محمدکاظم کاظمی


+ شعری از عبدالوهاب مجیر

عبدالوهاب مجیر از شاعران نازنین مزار است. این شعر را طی نامه‌ای سراپا لطف به من فرستاده است. دیدم می‌توان شما را نیز در این التذاذ معنوی شریک کرد.

شکیب پنجره پایان‌پذیر شد کم کم

به ترک یاد تو هم ناگزیر شد کم کم
در ارتبا ط دلم ازچه کس سوال کنم

کدام روز جوان شد که پیر شد کم کم
فتاده بودم در تنگنای دلهره ها

که شعر آمد تا دستگیر شد کم کم
و عکس راحت از قاب سینه ام کوچید

به ترس های شگفتی اسیر شد کم کم
غریبه یی غم خود را در ارغنون غز ل

 

 

 

سرود و زمزمه کردو مجیر شد کم کم

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی:
comment مهربانی‌ها () لینک

+ نقد شعر غدیر در وبلاگ سخیداد هاتف

اندیشمند گرامی سخیداد هاتف کوچک‌نوازی کرده و نقدی بر شعر «غدیر» که در یادداشت ۲۰ بهمن من آمده بود، نوشته است در وبلاگ خودش با این نشانی.

hatif.persianblog.ir

ضمن سپاس از این ارجمند، دوستان را به دیدن این نقد دعوت می‌کنم. نه این نقد، که این وبلاگ بسیار پربار و خواندنی.

در ضمن حال که پای نشانی‌دادن به میان آمد نشانی وبلاگ بچه‌های گلشهر را هم می‌نویسم که نشانی از سرزندگی همواره جوانان کوشای ما دارد

golshahr11.persianblog.ir

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی:

+ قصه سنگ و خشت

به نوجوانان کارگر هموطنم‌

 

دیدمت صبحدم در آخر صف‌، کولة سرنوشت در دستت‌

کوله‌باری که بود از آن پدر و پدر رفت و هِشت‌، در دستت‌

گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر دراندازی‌

باز این فالگیر آبله‌رو طالعت را نوشت در دستت‌

بس که با سنگ و گچ عجین گشته‌، تکّه‌چوبی در آستین گشته‌

بس که با خاک و گِل به‌سر برده‌، می‌توان سبزه کشت در دستت‌

شب می‌افتد و می‌رسی از راه با غروری نگفتنی در چشم‌

یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت‌

کاش می‌شد ببینمت روزی پشت‌ِ میزی که از پدر نرسید

و کتابی که کس نگفته در آن قصّة سنگ و خشت‌، در دستت‌

بازی‌ات را کسی به‌هم نزند دفترت را کسی قلم نزند

و تو با اختیار خط بکشی‌، خطّ یک سرنوشت‌، در دستت‌

آبان 1377

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ امروز با بیدل (سی و هشت)

از غبارم می‌کشد دامن‌، تماشا کردنی است‌

عاجزیهای نیاز و بی‌نیازیهای ناز

 

من سالها این بیت را غلط می‌فهمیدم‌. می‌پنداشتم که «عاجزیهای نیاز و بی‌نیازیهای ناز»، فاعل‌ِ «دامن‌می‌کشد» است‌، یعنی از غبار من‌، از یک سوی‌، عاجزیهای نیاز دامن می‌کشد و از سویی دیگر، بی‌نیازیهای ناز. به عبارت ساده‌تر، من (شاعر) هم از سر نیاز عاجز هستم و هم از سر ناز (غرور) اظهار بی‌نیازی می‌کنم و این تماشا دارد.

آن توجیه هم البته راهی به دهی می‌برد، ولی دریافت درست این است که فاعل را معشوقی بدانیم که در این شعر، از او نام برده نشده و او، از غبار شاعر دامن می‌کشد (احتراز می‌کند). پس از سمت شاعر عاجزیهای نیاز است و از سمت معشوق‌، بی‌نیازیهای ناز. و این تماشا دارد. به این ترتیب‌، ما دو جمله داریم‌. «او از غبارم دامن می‌کشد.» و «این عاجزیهای نیاز و بی‌نیازیهای ناز، تماشاکردنی است‌.» مصراع دوم‌، از لحاظ دستوری‌، به «تماشاکردنی است‌» ارتباط می‌یابد، نه به «دامن کشیدن‌».

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ فهم عوام و پسند خواص

این مقاله در سال 1373 در روزنامة قدس چاپ شد. پس از آن در سال 1379 در نخستین شمارة فصلنامة «هری‌» به چاپ رسید. نوبت سوم‌، چاپ آن در جلد دوم کتاب «نثر دری در افغانستان‌» شادروان علی رضوی غزنوی بود و اینک پیش روی شما قرار دارد. از همه دوستانی که این مطلب برایشان تازه نیست‌، پوزش می‌خواهم‌.

 

 

گاه در تعریف‌ها و معیارهای قدما برای شعر به حرف‌های دقیقی برمی‌خوریم که از ژرف‌بینی خاصی خبر می‌دهد و از این که تا چه حد در معنای آنچه می‌گفته‌اند، دقت نظر داشته‌اند. باید بپذیریم که حسّاسیت قدما در قبال معنی کلمات و کاربردِ مناسب آن‌ها ـ چه در شعر و چه در نقد آن ـ خیلی بیشتر از ما بوده است‌. ممکن است معیارهای نقد آن‌ها، اینک برای ما پذیرفتنی نباشد امّا لااقل روشن و مشخص هست و کاملاً می‌توان از نظر منطقی آن‌ها را دسته‌بندی کرد و حوزه کاربردشان را مشخص نمود. شاید علت این دقت‌، گرایشی باشد که منتقدین قدیم ما ـ به تبع مطالعاتشان ـ به سمت فلسفه و منطق داشته و حتی خود گاهی فیلسوف و حکیم بوده‌اند، چنانچه مثلاً خواجه نصیرالدین طوسی چنین فردی است‌.

یک معیار قدیمی برای شعر داریم که نمی‌دانم از کجا آمده ولی می‌گوید: «شعر را باید عوام بفهمند و خواص بپسندند.» این سخن بسیار ژرف است و علی‌رغم ظاهر ساده‌اش خیلی نکته در خود دارد. این که چرا در مورد «عوام‌»، از «فهم‌» سخن رفته و در مورد «خواص‌»، از «پسند» و اصلاً این بحث که اختلاف عوام و خواص در قبال شعر چیست و هر کدام از چه وجهی با شعر طرف می‌شوند که ما از آنان انتظار جداگانه‌ای داریم‌. این بحثی است جالب که ما می‌کوشیم به طرح و پاسخگویی سؤال‌هایی در آن بپردازیم‌.

نخست باید همان عبارت را بشکافیم و بعد، تلقی خویش را از هر یک از ارکان آن روشن کنیم و دست آخر، درستی آن حکم را مورد سنجش قرار دهیم‌. آن جا چهار مفهوم اصلی داریم‌: «عوام‌»، «خواص‌»، «فهم‌» و «پسند» و اینک باید هر کدام را بشناسیم‌.

عوام و خواص دو کلّی متباین هستند که مجموع آن‌ها، سازندة جامعه بشری است و هر آدمی بنا بر موقعیت فکری خویش در یکی از این دو مجموعه قرار می‌گیرد، مگر این که فاقد فکر، یعنی از جرگة مجانین باشد که حسابشان جداست‌. بنابراین‌، با شناخت یکی از این دو گروه‌، تکلیف آن یکی هم مشخص خواهد شد، یعنی اگر «خواص‌» را بشناسیم‌، «عوام‌» همه آنانی‌اند که از این دسته نیستند.

باید دید چه ویژگی‌هایی طبقة خواص را از کل جامعه بشری متمایز می‌کند. قطعاً ویژگی‌های جسمی یا قومی یا مادی یا... برای ما ملاک نیستند، هر چند عده‌ای از آدمیان‌، خویش را به همین مناسبت‌ها جزو خواص بشمارند، بلکه در بحث ارزیابی هنر، فهم و آگاهی افراد است که آنان را به این جرگه داخل می‌کند.

پس وجه افتراق خواص‌، دانایی‌شان است‌، امّا چه نوع دانایی‌ای‌؟ ظاهراً در این باب دو نوع دانایی داریم‌:

یکی عقل و شعور و دانشی غیرتخصصی که بعضی آدم‌ها به طور نسبی در همه زمینه‌های علوم و معارف بشری دارند. این دانایی ممکن است ناشی از تجربه باشد یا تحصیل‌، ولی به هر حال دارنده‌اش را متخصّص در یک هنر خاص نمی‌توان گفت‌.

دیگر دانشی تخصصی است که بعضی افراد در رشته‌های هنری دارند و به تبع آن‌، کارشناس همان رشته به شمار آیند.

با برداشت اول از دانایی‌، خواص همان نخبگان جامعه‌اند که از نظر فکر ـ و نه الزاماً مدرک و تحصیلات ـ در تراز بالاتری از عموم قرار می‌گیرند. اینان مستقیماً هدایت فکری جامعه را بر عهده دارند و اصلاح یا خرابی‌شان در عوام به شدت اثر می‌گذارد. معلّم‌ین‌، دانشگاهیان‌، روحانیون‌، هنرمندان‌، مسؤولان فرهنگی‌، روزنامه‌نگاران و دیگر کسانی از این دست‌، سازنده این طبقه‌اند.

و با برداشت دوم‌، خواص  یک گروه مشخص و بارز در جامعه نیستند، بلکه برای هر یک از زمینه‌های هنری‌، ممکن است طبقة خواص جداگانه‌ای داشته باشیم که کارشناسان همان رشته‌اند. با این تلقی‌، آن که در شعر جزو خواص است‌، ممکن است در نقاشی یک عام به تمام معنی باشد و یا برعکس‌.

حالا، خواص مربوط به معیار مورد بحث ما، کدام یک از این دو گروهند؟ بعداً به این برمی‌گردیم ولی به هر حال و با هر تلقی‌ای‌، عوام آنانی‌اند که خارج از این دسته جای می‌گیرند.

درباره فهم شعر هم بسیار بحث شده و متأسفانه غالباً به نتیجه روشنی نرسیده‌اند. شاید بتوان گفت یکی از معضلات اصلی شعر امروز نیز همین است که رابطة خودش را با مخاطب درنیافته و تا روشن نشود که فهم شعر چیست و که ها باید شعر را بفهمند، درگیر این مشکل خواهیم بود.

در یک تقسیم بندی ابتدایی‌، فهم انسان را می‌توان دو گونه دانست‌. یک تلقی‌ای که شخص به زعم خود از پدیده‌ای دارد یعنی خودش چنین تصور می‌کند که چیزی را درک کرده و دیگر درک واقعی و دقیق آن پدیده است‌. ما به نوع اول‌، فهم نسبی و به نوع دوم فهم مطلق می‌گوییم‌. مثلاً از یک بیت شعر حافظ، هر کس برداشتی دارد و به تصوّر خودش آن بیت را فهمیده‌، ولی این فهم نسبی است‌. فهم مطلق را کسی خواهد داشت که همة جنبه‌های تصویری و معنایی بیت را به تمام و کمال درک کرده و برداشت او مساوی «هر آنچه در شعر هست‌» باشد.

فهم ما از پیرامون ـ مگر در بدیهیات ـ همواره نسبی است‌، مخصوصاً وقتی وارد دنیای هنر شده باشیم‌. گذشته از این‌ها، از خود همان عبارت هم مشخص می‌شود که کسی انتظار فهم مطلق شعر ـ و آن هم از سوی عوام ـ را ندارد. پس باید به همان فهم ناقص و نسبی بسنده کرد.

امّا تعیین «پسند شعر» مثل فهم آن پیچیده و مشکل نیست چون فقط به مخاطب برمی‌گردد، در حالی که فهم از سویی به حقیقت آن پدیده ارتباط داشت و از سویی به دریافت انسان‌. فقط باید دید که منظور از پسند شعر، صِرف پذیرش آن است یا تأثیرپذیری فکری و عاطفی را هم انتظار داریم‌؟ یا به عبارت دیگر، اگر کسی مجذوب شعری شد و تأثیر لازمه را هم از آن گرفت و به این حالت اقرار کرد، می‌شود گفت که این شعر مورد پسند او واقع شده‌؟ یا نه‌، باید برای دریافت کیفیت شعر، به دلایل منتقدانه‌ای توسل جست‌؟

در دیدگاه ما این‌ها از هم جدا نیست یعنی کمال هنر، تأثیر حداکثر اثر هنری بر مخاطب است و اگر شعری این مایه از تأثیر را بر گروهی داشت‌، طبیعتاً مورد پسند آنان واقع شده‌است‌. بنابراین چون این هر دو جنبه با هم معادلند، برای دریافت میزان پسند مردم از شعر، به هر کدام که بخواهیم می‌توانیم تکیه کنیم‌. فقط نکتة مهم این است که پسند ذوقی و عاطفی تا حدّی نسبی است و بستگی به عوامل زیاد دیگری هم‌چون شرایط روحی فرد، حال و مقام ارائه اثر هنری‌، نوع ارائه و... دارد یعنی مثلاً شعری که با لحن خوش دیکلمه می‌شود خیلی مؤثرتر است از همان اثر وقتی به صورت مکتوب و با خطی نازیبا به دست مخاطب می‌رسد.

مشکل دیگر در شناخت پسند ذوقی مخاطبین‌، این است که چون عواطف تابع معیار و قاعدة خاصی نیستند، نمی‌توان به‌راحتی ارزیابی دقیقی نسبت به پسند مخاطبین بی‌شمار شعر داشت‌، مگر با آمارگیری‌های دقیق و همه جانبه‌.

پس در ارزیابی شعر، نظریات منتقدانه از مشاهدات ذوقی دقیق‌ترند، مگر این که انعکاس مثبت یا منفی یک شعر در جمع مخاطبین‌، آن قدر بارز و شدید باشد که بدون نظرخواهی آماری از تک‌تک افراد، بتوان به نتیجه‌ای قطعی رسید.

حالا این «نظریات منتقدانه‌» را چه کسانی می‌توانند بدهند؟ طبیعی است که از عوام نمی‌توان این انتظار را داشت‌. خواص (با تلقی اول یعنی نخبگان فکری جامعه‌) هم زیاد کارگشا نیستند چون این عرصه‌، عرصة نقد شعر است و اینان در این مقام فرق چندانی با عوام ندارند و باقی می‌مانند کارشناسان شعر که قدرت تجزیه و تحلیل آن را بیش از همه دارند. پس تا این‌جا معلوم شد آن «خواص‌»ی که باید شعر به پسند آنان برسد، چه کسانی هستند. حالا می‌رویم روی نیمه دیگر بحث یعنی فهم و مخاطبین شعر در این حوزه‌.

به طور بدیهی باید پذیرفت کسانی باید شعر را بفهمند که مخاطبین آنند و شعر برای آنان سروده می‌شود. حالا باید این گروه را پیدا کرد و دریافت که آنانی که باید شعر را بفهمند کیانند. اگر ما قائل به وجود وظیفه‌ای برای شاعر باشیم‌، آن وظیفه سمت‌دهی جهان به سوی یک وضعیت موعود و متعالی است‌. در رسیدن به تعالی‌، دو عامل مطرح می‌شود، یک نفس حرکت و دیگر جهت آن‌.

آنچه خود حرکت را باعث می‌شود، تأثیر عاطفی شعر است و آنچه به آن حرکت‌، جهت می‌بخشد، تأثیر فکری و معنوی آن‌. انسان به طور طبیعی چنین خاصیتی دارد. عواطف‌، او را به تلاش وا می‌دارند و اندیشه‌ها به او جهت می‌بخشند.)

از سوی دیگر با یک دید غیرکارشناسانه امّا بدیهی می‌توان گفت که در جامعه‌، نفس حرکت را همواره عموم مردم (عوام‌) باعث می‌شوند و جهت‌دهی آن بر عهدة نخبگان فکری جامعه است‌. به عبارت دیگر، شعر از رهگذر عواطف با عوام طرف است و از رهگذر اندیشه با اهل فکر و قلم که در دیدگاه ما این هر دو گروه در حوزه مباحث کارشناسی شعر، «عوام‌» به شمار می‌آیند.

خلاصه این که شعر را باید مخاطبینش بفهمند و مخاطبین‌، کسانی‌اند که شعر برایشان سروده می‌شود و آنان کسانی هستند که در تعالی جامعة بشری نقش دارند یعنی مردم و نخبگان فکری جامعه که همه در قبال شعر «عوام‌» شمرده می‌شوند (اگر چه میزان عوام بودن آن‌ها متفاوت است چون این نخبگان به هر حال در شناخت شعر یک سر و گردن از عامه مردم بلندترند.) پس می‌توان گفت شعر را باید عوام بفهمند چون آنان می‌توانند هدف نهایی شعر را برآورده سازند و شاعرانی که فقط برای دست‌اندرکاران مسایل شعر (شاعران و منتقدان و احیاناً بعضی شعر دوستان‌) شعر می‌سرایند با تلقی ما کار عمده‌ای در راستای تعالی جامعة بشری نمی‌کنند و تأثیر شعرشان فقط از کانال شاعران و منتقدانی که اتفاقاً جزو تأثیرگذاران فکری جامعه‌اند، به جای لازم می‌رسد.

حالا درمی‌یابیم که چرا هر دو شرط پسند خواص و فهم عوام را در کنار هم ذکر کرده‌اند و به یکی از آن‌ها بسنده نشده‌، چون شعری که فقط پسند خواص را داشته باشد و بس‌، برای اعوام غیرقابل فهم خواهد بود یعنی همان فهم نسبی را هم به دنبال ندارد و کسی که حتّی به گمان خودش هم چیزی از شعر نفهمیده‌، هیچ استفاده‌ای از آن نخواهد برد. ممکن است منتقدین شعر به فهم خیلی خوبی هم رسیده باشند، امّا این شعر، قابلیت استفاده در جهت آن هدف متعالی را ندارد چون با عاملین حرکت و جهت‌دهی بیگانه مانده‌، نظیر شعر مثلاً یدالله رؤیایی‌.

امّا شعری که از پسند خواص دور باشد امّا به فهم عوام رسیده باشد، (نظیر شعر مهدی سهیلی‌) ـ با توجه به این که ما قابل‌پسندبودن واقعی و تأثیرپذیری عاطفی را لازمة هم دانستیم ـ فاقد تأثیر لازم در حرکت و جهت‌بخشی به آن خواهد بود. چنین شعر و شاعری ممکن است شهرت فراوانی هم پیدا کنند امّا این شهرت سودی به حال جامعه ندارد چون شعر از آنچه باید عامل تأثیر باشد، تهی است‌. غفلت از همین نکته باعث شده که عده‌ای شعرهای بازاری و نازل را فقط به این دلیل که اقبال بسیاری در جامعه یافته‌اند، مؤثرتر از آثار عمیق و مؤثر (امّا کم برد) بدانند.

O

معیار «فهم عوام و پسند خواص‌»، به طور غیرمستقیم دو حکم دیگر را هم متضمن است‌. اگر ما بپذیریم که خواص‌، در هر هنری قدرت درک بیشتری از عوام دارند، نتیجه می‌گیریم که فهم عوام‌، به طریق اولی فهم خواص را هم اثبات می‌کند و برعکس پسند خواص ـ که به علت قدرت درک بیشتر خود مشکل‌پسند ترند ـ لاجرم پسند عوام را هم در پی خواهد داشت‌. به عبارت دیگر، اگر عوام ـ که قدرت درک کمتری دارند ـ در فهم شعر مشکل نداشته باشند، خواص هم حتماً مشکل ندارند و اگر خواص‌، اثری را از لحاظ کیفیت پذیرفته باشند عوام هم علی‌القاعده می‌پذیرند (مگر این که نفهمیده باشند.)

پس از یک طرف قضیه ـ یعنی فهم عوام و پسند خواص ـ صادق باشد، آن طرف دیگر ـ یعنی فهم خواص و پسند عوام ـ هم خود به خود صادق خواهد بود و در واقع قدما با بیان نیمی از معیار، نیمة دیگر را هم تعیین کرده‌اند. آنان هر یک از دو وجه «فهم‌» و «پسند» را به گروهی نسبت داده‌اند که بیشترین سختگیری را نسبت به شعر از آن وجه خواهد داشت و قاعدتاً هر شعری که از این امتحان دوگانه و سخت پیروز بیرون آید، شعری است قابل قبول‌.

O

حالا یک بحث دیگر پیش می‌آید که آیا با این معیار، ما شعر را تابع خواست کسانی نکرده‌ایم که ممکن است صلاحیت مواجهه با آن را نداشته باشند؟ آیا عوام و خواص هر جامعه‌ای دارای آن مایه از فهم و زیبایی‌پسندی هستند که برای شاعر قابل اتکا باشند؟ اگر عوام جامعه‌ای بیش از حد «شعر نفهم‌» و خواص بیش از حدس «کج سلیقه‌» باشند، تکلیف شاعر چیست و در این حالت‌، چطور می‌توان خواص را به سوی یک پسند سالم و عوام را به سوی فهمی عمیق‌تر هدایت کرد؟

ما گفتیم شعر را خواص بپسندند و این پسند، منتقدانه باشد. حالا می‌گوییم معیارهای این نقد چیست و اصلاً ما تکیه‌گاه محکم و مطلقی برای نقد شعر داریم یا نه‌؟

می‌بینید که پرسش از دل پرسش می‌جوشد و پاسخ می‌جوید و بحث طلب می‌کند و خدا می‌داند که ما چقدر به این مباحث نیازمندیم‌. اگر این نوشته بتواند گشایندة بابی در این مباحث باشد مایة بسی خرسندی است‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: مباحث نظری شعر

+ غدیر

ای بشر! خانه نهادی و نگفتی خام است‌

کفر کردی و نگفتی که چه در فرجام است‌

چشم بستی و ندیدی که در آن یوم‌ِ شگفت‌

چه پدید آمد از این پرده بر این قوم‌ِ شگفت‌

q

ترس‌ِ جان پشت درِ مکّه مسلمانت کرد

نعمتی آمد و آمادة طغیانت کرد

پس از آن پیشرو بوالهوسان دیدیمت‌

پشت پیراهن خونین کسان دیدیمت‌

هُبلی گشته به صحرای حجاز استاده‌

مست و مخمور به محراب نماز استاده‌

راهزن با طبق زر چه کند؟ آن کردی‌

گلّه با سبزة نوبر چه کند؟ آن کردی‌

q

چه توان‌کرد فراموشی گُل در گِل را؟

دین‌ِ کامل‌شده و مردم‌ِ ناکامل را

غول گرمازده را چشمه و مرداب یکی است‌

کورِ بینا شده را گوهر و شبتاب یکی است‌

شعب نادیده دگر اصل و بدل نشناسد

بدر نشناسد و صفّین و جمل نشناسد

شعب نادیده چه داند که مسلمانی چیست‌

فرق‌ِ تیغ علوی با زرِ سفیانی چیست‌

q

کفر کردی بشر! این عید مبارک بادت‌

پس از آن‌، دوزخ جاوید مبارک بادت‌

از چنین جاه و حشم‌، شیر شتر نیک‌تر است‌

سوسمار از شکم و کیسة پُر نیک‌تر است‌

ای بشر! عهدِ حجر باز نصیبت بادا

مارهایی همه کر، باز نصیبت بادا

تا از این پس نرود گفتة پیر از یادت‌

آفتابی که برآمد به غدیر از یادت‌

اردیبهشت 1376

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ امروز با بیدل (سی و هفت)

نگه در دیدة حیران ما شوخی نمی‌داند

به رنگ چشم شبنم دُرد این میناست دیدنها

چشم ما آنچنان محو دیدار است که حتّی نگه را هم بر نمی‌تابد. به عبارتی‌، خود نگاه کردن نیز مزاحم حیرت است‌، همانند دُردی که در مینا باشد.

(کوتاهی بعضی از این سلسله مطالب امروز با بیدل را بر من مگیرید. این فقط یک پیش‌نویس اولیه است و ممکن است در بعضی موارد تفصیل یابد و با شواهد و مثالها همراه شود. البته نظرهای شما دوستان نیز در نگارش نهایی متن بسیار کارساز خواهد بود. به قول مولانای بزرگ، گر خطا گفتیم، اصلاحش تو کن / هم تو دانی ای تو معمار سخن.)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ رشته‌ای محکم برای همدلی

برآن شده‌ام که گاه‌ به گاه و به مناسبتهایی، نقدهایی را که بر کتابهای گوناگون نوشته‌ام در این روزنگار (وبلاگ) درج کنم. آنچه اکنون می‌خوانید نقدی است اجمالی بر دانشنامه ادب فارسی در افغانستان که شاید دو یا سه سال پیش نوشته‌بودم. دیدم حالا که یک سلسله مسایل درباره زبان و فرهنگ مشترک مطرح شده است، درج این نقد نیز مناسبت دارد.

 

 

نگاهی به دانشنامة زبان و ادب فارسی در افغانستان‌

 

دانشنامة ادب فارسی (3) ـ ادب فارسی در افغانستان‌

به سرپرستی حسن انوشه

چاپ اول‌، بهار 1378

سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌

2000 نسخه‌، 1176 صفحه‌، رحلی‌، 7000 تومان‌

سخن از دانشنامة ادب و فارسی در افغانستان است‌، کتابی وزین و استثنایی‌، به ویژه از این جهت که در کشور ایران و برای افغانستان چاپ شده‌است‌. این‌، بخشی از یک مجموعة بزرگ است که با عنوان دانشنامة ادب فارسی به چاپ می‌رسد. آنچه ما پیش رو داریم‌، جلد سوم از این دانشنامة عظیم است که به ادب فارسی در افغانستان اختصاص دارد.

این کتاب‌، در 1176 صفحه و زیر نظر دکتر حسن انوشه محقق و مترجم برجستة ایرانی فراهم آمده‌است‌. در تألیف آن‌، جمع کثیری از محققان ایرانی‌، افغانستانی‌، تاجیکستانی و پاکستانی سهم داشته‌اند و چاپ و انتشار آن‌، با سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بوده‌است‌.

این کتاب‌، با ساختار دائرة‌المعارفی تدوین شده و دارای حدود 1500 مدخل است دربارة ادب فارسی در افغانستان‌، از دیروز تا امروز. در این‌جا، شخصیت‌های ادبی‌، کتاب‌ها، بعضی از رجال و نیز موضوعات عام مطروحه در ادبیات افغانستان معرفی شده‌اند، با تفصیل و تحقیق لازمه‌.

انتشار این دانشنامه‌، از چند رهگذر اهمیت دارد:

این‌، بزرگ‌ترین کار پژوهشی‌ای است که در ایران و برای ادبیات و حتّی فرهنگ افغانستان انجام شده‌است‌. پیش از این البته برگزیده‌هایی از شعر و داستان و یا مجموعه‌شعرهایی از شاعران افغانستان توسط ارگان‌های فرهنگی دولتی و غیردولتی ایران انجام شده‌است‌، مثل نمونه‌های شعر امروز افغانستان‌، نثر دری در افغانستان‌، افسانه‌های دری و... ولی تا کنون کتابی با چنین گستردگی و به شکل دائرة‌المعارفی نداشته‌ایم که در تألیف آن‌، حدود پنجاه‌تن از محققان چند کشور سهیم بوده‌باشند.

این کتاب‌، به وسیلة وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شده و همین‌، می‌تواند رسمیتی به کتاب ببخشد که هم زمینة توزیع و انتشار وسیع آن را فراهم آورد و هم عمق تأثیر آن را در مراکز آموزشی و پژوهشی ایرانی بیشتر کند، که می‌دانیم این مراکز تا چه مایه نیازمند دانستن بیشتر دربارة افغانستان هستند. از سوی دیگر، اقدام یک ارگان رسمی ایرانی در به‌رسمیت شناختن ادب فارسی در افغانستان‌، شاید بتواند تأثیری هرچند مختصر در دیگر ارگان‌ها نیز بگذارد تا به فرهنگ کشور همسایه‌، با علاقه‌مندی بیشتری نگاه کنند.

در این کتاب‌، علاوه بر محققان ایرانی‌، جمعی از مؤلفان افغانستانی نیز سهیم بوده‌اند. هرچند این سهم‌، چندان بزرگ نبوده‌است‌، باز هم می‌توان خوشبین بود که این بتواند نشانه و الگویی باشد برای یک همکاری وسیع فرهنگی بین دو ملّت میزبان و مهمان‌. همکاران افغانستانی دانشنامه‌، این نویسندگان هستند: محمدجواد خاوری‌، محمداکبر عشیق‌، غلام‌حسین لعل‌زاد، حمزه واعظی‌، غلام‌مجتبی ساغر کابلی و محمدمهدی مختار. حضور این افراد، به ویژه در آن‌جاهایی که منابع مکتوب در دسترس نبوده و نیازی به پژوهش‌های شفاهی احساس می‌شده‌است‌، توانسته بسیار مؤثر باشد، نظیر مباحث مربوط به شاعران و نویسندگان مهاجر و یا ادبیات مقاومت‌.

امّا مهم‌ترین وجه امتیاز این دانشنامه‌، این است که این کتاب‌، نخستین مدرک معتبر و رسمی ایرانی است که در آن به صراحت‌، از وجود ادب فارسی در افغانستان‌، آن هم بدین گستردگی سخن رفته‌است‌. بهتر است این سخن را کمی بازتر کنیم تا بتوانیم منظور خویش را بهتر برسانیم‌.

در قرن حاضر، و می‌توان گفت از هنگام رسمیت یافتن مرزبندی‌های سیاسی میان کشورهای ایران و افغانستان‌، در کشور ایران‌، تلاشی همه‌جانبه انجام می‌شده تا همة افتخارات ادبی گذشتة این حوزة وسیع فرهنگی‌، به ایران کنونی با مرزهای سیاسی فعلی اختصاص یابد. در این میان‌، چندین عامل هم وجود داشت که انجام چنین کاری را مساعد می‌کرد. بعد از تقسیم‌شدن حوزة جغرافیایی زبان فارسی به چند کشور، ایران تنها کشوری بود که عملاً اسم قدیم همین حوزه را حفظ کرد. به عبارت دیگر، ایران قدیم‌، به چند پاره تقسیم شد که یکی از آن‌ها همین ایران کنونی بود و به این ترتیب‌، بسیار مشکل نبود اگر ادّعا شود که هرآنچه به آن ایران ارتباط داشته‌، اینک متعلّق به این ایران است‌. نظیر این اتفاق‌، در شبه قارة هند هم افتاد و هندوستان کنونی‌، به خاطر حفظ این اسم‌، عملاً مالک همة افتخاراتی شد که ممکن بود پاکستان کنونی هم در آن‌ها سهیم باشد. در روزگاری که ملّی‌گرایی در ایران نضج یافت‌، این تقسیم‌بندی و نام‌گذاری‌، به تقویت این پدیده بسیار کمک کرد و زمینه را مساعد ساخت تا حکومت ملّی‌گرای بعد از مشروطه در ایران‌، بتواند وارث بلامنازع افتخارات گذشته به شمار آید.

مجموعة این عوامل سبب شد که عامة مردم ایران و حتّی تحصیل‌کردگان آن‌، به غلط چنین بپندارند که ایران‌، یعنی همین ایران کنونی و زبان فارسی یعنی زبانی که اینان با آن تکلّم می‌کنند و نه کسی دیگر. بنا بر این‌، بسیار طبیعی بود که بزرگان فرهنگ و ادب‌، نیز ایرانی قلمداد شوند و وابسته به همین مرزهای کنونی ایران‌. در این میان‌، کسی نبود که بگوید تفاوتی است میان این ایران و آن ایران و آنچه به نام افغانستان می‌شناسیم‌، پاره‌ای از همان گسترة پهناور فرهنگی است‌.

این تلقی و برداشت‌، طبعاً از سوی ادبای فارسی‌زبان افغانستان‌، با خوش‌بینی دیده نمی‌شد و آنان که عملاً دست‌شان از همه‌جا کوتاه شده‌بود، چنین برداشت می‌کردند که ایران به جای کمک به آنان برای بازیابی هویت فرهنگی‌شان‌، از ضعف آنان استفاده کرده و همان مختصر مرده‌ریگ را هم از چنگ‌شان می‌رباید.

این عوامل‌، همه دست در دست هم داد و دیواری ساخت که یک سوی آن‌، استفاده‌جویی بود و سوی دیگر آن‌، بی‌اعتمادی‌. و دریغ که کار تا به آن‌جا پیش رفته که حتّی اگر یک ایرانی‌، با دلسوزی کامل هم به ادبیات افغانستان بپردازد، از سوی مردم افغانستان چنین پنداشته‌می‌شود که کاسه‌ای در زیر نیم‌کاسه‌است‌. دیدیم که مقاله‌ای که شاعر معاصر ایران محمدحسین جعفریان دربارة شعر معاصر افغانستان در کیهان فرهنگی نوشت و در آن بر بعضی شاعران متأخر ما انتقاداتی وارد کرد، تا چه مایه خشم ادبای ما را برانگیخت و تا جعفریان چندین کار باارزش دیگر در این حوزه انجام نداد، رگه‌هایی از این سوء تفاهم برجای بود.

این را هم بگویم که من به همان میزان که بی‌توجهی عمدی یا غیرعمدی به زبان و ادب فارسی افغانستان از سوی ادبای ایرانی را ناپسند می‌شمارم‌، بدبینی و بی‌اعتمادی مفرط فرهنگیان ما را نیز در خور نکوهش می‌دانم‌. البته می‌پذیرم که با ستم‌هایی که از هر سوی بر ملّت افغانستان روا داشته شده‌، بدبینی در مردم ما نهادینه شده‌; ولی این بدبینی‌، هرچند می‌تواند در عرصة سیاسی سدّی در برابر بدخواهان به شمار آید، در حوزة فرهنگی و به ویژه در ارتباط با اهل ادب ایران‌، زیانبار است‌.

باری‌، این دانشنامه‌، می‌تواند ـ یا بهتر است بگویم می‌توانست‌، به دلیلی که عرضه خواهد شد ـ در حدّ بسیار مؤثری در کوتاه کردن فاصلة میان دو ملّت‌، مؤثر باشد. از سویی اعتراف رسمی به وجود ادب فارسی در افغانستان‌، می‌تواند مردم ـ یا لااقل جامعة فرهنگی ایران ـ را به آن سوی متوجه کند و از سوی دیگر، مردم افغانستان می‌توانند کم‌کم به این باور برسند که به‌راستی کارهایی برای برداشته‌شدن این دیوار، انجام شده‌است‌.

q

امّا اگر سخن از کلیات را کوتاه کنیم و به ساختار این دانشنامه بپردازیم نیز آن را دارای برجستگی‌های منحصربه‌فردی خواهیم یافت‌. این دانشنامه‌، دارای حدود 1500 مدخل است‌، یعنی برای هر صفحه‌، تقریباً یک مدخل‌. با توجه به قطع بزرگ و حروفچینی فشردة کتاب‌، می‌توان گفت که در آن‌، تقریباً به اندازة 5000 صفحة کتاب معمولی‌، مطلب داریم‌. گستردگی منابع و مآخذی که در آخر کتاب معرفی شده‌اند هم از زحمتی که برایش کشیده‌شده‌است خبر می‌دهد و به‌راستی که در شرایط کنونی و در ایران‌، فراهم آوردن این‌همه منبع دربارة تاریخ و افغانستان‌، کاری است بسیار دشوار، و همین‌، به دانشنامه‌، ارزش کم‌نظیری می‌دهد. بدون تردید اگر تلاش مخلصانة دست‌اندرکاران این کتاب نمی‌بود و نیز پشتوانة مالی و اداری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌، امکان تألیف و چاپ این دانشنامه در هیچ‌جای دنیا فراهم نمی‌شد و اگر می‌شد هم با نقص‌های فراوان همراه می‌بود. البته همین دانشنامة حاضر نیز از نقص خالی نیست‌، ولی وقتی آن نقص‌ها را در مقابل عظمت کار بسنجیم‌، چندان قابل توجه نخواهندبود.

یکی از مزیّت‌های روشن این دانشنامه این است که گردآورندگانش‌، این باورِ نهادینه‌شده را که همة افتخارات زبان و ادب فارسی به ایران کنونی اختصاص یابد، به کنار نهاده‌اند. آنان همة کسانی را که در حدّ و مرز افغانستان کنونی متولد شده یا بالیده‌اند، در این دانشنامه مطرح کرده‌اند، همچون مولانای بلخی‌، سنایی غزنوی‌، خواجه عبدالله انصاری‌، عبدالرحمان جامی و از همه مهم‌تر، سید جمال‌الدین افغانی‌. دکتر حسن انوشه سرپرست دانشنامه‌، باری در گفت‌وگویی در این مورد گفته‌است‌: «سید جمال الدین را ما یقین داریم که ایرانی است‌، شما یقین دارید که افغانستانی است‌. سیدجمال شخصیتی است که به تمام جهان اسلام تعلّق دارد. تمام زندگی این آدم صرف این گشته که جهان اسلام را به وحدت برساند. این آدم این قدر تلاش کرد که جهان اسلام متّحد شود، حالا ما و شما دعوا کنیم‌، ما بگوییم ایرانی است‌، شما بگویید افغانستانی است‌; چیزی که او اصلاً نمی‌خواست‌. قبول دارید؟ بنابراین مال شما!»1

مزیّت دیگر دانشنامه‌، به‌روز بودن اطلاعات آن است‌، بدین معنی که گردآورندگان‌، فقط به تحقیقات کتابخانه‌ای از روی منابع سال‌های پیشین بسنده نکرده و تا حدّی که ممکن بوده‌، به منابع شفاهی حاضر نیز متکی بوده‌اند. مثلاً در این‌جا، شمار قابل توجهی از شاعران و نویسندگانی که در قید حیات هستند و یا حتّی در سنین جوانی به‌سر می‌برند هم معرفی شده‌اند. البته این را یادآوری کنم که همین نکته‌، گاهی مشکل‌آفرین هم شده‌است‌، چون در مورد بعضی از ادبای حاضر، مؤلفان به سخن یا یادداشت خود شخص متکی بوده‌اند و البته بعضی دوستان در توصیف شخصیت و فعالیت‌های خویش‌، زیاده‌روی یا اغراق کرده‌اند. مؤلفان نیز همة آن گفته‌ها را حمل بر صحّت کرده و به همان گونه درج کرده‌اند. مثلاً دوست شاعر ما حیدر قاسمی هروی‌، در زندگی‌نامه‌ای که از خویش در اختیار مؤلفان گذاشته‌، از تحصیلات خویش تا مقطع دکترای زبان و ادبیات فارسی سخن گفته که تاجایی که من اطلاع دارم‌، قرین به حقیقت و واقعیت نیست‌. این مطلب‌، به همین گونه‌، در دانشنامه انعکاس یافته‌است‌. یا مثلاً نویسندة محترم‌، سید میرزاحسین بلخی از چاپ کتاب «دوستی از شهر دور» خویش سخن گفته که باز طبق اطلاع بنده‌، این کتاب هنوز (یعنی حدود دو سال بعد از تدوین دانشنامه‌) در زیر چاپ است‌.

علاوه بر این‌ها، در مواردی در آنچه بر مبنای اطلاعات مکتوب نگاشته شده هم سهوالقلم‌هایی به چشم می‌خورد که من در جایی دیگر به تفصیل بیشتری بدان‌ها اشاره کرده‌ام‌2. فقط در این جا به یک مورد اشاره می‌کنم و آن این‌که در چند جای کتاب‌، آقای محمدآصف فکرت‌، به عنوان شاعر جوان مهاجر نام‌برده شده که می‌دانیم ایشان اکنون از محققان و شاعران پیشکسوت ما هستند،. احتمالاً مؤلف محترم‌، ایشان را با شاعر جوان و ارجمند ما محمدآصف رحمانی اشتباه گرفته‌است‌.

بحث دربارة دانشنامه را نمی‌توان پایان برد، جز با اشاره به یک موضوع جنجال‌برانگیز، یعنی علی‌رغم این که عنوان کتاب‌، از ادب فارسی در افغانستان حکایت می‌کند، همة شاعران قدیم در آن با عنوان «ایرانی‌» مطرح شده‌اند، یعنی همان تعبیر همیشگی‌ای که دوستان ایرانی ما دارند و تعبیری است غلط‌انداز، هم برای مردم ایران و هم برای ما. برای مردم ایران غلطانداز است‌، چون تصوّری که در این کشور از «ایران‌» وجود دارد، همین ایران امروزی است و بدین ترتیب باز هم این باور تقویت می‌شود که هرچه هست و نیست‌، از آن‌ِ ایران کنونی است و بس‌، و ملّت افغانستان را سهمی از افتخارات کهن نخواهدبود. برای مردم افغانستان هم غلطانداز است‌، چون این پندار را تقویت می‌کند که دوستان ایرانی به‌راستی قصد همدلی ندارند و حتّی در این‌جا نیز به قول معروف‌، کار خود را می‌کنند و به مجرّدی که مجالی فراهم می‌شود، همان آش است و همان کاسه‌. آنچه من می‌گویم‌، یک توهّم نیست‌، واقعیتی است که در صحبت با کسانی که دانشنامه را دیده‌اند، دریافته‌ام‌. به جرأت می‌توان گفت‌، با این کار، تقریباً همة رشته‌هایی که می‌توانست برای همدلی و تفاهم در این کتاب بافته‌شود، پنبه شده و فرصتی که به خوبی می‌شد از آن استفاده کرد، به هدر رفته‌است‌. البته آقای دکتر انوشه در توجیه این کار، در همان گفت‌وگوی سابق‌الذکر، گفته‌اند: «ما وقتی می‌گوییم ایرانی‌، منظورمان نه افغانستان است‌، نه ایران است‌، هم افغانستان و هم ایران است و هم تاجیکستان است‌. منظور ما از گفتن جهان ایرانی‌، جهانی است که در آن‌جا فرهنگ ایرانی حضور دارد. بنابراین ما وقتی می‌گوییم ایرانی‌، نه به این منظور است که ما به او تابعیت ایرانی بدهیم و ملیت ایرانی بدهیم‌. یعنی مولوی مال جهان ایرانی است‌، مال تمدن ایرانی است‌. حالا من می‌خواستم بگویم که کاش می‌شد در این دانشنامه‌، کل ایران و افغانستان را یک جا می‌کردیم‌، یک بار در ایران چاپ می‌کردیم‌، می‌گفتیم دانشنامه ادب فارسی در ایران‌، و عین همان را در افغانستان چاپ می‌کردیم و می‌گفتیم دانشنامة ادب فارسی در افغانستان‌. بنابراین هیچ تمایزی واقعاً نیست‌، نه در ایرانی بودن و نه در افغانستانی بودن‌.» سخن دکتر انوشه البته از این جهت درست است که ما برای نشان‌دادن مرزهای جغرافیایی زبان فارسی قدیم‌، عبارتی بهتر از «ایران‌» نداریم‌. معروف‌ترین اسم این سرزمین‌، ایران بوده و مثلاً ما نمی‌توانیم بگوییم مولانا شاعری است افغانستانی ولی می‌توانیم بگوییم شاعری است ایرانی و از ایران‌، همان قلمرو گسترده را در نظر داشته باشیم‌. ولی بحث ما این است که اصلاً چه لزومی برای این مقیّد ساختن جغرافیایی وجود داشت‌؟ ما در دانشنامه ذیل مدخل «مولوی‌» می‌خوانیم‌: «متأله‌، حکیم‌، عارف و شاعر ایرانی‌» و ذیل مدخل «سنایی‌» می‌خوانیم‌: «عارف‌، حکیم و شاعر ایرانی‌» و ذیل مدخل «خواجه عبدالله انصاری‌»: «عارف‌، محدث‌، تذکره‌نویس‌، خطیب و شاعر ایرانی‌» و در هیچ مورد، ذکر کلمة ایرانی‌، لازم نیست‌، همچنان که ذکر کلمة «افغانستانی‌» هم لازم نبود و درست نبود. خود عنوان دانشنامه گویای محدودة جغرافیایی خودش هست و ذیل هر مدخل‌، اسم «افغانستانی‌» یا «ایرانی‌» به هیچ عنوان لازم نبوده‌است‌.

ما انتظار داریم که این کتاب ارجمند و گرانبها به تجدید چاپ برسد و البته در آن مرحله‌، کامل‌تر از این باشد که هست‌. می‌توان پیشنهاد کرد که سهم مؤلفان افغانستانی در آن بیشتر از پیش شود و جمعی از اهل نظر افغانستان در ایران یا کشورهای دیگر، بتوانند پیش از چاپ‌، متن کتاب را مرور کرده و در تصحیح و تکمیل آن بکوشند. همچنین از محققان افغانستانی ساکن کشورهای دیگر، به ویژه پاکستان و نیز محققان داخل افغانستان هم ـ تا حدّی که وضعیت سیاسی کشور ما اجازه می‌دهد ـ در کار سهیم شوند، و ما حداقل در هرات کنونی‌، کسانی را داریم که بدون هیچ مشکل و مانعی می‌توانند یاریگر باشند. بدین ترتیب می‌توان امیدوار بود که مدخل‌های بسیاری به کتاب افزوده شود و نیز، بعضی از مدخل‌ها کامل‌تر از آنچه هست‌، گردد.

 

1 ـ درّ دری‌، شمارة 9 و 10، بهار و تابستان 1378، ویژه‌نامة دانشنامة زبان و ادب فارسی در افغانستان‌، گفت‌وگو با دکتر حسن انوشه‌

2 ـ «به نیّت اصلاح و تکمیل‌»، درّ دری‌، شمارة 9 و 10، بهار و تابستان 1378، ویژه‌نامة دانشنامة زبان و ادب فارسی در افغانستان‌

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ عید با بیدل

رسید عید و طربها دلیل دل گردید

امید خلق به صد رنگ مشتعل گردید

زدند ساده‌دلان تیغ بر فسان هوس

که خون وعدة قربانیان بحل گردید

من و شهید محبت دلی که جز به رخت

به هر طرف نظر انداختم، خجل گردید

چه‌سان به کعبه توانم کشید محمل جهد؟

که راهم از عرق انفعال گل گردید

ز سیر کسوت تسلیم چشم قربانی

هوس ز جامة احرام منفعل گردید

به فکر خام جدایی دلیل فطرت کیست؟

کنون که دیده به دیدار متصل گردید

چو «بیدل» از هوس سیر کعبه مستغنی است

کسی که گرد تو، یعنی به دور دل گردید

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ يک گفت‌وگو

اين گفت‌وگوی کوتاه را باري يكي از دوستان خبرنگار ايراني دربارة وضعيت زبان فارسي در افغانستان با من انجام داد و هرچند يك نوشتة ارتجالي و مختصر است‌، شايد براي بعضي از عزيزان به ويژه خوانندگان ايراني اين صفحه‌، خالي از فايده نباشد.

 

وضعيت زبان فارسي در افغانستان امروز چگونه است‌؟

فارسي‌، زبان بخش عمده‌اي از مردم افغانستان است و حتي مي‌توان گفت در آن كشور، قدمتي بيش از ايران داشته‌است‌. ولي در دو سه قرن اخير، اين زبان در اين كشور از رشد و ترقي محروم شده است‌. واقعيت اين است كه ما در اين دو سه قرن‌، زمامداراني فرهنگ‌دوست و ادب‌پرور نداشته‌ايم‌. در مواقعي هم كه از سوي قدرتهاي حاكم توجهي به زبان و ادب شده است‌، بيشتر زبان پشتو در نظر بوده‌است تا فارسي‌.

ما در افغانستان حتي از يك نهاد رسمي براي رشد و تقويت زبان فارسي‌، محروم بوده‌ايم‌، چون هيچ‌گاه دولتمردان ما به فارسي‌پروري علاقه نداشته‌اند.

در واقع‌، بيشتر بار بر دوش اهل قلم افتاده است و آنان كوشيده‌اند با امكانات اندك خويش و به صورت انفرادي كارهايي جسته و گريخته براي اين زبان بكنند. اين در حالي بوده كه اينان نه در نهادهاي رسمي نفوذ بسياري داشته‌اند تا بتوانند زبان رسمي و اداري مملكت را تصحيح كنند و نه در رسانه‌هاي گروهي سهم چنداني داشته‌اند تا بتوانند پيشنهادهاي خود را به آگاهي عموم مردم برسانند. زبان اداري و رسانه‌اي ما تقريباً بي‌صاحب مانده بوده و به همين لحاظ، آفات بسياري را پذيرفته‌است‌.

فارسي رايج در افغانستان‌، نسبت به فارسي ايران البته از لحاظ قدمت و اصالت‌، برتري‌هايي دارد، يعني بسياري از انحرافهايي كه در اينجا در زبان رخ داده‌است‌، در افغانستان هنوز اتفاق نيفتاده است‌. ولي در عوض‌، فارسي افغانستان براي پذيرش مفاهيم و پديده‌هاي جديد كمتر آمادگي داشته‌است‌. چنين بوده كه ما نتوانسته‌ايم براي محصولات تمدني و صنعتي جهان امروز، واژه‌سازي كنيم و غالب اين پديده‌ها، با همان نام فرنگي خود وارد زبان ما شده‌اند. از آن طرف هم ما يك دسته واژگان عربي در زبان خويش داريم كه نتوانسته‌ايم جايگزينهايي فارسي برايشان بتراشيم‌، آن گونه كه در ايران شد. از اين روي‌، زبان فارسي افغانستان از وفور واژگان فرنگي‌، عربي و گاه نيز پشتو، رنج مي‌برد.

از اين كه بگذريم‌، در زبان فارسي افغانستان خطاهاي بسياري رواج يافته كه ناشي از ضعف سواد عمومي است‌. مشكل ديگر ما كه در آينده روي خواهد نمود، غلبة زبان رسمي پايتخت بر همة كشور و متروك‌شدن گويشهاي زيباي محلي است كه هم‌اكنون نيز علايم اين مشكل‌، آشكار شده است‌.

 

برخورد فارسي‌زبانان ايران با زبان فارسي افغانستان تا كنون چگونه بوده‌است‌؟

فارسي‌زبانان ايران‌، متأسفانه هيچ برخوردي نداشته‌اند، يعني غالباً از اين كه در آن سوي مرز نيز كساني به فارسي سخن مي‌گويند، بي‌خبرند. چندي پيش خبرنگار يكي از رسانه‌ها، با من گفت‌وگويي داشت‌. يك پرسش او اين بود كه «چطور شد كه شما براي سرودن شعر، زبان فارسي را انتخاب كرديد؟» و من البته پاسخ دادم كه اين زبان مادري من است‌.

مردم ايران‌، غالباً چنين مي‌پندارند كه آنان تنها فارسي‌زبانان دنيا هستند و به همين لحاظ، كمتر به آن سوي مرزها توجه دارند. وقتي زبان فارسي منحصر به ايران شد، مفاخر ادبي آن هم به ايران كنوني منتسب مي‌شوند و اين چيز ديگري است كه ما را رنج مي‌دهد.

مردم افغانستان بسيار از اين رنج مي‌برند كه در چشم دوستان ايراني‌، بيگانه با فارسي به نظر مي‌آيند. اين رنج وقتي مضاعف مي‌شود كه آنان مي‌بينند بدين ترتيب‌، دست آنان از مفاخر ادب كهن نيز كوتاه شده است‌. براي يك افغانستاني‌، بسيار سخت است كه دوستان ايراني خودش را به فارسي‌زباني قبول نداشته‌باشند، ولي در عوض سنايي غزنوي و مولاناي بلخي را كه از همان سرزمين برخاسته‌اند، از آن خود بدانند.

از همين روي‌، فارسي‌زبانان افغانستان‌، همواره از فارسي‌زبانان ايران گلايه‌مند بوده‌اند چون مي‌ديده‌اند كه در وضعيتي كه آنان براي حفظ زبان خويش انواع و اقسام فشارها را تحمل كرده‌اند، دستي از اين سوي به سوي آنان دراز نشده است و اگر هم دستي دراز شده‌، براي تصاحب مفاخر ادب كهن بوده‌است‌، نه ياري براي حفظ و تقويت زبان‌.

اين رنج و گلايه‌مندي‌، كم‌كم تبديل به نوعي بدبيني و عقده شده است‌، به گونه‌اي كه بعضي از فارسي‌زبانان افغانستان به عمد مي‌كوشند خود را با ايرانيان بيگانه نشان دهند و حتي دستهايي را كه گاه و بيگاه براي همكاري دراز مي‌شود نيز پس بزنند. اين كه بعضي از مردم افغانستان‌، خود را دري‌زبان مي‌نامند نه فارسي‌زبان‌، هم ناشي از اين رنج روحي است‌، وگرنه فارسي همان دري است و دري همان فارسي‌. اين يك واكنش منفي در برابر انحصارگري‌اي است كه گمان مي‌رود فارسي‌زبانان ايران دارند.

 

براي تفاهم ميان دو ملت و گشودن راههاي همكاري چه بايد كرد؟

ما به يك حركت دوجانبه نيازمنديم‌. پيش از همه بايد سوءظن‌ها از ميان برداشته شود و اين رخ نمي‌دهد، مگر اين كه مردم ايران از عمق دل فارسي‌زباني مردم افغانستان را بپذيرند و باور كنند و به موازات آن‌، در حوزة مفاخر فرهنگي نيز با تساهل بيشتري برخورد كنند، يعني تأكيد نداشته‌باشند كه اين مفاخر، ايراني هستند. بايد بر روي فارسي‌زبان بودن تأكيد كرد، نه ايراني يا افغانستاني بود. اين تساهل‌، بسياري از گرهها را مي‌گشايد و مردم افغانستان را براي پذيرش ارتباط آماده مي‌كند. فعلاً ما مشكل عدم پذيرش داريم‌.

اول بايد برادري را اثبات كرد. آن وقت دعوا بر سر ارث و ميراث معني دارد و البته در اينجا ديگر دعوايي هم نخواهد بود، چون وقتي دو برادر بخواهند با هم زندگي كنند، نيازي به تقسيم ارث نيست‌. تقسيم براي زمان جدايي است‌. ما مي‌خواهيم به هم وصل شويم و مشتركاً بر سر سفرة ميراث كهن بنشينيم‌.

گام بعدي‌، اين است كه يك نهاد رسمي مشترك براي تقويت زبان فارسي در هر دو كشور ايجاد شود، يا حداقل فرهنگستان زبان و ادب فارسي‌، هويتي فرامرزي بيابد. تا جايي كه من خبر دارم‌، گامهايي در اين جهت نيز برداشته شده است‌. به هر حال‌، تا وقتي كه فرهنگستان وابسته به ايران تلقي شود، پذيرش پيشنهادهاي آن براي مراجع رسمي در افغانستان دشوار خواهد بود.

كار ديگري كه ايران مي‌تواند بكند، حمايت از اهل قلم فارسي‌زبان در افغانستان است‌. گفتم كه افغانستان از نهادهاي رسمي براي تقويت زبان فارسي محروم بوده و بار بر دوش اهل قلم افتاده است‌، اما اينان غالباً در محروميت قرار داشته‌اند. اگر ايران بتواند شاعران‌، نويسندگان‌، مترجمان و روزنامه‌نگاران افغانستان را به شكلهاي گوناگون حمايت كند، اينان خود راه را براي ارتباط متقابل باز خواهندكرد.

حالا اين حمايت مي‌تواند چه شكلهايي داشته‌باشد؟ من در اين مورد نمي‌توانم اظهار نظر دقيقي بكنم چون بايد به هر حال‌، تحت يك سلسله روابط و ضوابط رسمي باشد كه اولياي امور بهتر مي‌دانند.

خلاصه اين كه ما از دوستان ايراني دو چيز مي‌خواهيم‌: شناخت و نواخت‌. البته شناخت براي ما مهمتر است‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی:

+ امروز با بیدل (سی و شش)

تلاش مقصدت برد از نظر سامان جمعیت‌

به کشتی چون عنان دادی‌، رم آهوست ساحلها

یکی از مشکلاتی که در خوانش شعر بیدل بسیار بدان گرفتار می‌آییم‌، منحرف‌شدن از مسیر معنی شعر، به وسیلة تصویرهای کنایی است‌. بیدل بسیار وقتها عبارتی در کار می‌آورد که خود هیچ ربط تصویری با بقیة شعر ندارد فقط معنای کنایی آن منظور است‌. «رَم آهو» در اینجا چنین حالتی دارد و فقط کنایه‌ای است از فرار کردن‌. بیدل می‌گوید وقتی به کشتی عنان دادی‌، دیگر ساحل از دستت می‌گریزد و باید فراموشش کنی‌. این رم آهو را جایگزین گریز می‌سازد و بس‌. بعضی از شارحان بیدل‌، در چنین موقعیتهایی می‌کوشند به زور و زحمت‌، بین این آهو و بقیة بیت رابطه برقرار کنند و گاه به تناقض بر می‌خورند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ سه غزل از عبدالشکور نظری

عبدالشکور نظری از شاعران جوان ما و ساکن شهر قم است. به تازگی مجموعه‌ای از شعرهایش را برای انتشار آماده کرده‌است. این سه غزل را از آن مجموعه برگزیدم. (کاظمی)

زمین‌

 

چراغ در گذر بادها نیاسوده‌است‌

زمین حکایت بوران و برف و شب بوده‌است‌

زمین پست و بلند از چه می‌تواند گفت‌؟

زمین که مدفن هرچه که جاده و رود است‌

چه دست و پا بزنم در کویر بودن خود

که آب نیست اگر هست هم گل آلوده‌است‌

اسیر روز و شبش مانده هرچه پنجره‌ها

که این مقدّرشان هست و باشد و بوده‌است‌

افق نوید نوی با خودش نیاورده‌است‌

که آسمان و زمین خانة مه و دود است‌

بیا که باغ مجال تنفسی یابد

زمین اگرچه به چشم انتظار موعود است‌

 

 

 

سراب‌

 

کسی که از خودش آن‌سوترک نمی‌بیند

و در جدار دل خود ترک نمی‌بیند

منم که آینه‌ای در برابر خویشم‌

کسی که در خود و آیینه شک نمی‌بیند

تو گفته‌ای که زمین و غمش از آن من است‌

منم کسی که غم مشترک نمی‌بیند

زمین حکایت رنج است و رنج شرع زمین‌

به غیر رنج کسی از فلک نمی‌بیند

چقدر گم شده‌ام در زمین‌، زمین سراب‌!

من آنکه جز کلک از مردمک نمی‌بیند

23 دی 1381

 

 

 

رود یخ زده‌

 

مثل باریکراه کوهستان در فراز و فرود خود مانده‌

مثل رودی که یخ زده در جا ایستا در رکود خود مانده‌

از که می‌گویم‌؟ از خودم ـ آری ـ از خودم این‌چنین پریشانم‌

این‌که در دخمه وجودش سرد، سیر از این هست و بود خود مانده‌

این منم‌، این منم که می‌پوسد در دل انزوای موهومش‌

مثل سنگی که بر سر گوری‌... بی‌صدا در جمود خود مانده‌

آی سوداگران خوشبختی‌! بشنوید این صدای لرزان را

این‌که سر در کلاف خود دارد، این‌که در گیر خود خود مانده‌

این منم‌، این منم که سرشار است از سکوت‌، از سؤال‌، از ابهام‌

این‌که همزادة فراموشی است این‌که شک در سجود خود مانده‌

همچنان کومه‌ای که بعد از ظهر لحظه‌های غروب در صحرا

بی‌قرار غریبه‌ای ماند، بی‌قرار ورود خود مانده‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی:

+ درخت

 

 

گُل می‌کند شکوفه و لبخند از درخت‌

آیات بی‌شمار خداوند از درخت‌

خورشیدِ بی‌ملاحظه بر می‌کَند به زور

شال سفید بهمن و اسفند از درخت‌

اردیبهشت می‌رسد و تاب می‌خورند

گیلاس‌ها به‌سان گلوبند از درخت‌

شاید که این جماعت بی‌بار و بر کمی‌

در خویش بنگرند و بشرمند از درخت‌

 

یک ماه بعد، نوبت این میوه‌دزدهاست‌

بالاشدن دوباره به ترفند از درخت‌

آنان که بعد غارت سنگین برگ‌وبار

پرسیده‌اند; چوب شما چند؟ ـ از درخت ـ

آه ای درخت‌! میوه نیاری به‌غیر سنگ‌

ای شاخه‌! بشکنی که بیفتند از درخت‌

بسیار مادران که نکردند نوبری‌

یک سیب‌ِ کخ برای دو فرزند از درخت‌

 

من فکر می‌کنم که فقط حق‌ّ کودک است‌

آن میوه‌ای که این‌همه کندند از درخت‌

کودک چه سال‌ها که از آن بی‌نصیب ماند

امسال رفت و سنگ زد و کند از درخت‌

مهر 1377

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ امروز با بيدل (سی و پنج)

صداي التفاتي از سر اين خوان نمي‌جوشد

لب گوري مگر وا گردد و گويد بيا اينجا

 

تعبير لب گور، در محاوره رايج است‌، چنان كه مثلاً مي‌گويند «فلاني پايش به لب گور است‌» ولي كمتر ديده شده كه به اين اعتبار، به گور سخن‌گفتن نسبت دهند. بيدل كه غالباً به اين ايهامها توجه دارد، گور را به اعتبار لب داشتن‌، سخنگو مي‌داند. اين اتفاقي نيست‌. در جايي ديگر هم لب بام را چنين به كار كشيده است‌.

چشمي كه ندارد نظري‌، حلقة دام است‌

هر لب كه سخن‌سنج نباشد، لب بام است‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی:

+ امروز با بیدل (سی و چهار)

عشق می‌آید برون گر واشکافی سینه‌ام‌

چون طلسم سنگ‌، نام این معمّا آتش است‌

 

هر معمّا را که بشکافند، نامی از آن بیرون می‌آید. از معمّای سنگ چه بیرون می‌آید؟ آتش‌. می‌دانیم که آتش را در قدیم با جرقة سنگ آتش‌زنه روشن می‌کرده‌اند. پس سینه را هم می‌توان سنگی تصور کرد که با شکافتن آن آتش عشق بیرون می‌آید.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ سخن اندر دهان دوست شکر!

وعده داده بودم که پس از درج نقد «از دوست سلامی و ز ما تسلیمی» بر شعرهای جناب عبدالسمیع حامد، پاسخنامة ایشان را هم پیش روی عزیزان قرار دهم و اینک بر سر پیمان هستم. آنچه مرا بیش از هر چیز به درج این پاسخنامه وامی‌دارد، تلاش ستودنی نویسنده است در حفظ اصول مباحثه. به این لحاظ، به نظر من این نوشته جدا از جنبة ادبی خویش، می‌تواند یک سرمشق خوب برای دریافت روش بحث نیز به حساب آید. این نوشته در شمارة 11 فصلنامة در دری چاپ شد.

(محمدکاظم کاظمی)

 

 

پاسخی برای نقد «از دوست سلامی و ز ما تسلیمی‌» از محمدکاظم کاظمی چاپ شده در شمارة 8 ـ 6 درّ دری‌

 

عبدالسمیع حامد

 

 

ـ سلام‌، جناب پویا صاحب‌!

ـ من آقای پویا نیستم‌، یما یکمنش هستم‌.

ـ حتماً بیوگرافی مرا می‌خواهید تا در جلد دوم «خرنامه‌» چاپ کنید.

من و انجنیر یما یکمنش خندیدیم و پیش از گپی و سخنی‌، یکمنش پرسید: شمارة تازة «درّ دری‌» را ندارید؟ گفتم‌: نه‌، با دریغ‌!

q

یکمنش با مهربانی ویژه‌اش که این‌سوها کیمیاست‌، مجلّه را لطف کردند و دیدم در این روزگارِ گَنده‌شدن‌ها و پراگنده‌شدن‌ها «درّ دری‌» نه‌تنها از کاستی‌ها پیراسته‌تر شده که باور ما را به زندگی و ارزندگی استوارتر می‌سازد; به ویژه با توجه به مروّت و ایثار گردانندگان آن که کمرشکن‌ترین ضربه‌ها را شکیب می‌آورند امّا نمی‌گذارند «بار امانت‌» از شانه‌های خستةشان فرو افتد. تا آن‌جا که شنیده‌ام مشکل نهادین دوستان ما، نبود هزینة درخور برای پیشبرد امور مجلّه و حتّی چاپ آن است تا مرز اندوهباری که از «گاراژی‌» به جای دفتر کار می‌گیرند و... چندی پیش با اندیشور گرامی دکتور موسوی در این زمینه حرف‌هایی داشتیم و گفتم اگر هر یک از ما دورنشینان ماهانه دو قطی سگرت کمتر «مصرف‌» کند، بی‌تردید، نه تنها می‌توانیم مشکل «درّ دری‌» را حل کنیم که حتّی شماری از فرهنگیان ما را که برای قرصی نان‌، قلم را با ابزار دیگری تعویض کرده‌اند، می‌توانیم از یکی از بندها برهانیم و یا کم‌ازکم گرهی را سست‌تر کنیم‌.

برای نویسندگانی که در غرب آسوده و فرسوده می‌شوند، در افغانستان و پاکستان بهانة «نان‌» و «اطمینان‌» می‌توانست توجیه‌پذیر باشد امّا حالا نه‌تنها به «خباثات‌العیش‌» رسیده‌اند که از اعراض و امراض وابسته به آن نیز به‌دور نمانده‌اند و گذشته از آن‌، حدّ اقل برای ما «دیموکراسی کافی‌» وجود دارد تا هرچه می‌خواهد دل تنگ ما بگوییم‌. این درست است که مشکلاتی وجود دارد و یکی از آن‌ها ناشی از همین «دیموکراسی‌» است‌، به‌ویژه برای ما که فرهنگ آن را کم داریم و می‌پنداریم «دیموکراسی‌» یعنی «مرغ من یک لنگ دارد!» امّا کهنی موجود را نمی‌توانیم توجیه کنیم‌. آیا حدّاقل در این غرب غریب‌، زمینة آموزش زبانی دیگر ـ که اجباری نیز هست ـ وجود نداشته‌است‌؟ اگر پاسخ مثبت است‌، پس کجاست چند نشانه‌ای که بر بنیاد آن بتوانیم «ترجمه‌» را احساس کنیم و کلیدی بیابیم برای گشایش بندی از هزارپیچ وابستگی خود به دیگران‌.

دوستان‌! اگر تکانی نخوردیم‌، باور کنید حتّی شایستگی نماز جنازه‌ای را نداریم که مصداق این بیت حافظ است‌:

هر آن‌کسی که‌در این‌حلقه‌نیست‌زنده‌به عشق‌

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

q

پرداخت جدّی به نقد از ویژگی‌های برازندة «درّ دری‌» است‌. من پیش‌ازاین در مقاله‌ای نبشته‌بودم که ما در افغانستان قوی‌ترین منتقدین و ضعیف‌ترین نقدها را داشته‌ایم‌. دوستانی خرده گرفتند و من به استناد نامه‌های خصوصی دوستان به همدیگر و «غیبت‌گویی‌ها» مسأله را ثابت کردم‌. آن‌جا که گستاخی مقدّس وجود دارد و دور از ریا و ملاحظة نکته‌ها گفته می‌شوند، زمینة نقد به بار و باور می‌رسد. در مطبوعات ما کمتر نقد ادبی (و حتّی ادیبانه‌) وجود داشته‌است‌. نقدها یا مؤدبانه بوده‌اند یا بی‌ادبی‌. نویسندگان یا با «نقد» به همدیگر «نسیه‌» داده‌اند و یا انتقام را بر جای انتقاد نشانده‌اند. در یک تعبیر فراگیر، اگر شاعری با شاعر دیگر میانة «گرمابه‌ای و گلستانی‌» داشته‌، مثلاً گفته‌است‌: «فلان آن‌قدر شاعری تواناست که بی‌دست دوچرخه می‌راند.» اگر این میانه بد بوده است‌، فرموده «بهمان آن‌قدر شاعری ضعیف است که تکواندو بلد نیست‌.»

... و امّا آن‌جا که چنین میانه‌هایی در کار نبوده و کسی یا کسانی خواسته‌اند پا بر آستان نقد اصولی بگذارند بیشترینه‌، یا شعرها را «طلا در مسیزه‌» و «موسیقی شعرایز» کرده‌اند و با نوعی «پروکروتیسم‌» خواسته‌اند قامت‌ها را به اندازة قبا عیار کنند; مثلاً زمانی تصویرگرایی «مُد» بوده‌است و هر شعری را که تصویر نداشته‌، ضعیف خوانده‌اند. برآیند این برخورد، واپسگرد برخی از شاعران از شعر تصویری به شعر تصویر بوده‌است و چه ناپسندیده‌. همین‌گونه تبارز (یا بهتر است بگوییم اپیدمی‌) نظریة رستاخیز واژگانی  words) the of Resurection) با تلقّی‌های باژگونه‌، مقراض دیگری در دست «نیمچه‌ملاّ ها» داده‌است‌، تا دست به «اصلاح‌» بزنند. گاه می‌بینی زیر نام نقد، شعرهای یک شاعر را به نثر تبدیل کرده‌اند و «ناخنک‌بازی‌» می‌کنند; مثلاً: «عاصی شاعری است که «مقامة گل سوری‌» را با «لالایی ملیمه‌» برای «بادهایی که از سفر سبز جنوب می‌آمدند و «بوی مسافر» می‌آوردند سرود و...» زمانی متوجه می‌شوی که منتقد به شیوة Detail در فلمبرداری‌، جزیی از یک کل را بزرگ می‌کند و می‌گوید: «به این بند نگاه کنید! این ترکیب چقدر زیباست‌! یعنی نقد «خردندانی‌» می‌کند، نقدی که نقطة مقابل نقد «طاووس‌پایی‌» است‌.1

... و چنین است که از زادروز، سایه‌ای به نام منتقد در پهلوی هنرمند، ناهمسرایی‌هایی آغاز می‌شوند و هنرور، منتقد را در هیئت ضدّ قهرمان  Villair)) تصویر می‌کند. البته این تلقی هنگامی‌تاریک‌تر می‌شودکه‌برخی‌از نقدنویسان‌، خود را «دانای کل‌» می‌پندارند و با ذهنیتی که تبلور برخی از «مِرزا قلمی‌ها» در گسترة نظریه‌پردازی‌هاست‌، «در موی خمیر می‌پالند!»

به هر صورت‌، امروزه نقش منتقد در تصریح اثر هنری و تشریح حرکت هنرمند، انکارناپذیر است و بیشتر از هر کسی‌، ما مردم نیاز به گشایش و رهایش در قلمرو قلم داریم‌. امّا پرسشی هنوز وجود دارد که کدام آثار را باید نقد کرد و با چه شگردهایی‌.

برخی از منتقدین ما برای نقد فقط یک «سنگ‌» دارند که تمام چیزها را با معیار آن وزن می‌کنند. و در این فرآیندِ ایستا پادرمیانی هیچ پاهنگی را نمی‌پذیرند; مثلاً شعرِ تازه‌گام را با همان الگوهایی می‌سنجند که شعرهای یک شاعرِ به‌منزل‌رسیده را; و طبعاً با انبوهی از کاستی‌ها و ناراستی‌ها مقابل می‌شوند و پس از فهرست‌بندی آن‌ها، در فرجام‌ِ مقاله‌، برای شاعر آیندة آفتابی پیش‌بینی می‌کنند و چند اندرز ناشی از «مهتر نمایی‌» می‌دهند; غافل از آن که خیالخانه‌ای را فروریخته‌اند، خیالخانه‌ای که پیرنگی برای کاخی می‌توانست بود. مثالی بدهم‌: نخستین روزی که فرزندان من در «دانمارک‌» به کودکستان رفتند، دیده بودند که کودکان می‌توانند آزادانه به هر چیز (حتّی تلویزیون‌!) دست بزنند، با سامان‌آلات گوناگون بازی کنند و حتّی بر سر میز بالا شوند. هنگامی که برگشتند، پسر کوچکم گفت‌: پدر! ما در کودکستان فقط چند دقیقه درس خواندیم‌، باقی وقت را «بی‌ادبی‌» کردیم‌. فرزندان من آزادی‌های طبیعی خود را که برای رشد سالم آنان حیاتی است‌، «بی‌ادبی‌» تلقی می‌کردند، زیرا زمینة مادی و ذهنی جامعة ما چنین تلقّی‌ای را پرورش داده‌بود. نقدِ نه تنها تازه‌گامان‌، بل در کلیت‌، نقد آنانی که هنوز از چنبرة «شعر دوره‌» بیرون نیامده‌اند، بی‌شباهت به مثال بالا نیست‌. من نیز زمانی چنین کرده‌ام و شاید کسانی قربانی این برخورد من شده‌باشند. استاد ما واصف باختری نیز از چنین پیشامدها و پیامدها قصّه‌هایی می‌گفت‌. برای بالش چنین استعدادهایی بهتر است دربارة شعر و شگردهای آن مقاله‌هایی نگاشته‌آید (مانند کتاب روزنه‌)، و کلّیات «شعر دوره‌» تشریح شود. همه می‌توانند مسایل کلّی (وزن‌، دستور زبان و...) را از منابع و مراجع اصلی به دست آورند. کار منتقد بسیار باریک‌تر از پرداخت به چنین موضوعاتی است‌. نقد مستقیم بیشترینه در دو صورت ارجناک است‌:

1 ـ نقد شاعرانی که به زبان و بیانی ویژه رسیده‌اند و این رسیدن از قبیل و قبیلة «تسبّک‌» نیست‌.

2 ـ نقد آن‌هایی که به دلایل گوناگون زیاد «مطرح‌» می‌شوند و بیم آن می‌رود که به الگویی کاذب مبدّل شوند (این مسأله به‌ویژه‌) برای افغانستان مهم است‌.)

در صورت نخستین‌، ما به این پرسش می‌خواهیم پاسخ بدهیم که چرا مثلاً «قهّار عاصی‌» را شاعر می‌دانیم و ریشه‌ها و رشته‌های «شعریّت‌» در کار او کدام‌ها هستند. کشف این ریشه‌ها و رشته‌ها کار نهادین منتقد است ورنه مثلاً «دکتور شمیسا» و «استاد رحیم الهام‌» بسیار بهتر از ما می‌توانند نادرستی‌های دستوری‌، لغزش‌های عروضی و مسایلی دیگر از این شمار را نشان بدهند. البته پس از نمایش آن رازهای شگفت عیبی ندارد اگر حرف‌هایی نیز در زمینة این مسایل زده شود و مثلاً بگوییم «من چنان آینه‌وار» احمد شاملو نادرست است و در بند «از گیسوان سپید زال تاریخ درفش افراشتن‌» استاد باختری‌، «سپید» حشو قبیح است‌. این را هم بگویم که آن‌ها بسیار بهتر از ما در این زمینه‌ها وقوف دارند، امّا چه می‌توان کرد که به حرف احمد شاملو «شعر حتّی به تمرکز ذهنی هم حرمت نمی‌گذارد.»

در حالت دوم‌، ما مسؤولیت داریم تا با یک گستاخی مقدّس‌، تندیس‌هایی را بشکنیم‌. همین حالا چند نمونه از این قبیل (مرده و زنده‌) وجود دارد که گاه می‌توان به اندیشه‌های آنان ارج گذاشت و از کارنامه‌های سیاسی و اجتماعی‌شان تبجیل کرد، امّا از طرح آنان به عنوان شاعر کناره رفت زیرا برخی از آنان بزرگ‌تر از آنند که نیازمند «شاعربودن‌» باشند.

q

... اینک می‌پردازم به سخنانی پیرامون نقد شاعر گرامی کاظم کاظمی بر دو کتاب خود تا بهانه‌ای نیز گردد برای ادامة بحث‌هایی که تا حال دنبال کردم‌. البته بی‌درنگ بیفزایم که من شکسته‌نفسی یاد ندارم تا بگویم «دو کتاب ناچیز این حقیر»، زیرا نه آن دو کتاب ناچیزند و نه من حقیر. محور بحث من اولاً اشتباهاتی است که شاید به سبب کاستی نگارشی و نشانه‌گذاری در نقد کاظمی راه یافته‌است و ثانیاً درنگی در برداشت‌های آن عزیز از شعر، به ویژه شعرهای من‌.

پیش از پیش بگویم که انتقاد کاظمی را در زمینة هندسة نوشتاری شعرهای نیمایی و مسألة سرنامة شعرها می‌پذیرم و اگر باور می‌کنند این کاستی را به حساب تنبلی من که گاه ناگزیر بوده‌، بگذارند. نام‌ها را معمولاً گردآورندگان و گاه مسؤولین چاپ گذاشته‌اند و من «پروف‌» را پس از «چاپ‌» خوانده‌ام‌! یعنی در کتاب‌هایی که برای دوستان هدیه کرده‌ام دستکاری و درستکاری  کرده‌ام‌. به هر صورت‌، حالا توجیه محلّی ندارد و به گفتة ما مزاری‌ها، «توبه‌» در صورتی معنا دارد که پیش از آن «کوبه‌» نباشد.

برخ‌بندی فرضی شاعران به دو دستة جوششی و کوششی تا حدودی درست است‌، امّا موجودیت شاعرانی که آمیزه‌ای از دو حالت را داشته‌اند، مسأله را دشوار می‌سازد. با وجود این‌، ما شاعرانی داشته‌ایم که ذهنی فورانی داشته‌اند و سخنورانی که دارای اذهان کارگاهی بوده‌اند. مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (بیشترینه در غزلیات‌) نمایندة دستة نخستین است و خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی نمایندة حلقة دومی‌. به این پیوند می‌توانیم تعبیر خود حافظ را با تفسیری دیگر وام بگیریم‌: مستور و مست‌.

مولانا در سماع به فوّاره‌ای از شور و شعر مبدل می‌شده‌است‌. بنأً هم شعر زیاد دارد و هم اگر زیاد «مِرزا قلمی‌» کنیم‌، بهرة زیادی از شعرهایش را باید کنار بگذاریم که گاه ضرور هم هست‌. «بیدل‌» نیز هر روز «شعر انشاد» می‌کرده‌است و در صد شعرهای «بیدلی‌» او در انبوه آثارش کم امّا محکم است‌. (برخی‌ها برای تاریخ ادبیات شعر می‌گویند و بعضی‌ها برای ادبیات تاریخ‌.)

حافظ به گواهی تاریخ ادبیات‌، هر شعر خود را بارها و بارها حک و اصلاح می‌کرده‌است‌. بنأً هم به پیمانة مولانا و بیدل شعر ندارد، هم غزلیاتش پیراسته‌تر است و هم چنان تعدّد نسخه از شعرهایش وجود دارد. برخی‌ها برای این «اصلاحات‌» و «تعدد نسخه‌ها» دلایل سیاسی و اجتماعی می‌آورند امّا بی‌تردید کوشش جمال‌شناسیک حافظ برای کاستن کاستی‌های شعری‌، مهم‌ترین‌، و اگر مطلق‌انگاری پنداشته‌نشود، یگانه دلیل است‌; زیرا کمتر شاعری به پیمانة حافظ در شعر خود به عنوان شاعر خودنمایی می‌کند و به مراتب از برازندگی «فصاحت‌» و «بلاغت‌» خود حرف می‌زند. او خویشتن را «حافظ نوش‌کلام‌» و «شاعر ساحر» می‌خواند و شعر خود را به «دُر»، «مروارید»، «شیر و شکر»، «زرّ سرخ‌»، «گفتة شکرفشان‌» و ... همانند می‌داند.

هرچند تا حدودی می‌توان پیگیری «کوشش‌» را در (در تلقی مورد نظر ما) برای شاعران جوششی توصیه کرد، امّا نباید از یاد بُرد که این مسأله در روان شاعران ریشه دارد و کوشش در زمینة تعویض و حتّی تعدیل آن امکان دارد برآیندی باژگونه داشته‌باشد.

بحث خیال عام و خاص را نیز می‌توان با همین پیش‌زمینه گره زد. تا کسی از آبشخور «خیال خاص‌» سیراب و شاداب نگردد، ما نمیتوانیم به عنوان شاعری جدّی با او برخورد کنیم و اصلاً مرز اصلی میان شاعر و متشاعر در همین زاویه نهفته است‌.

من در مقالتی دیگر نوشته‌بودم که هر «دورة شعری‌» قلمرو یک امپراتوری است که بر آن یک یا چند تن فرمان می‌رانند. این امپراتوری‌، مستعمره‌هایی دارد و تا آن مستعمره‌ها با قیامی یا قیامتی درفش ویژة خود را نیفرازند و «اعلان استقلال‌» نکنند، برخورد ما با آن‌ها در هیئت تماسی با جزئی از یک کُل خلاصه می‌شود. همین لحظه در ایران‌، انبوهی از جوانان مثلاً «کاظمی‌وار» شعر می‌گویند و مستعمرة او هستند، همان‌گونه که دیروز، کاظمی مستعمرة «علی معلّم‌» بود امّا اعلان استقلال کرد و با گزینش نشان و پرچم ویژة خود به «پروتیپی‌» دیگر مبدّل شد. بنأً «خیال خاص‌» یعنی نمایه‌ای از همان «اعلان استقلال‌» و پیدایش «علایم فارقه‌» است‌. البته همان‌گونه که سبک جزئی از تکنیک ااست نه برعکس‌، خیال خاص نیز زمینه‌هایی از خیال عام را (به شمول شماری از موتیوها) به عنوان گستره‌ای برای ظهور می‌پذیرد، مانند فرزندی که ویژگی‌هایی از پدر به ارث می‌برد. بر این بنیاد، پی‌جویی این حال و خیال در کار شاعران دستة اول «کوششی‌» آسان است‌، زیرا ویرایش و پیرایش مکرّر صورت می‌گیرد و مثلاً شاعری شش‌ماه بالای یک مثنوی «کار» می‌کند. امّا ردیابی مسأله در کار شاعرانی که «سلسلة‌القول‌» دارند و به «اسهال قلم‌» (و شاید یبوست مغز) دچارند، دشوار است و شکیب می‌خواهد; یعنی در کار آن‌ها هم شعرهایی می‌یابیم که برآیند فرایند شعر دوره (دوره‌ای که شاعر بدان وابسته‌است‌) هستند، هم کارهایی که «خود ویژه‌»اند و هم آمیزه‌ای از هردو. می‌توانید موضوع را در یک بررسی همراه با برابرگذاری در شعرهای بیدل‌، دنبال کنید. یافتن «سیر تحوّل خودآگاه ناخودآگاه‌» به گونه‌ای که کاظمی خواسته‌است انجام دهد، در دو مجموعه‌ای که بخشی از «حاصلات یک‌ساله‌»اند ناممکن است‌. کشفی که کاظمی کرده‌است و در این جملة او نمود دارد که «سیر تحوّل شعر او]حامد[ نشان می‌دهد که او یا خودآگاه یا ناخودآگاه از سوی تصویرهای عام به سمت تصویرسازی خاص و...» به اجازةشان در این ریشه دارد که در کتاب «بگذار شب همیشه بماند» شعر نیمایی زیاد است و به گونه‌ای که قبلاً در مصاحبه‌ای با «سپیده‌» گفته‌بودم‌، غزل و نزل آسانگوارند و بیشترینه برای تفنّن و زمزمه برای من‌. زمانی نیز برای آماج‌های سیاسی‌، یعنی برخی از شعرهای من سربازانی بودند که جنگ خود را کرده‌اند، گیرم که در یکی از جنگ‌ها کشته‌شده‌اند. مثلاً شعر «تبت یدا» که کاظمی «آزاردهنده‌»اش خوانده‌است و شاید متوجه انعطاف ردیف (مثلاً موجودیت question Tag) نشده است‌، از شمار شعرهایی است که حتّی کودکان مزار شریف از بر داشتند; زیرا آن‌ها حتّی خیال‌های خاص آن را درک می‌کردند. آن‌ها می‌دانستند که «دارالمدارا» «پلخمری‌» است‌; «شیخ‌» یکی از فرماندهان است و کوچه‌ها واقعاً فریادگاه کوچ‌هاست و جاده‌ها از هجوم درندگان به جنگل تبدیل شده‌است‌، بدون آن‌که حتّی «قانون جنگل‌» وجود داشته‌باشد و... همین‌گونه شاید شعر «با زغال استخوان من‌» برای کاظمی «کلّی و کلیشه‌ای‌» باشد، امّا برای ما کاملاً حسّی است و حتّی بسیار خیال خاص هم دارد. «شلاق‌»، «زبان رسمی‌»، «جشن‌های ناتمام‌»، نوشتن شعار با زغال بر صخره‌ها (خصوصاً نوشتن‌: پاک فوج زنده‌باد!) همه و همه را ما با خون خود تجربه کرده‌ایم و در چنان شعری‌، باید در فرجام شعار داد، آن‌هم باتوجه به وضعیتی که چیزی از دست ما نمی‌آید.

q

در شعرهای‌من‌، بسیاربرهنه‌«اصل رویدادی که باعث برانگیزش عواطف شده‌» وجود دارد و این موجودیت‌، گاه حرف‌های مرا شعارزده می‌کند،امّاچرا برخی‌ها می‌خواهند از هر شعری چنین توقعی داشته‌باشند و تاریخ و جغرافیه را یکجا از شعر به دست آورند؟ چنین طرز دیدی باعث شده‌است که امروز در شعرهای برخی از شاعران ما در ایران‌، فهرست بی‌ربطی از نام ولایات افغانستان بیاید تا سند بدهند که شعر از «ملّت و سرزمین شاعر هم خبر» می‌دهد و احیاناً از اطعمه و اقمشة ویژة ما نیز بویی و بیانی دارد. ما چرا فقط خود را آن‌گونه که هستیم با صداقت و صمیمیت بیان نکنیم و مثلاً نام کوچه‌های ایران و پاکستان را که زیستگاه کنونی ماست در شعرهای خود نیاوریم‌؟

بگذریم از شعرهای چاپ‌نشدة من و شعرهایی که به گونة پراکنده نشر شده‌اند. در همین کتاب «از دوزخ اردیبهشت‌» حرف‌هایی از «درد دشت برچی‌» در کابل گرفته تا «بزکشی‌ها و کشتی‌گیری‌های پهلوانان‌» در مزارشریف وجود دارد و اگر از یک آدمی که در افغانستان زندگی کرده‌است بپرسید، بسیار خوب معنی «گاه‌، در میدان خوردن‌، پهلوانند ای رسول‌» را می‌داند و «اژدهای پرچمش بر پشت بربادی به مشت / اژدهاک این زمانه کاوة آهنگر است‌» را تفسیر میکند. گذشته از این‌، من سال‌ها قبل منظومة «اولیه‌» (نام دوشیزه‌ای روسی‌) را سروده بودم و شعرهایی از شمار «مرثیه‌ای برای دستمال و پکول‌» را گفته بودم‌. (این را برای سیر تحوّل آنچنانی گفتم‌!)

q

در بیت‌:

آتش ربود، بود و نبودی که داشتم‌

از یادِ عشق رفت‌، سرودی که داشتم‌

من نمی‌پندارم «هم‌نشینی اتفاقی کلمات بر اساس پُرکردن وزن‌» مطرح باشد، زیرا واژة «عشق‌» را می‌توانستم با ده‌ها واژة دیگر تعویض کنم‌، امّا من می‌پندارم در اصل عشق به سراغ آدم می‌آید; آدم به سراغ عشق نمی‌رود. بنأً سرود از یاد عشق می‌رود!

q

خنجر به حلق‌ِ تشنة قابیل می‌زند

خرچنگ سرخ‌پنجة قابیل دیگری‌

کاظمی پنداشته‌است قابیل به خرچنگ تشبیه شده‌است یعنی خوانده است‌: «خرچنگ‌ِ سرخ‌ْپنجة قابیل‌» در حالی که پنجة قابیل به خرچنگ تشبیه شده‌است (در مصراع‌، تتابع اضافات وجود دارد.) و این‌، گذشته از همانندی تقریبی هندسی پنجه و خرچنگ و وحشتناک بودن شکل چنگار، در تداعی نماد «سرطان‌» ریشه دارد و اگر کمی مرزاقلمی و توجیه‌پردازی کنیم‌، کاظمی می‌تواند افسانة «نیکک و بدک‌» (دو برادر) را به یاد آورد که پنجة دومی به خرچنگ مبدل می‌شود و...

q

خوب است در همین فرصت بگویم ما می‌توانیم بگوییم «کرگس بر شهر ما بمب انداخت‌» زیرا قرینة صرفیه وجود دارد (بمب‌) و همین‌گونه می‌توانیم بگوییم طیّاره تخم گذاشت‌. کاش کاظمی مثال دیگری می‌آوردند.

q

یافتم‌! گم‌گشته‌ام‌، امّا نمی‌دانم کجا

رفته‌ام از خاطر خود تا نمی‌دانم کجا

بیایید گناه را به گردن شیوة نوشتاری بیندازیم و از هماهنگی بیت‌ها چشم بپوشیم‌. کاظمی پنداشته‌است (به خاطر شیوة نگارش گویا) که منظور بیت این است‌: «من گمگشته‌ام را یافتم‌» در حالی که هدف من این است‌: یافتم‌! (یافتم نیوتنی‌) که من گم‌شده‌ام‌. پس متوجه شدید که ضرورتی برای «را» وجود ندارد؟

همین گونه در بیت‌:

سایة سرسام یک سرو سراپا سرکشم‌

می‌برم تنهایی خود را نمی‌دانم کجا

کاظمی «تناسب‌های لفظی و معنایی‌» را پراکنده دیده‌است‌، در حالی که اگر با دقّت بیت را بخواند، تمامی پیوندهای درونی آن را می‌یابد و گذشته از آن‌، آیا هم‌آوایی و همخوانی  asunance) and Allitzation) دو شگرد شاعرانه نیستند و شاعر نباید حتّی به عمر از آن‌ها استفاده کند؟

در موسیقی شعر، به ویژه در چنین شگردهایی با دریغ برخی‌ها فقط به دنبال «دلالت‌» می‌گردند، در حالی که دلایل زیادی برای این استفاده وجود دارد. من فعلاً مسایل عمیقی چون اکوستیک کلمات  Words_acoustic)) و معادلة دستگاه‌های صوتی و معنی‌شناختی را که با «رقص دستگاه‌های ارائة بیان‌» پیوند دارد و شعر را تا مرز «رقص دهان‌» (به سخن _spire Andrإ) پیش می‌رساند، را می‌گذارم و فقط می‌افزایم که مثلاً همخوانی حروف می‌تواند برای دلالت موسیقیایی‌، تأکید، تشخیص و چندین آماج دیگر به کار رود.

کاظمی نوشته‌است‌: «گاه به نظر می‌رسد که تناسب لفظی‌، خود ملاک انتخاب واژگان بوده‌است و دقتی روی معنا وجود نداشته‌، مثلاً درترکیب «دودمان دود»...»من‌می‌خواهم بگویم کاش مثال دیگری می‌دادند، زیرا در بیت‌:

چه‌هست در شب‌وشبنم‌؟سکوت می‌داند

گرفته پنجره را دودمان دود این‌جا

دقت کامل روی معنا وجود داشته‌: پنجره را دود گرفته‌است (در این‌جا، نه پنجره نماد است و نه‌دود استعاره‌)و شاعرنمی‌داند در بیرون شب است یا روز و در این شب و روز، چه خبرهایی است‌. بیت از سکوت‌ِ دوداندود پایان یک جنگ حکایت دارد و طبیعی است که این حکایت بهره‌ای از شگرهای شاعرانه دارد. در کتاب «بگذار شب همیشه بماند» بیت دیگری است که همگونی نزدیکی با دو مصراع بالا دارد:

در گذری که خانه‌ها راه‌نشین آتشند

غرق غروب می‌کند پنجرة سحر مرا

در این بیت‌، آتشفشانی که پنجره را در بر گرفته‌، تصویر شده است و این‌، منظرة اندوهباری است که ما همه به چشم خود دیده‌ایم و آزموده‌. به هر صورت‌، به‌گزینی واژگانی  Diction)) برای پدیدآیی «بافت مشترک‌» بر محور معنای ارجاعی‌، از هنرهای شاعر است‌.

خوب است همین‌جا دیدگاه ویژه‌ام را دربارة نوعیت القایی وزن بگویم‌. من بدین باورم که از هر وزنی ما می‌توانیم بی‌نهایت «کمپوز» بسازیم و این کمپوز می‌تواند شاد یا اندوهبار باشد و حتّی یک «مفاعلن‌» می‌تواند چندین «وزن‌» به خود بگیرد. من این مسأله را با هنرمند سرشار از جان و هیجان‌، فرهاد دریا مطرح کردم‌، آن‌ها نیز تأیید کردند. البته ایرادهای زیادی می‌توان بر این نظریه وارد کرد، امّا بالاخره در جاهایی می‌شود از آن استفاده کرد، به ویژه هنگامی که انبازی‌ِ شعر و موسیقی مطرح است‌. همچنان می‌توان تا حدودی این موضوع را در ساختار چند آوایی  Polyphonic)) شعر نیز پیگیری کرد.

q

در مصراع «کشتی موج را سواره‌شدن‌» به اجازة کاظمی‌، سواره به گونة «قید» آمده‌است نه «صفت‌». فقط باید درست خوانده‌شود.

q

آوردن «بَرَهوت‌» به شکل «برهوت‌» و «عزراییل‌» به گونة «عزریل‌» (آن هم با یادکرد در پانوشت‌) در شعرهایی که وزن Quantative  دارند، از سر ناگزیری است‌. چگونه می‌توانستم حالت عاطفی ویژه‌ای را، برای این که «عزرائیل‌» خراب نشود برباد کنم‌؟

q

باری بپردازم به آخرین پرسش کاظمی‌: «به راستی همین دو کتاب حاضر (رازبن‌ها در فصل شگفتن گل انجیر و بگذار شب همیشه بماند) نمی‌توانستند در هم ادغام شوند؟»

برادر! این پرسش بدین می‌ماند که بگویی‌: «مگر نمی‌شود خزان و زمستان یکجا بیایند؟»

«رازبن‌ها در فصل شگفتن گل انجیر» گزینه‌ای است از دو مجموعة «رازبن‌ها» و «فصل شگفتن گل انجیر» که مربوط به قبل از سقوط مزار شریف است و در برابر غم و ستم آنگاه گفته شده است‌: تنظیم بازی‌، جنگ‌های خیابانی‌، صلح‌های مسلّح‌، چور و چپاول‌، وحشت و دهشت و... امّا کتاب «بگذار شب همیشه بماند» گزارش روزهای قتل عام و چند روز مهاجرت است و هر کدام‌، به موقع خود چاپ شده‌است‌. همین‌گونه کتاب‌های قبلی من (مثلاً از دوزخ اردیبهشت‌) دربارة «زمان جنرال دوستم‌» است با بزکشی‌ها و سگ‌بازی‌های پهلوانان و کتاب «من و آینه‌» در حال و احوال «زمان نجیب‌» سروده شده‌بود که خاکستر شد امّا خوشبختانه تمامی شعرهایش را در محفلی که اکثریت شاعران ما حضور داشتند، در زمان آن خوانده‌بودم و از یک دیدگاه‌، رسالت آن‌ها به پایان رسیده‌است‌.

 

پی‌نوشت‌:

1 ـ بزرگی (شاید مسیح‌) با حلقه‌ای از یاران از راهی می‌گذشت‌. خرِ مرده‌ای را دیدند. یاران هرکدام عیبی بر اندامی برشمردند. آن بزرگ گفت‌: چرا نمی‌بینید که چه دندان زیبایی دارد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: