+ مطايبه آخر سال
شعر (بهار آمد بساط سبزه افكند...) سيدابوطالب مظفری را با عکسی از خود او و يک منظره تلفيق کرده و کارت تبريكي ساخته بودم بهاری، برای دوستان و البته آن را به خود ايشان هم فرستادم. مظفری نيز اين رباعی را بالبداهه نوشته و در پاسخم فرستاده است که درجش در اينجا خالی از لطفی نيست.
اين چيست كه انتخاب كردي اي دوست؟
حقا كه چه فكر ناب كردي اي دوست
بااين عكس و شعر خراب از يارت
سال همه را خراب كردي اي دوست
اين هم پاسخ بنده كه فیالمجلس نوشته شد:
با شعر شما بهار اثبات شود
عالم همگی مظفری دات شود
گر با عکس و شعر تو خواهد بودن،
بگذار که اين جهان خرابات شود
+ بهارانه
استاد خلیلالله خلیلی دیر آمدی به کلبهام، ایبیوفا بهار! با یارِ آشنا نکند کس جفا، بهار! در نورهان مقدم نوروز داشتی تر دامن از شکوفه و گل بارها، بهار! با باد بامداد تو میبود بوی مهر عشقآفرین و مژدهور و جانفزا، بهار! نظارة شب تو به سیمای آسمان میداشت جلوهگر ملکوت خدا، بهار! آواز قطرهقطرة باران دلکشت میکرد نقش در دل شب صد نوا، بهار! از ماورای پردة ادراک ما مدام میخاست با فروغ ستاره صدا، بهار! میآمدی و در قدمت مینمود فرش شعر مرا سخنور دردآشنا، بهار! در مقدم تو بوسة اخلاص مینمود چشمم جدا نثار و دل من جدا، بهار! بلبل به باغ، وصف جمال تو میسرود با شعر نغز خواجة معجزادا، بهار! میشد به بوی گلشن شیراز، شامها بال پری خیال مرا رهنما، بهار! اکنون شنیدهام که در آن گلزمین ذوق باریده بمب، آتش و مرگ از فضا، بهار! بر خوابگاه حامی صلح بشر، دریغ دشمن شعار جنگ نموده بهپا، بهار! شیخی که خون گریست به بغداد و ماتمش بغدادیان دهند به خونش جزا، بهار! «آید هنوز نعرة سعدی ز بوستان» در دعوت بشر سوی صلح و صفا، بهار! شیراز شهر عشق و گلستان آشتیاست خواهند شهرِ عشق، چو ماتمسرا، بهار! ایوان خواجه مطلع خورشید سرمدی است انوار آن نگر به صباح و مسا، بهار! خاک درش به دیدة تعظیم میبرند دُردیکشان مصطبه چون کیمیا، بهار! این طرفه خلوتی است که رندان میفروش کردند راز عشق در آن برملا، بهار! از بحرِ فتنه، موج مفاسد کشیده سر تا خود برد سفینة ما را کجا، بهار! ما سالها غنوده به بالین غفلتیم امّیدوار سایة بال هما، بهار! با بیوطن مگو سخن از نرگس و شمن از خار گو که هست به دل آشنا، بهار! ما اهل غربتیم، گلوگیر گریهکن کم کن به هرزه خندة دنداننما، بهار! آواره راست باغ و بیابان یکی به چشم یکسان به نزد اوست ربیع و شتا، بهار! مشکل فتاده بر سر مشکل به کار ما ماییم و آستانة مشکلگشا، بهار! سیدابوطالب مظفری بهار آمد بساط سبزه فکند زمستان را لباس ژنده برکند میان باغ، قمریّ غزلگوی مرکّبخوان تصنیف خداوند ببین برف از سر آن قله کوچید ببین، بابا ز سر واکرده سربند جهان حال خوشی دارد به نوروز دریغا حال خلق مانده در بند شکستهمردمی کز دیرسال است به روی خود ندیده یک شکرخند بهارا! ناز کم کن، چانه کم زن بهای این لب پرخندهات، چند؟ بهارا! نوبهار بلخ تلخ است بیاور از سمرقند خودت قند
محمدشریف سعیدی بهار آمده، امّا درخت، گورِ گُل است درختِ پیر که در بارش گلوله شکست بهار آمده، در قریه آبِ خوردن نیست و چاه و چشمه و کاریزها پُر از مردهاست بهار آمده، خورشید گورِ تاریکی است که دفن گشته در آن، هرچه آفتابپرست شکنجهگاه سیاه ستارگان شده است زمینِ رفته به بالا و آسمانی پست بهار آمده تا دیوها بگردانند پیالههای پُر از خونِ تازه دستبهدست عبدالسمیع حامد نی قاصد بهشت، نه پیک بهار بود پایان انتظار، فقط انفجار بود غیر از دل تو شیشة خالیّ بخت من با صدهزار سنگ دگر سر دُچار بود رخشی که آرزوی مرا شبهه میکشید، گمگشته در جزیرة شب بیسوار بود نی ماه در گشود، نه خورشید پر کشید بیهوده ذهن پنجره امّیدوار بود در شورهزار، لاله و در باغ، خس دمید باران این زمانه سیاستمدار بود
+ خط سوم چاپ شد
آنچه از چاپ برآمد: شمارة سوم و چهارم مجله است که در یک مجلد قطور منتشر شده است.
قسمت اعظم این شماره، ویژهنامهای سنگین و مفصل است درباره جریانهای روشنفکری در افغانستان و در آن، پدیده روشنفکری و مدرنیته در این کشور در عصر حاضر، در عرصههای گوناگون اجتماع، سیاست، هنر و ادبیات بررسی شده است.
این ویژهنامه حاصل چند سال کار گروه در دری است و بدین واسطه شاید بتوان این شماره از مجله را از هر حیث پربارترین شماره خط سوم )و نیز در دری( در طول تاریخ انتشار این نشریه دانست.
حجم فوقالعاده این شماره نیز به خاطر همین ویژهنامه است و البته همین سنگینی کار بود که هم آمادهسازی اش را به تأخیر انداخت و هم به خاطر نبودن امکانات مادی چاپ، آن را حدود شش ماه در پشت در چاپخانه نگه داشت و در نهایت دیون مؤسسه را سنگینتر از پیش ساخت.
البته نباید زحمات عضو جدید و فعال مؤسسه در دری، آقای محمدابراهیم شریعتی افغانستانی )مدیر مؤسسه انتشارات عرفان( را در انتشار این شماره نادیده گرفت.
مجله به زودترین فرصت، به مشترکین آن ارسال خواهد شد. البته کسانی که مشترک نیستند میتوانند برای این امر اقدام کنند تا هم مجله به سهولت به دستشان برسد و هم مؤسسه امکان تداوم انتشار مجله را داشتهباشد.
فهرست مطالب این شماره و نیز گزیدهای از این مطالب را به زودی میتوانید در نشانی انترنتی زیر پیدا کنید و جزئیات شیوه اشتراک را نیز در آنجا ببینید. dor.persianblog.ir
و در صورت لزوم، میتوانید با این نشانی با دفتر مجله تماس بگیرید: dorredari@yahoo.com
+ شعر و رنگارنگی دنیای پیرامون
برآن شدم که در کنار مطالبی که تازه مینویسم، بعضی نوشتههای قدیم را هم که در مطبوعات چاپ شده است، در این روزنگار بنگارم. شاید خالی از فایده نباشد. پیش از این، مقالة «فهم عوام و پسند خواص» را درج کردم و اکنون، مطلب کوتاهی را که در سال 1373 در روزنامة قدس چاپ شده بود، درج میکنم. البته میپذیرم که این کار، به قول سیدابوطالب مظفری، نوعی «خرمن کهنه را باددادن» است و حتی ممکن است بعضی از این حرفها را خودم امروز قبول نداشته باشم، با این هم، به گمانم میآید که بعضی از این حرفها، نیز میتواند برای امروز مصداق داشته باشد.
مشکل شعر امروز چیست؟ و قبل از آن، آیا شعر امروز مشکل دارد یا نه؟ ما این پاسخ را یافته شده تلقی میکنیم و میگوییم بله، شعر امروز مشکل دارد، یعنی شاعران امروز مشکل دارند که باعث میشود ما شعر خوب کم داشته باشیم. دلیلش هم شعرهایی است که در مجموعه شعرها میبینیم و از رسانهها دریافت میکنیم. حتی بزرگان شعر امروز هم وقتی پای انتخاب در میان آید، قدما را انتخاب میکنند. هنوز مولانا، حافظ، بیدل و دیگر اعاظم جزو بزرگترینهای شعر ما شمرده میشوند و کسی نتوانسته از این سدها بگذرد.
بنابراین اصل قضیه را باید بپذیریم و در آن جای بحثی نیست. آنچه جای بحث دارد، علّت یا علل این رکود است که هر کس آن را در جایی میبیند. بعضی میگویند ما نقد اصولی و جدی نداریم; بعضی «غم نان» را مطرح میکنند; بعضی دستاندرکاران مسایل فرهنگی را مقصر میدانند و بعضی، از شیوة کار مطبوعات گله دارند. اگر این نظرها را بپذیریم باید عقیده داشته باشیم که اگر نقد خوبی در کار باشد و در جوّ سالمی ارائه شود و شاعران هم دغدغه معیشت نداشته باشند، اوضاع بر وفق مراد خواهد بود. ولی بهراستی چنین خواهدبود؟
و حالا سؤال دیگری را طرح میکنیم: چرا ما در دانشهای تجربی و حتّی بعضی هنرها مثل خوشنویسی، از قدما جلوتریم و در شعر، عقبتر؟ چه تفاوت اساسیای بین اینها وجود دارد؟
شاید بتوان تفاوت را در این دانست که در دانشهای تجربی، انسان مستقیماً متکی به تجارب دیگران است و در واقع راه را از آن جا ادامه میدهد که دیگران توقف کردهاند. امّا شعر چیزی دیگری است و بیشتر با ابتکار و نوآوری سر و کار دارد تا احاطه بر نظریات دیگران. به عبارت دیگر، شاعر نیازمند سرمایهگذاری فکری بسیاری است که هر شاعر باید مستقلاً انجام دهد و نمیتواند تا آن حد متکی به گذشته باشد.
به نظر میرسد مشکل اصلی شاعران امروز، ناتوانی آنان در این سرمایهگذاری فکری است به خاطر مشغولیتهای ذهنی فراوانی که دارند.
اگر محفوظات ذهن شاعران را مهمترین سرمایة شاعری آنان تلقی کنیم، ناچار به یک تقسیمبندی بین محفوظات مفید و غیرمفید هستیم. دانستههای یک شاعر از ادب قدیم، زبان و فرهنگ کشورش، تفکر و جهانبینی حاکم بر جامعه، معیارهای نقد شعر، تاریخ، فلسفه، عرفان و خلاصه هرچه به درد کار شاعری میخورد، دانستههایی است مفید امّا ذهن انسان امروز بسی چیزهای دیگر هم در خود دارد که کمترین کمکی به شاعریاش نمیکنند، از شمارة تلفن اقوام و آشنایان گرفته تا قیمت اجناس و اسم خیابانها و همینطور بگیرید تا برسید به پایتختهای کشورهای بزرگ دنیا و اسم هنرپیشههای معروف سینما. اینها شاید برای گذراندن زندگی لازم باشند، ولی برای آمادگی ذهنی شاعر در قبال هنر، سخت زیانآورند و در عین حال، بخش عمدهای از حافظه شاعر را هم اشغال میکنند. انسانِ دیروز قطعاً این قدر اطلاعات لازم نداشت. امروز ما از این ناگزیریم چون با اشیا و پدیدههای گوناگون و رنگارنگی مواجهیم و ناچاریم برای حفظ خصوصیات هر یک از آنها، جایی در حافظهمان خالی کنیم. ظرفیت مغز ما هم که ثابت است، پس محفوظات غیرمفید، جای دانستههای لازم و به دردبخور را میگیرند. این یک مشکل عمده است که باعث میشود شاعر بخش عمدهای از توانی را که باید خرج کسب آگاهیهای لازم بکند، در جای دیگر مشغول دارد.
و مشکل دیگر، رسانههایند که به طور مداوم این ذهن آشفته را بمباران میکنند. تنوّع پدیدههای عالم باعث میشوند انسان از بیشترِ آنها غافل بماند و پدیدآورندگان، برای عرضة هرچه بیشتر فرآوردة خویش ـ خواه فرهنگی باشد و خواه اقتصادی و سیاسی ـ سعی کنند از رسانهها کمک بگیرند. چون همگی محدودیت ذهن انسان را میدانند، بنابراین تلاش میکنند حتیالامکان سهم بیشتری را از آن خود کنند. تبلیغات محصولات صنعتی بازرگانی، تبلیغات نمایشگاهها، تبلیغات قبولیهای مدارس و... همه تلاشهاییاند برای اشغال بخشی از این حافظه حتی اگر برای چند ثانیه باشد. نتیجهاش میشود شوکهای پیدرپی اطلاعاتی به انسان، که اولین حاصل آن، فرسودگی روان اوست. میگویند هر تابلو بزرگ تبلیغاتی در شهر تهران ـ که اخیراً نمونههایش به دیگر شهرها هم راه پیدا کرده ـ هر روز چند میلیون بار دیده میشود و این نکته را بزرگترین حسن این سیستم اطلاعرسانی میدانند، امّا در کنار این نباید فراموش کرد که این تابلو در واقع روزی چند میلیون شوک کوتاه امّا مؤثر بر اذهان جامعه وارد میکند.
به این ترتیب، اندک توانی هم که برای تفکر باقی مانده، صرف رنگارنگی دنیای پیرامون میشود.
در چنین جهانی، انسانها عادت میکنند کمکم بنای فکرشان را نه بر تجربه و تحلیل، بلکه اخذ پیدرپی پیامهای بیرونی قرار دهند، چون عملاً فرصت و فراغت تجزیه و تحلیل این یافتهها نیست. آگاهیهای آنها دیگر محصول کارخانه فکر خود نیست، بلکه به صورت آمادهشده از بیرون دریافت میشود. کار انسان در این حالت، شبیه آشپزی خواهد بود که از فرط گرفتاری، غذای آماده شده از بازار بخرد و به خورد دیگران بدهد، ولو این غذا موافق میلش نباشد.
خلاصه این که انسان امروز در محاصرة رسانههایی است که قبل از همه، کارخانه فکر خود او را بمباران کردهاند و از این تلختر این که او دیگر واقعیتها را غالباً نه آن طور که هست، بلکه آن طور که رسانهها مینمایانند درک میکند و چون خود مجال تجزیه و تحلیل ندارد. یک بازتاب دهنده صرف خواهد بود نه یک پالایشدهنده یا کیمیاگر.
گفتیم که انسان از رسانهها واقعیت را الزاماً آن طور که هست درک نمیکند. در همین مورد مثالی به خاطر آمد که بد نیست بازگو شود: روزی با یکی از دوستان شاعر ساکن تهران، گردشی داشتیم در یکی از نقاط تفریحی اطراف مشهد. آن دوست دختر پنج شش سالهای داشت. این کودک که تاکنون طبیعت زنده را کمتر دیده بود، در حین گردش، سوراخهایی در روی زمین دید و با لحنی نسبتاً عادی گفت «نکند اینها لانة مار باشد.» من برای این که نترسد، گفتم «نه، اینها سوراخ موش است»، که دیدم یکباره جیغ کشید: «وای! من از موش میترسم.» ببینید، بچهای که مار را حس نکرده، حتّی به اندازه یک موش هم از آن نمیترسد. حالا اگر این آدم بخواهد شاعر شود و در شعرش مار را وصف کند توصیفش چقدر مطابق با واقعیت است؟
امّا اگر مشکل همین باشد، برای خلاصی از آن چه میتوان کرد؟ میتوانیم از تمدن فرار کنیم؟ میتوانیم درِ مراکز رسانهای را ببندیم؟ میتوانیم همه شاعران را در جنگلی دور از دسترس یا روستایی آن سوی آبادیها گردآوریم تا آن جا شعر بگویند؟ یا همه باید در گوشة عزلت بنشینند؟ در این صورت چطور با جامعه و مسایل آن تماس داشته باشند؟
فعلاً هیچ نمیتوان گفت، باید اول ببینیم واقعاً درد اصلی همین است یا نه؟ ما اینجا در حد یک نظریه این را مطرح کردهایم تا در صورت تأیید آن، بتوان دنبال راه چارهاشبود. ولی بهراستی آیا راهی وجود دارد؟
+ امروز با بیدل (چهل و دو)
شمعی از وحشتنگاهی انجمن گم کرده ام
بلبلی از پرفشانیها چمن گمکرده ام
میتوان گفت چه خوب بود اگر میگفت «شمعم، از وحشتنگاهی انجمن گم کردهام / بلبلم، از پرفشانیها چمن گمکردهام» و آنگاه جمله رساتر بود. حتّی میتوان گفت به احتمال زیاد، در اصل همین بوده و در دیوان چاپی، درست ضبط نشده است. شاید اگر بیت از شاعری دیگر بود، من هم با شما همنوا میشدم امّا ضبط موجود، به زبان بیدل بیشتر میخورد. بیدل بیشتر میکوشد جملات را به صورت اسنادی بیان کند، تا فعلی، و این از ویژگیهای بیان اوست. در اینجا نیز جملات اسنادی هستند:
من «شمعی از وحشت نگاهی انجمن گمکرده» هستم
من «بلبلی از پرفشانیها چمن گمکرده» هستم
و عبارتهای داخل قوس، ترکیبهایی هستند طولانی که نقش مسندالیه را در جملات ایفا میکنند. «ام»ها نیز نه ضمیر متصل به فعل، که جایگزین «هستم» اند.
+ سمند صاعقه زین کن، سواره باید رفت
نصرالله مردانی شاعر معاصر فارسی درگذشت.
او از شاعران پیشکسوت در جریان انقلاب اسلامی بود و از شاعران مطرح در اوایل دهه شصت. او شاعری صاحبسبک بود و بسیاری از جوانان آن سالها متأثر از او و سبک او بودند.
اثر مشهور او، مجموعه شعر خوننامه خاک است با غزلهایی که بسیاری از آنها در حافظه کسانی که با شعر این دهه سر و کار داشتهاند رسوب کردهاست. سمند صاعقه زین کن، سواره باید رفت؛ از خوان خون گذشتند صبح ظفر، سواران؛ صدای سم سمند سپیده میآید و شوق گل دوش چنان برد ز سر هوش نسیم از غزلهای معروف مردانی هستند.
او از چندی پیش، به بیماری لاعلاج سرطان دچار بود و بالاخره این بیماری کار خود را کرد. مردانی را که دیگر امیدی به زندگیاش نبود، چند روز پیش به کربلا بردند تا همان گونه که آرزو داشت، واپسین نفسهایش را در جوار مزار سیدالشهدا بکشد. پیکر او امروز از مقابل تالار وحدت تشییع میشود و برای دفن به زادگاهش کازرون برده خواهدشد.
شعر مردانی، عرصة اظهارنظرهای متفاوت و حتی گاه متضاد بود. جمعی او را پدر شعر انقلاب میشمردند و جمعی دیگر آثار او را از جهات مختلفی قابل نقد میدانستند. قیصر امین پور در همان سالها نقد مفصلی بر کتاب «قیام نور» نصرالله مردانی نوشت و در آن با دقت، حوصله و انصاف تمام جوانب مختلف شعر او را بررسی کرد. این نقد در جنگ هفتم سوره چاپ شد و به گمان من یکی از بهترین نقدهایی است که در این چند دهه دربارة یک تن از شاعران انقلاب نوشته شده است. این نقد علاوه بر این که جایگاه راستین شعر مردانی را مشخص کرد، برای بسیاری از نقدنویسان جوان نیز راهنما و کارگشا بود، از جمله برای صاحب این قلم.
من نیز در جلد سوم کتاب روزنه یک شعر از شادروان نصرالله مردانی را نقد کردم که متأسفانه متن تایپیاش را ندارم تا در اینجا درج کنم.
باری، درگذشت نصرالله مردانی را به همه دوستداران شعرش تسلیت میگویم، به ویژه شاعرانی که خواسته یا ناخواسته در مقاطعی از زمان، از شعرش متأثر بودهاند.
+ ماه به لیلام میرود
گاهی آدم از انتشار کتاب دوستی دیگر آنقدر خوشحال میشود که از کتاب خود نمیشود، به ویژه وقتی این انتشار خیلی غیرمنتظره باشد.
کتاب چشمانداز شعر امروز افغانستان برای من چنین احساسی آفرید. شاید به واسطة علاقهای بود که به این گونهکارها دارم و همین علاقه، بخشی از زندگیام را پر کردهاست و به من انگیزه میدهد و حرکت میدهد.
بگذارید کمی روشنتر بگویم. دیرگاهی است که حس میکنم ما کمتر از حد لزوم برای نگاشتن نقد و نظر دربارة ادبیات دست به قلم میبریم. شاعر بسیار داریم و منتقد اندک.
البته بعضی از صاحبنظران، وفور منتقد در یک دورة ادبی را گواهی بر رکود ادبیات و ناتوانی جامعه در خلق اثر میدانند و این سخنی است عمیق و دقیق. ولی ما هنوز تا این «وفور» فاصله داریم. یک نشانهاش هم این که در این دو دهه در همین ایران، چه بسیار مجموعهشعرها چاپ شده است، ولی تا کنون یک کتاب ویژة نقد و بررسی این مجموعهها نداشتیم.
پس حق دارد یک آدم اگر از انتشار «چشمانداز شعر امروز افغانستان» به وجد آید و بکوشد این وجد را به دیگران هم منتقل کند.
باری، این کتاب، مجموعة نقدها و مقالههای شاعر توانمند امروز افغانستان، جناب قنبرعلی تابش است. انتشارات بینالمللی الهدی، چاپ اول، تهران، 1382، 2000 نسخه، رقعی، 225 صفحه، 1600 تومان. این هم مشخصات کتاب.
من انشأالله در فرصتی مناسبتر به تفصیل به این کتاب خواهم پرداخت. حال فقط خواستم شادمانیام را از انتشار آن، با شما تقسیم کنم و نیز اندوهم را. اندوه چه؟ اندوه این که تا کی باید «بد منتشر شدن» یک کتاب «خوب» را تحمل کرد؟
طرح جلد کلیشهای، حروفچینی بد، صفحهآرایی بدتر، ناپیراستگی متن و... خلاصه دیگر چه بگویم؟ فقط کسی فلاکت کتاب را از این حیث حس میکند که آن را ببیند و با کتابهای دیگر ناشران حرفهای مقایسه کند.
متأسفانه جناب تابش نیز با بعضی سهلانگاریها به این فلاکت افزوده است. مثلاً ایشان در نقدها و مقالهها، با امانتداری تمام کوشیدهاست منابع شعرها را ذکر کند، ولی از یک ضرورت مهم دیگر غفلت کردهاست، یعنی ذکر نام و نشان نشریهای که این نقد یا مقاله، پیش از این، در آن چاپ شده است. بیشتر این نوشتهها پیش از این، در نشریات چاپ شدهاند. البته چاپ مجدد نوشتههای چاپشده در مطبوعات در یک مجموعه مقاله، هیچ عیبی ندارد، بلکه حسن هم دارد. ولی درج نکردن نام و نشان اولین انتشار یک مقاله، هیچ حسنی ندارد; بلکه عیبها دارد. همچنین است اهمیت «زمان اولین انتشار» مقاله که بسیار مهم است و باز جناب تابش غفلت کردهاست و دیگر چیزهای خرد و ریز، ولی مهم.
باری، بیش از این کام شما را تلخ نمیکنم. گویا قرار بود خبر خوشایندی به شما بدهم.
به هر حال به تابش عزیز، تبریک و تسلیت میگویم. ای کاش متن تایپشدة کتاب در دسترسم بود تا یک مقالهاش را... آه! به یادم آمد. من متن نقد «در پیچ کوچه ماه به لیلام میرود» را دارم، چون پیش از این در جایی چاپ شده بود و برای انجام امور فنی گذارش نزد من افتاده بود. پس آن را نیز ضمیمه میکنم. نشانیاش نیز این است: «در دری، شماره 13، خزان 1380، صفحة 101»
(پوزش مرا بپذیرید که به خاطر مشکلات فنی، نمیتوانم بعضی اصول تاپپ و صفحهآرایی را در این محیط رعایت کنم و این، البته مایة رنج است.)
در پیچ کوچه ماه به لیلام میرود
نقدی بر کتاب «فراز برج خاکستر» از شبگیر پولادیان
قنبرعلی تابش
فراز برج خاکستر
شبگیر پولادیان
چاپ یکم ـ 1374
طبع و نشر ایام برهکی
طرح جلد: آصف ستیل برهکی
آلمان، اکتوبر 11995
«فراز برج خاکستر» مجموعه شعری است از شاعر ارجمند کشور، آقای جلیل شبگیر پولادیان. مجموعه دارای دو پیشدرآمد است، نخستین از آقای پویا فاریابی و دوّمی از خود شاعر.
«فراز برجخاکستر» مجموعهای است بسیار متنوع و گوناگون. از هر قالب شعر فارسی که دلت بخواهد، در آن میبینی; از غزل گرفته تا شعر سپید و از شعر نیمایی گرفته تا قصیده و چهارپاره. این تنوع قالب برای یک شاعر تازهکار، امری پسندیده و خوشایند است، امّا برای یک شاعر تجربهدیده و عمر خورده، شاید چندان پذیرفتهنباشدوحکایتاز آن کند که شاعر هنوز سرگرم تمرین و سیاهمشق نویسی است.
به هرحال، من اکنون بسیار بر سر این موضوع نمیپیچم و تفصیل آن را واگذار میکنم برای فرصتی دیگر. اینک ما مجبوریم که این مجموعه را ورق بزنیم و آنچه را که در آن هست، به صورتی نهچندان شگرف برای خوانندگان عزیز خود بازگو کنیم:
در یک تورق کلی پی میبریم که این مجموعه همچنان که از نظر قالب متنوع و «رقم رقم» است، از نظر محتوایی و مضمونی نیز از گستردگی و گوناگونی بسیاری برخوردار است. مضمونهایی چون بهار، خزان، وطن، مقاومت، آزادی، عشق، سوگ، انسان، فاجعه، شهادت، پوچی و... در آن به چشم میخورد. به تعبیری دیگر، در این مجموعه هم با حماسه روبهروییم و هم با مرثیه و هم با تغزّل و هم با... و البته این تنوع محتوایی هم به نوبة خود نشانگر آن است که شاعر از نظر فکری و عاطفی هم در طیفی مشخص قرار نمیگیرد. نه میتوانیم او را یک شاعر غزلسرا بنامیم، چنانکه به طور مثال حسین منزوی را میتوان چنین نامید و نه میتوان او را به عنوان یک شاعر ناامید و مرثیهخوان شناخت، چنانکه مثلاً اخوان ثالث را میشناسیم و الی آخر... البته این تنوّع محتوایی از دو دریچه قابل تماشاست:
از یک دریچه اگر نگاه کنیم، تنوع مضامین نشانگر آن است که شاعر ما طبعی سیّال، جوشان و روان دارد و میتواند برای هر مضمونی، یک شعر و یا یک قصیده بسازد، چنانچه در گذشتههای دورِ شعر فارسی چنین پنداری وجود داشت. این که کسی میتوانست در هر موضوعی قصیدهای بپردازد، نشانگر آن بود که شاعرش از دیگر همگنان زبردستتر است و به محض این که مضمونی در خاطرش خطور کند، شعر او آماده است.
امّا از یک دریچة دیگر اگر نگاه کنیم، گوناگونی محتوایی نشانة سرگردانی فکری و عاطفی شاعر است و این در صورتی است که ما ثبات فکری را نشانة پختگی شاعر بدانیم، چنانچه امروز شاعران و ادیبان را بیشتر با افکارشان میشناسند. مثلاً کافکا به عنوان نویسندة یأس مشهور است.
البته آنچه گفتیم به این معنا نمیتواند باشد که هیچ شاعری نباید دچار تحول اندیشگی شود. هر شاعری حق دارد چندین و چند بار از نظر فکری متحوّل و دگرگون شود. هیچ کس حق ندارد جلو تحوّل اندیشة شاعر سد ببندد. امّا به شرط آن که آثار شاعر در هر مرحله نمایانگر اندیشههای همان مرحلة خاصّ باشد، نه آنکه در مرحلهای که شاعر از نظر فکری دچار یأس و ناامیدی است، شعری با مضمون امیدواری بنویسد، شعری که از سراپای آن شادی و شوق ببارد. شاعری که چنین باشد، با صدای بلند فریاد میزند که اهل تفنّن است، نه اهل تفکر. شعر برایش وسیلة بیان دردهایش نیست، بلکه یک وسیلة سرگرمی و نام و نشانساز است.
اکنون ما وظیفهمندیم که چنین مجموعه شعری را که معجونی است بسی متنوع و رنگارنگ، نقد و ارزیابی کنیم. نقد مجموعه شعری با چنین ابعاد مختلف، هم آسان است و هم مشکل. آسان است به خاطر آنکه دست منتقد کاملاً باز است. از هر دری که برای او آسانتر است، میتواند وارد شود و از هر دری که بخواهد، میتواند خارج شود.
ولی مشکل است، از این سبب که در ساختمانی که دریچههایی به چهارسو گشوده دارد، اگر یکی دو دریچه را بگشایی و از آنها به بیرون تماشا کنی، احتمال دارد چشماندازهای دیگر و چهبسا زیباتری از چشمت پنهان بماند و اگر هم بخواهی یک یک بار از تمام دریچهها سرک بکشی، بازهم دو حالت دارد: یا اینکه دریچه را یک بار بگشایی و فقط نگاهی بیفکنی و ببندی که در این فرض، باز هم بسیاری از جزئیات از چشمت پنهان میماند و نمیتوانی از این تماشای خود، چندان لذتی ببری; یا اینکه در مقابل هر دریچه ساعتها توقف کنی و به تماشا بپردازی که ممکن است شما برای این کار وقت کافی در اختیار نداشته باشی.
اینک من بر سر این چهارراه قرار دارم. مجبورم که فقط یکی را انتخاب کنم، و من راه دوّم را انتخاب میکنم، یعنی از میان این همه دریچه، فقط چند دریچه را برای تماشا میگشایم و از دیگران صرفنظر میکنم; البته با یادآوری این نکته که این چند دریچه از نظر من فراخترین دریچههای «فراز برج خاکستر» است.
1 ـ مقاومت:
مضمون مقاومت در این مجموعه از فرکانس بالایی برخوردار است و نشانگر آن است که دغدغة اصلی شاعر، بیعدالتیها و ستمهایی بوده است که طی سالهای متمادی بر مردم کشورش روا داشته اند. این ستمها و نامردمیها با تجاوز آشکار ارتش سرخ به اوج خود میرسد و شاعر، راه حل همة این تجاوزها و بیدادگریها را قیام و مقاومت تودههای در بند و ستمکش میداند.
نکتة دیگر اینکه اگر به تاریخ سرایش اشعار آقای پولادیان دقت کنیم، درمییابیم که این شعرها بر بسیاری از اشعار شاعران دیگر و از جمله شاعرانی که در ایران به شعر مقاومت پرداختهاند، حق تقدّم دارند.
چیز دیگری که به آقای شبیگر پولادیان امتیاز میبخشد، این است که ایشان ـ برخلاف شاعران مقاومت مقیم ایران که از معرکه دور بودند و در یک فضای امن و امان، شعر مقاومت میسرودند ـ در فضای سیاه و سنگین کابل شعرهای خود را سرودهاند که البته این کار، شهامت ویژهای را میطلبد که به سرایندهاش باید آفرین گفت.
نکتة دیگری که نباید پنهان گذاشت، این است که کیفیّت هنری اشعار مقاومت آقای پولادیان که در سال 56 سروده شده است، کمتر از اشعار مقاومتی که ده سال بعد در ایران توسط شاعران افغانستان وشاعران انقلاب ایران سروده شده است، نمیباشد.
آخرین نکته دربارة شعرهای مقاومت مجموعة «فراز برج خاکستر» این است که بعضیها دربارة تاریخ دقیق سرایش این اشعار تشکیک میکنند که البته این قلم چنین تشکیکی را روا نمیدارد. امّا نقداً دلایلی کافی هم برای اثبات آن ندارد و باورمند است که این تشکیک با کمک شاعران معاصرِ آقای شبیگر پولادیان از قبیل آقای واصف باختری و دیگران و همچنین مطالعة مطبوعات چاپ کابل به آسانی قابل رفع است.
2 ـ مضامین حماسی در قصیده:
یکی از قالبهایی که آقای پولادیان توانسته تا اندازة زیادی از عهدهاش برآید، قالب قصیده آنچه گفتیم به این معنا نمیتواند باشد که هیچ شاعری نباید دچار تحول اندیشگی شود. هر شاعری حق دارد چندین و چند بار از نظر فکری متحوّل و دگرگون شود. هیچ کس حق ندارد جلو تحوّل اندیشة شاعر سد ببندد. امّا به شرط آن که آثار شاعر در هر مرحله نمایانگر اندیشههای همان مرحلة خاصّ باشد.
قصیدههای «فراز برج خاکستر» بیتردید از قصاید موفق زمان خود هستند که شاعر به خوبی توانسته است این قالب را (که در قدیم با مدح و مداحی عجین شده بود) وارد قلمرو حماسه کند و به خوبی هم از پس آن برآید. البته گمان نشود که آقای پولادیان نخستین شاعری است که قصیده و حماسه را آشتی داده است، چراکه پیشتر از همه، مرحوم ملکالشعرای بهار، قصیده را وارد جریانهای اجتماعی کرد و ثابت نمود که قصیده هم میتواند مضامین گستردة اجتماعی را برتابد.
یکی از شاعرانی که در ایران در قالب قصیده محتوای حماسه را گنجانده است، آقای مهرداد اوستا است که به خاطر قصیدههای حماسی خود در بین بسیاری از شاعران عصر انقلاب اسلامی ایران مطرح و محبوب است.
میتوان ادعا کرد که قصیدههای آقای شبگیر پولادیان با آسانی با قصیدههای اوستا قابل مقایسه است و شاید از نظر درجة حماسه چندین درجه از قصیدههای مهرداد اوستا برتر و بالاتر باشد. پس بهجا است که «فراز برج خاکستر» را از این منظر هم بستاییم، امّا این را هم نباید ناگفته گذاشت که قصاید «فراز برج خاکستر» از ایجازی که لازمة سخنوری در قصیده است، بیبهره بوده و گاه گاه به اطنابهای مملّی انجامیده است.
3 ـ گسترة شعر نو:
از قالبهای قدیم اگر بگذریم ـ که آقای پولادیان تا حدودی از عهدة آن برآمده است ـ میرسیم به قالبهای نوینی که در مجموعة «فراز برج خاکستر» وجود دارد و درصد بالایی از مجموعه را به خود اختصاص داده است. سوگمندانه به این بخش که میرسیم، شاعرِ «فراز برج خاکستر» چندان درخششی از خود نشان نمیدهد و همچنان بر «فراز برج خاکستر» باقی مانده، چرا که در قالبهای جدید انتظارات ما بیشتر میشود و ما از پیشگامان شعر جدید آموختهایم که تنها شکستن و کنار گذاشتن وزن در شعر نو کافی نیست و هزار نکتة باریکتر ز مو اینجاست.
وقتی شاعر از جادوی وزن و قافیه دست میشوید، باید متاع خود را با جادوی جدیدی عرضه کند تا بتواند دل و دماغ عدهای را افسون کند و از این طریق، به آنان لذّت بچشاند که این جادوی جدید در شعر نو، «فرم» نام دارد. به طور مثال اگر ما از شعر شاملو و یدالله رویایی «فرم» را برداریم، دیگر چیزی برای آنان باقی نمیماند که خواننده را جلب و جذب کند و به همین جهت است که کسانی که با فرم آشنایی ندارند، هرگز نمیتوانند از شعر این دو لذّت ببرند.
با کمال تأسف در شعرهای نو «فراز برج خاکستر» هیچ جادوی جدیدی عرضه نشده است که خواننده را مجذوب خود کند. نهتنها از فرم، فضا و طرح واحد در آنها خبری نیست، بلکه در هر شعر چند تصویر ناب و کشف جدید شاعرانه هم وجود ندارد که خواننده را در پایان شعر قناعت بدهد که وقتش را هدر نداده است.
4 ـ اشتباهات وزنی:
یکی از نکتههایی که مرا در جریان مطالعة «فراز برج خاکستر» بسیار آزار داد، اشتباهات فراوان وزنی بود که هم در شعر کلاسیک این مجموعه وجود داشت و هم در شعرهای نیمایی و البته بیشتر در شعرهای نیمایی. به طور نمونه نگاه کنید به این صفحات: ص 7، س 8 ـ ص ص 29، س 8 ـ ص 57، س 12 ـ ص 58 ـ س 10 ـ ص 58، س 15 ـ ص 7، س آخر ـ ص 59، س 1 ـ ص 59، س 4 ـ ص 59، س 6 ـ ص 64، ص 4 ـ ص 145، س 5.
البته این آمار فقط نمونههای بسیار اندکی از اشتباهات وزنی مجموعه «فراز برج خاکستر» را نشان میدهد و تعداد واقعی بسیار بالاتر از این است. بنده لزومی ندیدم که تمام این کتاب را یک بار دیگر از سر تا آخر بخوانم و تمام اشتباهات وزنی آن را یادداشت کنم. فقط برای این که مجموعة «فراز برج خاکستر» کمتر در دسترس خوانندگان این نبشته قرار دارد و برای آنکه ادعای من هم برای خواننده چندان غیر مستند و بعید جلوه نکند، یک شعر کامل از مجموعة «فراز برج خاکستر» را میآورم که حداقل نیم آن، وزنش مغشوش است. عنوان این شعر «برخاک سرخ گونه کشتارگاه» است و وزن اصلی آن، «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن» . بقیه اوزان را خودتان بهدست آورید!
بر خاکِ سرخگونهِ کشتارگاه
به خاستگاهِ دلهره خیز نبردهای بزرگ
به منتهای چکاچاکِ گرزهای گران
به گرم گرم تابش براقِ تیغهای بنفش
به شعلههای خشمِ زمین کوبِ پیلتنان
ز گردِ سمِ ستوران صخرهشکن
در اهتزازِ غرورآفرین درفشهای بلند
تو چون پرندة رنگین،
ز گردِ راه رسیدی،
شکوهِ چاووشِ من!
و در غبارِ عرصة خونین،
پیامِ مهر سرودی،
«سیاووشِ» من!
از آن کرانه نعرة «افراسیاب» میپیچید
از این کرانه هیاهوی بارة «توس»
شرارههای آتشِ «کین» اوج میگرفت،
چو آن درفشِ سیه، بر چکادِ «کیکاوس»
زمین به نعرة جنگاوران;
سپهر را به غلغة طبلِ جنگ میطلبید
و روی گسترة پهندشتِ نبرد،
قبای خونی خورشید میدرید
ولی صدای تو ـ
چون «تیر آرشِ» گرد;
ز اوجِ کوة «البرز» درگذشت
به سان دستِ سبز «اهورا»،
طلسمِ کینة «توران» ـ
به سنگِ «مهر» شکست
اگرچه جویه همی بست موجِ خونابه
اگرچه کینه پراگند، دستِ اهریمن
اگرچه وسوسه انگیخت سودِ «سودابه»
ولی تو، آن حقیقتِ جاوید را،
ز کوهِ آتشِ ناباوران گذر دادی!
و این مقدمة حماسة غرورِ تو بود
در این «سرای سپنج»
به جلوهگاهِ عروج تمامتِ انسان;
همیشه سایة اهریمنان،
به پشتِ پردهای از خون گرم و رنگین است
چرا که در توالی پیکارِ پاک و پلید،
همیشه دستِ خدایانِ مرگ ـ
خونی است
اگرچه خون تو شد بذرِ کشت فرداها
درفشِ مهر تو بر خاکِ تیره گشت رها
ولی چه باک!
هزار نیزة پولاد،
ز دوشِ مردِ هزاران هزار رستم گرد،
ز خاکِ سرخگونة کشتارگاه روییدند
که تا چو کاوة پولادگر،
درفشِ سرخ «شهادت» ـ
دوباره بردارند!
کابل ـ قوس 1357
5 ـ تأثیرپذیریها:
تأثیرپذیریهای آقای پولادیان در مجموعة «فراز برج خاکستر» فراوان است و چنین برمیآید که شاعر از هرچمن، گلی چیده است. خوانندة اهل، با مطالعة «فراز برج خاکستر» میتواند به آسانی ردّ پای شاعران نوپرداز ایران را در آن بیابد، شاعرانی چون شفیعی کدکنی، مهدی اخوان ثالث، منوچهر آتشی، احمد شاملو و...
برای آنکه کمی جزئیتر تأمل کرده باشیم، نمونههایی از تأثیرپذیریهای آقای پولادیان را برمیشماریم:
1 ـ غزل «از کدامین افق فاجعه» که با این مطلع شروع میشود:
باغ در باغ، همه سایة پاییز شده است
نوبهاران امیدم چه غمانگیز شده است
تحت تأثیر غزل مشهور آقای شفیعی کدکنی است با نام «سوگنامه» که با این مطلع شروع میشود:
موج، موج خزر از سوگ سیهپوشانند
بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشانند
البته شاعر در جاهای دیگر این مجموعه هم عرض ارادتی به پیشگاه دکتر شفیعی کرده است که نشان میدهد او حدّاقل مجموعه شعر «در کوچهباغهای نشابور» را در اختیار داشته است، از جمله در غزلی با عنوان «به نام گل سرخ»، دارد که: «بخوان به نام گل سرخ، عاشقانهترین» که مصرعی است از شعر مشهور دیگر آقای کدکنی با نام «دیباچه».
2 ـ بسیاری از اشعار نیمایی «فراز برج خاکستر»، در شکل داستانپردازی و لحن روایتگونه، تحت تأثیر مهدی اخوان ثالث اند و همینطور تتابع اضافات فراوانی که در این کتاب وجود دارد، یادآور تتابع اضافاتی است که در بعضی از اشعار اخوان ثالث وجود دارد. به این مصرع دقت کنید:
در کدامین روز نحس ماه شوم قحط سال
قرن تلخ زندگی زادم؟
که کاملاً تحت تأثیر اخوان ثالث است، حتّی از نظر طرز تفکّر.
از این نمونهها در مجموعة «فراز برج خاکستر» فراوان است که من به خاطر پرهیز از اطالة کلام از ذکر نمونههای بیشتر خودداری میکنم.
3 ـ ردّ پای منوچهر آتشی را هم در مواردی از سرودههای «فراز برج خاکستر» میتوان مشاهده کرد. بهطور مثال شعر «شمشیر آبایی» تحت تأثیر شعر مشهور منوچهر آتشی بهنام «خنجرها، بوسهها، پیمانها» است. «منوچهر آتشی در شعر یاد شده از اسپ به عنوان نماد مردانگی و شجاعت یاد میکند و میگوید: اسبی که روزگاری صخرهوار بر نشیبها غلتیده و با تاخت خود چه گوزنانی را رم داده، چه پلنگانی را تارانده و چه دخترانی را از درگاه غرفهها ربوده، اینک گرانسنگ و ملول بر آخورش ایستاده و برای روزهای برگشتناپذیر گذشتهاش حسرت میخورد.»
آقای شبگیر پولادیان در شعر «شمشیر آبایی» به جای اسپ آتشی، شمشیر را نماد شجاعت و مردانگی قرار میدهد و از روزگاران گذشتة خود که شمشیر را به همراه داشته است، با حسرت و دریغ یاد میکند.
پرداخت آقای جلیل شبگیر پولادیان در «شمشیر آبایی» عین پرداخت شعر منوچهر آتشی است، فقط با این تفاوت که منوچهر آتشی اسپ را نماد شهامت و مردانگی قرار داده است، ولی شبگیر پولادیان به جای اسپ، شمشیر را نماد مردانگی و شجاعت قرار داده و این قدر کار در شعر چندان کار دشواری نیست.
6 ـ نابترین تکهها:
در پایان، ضمن آرزوی سلامتی و طول عمر بابرکت برای آقای شبگیر پولادیان، شما را به شاعرانهترین و نابترین تکههای «فراز برج خاکستر» مهمان میکنیم:
گویی چو ساقه گلی وحشی
در تنگنای ریشة خود خاک میشوم
ص 7
به گریه میگذرد جویبار افسرده
دو چشم خونی شب زندهدار را ماند
ص 16
و قفس در آفتاب سوخته من
در سایههای بال بلندت
بیدار میشود
ص 43
چون گل سرخ در اندوه چمن زاده شدی
ص 128
در پیچ کوچه ماه به لیلام میرود
نرخ نگاه و ناز دو سه سکه بیش نیست
ص 187
والسلام ـ قم، 8/2/79
+ فرخار
«فرخار» هراس از مرگ را میکشد. در ما این هراس را میکشد. در کسانی میکشد که گمان میبردند با مرگشان (یا با سکوتشان که برای این جماعت خود نوعی مرگ است) چیز زیادی از این دنیا کم میشود که قابل جبران نیست. حس میکردند کارهایی بر سر دست دارند که اگر آنان نباشند بر زمین میماند. و البته گاه این گمان و حس بیجهت هم نبود.
باری، فصلنامه فرخار از چاپ برآمد. اولین شمارهاش از چاپ برآمد. بسیار زیبا و پرمحتوا از چاپ برآمد. از سوی خانه ادبیات افغانستان از چاپ برآمد. چرا این همه میگویم از چاپ برآمد؟ چون مدتها این نشریه منتظر چاپ بود. یا ما منتظر چاپ آن بودیم. یا ما منتظر چاپ بسیار نشریهها هستیم. یا ما از چاپ نشدن بسیار نشریهها رنج میبریم. چه افسونی است در این چاپ؟
«فرخار» را خانه ادبیات افغانستان منتشر میکند، در تهران منتشر میکند. «فصلبه فصل» همانند «در دری» و «خط سوم» منتشر میکند. زبانم لال!
محمدحسین محمدی مدیرمسئول است. محبوبه ابراهیمی سردبیر است. شکریه عرفانی جزو هیئت تحریر است. محمدبشیر رحیمی و رضا ابراهیمی، آمنه ابراهیمی (ببخشید آمنه محمدی)، خالد نویسا، حفیظالله شریعتی، عبدالرحیم جعفری، منیژه تمنا، فرزانه ابراهیمی، سیدعاصف ابراهیمی (ببخشید سید عاصف حسینی) و سیدمحسن حسینی نیز. این همه آدمهای خوب در این نشریه کار میکنند. البته فراموش نکنیم که مرکز آفرینشهای ادبی حوزه هنری نیز افسون چاپ را بر عهده دارد.
نشریه خواندنی است، دوست داشتنی است، آموزنده است و از همه مهمتر امیدوارکننده است، هرچند گاه هراسی در آدم زنده میکند. هراس از مرگ؟ نه! هراس از این که فردا این عزیزان را هم ببینیم که به جای سرودن و نوشتن این همه شعر و داستان خوب که اینان سرودهاند و نوشتهاند، یکی مصاحبه میگیرد، دیگری ویراستاری میکند، دیگری غلطگیری میکند، دیگری با صفحهآرا سر و کله میزند و دیگری درگیر مجوز چاپ و هزار بد و بلای دیگر است و دیگری... شاید آن وقت باز یک عده دیگر از راه برسند و اینان امیدوار شوند و از مرگ نترسند و باز آن گروه جدید یکی مصاحبه بگیرد و دیگری ویراستاری کند و...
دنیا همین است.
+ امروز با بیدل (چهل و یک)
چنان مطلق عنانتاز است شمع ما از این محفل
که رنگ رفته دارد پاس از خودرفتن ما را
کلمة مطلق در اینجا قید است و معادل «بسیار» یا «همواره». این کلمه در محاورة مردم افغانستان به ویژه کابل، به همین معنی رایج است، مثلاً میگویند «امسال مطلق گرم بود» یعنی امسال همواره گرم بود یا بسیار گرم بود.
این را از آن روی گفتم که مرحوم محمدعبدالحمید اسیر، در جایی این مطلق را مطلق فلسفی پنداشته و مقابل مقیّد قرار داده و بیت را بر این اساس تفسیر کردهاست.
امّا تاختن شمع از محفل، از نوع همان بیخودی یا از خود رفتن است، چنان که در جاهای دیگر نیز بیدل از خود رفتن را سیر و سفر تلقی کرده است.
یاد آن سامان جمعیت که در صحرای شوق
بس که میرفتیم از خود، کاروانی داشتیم
شاعر میگوید شمع ما آنچنان عنانتاز از خود میرود که رنگ رفته هم به او نمیرسد.
+ غزل و اسرار ماندگاری آن
غزل، عمری هزارساله دارد، یعنی در میان قالبهای گوناگون شعر فارسی، طولانیترین عمر را داشته است. در این هزارسال نیز، غزل همواره یکی از دو سه قالب اصلی شعر کهن ما بوده است. با پیدایش شعر نو که به عقبنشینی قالبهای کهن انجامید، غزل کمتر از دیگر قالبها عقب نشست و حتی میتوانیم گفت عقبنشینی چندانی نکرد. چرا اینگونه است؟ چه چیزهایی در این قالب وجود دارد که این برتری و استمرار را تضمین میکند؟
بسیاری از پدیدههای هستی روی در تحول، تکامل و زوال دارند، از جانداران بگیرید تا سلسلههای حکومتی. ولی دو چیز میتواند مانع زوال شود یا سرعت آن را کم کند، یکی تعادل است و دیگر، انعطافپذیری. این را در دیگر پدیدههای گیتی هم دیدهایم و به شرح و تفصیلش نمیپردازیم. فقط میکوشیم در این نوشته، غزل را از حیث تعادل و انعطافپذیری، با دیگر قالبها مقایسه کنیم و ببینیم که چرا این قالب چنین مقبول طبع مردم صاحبنظر بوده است.
1. طول شعر
اگر ما شعر را حاصل یک حس و حال شاعرانه فرض کنیم، به تجربه دیده شده که بسیاری از این حس و حالها، نه آن قدر کوتاه و لحظهای هستند که در دو بیت قابل بیان باشند و نه آن قدر طولانی که سرایش شعری بسیار طولانی را ایجاب کنند. غالباً این حالات شاعرانه، در حدّ یک شعر پنجشش بیتی تا بیست، بیست و پنج بیتی هستند و این، همان حدّ ابیات غزل است.
به عبارت دیگر، یک شعر غالباً باید در آن اندازهای باشد که همة گفتنیهای شاعر را در یک حالت عاطفی خاص در خود بپذیرد و از سوی دیگر، شاعر برای حفظ قالب شعر، وادار به خارج شدن از این حالت نشود. غزل از این نظر مناسبترین است. در رباعی و دوبیتی کمتر مجال حسگرفتن ـ به تعبیر اهالی تئاتر ـ پیدا میشود و در قصیده و ترجیعبند، این حس کمکم از دست میرود.
این بود تعادل طولی غزل، اما باید دید انعطافپذیری غزل از این نظر چگونه است. بعضی از قالبهای شعر، تعداد ابیاتی ثابت دارند و بعضی نیز از این نظر، انعطافپذیرند. متصلبترین قالبها، رباعی و دوبیتی اند، چون حتی نمیتوان یک مصراع بیشتر یا کمتر از حدّ معهود در آنها سرود. پس از آن، نوبت به ترکیببند و ترجیعبند میرسد که غالباً باید بیش از بیست بیت داشتهباشند (با فرض این که حداقل سه بند شش داشتهباشیم.) و قصیده نیز البته وضع بهتری ندارد، چون هرچند تعداد ابیاتش محدودیت نظری ندارد، بیش از پنجاه یا شصت بیت مجال سرودن در آن رخ نمیدهد، مگر به ندرت.
اگر تعداد ابیات معمول غزل را از پنج تا بیست بگیریم، یک شاعر میتواند با سرودن پانزدهبیت اضافی، کوتاهترین غزل را به بلندترین غزل تبدیل کند و این مقدار انعطافپذیری در عین سهولت، در همه قالبها نیست. مثلاً اگر تعداد ابیات معمول قصیده را از بیست تا دویست بگیریم، برای تبدیل یک قصیدة کوتاه ـ از نوع قصاید کوتاه خاقانی ـ به قصیدهای بلند، سرایش صد و هشتاد بیت اضافی لازم است و این البته کاری است بسیار دشوار و نفسگیر.
به عبارت دیگر، طول غزل، به راحتی قابل افزایش و کاهش است و شاعر میتواند به تناسب سخن خویش، حدّ معینی را اختیار کند. قافیه و ردیف هم این اجازه را میدهند. از این نظر، در میان همه قالبها، فقط قطعه، مثنوی و چهارپاره با غزل رقابت میکنند و بس.
2. وزن شعر
از لحاظ انتخاب وزن، مسلماً قالبی انعطافپذیری و کارآیی بیشتری دارد، که بتوان وزنهای مختلف را در آن آزمود، چون ممکن است یک حس و حال عاطفی، با وزنی خاص به سراغ شاعر بیاید، یا وزنی خاص را ایجاب کند.
باز هم رباعی و دوبیتی از این نظر قالبهایی بسیار محدود هستند. مثنوی نیز محدودیت دارد، چون در همه وزنها دلپذیر نمیافتد. قصیده البته محدودیت نظری ندارد، ولی در عمل، کسی با وزنهایی بسیار بلند نظیر وزن «متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن» قصیده نسروده است. به طور کلی، به نظر میرسد رابطهای غیرمستقیم میان طول شعر و وزن آن وجود دارد، یعنی یک شعر بسیار طولانی ـ مثلاً یک قصیده یا مثنوی پنجاهبیتی ـ در وزنی بسیار طولانی مثل همان «متفاعلن...» که نام بردیم، مطبوع نمیافتد و شاید به همین لحاظ نیز تجربه نشده است. آنچه مؤید این سخن ما میتواند بود، این تجربة تاریخی است که در روزگار مثنویهای بسیار طولانی ـ منظومهها ـ وزنهای بلند در این قالب آزموده نشد و وزن بلند وقتی در مثنوی به کار رفت، طول شعر بسیار کوتاه شد و دیگر هیچکس مثنویای مانند بوستان یا خسرو و شیرین در وزنهای بلند نسرود. حتی علی معلّم نیز برای مثنوی مفصّل «هجرت» وزنی نسبتاً کوتاه با سیزده هجا را برگزید و برای مثنوی «خط مقرمط» یکی از همان وزنهای کوتاه قدیم را انتخاب کرد، یعنی «مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل»
پس ملاحظه میشود که برای بعضی از قالبها، بعضی وزنها تجویز نمیشود، حالا این عدم تجویز ممکن است قانونی باشد، یا ذوقی. ولی در میان وزنهای مختلف شعر فارسی، حتی یک وزن را نمیتوان یافت که برای غزل، تجویز نشده باشد و غزل از این نظر، یک انعطافپذیری مطلق دارد. ما در کوتاهترین وزنهای رایج نظیر «فاعلاتن مفاعلن فعلن» و «مفعول مفاعلن مفاعیل» هم غزل داریم و در بلندترین وزنها که هر مصراعشان دو برابر وزنهای فوق است و امروز بسیار سروده میشود.
3. موسیقی کناری
قافیه و ردیف، عیار موسیقی شعر را بالا میبرند و در عین حال، البته آزادی عمل شاعر را نیز محدود میسازند. مسلماً در میان قالبهای گوناگون، قالبی بهترین بهره را از این نوع موسیقی میبرد که نه موسیقی کناری آن بسیار کم باشد ـ به گونهای که به چشم نیاید و شنونده را ارضأ نکند ـ و نه آن قدر پر موسیقی باشد که دیگر هیچ آزادی عملی نداشته باشد.
چهارپاره، در میان قالبهای مختلف، کمتری عیار موسیقی را دارد، چون از هر چهار مصراع آن، دو مصراع مقید به قافیه هستند و تازه این قید هم در هر بند، عوض میشود. موسیقی کناری در مثنوی دوبرابر چهارپاره است، چون در هر بیت، دو مصراع همقافیه داریم، ولی چون قافیه در هر بیت عوض میشود، از جانبی دیگر عیار آن پایین میآید.
از سویی دیگر، در قالبهایی مثل رباعی و دوبیتی، عیار قافیه بالاست، ولی تقیّد هم بیشتر میشود، چون سه چهارم کل مصراعهای یک شعر، مقیّد هستند. در یک رباعی یا دوبیتی، فقط یک مصراع آزاد داریم و بس. سه مصراع دیگر باید همقافیه باشند.
در مسمط، این تنگنا به حداکثر میرسد، یعنی همة مصراعهای شعر، مقیّد به قافیه هستند و علاوه بر آن، مصراعهای آخر بندها باید با هم قافیه شوند. اینجا دیگر مجال نفسکشیدن نمیماند، چون در کل شعر، حتی یک مصراع آزاد هم نداریم که در اختیار شاعر باشد.
اما غزل از این نظر در تعادلی نسبی است. حدود نصف مصراعهای آن آزاد هستند و نصف دیگر که قافیه دارند، نیز آنقدر متعدد نیستند که نتوان برایشان قافیه فراهم کرد (مثل قصیده). این است که هم بهرهمندی از موسیقی به حد کافی میرسد و هم آزادی عمل شاعر، تا حد زیادی تأمین میشود. در قصیده، تعداد زیاد قافیهها شاعر را به تنگنا میافکند و در مثنوی، عوض شدن پیاپی قافیه، نمیگذارد تا از یک هماهنگی طولی در شعر، لذت ببریم.
اینجا میتوان بین قطعه و غزل نیز مقایسهای کرد و دریافت که چرا قطعه در عمل جایگاه غزل را نیافته است. غزل این امتیاز بسیار مهم را دارد که بیت اول آن، مقفّی است، یعنی در همان ابتدا، ما یک بهرة کامل از موسیقی کناری میبریم. در قطعه، با خواندن بیت اول، کمتری احساس موسیقی کناری نمیکنیم و میدانیم که بیت اول نیز سنگ بنای التذاذ از شعر را میگذارد. قطعه از این نظر، بدترین موقعیت را دارد، چون هیچ قالب دیگر نیست که بیت اول آن مقفی نباشد.
ولی در غزل ـ نسبت به قطعه ـ با درج کردن یک قافیه بیشتر در بیت اول، موسیقی کناری در حد بسیار قابل توجهی تکمیل میشود و این معاملهای است سودمند. پس بسیار طبیعی است که شاعر این معامله را بکند و تا حد امکان، به جای قطعه غزل بسراید. ملاحظه میکنید که یک قافیة کمتر، چگونه قطعه را که قالبی بسیار شبیه غزل است، به حاشیه میراند و میدان را همچنان برای غزل خالی میگذارد.
غزل، از یک نظر دیگر هم برتری دارد و آن، تنوع در قافیهها و انتخاب ردیف است. میدانیم که انتخاب قافیههای تازه و گاه دشوار، از رموز زیبایی موسیقی کناری یک شعر است. با انتخاب اینگونه قافیهها، میتوان شنونده را شگفتزده کرد و او را به تحسین واداشت. اما این کار در قصیده همواره مقدور نیست. چگونه میتوان قصیدهای با قافیههایی از نوع «ابر»، «قبر»، «جبر» و امثال اینها نوشت؟ قالبهایی مثل مثنوی و چهارپاره از این نظر نسبت به غزل آزادی بیشتری دارند، ولی عوض شدن قافیه در هر بیت، این برتری را تخفیف میدهد. درست است که خواننده ناخودآگاه انتخاب قافیههای دشوار در یک بیت را تحسین میکند، ولی این تحسین دیر نمیپاید.
در غزل، شگفتی خواننده از یک قافیة واحد، تا آخر شعر باقی میماند و این، یکی از رموز جذابیت غزلهای شاعرانی چون زکریا اخلاقی است که از این امکان غزل، خوب کار کشیده اند.
غزل از نظر انتخاب ردیف هم چنین موقعیت ممتازی دارد. در بعضی قالبها مثل قصیده، بسیار دشوار است که ردیفی طولانی یا ابتکاری انتخاب شود. بعضی از قالبها نیز آنقدر به ردیف وابستهاند که بیتهای بدون ردیف در آنها، بسیار کمعیار به نظر میآیند، مثل چهارپاره یا مثنوی. از سوی دیگر طولانیگرفتن ردیف در همه قالبها مقدور نیست، چون در رباعی و دوبیتی ردیف طولانی، عملاً سه مصراع شعر را پُر میکند و دیگر جایی برای کار شاعر نمیماند. ردیف طولانی در مسمط، از این هم فاجعهبارتر است. مثل این است که یک رانندة تاکسی در حالی که خانوادة پنجنفریاش را سوار کرده است، در پی مسافرکشی باشد.
در غزل، امکان طولانی گرفتن ردیف، به راحتی وجود دارد، چون با پرشدن مصراعهای دوم، ما مصراعهای اول را داریم که میتوانند سخن شاعر را در خود جای دهند. در واقع شعر، مثل مینیبوسی میشود که در طرف آن خانوادة راننده نشسته باشند و در طرف دیگر، مسافران. حالا میتوان تشبه را کاملتر کرد و گفت قصیده مثل اتوبوسی با همین اوصاف است. حالا کدام راننده باشد که خانوادهای چنین بزرگ داشته باشد که یک طرف را پر کنند؟ میبینیم که باز هم امکانات بیانی و موسیقیایی در غزل، به حد تعادل رسیده است.
4. ساختار شعر
پراکندگی مضمونی یا محتوایی، یکی از مسایل مهم در ساختار شعر است. یک شعر کوتاه، الزاماً باید ساختار محتوایی منسجمی داشته باشد. نمیشود در یک رباعی، در هر مصراع سخنی تازه گفت. از سوی دیگر، بلندی شعر، تنوع و پراکندگی را ایجاب میکند، چون بسیار سخت است که در شعری پنجاهبیتی یک سخن را تکرار کنیم یا شرح و بسط دهیم. پس قالبهای بسیار کوتاه و بسیار بلند، از این نظر محدودیت دارند.
غزل، از این محدودیتها آزاد است. هم میتوان آن را به قطعات کوچکتر دوبیتی و یک بیتی تقسیم کرد و در هر قطعه سخنی تازه به میان آورد و هم میتوان یک سخن را در طول شعر امتداد بخشید. در اینجا هر دو رویّه امکان دارد، و به همین لحاظ، ما هم غزلهای گسستة خوبی داریم و هم غزلهای پیوستة درخشانی. این امکان در دیگر قالبها کمتر است. مثنوی از نظر استقلال ابیات با غزل رقابت میکند، ولی تعویض پیاپی قافیه در آن، ساختار صوری آن را از انسجام میاندازد.
غزل، میتواند محور عمودی قوی یا ضعیفی داشته باشد یا اصلاً نداشته باشد. حفظ محور عمودی در قصیده دشوار است و دشوارتر از آن، ابتکار در محور عمودی است. این که بسیاری از قصاید مدحیة ما دارای یک ساختار واحد و یکنواخت «تشبیب، گریز و دعائیه» هستند، از همین جا سرچشمه میگیرد. ولی غزل فارسی، این یکنواختی هولناک را نداشته است و به همین لحاظ، ساختارهای گوناگونی در آن تجربه شدهاست، از ساختار گسستة غزلهای مکتب هندی بگیرید تا ساختار روایی بعضی از غزلهای امروز.
5. قابلیتهای محتوایی
در میان مضامین و موضوعات مختلف شعری، هیچ موضوعی را نمیتوان یافت که برای غزل تجویز نشده باشد. عشق، عرفان، پند و موعظه، سیاست، مسایل اجتماعی، مرثیه، مدح، حکمت، مفاخره، همه و همه در غزل ما دیده شدهاند و ما نمونههای برجستهای برای آنها داریم. البته بعضیها دوست میدارند که غزل را در عشق محدود ببینید و منحصر کنند، ولی کارنامه غزل فارسی، چنین محدودیتی را بر نمیتابد. حافظ، سعدی، مولانا، بیدل، صائب و دیگر غزلسرایان بزرگ ما، در همة این عوالم غزل دارند و اگر هم در عالمی خاص محدود ماندهاند، این برایشان نه یک امتیاز، که یک نقطة ضعف بوده است، مثل محدودماندن نسبی سعدی در عاشقانهسرایی که عملاً میدان را برای برتری حافظ باز کرده است. در شعر معاصر نیز حکایت همین است و شاعران، همه حرفها را در غزل گفتهاند. حالا ممکن است بگویید ما غزلهای غیر عاشقانه را غزل نمیدانیم، ولی شما در آن صورت، باید برای این شعرها، نامی دیگر برگزینید و البته مقالة ما نیز به آن نام اشاره میکند. در اصل قضیه یعنی این که این قالب ـ نامش را هرچه بگذارید ـ کمتر از دیگر قالبها محدودیت محتوایی داشتهاست، فرقی نمیکند.
6. امکانات کاربردی
آنچه تا کنون گفتیم، امتیازها و امکانات غزل بود در مقام سرایش شعر. حال باید دید که در مقام کاربرد شعر، موقعیت غزل چگونه است. باز هم اگر شکلهای گوناگون کاربرد یک شعر را بررسی کنیم، خواهیم دریافت که غزل در مجموع از دیگر قالبها امکانات بهتری دارد.
الف. غزل، بهتر از بسیاری قالبهای دیگر، در حافظه میماند. از این نظر، فقط دوبیتی و رباعی بر غزل ارجحیت دارند و بس. قصیده و ترجیعبند و مسمط غالباً طولانی اند; مثنوی و چهارپاره پراکندگی موسیقیایی دارند و قالبهای نوین هم که در این عرصه دچار مشکل جدی هستند. در حفظ کردن یک پاره از شعر هم غزل قابلیت خوبی دارد. مثلاً اگر بخواهیم یک پاره از یک مسمط را حفظ کنیم، باید حداقل یک بند یعنی پنج یا شش مصراع را به حافظه بسپریم، ولی در مورد غزل دو مصراع یا حتی یک مصراع هم کافی است.
ب. غزل قابلیت ارائة تریبونی مناسبی دارد. نه آن قدر کوتاه است که بدون ایجاد تمرکز در مخاطبان به پایان برسد و نه آن قدر طولانی است که ملالانگیز شود. میتوان یک غزل خواند و یک حس واحد آفرید. یک رباعیسرا در پشت تریبون، ناچار است برای ایجاد تمرکز در شنوندگان، بیش از یک رباعی بخواند و در این صورت، چند حس متفاوت را به مخاطبان خواهد بخشید. پس بیجهت نیست که بسیاری از نوپردازان یا قصیدهسرایان هم در محافل و مجالس، به غزلخوانی میپردازند.
ج. برای چاپ یک شعر در یک نشریه نیز غزل قالب مناسبی است. این را روزنامهنگاران و صفحهآرایان به خوبی درک میکنند.
د. از دیرباز، غزل برای هماهنگی با موسیقی مناسبترین قالب بوده است و این حقیقت دیگر جای شک و شبهه ندارد. دیگر قالبها برای استفاده در یک قطعه موسیقی محدودیتها یا نارساییهایی جدی دارند.
سخن آخر
ملاحظه میکنید که ماندگاری غزل، آنقدرها هم بیدلیل و موجب نبوده است. ساختار این قالب از نظر موسیقیایی و تعداد ابیات، به گونهای است که برای بیان بسیاری از حالات شاعرانه، بهترین مناسبت را دارد. البته بسیار اتفاق میافتد که شاعر، برای بیان یک حالت خاص، قالب دیگری را بر غزل ترجیح دهد و منکر نمیشویم که از بعضی جهات، قالبهای دیگر، برتریهایی نیز بر غزل دارند. چنین است که بعضی دیگر قالبهای کهن را نمیتوان محکوم به فنا دانست.
با آنچه گفته آمد، میتوان قضیه را از سوی دیگر نیز مطرح کرد، یعنی اگر قرار است که رمز ماندگاری غزل، انعطافپذیری و تعادل آن باشد، برای حفظ این قالب نیز رعایت این دو اصل ضروری مینماید، یعنی باید از افراط و تفریط و جزماندیشی در آن پرهیز کرد.
در داوریهایی که دربارة غزل میشود، ما سخنهایی از این دست بسیار میشنویم که «بیتهای غزل باید مستقل از هم باشد» یا بر عکس، «غزل باید دارای ساختار پیوسته باشد» یا «غزل باید حتماً ردیف داشته باشد» یا «غزل باید در فلان وزنها سروده نشود» یا «غزل باید حتماً عاشقانه باشد» یا «غزل نباید از این قدر بیت کوتاهتر یا بلندتر باشد». واقعیت این است که کارنامة غزل فارسی، این جزماندیشیها را برنمیتابد و همواره خلاف اینها را ثابت میکند. تجربه نشان دادهاست که فقط شاعرانی موفق بودهاند که آزادی عمل ناشی از انعطافپذیری غزل را حفظ کرده و از آن بهره جستهاند، نه این که خویش را در حصار این «باید» و «نباید»های نظری حبس کرده باشند. میگویند غزل باید ردیف داشته باشد، ولی یکی از بهترین غزلهای حافظ ـ به باور بسیاری از حافظشناسان ـ بدون ردیف است، یعنی غزل «زآن یار دلنوازم شکری است با شکایت» و در عین حال، یکی از بهترین غزلهای بیدل نیز چنین است «همهکس کشیده محمل به جناب کبریایت». به همین ترتیب، میتوان استثناهای بزرگ برای قواعد بالا پیدا کرد، در حدی که صحّت آنها را خدشهدار سازد.
به هر حال، غزل وقتی پایدار و ماندگار خواهد بود که از همه قابلیتهای بیانی آن بهره گیریم، البته با حفظ تعادل.
(این مطلب چندی پیش در روزنامه قدس چاپ شده است)
+ بازگشت
دوستانی برای بار دوم درج این شعر را خواستار شده بودند که اینک اجابت میشود.
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمدهبودم، پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهای که تهیبود، بسته خواهدشد
و در حوالی شبهای عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!
همان غریبه که قلک نداشت، خواهدرفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهدرفت
منم تمام افق را به رنج گردیده،
منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفرهام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگسنگ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم این شهر، میشناسندم
من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابنملجم شد
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهام که تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت
پیاده آمدهبودم، پیاده خواهمرفت
چگونه بازنگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه باز نگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیامبستن و الله اکبرم آنجاست
شکستهبالیام اینجا شکست طاقت نیست
کرانهای که در آن خوب میپرم، آنجاست
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست
شکسته میگذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بیشمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید دادهام، از دردتان خبر دارم
تو هم بهسان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی
تویی که کوچة غربت سپردهای با من
و نعش سوخته بر شانه بردهای با من
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
اگرچه مزرع ما دانههای جو هم داشت
و چند بتة مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش همیشةتان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشة تان
اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم، نهاده خواهمرفت
پیاده آمدهبودم، پیاده خواهمرفت
به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
بهجز غبار حرم، چیز دیگری نبرم
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد
مشهد ـ 27 / 1 / 1370
+ هفتاد و دو سر
آی دوزخسفران! گاه دریغ آمده است
سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده است
طعمة تلخ جحیمید گلوگیر شده
چرک زخمید – که کوفه است – سرازیر شده
فوج فرعونید یا قافلة قابیلید
ننگ محضید، ندانم ز کدامین ایلید
ره مبندید که ما کهنهسواریم، ای قوم!
سر برگشت نداریم، نداریم ای قوم
حلق بر نیزه اگر دوخته شد، باکی نیست
خیمه در خیمه اگر سوخته شد، باکی نیست
خیمه تشنه است، نه تشنه است، گلاب آلوده است
سجده بیمار، نه بیمار، شراب آلوده است
ره مبندید که ما کهنه سواریم، ای قوم
سر برگشت نداریم، نداریم ای قوم
شعله گر افسرد، خاکستر ما خواهد رفت
تن اگر خفت به صحرا، سر ما خواهد رفت
راه سخت است، اگر سر برود نیست شگفت
کاروان با سر رهبر برود، نیست شگفت
تن به صحرای عطش سوخته، سر بر نیزه
بر نمیگردیم زین دشت، مگر بر نیزه
تشنه میسوزم با مشک در این خونین دشت
دست میکاریم تا مرد بروید زین دشت
آی دوزخسفران! گاه سفر آمده است
سر بدزدید که هفتاد و دو سر آمده است.
+ امروز با بیدل (چهل)
چو صحرا مشرب ما ننگ وحشت بر نمیتابد
نگه دارد خدا از تنگی چین دامن ما را
چین دامن، کنایه از تعلّقات مادی است. گویا اشراف و دولتمردان دامنهای پُرچین میپوشیدهاند.
ز خود برآ تا رسد کمندت به کنگر قصر بینیازی
به نردبانهای چین دامن کسی ره آسمان نگیرد
میگوید درست است که چین دامن شبیه نردبان است، امّا با این نردبان به آسمان نمیتوان رفت.
ولی دامن صحرا فراخ است و فارغ از چین. به همین لحاظ، آرام است و بدور از وحشت.
وحشت نیز در شعر بیدل، بیتابی و پریشانی است، نه خوف و هراس.
O
وحشت ما را تعلّق رام نتوانست کرد
بادة ما هیچکس در جام نتوانست کرد
O
شمعی از وحشتنگاهی انجمن گم کرده ام
بلبلی از پرفشانیها چمن گمکرده ام
+ رضا برجی...
دیشب تلویزیون گفت که رضا برجی...
نه، بگذارید طوری دیگر شروع کنیم. رضا برجی یک عکاس و مستندساز جنگ است. بعد از جنگ ایران و عراق، این جان بیقرار، طاقت نیاورد و برای تهیة عکس و فیلم مستند از مبارزة مردم، راهی افغانستان شد، افغانستان دوران جهاد. از آنجا زندگی او با افغانستان و مردمش و رنجهایشان گره خورد...
او آدم بسیار نازنینی است; مخلص، فداکار، باصفا و بامحبت. در سفر اولش به افغانستان، مشقتهای بسیار کشید که مهمترینش اسارت به دست ملیشهها و نابودشدن همه فیلمها و عکسهایش بود. او از این سفر، با دست خالی برنگشت. البته نه چندان خالی. هم تجربههایی کسب کرد برای سفرهای بعد و هم یادداشتهایی خاطرهوار فراهم کرد که بعداً به صورت کتابی مستقل به چاپ رسید، کتاب «برچههای سرخ، کوچههای سبز».
در سفر بعد، او یک همسفر باوفا یافت، یعنی محمدحسین جعفریان، شاعر، نویسنده و فیلمسازی که او هم دل به این کشور و مردمش بسته بود. پس کولهبارشان را بستند و راهی شدند. سال 1372 بود و دوران جنگهای داخلی افغانستان و تاجیکستان و این دو میخواستند روایتگر حوادث دو کشور در این خونینترین سالها باشند، دوران جنگهای کابل و راکتباران و دیگر بدبختیها. در این سفر بود که وسیلة نقلیهشان کلهمعلقشد و در نتیجه، جعفریان بر روی برانکارد به ایران برگشت و برجی با عصا و کلة باندپیچیشده.
حاصل این سفر، سریال مستند «لعل بدخشان» بود و انبوهی عکس و گزارش و از همه گرانبارتر، تجربههایی که دستمایة آنان برای سفرهای دیگر شد.
برجی در این چندسال، با اخلاص و فداکاری تمام، همواره در متن حادثهها بوده است، روزی در افغانستان، روزی در بوسنی، روزی در چچن، روزی در عراق و روزی بر تخت بیمارستان.
اشتباه نکردم، تخت بیمارستان، به خاطر عوارض سلاحهای شیمیایی در جنگ ایران و عراق. او مجروح شیمیایی است و روز به روز، نزارتر میشود. آخرین باری که او را دیدیم، پارسال بود و در هفتة همبستگی ایران و افغانستان که فرهنگیان افغانستان به خاطر خدماتش به این کشور، از او تقدیر کردند. از آن هنگام درست نمیدانم بیماریاش تا چه حد پیشرفت کردهاست که دیشب در برنامهای در تلویزیون از دوستداران هنرش خواسته شد که برای سلامتیاش دعا کنند. همین.
و ما نیز دعا کنید که حکیم شفابخش پوزشپذیر، رضا برجی عزیز و فداکار را از ما نگیرد.
+ تهمینه
برخیز و قصّة دگری سر کن، ای قصّهگوی شوکت دیرینه!
کوتاه کن حکایت رستم را، باری بگو حکایت تهمینه
ای ماه خوشنصیب سمنگانی! یک صفحه داشت دفتر اقبالت
آن شب که گیسوان تو شد شانه، آن شب که دستهای تو شد خینه
دیگر سکوت بود و سیاهی بود، امید بود و چشمبهراهی بود
با غنچهای شکفته به تنهایی، با گوهری نهفته به گنجینه
دیگر نه نامهای و نه پیغامی، یا دیدن مسافری از بامی
نه رخت تازهدوختهای در بر، نه چهرهای مقابل آیینه
بستی امید تا که نهالت را آن تکدرخت پیر بهبر گیرد
آری، گرفت، لیک به دشت کین، با دشنهای که کاشت بر آن سینه
دیگر حماسه بود و خطر پیهم، میدانِ باز و هیمنة رستم
در خانهای تکیده و تنها هم یک شمعدان شکست و یک آیینه
ای ماه نامراد سمنگانی! خود دستِ مهر جانب او بردی،
اینک بگو چگونه توانی داشت در دل ز قاتل پسرت کینه؟
خرداد 1378
+ امروز با بیدل (سی و نه)
گَردِ خیالِ عاشقان رفت به عالَم دگر
پا به فلک نمینهد سر به رهت فدای ما
در نگاه اول، مصراع دوم مشوّش و مضطرب به نظر میآید که یعنی چه. نکته این است که «سر به رهت فدا» خود یک ترکیب است، یعنی کسی که سر به ره تو فدا میکند. حالا این فردِ «سر به رهت فدا»، پا به فلک نمیگذارد. امّا اضافهکردن «ما» به آن، از نوع مالکیت نیست، بلکه عینیت است، یعنی شاعر میگوید، آن «سر به رهت فدا» من هستم. بیدل دیگر هم از این نوع دارد.
بسمل ما بس که از ذوق شهادت میتپد
تیغ قاتل میشمارد فرصت تکبیر را
و اینجا «بسمل ما» یعنی «مایی که بسمل هستیم». و در جایی دیگر میگوید.
چون شمع قانعیم به یک داغ از این چمن
گل بر هزار شاخ نبندد بهار ما
و اینجا نیز «بهار ما»، یعنی «بهاری که ماییم». از این گونه بسیار دیگر هم میتوان یافت.
+ چو دزدی با چراغ آيد، گزيدهتر برد کالا
ما همه تختهسواريم، بگو تختي نيست
دزد از ما نبرد صرفه، بگو رختي نيست
اما اينبار گويا دزد از ما صرفه برد. بله، جريان از اين قرار بود كه پريشب دزدي با چراغ به مؤسسة در دري دستبرد زد و گزيدهتر كالاي آن را ربود و همه را به داغ آن نشاند. اما اين گزيدهتر كالا، يك دستگاه رايانه و متعلقات آن و فاكس و راديو و ديگر چيزها بود كه البته در در دري نيز شيء ذيقيمتتري از آنها پيدا نميشد وگرنه آنها را هم ميربود. اما اين اشيأ گرانقدر، چيزهاي گرانقدرتري در خود داشت، از جمله مطالب تايپشدة شمارة در دست اقدام و بسيار مطالب و مقالهها و كتابها از دوستان كه در آن رايانه محفوظ بود و در جاي ديگري محفوظ نبود. پس اگر ديديد كه مقالهها و شعرهاي شما از اين پس در نشرية مؤسسة فرهنگي سارقان مشهد منتشر شد، تعجب نكنيد.
ميگويند هرچه سنگ است، بر پاي لنگ است. البته اين سنگ سوم بود كه ما خورديم. در نوبتهاي اول و دوم، دزدان به راستي به كاهدان زدند چون همين مختصر امكانات نيز در مؤسسه موجود نبود. حالا كه ما نيز دچار احساس خودكامپيوترداربيني شده بوديم، اين سنگ سوم فرود آمد.
ولي با اينهمه، فقدان اين عزيز از دست رفته، شركتكنندگان جلسة شعر را به نااميدي نكشاند. ملت قهرمان و هميشه در صحنة ما امروز، با حضور گسترده و فعال خويش در پاي صندوقهاي رأي (ببخشيد، چون امروز انتخابات مجلس بود، يك بار فكر كردم مجري اخبار تلويزيون هستم.) باري، شركتكنندگان جلسه، با حضور گسترة خويش، مشت محكمي به دهان استكبار جهاني زدند و با اين اقدام، نشان دادند كه هيچ توطئهاي نميتواند مانع عزم استوار آنان شود.
البته يادآوري ميشود كه اين شور و نشاط، نتوانست ضايعة از دست رفتن رايانه و مطالب موجود در آن را جبران كند و به همين لحاظ، دستاندركاران مؤسسه يعني مظفري و خاوري و حسينزاده و حيدربيگي و كاظمي، پس از جلسه با شكل اندوهباري به اين بحث پرداختند كه اولاً براي پيشگيري از اين حادثة شوم چه كارها ميتوانستند بكنند و ثانياً براي احياي مطالب مفقوده چه تدابيري ميتوان جست و ثالثاً اگر باز هم دري به تخته خورد و اين امكانات دوباره فراهم آمد، براي حفظ آنان از شرّ دزدان آينده چه ميتوان كرد.
ضايعة اندوهبار به سرقت رفتن دار و ندار درّ دري، محمدكاظم كاظمي را كه از ديرباز از دست شطرنجبازي بيامان مظفري دل خوني داشت و مدام به او گوشه و كنايه ميزد، فرصت داد تا در مرثيهاي در قالب رباعي، از سويي با او همدردي كند و از سويي ديگر، اين عقدة هميشگي خود را بر سر تختة شطرنج مظفري خالي كند و چنين بسرايد:
ديدم ثمر رنج تو را ميبردند
رايانة تو، گنج تو را ميبردند
اين كاش به جاي اين همه جنس عزيز،
اين تختة شطرنج تو را ميبردند
شعر ذيل در ختم جلسه خوانده شد و حضار با تكبيرهاي پياپي آن را تأييد كردند.
اما جلسة امروز، جلسة ويژة نقد كتاب شعر تازة خانم زهرا حسينزاده با عنوان «نامهاي از لالة كوهي» بود كه عليرغم تلاشهاي استكبار جهاني، با گرمي تمام برگزار شد و سربازان جانبركف كشور غلامرضا ابراهيمي و حسين حيدربيگي و محمد واعظي و ديگران نقدهايي بسيار دقيق و آموزنده ارائه كردند. البته به علّت فقدان ضبط صوت خبرنگاري و دوربين عكاسي، ما از ارائة هرگونه گزارشي از اين جلسة باشكوه محروميم.


مهربانیها ()