، عشق‌، اشتباه‌

تاکسی شکوفه را پس به خانه می‌برد

شب دو نیمه می‌شود می‌وزد چراغ ماه‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ قند پارسی

مختصر گزارشی از همایش «قند پارسی‌»

(تهران ـ 18 و 19 مهر 82)

 

سلسله همایشهای «قند پارسی‌» را می‌توان گردهم‌آیی سالانة شاعران و نویسندگان جوان افغانستان دانست‌. اولین برنامه از این سلسله نیز سال قبل و در تهران برگزار شد. این دومین همایش بود و برگزارکنندگان وعده داده‌اند که سومین برنامه را سال آینده در هرات برگزار کنند، تا ببینیم که چه خواهد شد. این برنامه‌، از سوی خانة ادبیات افغانستان برگزار شد و همین‌جا بد نیست یادآوری کنیم که خانة ادبیات‌، یک مرکز نوتأسیس است که به وسیلة شاعران و داستان‌نویسان جوان و سختکوش افغانستانی‌، نظیر سیدمحمدضیأ قاسمی و محمدحسین محمدی ایجاد شده است‌. قاسمی در گفت‌وگویی دربارة فعالیتهای خانة ادبیات چنین گفته‌است‌: ما برنامه‌های متعددی را در نظر داریم‌. جلسه‌های منظّم شعر و قصّه در تهران داریم و به‌زودی جلسه‌ای در قم هم برگزار خواهیم کرد. برگزاری کلاسهای فرهنگی و هنری را در برنامه داریم که در حال حاضر کلاس روزنامه‌نگاری دایر است‌. و به‌زودی کلاس آموزش عکاسی هم شروع می‌شود. فصلنامة ادبی و هنری «فرخار» و ماهنامة فرهنگی و اجتماعی «ندا» هم انتشارشان از برنامه‌های ما بوده است‌.

با همّت دوستان پرتلاش خانة ادبیات افغانستان بود که دومین جشنوارة قند پارسی در فرهنگسرای بهمن تهران برگزار شد. در این برنامه حدود چهل شاعر و نویسندة جوان افغانستانی حضور داشتند و البته بعضی از قلمزنان پیشکسوت نظیر فضل‌الله قدسی‌، سیدابوطالب مظفری‌، سیداسحاق شجاعی و علی پیام نیز به عنوان مهمان آنان را همراهی می‌کردند.

همایش در دو روز متوالی برگزار شد. در روز نخست و با پخش سرود ملی افغانستان‌، افتتاحیه آغاز شد که در آن‌، سیمحمدضیأ قاسمی دبیر همایش به توضیحاتی دربارة برنامه پرداخت‌. اجرای موسیقی و قرائت شعر و داستان بقیة بخشهای برنامة روز اول بود.

مردم از این برنامه استقبال خوبی کردند و البته انتظار هم می‌رفت‌، چون حدود یک سال بود که این همه شاعر و نویسندة افغانستان‌، در یک جای جمع نشده‌بودند. سالن برگزاری جلسه‌، مملو از جمعیت شده بود و حضور خبرنگاران و دست‌اندرکاران مطبوعات نیز قابل توجه بود.

یکی از امتیازات این همایش‌، این بود که همة وقت شعر و داستان‌خوانی در اختیار جوانان قرار داشت و اهل قلم پیشکسوت نیز به عنوان مهمان‌، فقط آثار جوانان را می‌شنیدند. دست‌اندرکاران کوشیده بودند همة فرصت را در اختیار جوانانی قرار دهند که آثارشان را پیشتر به آنجا فرستاده بودند و به همین دلیل‌، از شعرخوانیهای تشریفاتی و خارج از برنامه‌، خبری نبود.

امتیاز دیگر این همایش‌، شکل رقابتی و مسابقه‌ای آن بود، یعنی یک گروه داوران مرکّب از شاعران و نویسندگان مطرح ایرانی و افغانستانی‌، آثار را بررسی کرده‌بود و در آخر برنامه نیز به برگزیدگان‌، جوایزی اهدا شد.

در داستان‌نویسی‌، رضا ابراهیمی‌، حسین حیدربیگی و آمنه محمدی به ترتیب در مقامهای اول تا سوم قرار گرفتند و صدیقه کاظمی‌، بتول محمدی و سکینه محمدی نیز از سوی هیأت داوران شایستة تقدیر شناخته شدند.

در شعر نیز مقامهای اول تا سوم را زهرا حسین‌زاده‌، سیدعاصف حسینی و مریم ترکمنی کسب کردند و از محمد واعظی‌، فرشته حسینی و غلام‌رضا ابراهیمی نیز تقدیر شد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: گزارش

+ امروز با بیدل (شانزده)

اگر نه رنگ از گُل تو دارد بهار موهوم هستی ما

به پردة چاک این کتانها فروغ ماه که می‌خرامد؟

معنی این بیت‌، نزدیک است به بیت زیر که در جایی دیگر نیز نقلش کرده‌ایم‌.

که دَم زند ز من و ما، دمی که ما تو نباشی‌؟

به این غرور که ماییم‌، از کجا تو نباشی‌؟

آنجا می‌گفت «اگر این تو نیستی که در ما جلوه کرده‌ای‌، این غرور از کجا آمده است‌. غرور که مخصوص توست‌.» و اینجا می‌گوید «اگر پرتو تو بر این کتانها نتابیده‌، این کتانها از فروغ کدام ماه چاک شده‌اند؟» (عقیده داشته‌اند که پرتو ماه‌، کتان را از بین می‌برد) پس چاک کتان‌، نشانه‌ای است از وجود ماهی که بر آن تابیده‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ سه شعر از محمدمحسن سعیدی

بسیاری از کتابهای شعر و داستان شاعران ما، پیش از چاپ به نزد من می‌آید، یا برای ویرایش و یا برای امور فنی مثل صفحه‌آرایی و امثال اینها. چنین است که من می‌توانم این آثار را پیش از چاپ بخوانم و فیض ببرم و دیگران را هم در این فیض شریک کنم‌.

باری‌، محمدمحسن سعیدی از شاعران بسیار خوب ماست‌. روشی خاص و خارج از عرف رایج میان شاعران برای خودش دارد و من این را می‌پسندم‌. حجب و گوشه‌نشینی این شاعر باعث شده که نامش کمتر بر سر زبانها باشد. او زادة ناهور غزنی است و اکنون در قم درس می‌خواند. سال تولدش را در این لحظه به خاطر ندارم‌، ولی سنش اکنون نباید از فاصلة سی و سی‌وپنج بیرون باشد. این سه غزل را از کتاب «غم عزیز» او برگزیده‌ام که هم‌اکنون در یکی از مراحل انتشار، طبق معمول‌، گذارش نزد من افتاده است‌.

 

 

آیینه شکستن‌

حضرت بودا ز تعلّق رهاست‌

سنگ کجا، حضرت بودا کجاست‌؟

روحی از آن‌گونه که از آن اوست‌

نسبت تمثال بدو ناسزاست‌

سنگی اگر خورد به سنگی‌، چه باک‌

قدرِ وی افزون شد و هرگز نکاست‌

q

سنگ چه دانست که بیچاره‌ای است‌

یا چه خبر داشت که بودا خداست‌؟

عقل نبودش که بداند چه هست‌

چشم نبودش که ببیند کجاست‌

حس کند آنی که ته‌اش خالی است‌

درک کند بعد که پا در هواست‌

دست نبودش که به چیزی زند

پای نبودش که گریزد چو خواست‌

q

گفت و چه خوش گفت یکی طرفه‌گوی‌:

«خود شکن‌، آیینه شکستن خطاست‌!»

بگذر از این خواب و خیال‌، ای خزف‌!

فکرِ خِرَد کن که خرد کیمیاست‌

تابستان 1380 ـ تهران‌

 

 

برویم آن سو

گم شد از خاطره‌ها حنجره‌بوسی‌هامان‌

عین تشییع جنازه است عروسی‌هامان‌

جز غزل چیزی در دست نداریم‌، اینک‌

شاید این نیز بیفتد و بماند جامان‌

غزلی بی‌نفس گرم مسیحایی خویش‌

و عصایی که از آن می‌ترسد موسامان‌!

«ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند»

تا کنند از پس عریانی‌ها رسوامان‌

q

تنگ شد خاک‌، مرا با همة وسعت خویش‌

زورقی کو که برَد آن سوی دریاهامان‌

برویم آن‌سو! تا در دل مه گم بشویم‌

و دگر در هیچ‌چشمی نشود پیدامان‌

 

 

از متن مرگ‌

دو روز پیشتر از مرگ من‌، جهان خندید

به سمت سبز افقهای بیکران خندید

به شام مردن من هم دو صد ستاره شکفت‌

و ماهتاب به پندار و پرنیان خندید

q

از آفتاب تماشایی سراپا چشم‌

بپرس تا چه کسی ماند و جاودان خندید

مرا که قهقهة کبک می‌زدم دیروز،

مگو که باز بخندم اگر فلان خندید

میان برزخ و دوزخ‌، و عمق ورطة قبض‌

چگونه می‌شود از انبساط جان خندید؟

q

بخند، ای لب لبریز از حیات‌! بخند

که دیگر از پس مردن نمی‌توان خندید 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: