محمدکاظم کاظمی


+ قالیچه‌های جادویی‌

 چاپ شده در شماره اخیر مجله شعر

 

O محمدکاظم کاظمی‌

 

 

حکایت قالیچة جادویی پادشاه را حتماً شنیده‌اید که فقط کسان خاصی می‌توانستند آن را ببینند و دیگران از رؤیتش محروم بودند و جالب این که آنان هم با وجود ندیدن‌، از بیم اتهام‌، بیش از دیگران قالیچه را می‌ستودند. نظیر این حکایت عبرت‌آمیز را در ادبیات اروپا هم داریم با عنوان «لباس تازة پادشاه‌» از هانس کریستن آندرسن‌.

باری‌، به نظر می‌رسد که بعضی از دیدگاههای نظری شعر نیز تبدیل به چنین قالیچه‌هایی شده‌اند، یعنی آنچنان حکم وحی منزل یافته‌اند که دیگر کسی نمی‌تواند در آنها اندک چند و چونی کند. تصوّر نکنید پابند خرافات و تابوها شدن‌، فقط یادگار گذشتگان است‌. ما نیز گاه در این روزگار تعقل و اندیشه‌، به همان‌گونه تسلیم محض بعضی باورها می‌شویم‌، به ویژه باورهایی که پوششی از مدرنیته دارند و شک و تردید در آنها همان است و پذیرفتن اتهام واپسگرایی و کهن‌اندیشی همان‌.

من با اجازة شما در این نوشته کمی واپس‌گرا و کهن‌اندیش می‌شوم و می‌کوشم بعضی از عبارتهای مشهور این سالها را زیر ذرّه‌بین بگیرم‌. کاری هم به گویندگان این سخننان ندارم‌. مهم این است که بسیار بر زبانها جاری می‌شوند، به ویژه بر زبان کسانی که زبانشان در شعرسرایی قاصر و در نظریه‌پردازی رساست‌.

 

 

1

«شعر همانند رقص‌کردن است و نثر همانند راه‌رفتن‌. راه‌رفتن به سوی مقصدی است‌; حال آن‌که رقص مقصدی ندارد و رقص‌کنان به مقصدی رفتن‌، مضحک خواهدبود. پس هدف رقص‌، خودِ رقص است‌.»

این‌، سخن مشهوری است از پل والری شاعر سمبولیست فرانسه که نَقل هر مجلسی است و نُقل هر دهانی‌. اما در این سخن‌، مغلطه‌ای نهفته‌است‌، یا لااقل در کاربرد آن‌، همواره این مغلطه را روا می‌دارند و کمتر متوجه ظرافت آن می‌شوند. نخستین مغلطه‌ای که در اینجا رخ داده‌، پذیریش بدون برهان این سخن است که «نثر مانند راه‌رفتن است و شعر مانند رقص کردن‌» به راستی چه این مقدمه بر چه برهانی استوار است‌؟ وقتی می‌گوییم «مثل‌» باید حداقل یک وجه شباهت در میان باشد. آن وجه شباهت چیست‌؟ اگر بگویند وجه شباهت همین است که هر دو هدف ندارند، که این به اصطلاح منطقی‌ها «دور» می‌شود، یعنی شعر هدف ندارد چون مثل رقص است و مثل رقص است‌، چون هدف ندارد! در واقع آن نتیجه‌ای که در آخر گرفته شده‌، باید در اول اثبات شده می‌بود تا بر آن اساس‌، اصل این شباهت را می‌پذیرفتیم‌. گویندة این عبارت‌، در واقع نتیجه‌ای را که باید در آخر گرفته شود در پیش‌فرضهای اولیه (صغرا و کبرا) دخالت داده است‌. من ممکن است بگویم‌: خیر، شعر به هیچ وجه مثل رقص نیست‌. شعر مثل سعی صفا و مروه است که نه تنها هدف دارد، بلکه از راه رفتن معمولی هم بیشتر تابع قید و بند است‌. نه تنها باید هدف مشخص باشد که قالب هم معین و ثابت است (زمان خاص‌، مکان خاص‌، تعداد خاص‌). به همین ترتیب راه ادعا باز است و راه برهان‌، بسته‌. شعر را به هر چیزی می‌توان تشبیه کرد و به اعتبار آن تشبیه‌، هر صفتی می‌توان برایش تراشید.

از این که بگذریم‌، وقتی چیزی را به چیزی دیگر تشبیه می‌کنیم‌، نمی‌توانیم خاطرجمع باشیم که این دو چیز دیگر از همة جهات عین هستند. در واقع این شباهتها فقط در بعضی صفات هستند یعنی همان وجوه شبه‌. وقتی می‌گوییم مثلاً «احمد مثل شیر است‌»، بلافاصله نمی‌توان نتیجه گرفت که احمد یال و دم دارد یا با چهار دست و پا راه می‌رود! این تشبیه فقط در حوزة شجاعت اعتبار دارد و بس‌. پس اگر هم بپذیریم که شعر مانند رقص است (به اعتبار این که هر دو هنر هستند و هر دو با موسیقی ربط دارند و هر دو نظام دارند و هر دو انسان را مجذوب می‌کنند) نمی‌توان گفت هر حکمی که در مورد رقص داریم‌، در مورد شعر نیز صادق است‌. اگر این گونه باشد باید شعر دسته‌جمعی یا شعر دو نفری یا شعر روی یخ (همانند باله روی یخ‌) و شعر کاباره‌ای و چه و چه‌ها نیز داشته‌باشیم‌. اصلاً اگر این‌گونه باشد باید جوامع مسلمان‌، شاعران را نیز همانند رقاصان ببوسند و به کنار نهند (ببخشید، نبوسند و به کنار نهند.) یا طبق سفارش عبید زاکانی آنان را به دجله اندازند.

ایراد دیگر این است که رقص را بی‌هدف تصوّر کرده‌اند. رقص (در هر شکلش که باشد، چه مشروع و چه ممنوع‌) هدفی دارد، ولی چه دلیلی دارد که هدف داشتن را فقط «طی یک فاصله و رسیدن از جایی به جایی دیگر» معنی کنیم‌؟

خلاصة کلام این که اول‌، از کجا معلوم که شعر مثل رقص باشد، و گیرم که باشد، از کجا معلوم که همة صفات رقص در شعر هم صادق باشد و گیرم که باشد، از کجا معلوم که رقص بی‌هدف است‌؟ ملاحظه می‌کنید که این سخن‌، فقط یک عبارت زیبای شاعرانه است‌، نه یک برهان که در مباحث نظری بتواند به کار آید. این از جنس داوریهایی که حکمای ما دربارة شعر کرده‌اند، نیست‌، بلکه از جنس «کاریکلماتور»ها و یا «براده‌ها» که البته زیبایند و تأمل‌برانگیز، ولی به نیت نظریه‌پردازی ساخته و پرداخته نشده‌اند.

به راستی حتی یک جا در سخنان شمس قیس و خواجه نصیر و حتی رشید وطواط و دیگر و دیگران‌، سخنی تا بدین مایه بی‌منطق و بی‌اساس نمی‌توان یافت‌. ممکن است آنان کهن‌اندیش باشند، ولی سخن‌شان ـ بر مبنای اندیشةشان ـ دقیق است و استوار.

 

2

«شعر مثل گل است‌. ما از گل انتظار زیبایی داریم‌، نه این که بخواهیم از آن داروی گیاهی بسازیم‌.»

این سخن نیز مستمسک کسانی است که شعر را بی‌سود و ثمر می‌پسندند. آنچه در این عبارت معرفی می‌شود، در واقع می‌تواند نوعی از شعر باشد، ولی هیچ مدرکی نداریم که ثابت کند همة شعرها این‌گونه‌اند. به همین ترتیب‌، کسی دیگر می‌تواند بگوید: شعر هدفمند مثل گلی است که در عین زیبایی‌، خاصیت دارویی داشته‌باشد، هم می‌توان از زیبایی‌اش بهره برد و هم می‌توان بیماران را با آن شفا داد. ولی شعر بی‌هدف گلی است که ورای زیبایی دیگر هیچ خاصیتی ندارد. کدام آدم عاقل دومی را بر اولی ترجیح می‌دهد؟ می‌گویید سود و ثمر داشتن با زیبایی جمع نمی‌شوند. می‌گویم از کجا معلوم‌؟ مگر عسل سود و ثمرة زیباترین گلها نیست‌؟

ملاحظه می‌کنید که غالب این تشبیه‌ها را می‌توان به شکلی دیگر هم تأویل و تفسیر کرد و نتایجی کاملاً گوناگون گرفت‌. تا وقتی که در مقام تشبیه و تمثیل هستیم‌، همة این سخنها اعتباری مساوی دارد. فقط بعضی دلفریب‌تر است و برای استفاده در جهت مقصود، مناسب‌تر.

 

 

3

«هر شاعر در طول عمرش فقط یک شعر می‌سراید و باقی شعرهایش‌، تکرار همان شعر هستند.»

این هم از آن حرفهاست‌! معلوم نیست این سخن بر چه پایه و مبنایی پرداخته شده است‌. مثل این است که بگوییم هر انسانی فقط یک بار دچار یک حادثه می‌شود، و دیگر همة زندگی‌اش تکرار همان حادثه است‌. مگر نه این که هر شعر، حادثه‌ای است در ذهن شاعر؟

اتفاقاً اگر نیک بیندیشیم‌، بدترین شاعر، کسی است همة شعرهایش تکرار یک شعر باشد. این یعنی چه‌؟ یعنی شاعر ما تبدیل به سنگواره شده است‌. انسان زنده چگونه می‌تواند در همة عمر، یک نوع احساس داشته باشد؟

البته اگر این سخن را به معنی پایداری شخصیت شاعر بگیریم‌، راهی به دهی می‌برد، یعنی همة شعرهای یک شاعر، بر مدار شخصیت او می‌چرخند، ولی انسانهای بزرگ (و هم‌چنان شاعران بزرگ‌) شخصیتهای ساده‌، تک‌بعدی و ایستایی ندارند. پس شعرها هم علی‌رغم اتکا به شخصیت شاعر، متنوع و چندبُعدی خواهند بود.

گاه‌، از عبارت بالا استفادة موردی هم می‌کنند، مثلاً می‌گویند فلان شاعر اگر فقط فلان شعرش را سروده بود هم کافی بود و دیگر لازم نبود تا آخر عمر شعر بگوید مثلاً می‌گویند همة مثنوی معنوی‌، شرح و تفسیر همان 18 بیت نخست است و اگر مولانا فقط همان بیتها را سروده بود هم به‌واقع تمام مثنوی را سروده بود. یا می‌گویند اگر نیما فقط «ری‌را» را سروده بود، کارش تمام بود. (سخن اخیر از آقای سیدعلی صالحی است در کتاب شرح شوکران‌) ولی واقعیت این است که نه مولانا در دیباچة مثنوی خلاصه می‌شود و نه نیما در «ری‌را».

البته ما شاعرانی داریم که با یک شعر شهرت یافته و دیگر در تمام عمر، همان سخن را تکرار کرده‌اند، ولی اینان شاعران موفق نیستند. سعدی شاعری است که اگر نگوییم یک غزل‌، می‌توان گفت ده دوازده غزل دارد که دیگر بقیة غزلیاتش تکرار همان غزلهاست‌، ولی این نقطة قوت سعدی نیست و نقطة ضعف اوست و درست در همین‌جاست که شیخ اجل میدان را به خواجة شیراز واگذار می‌کند.

جالب این است که مدعیان آن حکم و نشان دهندگان این مصداقها، کمتر برای اثبات سخن خویش‌، دلیل و برهانی ـ ولو تجربی ـ بیان می‌کنند و جالب‌تر این که همین سخنان بی‌دلیل و اساس‌، عین علفی که در زمینی مساعد کاشته شده باشد، به هر سوی ریشه می‌دوانند.

 

4

«تاریخ مصرف‌»

این هم حربه‌ای شده برای از میدان بدر کردن بسیاری از شعرها. تا می‌گویند «این شعر تاریخ مصرف دارد» به نظر می‌رسد که باید شعر را نیست و نابود کرد و شاعرش را دست‌بسته به مقامات قضایی سپرد.

در واقع اگر نیک بنگریم‌، یکی از کارهایی که نیما در حق شعر امروز انجام داد و این به واقع خدمتی بزرگ بود، این بود که شعر ما را از «بی‌زمانی‌» و «بی‌مکانی‌» بدر آورد. پیش از آن‌، به ویژه در دورة قاجار، شعر هیچ نشانی از هویت زمانی و مکانی شاعرش نداشت‌. نه تنها زمان و مکان‌، که حتی وضعیت اجتماعی و معیشتی شاعر هم در شعرش پیدا نبود. می‌دیدی که درویش یک‌لاقبا هم از فقر می‌نالد و شاهزادة قاجار هم‌; یا فلان جوان دل از کف داده هم از فراق معشوق شکایت دارد و فتح‌علی‌شاه با بیش از هشتاد ماهروی پرده‌نشین نیز.

به همین ترتیب‌، معلوم نبود که این معشوق‌ها نیز چه هویت مکانی و زمانی‌ای دارند. معشوق ترک و فارس و هندو و دیلم‌، همه ابروکمانند و باریک‌میان و ماه‌سیما و سروبالا. مسلماً این شعرها، در قید زمان نیستند، و نه تنها در قید زمان‌، که در قید مکان هم نیستند. به راستی این تا چه حد مطلوب و پسندیدنی است‌؟

یکی از بختهای تاریخی شعر فارسی در عصر حاضر همین بود که از این بی‌زمانی و بی‌مکانی و در واقع از این بی‌هویتی بدر آمد. نیما و پیروان او، کوشیدند به شاعر امروز گوشزد کنند که ببیند در کجای زمین و کجای تاریخ ایستاده و آن موقعیت را توصیف کند. وقتی یک شعر با موقعیت زمانی و مکانی خاصی پیوند می‌خورد، در توصیف آن موقعیت قوی‌تر می‌شود و تأثیرش نیز بیش از یک شعر کلی و بی‌شناسنامه است‌. می‌گویید وابستگی به آن موقعیت‌، شعر را برای کسانی که در موقعیتهای دیگر هستند، کم‌تأثیر می‌کند؟ از کجا معلوم که چنین باشد؟ کسانی که در پی شناخت یک موقعیت هستند، در پی چه نوع شعری می‌گردند؟ شعری که هیچ نشانی از آن زمان و مکان نداشته‌باشد، یا شعری که مشخصاً توصیف‌کنندة فضای زندگی و تنفس شاعرش است‌؟

ما در آنچه می‌گویم‌، یک تجربة عملی داشته‌ایم‌. افغانستان در اواخر قرن گذشته‌، یک دورة اشغال به دست انگلیسیان و مقاومت مردم علیه متجاوزان را تجربه کرد که در نهایت با رخ‌دادن جنگهای سه‌گانة معروف افغان و انگلیس‌، به استقلال این کشور انجامید. ما در این دورة پرتب‌وتاب که از لحاظ خلق افتخارات تاریخی از درخشان‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر افغانستان است‌، شاعر برجسته‌ای داریم به نام واصل کابلی‌، که غزلسرایی است توانا و تقریباً هم‌ردیف فروغی بسطامی و دیگر غزلسرایان دورة قاجار. غزلهای او غالباً در همان حال و هوای عراقی‌اند و فارغ از قید زمان و مکان‌. ولی این غزلها هیچ‌گاه کسی را که بخواهد در شعر آن دوره به دنبال احساسات واقعی مردم بگردد، به کار نمی‌آید. از یک زاویه می‌توان گفت این غزل‌، تاریخ مصرف ندارد، چون نه به هیچ‌یک از جنگها اشاره دارد، نه به قهرمانان ملی‌، نه به وقایع تاریخی و نه به خیانتها و رشادتهای آدمها. ولی به راستی این بی‌تاریخی پسندیده است‌؟

در دورة اشغال کشور به وسیلة قوای شوروی سابق که حدود یکصد سال پس از آن رخ داد نیز ما شاعری داریم کهن‌سرا با نام خلیل‌الله خلیلی‌. ولی شعر این شاعر، یک تاریخ زندة کشور افغانستان است‌. درست است که گاه بسیار تاریخ مصرف‌دار است‌، اما همین رابطة تنگاتنگش با وقایع سیاسی کشور، آن را هم در عصر شاعر و هم برای آینده بسیار کارآمد ساخت‌. مطمئن باشید که آیندگان هم به شعر مثلاً تاریخ‌مصرف‌دار خلیلی بیشتر نیاز خواهندداشت‌، تا شعر بی‌تاریخ واصل کابلی‌، چون با این یکی می‌توانند از وقایع تاریخی‌، احساسات‌، مصایب‌، رشادتها و بالاخره جوّ عمومی جامعه و کشور افغانستان در این دوره مطلع شوند و با آن یکی نمی‌توانند. پس گاهی تاریخ مصرف داشتن چندان هم بد نیست‌. این یعنی عجین‌شدن شعر با زندگی‌، و شعری از این دست‌، یک سند زنده است از تاریخ اجتماعی یک کشور در یک مقطع تاریخی‌، یا اگر این را هم نگوییم‌، یک سند زنده است از احساسات راستین شاعر در یک موقعیت خاص‌، و این کم ارزشی نیست‌.

واقعیت این است که برای دریافت فضای زندگی شاعر، شعر فروغ فرّخ‌زاد برای ما از شعر فروغی بسطامی مفیدتر است‌. حالا تو بگو فروغ از سینمای فردین و مزة پپسی و کفش ملی می‌گوید و حالا بعد از چهل سال‌، فردین به رحمت خدا پیوسته و شرکت پپسی توقیف شده و کفش ملی هم ممکن است روزی روزگاری از رونق بیفتد. می‌گویم اینها همه درست‌، ولی ما با این شعر، فضای اجتماعی‌، احساسات‌، خواسته‌ها و نیازهای انسان دهة چهل را درک می‌کنیم‌، ولی با شعر فروغی‌، همان را هم درک نمی‌کنیم‌.

امروزه بسیار می‌بینیم کسانی را که از هراس تاریخ‌مصرف داشتن شعر، و به امید آیندگان موهومی که معلوم نیست چه خواستهایی خواهند داشت‌، هم امروز خود را می‌بازند و هم خود را در رقابت با کسانی قرار می‌دهند که اصلاً آنها را ندیده‌اند. اجتماع انسانی هیچ‌گاه از شاعر تهی نبوده‌است‌. مسلماً در آینده نیز شاعرانی خواهند بود که موقعیت زمانی خویش را بهتر از ما لمس می‌کنند و شعری هم که بسرایند، برای مردم آن روزگار، از شعر خود ما مفیدتر خواهد بود. ما باید کلاه خود را نگه داریم تا باد نبرد. آیندگان خود می‌دانند با کلاه خود چه کنند.

با آنچه گفتم‌، می‌خواهم به این نتیجه برسم که شعر تاریخ‌مصرف‌دار بهتر از شعر بی‌تاریخ و جاودانی است‌؟ یعنی می‌خواهم بگویم «داد ما گیر از فلان‌السلطنه‌» سید اشرف‌الدین حسینی بهتر از «زمستان‌» یا «کتیبه‌» اخوان ثالث است‌؟ نه‌، فقط می‌خواهم به این نتیجه برسیم که با جزم‌اندیشی نمی‌توان به نتیجه‌ای رسید. شعر، پدیده‌ای است سیّال و رها و فارغ از متر و ترازوی ما. تجربه هم نشان داده که غالباً قاعده‌های بزرگ‌، استثناهای بزرگ هم دارند. هرچه در این قوانین و قواعد جزم‌اندیش‌تر باشیم‌، با خلاف‌آمدهای شدیدتری روبه‌رو می‌شویم‌.

مولانا جلال‌الدین از شیفتگان وزنهای دوری و پرتلاطم است‌، ولی یکی از بهترین غزلهای او، یعنی «بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست‌» در یک وزن ملایم و جویباری سروده شده و حافظ که در این نوع وزنها شهرت دارد، باز یکی از بهترین غزلهایش یعنی «زآن یار دلنوازم شکری است با شکایت‌» را در وزنی دوری سروده است‌. خاقانی به «شاعر صبح‌» اشتهار دارد، ولی مشهورترین قصیده‌اش‌، «ایوان مداین‌»، با توصیف صبح شروع نمی‌شود. ادبیات فارسی از این استثناهای قاعده‌شکن بسیار دارد.

باید به این عادت کنیم که وجود صفات گوناگون و حتی گاه متضاد در یک شعر را بپذیریم و آنگاه ببینیم که برآیند این صفات چه می‌شود. ممکن است شعری‌، در یکی از این وجوه‌، کم‌بیاورد و در وجوهی دیگر قدرت تمام داشته‌باشد. قصیدة «نامة اهل خراسان‌» انوری‌، کاملاً مقید به زمان و مکان است‌، ولی با این‌هم‌، یکی از بهترین آثار این شاعر، و بل یکی از بهترین قصاید فارسی است‌.

پس ما می‌توانیم شعرهای خوب تاریخ مصرف‌دار و شعرهای خوب فارغ از هر گونه تشخص زمانی و مکانی هم داشته‌باشیم‌. تجربه نشان داده که در این میان‌، شعری از همه بهتر است که از امتیازهای هر دو نوع برخوردار باشد و معایب هیچ‌یک را نداشته‌باشد. شعر حافظ، از این‌گونه است‌. این شعر، هم موقعیت زمانی و مکانی شاعر را توصیف می‌کند (حسن اول‌) و هم در زمانهای دیگر به کار می‌آید (حسن دوم‌) و این‌، میسّر نشده مگر به مدد هنرمندی این شاعر.

O

اگر دور و بر خود را بنگریم‌، پر از این قالیچه‌های جادویی است‌. جالب اینجاست که بیشتر این سخنان‌، در حلقه‌های روشنفکری یا روشنفکرنمایی بر زبانهایند، یعنی جایی که انتظار می‌رود اندیشه و تعقل و خردورزی بیشتر باشد. چه بسیار شعرها که با این معیارها سروده می‌شوند و چه بسیار شعرهای دیگر که با همین سنگها به ترازو کشیده می‌شوند، ولی ما کمتر کوشیده‌ایم خود این سنگها را در ترازو بگذاریم و بسنجیم‌. شاید هم سنگ دیگری نداریم که در کفة دیگر بگذاریم و این همه‌، حاصل این است که کمتر به فکر کردن عادت کرده‌ایم و بیشتر به تقلیدکردن‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: مباحث نظری شعر
comment مهربانی‌ها () لینک

+ عرش اگر باشم‌، زمین‌ِ آسمان بیدلم‌

در همین روزها بیست و یکمین سالگرد سرتاج موسیقی معاصر افغانستان استاد محمدحسین سرآهنگ را گذراندیم. آنچه در پی می‌آید مقاله‌ای است که مدتی پیش درباره این هنرمند گرانقدر نوشته‌بودم و در مجله سوره در ایران چاپ شد. می‌دانم که مقاله مفصل است و خوانندگانی را که برای چکرزدن به اینجا می‌آیند خوش‌نمی‌آید. ولی می‌پندارم که این گونه مطالب نیز خوانندگان خود را دارند ولو اندک.

جستاری در آثار استاد محمدحسین سرآهنگ از زاویة شعر

 محمدکاظم کاظمی‌

شاید لازم نباشد در ابتدای سخن‌، مقدمه‌ای طولانی دربارة ارتباط شعر و موسیقی بنویسیم و از نقشی که انتخاب شعر و نیز درست خواندن آن در ایجاد قطعات موسیقی دارد، داد سخن دهیم‌. ولی پیش از همه‌، یادآوری این نکته لازم است که بسیار خوش‌اقبالی است اگر شعر و موسیقی در کار یک هنرمند هر دو با هم به اوج برسند و به تعبیر دیگر، بسیار نادرند هنرمندانی که توانسته‌باشند از هردو زاویه‌، در بالاترین سطح ظاهر شوند.
جایگاه استاد محمدحسین سرآهنگ در عرصة موسیقی البته جایگاهی است رفیع و تبیین آن نیز فقط از عهدة کارشناسان موسیقی برمی‌آید. فقط همین قدر می‌توان گفت که به نظر نمی‌رسد در این چند قرن اخیر، ما کسی به پایه و مایة او در میدان موسیقی افغانستان خویش داشته‌باشیم‌، و حتّی شاید با قاطعیت بتوان گفت‌، مطلقاً چنین کسی را نداریم‌. ولی در کنار این‌، ما این اقبال را هم داشته‌ایم که بزرگترین هنرمند موسیقی ما، از لحاظ انتخاب شعر نیز بهترین موقعیت را داشته‌است‌، به گواهی آثار او. و این‌، چیزی است که به ندرت اتفاق می‌افتد، یعنی تقارن هر دو امتیاز عمده در یک هنرمند.
نوشتة حاضر، برای بررسی شعرهای قطعات موسیقی استاد سرآهنگ فراهم آمده‌است‌، بدون درنظرداشت موسیقی‌. طبعاً تناسب شعر و موسیقی نیز در این نوشته‌، مورد بحث قرار نمی‌گیرد، که از عهدة نگارنده برنمی‌آید به خاطر بی‌اطلاعی‌، حتّی از مقدمات هنر موسیقی‌.
در این‌جا، حدود یکصد و بیست آهنگ از استاد مورد بررسی قرار گرفته و این‌، همة آن چیزی است که در اختیار من بود. بعضی از این آهنگ‌ها ناقص بود و بعضی نیز مبهم‌، به خاطر کیفیت پایین ضبط آن‌ها، ولی به هر حال‌، تعداد این قطعات آن‌قدر هست که بتوانیم نتیجه‌ای را که از این‌ها می‌گیریم‌، به همة کارهای استاد تعمیم دهیم‌.

1 ـ انتخاب شعر:
نخستین تمایز عمدة استاد سرآهنگ‌، فارسی خوانی اوست‌. من فقط دو آهنگ پشتو از او شنیده‌ام که آن‌ها را هم برای تفنن و در مجالس خوانده‌است‌. دو یا سه آهنگ هم اردو و یا فارسی و اردو (شیروشکر) دارد.
تمایز دیگر، این است که تقریباً همة آهنگ‌های استاد سرآهنگ‌، غزل است و فقط چند قطعه‌، شکل تصنیف و ترانه دارد. استاد سرآهنگ‌، آشکارا، خواننده‌ای غزل‌خوان است نه تصنیف‌خوان‌، و به همین لحاظ، مجال بیشتری داشته برای انتخاب شعرهایی سنگین‌تر و قوی‌تر، چون می‌دانیم که غزل‌سرایی با تصنیف‌سرایی اختلافی چشمگیر دارد.
شش تصنیفی که استاد خوانده‌، چنین ترجیع‌هایی دارند: «او یار کتت کار دارم‌»، «شاه‌لیلا ناجوره مه‌شی‌»، «او خدایا دلم تنگ است‌» ولی شعرهای این‌ها، اگر رباعی است‌، از بیدل است و اگر دو بیتی است غالباً از باباطاهر، یعنی در همین‌جا نیز استاد کوشیده حتّی‌المقدور خود را از هنجار رایج تصنیف‌خوانی روزگارش دور نگه‌دارد. مثلاً در همان «او یار کتت کار دارم‌» چنین رباعی‌هایی خوانده می‌شود:
آثار بنای خلق بر دوش خطاست‌
این‌جا به جز از کجی نمی‌آید راست‌
هر نیک و بدی که فطرتت نپسندد
شرمی کن و چشم پوش‌، بی‌عیب خداست‌
کافی است کارهای او را با تصنیف‌هایی از این دست که در آن روزگار، مورد پسند عامة مردم و بیشتر خوانندگان بود، مقایسه کنیم تا تفاوت را دریابیم‌. این‌ها تصنیف‌هایی است از احمدظاهر به عنوان هنجار خوانندگی آن روز:
از دستت فغان فغان دارم / قلب خون چکان چکان دارم‌
لیلی لیلی لیلی جان جان جان / دل مه کردی ویران‌
می‌گم که دوستت دارم‌، خود ته خپ می‌زنی / از دل گرم خودت‌، تو برم گپ می‌زنی‌
دوستت دارم همیشه همیشه / عاشق تر از من کجا پیدا می‌شه‌
ولی چنان که گفتیم‌، ثقل کار استاد، بر روی غزل‌هاست و تصنیف‌ها، فقط جنبة تفنّن دارند. در این میان البته چند مسمط هم خوانده شده که چون سبک خوانندگی آن‌ها همانند غزل است‌، در همین ردیف بررسی می‌شوند. در میان غزل‌ها، آثاری از این شاعران دیده می‌شود: عبدالقادر بیدل‌، واقف لاهوری‌، صائب‌، حافظ، مولانا جلال‌الدین بلخی‌، غلام‌محمد نوید، سلیم تهرانی‌، شهریار، شایق کابلی‌، حاجی محمد سرور دهقان و البته حدود سی و پنج آهنگ نیز هست که شاعرانشان را نشناختم و به احتمال زیاد، بیشتر آن‌ها از آن واقف لاهوری اند ـ که دیوانش در دسترس من نبود ـ و بعضی نیز از شاعران مأخر افغانستان‌. به طور آشکار، سهم بیدل از همه بیشتر است با حدود دو سوم کل‌ّ شعرها و پس از او، واقف قرار دارد با حدود یک پنجم شعرها (با احتمال این‌که بسیاری از شعرهای ناشناخته هم از اویند.) سهم بقیه شاعران اندک است‌، مثلاً از صائب سه غزل خوانده شده‌، از حافظ دو غزل‌، از مولانا و دیگران‌، غالباً یک غزل‌.
با قاطعیت می‌توان گفت که تا کنون هیچ خوانندة افغانستانی تا این حد به بیدل ارادت و توجه نداشته‌است‌. این دو بیت که شاید از خود او یا یکی دیگر از شاعران آن روزگار باشد و در یکی دو آهنگش خوانده‌است‌، به خوبی از این ارادت حکایت می‌کند:
عقل قاصر چه توان رفعت او دریابد؟
آسمان هم نرسیده‌است به پای بیدل‌
بی‌تکلّف همه مدهوش شود در محفل‌
چون «سرآهنگ‌» شود نغمه‌سرای بیدل‌
و از این‌ها بارزتر، آهنگ معروف اوست که مخمسی است با این مطلع‌:
بی‌یقینی داشت عمری در گمان بیدلم‌
عشق کرد امروز آگاه از نشان بیدلم‌
بعد از این تا زنده‌ام از بندگان بیدلم‌
سجده‌فرسای حضور آستان بیدلم‌
عرش اگر باشم‌، زمین آسمان بیدلم‌1
این علاقه به بیدل‌، در استاد سرآهنگ از کجا و کی ایجاد شد؟ خود او در پاسخ این پرسش‌، در یک گفت‌وگوی رادیویی گفته‌است‌: «من به کلاسیک بسیار علاقه داشتم و حالا هم دارم‌. من غیر کلاسیک هیچ‌چیز نمی‌خواندم‌. شب‌ها در خانه خواب بودم و مرا کسی نمی‌برد و نمی‌شناخت ]احتمالاً منظور این است که به مجالس آوازخوانی دعوت نمی‌کرد.[ چون نمی‌فهمیدند و بسیار نو بود برایشان‌. من کم‌کم غزلخوانی را شروع کردم‌... یک شب در یک جایی می‌خواندم‌، یک کسی آمد که عبدالحمید نام دارد و او را قندی‌آغا می‌گویند... کلاسیک مرا به هر صورت خوش کرد و وقتی غزل خواندم‌، بسیار متأثر شد و گفت با این حنجره و با این استعدادی که خدا به تو داده‌، باید غزل‌های مقبول و پرمعنی یاد داشته‌باشی که عبارت از کلام بیدل است‌. گاهی پیش من بیا که من به تو کمک کنم‌. من پیش قندی‌آغا می‌رفتم و برایم درس حضرت ابوالمعانی را شروع کردند... مرا درسی و تحلیل‌کرده یاد دادند...» و در پاسخ به این پرسش که بعد از بیدل به کدام یک از شاعران علاقه دارد، می‌گوید: «بیدل صاحب را که من و شما استثنای شعرا فکر می‌کنیم‌. جبین سایم به خاک پای بیدل / ندارد هیچ شاعر جای بیدل‌. بیدل یک استثنا است و اگر انسان عمیق شود و مطالعه کند، کلام او یک کلام بی‌نظیر و ملکوتی است‌. بعد از او ـ من که به بیدل صاحب هیچ کس را برابر نمی‌کنم ـ از کلام واقف لاهوری خوشم می‌آید ـ بهترین شاعر است ـ باز صائب اصفهانی ـ تبریزی ـ است و دیگر شاعران مثل سلیم و کلیم و حضرت حافظ. این شاعران را من برایشان عقیده دارم و شعرهایشان را می‌خوانم‌...2»
به راستی اگر دست تقدیر، پای قندی‌آغا را در آن شب به مجلس آوازخوانی استاد سرآهنگ نکشانیده‌بود و انفاس او، مسیر شعرخوانی استاد را تغییر نداده بود، چه می‌شد؟ بدون شک استاد سرآهنگ در عرصة موسیقی همان استاد می‌بود، ولی در انتخاب و خوانش شعر، دیگر کسی می‌بود همانند دیگر اقران خویش و نه متمایز با آنان‌. پس اگر بگوییم که مرحوم قندی‌آغا نیز بر گردن موسیقی کشور ما، حقّی بزرگ دارد، بیجا نگفته‌ایم چون علاقه‌مندی استاد سرآهنگ به بیدل‌، لاجرم توجه بعضی دیگر از آوازخوانان افغانستان به این شاعر را نیز در پی داشته است‌. حتّی گزاف نیست اگر لااقل بخشی از شهرت امروزین عبدالقادر بیدل در افغانستان را مرهون نفس گرم استاد سرآهنگ بدانیم‌، چون تأثیر موسیقی به عنوان هنر غالب در آن سال‌ها در افغانستان بر کسی پوشیده نیست‌. پس باید پاس بداریم مرحوم قندی‌آغا را که از واپسین بیدل‌شناسان افغانستان بود و تا همین سال‌های اخیر، چراغ بیدل‌خوانی را در خانه‌اش روشن نگه داشته‌بود.
استاد از واقف لاهوری هم نام می‌برد و به‌راستی غزل‌های بسیاری از او را خوانده است‌. این شاعر در افغانستان و ایران کنونی چندان نام‌آشنا نیست‌. او از شاعران دورة پایانی مکتب هندی است‌، ولی گرایشی به مکتب عراقی و دورة وقوع دارد. شعرش روان است و خوش‌ساخت و نسبتاً عام‌پسند با نمکی از صنایع لفظی بدیع‌. در آن از ریزه‌کاری‌ها و مضمون‌پردازی‌های مکتب هندی چندان خبری نیست و هم‌چنان از مفاهیم و مضامین والای عرفانی‌. او غزل‌های بسیاری از بیدل را هم استقبال کرده و روشن‌است که به این شاعر بی‌توجه نبوده‌است‌.
استاد سرآهنگ شیفتة بیدل بوده و می‌دانیم که شعر بیدل‌، انسان را بسیار مشکل‌پسند می‌کند. کسی که غرق در شعر بیدل می‌شود، دیگر حتّی نمی‌تواند با صائب و کلیم نیز راضی شود. با این وصف‌، توجه و علاقة بسیار استاد سرآهنگ به واقف ـ حتّی بیشتر از صائب و حافظ و دیگران ـ برای من کمی عجیب جلوه می‌کند. واقف با همة توانایی‌های خودش‌، شاعری است کم‌عمق و صورت‌گرا. شاید همین خوش‌ساختی و تناسب‌های لفظی و معنوی شعرش‌، نظر استاد را جلب کرده‌، با توجه به این که او قصد خواندن این شعرها را با موسیقی داشته‌است‌. به عبارت دیگر، شاید شعر واقف بهتر به موسیقی در می‌آید، وگرنه این میزان علاقة استاد به او، توجیه‌پذیر نمی‌نماید. باری‌، شعرِ بعضی از آهنگ‌های خوب استاد، از آن‌ِ واقف است‌، از جمله آهنگ عنبرین مو، که ما برای آشنایی با شعر واقف‌، چند بیت از آن را نیز نقل می‌کنیم‌:
عنبرین مویی مرا دیوانه کرد
یاسمن‌بویی مرا دیوانه کرد
ای مسلمانان‌! به فریادم رسید
طفل هندویی مرا دیوانه کرد
فکر زنجیری کنید ای عاقلان‌!
بوی گیسویی مرا دیوانه کرد
پیش هر بیگانه گویم راز خود
آشنارویی مرا دیوانه کرد
می‌زنم خود را به آتش بی‌دریغ‌
آتشین خویی مرا دیوانه کرد
از حرم لبیک‌گویان می‌روم‌
جذبة کویی مرا دیوانه کرد
واقف از میخانه و مسجد نیم‌
چشم و ابرویی مرا دیوانه کرد
O
دربارة شعرهای بیدل که استاد خوانده‌است‌، هنوز گفتنی بسیار است‌. یکی از نکات قابل توجه‌، نوع انتخاب استاد از میان غزل‌های بیدل است‌، چون بیدل‌، هم غزل‌های نسبتاً ساده و عام‌پسند دارد و هم غزل‌های سنگین و به اصطلاح «بیدلی‌» که دریافت‌شان به قول خود بیدل‌، فهم تند می‌خواهد.
اگر خواننده‌ای بخواهد پسند عوام و مخاطبان ساده‌پسند موسیقی را در نظر بگیرد، باید به‌کلّی دور بیدل را خط بکشد و به سراغ دیگران برود، «که عنقا را بلند است آشیانه‌». و یا باید حدّاقل از غزل‌های ملایم و سادة او استفاده بکند، ولی استاد غالباً چنین نکرده و غالباً به سراغ غزل‌های دورازدسترس و در عین حال‌، قوی‌ِ بیدل رفته‌است و این‌، فقط می‌تواند کار یک بیدل‌شناس باشد.
گفتیم بیدل‌شناس‌، و کاربرد این عبارت در مورد استاد سرآهنگ‌، سخنی گزاف نیست‌، هرچند می‌دانیم این لقب سنگینی است و به همه‌گان نمی‌زیبد. طبیعی است که یک خواننده فقط شعری را انتخاب کند که حدّاقل قادر به دریافت معنی آن باشد. حالا با یک مرور در شعرهایی که استاد از بیدل انتخاب کرده و خوانده‌، می‌توان دریافت که بر معنی آن‌ها وقوف داشته و همین وقوف بر معنی این گونه‌شعرها، خود کاری است صعب که از عهدة بسیار استادان دانشگاه هم بر نمی‌آید. من تصوّر نمی‌کنم کسی دیگر از آوازخوانان کشور ما، چنین غزلی را در یک قطعه موسیقی به کار برد، یا حتّی قادر به فهمیدنش باشد.
به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم‌
مشو غایب که چون آیینه از رخ می‌پرد رنگم‌
شدم پیر و نیم محرم‌نوای نالة دردی‌
محبّت کاش بنوازد طفیل پیکر چنگم‌
به رنگ سایه از خود غافلم لیک این‌قدر دانم‌
که گر پنهان شوم‌، نورم‌، و گر پیدا، همین رنگم‌
جنون نازنینی دارم از لیلای بی‌رنگی‌
که تا گُل می‌کند یادش‌، پری هم می‌زند سنگم‌
ببینم تا کجا منزل کند سعی ضعیف من‌
به این یک آبله دل چون نفس عمری است می‌لنگم‌
تحلیلی که استاد در همان مصاحبة رادیویی خویش از بیت‌
ادبگاه محبّت ناز شوخی بر نمی‌دارد
چو شبنم سربه‌مُهر اشک می‌بالد نگاه آن‌جا
ارائه می‌کند هم نشان از بیدل‌شناسی او دارد.
اگر کسی بتواند همة غزل‌هایی را که از بیدل به وسیلة استاد سرآهنگ خوانده‌شده‌اند گردآورد، بدون شک یک گزیدة غزلیات بیدل به انتخاب استاد سرآهنگ خواهد داشت و در این گزیده‌، بیشتر غزل‌های درخشان و «بیدلی‌» این شاعر، وجود خواهند داشت‌، غزل‌هایی از این دست که به‌راستی یک سلیقه و پسند غیرمتعارف و ممتاز را نشان می‌دهند:
زهی چمن‌ساز صبح فطرت تبسم لعل مهرجویت‌
ز بوی گل تا نوای بلبل فدای تمهید گفت‌وگویت‌
همه‌کس کشیده محمل به جناب کبریایت‌
من و خجلت سجودی که نکرده‌ام برایت‌
یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم‌
سجده‌ای چون آسمان بر آستانی داشتیم‌
شب که طوفان‌جوشی چشم ترم آمد به یاد
فکر دل کردم‌، بلای دیگرم آمد به یاد
خامش‌نفسم‌، شوخی آهنگ من این است‌
سرجوش بهار ادبم‌، رنگ من این است‌
تحیّر مطلعی سر زد چو صبح از خویشتن رفتم‌
نمی‌دانم که آمد در خیال من که من رفتم‌
محبت بس‌که پر کرد از وفا جان و تن ما را،
کند یوسف صدا گر بو کنی پیراهن ما را
دوش از نظر خیال تو دامنکشان گذشت‌
اشک آن‌قدر دوید ز پی کز فغان گذشت‌
جز سوختن به یادت مشقی دگر ندارم‌
در پرتو چراغی پروانه می‌نگارم‌
به صد گردون تسلسل بست دور ساغر عشقم‌
که گردانید یارب این‌قدر گرد سر عشقم‌
پُر خودنمای کارگه چند و چون مباش‌
در خانه‌ای که سقف ندارد، ستون مباش‌
رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند
خاکستری ز قافلة اعتبار ماند
از عزّت و خواری نه امید است و نه بیمم‌
من گوهر غلتان خودم‌، اشک یتیمم‌
چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازم‌
چو شمع از سرکشی در بزم دل نازیدنت نازم‌
نه بر صحرا نظر دارم نه در گلزار می‌گردم‌
بهار فرصت رنگم‌، به گرد یار می‌گردم‌
از این حسرت‌قفس روزی دو مپسندید آزادم‌
که آن نازآفرین صیّاد، خوش دارد به فریادم‌
O
تنوع محتوایی شعرهای انتخابی استاد هم قابل توجه است‌. می‌دانیم که سنّت رایج در موسیقی ما، عاشقانه‌خوانی بوده‌است و بیشتر اهالی موسیقی‌، شعرهای عاشقانه انتخاب می‌کرده‌اند، آن‌هم از نوع شعر رهی معیّری و شهریار و دیگر عاشقانه‌سرایان معاصر، و به ندرت از این محدوده خارج می‌شده‌اند. سلیقة رایج در میان اهل موسیقی‌، چنین شعرهایی را می‌پسندیده‌است‌:
ستاره دیده فرو بست و آرمید، بیا
شراب نور، به رگ‌های شب دوید، بیا
از تو دورم من و دیوانه و مدهوش تو ام‌
آنچنان محو تو گشتم که در آغوش تو ام‌
هنوز بر لب من جای بوسه‌های تو است‌
هنوز موج‌زنان در دلم هوای تو است‌3
ولی استاد سرآهنگ این محدودیت را بر نمی‌تابد. در آثار او علاوه بر شعرهای عاشقانه و عارفانه‌، نمونه‌هایی از شعرهایی در مایه‌های اجتماعی دیده می‌شوند همچون «خلق را نسبت بیگانگی‌ای هست به هم / که به صد عِقد وفا دل نتوان بست به هم‌» یا «پُر خودنمای کارگه چند و چون مباش / در خانه‌ای که سقف ندارد، ستون مباش‌» و در مایه‌های پند و زهد مثل «فیض حلاوت از دل بی‌کبر و کین طلب / زنبور را ز خانه برآر، انگبین طلب‌» یا «نه من شهرت پرستم نی ز گردون کام می‌خواهم / به کنج نامرادی خویش را گمنام می‌خواهم‌» و در مایه‌های عرفان و تصوف خانقاهی مثل «زهی چمن‌ساز صبح فطرت تبسّم لعل مهرجویت / ز بوی گل تا نوای بلبل فدای تمهید گفت‌وگویت‌» یا «جان خرابات‌» و در مایة نعت و منقبت دینی‌، همانند «مهر تو در ضمیرم و شور تو در سر است / نام تو زیب و زینت هر سطر دفتر است‌» که در نعت حضرت پیامبر(ص‌) و «اگر خورشید گردونم وگر گرد سر راهم / گدای حضرت شاهم گدای حضرت شاهم‌» که در منقبت حضرت امیرمؤمنان خوانده شده‌است‌.
O
ویژگی دیگر کار استاد سرآهنگ‌، خوانش صحیح و کم‌غلط شعر است‌، به‌ویژه شعر بیدل که می‌دانیم دانشجویان ادبیات هم ممکن است در روخوانی آن به مشکل دچار شوند. حتّی در مواردی اتفاق افتاده که در دیوان بیدل اشتباه در ضبط شعر وجود داشته و استاد سرآهنگ در خواندنش آن را تصحیح کرده‌است‌. حالا این تصحیح یا بر اثر راهنمایی قندی‌آغا بوده و یا استاد به نسخه‌ای غیر از دیوان چاپ کابل دسترسی داشته‌، یا خود او به مدد شناخت خویش این اشتباهات را تشخیص می‌داده‌، بر ما روشن نیست‌. مثلاً در دیوان چاپ کابل‌، مقطع یکی از غزل‌ها چنین آمده‌است‌:
بیدل به معبد عشق پروای طاقتم نیست‌
چندان که می‌تپد دل‌، من سبحه می‌شمارم‌
و استاد سرآهنگ این را «پروای طاعتم نیست‌» می‌خواند که همین درست است‌. یا در جایی دیگر، آمده که‌
تعجیل طفل‌خویان مشق خطاست بیدل‌
لغزش به پیش دارد اشک از دو دیده رفتن‌
که «دو دیده‌» اشتباه است و «دویده‌» درست است و استاد هم این صورت دوم را می‌خواند. درستی‌ِ این صورت‌، با توجه به این بیت از بیدل مشخص‌تر می‌شود:
اشکم ز بیقراری زد بر در چکیدن‌
لغزیدن است آخر اطفال را دویدن‌
و در جایی دیگر، در دیوان آمده‌است‌:
یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم‌
سجده‌ای چون آسمان بر آسمانی داشتیم‌
که با شنیدن آهنگ استاد سرآهنگ‌، متوجه می‌شویم «آسمانی‌» نادرست است و «آستانی‌» به جای آن درست است‌.
در بعضی موارد نیز اختلاف‌هایی بین خوانش استاد و دیوان دیده می‌شود که البته فعلاً حکم بر درستی یکی از آن‌ها نمی‌توان داد و باید به نسخه‌های دیگری از دیوان دسترسی پیدا کرد، مثلاً در این بیت‌:
خرامش در دل هر ذرّه صد توفان جنون دارد
عنان گیرید این آتش به عالم افکن ما را
که استاد «توفانی جنون‌» می‌خواند و یا این بیت‌:
بهار آن دل که خون گردد به سودای گل رویی‌
ختن فکری که بندد آشیان در حلقة مویی‌
که استاد «ز سودای‌» می‌خواند و نظایر این‌.
امّا باید بپذیریم که در مواردی نیز اشتباهاتی در آوازخوانی استاد راه یافته‌است‌. این اشتباهات‌، بیش از آن‌که ناشی از نادرست فهمیدن و نادرست خواندن شعر باشد، ناشی از این است که او همانند دیگر هنرمندان نسل خود، متکی به حافظه بوده و شعرها را از حفظ می‌خوانده‌است‌. بارزترین اشتباهی که از این رهگذر رخ داده‌، در غزل زیر است‌:
از این حسرت‌قفس روزی دو مپسندید آزادم‌
که آن نازآفرین صیّاد خوش دارد به فریادم‌
که استاد، به جای «نازآفرین‌»، «نامهربان‌» و به جای «فریادم‌»، «آوازم‌» می‌خواند و همین باعث ناهماهنگی قافیه‌ها نیز می‌شود چون در بیت‌های دیگر نیز قافیه‌هایی چون «یاد»، «آزاد» و «داد» داریم‌. یک مورد نسبتاً آشکار دیگر، این است‌:
زین نقص که در کارگه طینت توست‌
الله نمی‌توان شدن‌، آدم باش‌
که استاد، «زین کارگه نقص که در طینت توست‌» می‌خواند.
نکتة دیگری که در همین راستا قابل توجه است‌، این است که گاهی استاد، در یک آهنگ خویش‌، از دو غزل استفاده می‌کند، یعنی بیت‌هایی از دو غزل هم‌ردیف و هم‌قافیه را در یک آهنگ و به عنوان یک غزل ارائه می‌کند، چنانچه در آهنگ «از این حسرت قفس روزی دو مپسندید آزادم‌»، دو بیت هم از غزل «قیامت می‌کند حسرت‌، مپرس از طبع ناشادم‌» بیدل را می‌خواند که در همان وزن و قافیه است‌. همچنین در آهنگ «خامُش نفسم‌، شوخی آهنگ من این است‌» بیت‌هایی از غزل «دارم ز نفس ناله که جلاّ د من این است‌» خوانده می‌شود که ردیفش همان است‌، ولی قافیه‌اش فرق دارد. در آهنگ «به باغی که چون صبح خندیده بودم‌» بیت‌هایی خوانده می‌شود که از بیدل نیست و من شاعرش را نشناختم‌. یکی از بیت‌ها این است‌:
جناغی شکستم به دلبر نهانی‌
اگر دل نمی‌باختم برده بودم‌
شاید این را در مواردی بتوان یک نوع گلچین‌کردن دانست‌، یعنی بیت‌های خوب دو غزل‌ِ هم‌ردیف و هم‌قافیه‌، برگزیده شده و غزل سومی را می‌سازند و می‌دانیم در شعر بیدل و مکتب هندی که بیت‌های غزل پیوند مضمونی محکمی با هم ندارند، این کار چندان هم بیراه نیست‌. حتّی خود بیدل هم غزل‌هایی دارد که بیت‌هایی با هم مشترک دارند و یا یک بیت از یک غزل‌، در غزل دیگری نیز آمده‌است‌. ولی در بعضی موارد، باید همان از حفظ خواندن شعرها را عامل این تداخل‌ها دانست‌، بدین معنی که استاد، قصد خواندن غزلی کرده که دو، سه بیت آن‌را بیشتر به خاطر نداشته و بقیة بیت‌ها را از غزلی دیگر در همان طرح از بیدل یا حتّی شاعری دیگر برداشته‌است‌.
ویژگی دیگری که نه عیب‌، بلکه حسن کار استاد می‌تواند شمرده شود، آزادی عمل او در هنگام آواز خوانی است‌، بدین معنی که گاه در اجراهای مختلف‌، بیت‌های مختلفی از یک غزل را می‌خواند و یا تعداد ابیات خوانده‌شده را کم و زیاد می‌گیرد. مثلاً در یک اجرا از غزل «سوخته لاله‌زار من رفته گل از کنار من‌» سه بیت خوانده می‌شود و در اجرایی دیگر، هفت بیت‌. این تعداد نیز بستگی به وقت و آمادگی جلسه و مخاطب داشته‌است‌، مثلاً در کنسرت‌ها، غالباً آهنگ‌ها کوتاهترند و در اجراهای رادیویی بلندتر. این تفاوت شعر در اجراهای مختلف‌ِ یک آهنگ‌، تنوّعی به کار استاد داده‌، به گونه‌ای که گاه انسان رغبت می‌کند همة اجراها را بشنود و از هر یک به گونه‌ای لذّت ببرد. اصولاً این از ویژگی‌های غزل‌خوانان افغانستان است که فقط یک متن شعر از پیش تعیین شده و کلیشه‌ای ندارند، بلکه به مقتضای مجلس عمل می‌کنند و این‌، به‌ویژه وقتی غزل دارای تک‌بیت‌های میانی ـ که بدان خواهیم پرداخت ـ باشد، تنوعی دلپذیر ایجاد می‌کند.
ولی هیچ یک از این بدایع کار استاد سرآهنگ و دیگر اقران او، به اندازة بداهه‌خوانی و تک‌بیت‌خوانی آنان در میان غزل‌، جالب و دلپذیر نیست‌. این‌، از ویژگی‌های منحصر به فرد غزل‌خوانان افغانستان است و گمان نمی‌کنم در موسیقی امروز ایران هم نظیری داشته‌باشد. اینان‌، گاه به مقتضای مجلس یا شعر اصلی آهنگ‌شان‌، تک‌بیت‌هایی دیگر نیز در آغاز یا بین بیت‌های غزل می‌خوانند. این تک‌بیت‌ها ضمن تنوعی که در موسیقی ایجاد می‌کند ـ چون ممکن است در وزنی دیگر باشد ـ به خاطر تناسبی که با مقام دارد، لطف خاصی هم به کار می‌دهد که در ضمن‌، از حضور ذهن و سلیقة خواننده نیز حکایت می‌کند. مثلاً استاد سرآهنگ در آهنگ «جان خرابات‌» تک‌بیت‌هایی که کلمة خرابات را دارد، در اواسط می‌خواند نظیر:
مقام اصلی ما گوشة خرابات است‌
خداش اجر دهد آن که این عمارت کرد
با خرابات‌نشینان ز کرامات ملاف‌
هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
بعد از این من ترک یاران ریایی می‌کنم‌
با خرابی در خرابات آشنایی می‌کنم‌
این تک‌بیت‌ها چند شکل دارند. گاه مرتبط با موضوع کلّی شعرند، مثل همان مورد بالا. گاه نیز به تناسب یکی از ابیات غزل خوانده می‌شوند و به نحوی تشابه لفظی یا مضمونی با آن بیت دارند. مثلاً در غزل‌
از ناله دل ما تا کی رمیده رفتن‌
زین دردمند حرفی باید شنیده رفتن‌
همراه با مطلع غزل‌، این بیت‌ها خوانده می‌شود:
می‌روی و گریه می‌آید مرا
ساعتی بنشین که باران بگذرد
او برفت و من بماندم از زبان‌
یک دو حرفی داشتم ناگفته‌ماند
چون سپند از درد و داغ بی‌کسی‌هایم مپرس‌
دود آهی داشتم‌، رفت و مرا تنها گذاشت‌
و همراه با بیت‌
قد دوتای پیری است ابروی این اشارت‌
کز تنگنای هستی باید خمیده رفتن‌
این بیت‌ها خوانده می‌شود:
در حریم خاک‌، ما را موی پیری رهبر است‌
جامة احرام مرگ شعله‌ها خاکستر است‌
آخر از این زیانکده نومید رفتن است‌
خواهی رفیق قافله‌، خواهی جریده رو
و همراه با مقطع شعر که این است‌:
تعجیل طفل‌خویان ساز خطاست بیدل‌
لغزش به پیش دارد اشک از دویده رفتن‌
این بیت می‌آید:
تا کی به رنگ طفل‌سرشتان روزگار
بر بیش شاد بودن و بر کم گریستن‌
گاه نیز این بیت‌ها، نه به تناسب خود غزل‌، بلکه به تناسب مقام و مجلس خوانده می‌شوند. که در این مورد توضیح خواهیم داد.
حضور ذهن و حافظة استاد در این بدیهه‌خوانی‌ها واقعاً قابل‌تحسین است‌. جالب این است که در پیدا کردن بیت‌های متناسب با غزل‌، فقط به تناسب یک کلمه بسنده نمی‌کند، به گونه‌ای که اگر در غزل اصلی کلمة عشق آمده‌، فقط تک‌بیتی بخواند که عشق در آن باشد. اگر کار این گونه بود که آسان بود، چنانچه بعضی از غزل‌خوانان دیگر نیز می‌کنند. استاد غالباً بیتی می‌آورد که علاوه بر اشتراک لفظ، در مضمون هم اشتراک دارد و آن هم در مضمون‌های غریب که تصوّر نمی‌کنیم بیتی دیگر در همان مضمون پیدا شود. مثلاً او در یکی از بهترین غزل‌های خویش‌، این بیت را می‌خواند:
گرفتار دو عالم رنگم از بی‌رحمی نازت‌
اسیر الفت خود کن اگر می‌خواهی آزادم‌
که می‌بینیم این بیت‌، مضمونی دور از دسترس و غریب دارد، به گونه‌ای که به زحمت می‌توان بیتی در این مضمون پیدا کرد، ولی استاد به مدد حافظة نیرومندش می‌خواند:
نامحرم کرشمة الفت کسی مباد
باب ترحمیم‌، زمانی عتاب کن‌
نمونة دیگر، تشابه بسیار زیاد این دو بیت است که اولی از غزل اصلی است و دیگری‌، بیتی متناسب با آن که فقط استاد سرآهنگ می‌توانسته آن را بیابد و در جایش به کار برد:
عمری است گرفتار خم پیکر عجزم‌
تا بال و پر نغمه شوم‌، چنگ من این است‌

به پیری هم وفا بی‌نغمه نپسندید سازم را
نی این بزم بودم‌، تا خمیدم چنگ گردیدم‌
گاهی نیز این تک‌بیتی که خوانده می‌شود، برای روشن‌شدن معنی بیتی از غزل اصلی است‌، یعنی نوعی تفسیر شعر بیدل به کمک شعر خود او. مثلاً در غزل «ترک آرزو کردم‌...» معنی این بیت‌
بر صفای دل زاهد این‌قدر چه می‌نازی‌
هرکه آینه گردید باب خودفروشان شد
به وسیلة بیت زیر روشن می‌شود:
اندیشة خودبینی از وضع ادب دور است‌
آیینه نمی‌باشد جایی که حیا باشد
استاد در جایی خود به این تفسیرکردن بیت با بیت تصریح می‌کند، و می‌گوید «من به این یک بیت می‌رسانم و این را تفسیر می‌کنم‌» و آن‌، در غزل «به صد گردون تسلسل بست دور ساغر عشقم‌» است که بیت زیر
گهی صلحم‌، گهی جنگم‌، گهی مینا گهی سنگم‌
دو عالم گردش رنگم‌، جنون ساغر عشقم‌
به کمک این بیت تفسیر می‌شود:
گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت‌
اسیر الفت خود کن اگر می‌خواهی آزادم‌
اوج هنرمندی و حضور ذهن استاد سرآهنگ در بدیهه‌خوانی را در غزل‌
ای طبیب مهربان‌! رحمی به آزار دلم‌
نبض دستم را چه می‌بینی که بیمار دلم‌
می‌توان دید. او به تناسب مضمون‌ِ همین شعر که بیماری است‌، بیت‌های بسیاری در همین مضمون می‌خواند نظیر
بیماری من چون سبب پرسش او شد
می‌میرم از این غم که چرا بهترم امروز
دارو مده طبیب که دردی است درد عشق‌
ما به نمی‌شویم و تو بدنام می‌شوی‌
از حسرت لب های تو مردیم و طبیبان‌
تشخیص نمودند که این مرده شکر داشت‌
طبیب من به فکر ناقص خود خوب می‌داند
که خواهد کشت من را چشم بیماری که من دارم‌
هیچ دانی میوه را تأثیر شیرینی ز چیست‌
بس که در زیر زمین شکّرلبان خوابیده‌اند4
دستم گرفته‌است طبیب از پی علاج‌
این دست را مباد به آن دست احتیاج‌
بیمار عشق را ز لبت بوسه‌ای فرست‌
درمان من ز دست مسیحا نمی‌شود
مسیحای مرا از من بگویید
که من تا کی به بستر بگذرانم‌
حالا با توجه به این که استاد فقط دربارة بیماری این قدر شعر از حافظه داشته‌، می‌توان دریافت که میزان محفوظات او از شعر فارسی تا چه مایه بوده و به همین تناسب‌، حضور ذهن او در استفاده از این بیت‌ها در جای مناسب خودش به چه پیمانه‌. این را هم یادآوری کنیم که این آهنگ‌، خود بدون آمادگی خاص و به صورت بالبداهه در یک محفل خانگی خوانده شده و استاد حتّی گروه موسیقی‌ای با خود همراه نداشته و آهنگ را به فقط با یک هارمونیه اجرا کرده‌است‌. جالب این است که محفوظات شاعر، فقط به مضامین متداول شعرهای عاشقانه مثل بیماری از عشق و تمنای وصال و این چیزها خلاصه نمی‌شود. در غزل‌
نه من شهرت پرستم نی ز گردون کام می‌خواهم‌
به کنج نامرادی خویش را گمنام می‌خواهم‌
بیت‌های بسیار زیبایی در پرهیز از نام و نشان و تعیّنات خوانده می‌شود نظیر
ذوق شهرت‌ها دلیل فطرت خام است و بس‌
صورت نقش نگین خمیازة نام است و بس‌
و در آهنگ‌
پُر خودنمای کارگه چند و چون مباش‌
در خانه‌ای که سقف ندارد ستون مباش‌
بیت‌های میانی لحنی سیاسی می‌یابند و در این مایه‌ها ارائه می‌شوند:
ز طبل و کرّ و نای سلطنت آواز می‌آید
که دنیا بیش از این چیزی ندارد، ترک شاهی کن‌
طشت حمّام است این دنیای دون‌
هر زمان در دست ناپاکی دگر
روزی نشسته‌ای به سر تخت عزّ و ناز
روزی به تخته منتظر شست‌وشو تویی‌
و بالاخره نمی‌توان یاد نکرد از این چند بیت زیبای بیدل که باز به تناسب مضمون شعر، در ابتدای غزل «خلق را نسبت بیگانگی‌ای هست به هم‌» خوانده می‌شود و گویا زبان حال امروز ماست‌:
ساز نافهمیدگی کوک است‌، چه علم و چه فضل‌
هرکجا دیدیم‌، بحث ترک با تاجیک بود
جمعیت کفر از پریشانی ماست‌
آبادی بتخانه ز ویرانی ماست‌
اسلام به ذات خود ندارد عیبی‌
هر عیب که هست‌، در مسلمانی ماست‌
حسن انتخاب و سلیقة استاد سرآهنگ‌، در انتخاب این تک‌بیت‌ها نیز همانند خود غزل‌ها به خوبی آشکار است‌. بعضی از بهترین بیت‌های بیدل را در این میان می‌توان یافت‌.
البته می‌دانم و می‌دانید که این بدیهه‌خوانی‌ها فقط در چشم کسانی ارزش دارد که تنها به نوای موسیقی بسنده‌نکرده و به شعر آن هم توجه دارند. متأسفانه بیشتر مردم روزگار ما، حتّی به شعر اصلی غزل هم وقعی نمی‌نهند، چه برسد به این تک‌بیت‌ها.
O
خاصیت دیگری در کار استاد سرآهنگ و دیگر استادان آوازخوان ما هست که به کارشان تنوعی و گیرایی خاصی داده است‌، و آن این است که برای یک آهنگ‌، شکلی از پیش تعیین شده و غیر قابل تغییر ندارند که در اجراهای مختلف‌، همان را عیناً تکرار کنند. در هر اجرا، به تناسب حال و مقام‌، بیت‌هایی را انتخاب می‌کنند و با تک‌بیت‌هایی که گاه باز به تناسب محفل انتخاب می‌شوند بر می‌گزینند. این‌، به آنان یک آزادی عمل و قدرت مانور می‌دهد که می‌توان در آن‌، خلاّ قیت‌های فردی را بروز داد. همة آوازخوانان این‌گونه نیستند. بسیاری‌ها در خارج از شعری که آماده کرده‌اند و آهنگی که آهنگساز ساخته‌، قدرت هنرنمایی ندارند و تنها کارشان این است که شعری از پیش تعیین شده را با آهنگی معین اجرا کنند. چنین است که اجراهای مختلف یک آهنگ غالباً یکسان از کار در می‌آید و بدون بهره‌مندی از خلاقیّت فردی هنرمند. استاد سرآهنگ با توجه به این که خود هارمونیه‌نواز و هدایت کنندة موسیقی بوده و محفوظات ذهنی بسیاری که داشته‌، در هر آهنگ‌، یک کارگردانی ویژه انجام می‌دهد و از خلاّقیت بی‌نظیر خود در پیچ و تاب دادن و فراز و فرود دادن به موسیقی بهره می‌گیرد. مثلاً گاه بدون توقف و آمادگی‌، از یک آهنگ‌، به آهنگی دیگر می‌رود. گاهی در وسط آهنگ‌، توقف می‌کند و بیتی را که خوانده معنی می‌کند. گاهی حتّی اتفاق می‌افتد که بیتی را فراموش می‌کند، ولی با خواندن مصراعی از این قبیل «شب مصرعی از خاطر من گشته فراموش‌» و پیچ و تاب دادن به آواز، طوری کار را ادامه می‌دهد که کمترین سکته‌ای در موسیقی اتفاق نمی‌افتد. گاهی هم اتفاق می‌افتد که حس می‌کند وقت به پایان رسیده و با یک بیت مناسب‌، آهنگ را به پایان می‌برد. از سوی دیگر، چون هنرمند در این حالت‌، یک مجری سادة آهنگ نیست و در حین آوازخوانی قدرت تصرّف در آن را دارد، می‌تواند با مخاطبان خود در محفل رابطه‌ای مستقیم برقرار کند، مثلاً اگر فرد خاصی وارد محفل می‌شود به تناسب‌، بیتی بخواند. یا اگر کسانی مشغول صحبت با همدیگرند، با تک‌بیتی در این مضمون‌، آن‌ها را متوجه سازد. یک نمونه از این انتخاب شعر به تناسب مقام‌، در غزل «امروز نوبهار است‌، ساغرکشان بیایید» است که استاد حس می‌کند وقت گذشته‌، پس این بیت را می‌خواند و به آهنگ پایان می‌دهد:
صلح کردم به بوسة دهنش‌
چه کنم‌، وقت تنگ می‌بینم‌
متأسفانه من به اعتبار سن و سال خود، توفیق حضور در محافل موسیقی استاد را نداشته‌ام‌، ولی در همان یک کنسرت او که در مرکز فرهنگی آلمان (گویته انستیتوت‌) در کابل اجرا شده و نوار ویدیویی آن در دسترس است‌، به خوبی می‌توان سرزندگی اجرای موسیقی استاد و نیز رابطة تنگاتنگ او با مجلس را دریافت‌. مثلاً در فاصلة دو آهنگ‌، کسی به او سیگار تعارف می‌کند و او بلافاصله در ابتدای غزل بعدی که «سوخته لاله‌زار من رفته گل از کنار من‌» است‌، این بیت زیبا را می‌خواند:
به تنباکو مرا الفت از آن است‌
که دودش حلقة زلف بتان است‌
O
و باز از توابع آزادی عمل استاد در آوازخوانی‌، این است که خود را مقیّد به انتخاب یک غزل خاص برای یک آهنگ خاص نمی‌کند، بلکه گاهی‌، آهنگی را با غزلی تازه اجرا می‌کند. یعنی موسیقی و ملودی و آهنگ‌، همان است‌، ولی غزلی دیگر با همان وزن خوانده می‌شود ـ که می‌دانیم باید غزل در همان وزن انتخاب شود ـ مثلاً با یک ملودی‌، یک بار شعر
به صد گردون تسلسل بست دور ساغر عشقم‌
که گردانید یارب این قدر گرد سر عشقم‌
را می‌خواند و باری دیگر این غزل را:
محبت بس که پر کرد از وفا جان و تن ما را
کند یوسف صدا گر بو کنی پیراهن ما را
حتّی گاهی استاد خود را مقیّد به خواندن کامل یک غزل نمی‌کند. مثلاً در آهنگ «می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان‌» فقط مطلع را می‌خواند، در کنار آن‌، تعداد زیادی تک‌بیت که با مضمون آن تناسب دارند خوانده می‌شوند و بیت اصل غزل‌، به صورت ترجیع تکرار می‌شود. حتّی از این فراتر، در یک محفل دوستانه‌، او فقط یک مصراع «من سگ درگاه عبدالقادر گیلانیم‌» را می‌خواند با تعدادی تک‌بیت‌.
O
پس تا این‌جا می‌توان گفت ما در کار استاد سرآهنگ‌، حدّاقل سه برتری عمده می‌بینیم‌: انتخاب شایستة شعر، انتخاب تک‌بیت‌های مناسب و اجرای خلاّق آهنگ‌. ولی نباید تصوّر کرد که او این ویژگی‌ها را به صورت ابتدا به ساکن و بدون بهره‌مندی از استادان نسل خود یافته‌است‌. این شعرشناسی و بداهه‌خوانی‌، میراث استادان سلف همچون استاد قاسم‌، استاد غلام‌حسین و دیگران بوده‌است‌. خود استاد قاسم ـ چنان که گفته‌اند5 ـ در بداهه‌خوانی استادی کم‌نظیر بوده‌است‌. این سنّت حسنه در میان این سلسله ادامه یافت و در استاد سرآهنگ به کمال رسید. دریغ که اکنون بوی انقطاع این سلسله به مشام می‌رسد. استاد موسی قاسمی چند سال قبل در آلمان فوت کرد. استاد هاشم نیز در همان کشور با مرگ دردناکی از این دنیا رفت‌. آخرین استاد موسیقی افغانستان‌، یعنی استاد رحیم‌بخش اکنون در کهولت به سر می‌برد. شاگردان اینان‌، در گوشه و کنار آواره شده و با مشکلاتی که می‌دانیم دست و گریبانند، به گونه‌ای که امید نمی‌رود بتوانند جای خالی استادان را پر کنند، و اگر هم به اینان امید داشته باشیم‌، به نسل بعدی نداریم‌. در عوض‌، شاهد رویش پی در پی هنرمندانی هستیم که نه دریافت خوبی از ادبیات دارند و نه نوع مخاطبان آن‌ها اجازة انتخاب شعر سنگین و درستی را به آنان می‌دهد. با این وصف‌، به نظر می‌رسد اگر کشور ما به آرامش برسد و موسیقی در آن رونقی بیابد، شاید پس از نیم قرن یا یک قرن بعد، سرآهنگ دیگری ظهور کند یا نکند. استاد سرآهنگ خود میوة درختی بود که در زمان امیر شیرعلی خان در کوچة خرابات کابل کاشته شد و پس از حدود یک سده با تلاش کسانی همچون استاد قاسم‌، استاد غلام‌حسین و استاد نبی‌گل به ثمر رسید. این را هم بدانیم که ظهور هنرمندان بزرگ‌، پدیده‌ای اتفاقی نیست‌، بلکه تداوم یک جریان هنری و فداکاری حدّ اقل دو سه نسل را لازم دارد، که هیچ یک از این دو، در آیندة نزدیک در کشور ما متصور نیست‌.
O
باری‌، سخن ما رو به پایان است‌. از همه چیز گفتیم‌، جز آن که استاد، خود شاعر نیز بود. به عنوان حسن ختام این مقال‌، غزلی از او را نقل می‌کنیم که پس از واپسین سفرش به هندوستان و کسب مقام «شیر موسیقی‌» از دانشگاه اللهآباد سروده‌است‌:
با افتخار، وارد خاک وطن شدم‌
چون عندلیب باز به سوی چمن شدم‌
در میهن عزیز ز دیدار دوستان‌
همداستان لاله و سرو و سمن شدم‌
عزمم کشید جانب حیرت‌سواد هند
خلوت‌گزین شوق بُدم‌، انجمن شدم‌
در مکتب حقایق و در مجمع فنون‌
شاد و موفق از کرم ذوالمنن شدم‌
با آن همه ملالت و رنج و فسردگی‌
منظور طبع قاطبة اهل فن شدم‌
در نزد اهل علم ز القاب معنوی‌
«کوه بلند5» بودم و «شیر دمن‌» شدم‌
شکر خدا که در ادبستان علم و فن‌
باری قبول مجمع اهل سخن شدم‌


1 ـ شاعرِ این مخمّس برای من آشکار نیست‌. این شعر در کلیات بیدل چاپ ایران به تصحیح اکبر بهداروند و پرویز عباسی داکانی منتشره از سوی انتشارات الهام‌، به نام بیدل آمده‌، ولی در کلیات بیدل چاپ کابل‌، نیست‌. به هرحال‌، بعید است از بیدل باشد، احتمالاً از شاعری دیگر است و در ستایش او.
2 ـ برگرفته از گفت‌وگوی آقای عبدالوهاب مددی با استاد سرآهنگ که احتمالاً در سال‌های آخر عمر استاد، از رادیو افغانستان پخش شده و کاست آن نزد من موجود است‌.
3 ـ این‌ها از احمدظاهر است‌. او را به این خاطر برگزیدیم که سلیقة رایج خوانندگان و شنوندگان آن روزگار را بازگو می‌کند. البته کار او نیز از لحاظ سطح شعر، یکدست نیست‌. گاه شعرهایی از بیدل و دیگر بزرگان را نیز خوانده و یا آهنگ‌هایی نیز در مایه‌های اجتماعی دارد، ولی به ندرت‌. به هر حال‌، شاید مقایسة استاد سرآهنگ با او و اقران او، چندان هم به صواب نباشد چون هریک در عالم خود سیر می‌کرده‌اند. ما فقط خواستیم پسند رایج روزگار را نشان دهیم و بس‌.
4 ـ این بیت به احتمال قریب به یقین به تناسب این خوانده‌شده که برای پذیرایی‌، میوه به مجلس آورده‌اند. متأسفانه جز یک کاست‌، چیزی از این آهنگ در اختیارم نبود. ولی بعد از پایان آهنگ‌، از صحبت‌ها و دیگر سر و صداهای محفل‌، می‌توان حدس زد که چنین بوده‌است‌.
5 ـ به لقب کوه بلند موسیقی که پیش از آن‌، از سوی دانشگاه چندیگر هند به استاد سرآهنگ داده‌شده‌بود، اشاره دارد.
5 ـ سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان‌، عبدالوهاب مددی‌، انتشارات حوزة هنری سازمان تبلیغات اسلامی‌، چاپ اول‌، تهران 1375

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: موسیقی افغانستان

+ چه آسان می‌ستانی ای مرگ...

چه سخت است که آدم آورندة خبرهای بد باشد، آن هم در این روزگاری که این گونه خبرها بسیار است‌. باری‌، آنچه دیروز از آن باخبر شدم و اکنون به اطلاع جامعة فرهنگی کشور می‌رسانم‌، درگذشت یکی از بزرگ رباب‌نوازان کشور است‌، غلام محمد عطایی‌.
نمی‌توانم به درستی شرح دهم که از دست دادن چنین کسی در وضعیت گسست فرهنگی امروز ما، چه ضایعه‌ای است‌. فقط می‌توانم گفت که درست در لحظه‌ای که از تاریکی مطلق به سوی روشنی در حرکتیم‌، یکی یکی شمعها از میان برداشته می‌شوند. پریروز استاد پیرزاد، دیروز عبدالمجید ایشچی‌، امروز غلام‌محمد عطایی فردا نمی‌دانم چه کسی‌. و هر سه به بیماری قلبی‌.
دوست عزیز ما بصیراحمد حسین‌زاده که این خبر را داد، قرار است در همین یکی دو روز، مطلبی دربارة زنده‌یاد عطایی بنویسد. من تا آن وقت‌، برشی کوتاه از زندگینامة او را درج می‌کنم که باری در گفت‌وگویی با فصلنامة در دری گفته بود و در شمارة نهم این فصلنامه چاپ شد.

«من در سال 1327 هجری شمسی در شهر هنرپرور هرات زاده شدم‌. اول بار پیش کریم خوشنواز رباب نواختن را شروع کردم و پس از شش هفت ماهی که دستم با تار آشنا شد، به کابل رفتم‌. از 1342 نواختن رباب را نزد مرحوم استاد محمدعمر به طور جدّی آغاز کردم‌. همچنان از سایر هنرمندانی که حضور داشتند، بهره‌های بسیار زیادی گرفتم‌.
^در سال 44 مرحوم استاد محمدعمر مرا به رادیو افغانستان برد که نغمه‌ای را ثبت کردم‌. در دورة خدمت عسکری‌، من سرگروپ گروه هنری عمارتخانه بودم که «پیام صلح‌» نام داشت‌. در سال 1362 رسماً با رادیو و تلویزیون قرارداد همکاری بستم و تا چند سال قبل‌، در آن‌جا کار می‌کردم‌.
تا روزی که در افغانستان تلاش‌های هنری تحمّل می‌شد و رادیو و تلویزیون به هنرمندان ضرورت داشت و آوازخوانان با نوازندگان‌، در کنار هم می‌خواندند و می‌نواختند، من هم در همان‌جا بودم‌. بعد از آن که مجاهدین به افغانستان تشریف آوردند، حدود شش ماه دیگر را من همان‌جا بودم و بعد، راهی دیار آوارگی شدم‌. همیشه سروکارم با موسیقی بوده است‌. هیچ وقت آن را ترک نکرده‌ام و نمی‌کنم‌.
موسیقی کلاسیک را امروزه جوان‌ها نمی‌پسندند، لذا بیشتر شنوندگان ما را در زمینة کلاسیک‌، خود غربی‌ها یعنی هلندی‌ها، آلمانی‌ها و هنرمندهای سایر کشورهای اروپایی تشکیل می‌دهند. اینان زیادتر به موسیقی کلاسیک علاقه دارند و گوش می‌کنند و در اثنأ شنیدن با همة وجود غرق شنیدن و دریافتن ظرافت‌های آن بوده و باسکوتی عجیب آن را دنبال می‌کنند. برعکس‌ِ این دستة از هنرشناسان‌، بیشتر جوان‌های افغانی ما متأسفانه به موسیقی جاز و لایت و... علاقه نشان می‌دهند و دوست می‌دارند تا همیشه موسیقی موّاج و رقصان باشد که تأمین خواست و علاقة ایشان را ما کرده نمی‌توانیم‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ تیر ۱۳۸٢

+ دوست من سلام‌!

باخبر شدم که دوست شاعرم سیدابوطالب مظفری نامه‌ای سرگشاده به سیدمیرحسین مهدوی نوشته است جهت درج در مطبوعات. از این روی که در وبلاگ من نیز بحث نشریة آفتاب و بازداشت مهدوی مطرح شده بود و دوستان بدان مراجعه می‌کردند، از جناب مظفری خواستم که نوشته‌اش را برای درج در وبلاگ در اختیارم بگذارد. شاید او هم آن را در وبلاگش بگذارد. saghar2.persianblog.ir




دوست شاعرم‌، سید میر حسین مهدوی سلام‌!
این روزها روز تو است و روز حمایت از تو. زمین و زمان‌، یکصدا مهدوی گویان‌، ندای وا مظلوما سرداده‌اند. «در سر مقالة همة روزنامه‌ها» و سایت‌ها خبرت را دمیده‌اند. لقب مصلح بزرگ گرفته‌ای و در آینده احتمالاً مدالهای بزرگی نیز خواهی گرفت‌. این هیجان فی نفسه برای کشور ما یک شانس به حساب می‌آید. که تو باعث آن بوده‌ای‌. کشوری که در فراموشی جهانی می‌پوسد و حیات آن به منافع کشورهای دوست گره خورده است که کی و کجا برجهای دوقلوی منافع ملی یکی از آنها در خطر فروپاشی قرار می‌گیرد، تا سر کیسه‌های دلار و دینار را بگشایند و هرگاه این خطر رفع شد، دوباره ما بمانیم و جنگ و قحطی و تریاک و استبداد.
این اتفاقات برای ما یک تراژدی بشری و فرهنگی است‌; که کمترین تاوان آن‌، ملیونها کشته و زخمی است‌، ملیونها آواره و مهاجر است‌، شهرهای ویران است‌، پنج سال جهنم طالبان است و سرانجام خرابی بتهای بامیان است و برای دوستان خارجی ما اقداماتی در راستای رفع تهدید منافع ملی شان است‌. ما تراژدی‌ای را از سر می‌گذرانیم تا بنیاد تهدید از منافع جهانیان برافتد و آنها، می‌بخشند تا رمق خلق تراژدی دیگر را داشته باشیم‌. پس در هر صورت باید در این خاک تراژدی‌های بزرگی اتفاق بیفتد تا وجدان جهانیان را از سیاستمدار گرفته تا فیلمساز و نویسنده و دیگر و دیگران متوجه خودش بسازد. و در این چند روز بعد از فراموشی وعده‌های ملیاردی کمک‌، برای باز سازی افغانستان‌، کار تو دوباره نام افغانستان را بر روی آنتنها برد. پس باید ناگزیر همصدا با روشنفکران جهان با شما همنوا شد.
در چنین روزهایی انتظار این است که من به پاس دوستی و هم‌سلوکی‌های دیرینه مان‌، بیش از دیگران در صف مقدم حمایت‌گران باشم و اطلاعیه و مصاحبه و امضا در تقبیح و تشنیع فاشیست‌های مقدس جمع و پخش کنم‌. اما اینگونه نیست‌. من نه تنها به این جمع نپیوسته‌ام و طومارهای را که دوستان روشنفکرت در حمایت از تو سیاه می‌کردند، امضا نکردم‌. که کار به جای رسیده است که این نامة سرگشاده را که از آن بوی نامهربانی بلند است برایت می‌نویسم‌. موقعیت بدی است دوست من‌! «اگر لب فرو بندم نشاید و اگر خاموش بنشینم نیز نشاید» این نامه را نیز بعد از تأخیر، تردید و دودلی‌های بسیار، می‌نویسم‌. تأخیر و تردید، از جهات گوناگون‌، اول اینکه می‌خواستم این نامه به شعر باشد، زبان مشترک من و تو و همة آدمها، اما دیدم در خاکی که من و تو در آن زندگی می‌کنیم شعر، فکاهة مضحکی بیش نیست و اهل سیاست و کیاست آن را به جد نمی‌گیرند و به خواندن و شنیدن آن سر خم نمی‌کنند. در ثانی در این یکسال و اندی که از یازده سپتامبر گذشته نمی‌دانستم که میانة شما با شعر چگونه است‌؟ چون مطمئن نبودم‌، این بود که از خیر آن گذشتم‌.
دوم اینکه‌: چنانکه گفتم این روزها از گوشه و کنار جهان صداهای بسیاری در حمایت از تو بلند است‌، خیلی از این صداها را نمی‌شناسم و برای اولین بار است که بگوشم می‌رسد. در کشوری که به قول مخملباف جهانیان بعد از دو دهه جنایتهای خاراشکافی که در آن اتفاق افتاده هنوز نام آن را نشنیده اند و به قول عتیق رحیمی‌، قرنهاست در آن صدا را از سنگ و انسان گرفته‌اند، آدم به یکباره با اینهمه صداهای گوناگون در دفاع از آزادی بیان‌، آنهم در حمایت از فردی‌، در موقعیت شغلی و اجتماعی من و شما، بلند شود، جای تردید دارد. پس به من حق بده که کمی مشکوک باشم و با آنها همصدا نشوم‌.
سوم اینکه در بازار شلوغ عامه‌، که فقط صدا می‌فروشند و عقل را لیلام کرده اند، اگر بخواهی کسی صدایت را بشنود باید خود را با هزار زحمت بر بلندیی برسانی و صدایت را نیز آنقدر بالا کنی که مردم تورا ببینند و آوازت را بشنوند و الا در میان ازدحام و هیاهو گم خواهی شد. و من دریافته بودم که صدای کوته من با صداهای بلند رسانه‌های کشورهای دوست برابری نمی‌کند.
دلیل چهارم و شاید مهمترین دلیلم در این تردید، ترسی بود که از نوع موضع‌گیری خودم بر می‌خواست‌. از نوع نگاه من به ماجرا. می‌دانستم که در این موضوع نمی‌توانم همپا و حریف تو باشم‌. این همپای تو نبودن‌، یعنی تیر دو شعبه‌ای که باید به سمت خودم رها می‌کردم‌. با تو نبودن در زمانه‌ای که همه باتو اند، یعنی‌; هو شدن از طرف دوستان روشنفکر و دموکراسی‌خواهان و آزادی‌طلبان و اینجوهای خدمت‌گذار و کشورهای پشتیبانشان‌، پشتیبانی‌ای که من نیز بنا به موقعیت شغلی‌ام به اندازة شما به آن نیازمند و محتاجم‌
با شما نبودن یعنی به یک چشم بهم زدن‌، قرار گرفتن در صف ارتجاع و همان فاشیست‌های مقدس دیر سال که من از قرار گرفتن در صف آنها درست به اندازه تو بیزارم و این را در طول این سالها بارها در شعر و نثرم بیان کرده‌ام‌. و شما دیده‌اید. در کنار شما نبودن یعنی در ردیف دستگیرکنندگان شما قرار گرفتن و تهمت دولتی بودن را به جان خریدن و پایه‌های استبداد نوپای آشیانه کرده در پناه چتر حمایت دیده بانان حقوق بشر را که تازه می‌رود زمخت شود محکم کردن به حساب خواهد آمد که این کار نیز از من ساخته نیست‌.
بلی دوست من اینهمه بود دلیل تردید و تأخیر، اما سر انجام دیدم باید بنویسم‌، به پاس دوستی مان‌، باید بنویسم‌. و خطاب به خودت نیز بنویسم‌. تا از تک تک کلماتم اضطرابی را که در جانم‌، بر بیم از جانت رخنه کرده نشان بدهم‌.
از طرفی می‌دیدم در نوشته شما، شاید ناخواسته به حقیقت‌های ستم‌، و به واقعیت‌های دیگری نارسا و شتاب زده اشاره شده است‌. که نه آن حقایق سزاور این بیرحمی بوده و نه آن واقعیتها در خور طرحی اینگونه شتابزده‌. خلط میان ایندو یعنی آب گل‌آلودی که از آن‌، جز معرکه‌آرایان‌، کسی به ماهی مقصود نخواهد رسید.

1
دوست من ظلم‌، ظلم است حال تحت هرنام و عنوانی که باشد، و ظالم نیز ظالم است‌، حال در هر موقعیت و مقام که قرار داشته باشد. دیروز اگر افراد قومندانی در همان شهری که شما اینک در آن «آفتاب‌» منتشر می‌کنید، چون اجل معلق بر سر خانواده‌ای فرود می‌آمد و دار و ندارش را به یغما می‌برد و نوامیس آن را هتک حرمت می‌کرد، ظالم بودند; و امروز اگر من و شما با قلم‌، بی پروا بر باورهای به قول شما هزار و چهار صدساله‌ای که این خلق رنجور برای نگهداشتن آن خونها داده و رنجها کشیده‌اند ـ حال به نظر من و شما فرض می‌کنم اشتباه ـ و با آن نسلها زندگی کرده‌اند بتازیم و خانه‌ای آرمانها و آمالهایشان را خراب کنیم و آنان را در برهوتی از بی‌هویتی رها سازیم‌، باز ظلم کرده‌ایم‌.
من در بسیاری از پاراگرافهای مقاله شما نوعی قضاوت ظالمانه را که البته نه نو است و نه چندان محکم مشاهده می‌کنم‌. شما نوشته‌اید: «یک سؤال اساسی برای همه مسلمانان اینست که پس از عمر 1400 ساله اسلام چرا هنوز حتی یک نمونه از پیشرفت و ترقی در جوامع اسلامی دیده نشده است‌؟» این ادعا با این کلانی آنقدر بدیهی‌البطلان است که اولاً از آدمی چون شما بعید می‌نماید و ثانیاً نقض آن نیاز به اثبات ندارد. آیا واقعاً این دین در این هزار و چهار صد سال نتوانسته باعث پیشرفت شود؟ اگر منظور شما از پیشرفت‌، رشد فرهنگ و معنویت در ساحت وسیع آن باشد، که تا کنون کسی ـ البته جز شماـ آن را نفی نکرده است‌. اما اگر پیشرفت را رشد تکنیک و صنعت مدرن بدانیم‌; فکر نمی‌کنم چندان ربطی به دین داشته باشد. از دین انتظار ساختن طیاره و کامپیوتر و آموزش روانشناسی و جامعه‌شناسی برداشتی عامیانه بیش نیست‌. اما اگر منظور شما از اسلام مسلمانان باشد باز جای اما و اگر بسیار دارد زیرا به گواهی بسیاری از محققین غیرمسلمان سهم مسلمانان در ساختن تمدن جدید آنقدر است که نتوان به این سادگی آن را انکار کرد.
اما روایت کلان دوم شما که گفته‌اید «چرا هنوز حتی یک نمونه کامل از تولیدات اخلاقی اسلام ارائه نشده است‌؟ اگر عارف است چیزی از سیاست و جهاد و شکم گرسنه همسایه نمی‌فهمد اگر سیاستمدار است حرف دل را به هیچ زبانی درک نمی‌کند» یک جواب نقضی دارد و یک جواب حلّی جواب حلّی آن اینکه دنبال نمونة کامل گشتن کار عبثی است که تو به عنوان روشنفکرنسبی‌اندیش‌، خیلی پیشتر باید آن را کنار می‌گذاشتی و با این چراغ به جستجو در خیابان بر نمی‌آمدی که هفت قرن قبل از تو مولانا گفته بود: «یافت می‌نشود جسته‌ایم ما». اما جواب نقضی تان را می‌خواهم با تکیه بر عاطفه درون دینی مذهبیی‌، که بنا بر ادعای خودت هنوز به آن اعتقاد داری‌. کمک بگیرم و بیادت بیاورم که آیا علی بن ابیطالب‌، که پیروان ادیان دیگر حتی او را عارف شب و سیاستمدار عدالت‌خواه روز لقب داده‌اند، نمی‌تواند نمونة کامل مورد نظر شما باشد؟ حال بگذریم از هزاران هزار انسان عارف و حکیم و فقیه و شاعر و... که در دامن این فرهنگ بالیده‌اند و هر کدامشان نمونه‌های درخوری ـ البته نه کاملی که شما در پی آنید ـ از اخلاق و معنویت و آزاد اندیشی و بزرگ منشی باشد.
خلاصه این که جان برادر! شما چنان ساده از سر هزار و چهار صد سال‌، فکر، فرهنگ‌، ایمان و عشق این مردم گذشته‌اید که کسی این رزها از سر بایسکل کهنه‌اش نمی‌گذرد. مسلماً اگر کسی بیاید ادعا کند که آقای مهدوی در این یک و اندی سال فعالیت مطبوعاتی‌اش هیچ بازده فرهنگی نداشته است‌; خودت برای رد ادعای این متکلم قدرناشناس یک کتاب دفاعیه داری که عرضه کنی‌. و من نیز از همین راه دور با تکیه بر شنیده‌ها و دیده‌های خودم با تو همصدا می‌شوم که در تحرک بخشیدن به آن قبرستان وسیع کاغذهای باطله که هرروز در آن شهر با عکسهای هنرپیشگان درجه چندم هندی هبا و هدر می‌شوند; هفته‌نامة آفتاب‌، نقش داشته است و نمونه هرچند کوچکی بوده از ژورنالیزم زنده و نگران به سر نوشت کشور، و می‌توانست و می‌تواند هنوز هم باشد. حال تو چگونه توانستی از سر کارنامة میلیونها انسان این‌گونه ساده عبور کنی‌؟
درست است که طرح مباحث دینی مطابق با نیازهای انسان جدید نیاز سوزان زمانة ماست و باید طرح شود، اما باید قبول کنیم که طرح آن از عهدة ژونالیسم خام و نوپای ما بر نمی‌آید. ما خیلی هنر کنیم امروز آن زبان را یاد بگیریم که به وزیر اطلاعات و فرهنگ خود جناب رهین بگوییم که در این دو سال چه کرده‌ای و اگر خودت بلد نیستی بیا! این طرح و روش کار، بگیر و عمل کن‌. از عواید گمرگات و کمک‌های دلاری اندکی هم سهم فرهنگ است‌. آن را از وزارت‌خانه‌های برادر بزرگتر بگیر و یک روزنامة ملی منتشر کن که نیازهای حیاتی مردم را به درستی بیان کند. یا چند تا کارشناسی زبان برای رادیو تلوزیون ملی استخدام کن تا در پنج ساعت پخش خود پنجاه غلط به خورد مردم ندهند. اینها و بسیار مانند اینها رسالت امروز مطبوعات ماست‌، نه این که به آیت‌الله محسنی توصیه کنیم که رساله‌ات را چگونه بنویس و آن را از روی دیگران کپی نکن‌. آن کار، راهکارهای خودش را دارد که فعلاً متأسفانه من و شما آن زبان و فرهنگ را فرا نگرفته‌ایم‌.
این رفتار شتاب‌زده تنها کاری که می‌کند این است که فردا اگر فرهیخته‌ای دلسوزی هم پیدا شد که این حرف را بلد هم بود و خواست بزند، دیگر مجالش را نداشده باشد. از این گذشته انصافاً مگر مشکل امروز کشور و جامعة ما و شما در این روزها فقط ربانی و سیاف و محسنی اند و دیگر موانع رشد و پیشرفت از سر راه برداشته شده‌است‌؟ آن بنده‌های خدا که هرچه بوده و هرچه کرده‌اند، اکنون در همان کاخهای مورد ادعای شما نشسته‌اند. اینک به برکت وجود نظام‌دهندة نوین جهان کار به کام توی روشنفکر است‌. آیا در چنین شرایط پرداختن به این موضوعات جنجالی‌، نوعی غفلت از مشکلات اساسی‌تر نیست‌؟ هدفم در این نامه نقد نوشتة شما نیست پس به همین اشاره بسنده می‌کنم و می‌رویم سر حرفهای دیگر

2
دوست من‌! من و تو در کشوری زندگی می‌کنم که دو میراث شوم‌، از پیشینیانش به ارث برده است‌. میراث اول بازماندة قدرتمندان و حاکمان آن است و آن عبارت است از تندروی عملی یا استبداد کور مبتنی بر حذف فیزکی اندیشه و اندیشه‌وران‌. به محض اینکه کسی می‌گفت بالای چشم فلان جلالتمآب ابرو است جایش یا بر سر دار بوده یا در دهن توپ و اگر خوش اقبال می‌بوده مردن تدریجی در زندان دهمزنگ‌. آه که بر اثر این سنت شوم «چه فرهادها خفته در کوه‌ها، چه حلاجها رفته بر دارها» این میراث تا هنوز هم در بیان و زبان و خوی و خصلت قدرتمندان این مملکت راسخ است و مشی و ادبیات دیگری را هنوز به رسمیت نشناخته‌اند.
میراث شوم دوم را روشنفکران ما از خود به یادگار نهاده‌اند. و آن تند روی فکری یا جسارت و هتاکی و توهین به ارزشها، عرف و باورهای مردم است‌. تا از راه می‌رسیدند، می‌خواستند یکشبه زمین و زمان را درهم بریزند و «فلک را سقف بشکافند طرح نو در اندازند». غافل از اینکه این طرح نو را در خلاء که نمی‌خواهند پی بیفکنند، این طرح را ناگزیر باید در ذهن و ضمیر همین آدمهای به قولشان مرتجع و فیودال و مستبد، پی‌ریزی کنند و این آدمها نیز خواه‌ناخواه به حکم اینکه زنده‌اند و از ساختارهای ولو پوسیده و قدیمی‌شان دفاع خواهند کرد و نتیجه این می‌شد که روشنفکر بیچاره بعد از نخستین زورآزمایی با برج و باروهای این قلاع کهنه‌، سر شکسته‌، خسته و مایوس باید می‌رفت گوشه زندان‌، آب خنک می‌خورد و باز دنیا می‌ماند به کام همان استخوان‌دارهای بسیارسال‌.
این است که روشنفکران ما بعد از پشت سر نهادن آن تجربه‌های سهمناک‌، باید راز شکستن این طلسم دیر پا را آموخته باشد. بر روشنفکران این دیار است که آن تجربه‌های ابتر را دیگر تکرار نکنند و سعی در آموختن و آموختاندن ادبیات تازه‌ای از مبارزة سیاسی و انتقاد فرهنگی داشته باشند; سیاستی که در آن عقلانیت و خرد حکمروایی کند نه کنده و زنجیر و زولانه و زندان‌. سیاستی که در آن نه گردنی بریده شود و نه حرمتی شکسته شود و پایان بگیرد این تسلسل بی‌فرجام روشنفکر بر حکومت و با حکومت که اگر در کشورهای دیگر نتیجه هم داده باشد، در این کشور جز بدبختی به بار نیاورده است‌. چرا تمام انرژی‌های فکری دوطرف‌، برای درهم کوبیدن و نابودی همدیگر بکار گرفته شود، در حالی که ملت در گرداب جهالت و تیره‌روزی و گرسنگی غرق است‌؟ تو به بازی مخالف‌خوانی موش و گربة قدرت و روشنفکر گرفتاری‌.

3
بی‌روی و ریا بگویم که من هرچند خوشبینانه به نوشتة شما نظر کردم و در لایه‌های زیرین آن دنبال نظر مصلحانه‌ای گشتم‌، چیزی ندیدم که خودم را به آن قانع بسازم‌. این نوشته به چیزی جز کشیدن گوگرد در انبار پترول شبیه نیست‌. از این آتش‌افروزی کسی سود نخواهد برد جز آنهایی که از دور دستی بر آتش دارند. آخر در کشوری مثل افغانستان که تازه جریانی مانند طالبان را از سر گذرانده و هنوز در گوشه کنار این شهر برادران مجاهد عرب‌مان در کمین‌اند تا فرصت یافته و از خفیه‌گاهشان برآیند، به امید کدام اصلاح در ساختار حکومت نوپا چنین نوشته‌ای را باید چاپ کرد و این دموکراسی نوپا را چون بز نیمه‌جان به معرکة سواران ماهر انداخت تا هر تکه‌اش را یکی برباید و برود؟ مگر اینکه حرف بعضی دیگر، که از ما دو پیراهن بیشتر پاره کرده‌اند راست باشد که همة این کارها برای کامل کردن «کیس‌» است تا گلیم خود را از این غرقاب به ساحل نجات بکشانی که اگر خدای ناخواسته این مقصود باشد که نیاز به اینهمه هیاهو ندارد. دوستان خود من خیلی بی هزینه‌تر از این‌، گلیم‌شان را کشیده و رفته‌اند. اما هیهات که من این را نمی‌گویم که امیدم به مهدوی بیش از اینهاست‌. این نامه به درازا کشید و مجال نیست‌
^در این میان برخورد همکاران مطبوعاتی ما و گروهی از روشنفکران‌، جای تأمل بسیار دارد. این جماعت به محض راه افتادن چنین جار و جنجالهای‌، بدون کدام اطلاع کامل از اصل ماجرا، عقل و خردشان را در پای خبرهای تأید ناشدة رادیوها هلاک می‌کنند و باذوق‌تر از همه «خر برفت و خربرفت‌» سر می‌دهند.
این هیاهو، شاید به گمان بعضی‌ها و برای چند روزی مفید جلوه کند ولی مسلماً در درازمدت بازار بحث و جدال منطقی را بی‌رونق خواهد نمود و اعتبار روشنفکران را در انظار عامه مخدوش خواهد کرد، زیرا هر طور باشد سرانجام مردم و عقول فرهیخته به کنه ماجرا و حقیقت کار پی خواهند برد و آن وقت اگر برایشان ثابت شود که این هیاهو بر سر هیچ بوده است‌، دیگر هصه همان چوپان دروغگو خواهند شد و روزی اگر خدای ناکرده گرگ واقعی هم به گله بزند «کسی سر بر نخواهد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را». مطبوعات و روشنفکران باید مورد اعتماد مردم باشند. این کارها این پل را خراب می‌کند.
^خلاصة کلامم این است که‌، دوست من‌! بی‌گدار به آب زده باشی‌. با شناختی که من از جماعت مورد تاخت تو و زیرساخت‌ها و سنگرهای مستحکم‌شان دارم می‌ترسم کمینی از این فتوافروشان بخوری که داغت تا ابد بر دل تاریخ مطبوعات این این مملکت بماند. چنین مباد.
سیدابوطالب مظفری
8 / 4 / 1382

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ تیر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع

+ این لشکر فقط یک صف دارد.

بحث توقیف آفتاب بود و بازداشت سیرمیرحسین مهدوی‌. دیدم دوستان «وبلاگ‌نویس‌» یا «وبگرد» کاسه از آش داغتر شده و هیاهو برپا کرده‌اند که آی آزادی بیان و حکومت سانسور و سلطة تفنگ‌سالاران و از این قبیل حرفها. من هم برای این که نخودی در این آش افکنده‌باشم نکاتی را عرض می‌کنم‌.
تا جایی که من دریافته‌ام‌، مطبوعات در جوامع دو نقش عمده دارند، یکی تنویر افکار عمومی و دیگری ایجاد یک اهرم فشار در برابر قدرت حاکمه برای مواقع ضرورت‌. مطبوعات ما اکنون باید بیشتر نقش اول را داشته‌باشند یعنی ابتدا یک طیف از جامعه را بدان حد آگاه کنند که همین طیف‌، بتواند در نقش دوم مطبوعات‌، یعنی اهرم فشار، یاریگر آن باشد. به عبارت دیگر، مطبوعات فقط وقتی می‌توانند قدرت حاکمه را مهار کنند که یک قشر از طبقة باسواد را با خود داشته‌باشند. اینها بگویند و آنها عمل کنند. ما فعلاً این قشر را نداریم و باید بسازیم‌. تا آن وقت نمی‌توانیم اهرم قدرت باشیم‌. پس بهتر است فعلاً خود را تجهیز کنیم و انرژی خود را با درگیری با حاکمیت به هدر ندهیم و حتی مهم‌تر از آن‌، با این درگیریها امکان کارکردن را از خود نگیریم‌. این به معنی سازش با قدرت نیست‌، بلکه یک عقب‌نشینی استراتژیک برای تجدید قواست‌.
فراموش نکنیم که دولت فعلی را ما انتخاب نکرده‌ایم‌، بلکه این دولت بنابر یک سلسله معاهدات و ملاحظات تشکیل شده و ما فعلاً هم جایگزینی بهتر برای این دولت نداریم‌. پس بخواهیم و چه نخواهیم‌، باید تا برگزاری انتخابات سراسری‌، با این دولت گذاره کنیم‌. ما یک بار گفتیم «آی نجیب نباشد و نجیب نباشد» و نگفتیم که پس از نجیب چه باشد و هرچه آن بنده‌خدا گفت که شما نمی‌توانید دولت تشکیل دهید، قبول نکردیم‌. حالا دیگر آن تجربه را تکرار نکنیم‌.
در این میان‌، بعضی چیزها در دست ما هست و بعضی چیزها نیست‌. باید آن چیزی را که داریم‌، طوری به کار بریم که کم‌کم آن نداشته‌ها هم به دست آید. نباید به خاطر آنچه نداریم‌، اینها را هم از دست بدهیم‌. سیدمیرحسین مهدوی و علی پیام‌، تا دیروز آفتاب را داشتند و می‌توانستند حداقل چیزهایی بگویند. حالا همین را هم ندارند. ممکن است بگویید در عوض‌، نهضت آزادی بیان پیش رفته‌است‌. می‌گویم یک نهضت وقتی به‌راستی پیش می‌رود که با از میان رفتن یک نفر، دو نفر دیگر جایش را بگیرند. اگر جامعه به آن حد از آگاهی و همبستگی رسیده باشد که تا آفتاب تعطیل شد به طور خودجوش چیزی دیگر را جایگزینش کند، بله‌. اما جامعة ما به این آفتاب و مهتاب کاری ندارد. او به فکر بدبختیهای خودش است‌.
سربازان صف اول‌، می‌توانند خود را بر روی مین بیندازد تا صف بعدی عبور کند، اما وقتی فقط یک صف سرباز داریم و پشت سرشان کسی نیست‌، دیگر چه فایده‌ای از این کار؟ عمل انتحاری یک نشریه هم وقتی ارزش دارد که موجی در جامعه برانگیزد. وگرنه ما فقط یک تریبون را از دست داده‌ایم‌. می‌گویید در عوض ما یک استفاده کردیم‌. موضوع در سراسر دنیا پیچید و رسانه‌ها به آن پرداختند و بی‌بی‌سی خبر را در سایتش آورد و و پیامها و بیانیه‌ها در وبلاگهای مختلف نوشته شد و سازمان ملل اظهار نگرانی کرد. می‌گویم بله‌، استفاده داشت‌، ولی نه برای جامعة افغانستان‌، بلکه فقط برای سیرمیرحسین مهدوی‌.
افکار عمومی حافظة بسیار ضعیفی دارند. رسانه‌ها هم فقط با این خبرها روز خود را می‌گذرانند. پیکره‌های با عظمت بودا را با توپ پراندند و مجامع بین‌المللی نتوانستند کاری بکنند. برای توقیف آفتاب کاری خواهندکرد؟ این همه نشریه در ایران توقیف شد و خبرش به سراسر دنیا کشیده شد. چه چیزی توانست این روند را متوقف کند؟ ما فقط دلمان را خوش می‌کنیم که بله‌، دنیا طرفدار آزادی بیان در افغانستان است‌. در افغانستان زمان طالبان کسی اجازة نفس‌کشیدن نداشت و دنیا پنج‌سال تمام صبر کرد. حالا برای آزادی بیان دل می‌سوزاند؟
البته دولت ما فعلاً چون ریشش گرو خارجیهاست‌، ناچار است قدری هوای آنها را هم داشته‌باشد و در مسیر آزادیهای مدنی گام بردارد. ما می‌توانیم از این موقعیت استفاده کنیم و از دولت امتیاز بگیریم‌، ولی فراموش نکنیم که نباید بدین وسیله آلة دست خارجیها شد و برای خوشامد آنها، بی‌جهت پاچة دولت را گرفت‌. نباید به خاطر فلان رسانة خبری یا مؤسسة خارجی‌، چوب لای چرخ ملی‌شدن دولت گذاشت‌. ما هرچه این دولت را در شکل سازنده‌اش تقویت کنیم‌، می‌توانیم آن را از وابستگی به خارجیها برهانیم و هرچه با آن از در تخاصم وارد شویم‌، آن را به خارج وابسته‌تر ساخته‌ایم‌. حالا بدبختی این است که تخاصم خود ما نیز غالباً به پشتوانة همان خارجیها انجام شود (منظور مؤسسات و رسانه‌های خارجی است‌.)
همین جا روشن کنم که وقتی می‌گویم تقویت‌، منظور حمایت و پیروی کورکورانه از دولت نیست‌، بلکه گاه یک انتقاد سازنده هم می‌تواند در تقویت دولت مؤثر باشد. اگر ما کاری کنیم که فلان عضو فاسد از دولت جدا شود، در واقع دولت را تقویت کرده‌ایم‌. اینجا منظور از دولت‌، شخص حامد کرزی و کابینه‌اش نیست‌، بلکه مفهوم مطلق دولت است‌، یعنی نهاد اجرایی مملکت‌.
دوستان شاید این را محافظه‌کاری تلقی کنند. ولی من می‌گویم این یک حسابگری است‌. به قول فروغ فرخ‌زاد، «ما آنچه را که باید از دست داده‌باشیم‌، از دست داده‌ایم‌» ما دیگر امکان و توان ریسک را نداریم‌. باید کاری کنیم که از نتیجه‌اش مطمئن هستیم‌. ما در دوران طالبان اصلاً مطبوعات آزاد نداشتیم‌، حالا داریم‌. علاوه بر آن‌، یک آزادی نسبی و نیم‌بند هم داریم‌. پس یک قدم جلو هستیم‌. حالا باید قدم بعدی را برداریم‌. قدم بعدی‌، آزادی مطلق مطبوعات نیست‌، بلکه پیداکردن مخاطب برای این مطبوعات است‌. نشریات ما غالباً ضعیفند و مردم هم غالباً بی‌سواد یا بی‌علاقه به مطبوعات‌. من خود دیده‌ام‌; در افغانستان کسی آنقدرها هم نشریه نمی‌خواند. این همه جریده‌ای که در کابل چاپ می‌شود، غالباً خاک می‌خورد و دور افکنده می‌شود. وقتی نشریه مخاطب ندارد، آزادی یا عدم آزادی‌اش هم فرقی نمی‌کند.

نباید به مجرد دیدن یک مخالف‌خوانی یا قدرت‌ستیزی یا حزب‌ستیزی در مطبوعات داخل کشور، چشم و گوش بسته هیاهو برپا کرد و صدای آزادی بیان و امثال این چیزها را به هوا برد. ممکن است آن مخالف‌خوانی برای چیزی دیگر بوده‌باشد.
مثلاً طرف می‌خواهد به فلان کشور خارجی پناهنده شود و به این ترتیب‌، می‌خواهد «خودزنی مطبوعاتی‌» بکند که «آی مردم دنیا! من در اینجا تحت فشار هستم‌. به من اجازة حرف زدن نمی‌دهند، نشریه‌ام را توقیف می‌کنند، خودم را زندانی می‌کنند، اینجا دموکراسی نیست و دیگر چیزها نیست‌، لطفاً کرم کرده و مرا به پناهندگی بپذیرید.»
یا فلان کس که گرایش دینی یا حزبی شدید داشته‌، حالا که می‌بیند بازار این چیزها کساد شده‌، یکباره دین‌ستیزی و کوبیدن رهبران حزبی را پیشه می‌کند و بدین ترتیب‌، گذشتة خودش را می‌پوشاند.
گاه هم اتفاق می‌افتد که طرف می‌بیند این حرفهای تند و تیز در بازار انجوهای خارجی و داخلی بیشتر خریدار دارد و به این ترفند، حداقل می‌توان پول چاپ چند شماره‌ای از مجله را درآورد.
و گاه نیز هدف صرفاً شهرت‌طلبی است‌. می‌بینی به این ترتیب‌، یک نشریة متوسط با نویسنده‌ای نه‌چندان مشهور، به زودی در همة رسانه‌ها و سایتهای خبری مطرح می‌شود. این هم معاملة بدی نیست‌.

من به هیچ‌وجه نمی‌گویم گردانندگان آفتاب، بعضی یا همة اهداف بالا را داشته‌است‌، ولی حداقل می‌توانم گفت که در جو فعلی کشور باید در این گونه موارد با شناخت و با احتیاط قضاوت کرد. امیدوارم دوست قدیمی من جناب مهدوی از من نرنجد.

و در پایان‌، این نکتة کلیدی را بگویم که این حرفها، به معنی تأیید یا عدم تأیید عملکرد دولت نیست‌. من می‌گویم دولت فعلاً همین است که هست‌. در حال حاضر، عملکرد دولت در اختیار ما نیست‌، ولی عملکرد خود ما در اختیار ماست‌. باید ببینیم ما چه می‌توانیم بکنیم تا راهی به جلو باز شود. من آدمی هستم از جنس مهدوی و شما دوستان خوانندة وبلاگ‌، و نه کسی از پیکرة دولت‌. پس روی سخنم با هم‌جنسان خودم است و می‌خواهم راهی دیگر برای رسیدن به اهداف مشترکی که ما داریم پیشنهاد کنم‌.
بعضی از دوستان ما عادت کرده‌اند که در این موارد، شروع می‌کنند به دشنام‌دادن به حاکمیت (برای نمونه‌اش بروید پیامهای دوستان وبلاگ آتش را بخوانید) ولی من فکر می‌کنم این دشنام‌دادنها و محکوم‌کردنها سودی ندارد. بیایید یک مسیر انکشافی برای تحقق خواستهایتان پیشنهاد کنید.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ تیر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع

+ چند یادآوری

من در هرات بودم. نتوانستم به پیامهای رسیده به یادداشت «ایران و ارتباط فرهنگی افغانستان (2)» رسیدگی کنم. به نظرم بحث به جاهای خوبی رسیده است. جناب یاسین رسولی مسایل مهمی را مطرح کرده‌ام و من از ایشان بسیار سپاسگزارم از این روی که از در مباحثه و استدلال وارد شده‌اند. هم‌چنین انصاف و روشن‌بینی جناب مصطفی را می‌ستایم. همین برای ماندن من کافی است. دوستی اظهار نگرانی کرده‌بود که بعضی پیامهای خارج از چهارچوب ادب، مرا مأیوس کند و وبلاگ را ببندد. نه، نگران نباشید. این اتفاقاً انگیزه کار را در من قوی می‌کند چون به این نتیجه می‌رسم که هنوز مسیر درازی در پیش داریم. ولی من بسیار متأثر شدم از این که بعضی هموطنان من با آقای دیوید زرگریان دهن به دهن شده بودند و خود را در این آلودگی شریک کرده‌بودند. ببینید دوستان! قضیه بسیار ساده است. شما فرض کنید یک ایرانی منصف و بی‌تعصب پیامهای آقای زرگریان را بخواند. او مسلماً از این کار منزجر می‌شود و می‌کوشد به نحوی در جبران آن بکوشد. اما اگر همان ایرانی ببیند که در جواب زرگریان هم چنان سخنانی گفته‌شده، آن وقت از عمل پیام‌گذارنده‌های افغانستانی هم منزجر می‌شود و شاید باز به سمت زرگریان کشیده شود. اگر هم خوانندة شما یک افغانستانی روشن‌بین باشد، مسلماً از این رفتار هموطنان خود منزجر خواهدشد. پس در نهایت ما از این مقابله‌به مثل‌ها ضرر کرده‌ایم.
بگذارید چیزی از چشمدیدهایم بگویم. من همیشه وقتی شاهد یک زد و خورد در خیابان یا مکتب یا هر جای دیگر بوده‌ام، غالب و مغلوب را از یک چیز شناخته‌ام، یعنی دشنامهایی که می‌دهند. معمولاً دیده‌ام که طرف یخن‌پاره و خونین و مالین بیشتر از طرف سالم دشنام می‌دهد. بله، وقتی دست را ببندند زبان باز می‌شود. وقتی استدلال ضعیف باشد سفسطه قوت می‌گیرد و وقتی منطق نارسا افتد دشنام رسا خواهد شد. ما برای اثبات هویت ملی خود، به اندازة کافی دلایل محکم داریم. البته وقتی می‌گویم هویت ملی، منظورم این نیست که مثل بچه کابلی معتقد باشم که «تمدن جهان و فرهنگ جهان متعلق به افغانستانه. افغانستان مهد تمدن کل جهانه. ما باید نشون بدیم این را. تمام چیزایی که اروپا و آمریکا دارن از فرهنگ افغان دارن از تمدن افغان دارن.»
بله دوست عزیز! ما یک ملت تمدن‌ساز بوده‌ایم، ولی این ساختن همراه با یک داد و ستد بوده است. ما بسیار چیزها را از دیگران گرفته‌ایم و البته قدرت این را هم داشته‌ایم که این چیزها را درست استفاده کنیم. ما شمارش دهگانی اعداد را از هندیان گرفته‌ایم. رسم‌الخط را از عربها گرفته‌ایم. ساختن کاغذ را از چینیان آموخته‌ایم. دین ما به عنوان یکی از پایه‌های این تمدن، از شبه‌جزیره عربستان آمده است. در ضمن فراموش نکنید که بعضی تمدنها از تمدن افغانستان قدمت بیشتری دارند مثل تمدن بین‌النهرین و مصر باستان. چگونه ممکن است آنها زادة تمدن افغانستان باشند. از این که بگذریم، بسیاری از تمدنها در جاهایی شکل گرفته‌اند که ما بدانها دسترسی نداشته‌ایم مثل تمدن آزتک‌ها در مکزیک. این تمدن پیش از کشف قارة امریکا وجود داشت. حالا چگونه ممکن است یک تمدن در قاره امریکا پیش از دسترسی ما بدان قاره، از ما تأثیر پذیرفته باشد. باری، سخن دوست عزیز ما تا حد زیادی احساسی و غیرواقعگرایانه است و حتی نیاز به بحث چندان هم ندارد. من فقط خواستم یادآوری کنم که افغانستان نه مهد تمدنها، بلکه چهارراه تمدنهاست. ما در مقاطعی این قابلیت را داشته‌ایم که برخوردی فعال، زنده و هوشمند با این تمدنها داشته‌باشیم. این دوره‌ها، دوره‌های طلایی تمدن ما بوده‌اند. ولی ما اکنون این قابلیت و هوشمندی را نداریم. فراموش نکنید که هوشمند کسی نیست که بگوید من همه چیز را دارم و نیازمند هیچ چیز نیستم، بلکه هوشمند کسی است که ضعفهایش را دریابد و بکوشد آنها را به ابتکار خود و با پندگرفتن از تجربیات دیگران جبران کند.
در ضمن این را هم بگویم که حکومت کردن بر تمام دنیا چیزی نیست که مایة افتخار باشد. چنگیزخان مغول هم روزگاری بر بخش عمده‌ای از جهان آن روز حکومت می‌کرد. فرقی است بین حاکمیت‌داشتن و تمدن‌ساز بودن. هندیان تقریباً در هیچ دورة تاریخی بر جایی حکومت نکرده و غالباً کشورشان مستعمرة دیگران بوده است. اما هندوستان کشوری است تمدن‌ساز، و همه کسانی که بر آنجا حکومت کرده‌اند از منابع طبیعی و تجربیات تمدنی این کشور بهره برده اند. شما ببینید که ابوریحان بیرونی در کتاب «تحقیق ماللهند» تا چه حد از اندوخته‌های علمی هندیان یاد کرده است. به نظر من هندیان از مغولان ستودنی‌تر هستند، چون مغولان فقط خرابی بار آوردند ولی هندیان همان مغولان ویرانگر را به حاکمانی فرهنگ‌دوست نظیر اکبرپادشاه و جهانگیر و شاه‌جهان و دیگر و دیگران تبدیل ساختند.
اما از این که بگذریم، در سخنان جناب یاسین رسولی، نکات درستی نهفته است. واقعیت همین است که نگاه بسیاری از مردم ایران به افغانستان و مردم آن، هنوز بسیار دور از واقعیت و تعصب‌آلود است. اگر این‌چنین نبود که من با نگرانی این مباحث را پیش نمی‌کشیدم. آدم برای خانة پاک و تمیز که جارو به دست نمی‌گیرد. حالا مسئله این است که ما می‌خواهیم این نگاه را تصحیح کنیم یا نه. ما می‌توانیم به اعتبار همین نگاه و همین سیاستهای نادرست، با ایران و ایرانیان قطع رابطه کنیم؛ و نیز می‌توانیم با یک گفتمان بسیار شفاف و منطقی این نگاه را اصلاح کنیم. ممکن است همه مخاطبان ما، ارزش این گفتمان را درنیابند. بالاخره عده‌ای در خواهندیافت و آنها بر دیگران تأثیر خواهندگذاشت.
شاید بگویید در نهایت سود این روند در چیست؟ چرا ما به این گفتمان نیاز داریم؟ من پیش از این به ضایعات این گسست فرهنگی میان کشورهای منطقه اشاره‌هایی مختصر کرده‌ام. در روزهای آینده ان‌شاءالله به این هم می‌پردازم تا دانسته شود که ما تا چه مایه از این ناحیه زیان کرده‌ایم.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ تیر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع