محمدکاظم کاظمی


+ تباهی


زبان شکر، سستی کرد محصول فراهم را
و آخر آسمان واپس گرفت از ما همین کم را
در این گندم‌، نمی‌دانم کدام ابلیس مخفی شد
که قابیل مجسّم کرد فرزندان آدم را
من این فصل تباهی را از آن هنگام حس کردم‌
که مسجد نیز پنهان کرد در خویش ابن‌ملجم را
و سقّایان این امّت ـ خداشان تشنه‌کُش سازد ـ
بر اسماعیل و هاجر نیز بستند آب زمزم را
جدا کردند دست از شانه‌های ما همان قومی‌
که می‌بستیم روزی شانه‌های زخمی هم را
به جُرم هفت‌خوان قربانی نامردمی گشتن‌...
نکُشت این چاه‌، ننگ آن برادر کُشت‌، رستم را
خرداد 1372

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی
comment مهربانی‌ها () لینک

+ از دل جنگل انبوه‌...

از دل جنگل انبوه‌، مرا می‌خواند
کسی از آن طرف کوه‌، مرا می‌خواند
راوی از رایحة گل نَفَسش آکنده‌است‌
خبر این بار خبر نیست‌، بهاری زنده‌است‌
آب‌ِ واریخته از کوزه‌، به ظرف آمده‌است‌
و روایتگر ما باز به حرف آمده‌است‌
همه ققنوسیم‌، خاکستر ما می‌گوید
فصل کوچ است‌، روایتگر ما می‌گوید

بی‌خبر یک شب از این همهمه بر می‌گردم‌
فصل کوچ است‌، به سوی رمه بر می‌گردم‌
و خداحافظی از صحن حرم خواهم‌کرد
زحمتی هست به دوش همه‌، کم خواهم‌کرد
کوچه از چارق پُرپینه تهی خواهدشد
کودک از وحشت دیرینه تهی خواهدشد
یادگار سفرم آنچه به جا خواهدماند،
یک دو بیتی است که در یاد شما خواهدماند

از برادر گله‌، بگذار فراموش کنم‌
صحبت از فاصله‌، بگذار فراموش کنم‌
یاد من باشد از این باغ‌، اناری چیدم‌
و گُل از دامن رنگین بهاری چیدم‌
یاد من باشد از این کوچه دری وا می‌شد
صبح‌ِ لبخندی از این پنجره پیدا می‌شد
یاد من باشد از آن روز، از آن جادة سرد
و صدایی که چنین گفت‌: برادر برگرد...
یاد من باشد و باشد گله دیگر نکنم‌
با برادر سخن از فاصله دیگر نکنم‌

خانه دیوار ندارد مگر آن جا، ای دوست‌!
روزه افطار ندارد مگر آن جا، ای دوست‌!
دو سه گامی به سحر مانده‌، بیا برگردیم‌
و پدر چشم به در مانده‌، بیا برگردیم‌
بیمناکم که بدِ حادثه تکرار شود
درِ برگشت به روی همه دیوار شود
بیمناکم که در این کوچه بمانم تا مرگ‌
و غزل‌های غریبانه بخوانم تا مرگ‌
بیمناکم که فراموش کنم خانة خویش‌
خو بگیرم به غزل‌های غریبانة خویش‌
بیمناکم در و دیوار، جوابم بکند
بروم‌، دست سپیدار جوابم بکند
بیمناکم پدر پیر، مرا نشناسد
وارث خستة پامیر، مرا نشناسد
بیمناکم که سپیدار نباشد دیگر
و نشان از در و دیوار نباشد دیگر
بیمناکم‌، پدر پیر... بله می‌دانم‌
ارث‌ِ بی‌وارث پامیر... بله می‌دانم‌

گفت راوی‌: خبر از ارث پدر هیچ مپرس‌
گورِ بی‌فاتحه‌ای هست و دگر، هیچ مپرس‌
از دل جنگل انبوه‌، تو را می‌خواند
کسی از آن طرف کوه‌، تو را می‌خواند
بهمن 1370 ـ فروردین 1371

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ حاشيه مهم‌تر از متن!

(از مطالب شماره دوم خط سوم)

 محمد خراساني‌

نگاهی به چاپ تازه ديوان علامه شهيد سيد اسماعيل بلخي‌(ره‌)

 به اهتمام مركز تحقيقات و مطالعات علامه شهيد بلخي‌(ره‌)
 ]با تصحيح سيد ابوطالب مظفري‌[
 مقدمه و شرح‌: سيد حيدر علوي‌نژاد و سيد محمود هاشمي‌
 مركز مطالعات و تحقيقات علامه بلخي ـ نشر سنبله‌
 چاپ اول‌، مشهد، خرداد 1381
۳۰۰۰ نسخه‌، 652 صفحه‌، رقعي‌
سالها بود كه منتظر چاپ تازه‌اي از ديوان علامه شهيد سيداسماعيل بلخي بوديم‌. از چاپ «ديوان بلخي‌» به وسيلة ارگان نشراتي سيد جمال‌الدين حسيني‌، بيش از ده سال مي‌گذشت و اين كتاب‌، با همة زحماتي كه گردآورندگانش كشيده بودند، خالي از نقايصي نمي‌نمود. مجموعه شعرهاي علامه بليخ‌، به يك بازبيني و حتّي تصحيح مجدد نياز داشت و وقتي شنيديم كه اين كار به سيدابوطالب مظفري سپرده شده‌، اميدوار شديم كه مجموعه‌اي آبرومند از شعرهاي علامه بلخي فراهم آيد. حاصل كار، «ديوان علامه شهيد سيد اسماعيل بلخي‌» بود كه اينك پيش روي داريم‌.
اين كتاب‌، هرچند از ديوان پيشين درست‌تر و پيراسته‌تر مي‌نمايد، متأسفانه با آنچه انتظار مي‌رفت هنوز هم فاصله دارد. آن‌گونه‌اي كه از قراين بر مي‌آيد، كار اين كتاب‌، به دست مظفري به فرجام نرسيده‌، و حتّي گويا تعمدي در كار بوده كه تصحيح و بازخواني مجدد اين كتاب‌، كه مهم‌ترين كار در اين مرحله بوده‌، امري حاشيه‌اي وانمود شود. در روي جلد، بر خلاف قاعدة معمول‌، از مهتمم اصلي كتاب خبري نيست و به جاي آن‌، اسم كساني نوشته شده كه مقدمه و شرح بر شعرها نگاشته‌اند، در حالي كه اصل‌، تصحيح است و فرع‌، مقدمه و شرح‌نويسي‌.
ديوان بلخي‌، از لحاظ فن كتاب‌آرايي ضعف‌هاي بسياري دارد. به نظر مي‌رسد كه دست‌اندركاران مركز تحقيقات و مطالعات علامه شهيد بلخي‌، نه تجربة انتشار كتاب داشته‌اند و نه حتي با ساده‌ترين معيارهاي انتشار كتاب آشنا بوده‌اند. طرح جلد كتاب بسيار عوام‌پسند و بازاري است و شباهتي به پوسترهاي تبليغي احزاب مي‌رساند; از تصوير رمانتيك محراب و غروب خورشيد بگيريد تا نوشته شدن كلمة شهيد به رنگ سرخ و ديگر كارهايي از اين دست‌.
عبارت روي جلد با عبارت شناسنامة كتاب همخواني ندارد; شناسنامه در جاي درستي نيامده است‌; صفحه‌آرايي مشكل دارد; متن مقدمه و مؤخره‌ها پر غلط و ناپيراسته است و خلاصه اين كتاب را مي‌توان كلكسيوني از كم‌دقتي و كم‌تجربگي دانست‌. مثلاً در روي جلد، عبارت «مركز تحقيقات و مطالعات علامه شهيد بلخي‌» آمده ولي در ذيل مقدمة مسؤول اين مركز، عبارت «مركز مطالعات و تحقيقات علامه بلخي‌.» چگونه ممكن است يك نهاد علمي‌، حتي يك نام مشخص نداشته باشد؟ جالبتر اين‌كه اسم يك تن از مقدمه‌نگاران‌، در روي جلد سيد محمود هاشمي است و در متن‌، سيد حسين هاشمي‌. چگونه ممكن است كه يك نفر دو اسم داشته باشد؟
يكي از مشكلات اين كتاب‌، كه آن را به ديوانهاي چاپ شدة اوايل قرن حاضر شبيه كرده‌، وفور مقدمات پيش از متن آن است يعني اشارة مسؤول مركز مطالعات و تحقيقات علامه بلخي‌، پيشگفتار مصحح‌، آواي سرخ رهايي‌، سالشمار زندگي علامه سيد اسماعيل بلخي و مقدمة شرح نويسان‌. از اين ميان‌، مطلب «آواي سرخ رهايي‌»، به راستي هيچ به قد و قامت اين كتاب نمي‌خورد و هيچ توجيهي جز وابستگي خانوادگي نويسنده‌اش براي درج آن نمي‌توان يافت‌.
اما بپردازيم به مقدمة شرح‌نويسان‌. واقعيت اين است كه اين مقدمه نه در حد ديوان بلخي است و نه برآورده كنندة انتظاري كه از نويسندگان آن يعني سيدحيدر علوي‌نژاد و سيد محمود هاشمي داريم‌. در اشارة خانم صديقه بلخي‌، عبارت «مقدمة علمي‌» درج شده‌، ولي اين صفت‌، گويا براي اين مقدمه سنگيني مي‌كند. چگونه مي‌توان نثري شاعرانه و اغراق‌آميز از اين دست را علمي دانست‌؟ «بلخي‌(ره‌) سالك وارسته و عارف و عاشق دل‌سوخته‌اي بود كه با خرق حجاب معرفت علمي و برهاني‌، با براق جان به ديار جانان سفر كرد و «طور» وجودش تجليگاه انوار دلدار گشت‌. ره‌آورد باريافتن او در محضر حضرت دوست و پيوستن او به خيل سالكان واصل بود كه بلخي‌(ره‌) جز بودن در جوار محبوب و تماشاي جمال دلرباي يار مهربان را هيچ انگاشت و حقيقت ذل عبوديت و بندگي حق و عزت در برابر كسان را در لوح خاطر و نهان‌خانة ضمير نگاشت‌.» (ص 45) به راستي اين بيان علمي است يا قطعة ادبي‌؟
چگونه مي‌توان مطلبي را كه در آن ادعا شده علامه بلخي «هفده هزار بار قرآن را ختم كرده‌» (ص 55) علمي دانست‌؟ حضرات يك بار حتي نينديشيده‌اند كه اگر اين گونه باشد، علامه بايد در طول عمرش به طور ميانگين روزي يك بار قرآن ختم كرده باشد!
در اين مقدمه‌، كمتر سخني مي‌توان يافت كه با يك مرور اجمالي شعر بلخي‌، قابل دريافت نباشد. اين كه علامه بلخي روشنفكر بوده و مذهبي بوده و مبارز بوده و طرفدار جمهوري بوده ديگر نوعي توضيح واضحات و شرح بديهيات به شمار مي‌آيد. مثل اين است كه كسي در يك «مقدمة علمي‌» بر ديوان اقبال لاهوري بگويد «بله‌، اقبال آزاديخواه بوده و آرزومند اتحاد مسلمانان بوده و رمز پيروزي را در يافتن خود مي‌دانسته‌» و آنگاه براي هر يك از اين كشفيات‌، بيتهايي از اقبال را مثال بزند. اين ساده‌ترين شكل مقدمه‌نويسي است‌.
در اين مقدمه هم اغراق مي‌توان يافت‌، هم خطاي تاريخي مي‌توان يافت و حتّي خطاهاي نگارشي‌اي مي‌توان يافت كه به راستي از اين دو بزرگوار بعيد است‌. چه كسي تا كنون مي‌توانست باور كند كه آقايان علوي‌نژاد و هاشمي با آن همه فضل و كمالي كه در آنان متصور هستيم‌، كلمة «متاع‌» به معني «كالا» را با «ط» بنويسند (ص 38) يا «نيوشيدن‌» (=شنيدن‌) را به معني «نوشيدن‌» به كار برند يا «خلفاي راشدين‌» را به صورت «خلفاي راشيدين‌» بنويسند؟ (ص 69)

اما برسيم به تنة كار، يعني متن ديوان‌. نسخة اساس اين متن‌، چاپ پيشين ديوان بلخي است كه به راستي كاري بوده ستودني و در وقت خودش‌، ارجمند. ولي اكنون اين متن‌، با آن ديوان بلخي‌، تفاوتهاي چشمگيري دارد. آن ديوان‌، هم پُرغلط بود، هم نامرتب و هم از دستبردهاي ذوقي گردآورندگانش در امان نمانده بود. اگر همه دستنويسهايي كه متن بر اساس آنها فراهم آمده بود در دسترس بود، مسلماً مظفّري از مراجعه به اين ديوان بي‌نياز مي‌شد و آنگاه مي‌توانست نسخة دقيق‌تري فراهم آورد. مظفري ناچار شده در دو سوم شعرها (به قول خودش در پيشگفتار) به همين ديوان و ديگر منابع چاپي مراجعه كند و اين‌، يك ناگزيري نامطلوب است‌. به همين لحاظ، ضرورت حفظ و نسخه‌برداري عكسي از دستنويسهاي علامه بلخي بسيار حس مي‌شود، چون به نظر مي‌رسد اين ديوان‌، هنوز هم جاي كار دارد.
در تصحيحات مظفري هم از چشم افتادگيهايي مي‌توان يافت كه هرچند اندك است‌، ضرورت يك بازخواني دوبارة متن را ايجاب مي‌كند. آقايان علوي‌نژاد و سيد محمود هاشمي‌، به چند مورد نادرستي در ضبط كلمات اشاره كرده‌اند كه هرچند اندك است‌، از همة كارهاي ديگري كه براي اين ديوان كرده‌اند، ارزش بيشتري دارد.
با اين همه‌، اين پيراسته‌ترين و كامل‌ترين متني است كه ما اكنون از مجموعه شعرهاي علامه بلخي در اختيار داريم‌، و اگر ديوان حاضر حسني داشته‌باشد، همين است و لاغير. به همين ترتيب‌، اگر اين ديوان در مراكز علمي و دانشگاهي اعتباري داشته‌باشد، فقط بر اساس درستي متن آن خواهد بود و اگر هم اين اعتبار خدشه‌پذير باشد، هم فقط از آن رهگذر است‌.
شرحي كه آقايان علوي‌نژاد و هاشمي بر شعرها نوشته‌اند، هرچند خود از مشكلاتي رنج مي‌برد، باري از مقدمةشان بهتر است و در خوانش بهتر شعر علامه‌، مي‌توان از آن سود برد. ولي متأسفانه اين شرح يك‌بُعدي است و بيشتر توضيح اشارات و تلميحات علامه به آيات قرآن و احاديث را شامل مي‌شود. در ضمن به نظر مي‌رسد اين بزرگواران در ارتباط و استناد دادن ابيات شعر علامه به آيات قرآن و احاديث‌، گاه دچار افراط شده‌اند و با ديدن كمترين تشابهي بين يك بيت شعر او و يك آية قرآن‌، حكم صريح داده‌اند كه شاعر به اين آيه اشاره دارد. اين هم يك روش علمي نيست‌. اگر به همين روش عمل كنيم‌، شايد بتوانيم براي بسياري از شعرهاي ديگران و حتي شاعران غيرمسلمان هم مأخذ قرآني نشان دهيم‌. من در اين كار دوستان‌، اگر بدبينانه بنگرم‌، نوعي فضل‌نمايي و اگر خوشبينانه بنگرم‌، نوعي ساده‌انگاري مي‌بينم‌. به هر حال هرچه باشد، اين شرح نيست‌; حاشيه‌نويسي است‌.
گاه نيز شارحان محترم كاملاً به خطا رفته‌اند، مثلاً در پاورقي‌هاي 1 و 2 قصيدة شماره 2 كه علامه از زبان انسان حرف مي‌زند آياتي را شاهد آورده‌اند كه توصيف خداوند(ج‌) است‌. در همين قصيده‌، براي مصراع «در نور نگر سلسلة دور و تسلسل‌» گفته‌اند «اشاره است به حركت دروني اتم و چرخش الكترونها بر گرد پروتونها» در حالي كه حركت دروني اتم ربطي به نور ندارد. اين كار، شبيه توجيهات فيزيكي‌اي است كه بعضي براي بيت هاتف شيرازي (دل هر ذرّه را كه بشكافي‌...) مي‌تراشند و هيچ اعتبار علمي ندارد.
به راستي وجود اين شرح و مقدمه‌ها چه توجيهي مي‌توانسته داشته باشد جز كمرنگ كردن كار اصلي يعني تصحيح‌؟ جالب اين كه در روي جلد كتاب نيز نشاني از انجام‌دهندة اصلي كار نيست و در عوض‌، اسامي شارحان و مقدمه‌نويسان آمده است‌. اين كار، آدم را به ياد بعضي چاپهاي مثنوي و شاهنامه مي‌اندازد كه بر روي جلدش به كوشش يا به اهتمام فلان و بهمان نقش بسته‌، ولي وقتي كتاب را مي‌گشايي‌، مي‌بيني همان مثنوي نيكلسون يا شاهنامة مسكو را با مثلاً اعراب‌گذاري مجدد و معني كردن بعضي واژه‌ها تجديد چاپ كرده‌اند.
با آنچه گفته آمد، به نظر مي‌رسد كه يك فرصت ديگر هم براي انتشار يك ديوان معتبر و آبرومند از علامه بلخي به هدر رفت‌. حالا اين نخستين كار مركز تحقيقات و مطالعات علامه بلخي است‌، تا كارهاي بعدي‌اش چه باشد!
و باز به نظر مي‌رسد كه كار مظفّري با چاپ اين ديوان‌، تمام نشده كه تازه شروع شده است‌. او بايد همّت كند و اين بار را در يك چاپ جديد به منزل برساند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٢
کلمات کلیدی:

+ سه شعر از محمود اکرامی (خزان)

در سلسله شعرهای شاعران ایرانی برای مردم و کشور افغانستان

اینک هم‌نمک هستیم‌

به واژه‌واژة ابیات مولوی سوگند
به نام نی‌، به سرآغاز مثنوی سوگند
اگر چه کودکتان شیشه را حقیر شمرد
و سرزمین پر از خوشه را حقیر شمرد
اگر چه یک نفر آمد به دشت توهین کرد
رسید، خنده نمود و گذشت توهین کرد
کنار سفره دوزانو نشست‌، بد هم گفت‌
به زیر لب همه را مرگتان رسد هم گفت‌
یکی هم آمد و درمان دردمان گردید
یکی چراغ شب تار و سردمان گردید
همیشه کوچه به جز خانه باغ هم دارد
و باغ‌، غیر قناری کلاغ هم دارد

من از شما به خدای جلیل خرسندم‌
من از شما به هزاران دلیل خرسندم‌
شما غریب‌تر از کوچه‌های بن‌بستید
شما برادر مایید، هرکجا هستید
قبول کن که در این برهه ما محک هستیم‌
و یادمان نرود این که هم‌نمک هستیم‌

مکن گلایه که همسایة شما در عید
به وصله‌های قبای برادرت خندید
مکن گلایه که همسایة شما زر داشت‌
و پیش اهل محل شهرت ابوذر داشت‌
مکن گلایه‌، مگو، گاه‌، گاه‌ِ بی‌صبری است‌
و آسمان پر از بال شهرتان ابری است‌
مکن گلایه‌، که این کوچه‌، باغ هم دارد
و باغ‌، غیر قناری کلاغ هم دارد

برادری که تفنگ برادرت آن‌جاست‌
دو بال ابرستیز کبوترت آن‌جاست‌
من و تو صاحب دردیم‌، همصدا هستیم‌
من و تو لایق نالیدنیم تا هستیم‌
من و تو هر دو غریبیم‌، هر دو همدردیم‌
خدا کند برسد آن زمان که برگردیم‌
من از وجین علف‌های هرز می‌آیم‌
برای بدرقه‌ات تا به مرز می‌آیم‌
دعای آخر من این‌، تفنگتان پُر باد
و نان دشمنتان هم همیشه آجر باد
(روزنامة قدس‌، 17 اردیبهشت 1380)


بر بلندای کوه سلیمان‌

دیده‌ام اشک و آه شما را
خندة گاهگاه شما را
دستتان بسته‌، اما گشودند
بال افسوس و آه شما را
هرکجا رفت‌، آواره خواندند
کودک بی‌پناه شما را
عاشقم‌، می‌توانم بفهمم‌
معنی هر نگاه شما را
آید آیا که دیگر نبینم‌
روزگار سیاه شما را؟
بر بلندای کوه سلیمان‌
دیده‌ام پایگاه شما را
گرنه آماده باشید، توفان‌
می‌رباید کلاه شما را
تا زمانی که سازش ثواب است‌،
دوست دارم گناه شما را
(هفته‌نامة وحدت‌، شماره 39، 27 خرداد 1370)


از زبان یک افغانی‌

به سمت خانه می‌خواند مرا چاووش و نگذارند
دلم می‌خواهد از نو بانگ نوشانوش و نگذارند
زمستان‌های قطبی در رگم جاری است‌، مشتاقم‌
کشم خورشید را یک لحظه در آغوش و نگذارند
زبان شعله می‌لیسد در و دیوار شهرم را
برآنم تا کنم این شعله را خاموش و نگذارند
مرا با دشت و یال آتشین اسپ پیوندی است‌
که نگذارم دوتار و برنَوَم از دوش و نگذارند
کسی در کوچه‌های استخوانم می‌زند فریاد
به نانی حرمت خورشید را مفروش و نگذارند

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٢
کلمات کلیدی:

+ آن دست‌ِ دیروزین‌

عاقبت با ناله سودا می‌شود آهی که نیست‌
زیر گام ما به منزل می‌رسد راهی که نیست‌
از کرامت‌های بسیارت همین ما را رسید
شاخة خشکی که هست و دست کوتاهی که نیست‌
خوب می‌دانیم و می‌دانی که چندین سال قحط
آبمان در کاسة سر دادی از چاهی که نیست‌
آخر امّا صبر کن‌، ای آسمان‌! خواهی شنید
نور صد خورشید می‌گیریم از این ماهی که نیست‌
دست اگر آن دست دیروزین ما باشد ـ که هست ـ
باز هم گندم برون می‌آرد از کاهی که نیست‌
کُشتة خود می‌شود این ایل‌، حتّی در شکست‌
تا نبندد چشم امّیدی به خونخواهی که نیست‌
بهار 1371

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شعری از محمدرضا آغاسی

در سلسله شعرهای شاعران ایرانی برای افغانستان


مثنوی

دست بر دست منه‌، ای پسرم‌!
که تو را خوانَد تیغ و سپرم‌
گرچه پوزار تو از آبله است‌
خیز! دشمن ز پی قافله است‌
تیغ برگیر که جنگ است آری‌
فرصت زمزمه تنگ است آری‌
یاد کن از شب ظلمانی پیش‌
شبح بی‌سر و سامانی خویش‌
شب بی‌خوابی و چشمان سحر
شب بی‌تابی و آغاز سفر
ثور در سنبله‌، جوزا در حوت‌
مزرع سبز فلک چون برهوت‌
ابر از خون چو خزان رنگین شد
آسمان بر سر ما سنگین شد
آسمان گفت مه آلودتر است‌
پس از این‌، زمزمه محدودتر است‌
هر طرف چوبة داری دیدیم‌
هر نفس کُشتة یاری دیدیم‌
سفرة قوم شکباره شدیم‌
ز وطن یک‌شبه آواره شدیم‌
ماتم بی‌پدری پیدا شد
غربت و درد به دری پیدا شد
ابر هر مرحله خون می‌بارید
به بیابان جنون می‌بارید
یاد کن از عطش بلخ و هرات‌
که چسان خون شد چون شطّ فرات‌
یاد کن از سفری دور و دراز
غربت و خستگی و دست نیاز
دست‌ِ پر آبله از رنج زیاد
سفرة خالی غربت در باد
زخم صحرای خموشی بر دوش‌
کیسة خانه‌به‌دوشی بر دوش‌
این همه خانه‌به‌دوشی ننگ است‌
بشتابیم که فرصت تنگ است‌
زندگی بر سر دیوار خوش است‌
مرگ در عرصة پیکار خوش است‌
نفس‌ِ صبح‌ِ بهاری با ماست‌
سحر قافله‌داری با ماست‌
پی اسباب سفر می‌گردیم‌
به وطن یک شبه برمی‌گردیم‌
مادر! این عهد به خون می‌بندیم‌
به سر قافله می‌پیوندیم‌
این سفر سر به جنون بگذاریم‌
پای در آتش و خون بگذاریم‌
خصم این مرحله ناکام افتد
طشت رسوایی‌اش از بام افتد
طبل توخالی را، درهم کوب‌
دیو پوشالی را، درهم کوب‌
دل قوی دار که شب خواهد رفت‌
به نی انداز عرب خواهد رفت‌
(خوانده‌شده در شب شعر سومین مجمع شیعیان افغانستان‌، تهران‌، 2 اسفند 1370)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: