محمدکاظم کاظمی


+ شطرنج

(شعری تازه)

این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود
صفحه چیده می‌شود دار و گیر می‌شود
این یکی فدای شاه‌، آن یکی فدای رخ‌
در پیادگان چه زود مرگ و میر می‌شود
فیل کج‌روی نمود، این سرشت فیلهاست‌
کج‌روی در این مقام دلپذیر می‌شود
اسپ خیز می‌زند جست و خیز کار اوست‌
جست و خیز اگر نکرد، دستگیر می‌شود
آن پیاده ضعیف راست راست می‌رود
کج اگر که می‌خورَد، ناگزیر می‌شود
هرکه ناگزیر شد، نان کج بر او حلال‌
این پیاده قانع است‌، زود سیر می‌شود
آن وزیر می‌کُشد، آن وزیر می‌خورد
خورد و برد او چه زود چشمگیر می‌شود
ناگهان کنار شاه خانه‌بند می‌شود
زیر پای فیل پهن‌، چون خمیر می‌شود

آن پیاده ضعیف عاقبت رسیده است‌
هرچه خواست می‌شود، گرچه دیر می‌شود
این پیاده‌، آن وزیر... ـ انتهای بازی است ـ
این وزیر می‌شود، آن به‌زیر می‌شود
مشهد، 21 / 02 / 82

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی
comment مهربانی‌ها () لینک

+ موعظه

(شعری از سال ۷۵)


آسمان برف و مه و صاعقه را کرده گسیل‌
یا خدا مرگ فرستاده به مرد و زن ایل‌؟
جان موجود ستانیده مگر بویحیی‌َ
صور موعود دمانیده مگر اسرافیل‌
میخ می‌کوبد بر کلّة کوه این تندر
سنگ می‌روبد از دامن صحرا این سیل‌
طبل‌ِ رعد است شرربار، که گوید اژدر؟
سنگ و کوه است نگونسار، که گفت آمد پیل‌؟
چیست این مرگ‌ِ معلّق که نه زخم است و نه زهر
نه جذام و تب و طاعون و از این قسم و قبیل‌
چیست این چشمة شیرین بهشتی که بر آن‌
زخم‌ِ یک تیشه و صد کوهکن افتاده قتیل‌
کیست این قوم که بعد از گذر سنگ و صلیب‌
کم‌کمک بر در کندوی عسل بسته دخیل‌
زندگانی همه در کهف عدم تبعیدی‌
مردگانی شده بر دامن هستی تحمیل‌
کفن مرده برون کرده که نفرین به حسود
چَپَن‌ِ زنده گرو داده که لعنت به بخیل‌
قصرها ساخته بشکوه که چشم همه کور
قصرها ساخته‌، امّا همه در معبر سیل‌

ای شمایان عَلَم‌ِ گورِ کسان برده به دوش‌
آنچنانی که بَرَد نعش برادر، قابیل‌
خوش چه بالید بدین رایت‌ِ بادآورده‌؟
استخوان می‌شکند عاقبت این بارِ ثقیل‌
نتوان خورد از این میوه مگر هستة تلخ‌
نتوان ساخت از این شاخه مگر دستة بیل‌
تیغ‌ِ کرّار چه بندد به کمر آن که به عمر
نتواند نهد آتش به کف دست عقیل‌
حج‌ّ و گلزار چه خواهد کند آن بی‌سر و پا
که نبرده است به قربانگه شوق اسماعیل‌
دین اگر هست‌، برآرندة دَیْنی باشید
دل چه بندید بدین صوم و صلاة و ترتیل‌؟
قومی از سفرةتان سیلی محرومی خورد
رنگ‌ِ رخساره گواه است‌، چه حاجت به دلیل‌؟
وحشیان‌! این جگر سوختة مردان است‌
که کند شام و سحر سفرةتان را تکمیل‌
نیست جز اشک‌ِ بلادیدة پایین‌دستان‌
کاب و رنگ ده بالای شما راست کفیل‌
خون‌ِ صد حلق‌ِ جوانمرگ بریزد بر خاک‌
تا که بر شاخه چنین سرخ شود سیب و شلیل‌
ای بشر! سرخی سیبت نفریبد، هشدار!
تا به کی آتش دوزخ بنهی در زنبیل‌؟
نزدی جان گرانمایه به آب و آتش‌
می‌کنی دعوی همسنگی موسی و خلیل‌؟
گُل‌ِ خورشید مبین گردِ تو چرخنده و رام‌
منتظر باش که کورت بکند این قندیل‌
و از آن آب که امروز به شیر اندازی‌
برود گلّة بارآور فردات به سیل‌

شاعر! این موعظه در گوش‌ِ که می‌ریزی مفت‌؟
مردمی از دهن آماده و از گوش علیل‌؟
مردمانی که بزرگند چنان دیو سپید
وز نژادند همانند سگ گلّه اصیل‌
چنگ آن گونه به دنیا زده‌اند از دل و جان‌
که نخواهد شنود گوش‌ِ کسی بانگ‌ِ رحیل‌
عجبی نیست از این مردم‌ِ چسپیده به خاک‌
که بمانند و برآید نفس‌ِ عزرائیل‌
و عجب نیست که در غیبت شیران خدا
قاضی شهر شود گاو بنی‌اسرائیل‌
خواهد آخر بَرَد این طایفة ریش‌فروش‌
کاسه از سائل و زاد سفر از ابن‌سبیل‌

حیف شد، فصل فلک‌تازی آدم‌ها رفت‌
آدمک‌ها همه ماندند زمینگیر و ذلیل‌
قوم‌ِ موسی پی سیر و عدسی سرگردان‌
قوم‌ِ فرعون شناکرده گذشتند از نیل‌
دیگر از بندة بیچاره نیاید کاری‌
ای خدا! این تو و این کعبه و این لشکر فیل‌
فروردین 1375

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ يادگار همه اعصار

(شعری از سال ۱۳۷۴)

سالهاطي‌شد و اين‌حال‌، همان‌است كه‌بود
سوخت بازاري و دلاّ ل‌، همان است كه بود
ابرها آب شد و خاك‌ِ زمين شور هنوز
سنگها سرمه شد و چشم بشر كور هنوز
خون‌ِ جاري شده در جوي‌، نكردش بيدار
نعش همسايه سرِ كوي‌، نكردش بيدار
خيره چسپيد بدين خاك و سواران رفتند
گِردِ خود سلسله زد، سلسله‌داران رفتند
من ازاين‌بيش ندانم چه در اين ميدان‌شد
كه سياووشي‌، قرباني كاووسان شد

اي بشر! آينه دادي و فلاخن بردي‌
چشم و دل باختي و پارة آهن بردي‌
گم شد از قعر شب باديه بانگي ناگه‌
و به سهم تو شد افزوده دودانگي ناگه‌
در كش و گير شباني گله رفت از يادت‌
بندِ ايوان شدي و زلزله رفت از يادت‌
آب در شير نهادي‌، رمه با سيلي رفت‌
چارده تاق و سه ايوان‌، همه با سيلي رفت‌

اي بشر! اي هوس‌ِ آتش‌ِ دوزخ كرده‌!
استخوان دگران هيمة مطبخ كرده‌!
اي در و خانه و ديوار به شيطان داده‌!
يادگار همه اعصار به نسيان داده‌!
آنچه اندوخته‌اي‌، آتش و خون خواهد بود
آنچه آموخته‌اي‌، كفر و جنون خواهد بود
آستين باز كني‌، مار فرومي‌غلتد
كمري بندي‌، دستار فرومي‌غلتد
تا ابد نام تو با ننگ قرين خواهد بود
مزد كفران تو اين است و همين خواهد بود
تا از اين پس نرود خون كسي از يادت‌
در شب قافله بانگ جرسي از يادت‌
تير 1374
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٢
کلمات کلیدی:

+ اُحُد (3)

این مثنوی در سال ۱۳۷۱ و در اوج جنگهای کابل سروده شد. این اوج سیاسی‌شدن ما بود و البته سیاسی‌شدن و نه حزبی شدن، هرچند از این سیر و سلوک ما، بیشتر یک حزب و حتی یک جریان خاص بهره می‌برد. هنوز این شعر را دوست دارم چون در سرودنش فقط تابع احساس خود بودم و برای خوشامد این و آن چنین موضعی نگرفته‌بودم.



برای جنگ‌های کابل‌

پی آتش نَفَسم سوخت‌، ولی شب تازه‌است‌
گفت راوی‌; شب برف است که بی‌اندازه‌است‌
گفت راوی‌; شب برف است‌، شب خنجر نیز
ردّ پا گم شده در برف‌ِ گران‌، رهبر نیز
برف‌، تنها نه‌، که با صخره و سنگ افتاده‌است‌
و زمین چشمه نزاده‌است که طوفان زاده‌است‌
برفباد است که می‌بارد و کج می‌بارد
آسمان خشمی است‌، از دندة لج می‌بارد
هفت وادی خطر این‌جاست‌، سفر سنگین است‌
ردّ پا گم شده در برف‌، روایت این است‌

اینک این ما و زمینی که کف دست شده‌
کوچه‌ای‌، بس که فرو ریخته‌، بن‌بست شده‌
اینک این ما و نه انجیر، که خنجر خورده‌
خنجر از دست‌ِ نه دشمن‌، که برادر خورده‌
اینک این ما و دلی دربه‌در و دیگر هیچ‌
گورِ بی‌فاتحه‌ای از پدر و دیگر هیچ‌
اینک این ما و سری ـ لعنت گردن ـ بر دوش‌
هفت زنجیر، که هفتاد من آهن‌، بر دوش‌
هفت رود از برِ کوه آمده‌، خون آورده‌
اژدها هفت سر تازه برون آورده‌
هفت همسایه سر کینة نو دارد باز
در زمین پدرم کشت و درو دارد باز
باز می‌بینم و فریادِ کسان خمیازه‌است‌
پی آتش نفسم سوخت‌، ولی شب تازه‌است‌

و کسی گفت‌; لب از لا و نعم بایدبست‌
چشم بر کیسة ارباب کَرَم بایدبست‌
گفت‌; شک نیست که در راه خدا می‌بخشند
پارة نانی از این سفره به ما می‌بخشند
پا نداریم‌، به پاتابه طمع بیهوده‌است‌
بی‌زمینیم‌، به حقّابه طمع بیهوده‌است‌
جنگ و دعوا که نداریم‌، همین ما را بس‌
سه کلوخ از همة سهم زمین ما را بس‌

گفت راوی‌; همه گُل بوده و گل می‌گویند
حق همین است که ارباب دُهُل می‌گویند
گفت‌; دیدم شب توفان چه خطرها کردند
جنگ‌ها را چه دلیرانه تماشا کردند
آنچنانی که نیاید به زبان‌، می‌خوردند
شب توفان همه چون شیر ژیان می‌خوردند
آفرین باد بر این دادرسان‌، راوی گفت‌
چشم بد دور از این گونه کسان‌، راوی گفت‌
ـ چشم بد دور، خداوند نگه‌داردشان‌
در عزای زن و فرزند نگه‌داردشان‌
هر که از چشمه جدا ماند، لجن‌پرور شد
هر که نانپاره پذیرفت‌، گداییگر شد
هر که تنها شد از این جاده‌، پی غولان رفت‌
هر که رهتوشه جدا کرد، به ترکستان رفت‌
نان‌ِ مُفت‌آمده ننگ‌ِ دهن است‌، ای مردم‌!
این روایت‌، سندش خون من است‌، ای مردم‌!
هفت بام آن که در این دور و زمان خواهدداشت‌،
هفت برف و همه تربرف‌، بر آن خواهد داشت‌
هفت خوان آن که در این دور و زمان خواهدخورد،
هفت پیمانة منّت پی آن خواهدخورد
هفت رنگ آن که در این برهه بَدَل خواهدکرد،
هفت تعظیم به هفتاد دغل خواهدکرد
ما نمی‌خواهیم نان در گرو جان بخشند
جوز پوچی که کریمانه به طفلان بخشند
سیب دندان‌زده با هر که رسد بذل کنند
روغن ریخته را نذر ابوالفضل کنند
نیم خورده‌است‌، از این کوزه نخواهم نوشید
آب‌، حق‌ّ است‌، به دریوزه نخواهم نوشید
آن که با کاسة پس‌خورده نشد شاد، منم‌
و درختی که تبر خورد و نیفتاد، منم‌
باد از خیمة من کرد گذر، آتش شد
آتش از من نفسی وام گرفت آتش شد
خشم دندان‌شکن صخرة سخت از من بود
میوه گر سهم کسان بود، درخت از من بود

این سر از خوف‌ِ شب و ملجم اگر برگردد،
بهتر آن است که بر روی سپر برگردد
این ورق‌، آن ورقی نیست که فردای سکوت‌
در نهان‌سوزی الماس و جگر برگردد
این سفر آن سفری نیست که از نیمة راه‌
دو سه گامی که پدر رفت‌، پسر برگردد
این سوار آمده خرگاه به دشتی بزند
که از آن دشت‌، فقط نیزه و سر برگردد
این گلویی است که از هُرم حرم تا لب رود
برود سوخته و سوخته‌تر برگردد
کهکشان از سفر طی‌شده برخواهدگشت‌
این سر از خوف‌ِ شب و ملجم اگر برگردد
قتلگاه پدر، آن صخرة گلگون‌، پیداست‌
ردّ پا گم شده‌، امّا اثر خون پیداست‌
خشم‌، تیغ دوسر ماست‌، نگه می‌داریم‌
یادگار پدر ماست‌، نگه می‌داریم‌
جزء ما مدّعی قسمت کُل خواهدبود
کاسة خالی این قوم‌، دُهُل خواهدبود
باز هم روز نو و روزی نو خواهم داشت‌
در زمین پدرم کشت و درو خواهم داشت‌
سنگ اگر هست در این مزرعه‌، بر خواهدداد
چوب اگر هست در این خاک‌، شکر خواهدداد
خانه را ـ خشتی اگر نیست ـ به گِل می‌سازم‌
گُل در این باغچه از پارة دل می‌سازم‌
آسیا بی‌آب می‌چرخد اگر من باشم‌
سنگ‌ِ آن‌، مهتاب می‌چرخد اگر من باشم‌
عاقبت آن که هَرَس کرد، ثمر می‌چیند
از درختی که پدر کاشت‌، پسر می‌چیند
اردیبهشت ـ آذر 1371

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی