محمدکاظم کاظمی


+ امروز با بیدل (سی و سه)

به شبنم صبح این گلستان نشاند جوش غبار خود را

عرق چو سیلاب از جبین رفت و ما نکردیم کار خود را

 

بعضی‌، این «نشاند» را «فشاند» می‌خوانند که با غبار تناسب بیشتری دارد. ولی من تصوّر می‌کنم همان نشاند درست است چون این «جوش‌» است که به این فعل ارتباط می‌یابد، و برای «جوش‌»، «نشستن‌» مناسبتر است تا «فشانده‌شدن‌». در واقع شاعر از فشانده شدن چیزی سخن نمی‌گوید، بلکه می‌گوید جوش این غبار بالاخره نشست و به شبنم تبدیل شد (عمر ما گذشت‌) و این شبنم نیز چیزی نیست جز عرقی که از جبین ما رفت‌. عرق چه چیزی‌؟ عرق شرم از کاری که نکردیم‌.

می‌گویند این غزل‌، واپسین شعر بیدل است که آن را پس از مرگش همراه یک رباعی‌، از زیر بالشش یافتند، و این است آن رباعی‌:

بیدل‌! کَلَف‌ِ سیاه‌پوشی نشوی‌

تشویش گلوی نوحه‌کوشی نشوی‌

در خاک بمیر و همچنان رو بر باد

مرگت سبک است‌، بارِ دوشی نشوی‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل
comment مهربانی‌ها () لینک

+ عمو زنجیر باف (شعری تازه)

 

می‌توان این غزل را به اوضاع کنونی کشور و ربط داد و می‌توان هم نداد. شاید به قول بیدل نوعی «سوانح اوقات» باشد که فرمود «بیدل! شعرم سوانح اوقات است».

 

عاقبت زنجیر ما را چون کلاف‌

بافت محکم این عمو زنجیرباف‌

بافت محکم این عمو زنجیرباف‌

بعد از آن افکند پشت کوه قاف‌

q

برّه‌ها! فکری برای خود کنید

چون شبان و گرگ کردند ائتلاف‌

اینک این ماییم‌; نعشی نیمه‌جان‌

کرکسان گرد سر ما در طواف‌

ما ضعیفان تا چه مُرداری کنیم‌

پهلوانان را که اینجا رفت ناف‌

آن یکی صد فخر دارد بر کلاه‌

گرچه بی شلوار شد روز مصاف‌

آن یکی دیگر به آواز بلند

حرف حق را گفت‌، امّا در لحاف‌

آن یکی دیگر به صد مردانگی‌

می‌کند تا صبح‌، عین و شین و قاف‌

آن دگر مانده است تا روشن شود

فرق آب مطلق و آب مضاف‌

کارگاه آسمان تعطیل باد

تا که برگردد جناب از اعتکاف‌

 

الغرض مثل برنج تازه‌دم‌

در چلوصاف کسان گشتیم صاف‌

جهد مردان عمل کاری نکرد

مرحبا بر همّت مردان لاف‌

مشهد، 15 دی 1382

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ امروز با بیدل (سی و دو)

سفید از حسرت این انتظار است استخوان من‌

که یارب ناوکت در کوچة دل کی نهد پا را

در قدیم بر این باور بوده‌اند که چشم از انتظار زیاد، سفید می‌شود. و حال‌، بیدل سفیدی استخوان را نیز بر اثر انتظار دانسته است. بیت زیبایی خیره‌کننده‌ای دارد. استاد مرحوم سرآهنگ آن را در یکی از آهنگهای خود خوانده است. شاید همین زیبایی بیت را در نظرم افزوده است به مصداق «گل بود به سبزه نیز آراسته شد.» این هم بیتی دیگر با مضمون سفیدشدن چشم در اثر انتظار که باز هم استاد مرحوم آن را در آهنگی دیگر خوانده است.

بیاض دیدة یعقوب اشارتی دارد

که سیر ما کن و تفسیر نقره‌کار نویس

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (سی و یک)

از کمال ما چه می‌پرسی که چون آه حباب‌

در خود آتش می‌زنیم از بس اثر داریم ما

دهان‌گشودن حباب همان است و نابودی‌اش همان‌. پس می‌توان گفت‌، آه حباب‌، پیش از همه هستی خود آن را می‌سوزاند. البته استناد «آتش‌زدن‌» به «حباب‌» که در اصل آب است‌، نوعی متناقض‌نمایی هم در خود دارد.

O

هستی موهوم ما یک لب‌گشودن بیش نیست‌

چون حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ سیب

ماند زین غربت چندی به دغا یاوه ز من

بیل و داس و تبر و چارق و پاتاوه ز من

یله گاو و شخ و شخم و رمه از من، هیهات

من غریب از همه ماندم، همه از من هیهات

آیش سالزد از غربت من بایر ماند

چمن از گل، شجر از چلچله بی زایر ماند

سالها بی من مسکین به عزیزان بگذشت

به حمل بذر نیفشاندم و میزان بگذشت...

(علی معلم)

اینک باز بر سر ماجراهای قدیم می‌شوم و یکی از شعرهای تازه را پیش روی عزیزان می‌گذارم. دیگر نوشته‌ها هم در صف مانده‌اند و باید نثار قدومتان کنم که به قول بیدل:

آنچه نتوان داد جز در دست محبوبان، دل است

وآنچه نتوان ریخت جز در پای خوبان، آبروست

و باز به قول این بزرگ

امروز نوبهار است ساغرکشان بیایید

گل جوش باده دارد تا گلستان بیایید

آغوش آرزوها از خود تهی است اینجا

در قالب تمنا خوشتر ز جان بیایید

جز شوق راهبر نیست اندیشه خطر نیست

خاری در این گذر نیست دامنکشان بیایید

امروز آمدنها چندین بهار دارد

فردا که راست امید تا خود چه‌سان بیایید؟

در باغ بی‌بهاریم سیری که در چه کاریم

گلباز انتظاریم بازی‌کنان بیایید

بیدل به هر تب و تاب ممنون التفاتی است

نامهربان بیایید یا مهربان بیایید.

دیگر ابیات این غزل به یادم نمی‌آید. البته دیوان بیدل همواره در نزدیکم هست، ولی دوست دارم شعر او را از حافظه نقل کنم تا این خود تمرینی باشد برای به خاطرسپردن غزلهای آسمانی او. باری، نمی‌دانم بعد از این (آیینه معجزنما) دیگر شنیدن غزل من لطفی دارد یا نه. البته این عبارت نیز از آن بیدل است در این بیت:

فطرت بیدل همان آیینه معجزنماست

هر سخن کز خامه‌اش می‌جوشد الهام است و بس

 

این هم حاصل خامه شکسته بسته ما که مربوط به حدود یک و نیم ماه پیش است و در آن هیاهو مجال درج نیافت

 

سیب‌

سیب سرخی به روی سینی سبز، این‌چنین کرده‌اند میزانت‌

روی تختی سیه گذاشته‌اند، پیش روی هزار مهمانت‌

روزگاری به شاخسار بلند، آزمونگاه سنگها بودی‌

سنگهایی که زخمها به تو زد، زخمهایی که کرد ارزانت‌

یاد روزی که عابران فقیر حسرت خوردن تو را خوردند

و به صد اضطراب و دلدله چید یک نفر از تبنگ دکّانت‌

اینک‌، ای سیب‌! شکل خورده‌شدن بستة انتخاب مهمانهاست‌

تا چه‌سان می‌کنند تقسیمت‌، تا چه می‌آورند بر جانت‌

این یکی پوست‌کنده می‌خواهد، آن یکی چارقاش می‌طلبد

آن دگر تیز می‌کند چنگال‌، آن دگر می‌کند به دندانت‌

q

می‌خوری سنگ‌، می‌شوی کنده‌، می‌خوری کارد، می‌شوی رنده‌

سیب‌بودن مسیر خوبی نیست می‌کند از خودت پشیمانت‌

سیب سرخی به روی سینی سبز، سرنوشتی سیاه در فرجام‌...

چندی ای سیب‌! سنگ شو که کسی نتواند دهد به مهمانت‌

مشهد، 20 آذر 82

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ از دوست سلامی و ز ما تسلیمی (بخش دوم)

(ادامه از یادداشت پیشین)

بحث تخیّل را فرو می‌بندم و طبق همان عادت سنّتی خود، به سراغ یکی دیگر از عناصر سازندة شعر می‌روم‌، یعنی زبان‌. در بررسی زبان یک شاعر، قاعدتاً باید برای پرسش‌هایی از این دست‌، پاسخ بیابیم‌:

واژگانی که شاعر به کار می‌برد، از چه حوزه‌ای برگرفته شده‌اند، از زندگی شاعر؟ از میان شعرهای روزگار او؟ از شعرهای کهن‌؟ از زبان عامه‌؟ از کدام یک‌؟ و آیا شاعر خود نیز به واژه‌سازی دست می‌زند؟

شاعر در نحو زبان یعنی ساختار جمله‌ها چگونه عمل کرده‌است‌؟ ساختار قدیمی است یا امروزی‌؟ ابتکاری است یا کلیشه‌ای‌؟

در کنار واژگان‌، شعر تا چه حد از ترکیب‌ها برخوردار است‌؟ شاعر قدرت ترکیب‌سازی دارد یا ترکیب‌های شعرهای دیگران را به کار می‌برد؟ ترکیب‌ها به قوّت بیان کمک کرده‌اند یا نه‌؟

شاعر از هنرمندی‌های زبانی بهره گرفته است یا نه‌؟

زبان شاعر در مجموع سالم است یا ناتندرست‌؟

تناسب زبان با موضوع شعر، عواطف شاعر و مخاطب شعر چقدر است‌؟

این‌ها معیارهایی است برای ارزیابی زبان یک شاعر و البته در این‌جا مجال آشنایی با این معیارها و میزان ارزش هر یک در شعر را نداریم‌. چنین فرض می‌کنیم که مخاطبان ما با این مفاهیم آشنایند.

زبان شعر عبدالسمیع حامد، غنی است و پربار. بر خلاف بسیاری از شاعران امروز که از هنرمندی‌های زبانی بی‌بهره‌اند، او کوشیده از هر جهت به تمایز زبان بکوشد، به گونه‌ای شعرش صرف نظر از بدایع تصویری‌، از جذّابیت‌های زبانی هم بهره‌مند باشد.

نخستین وجه امتیاز این شاعر، حوزة وسیع واژگان شعرش است‌. شاعر جماعت‌، تازگی‌ها یک شعار دارند که «هیچ واژه‌ای به خودی خود غیرشاعرانه نیست‌، و شاعر می‌تواند هر واژه‌ای را که لازم می‌داند، در شعرش به کار برد.» ولی غالباً در عمل‌کردن به این شعار، ناتوانند و باز هم می‌بینیم که فقط واژه‌های خاصی را به شعرشان راه می‌دهند. حامد به این شعار عمل کرده و البته به‌خوبی نیز از عهده‌اش برآمده‌است‌. واژه‌های ادبی رایج در شعر این روزگار، واژه‌های کهن‌، واژه‌های بومی و عامیانه و حتّی واژه‌های فرنگی و یا ساخته‌شده به وسیلة شاعر را در این شعرها می‌توان یافت‌، به‌ویژه در شعرهای نو. این گستردگی محدودة انتخاب را در این چند واژه می‌توانیم دید که هر یک از یک فرهنگ زبانی هستند:

عسکر، کلکین‌، لَت‌، پایپاک‌، طیّاره (واژه‌های خاص زبان فارسی افغانستان‌)، کولاک‌، چتر، طناب‌، دوچرخه‌، هندوانه (واژه‌های خاص زبان فارسی ایران‌)، دژکاک‌، وخشور، پایخست (واژه‌های کهن‌)، بچیم (=بچه‌ام‌)، ماکم (=محکم‌)، بابه‌، کفتر (شکل محاوره‌ای واژگان‌)، دلار، سینما (واژه‌های فرنگی‌) دلکده‌، آفتابتنی (واژگان ابتکاری‌). در کنار این‌ها بعضی از تعابیر و اصطلاحات خاص محاوره مثل «مفت بودن قصة کسی‌» و «کم زدن‌» هم دیده می‌شود که البته ارزشمند است‌.

نکتة جالب دیگر، بلاغت شاعر در استفاده از این واژه‌هاست‌، یعنی تناسب آن‌ها با محتوای شعر. مثلاً در شعر «بار دیگر چاه‌» از کتاب «بگذار شب همیشه بماند» که به داستان‌های کهن اشاره دارد، زبان به سوی کهن‌شدن پیش می‌رود و در شعر «باز باران آمد» از همان کتاب که توصیفی از وضعیت شهر مزار و مردم آن است‌، واژگان محاوره‌ای و حتّی بومی به میدان می‌آیند.

جدا از واژگان‌، حوزة ترکیبات شعر حامد نیز گسترده‌است‌. ترکیب‌های اضافی و تشبیهی با بسامد بالایی در شعرش به کار رفته‌اند و از این نظر، شعرش شبیه به شعر سیدفضل‌الله قدسی است‌. استفاده از این ترکیب‌ها، کاری است بسیار ظریف و حسّاس‌. گاهی این‌ها به‌شدت شعر را زیبا می‌کنند و گاهی نیز به همان شدّت‌، آن را به زمین می‌زنند. اگر یک ترکیب‌، از روی نیاز و بنابر یک کشف تصویری ساخته شده و با تصویرهای دیگر در تزاحم نباشد، بسیار خوب است و مایة قوّت شعر، ولی اگر فقط براثر همنشینی اتفاقی کلمات و برای تکمیل وزن و پاسخگویی به قافیه پدید آمده‌باشد، زهر هلاک است برای شعر. هم شعر را کلیشه‌ای نشان می‌دهد، هم تصویرها را کدر می‌کند و هم مخل‌ّ ایجاز است‌. در شعر عبدالسمیع حامد به طور کلی ترکیب‌سازی بیشتر مزاحم است و ابهامی به شعر می‌دهد که هیچ فایده‌ای ندارد. این غزل را ببینید:

ای کاش نی‌سرود، نه آهنگ می‌شدم‌

دل را به کوه می‌زدم و سنگ می‌شدم‌

جای هزار جلوه بر اورنگ هفت‌رنگ‌

یک شعله در سراچة نیرنگ می‌شدم‌

نامم به شاهنامة شهرت نمی‌نشست‌

ناموسبان معرکة ننگ می‌شدم‌

یا مثل سنگ‌، سخت و صبور و ستم‌شکن‌

یا مثل سنگ‌، گنگ و کر و لنگ می‌شدم‌

فوّارة ترنّم آوارة هنر

گهوارة ستارة فرهنگ می‌شدم‌

ر، صفحة 4

بیت‌های اول و چهارم خالی از ترکیب هستند و بقیه‌، دارای ترکیب‌های اضافی و تشبیهی «سراچة نیرنگ‌»، «شاهنامة شهرت‌»، «معرکة ننگ‌»، «فوّارة ترنّم آوارة هنر» و «گهوارة ستارة فرهنگ‌». حالا من نمی‌گویم‌، شما بگویید که کدام بیت‌ها زیباتر و شفّاف‌تر هستند. به‌راستی «فوّارة ترنّم آوارة هنر» چه کمکی به شعر کرده‌است‌؟ نمی‌گویم نادرست است و یا بی‌معنی‌، بلکه می‌گویم من‌ِ خواننده ناچارم برای درک آن یک کوشش ذهنی انجام دهم‌. من البته این کار را می‌کنم‌، ولی در مقابل‌، چه تصویر ناب یا سخن شاعرانه‌ای نصیبم می‌شود که ارزش این کوشش را داشته باشد؟ من نمی‌گویم باید شعر حتماً سهل‌التناول و راحت‌الحلقوم باشد. می‌گویم اگر هم سنگینی‌ای در کار هست‌، ناشی از یک فکر عمیق یا تصویر زیبا باشد که این سنگینی را توجیه کند. این هم یک نمونة دیگر از ترکیب‌سازی مخل‌ّ زیبایی و رسایی‌:

خنجر به حلق تشنة هابیل می‌زند

خرچنگ سرخ‌پنجة قابیل دیگری‌

ب‌، صفحة 5

بگذریم از این که ترکیب «خرچنگ سرخ پنجة قابیل‌» زیباست یا نه‌; اگر قرار است قابیل در قالب یک خرچنگ تصویر شود، در آن سوی هم باید هابیل در قالب یک تصویر ارائه شود، که با خود خرچنگ تضاد داشته باشد. به عبارت دیگر، یا هابیل و قابیل در مقابل هم بیایند و یا خرچنگ و چیز دیگری که با خرچنگ از یک خانواده باشد. از آن که بگذریم‌، وقتی قابیل به خرچنگ تشبیه می‌شود دیگر ابزار جنگ او هم همان ابزار خرچنگ باشد نه خنجر. شعر حامد مثل این است که مثلاً بگوییم «کرکس بر شهر ما بمب انداخت‌» و منظور ما از کرکس‌، طیّارة دشمن باشد! من نمی‌دانم اگر حامد می‌گفت خود قابیل خنجر بر حلق هابیل می‌زند، چه مشکلی پدید می‌آمد؟ می‌گویید مشکل وزن‌؟ پس پذیرفته‌اید که این تصویرسازی ناشی از تنگی ـ یا در واقع فراخی ـ وزن بوده‌. اگر بگویید که بدون این ترکیب‌، بیت بی‌تصویر می‌شد، می‌گویم مگر بیت اول این غزل که بدون ترکیب آمده و تصویر ویژه‌ای هم ندارد، چه عیبی پیدا کرده‌؟ اتفاقاً بیت اول از این بیت بسیار زیباتر است‌:

بی‌ترس از طلوع ابابیل دیگری‌

پا می‌نهد به کعبة ما پیل دیگری‌

در زبان عبدالسمیع حامد گاه‌وبیگاه بعضی ناتندرستی‌های زبانی هم به چشم می‌خورد که البته اندک است‌، مثل حذف «را» در مصراع «یافتم گمگشته‌ام‌، امّا نمی‌دانم کجا» و یا کاربرد سواره به جای سوار در مصراع «کشتی موج را سواره شدن‌» ـ که نادرست است چون می‌دانیم که «سواره‌» قید است نه «صفت‌» ـ و کاربرد «عزرائیل‌» و «بَرَهوت‌» به صورت‌های «عزریل‌» و «برهوت‌». در این دو مورد اخیر، شاعر در حاشیة شعر یادآوری‌هایی کرده که البته مشکل را توجیه می‌کند نه حل‌.

از دیگر هنرمندی‌های زبانی همانند جابه‌جایی اجزای جمله‌، تکرار، حذف و... هم کمابیش در این کتاب‌ها می‌توان سراغ گرفت‌، ولی نه در حد ترکیب‌سازی که سنگ‌ِ دست شاعر است‌، و البته گاهی دستش زیر همین سنگ می‌شود.

q

نوبتی هم اگر باشد، می‌رسیم به وزن و قافیه و دیگر جلوه‌های موسیقی در این دو کتاب‌.

حامد بیشتر غزل سروده و رباعی و دوبیتی و شعر نیمایی‌. غزل‌ها غالباً در همان وزن‌های رایج این قالب سروده شده‌اند و از وزن‌های تازه‌یاب سال‌های اخیر، چندان خبری نمی‌توان یافت‌. وزن‌های سنگین و بلندی که در این دو سه دهة اخیر رایج شده‌اند، می‌توانند برای غزل‌های روایی کاربرد خوبی داشته‌باشند و می‌توان شاعر را به استفاده از آن‌ها نیز توصیه کرد. از این که بگذریم‌، نکتة قابل تأمّل‌، وزن شعرهای نیمایی است که گاه ناهنجاری‌هایی دارد. من دقیقاً میزان آشنایی شاعر را با قواعد شعر نیمایی نمی‌دانم‌. آن‌گونه که از مقدمة «بگذار شب همیشه بماند» پیداست‌، او در زمان سرایش این شعرها از ناتندرستی وزن‌شان آگاه نبوده و سپس آن را دریافته‌است‌: «چند شعر از این مجموعه‌... آمیزه‌ای از دو یا سه وزن هستند که ویرایش آن‌ها را بایسته و شایسته ندیدم‌، زیرا در زمان و زمنی که انحراف از هر چیزی معمول است آوردن این انحراف ناخودآگاه (و اکنون آگاهانه‌) فکر نمی‌کنم گناهی باشد» (ب‌، صفحة 2). این‌جا هم به نظر من شاعر مشکل را توجیه کرده است‌. بله‌، ما حتّی مجاز هستیم که وزن را به‌کلّی به کنار نهیم‌، ولی در عین حال نمی‌توان گفت هر چیزی که ما اجازه داریم‌، الزاماً خوب است‌. شعر گفتن به سبک قاآنی و رشید وطواط هم گناهی نیست‌، ولی واقعاً چنان شعری تأثیر بایسته و شایستة خودش را هم دارد؟

به هر حال‌، این دوگانگی وزن در بعضی شعرهای نیمایی ایشان خللی به زیبایی آن‌ها وارد کرده‌. این که آگاهانه بوده یا نبوده یا انحراف است یا نیست‌، مشکل زیبایی شعر را حل نمی‌کند. این نازیبایی مخصوصاً آن‌جا آزاردهنده‌تر شده که دو مصراع همقافیه ـ که انتظار می‌رود حداقل برای حظبردن از موسیقی قافیه دارای هماهنگی وزنی نیز باشند ـ در دو وزن آمده‌اند.

یا اسیر نقاب پنجره‌ای است‌

حرف معمولی هر زنجره‌ای است‌

ب‌، صفحة 52

از این که بگذریم‌، در شیوة مصراع‌بندی و نگارش شعرهای نیمایی‌، تفاوت‌هایی با قواعد ارائه شده از سوی نیمایوشیج به چشم می‌خورد. به هر حال‌، اگر ما شعر نیمایی را با همان پیشنهادهای نیمایوشیج بپذیریم‌، شیوة مصراع‌بندی هم بخشی از این پیشنهادهاست‌. متأسفانه بسیاری از شاعران نیمایی‌سرا، دانسته یا ندانسته از این شیوه عدول می‌کنند و باز متأسفانه دلیل روشنی هم برای این کار ندارند(1). بحث در این مورد مفصّل است و دلایل لزوم توجه به قواعد نیمایوشیج بسیار. ما فقط اشارتی کردیم تا شاعر اگر دوست داشته‌باشد در پی آن برود و اگر نداشت‌، همچنان انحرافات دیگران را بهانه قرار دهد. به هر حال‌، منکر این نمی‌توان شد که مصراع‌بندی شعرهای این شاعر می‌توانست بهتر از این باشد. این هم یک نمونه تا بی‌سند سخن نگفته باشم‌:

«قهرمانان‌سترگ‌» لحظه‌های‌جام‌، در فرجام‌

ـ با هجوم روزهای سخت ـ

از غبار کوچة بدبخت‌

رخت برچیدند

ب‌، صفحة 48

من نمی‌دانم چه قانونی بر این مصراع‌بندی حاکم است‌. اگر معنی ملاک است‌، چرا «در فرجام‌» که از نظر معنی به مصراع بعد وابسته است‌، در آخر مصراع اوّل آمده و اگر قاعدة نیما ملاک است‌، چرا «رخت برچیدند» که طبق زنجیرة وزن باید در ابتدای سطر نوشته‌شود، به اواسط آن رفته‌است‌. در بقیة شعرها نیز این آشفتگی کمابیش دیده می‌شود.

قافیه و ردیف در شعر حامد غنی هستند. در بیشتر شعرها قافیه و ردیف یک حضور ساده و اجباری ندارند، بلکه در زیبایی شعر هم سهیم شده‌اند. فقط به نظر می‌رسد شاعر ما از بعضی ردیف‌های ابتکاری نتوانسته خوب کار بکشد و در مجموع‌، شعرهایی که چنین ردیف‌هایی دارند، ضعیف از کار درآمده اند. مثل این غزل‌ها:

خورشید خسته بود، و لیکن نه این‌چنین‌

در خون نشسته بود، و لیکن نه این‌چنین‌

 

یافتم گمگشته‌ام‌، امّا نمی‌دانم کجا

رفته‌ام از خاطر خود تا نمی‌دانم کجا

 

جنگل خزان بماند، گفتم‌، نگفته‌بودم‌؟

آتشفشان بماند، گفتم‌، نگفته‌بودم‌؟

 

جاده جنگل‌، باغ‌، صحرا شد، نشد؟

سنگ‌، موج و کوه‌، دریا شد، نشد؟

ردیف‌ها در بسیاری بیت‌ها نه تنها کامل‌کنندة معنی نیستند، که کاملاً زاید به نظر می‌رسند. این مخصوصاً در غزل آخر ـ که خود شعر نیز طولانی‌است ـ بسیار آزاردهنده شده است‌.

تناسب‌های لفظی و معنایی در شعر حامد پراکنده‌اند و حکم خاصی در مورد شان نمی‌توان کرد، جز این که بگوییم گاهی هماوایی کلمات را به صورت بسیار بارز و کلیشه‌ای به کار برده‌، یعنی پشت‌سر هم آوردن چند کلمه که با یک حرف شروع می‌شوند مثل «سایة سرسام یک سرو سراپا سرکشم‌» (ر، صفحة 7) یا «پردة پیچیدة پندارها پس می‌شود» (ر، صفحة 7) و گاه به نظر می‌رسد که تناسب لفظی خود ملاک انتخاب واژگان بوده‌است و دقّتی روی معنا وجود نداشته‌، مثلاً در ترکیب «دودمان دود». به هر حال‌، گاه‌وبیگاه به ایهام و تناسب‌هایی هم بر می‌خوریم که زیبا هستند و نشانگر توجه شاعر به این هنرمندی‌، چنان که در این بیت و در ایجاد تناسب بین روشنی و سپیده دیده می‌شود:

برای پنجره‌ها چشم روشنی بدهید

سپیده در ره برگشتن است‌، بسم‌الله

ر، صفحة 1

q

اگر از حوزة صورت برآییم و به درونمایة شعر حامد بپردازیم‌، باز هم رنگینی‌هایی خواهیم دید. او شاعری است بادرد و ستیهنده‌. نه اهل غزلواره‌سازی و فرم‌گرایی‌های مفرط است و نه اهل خوشامد این و آن‌. برای دلش شعر می‌گوید، و آن هم دلی دردمند. حسّاسیت او در برابر وقایع پیرامونش بسیار است و خوشبختانه این توان را نیز دارد که آن‌ها را در شعرش منعکس کند. این دو کتاب‌، آینة وضعیت جامعة شاعر در این روزگار بحرانی هستند، آن هم آینه‌ای شفّاف که غبار مصلحت‌بینی بر آن ننشسته‌است‌. او همیشه اهل اعتراض و پرخاش نسبت به دولتمردان زمان خویش بوده و البته این دولتمردان هم جز این چیزی را شایسته نبوده‌اند. چنان که می‌دانیم و می‌دانید، باری همین جسارت‌ها مایة دردسر شاعر هم شده و حاکمان وقت‌، نسبت به او مختصر اظهار لطفی از نوع ضرب و شتم هم کرده‌اند، غافل از آن که حامد و شعرش مانده و خواهد ماند و آنان رفته‌اند و خواهند رفت‌.

ولی نوع پرداختن شاعر به رویدادهای پیرامونش چگونه‌است‌؟ عینی و خاص‌، یا ذهنی و عام‌؟ در این جا نیز ـ همانند خیال ـ بحث عمومی بودن یا خاص بودن بیان عواطف مطرح می‌شود و باز هم دو شیوه در کار داریم‌; ارائة یک تصویر عام از احساسات‌، و یا تصویرگری شاعرانه و عینی همان واقعیتی که این احساسات را به دنبال داشته‌است‌. هر یک از این دو شیوه نیز حسن و عیب خود را دارد، درست همانند دو شیوة تصویرگری که گفتیم‌. شاعر ما در شعرهای کلاسیک بیشتر به شیوة اول گرایش دارد و در شعرهای نو، به شیوة دوم‌. از این نظر هم من شعرهای نو را ترجیح می‌دهم‌. در این شعرهای حامد، ما یک تصویر شفّاف و هنرمندانه از وضعیت جامعه و محیط شاعر می‌بینیم که سخت مؤثر است‌. در بعضی از این شعرهای نو، شاعر نوعی بیان ساده و روایی را اختیار کرده است‌. این شیوه اگر ساده گرفته نشود و از هنرمندی‌های شاعرانه دور نیفتد، خود می‌تواند آغاز یک راه جدید در شعر او باشد. این پارة زیبا از شعر «باز باران آمد» را ببینید:

پسری دست تفنگی در دست‌

با کسی می‌گوید:

منزل چارم تعمیر «قُمندان صاحب‌»

رنگمالی شد و فردا

کوچه در خانة ما مهمان است‌

ختم قرآن‌عظیم‌الشّان است‌

ب‌، صفحة 57

ولی همواره این شیوه را خطر نثروارگی و شعارزدگی تهدید می‌کند. شاعر باید روی مرز باریکی حرکت کند که یک سویش کلّی‌گویی و سوی دیگرش نثرنویسی‌است‌. به هر حال‌، باید به این شعرهای حامد امیدوار بود، نه شعرهایی کلّی و کلیشه‌ای از این گونه که یک پاره‌اش را می‌خوانیم‌:

تندبادی با تمام خشم می‌خواهد

با زبان رسمی شلاّ ق‌

واپسین دُشنام خود را

بر جبین صخره‌های آسمان‌بردوش بنگارد

...

اولین و آخرین نام مرا با خطّ آزادی‌

بار دیگر بر جبین سنگ‌های نیلگون بنویس‌

با نَی برجستة یک «نی‌»

با شعور جوهر جاری خون بنویس‌

ب‌، صفحة 61

یک خاصیت دیگر شعرهای نو ساده و صمیمی حامد، طنزهای ظریفی است که گاه‌به‌گاه دارد; طنز به معنای واقعی خودش‌، یعنی بیانی که هیچ نشانه‌ای از فکاهه در خود ندارد، ولی در معنای آن نوعی طنز نهفته است‌. در همان پاره‌شعر پیشین‌، چنین بیانی را می‌بینیم‌. پسر بسیار طبیعی سخن می‌گوید ولی در همان «منزل چارم‌» بسیار معنی‌ها نهفته‌است‌. این‌، غیرمستقیم بیان می‌کند که «قوماندان صاحب‌» خانة چهارطبقه دارد. البته خرده‌اشاره‌ای به استفادة ریاکارانة این جماعت از رسوم مذهبی شده است‌، ولی باز هم غیرمستقیم و نه به این صورت که شاعر مستقیماً شعار دهد. در شعر زیر هم طنزی زیبا نهفته است‌. شاعر نخست چنین وانمود می‌کند که در حال ستایش شهسواران است‌. تا اواخر شعر این حالت ادامه دارد و ناگهان با کلمة اصطبل همة جریان شعر عوض می‌شود و آنگاه خواننده در می‌یابد که خود عبارت «شهسواران سترگ‌» هم کنایه‌آمیز بوده‌است‌:

شهسواران سترگ ما

طبل کوبیدند

دیگران‌

هفت میدان را

یک نفس با توسن تاراج طی کردند

شهسواران بزرگ ما

طبل در اصطبل کوبیدند

ب‌، صفحة 41

باری در شعرهای نو، شاعر شکارکنندة خوب لحظه‌های شاعرانه است‌. او قادر است همه چیز را از چشم شعر بنگرد. قیود شبگردی‌، افسانه‌گویی‌های عامیانه‌، گوش کردن نوار و حتی پاره‌شدن هندوانه می‌توانند برای او الهام‌بخش باشند. این از مهم‌ترین برتری‌های این شاعر است که در کمتر کسی دیده می‌شود. چه خوب است اگر او به جای کلّی‌گویی‌هایی که گاه‌به‌گاه دارد، این شیوه را پیش گیرد.

نکتة دیگری که قابل یادآوری به نظر می‌رسد، نام شعرهای اوست‌. حامد غالباً اسم‌های خوبی بر شعرهایش ننهاده و حتّی به نظر می‌رسد این موضوع برایش هیچ اهمیتی هم نداشته‌است‌. البته اسم شعر، اهمیت فوق‌العاده‌ای ندارد، ولی چون نخستین چیزی است که خواننده از شعر می‌خواند، می‌تواند او را به خواندن آن ترغیب کند و یا حداقل برای درک بهترش آماده سازد.

من چنان که شنیده‌ام و در این دو کتاب هم حس می‌شود، حامد بیش از حدّ لازم شعر می‌گوید و کمتر از حدّ لازم در کارش دقّت می‌کند. شاعرانی که شعرسرایی‌شان جوششی است‌، غالباً این‌گونه‌اند. به همین لحاظ، در شعر شان پست و بلند بسیار یافت می‌شود. حامد ـ بی‌تعارف بگویم ـ شعرهای بسیار ضعیفی دارد که فقط از یک شاعر مبتدی می‌توان انتظار داشت و البته شعرهایی نیز دارد که می‌توانند در بالاترین سطح شعر امروز افغانستان قرار گیرند. چرا این شاعر این قدر افت‌وخیز دارد و باز چرا همه را چاپ می‌کند؟ نمی‌دانم و فقط می‌دانم که این همه‌، تازه بخشی از آثار اوست‌. خودش در مقدّمة «بگذار شب همیشه بماند» یادآوری می‌کند که نود درصد آثارش برباد شده‌است‌. باری‌، اگر او همة توانش را بر روی انتشار یک مجموعه‌شعر یکدست‌، پیراسته و با تیراژی نسبتاً خوب ـ و نه 500 نسخه که به دست هیچ کس نرسد ـ نهاده‌بود، آن کتاب از آثار ماندگار و دست‌اوّل شعر معاصر افغانستان می‌شد و می‌توانست تا سال‌های سال‌، دست به دست بچرخد و بارها به چاپ برسد. ولی افسوس که شعرهای خوب این شاعر، در دفترهای کم‌تیراژ و پراکنده ـ از نظر محل چاپ ـ و در میان انبوه شعرهای متوسط و گاه ضعیف‌، گم شده‌اند. به‌راستی همین دو کتاب حاضر، نمی‌توانستند در هم ادغام شوند؟

 

پی‌نوشت‌ها:

1 ـ ناشر و تیراژ کتاب‌، معلوم نیست‌. این ناقص بودن مشخّصات کتاب‌ها نیز از مشکلات امور چاپ و نشر ماست که البته در ابتدا جزئی و قابل چشم‌پوشی به نظر می‌آید، ولی سال‌ها بعد، خود را نشان می‌دهد، آنگاه که نه من باشم و نه ـ خاک به زبانم ـ عبدالسمیع حامد و محققی بخواهد نمایه‌ای از مشخصات کامل کتاب‌های شعر چاپ شده در این سال‌ها را فراهم آورد. او چه باید بکند؟ لاجرم مانند ما چنین علامت سؤال‌هایی خواهد گذاشت‌.

2 ـ تا جایی که شعر شاعران هموطن را خوانده‌ام‌، جناب استاد واصف باختری را در رعایت ریزه‌کاری‌های وزن و مصراع‌بندی شعر نیمایی بسیار دقیق یافتم‌. دیگر شاعران ما گویا شناختی علمی با قواعد این قالب ندارند، و یا خود را به زحمت رعایت آن‌ها نمی‌اندازند.

 

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی:

+ از دوست سلامی و ز ما تسلیمی

 

نقدی بر دو کتاب شعر عبدالسمیع حامد

(قسمت اول)

 

(دوستان برای قرارگرفتن در جریان کامل این گفتمان‌، می‌توانند به وبلاگ «غزل امروز افغانستان‌» مراجعه کنند. در واقع دیدن آن وبلاگ‌، پیش‌نیاز خواندن این یادداشت است‌.)

گاهی پیشامدهای ناگوار، فرجامهای خجسته‌ای می‌یابند، اگر بتوانیم این پیشامدها را در مسیر درست‌شان تعقیب کنیم‌. مباحثه یا به تعبیر امروزیها گفتمان عده‌ای از دوستان دربارة واقعة توقیف نشریة آفتاب در وبلاگ «غزل امروز افغانستان‌» و وبلاگ من نیز می‌تواند برکاتی در پی داشته‌باشد. یک چیز که در این جریان می‌تواند به بحث و تأمل دوباره گرفته شود، آزادی بیان و مسایل مربوط به آن است‌. اما در کنار اینها، می‌توان برای آماده‌سازی محیط در چنین‌گفتمان‌هایی نیز کارهایی کرد. منظور من‌، تمرین «مباحثه و گفتمان‌» است و فراگیری تدریجی اصول و ضوابطی که این کارها دارد. از این جریان می‌توان چیزهایی فراگرفت‌. مثلاً می‌توان دید که بیشتر سخن آقای مهدوی‌، دربارة شبهاتی است که مستقیم یا غیرمستقیم از جانب من متوجه ایشان و کار ایشان شده بود و این‌، روشی است نیکو. ایشان از «شخصی‌کردن‌» بیش از حد مباحث دوری کرده‌بود و به رفتار من به عنوان یک منتقد خویش‌، به همان اندازه پرداخته‌بود که به این موضوع خاص ربط داشت و نه بیش از آن‌. به نظر من از این جریان‌، بسیار چیزها از این گونه می‌توان آموخت و بسیار چیزها را می‌توان مشق کرد.

دیگر بحثی که در حاشیه مطرح شد و کم‌کم محوریت یافت‌، شعر و شخصیت آقای عبدالسمیع حامد بود. به نظر من می‌رسد که بسیاری دوستان ناگفته‌هایی در این مورد داشتند که دنبال مجالی برای گفتنشان می‌گشتند و دریغ که گاه این ناگفته‌ها نیز چندان گفتنی نبود.

من دوست دارم این بحث را هم به مسیر بهتری هدایت کنیم‌; یعنی نقد و بررسی کارگاهی کارنامة ادبی ایشان‌; تا از این رهگذر، تصویری درست‌تر از شعر این شاعر داشته‌باشیم‌. در این کار، من پیشقدم می‌شوم و نقدی را که باری بر دو کتاب شعر حامد نوشته‌بودم‌، درج می‌کنم و فضایی باز می‌کنم برای بحثهایی فنّی‌تر و کاربردی‌تر. این نقد، در شمارة 8-6 فصلنامة در دری چاپ شد.

یک انگیزة دیگر من در درج این نقد، این است که آقای حامد پاسخنامه‌ای زیبا و متین در جواب آن نوشتند که در شمارة یازدهم همین مجله انتشار یافت و من می‌خواهم آن را نیز بیاورم‌.

پاسخنامة آقای حامد، علاوه بر این که در مورد نقد من روشنگریهایی می‌کند و ابهاماتی را رفع می‌سازد، خود یک الگوی زنده برای «متین و منطقی پاسخ‌دادن‌» است و از این لحاظ، برای همة ما آموزنده است و مفید. من نیز از درج نقد خود و این پاسخنامه‌، بیشتر این جوانب را در نظر دارم‌، یعنی می‌کوشم با ارائة یک نمونة عینی از یک گفتمان سالم و بی‌غرض و مرض (به گمان خودم‌) این نکته را مسجّل سازم که این گونه نیز می‌توان سخن گفت‌. البته پاسخ آقای حامد را چند روز بعد درج خواهم کرد تا روال طبیعی خود را طی کند.

 

 

 

m رازبن‌ها در فصل شگفتن گل انجیر

m عبدالسمیع حامد

m ناشر: انجمن آزاد نویسندگان‌

m چاپ اول‌، پشاور، 1377

m 500 نسخه‌، 55 صفحه‌

 

m بگذار شب همیشه بماند

m دکتور عبدالسمیع حامد

m طرح جلد: ع‌. سمیع حامد

m ناشر: ؟

m چاپ اول‌، پشاور، خزان 1377

m ؟ نسخه‌، 68 صفحه‌(1)

 

نمی‌خواهم مقدّمه‌ای در ذکر کمالات عبدالسمیع حامد بنویسم و تعارف‌های معموله را به جا بیاورم و از مراتب ارادت خویش به شعر و شخصیت شاعرش داد سخن دهم و از آن حرف‌های معمول که مثلاً «هر چند در خود بضاعت این کار را نمی‌بینم‌، جسارت کرده و در حد توان خویش‌...» نه‌، این حرف‌ها را نمی‌زنم و البته یادآوری می‌کنم که نقد و معرفی نوشتن بر مجموعه‌شعرهای شاعران این نسل کشورم‌، یکی از کارهایی است که بر خود واجب کرده‌، و البته تا کنون هم آن را از دست ننهاده‌ام‌. بالاخره هر نعمتی شکری می‌خواهد و شکر این نعمت که هر دم از این باغ بری می‌رسد، از جانب صاحب این قلم‌، همین می‌تواندبود و بس‌. به قول حضرت بیدل‌;

ما را نه زری است‌، نه نثار سیمی‌

جز تحفة عجز بندگی تقدیمی‌

چون شاخ گلی که خم شود پیش نسیم‌

از دوست‌، سلامی و ز ما تسلیمی‌

یک مشکل ما این است که این کتاب‌ها در پاکستان چاپ می‌شوند و آن هم با تیراژ نه چندان زیاد. ما هم بناچار منتظر می‌مانیم تا خود شاعر یا دوست دیگری همچون جناب حسین فخری که ما را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کند و همواره از محصولات ادبی جدید آن‌جا بهره‌مندمان می‌سازد، چند نسخه‌ای از کتاب بفرستند تا این‌جا بین دوستان دست‌به‌دست شود و بعضی هم به اعتبار «وصف‌العیش‌، نصف‌العیش‌» فقط یک عیش ناقص داشته باشند. به هر حال‌، من این بخت را داشتم که کتاب رسید و عیش کامل و بل اکمل کردم‌. غرض از این حاشیه‌، این بود که چه خوب است اگر بتوان شرایطی برای یک داد و ستد دایم فرهنگی فراهم کرد، یا لااقل برای چاپ بعضی از کتاب‌های شعر شاعران ما در ایران تلاش کرد. اگر این حضراتی که چپ و راست سفرنامة این جناب و یادنامة آن جناب سیاستمدار را چاپ می‌کنند، کمی به فکر این گونه کارها هم باشند خوب است‌، هر چند می‌دانم «نرود میخ آهنین در سنگ‌.»

q

شعر این شاعر، همواره مرا به یاد زنده‌یاد عبدالقهّار عاصی می‌اندازد، که او هم شاعری بود با طبعی جوشان‌، روحی حسّاس‌، بیانی جسارتمندانه و البته افت‌وخیزی مداوم در کار. عاصی بسیار پرکار بود، سالی یک کتاب شعر منتشر می‌کرد; و حامد نیز ششمین کتابش را روانة بازار کرده‌است‌. اگر ما بتوانیم قایل به تقسیم‌بندی «جوششی‌» و «کوششی‌» برای شعرسرایی شویم‌، باید عاصی و حامد را در دستة اوّل قرار دهیم‌. شعر عاصی جوششی بود و بیشتر به مدد قریحة سرشار او سروده می‌شد، نه آگاهی‌های ادبی‌ای که داشت و البته بسیار هم داشت‌. این گونه‌شاعران‌، بیشتر در لحظاتی شعر می‌سرایند که از یک حس‌ّ عاطفی سرشار شده باشند، یعنی در لحظة غلیان عواطف‌. به این لحاظ شعرشان عاطفی از کار در می‌آید و البته بدون دقّت‌ها و وسواس‌های منتقدانه‌. شاعران‌ِ کوششی‌، برعکس برای شعر سرودن نیاز به آرامش دارند و فراغت و مطالعه‌. شعرشان نیز لاجرم سنجیده‌تر و مستحکم‌تر از کار در می‌آید، ولی با حس و حالی کمتر. شاعران جوششی بسیار شعر می‌سرایند و البته با فراز و فرود. در ضمن این‌ها کمتر انتقادپذیر هستند، نه به خاطر این که متکبّر و خودخواه باشند، بل به خاطر این که شعرشان حاصل مستقیم عواطفشان است و همانند یک فرزند، دوست‌داشتنی‌.

ولی منتقد جماعت‌، پرروتر و بی‌رحم‌تر از آن هستند که ملاحظة طبع نازک و حسّاس شاعر جماعت را بکنند. چنین است که من در این لحظه که قلم نقد به دست گرفته‌ام‌، حس می‌کنم آدم بیرحمی شده‌ام که فقط به این دو کتاب و نکات فنّی‌شان می‌اندیشد، نه به این که چه طبع لطیفی آن‌ها را ایجاد کرده‌است‌. شاید این سخن به طور غیرمستقیم‌، بی‌پروایی ما را در این نقد گوشزد کرده باشد. اگر هم نکرده‌، اینک مستقیم گفتیم‌. پس لازم نیست بازهم به بیان ارادت خویش نسبت به شاعر بپردازیم‌.

همین‌جا دو علامت اختصاری را یادآور شوم‌. «ر» یعنی کتاب «رازبن‌ها در فصل شگفتن گل انجیر» و «ب‌» یعنی «بگذار شب همیشه بماند». در ضمن من نمی‌دانم چرا کتاب نخست چنین نام‌درازی دارد. چنین اسم بلندی عملاً در تداول مردم‌، مخفّف می‌شود و مگر جز همین تداول‌، دلیل دیگر هم برای نام‌نهادن بر کتاب داریم‌؟

باری‌، اگر چند و چون تکنیکی در شعر حامد را به شیوة کارگاهی‌، از خیال شروع کنیم که مهم‌ترین وجه تمایز بیان شاعرانه است‌، با چنین پرسش‌هایی روبه‌رو خواهیم بود: بهره‌مندی شعر او از خیال چقدر است‌؟ تصویرهای شعرش حاصل کشف هستند یا اقتباس‌؟ تصویرها بیشتر شفّاف و عینی هستند، یا کدر و انتزاعی‌؟ عناصر خیال از کجا برگرفته شده‌اند؟ تصویرها گسترده‌اند یا فشرده‌؟ تصویرها عام هستند یا خاص‌؟ در خیال این شاعر هنرمندی‌های ویژه و یا آفت‌های مخصوص خود او وجود دارد یا نه‌؟

من با اجازه ـ یا در واقع بی‌اجازه ـ شما می‌روم بر سر بحث تصویرسازی عام و خاص‌، که اتّفاقاً کمتر مطرح شده و از مسایل مهم امروز شعر ماست‌. منظور من از تصویرسازی عام‌، این است که شاعران نمادها، عناصر خیال و ارتباطهای بین آن‌ها را از فضای عمومی شعرهای یک دوره می‌گیرند. مثلاً اگر در این فضای عمومی‌، شمع‌، پروانه‌، جام‌، باده‌، قد، سرو و... به عنوان نمادها یا عناصر اصلی تصویرسازی رایج شده‌باشند، شاعران‌، بدون توجه به موضوع شعرشان‌، همین‌ها را دستمایة کار قرار می‌دهند و اگر عناصری همچون پرنده‌، آسمان‌، ستاره‌، رودخانه‌، جنگل‌، لاله و امثال این‌ها رایج باشند، باز به این‌ها می‌پردازند. عناصر کلّی خیال‌، در شعر همه یکسان هستند و آنچه متفاوت است‌، شیوة پرداخت آن‌هاست‌. این تصویرسازی عام‌، فایده‌ای دارد و ضرری‌. فایده‌اش این است که این عناصر تصویری کم‌کم به نمادهایی شناخته‌شده تبدیل می‌شوند و برای خود فرهنگی می‌آفرینند که با مراجعه به آن فرهنگ‌، می‌توان بار معنایی هر یک را حس کرد. به عبارت دیگر، این‌ها جزو مفاهیم مشترک ذهنی همة مخاطبان می‌شوند و وقتی پای مفاهیم مشترک در کار باشد، با یک اشاره می‌توان به اصل مقصود نایل آمد. مثلاً «لاله‌» که روزی مشبه‌به بوده برای شهید، کم‌کم به نمادی عام برای شهادت بدل شده و شاعر فقط با آوردن همین کلمه‌، می‌تواند به مفهوم شهادت و ارزش‌های مربوط به آن اشاره کند. بنابراین‌، تصویرسازی عام‌، این حسن را دارد که شعر را ایجاز و گستردگی معنایی می‌بخشد. خوب است مثال بیاوریم از خود عبدالسمیع حامد.

غیر از دل تو شیشة خالی‌ّ بخت من‌

با صد هزار سنگ‌ِ دگر سردُچار بود

رخشی که آرزوی مرا شیهه می‌کشید

گمگشته در جزیرة شب بی‌سوار بود

نی ماه در گشود، نه خورشید پر کشید

بیهوده ذهن پنجره امّیدوار بود

ب‌، صفحة 8

شیشة بخت‌، سنگ‌، رخش‌، سوار، شب‌، ماه‌، خورشید و پنجره که سازندة تصویرهای این سه‌بیت هستند، همه عناصری عام هستند، با همان مفاهیم عام و همیشگی خودشان‌، و به همین لحاظ، ما مثلاً به‌راحتی و با اشاره‌ای که به ماه و خورشید و پنجره شده‌، در می‌یابیم که این‌هانمادهایی‌هستند از سعادت و خوشبختی‌. کار شاعر دراین تصویرسازی‌، نسبتاً ساده است‌، چون مصالح کارش از پیش آماده بوده و او فقط آن‌ها را کنار هم می‌نهد. تنها کاری که خود می‌کند، حسن سلیقه‌در شیوة چیدن این‌هاست‌، نه تلاش برای ساختن مصالح جدید. ولی این تصویرسازی عام‌، آفت‌های بزرگی هم در پی دارد که اینک چند تایش را برمی‌شماریم‌.

بدین ترتیب‌، راه شاعر در ایجاد تنوّع در فضای تصویری شعرش بسته می‌شود. شعرهای شاعران مختلف‌، از حیث عناصر خیال یکسان از کار در می‌آید و به همین موازات‌، لذّتی که خوانندة شعر از مواجهه با عناصر تازه می‌برد، کاهش می‌یابد.

چون عناصر خیال محدودند، شیوة تصویرسازی هم کلیشه‌ای و یکنواخت می‌شود. میدان نوآوری و کشف به‌شدّت تنگ می‌شود و همین‌، تازگی و طراوت را از تصویرها می‌گیرد. به‌راستی بیت «نی ماه در کشود، نه خورشید پر کشید» جدا از همین ساختار زبانی خاص خودش‌، از لحاظ تصویری چه چیز تازه‌ای دارد که خواننده را خوش‌آید؟ لاجرم وقتی تصویرها پی‌درپی با تغییراتی اندک در شعر یک دسته شاعران تکرار شوند، تأثیر القایی‌شان کم می‌شود، همانند فنری که از بس کشیده‌شدن‌، خاصیت ارتجاعی‌اش را از دست داده‌باشد. اکنون تضاد شیشه و سنگ‌، دیگر آن تأثیر نخستین را ندارد. چه بسا که تقابل کوزه و سنگ که کمتر در شعرها تکرار شده‌، از این حسّی‌تر و جاذب‌تر باشد.

از سوی دیگر، چون تصویرها عام هستند، رنگ اقلیمی و منطقه‌ای خویش را تا حدّ زیادی از دست می‌دهند. دیگر می‌بینیم شاعر کابلی و مزاری و هراتی و بامیانی و بدخشانی و حتّی اصفهانی و شیرازی‌، به یک شکل شعر می‌گویند و چه بسا که بعضی از آنان با آن تصویرهای شعرشان در زندگی خویش سروکاری هم نداشته‌اند.

و به همین ترتیب‌، تصویرها از خودِ موضوعی که شعر برایش گفته شده‌، دور می‌شوند. شاعر برای همة مضامین از همان نمادهای ثابت استفاده می‌کند و نمی‌تواند از تصویرها، برای درک بهتر موضوع شعرش کمک بگیرد. اگر شعر شاعر بیان چشمدیدهای او ولی با زبانی هنری باشد، وقتی مؤثّرتر خواهدبود که هرچه عینی‌تر و حسّی‌تر باشد و تصویرها مستقیماً به روشن‌کردن فضای واقعی موضوع شعر بپردازند. یک کار تصویر، زیباساختن شعر است‌. در این شکّی نیست‌، ولی کار مهم دیگر آن‌، توصیف عینی وقایع است‌، البته به صورت هنری‌. در تصویرسازی عام و کلیشه‌ای‌، ما از این توصیف بی‌بهره می‌مانیم‌. در واقع اصل رویدادی که باعث برانگیزش عواطف شده پنهان می‌ماند و در عوض‌، با نمادهای کلّی به توصیف غیر مستقیم آن پرداخته می‌شود. مثلاً به کمک همان شعر بالا، هیچ خواننده‌ای نمی‌تواند یک تصویر عینی از وضعیت شهر و دیار شاعر داشته باشد. فقط می‌داند که شیشه‌های بخت به سنگ خورده و رخش‌ها گم شده و این‌ها حکایتگر وقایعی است‌، ولی خود آن وقایع از چه نوع است‌؟ از آن بیت‌ها نمی‌توان چیزی فهمید. حالا بیاییم و مقطع همان غزل را بخوانیم که کمابیش با آن بیت‌ها متفاوت است‌:

«در شوره‌زار لاله و در باغ خس‌» دمید

باران این زمانه سیاستمدار بود

این‌جا پای یکی از عناصر خاص به میان می‌آید، چیزی که استفادة عام نداشته و در این شعر، به طور خاص معنی می‌گیرد یعنی «سیاستمدار» با آن خاصیتی که در محیط زندگی شاعر دارد. این تصویر، دیگر عمومی نیست و خاص همین شعر عبدالسمیع حامد است‌. این شعر، به آگاهی‌های ذهنی ما می‌افزاید و اگر به آن هم نیفزاید، حداقل یک تصویر تازه به محفوظات خیال ما می‌افزاید. به عبارت دیگر، با از خواندن این بیت‌، تصویری در ذهن ما ساخته می‌شود که پیشتر وجود نداشته و این ارزشمند است‌. باز هم خوب است مثالی دیگر از همین شاعر بیاوریم‌:

باید شکست سدّ طلسم کسوف را

در مرز آفتابگذر، یک دعای خیر!

با دستمال سرخ «گل‌سیب‌» بسته‌ایم‌

تلخان خویش را به کمر، یک دعای خیر!

ر، صفحة 21

این‌جا نیز بیت اوّل کلّی و عام است و بیت دوم جزئی و خاص‌، و البته بسیار دلنشین‌تر از اوّلی‌. «دستمال گل سیب‌» و «تلخان‌» برای خوانندة شعر، یک درک تصویری تازه به همراه دارند و این چیزی است که در بیت اول‌، دیده نمی‌شود. حالا ممکن است در میان مخاطبان بی‌شمار شعر حامد، عده‌ای هم با «دستمال گل سیب‌» و «تلخان‌» آشنا نباشند. تصویرسازی خاص البته این مشکل را دارد که ممکن است از فضای ذهنی عموم دور باشد، ولی حدّاقل این حسن را دارد که آن فضا را گسترش می‌دهد. این معامله‌ای است پرسود.

در هر دوره‌ای از ادوار شعر فارسی‌، یک عدّه شاعران پیشرو، تعدادی عنصر و نماد تازه به فضای خیال شعرها افزوده و به موازات آن‌، بعضی از این عناصر را که دیگر خاصیت القایی خویش را از دست داده‌بودند، به کنار نهاده‌اند. عناصر فعّال خیال در شعر خاقانی‌، با عناصر خیال شعر فرّخی متفاوتند، همان گونه که او نیز با پیشینیانش متفاوت بوده‌. بعد از مدّتی‌، عدّه‌ای همین نمادها را پرورش می‌دهند و در بهترین شکلش بیان می‌کنند، نظیر حافظ. پس از آن‌، این نمادها به فرسودگی می‌رسند و شعر شاعران‌، یکنواخت و بی‌روح می‌شود، مثل دورة جامی و اقران او. این جاست دیگر یک مکتب شعری از لحاظ خیال به بن‌بست می‌رسد تا کسی مثل هندی‌سرایان اولیه پیدا شود. می‌بینیم که همین شیوة جدید نیز در شعر بیدل و صائب به اوج می‌رسد و در شعر حزین افت می‌کند. این فراز و فرود همچنان ادامه یافته و به امروز رسیده‌است‌. حتّی انقلاب نیمایوشیج نیز یک پوست‌انداختن تصویری را در پی داشته‌است‌. شعر ما نیز به نظر می‌رسد که نیازی به پوست‌انداختن داشته‌باشد. ما باید خیلی‌بیش از اکنون‌، به خیال‌پردازی خاص روی بیاوریم و بکوشیم خواننده را به واقعیتی که باعث‌شعرسرایی‌ما شده‌، نزدیک‌کنیم‌. بی‌تعارف بگویم‌، من بیت‌هایی از این دست را بیشتر یک لفّاظی هنری می‌دانم نه کشف تصویری‌، و اصلاً از شاعر توانمندی چون عبدالسمیع حامد انتظار ندارم چنین سخن بگوید:

به خون تپید سروش بهار، بعد از تو

غزل غزل شدم از انتظار، بعد از تو

شکوفه‌خانة عشق از خیال خالی شد

شکوه کوه نیامد به بار، بعد از تو

بسان هودجی از عطر و آرزو گم شد

امید پنجره‌ها در غبار، بعد از تو...

ر، صفحة 6

این شعر برای زنده‌یاد قهّار عاصی سروده‌شده‌، ولی ردّ پایی از شخصیّت عاصی در آن نیست‌. خیال‌ها چنان عام هستند که حتّی از ملّت و سرزمین شاعر هم خبر نمی‌دهند. فقط کلمة «ملیمه‌» (زادگاه قهّار عاصی‌) در مقطع آمده‌، آن هم به صورت ترکیب کلیشه‌ای «ملیمة دل‌». از همین بیت که بگذریم‌، این شعر می‌تواند برای هر کسی سروده شده‌باشد و برای هر کسی نیز به کار رود. شاید همین را یک حسن بدانید و بگویید شعر باید همین گونه کلّی باشد تا کاربرد عام بیابد و هر کس آن را برای عزیز از دست رفتة خودش به کار بگیرد. این درست‌، ولی تکلیف احساسات شاعر چه می‌شود؟ چرا شاعر از بیانی که می‌تواند ترسیم کنندة یک شخصیت‌، یک شرایط و یک وضعیت خاص عاطفی است چشم بپوشد، به امید این که دیگران بتوانند شعر را برای عمه و خالة خودشان به کار ببرند؟ عبدالسمیع حامد شرایط خاصی را تجربه کرده که دیگر شاید در کشور ما تکرار نشود. مگر درست است که شاعر به امید جاودانه‌شدن و عام شدن شعر، آن شرایط عینی و آن احساسات ناب را فراموش کند و به تصویرهایی همیشگی پناه ببرد؟

خوشبختانه شاعر ما این را فراموش نکرده است‌. سیر تحوّل شعر او نشان می‌دهد که او یا خودآگاه و یا ناخودآگاه از سوی تصویرهای عام‌، به سمت تصویرسازی خاص و متناسب با شرایط همان شعر رفته و این‌، به‌ویژه در کتاب «بگذار شب همیشه بماند» به خوبی قابل لمس است‌. حالا شعری با این نوع تصویرسازی را ببینید:

باران بی‌درنگ گلوله‌

پیکان مرگ را

بر گردة حیاط

رگبار می‌کند

«سوری‌»

روی طناب رخت‌

پیراهن کبود مرا

هموار می‌کند

«نیما»

گل‌های سرخ را

ـ در گاهواره‌های گلین ـ آب می‌دهد

«ویرا»

پژواک پاره‌پارة طیّاره را

زیر زبان خود

تکرار می‌کند

ب‌، صفحة 51

این شعر چندان از تخیّل ـ به مفهوم رایجش ـ بهره ندارد، ولی تصویری ساده ولی پرمعنی از زندگی یک خانواده در مزار جنگ‌زده ارائه می‌کند. پیراهن کبود، گل‌های سرخ‌، تکرار صدای طیّاره به وسیلة کودک‌... این‌ها همه می‌توانند معنی داشته باشند. این شعر، ما را به واقعیّت نزدیک می‌کند، حالا در آن خبری از «سروش بهار» و «شکوفه‌خانة عشق‌» و «شکوه کوه‌» و «هودجی از عطر و آرزو» نیست‌، نباشد. در عوض شعر آینة شفّاف وقایع است و این خیلی ارزش دارد.

شاعر ما در شعرهای کلاسیک خویش‌، بیشتر تصویرسازی عام دارد تا خاص‌، البته این به طور کلّی در شعر کلاسیک‌، یک سنّت شده و مختص به این شاعر هم نیست‌. غزل‌های «بعد از تو»، «برای حافظ»، «سکوت بکر»، «به موج‌آرند جنگل را..»، «انگیزة معطّر یک شعر»، «سنگسار»، «خواب بیداری‌» و «یک شاخه آتش‌» از کتاب رازبن‌ها چنین هستند و البته فراموش نکنیم که شاعر گاه با همین شیوة تصویرسازی هم شعرهای خوبی سروده‌، مثل غزل «یمگان‌» از کتاب «بگذار شب همیشه بماند»:

کسی در انزوای خویش راهم می‌دهد یا نه‌؟

ـ ولو از سنگ‌باشد ـ تکیه‌گاهم‌می‌دهد یا نه‌؟

... من‌از باران‌نمی‌خواهم‌گل‌سرخم به‌بار آرد

مجالی سبز، قدر یک گیاهم می‌دهد یا نه‌؟

دلم از شهربند بلخ‌، آهنگ سفر دارد

در این کهسار، یمگانی پناهم می‌دهد یا نه‌؟

تزاحم خیال هم از دردسرهای عبدالسمیع حامد است که گاه‌به‌گاه رخ می‌دهد. یک شاعر بیشتر وقتی به تزاحم خیال دچار می‌شود که تصویرها، نه حاصل کشف ذهنی‌، بلکه حاصل ترکیب‌سازی‌ها و همنشینی اتفاقی کلمات بر اساس پُرکردن وزن باشند. در این شرایط، گویا شاعر می‌پندارد که هرچه تصویر بیشتر به چشم بخورد، شعر زیباتر می‌شود. این بیت را ببینید:

آتش ربود بود و نبودی که داشتم‌

از یاد عشق رفت سرودی که داشتم‌

ر، صفحة 3

مصراع اول‌، زیباست ولی در مصراع دوم‌، کلمة عشق بی‌خود و بی‌جهت به میان آمده و سخن ساده و صمیمی شاعر را کدر کرده‌است‌. چرا سرود از یاد عشق برود و از یاد خود شاعر نرود؟ شاید چون عشق کلمة شاعرانه‌ای است و شعر را زیبا می‌کند! یا شاید شاعر ما پنداشته که خوب است در این جا تشخیص به کار برد تا شعرش مدرن‌تر باشد و شاید می‌خواسته لقمه‌ای در دهان‌ِ همیشه‌بازِ وزن بگذارد و از عشق بیچاره چه بهتر؟ به هر حال‌، همین کلمه‌، فاتحة تصویر را خوانده‌است‌، مع الصلوات‌. این هم یک نمونه‌ای دیگر که شعرهای آقای نصرالله مردانی و دیگر علمداران نهضت ترکیب‌سازی در دهة شصت ایران را به یاد می‌آورد:

تا رحل زندگانی جلد کتاب مرگ است‌

در سی‌سپارة دل‌، کفر است آیه بودن‌

ب‌، صفحة 7

باری‌، گفتیم که در شعرهای کلاسیک‌، خیال شاعر ما چندان تعریفی ندارد. شعرها پر تصویر است‌، ولی نه تصویرهایی که ما را به سوی موضوع شعر بکشانند و گنجینة خیال ما را پربار بسازند، بلکه تصویرهایی فشرده‌، عام و البته گاه کلیشه‌ای و متزاحم‌. ولی در شعرهای نو، قضیه تا حدودی فرق می‌کند. این‌جا با تصویرهای گسترده هم روبه‌رو می‌شویم‌. تصویرهایی که از حد یک تشبیه یا ترکیب فراتر می‌روند و حتّی کل شعر را در بر می‌گیرند. این تصویر بسیار زیبا را ببینید:

مانند نعش ماه‌

بر بستر شکستة دریاچه‌

افتاده‌ام‌

امّا

آبم نمی‌برد

ب‌، صفحة 26

همة این پنج مصراع‌، یک خیال را ارائه می‌کند: عکس ماه در آب افتاده و هرچند آب متحرک است‌، عکس را جابه‌جا نمی‌کند. این‌جا دیگر مثل آن «رحل زندگانی‌» و «سی‌سپارة دل‌» بالا، یک سلسله تصویرهای مغشوش و متزاحم نداریم‌. تصویرها متعدّدند، ولی در بستر یک تصویر گسترده‌. این هم یک نمونة دیگر که بسیار زیباست و تحسین‌برانگیز:

ای درخت‌! ای شهید دوباره‌!

جز شکست تو را چیست چاره‌؟

آنچه بر اوج‌ها پر شکفته‌

نیست ابر، آسمان می‌گریزد

از فراز سرت پاره‌پاره‌

ر، صفحة 35

در بعضی از شعرهای حامد نیز ما با چیزی فراتر از تصویر روبه‌روییم که می‌توان آن را کشف یک مضمون و یا یک برداشت شاعرانة خاص از پیرامون نامید. در این جا، خود سوژة شعر و شیوة پرورش آن ابتکاری است‌، نه این‌که یک سوژة تکراری‌، لباس تصویرهای تازه را پوشیده‌باشد. این دوبیتی‌، شاید بارزترین نمونة این گونه کشف باشد و البته از بهترین شعرهای این شاعر:

دو رهبر خفته بر روی دو بستر

دو عسکر خسته در بین دو سنگر

دو رهبر پشت میز صلح‌، خندان‌

دو بیرق بر سر گور دو عسکر

ر، صفحة 29

زیبایی و تأثیر این اثر، نه در شکل بیان‌، بلکه در خود طرح شعر نهفته است‌. این دوبیتی گرچه ظاهراً هیچ تصویری ندارد، بر بسیاری از شعرهای پرتشبیه و استعارة بسیاری از شاعران امروز برتری دارد. این یک تراژدی عمیق است که در کوتاه‌ترین شکل ممکن خودش ارائه شده و حتّی قابلیّت تبدیل به دیگر قالب‌های هنری مثل نمایشنامه و فیلمنامه را هم دارد. حتّی اگر آن را به نثر هم تبدیل کنیم‌، جذّاب است و پرتأثیر. این هم یک نمونة دیگر، پاره‌ای از شعر «بار دیگر چاه‌» که جذّابیتش نه به تصویر، بلکه به خود سخن شاعر بر می‌گردد:

هان‌! مپنداری‌:

بار دیگر چاه در راه است‌

بعد از این‌

راه در چاه است‌

ب‌، صفحة 25

 

ادامه دارد

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ يادی از آفتاب و آفتابگردان

اين يادداشت حذف شد. در يادداشت دوشنبه ۲۹ دی در اين مورد توضيح داده‌ام.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی:

+ امروز با بیدل (سی)

بزم از دل گداخته لبریز می‌شود

مینا اگر کنند ز سنگ مزار ما

این یک اغراق بسیار شدید و چند مرحله‌ای است‌. می‌گوید اگر از سنگ مزار ما شیشه بسازند و در آن شیشه شراب بریزند و آن شراب را به محفلی ببرند، بزم از دل گداخته لبریز خواهد شد. این غزل یک بیت بسیار زیبای دیگر هم دارد که استاد مرحوم سرآهنگ در جایی خوانده است. نمی‌شود از آن بیت هم گذشت.

ای بیخودی! بیا که زمانی ز خود رویم

جز ما دگر که نامه رساند به یار ما؟

می‌‌گوید ما با «از خود رفتن» نامه‌رسان خویش می‌شویم. مگر نه این که «بیخودی» یا «از خود رفتن» هم نوعی رفتن است؟

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (بیست و نه)

چون نباشد فضل یزدان مایل امداد غیب‌

بیدل است آخر دعاگوی و ثناخوان شما

من این بیت را درست نمی‌خواندم‌، یعنی «چون‌» را به معنی «زیرا» یا «در صورتی که» می‌گرفتم و معنی این می‌شد: «در صورتی که فضل یزدان مایل امداد غیب نباشد، بیدل دعاگوی و ثناخوان شما خواهد شد.» و من در می‌ماندم که لطافت این سخن در کجاست.

بعدها دانستم که «چون‌» در اینجا یعنی «چگونه‌»; و جمله سؤالی است‌، یعنی «چگونه ممکن است فضل یزدان مایل امداد غیب نباشد؟ آخر بیدل دعاگوی و ثناخوان شماست‌!» مگر ممکن است بیدل دعایی بکند و یزدان نپذیرد؟

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ زمستان کابل

این غزل را باری دیگر نیز در این صفحه نهاده بودم. اکنون و با بیرحمی دوباره زمستان بر بیچارگان و به خصوص زلزله‌دیدگان عزیز بم،‌ آن را دوباره درج می‌کنم. من از بم خاطراتی دارم، به خصوص از شاعران خوب آنجا نظیر جوشایی گرامی که شنیدم همه اعضای خانواده‌اش را از دست داده‌است. باری، زمستان است...

 

ای ابرِ سردکوش‌ِ زمستان‌! در کیسة دریده چه داری‌؟

باز آمدی چه سرب و چه سنگی بر شهرِ بی‌سپیده بباری‌؟

ای ماه‌، محرم‌ِ شب‌ِ این شهر! یک دم نقاب ابر برافکن‌

تا شهریان‌ِ خفته به یخ را در کوچه و گذر بشماری‌

یخ‌بسته شد نفس به گلو هم‌، خون‌ِ کسان به کوچه و جو هم‌

آن سوی‌ِ کوه‌ِ ساکت و سنگی ای آفتاب‌! گرم‌ِ چه کاری‌؟

کودک نشست و اسپک چوبی سوزاندة اجاق‌ِ تهی شد

مردان هنوز بر سر چالش‌، مردان هنوز گرم‌ِ سواری‌

گفتند; برف شعرِ سپید است‌، یا نقل آستانة عید است‌

این‌ها به یمن‌ِ خون شهید است‌، زن گفت‌; خون‌ِ شوهرم‌، آری‌!

می‌گفت‌; جای برف چه می‌شد ای آسمان ستاره بپاشی‌

تا یک بغل ستاره بریزم یک امشبی میان بخاری‌

تا یک بغل ستارة روشن مرگ‌ِ لجوج را بفریبد

تا خواب‌ِ نان گرم ببینند این کودکان خفته به خواری‌

تا خواب روز عید ببینند، تصویر یک شهید ببینند

در جشن‌ِ بی‌سرودِ گل سرخ‌، در دشت‌ِ لاله‌های بهاری‌

q

رفتار سرد برف شب و روز برخورد گرم سرب نهانسوز

این است تا رسیدن نوروز تقدیرِ شهرِ سوخته‌، باری‌

آبان 1375

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ امروز با بیدل (بیست و هشت و نیم)

شرح این بیت کمی بحث‌انگیز شد و ایجاب می‌کرد که تفصیلی بیشتر بیابد. اینک تحریری تازه از آن را پیش چشم باریک‌بین دوستان می‌گذارم و منتظر چشمدیدها هستم‌.

 

 

جز ناله به بازار تو دیگر چه فروشیم‌

این است متاع جگر خسته‌دکانها

باری‌، این بیت را در یکی از جلسات ادبی مشهد خواندم و یکی از ارجمندان شاعر، با تأکید تمام اظهار نظر کرد که «بسته‌دکانها» درست است نه «خسته‌دکانها» و جمعیت نیز با اتفاق آرا، آن نظر را پسندیدند.

آنچه جمع را بر آن نظر واداشت و اکنون نیز ممکن است مخاطبان را بر ترجیح «بسته‌» مصمّم سازد، کلمة «دکان‌» است که بیشتر می‌تواند «بسته‌» قلمداد شود، تا «خسته‌».

ولی نباید فراموش کنیم که دکان و بازار، در این بیت‌، فقط ابزارهای فرعی برای مضمون‌سازی هستند و بار معنایی و عاطفی شعر، بر روی «ناله‌» و «جگر» است و اینها با «خسته‌بودن‌» با هم مرتبط می‌شوند، چون «خسته‌» در زبان کهن ما، «زخمی‌» معنی داشته و این انسان زخمی است ناله می‌کند. این هم چند بیت دیگر که در یکی رابطة «ناله‌» و «خسته‌بودن‌» مسجل می‌شود و در دیگری‌، از «جگر خسته‌» سخن رفته است‌.

گوشی که بر فسانة ما وارسد کجاست‌؟

حرمان‌نصیب نالة دلهای خسته‌ایم

بر ناخن هلال فلک پر حنا مبند

رنگینی‌اش به خون جگرهای خسته‌است

غنچه‌ها در بستر زخم جگر آسوده‌اند

ای نسیم‌! آتش مزن دلهای آفت‌خسته را

هوشی که رنگ و بوی پرافشان این چمن‌

آواز دلخراش جگرهای خسته‌اند

و این بیت که نمی‌توان زیبایی خیره‌کننده‌اش را نیز فراموش کرد:

عالم تمام خون شد و از چشم ما چکید

خوبان هنوز منکر دلهای خسته اند

از این که بگذریم‌، «دکان بسته‌» هیچ امکانی برای خرید و فروش ندارد، در حالی که شاعر می‌گوید ما «ناله‌»ای برای فروش داریم‌. پس دکان باز است‌، ولی خسته است و فقط ناله می‌فروشد. اگر «بسته‌» را درست بدانیم‌، مصراع اول بی‌جواب می‌ماند.

از اینها که بگذریم‌، یک قاعده را هم باید در نظر گرفت که به طور کلی‌، در این گونه اختلاف قرائت‌ها، ارجحیت با شکلی است که در متن آمده‌است‌، هرچند به مذاق ما خوش نیاید. فقط در مواردی که یقین مطلق بر نادرست‌بودن متن داریم می‌توانیم قضاوتهای ذوقی کنیم‌. تازه دیدیم که قضاوت ذوقی و معنایی هم ضبط موجود را تأیید می‌کرد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (بیست و هشت)

جز ناله به بازار تو دیگر چه فروشیم‌

این است متاع جگر خسته‌دکانها

باری‌، این بیت را در یکی از جلسات ادبی مشهد خواندم و یکی از ارجمندان شاعر، با تأکید تمام اظهار نظر کرد که «بسته‌دکانها» درست است نه «خسته‌دکانها» و جمعیت نیز با اتفاق آرا، آن نظر را پسندیدند. در آن مقام‌، نشد که بگویم لطف این بیت‌، در کلمة خسته است که با ناله تناسب دارد، چون آدم خسته (زخمی‌) ناله می‌کند. ممکن است اگر صائب بود، «بسته دکانها» می‌گفت‌، ولی بیدل‌، نه‌. این هم بیتی دیگر که با حضور همین خسته و ناله‌.

گوشی که بر فسانة ما وارسد کجاست‌؟

حرمان‌نصیب نالة دلهای خسته‌ایم (ص 866)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: بیدل